یکشنبه 14 تیرماه 1405.
در ارتفاعاتم. یکی از روستاهای سوادکوه. سکوتی که با صدای زنگولههای اون بیرون تزئین شده، باد سرد تابستونی که فقط در ارتفاع حدود 1800 متری از سطح زمین میشه نوازشش رو حس کرد، آواز پرندههای بیخیال، من و تاب و بالکن و گوشی و موزیک و… خیال.
روی تاب نشستم. باد دور سرم میچرخه. پرندهها میخونن. خیال با قدمهای بیصدا کنارم میاد. با شیطنت میخنده و دستش رو دراز میکنه. رفت و آمد بین واقعیت و خیال برای من هیچ زمان سخت نیست. اینو راحتتر از خیلیهای دیگه انجامش میدم. دنیای واقعی جذاب نیست. مادر توی حیاط مشغول کار خودشه. حضور من فعلا در این دنیای سنگی لازم نیست. همه چیز واسه سفر حاضره. چشمهام رو میبندم. دستم رو توی دستهای مشتاق خیال میذارم و همراه تاب و موزیک و خیال میزنم به جاده.
جاده میدرخشه. انگار از نقره ساختنش. حیرت رو میخندم.
-چه فصلی از سال شبهای جاده این رنگیه؟
تو آهسته تمسخرِ آشنا و مهربونت رو توی گوشم نجوا میکنی.
-فصلی که در تقویمهای کاغذی نیست خنگ خدا! هنوز نفهمیدی؟ پس تو کی یاد میگیری!
از کی دستت توی دستمه که نفهمیدم؟ چندتا لحظه رو از دست دادم؟ لعنت به این حواسِ پرت! نمیگم ولی تو میفهمی. لبخند میزنی. گرمای حضور دستت دستم رو لمس میکنه.
-سخت نگیر. حالا که اینجام.
حسی از جنس بهشت از دستم توی تمام ادراکم پخش میشه. سبک میشم. شبیه دونه برفی که خورشید بهش بزنه و آبش کنه. ستارهها بالای سرمون آروم میخندن. با دست آزادم واسشون دست تکون میدم. صدای آواز جاده توی هوای نقرهای میپیچه. چقدر دلتنگش بودم! سالهاست که در دنیای واقعی دارم دنبالش میگردم اما نیست. هیچ کجا نیست. ای کاش بود.
-واسه چی میخوای پیداش کنی؟ که شبیه باقی موزیکها توی یه فلش زندانی بشه؟ آواز جاده همینطوری قشنگه. آزاد و رها، بذار خاطرهای باشه توی خیالت.
میخوام ازت بپرسم چه جوری فهمیدی این لحظه ذهنم کجاست اما نمیپرسم. حس میکنم کلام محرم این لحظهها نیست. سکوت میکنم. بذار لبریز باشم از خندههای تو! و تو میخندی. میخندی! و سرشار از بهشت میشم.
رنگِ نقرهایِ رویا چقدر به شب و جاده میاد! میخوام اینو بگم. میخوام خیلی چیزها بگم. چقدر حرف دارم واسه گفتن، اما…
-کجا میریم؟
این تنها چیزیه که کلام در گفتنش کمکم میکنه. تو همچنان میخندی.
-خونه. میریم خونه. باید برگردیم.
جاده از زیر قدمهایی که برنمیداریم رد میشه. چقدر دلتنگ خونهام. آه میکشم. فرشتهها آروم میخندن. اونها قصهی دلتنگیهام رو از حفظن. سرم رو به شونهات تکیه میدم و چشمهام رو میبندم. خونه و خاطرات صدام میزنن. هوای حضورت از خندههای فرشتهها پر میشه. جاده پیش میره. ما پیش میریم. خونه آخرِ این جاده منتظره. جادهای که قشنگه اما خونه قشنگتره. دلم تنگ شده واسه آرامش آشناش و همه چیزش. طنین خندههای آرومت توی هوای ادراکم جاری میشه.
-روی شونههای من نخواب. بله خونه قشنگه. خواب هم خوبه. اما خوابها بیاعتبارن. تو باید بیدار بشی!
انفجارِ رعد انگار جهان رو منفجر میکنه. چشمهام رو باز میکنم. تمام هستی توی آتیشه. ستارهها نیستن. شب بالای سرم مثل قیر سیاهه. و این پایین شعلهها، شعلهها، شعلهها…
در حال سقوطم. جاده خاکستر شده. با وحشتی به وسعت عدم غیبتِ دستت رو توی دستم حس میکنم. میخوام صدات بزنم. هوا انگار از خاکستر درست شده. صدا نیست. نفس نیست. تو نیستی.
تو نیستی!
انجمادی تیز ادراکم رو نوازش میکنه. از سوز این سرمای بیوصف پر میشم. بیداری رو از لابلای خاکستر نفس میکشم. صدای گریهی فرشتهها سکوت رو زخمی میکنه. زخمی که خونش اشک میشه و میباره، از چشمهای تاریکِ من!
دستی سرد و سنگین روی شونههام فرود میاد. تبِ منجمدِ پیشونیم رو نوازش میکنه. سفت و سنگین بغلم میکنه. از هوای مرگ پر میشم. چشمهای شبزدهام رو باز میکنم. دلتنگی با صدای سرد و آشناش توی گوشم زمزمه میکنه:
-سلام!
فرشتهها جایی وسط خاکستر جاده و رویا گریه میکنن. من انجماد رو نفس میکشم. تیرگی غیبت آسمون آشنا رو بیصدا نظاره میکنه. چشمهام غیبتت رو میبارن و میبارن. دلتنگی همدل توی گوشم زمزمه میکنه.
-رویاها قشنگن اما همیشگی نیستن. بیاعتباریشون تقصیر تو نیست. تقصیر من هم نیست. هوای بیداری سنگینه ولی بهش عادت میکنی. من تا پایانت کنارتم.
سرم رو به سرمای شونههاش تکیه میدم. چشمهای خیسم رو به نوازشهای تب میسپارم. دردی تلخ توی قفسهی سینم میچرخه. درد رو آه میکشم. دلتنگی توی گوشم قصه میگه. قصهای از جنسِ غیبتِ ابدیِ تو. فرشتهها جایی وسط خاکستر گریه میکنن. خودم رو در تعلیق منجمد آغوش دلتنگی رها میکنم. آهسته از خودم دور میشم و گوش به طنین بارونیِ قصههای دلتنگی، میخوابم… میخوابم… میخوابم…
میمیرم!
-از شبنوشتهای پریسا-
دستهها