دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بَبری، از سری داستان‌های آسمانآباد.

بچه که بودیم، بهشت من و برادرم و باقیِ بچه‌های فامیل دِهِ پدربزرگ بود. جایی که باباها و مامان‌هامون اونجا پا گرفته و زندگی کرده بودن، تا زمانی که توفانِ گرفتاری‌های رنگ و وارنگِ دنیای آدمبزرگ‌ها با خودش به شهرها برده و وسط گیر و دار زندگی پخش و پلاشون کرده بود. اما عید و تابستون هنوز قشنگ بودن. دست شب‌های تاریک هنوز به دنیای ما بچه‌ها نمی‌رسید و تعطیلات همیشه زمانی برای نفس کشیدن هوای عشق و بازی و خاطره بود.
با همه چیز اون ده آشنا بودیم. تمام درخت‌هاش، باغ‌هاش، آفتاب صبح‌هاش و نسیم شب‌هاش، مرغ‌ها و گاو و گوسفندهاش، ارابه‌ی پدربزرگ که اسب سیاهش باهاش بهمون سواری می‌داد و هیچ وقت خسته نبود، همه و همه انگار جزئی از دل‌هامون بودن. سگ‌های ده انگار همگیمون رو می‌شناختن. گاهی پارس می‌کردن ولی مطمئن بودیم که آسیبی از طرفشون نمی‌بینیم. بارها پیش اومده بود که بچه‌ی کوچیکی تاتی‌کنان رفته و توی کوچه‌های ده از نظر پدر و مادر نگرانش گم شده بود و مدتی بعد می‌دیدیم که یکی از سگ‌های ده با پارس و جست و خیز از دور همراه بچه‌ی گم شده پیداش می‌شد، یا جوینده‌های دلواپس رو به محل بچه هدایت می‌کرد و خاطرها دوباره جمع می‌شدن. آسمانآباد، دِهِ پدربزرگ، روستای پدرها و مادرهای ما، آسمونِ ما روی خاک خدا بود.

بچه که بودم، خیال می‌کردم از همه بچه‌های آشنا واسه همه عزیزترم. آخه همه انگار یه جور دیگه منو می‌شناختن. یه مدل خاص دوستم داشتن. یه طور متفاوتی باهام سلام و احوالپرسی می‌کردن. یه اصرار و اشتیاق عجیب واسه مواظبت ازم داشتن. حتی بین بچه‌ها هم همینطور بود. بزرگترها به بچه‌هاشون سفارش می‌کردن بیشتر مواظب من باشن. بچه‌ها محبتشون رو با عشق و اخلاص بیشتری نشونم می‌دادن. اون زمان از اینکه عزیزتر از همه بودم چه حس قشنگی داشتم! اون زمان مفهومِ تفاوتِ تاریکِ خودم با بقیه رو نمی‌فهمیدم.
یادش به خیر!

بین سگ‌های آبادی یه سگ خیلی بزرگ و خیلی متفاوت بود. اسمش به قد و قوارهش می‌خورد اما به رفتارش نه. به خاطر شمایل متمایز و جثه‌ی بزرگش بچه‌ها بَبری صداش می‌زدن. و خیلی طول نکشید که اسم بَبری روی بزرگترین و در عین حال مهربونترین سگ آبادی نشست و موند و دیگه تغییر نکرد. البته این نامگذاری دلایل دیگه‌ای هم داشت. بَبری به گفته‌ی صاحبش هنوز کاملا بالغ نشده بود، اما از تمام سگ‌های آبادی پرهیبتتر دیده می‌شد. به شهادت اهل آبادی نژاد بَبری سگ خالص نبود. می‌گفتن یه رگش بَبره. روی همین حساب کسی از دیدن رفتار متفاوتش چندان تعجب نمی‌کرد. بَبری شبیه هیچ سگ دیگه‌ای در اون اطراف نبود. تقریبا هیچ زمانی شبیه بقیه سگ‌ها قاطی شیطنت‌های باقی همجنس‌هاش یا همبازی ما بچه‌ها نمی‌شد. وقتی بقیه سگ‌ها وسط شرطبندی‌های پرهیاهوی ما دنبال توپی خیز برمی‌داشتن یا چوبی که دورتر مینداختیم رو واسمون می‌آوردن و از تحسین و نوازش‌هامون لذت می‌بردن، بَبری فقط تماشاگر می‌شد. هرگز ندیدیم که بَبری شبیه سگ‌های دیگه وقتی در حال خوردن چیزی بودیم، زیر دست و پا بلوله و ریزه خواری کنه. حتی زمان‌هایی که سگ‌ها واسه رسیدن به ظرف نون خشک‌های خیسونده توی آب با شور و شوق به سر و کول هم می‌پریدن، بَبری بی‌میل کنار می‌کشید و تماشا می‌کرد. آخر کار مشتی بهادر که ما عمو صداش می‌کردیم، سهمی از گوشت سفره‌ی خونه، یا دامی که سر بریده بود، یا پاره استخون‌هایی که از قربانعلی قصاب گرفته بود بهش می‌داد و بَبری جدا از بقیه و بدون سر و صدا غذاش رو می‌خورد و پی کارش می‌رفت. بَبری رو تمام آبادی دوست داشتن. رفتار موقر و مسوولیت‌پذیریِ بی‌نقصش هر تردیدی رو در موردش از بین می‌برد. بَبری خیلی سریع خودشو به هر تازه واردی اثبات می‌کرد. تمام اهل آبادی روی بَبری حساب ویژه باز می‌کردن. همه جز پدربزرگ من.
پدربزرگم هیچ زمانی به این موجود غول‌پیکر و آروم خوشبین نبود. همیشه هم در مورد احساسش به عمو بهادر هشدار می‌داد. یادمه که بارها گفته بود:
-مشتی! بیگانه بیگانه هست. تو گلهت رو کامل ول کردی به امون خدا به اعتبار این بَبری. این موجود هنوز بالغ نیست. نگرانم زمانی که ذاتش رو بروز بده تو به خاطر اعتماد امروزت پشیمون بشی.
پدربزرگم به عمو بهادر هشدار می‌داد، به همه هشدار می‌داد، اما چشم‌هایی که رفتار آروم و مهربونِ بَبری رو می‌دیدن، راهِ شنیدن رو به گوش‌های صاحبانشون می‌بستن و اوضاع همون بود که بود. اسم و آوازه‌ی مثبت بَبری به روستاهای اطراف هم رسیده و حسابی مشهورش کرده بود. کدخدای ده بالا بارها پاپی عمو بهادر شده بود که بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه ازش بخره. عمو حاضر به فروش نبود. این سگ رو از زمانی که یه توله‌ی خیلی کوچیک بود بزرگش کرده و بَبری حالا با امتیازات بی‌شمارش یه جورهایی انگار شبیه یکی از اعضای خونواده عمو به حساب میومد. گذشته از همه چیز، بَبری حسابی توی دل ما بچه‌ها هم جا باز کرده بود. یه بار که اصرار کدخدای ده بالا خیلی زیاد شده بود و ترس برمون داشته بود که عمو بهادر نرم بشه، به هر دری زدیم تا قیمت کدخدا رو بفهمیم و بعدش آسمون رو به زمین آوردیم که بتونیم پولی بیشتر از قیمت کدخدا جور کنیم و به عمو بدیم تا بَبری رو نفروشه. خوشبختانه عمو خاطرجمعمون کرد که اصلا خیال فروش بَبری توی سرش نیست و پولی که جور کرده بودیم هم خوشعاقبت شد که این خودش یه داستان پرماجرای دیگه رو می‌طلبه و اینجا جا و زمان گفتنش نیست.

بَبری در توافقی ناگفته سردسته‌ی سگ‌های آبادی و آشنای تمام بچه‌ها و حتی بزرگترها بود. موجود عجیبی بود. بچه‌ها بلند و بزرگترها توی دل‌هاشون قسم می‌خوردن که بیشتر از یه سگ معمولی می‌فهمید. بَبری بارها با رفتار متفاوتش اینو به تازه واردهای مردد روستا ثابت کرده بود. با وجود آرامش و مهربونیه حیرت‌انگیزش، خشم‌هاش عجیب ترسناک بودن. بَبری دیر عصبانی می‌شد ولی زمان‌هایی که از جا در می‌رفت تمام سگ‌ها مثل فشنگ عقب می‌کشیدن و حتی آدم‌ها ترجیح می‌دادن در اون لحظه‌ها بهش نزدیک نشن. شبی که دزد به باغ صاحبش آقا بهادر زد یکی از اون زمان‌ها بود. دزدها چهار نفر بودن و هر چهارتاشون تفنگ‌های بادی داشتن. نصفه شب بود که با صدای جیغ و ضجه‌های چندتا آدم و غرش‌های وحشیِ بَبری تمام روستا از خواب پریدن. بَبری هر چهار نفر رو حسابی زخمی و آش و لاش کرده بود و لازم شد مأمورها پیش از کلانتری سریعا به بیمارستان برسوننشون. از شهر که به ده می‌رسیدیم، بَبری یکی از اولین‌هایی بود که همراه دار و دستهش با سرعت تمام به استقبالمون میومد و هنوز نرسیده قاطی ما بچه‌ها و وسط هلهله‌های شادمون بین کوچه باغ‌های آبادی می‌دوید.

حتی سگ‌های آبادی هم انگار بیشتر از بقیه مواظب من بودن. یه بار واسه خودم راه افتادم و رفتم تا کنار رودخونه‌ای که تمام بزرگترهای آبادی از نزدیک شدن بچه‌ها بهش می‌ترسیدن. داشتم اطراف رودخونه‌ی همیشه عصبانی می‌گشتم که صدای چندتا پارس توجهم رو کشید به خودش. صدای بَبری رو از دورترین فاصله هم می‌شناختم. غروب نزدیک بود. بَبری به همراه چندتا از سگ‌های آبادی مثل باد رسیدن و اطرافم جمع شدن. بی‌ترس بینشون چرخ می‌زدم و نازشون می‌کردم. نفهمیدم چی شد که دیدم همراهشون راهی شدم و رسیدم به مادرم که داشت از دلواپسی دیوونه می‌شد و بقیه اقوام هم دسته کمی ازش نداشتن. صدای یکی از بچه‌ها رو از دور شنیدم که داد کشید:
-اومدش اومدش بَبری آوردش سالمه.
صدای داد برادرم که به طرفم می‌دوید بلند شد:
-کشتی ما رو! کجا بودی؟
اون شب حسابی همه رو ترسوندم. البته جریمهش رو هم پرداختم. مادرم اونقدر ترسیده بود که اول کتکم زد بعدش بغلم کرد و زد زیر گریه. بعدش بقیه به جای دعوا کردنِ من مادرم رو حسابی سرزنش کردن که چته زن؟ بچه رو چرا می‌زنی؟ خدا قهرش میاد مگه دیوونه‌ای؟ خدا رو شکر سالمه. این طفلک هم خدا داره ولش که نمی‌کنه. تو هم خجالت بکش بچه رو می‌زنی!
بقیه و بعدش مادرم اون شب حسابی بهم رسیدن و من حسابی از هواداری‌های دسته‌جمعی در مقابل مادرم کیف کردم و توی دلم هزارتا پروانه پر گرفتن که ببین همه چقدر منو دوست دارن! همه طرف منو گرفتن و با مادرم دعوا کردن که منو زده. اون شب چه معصومانه بی‌اطلاع بودم! هم از جنس ترس مادرم، هم از جنس طرفداری‌های بقیه.
یادش به خیر!

بَبری با همه رفیق بود، اما واسه اون هم انگار من یه طور دیگه عزیز بودم. آقا بهادر که همگی عمو صداش می‌زدیم هم مثل تمام آدم بزرگ‌های آبادی به من توجه خاصی داشت که حسابی از دریافتش کیف می‌کردم. زمان‌هایی که بچه‌ها با سر و صداهای بی‌انتهاشون آرامش رو از جسم خسته از کار عمو بهادر می‌گرفتن و اختیار از دستش در می‌رفت، همزمان با داد و فریادهاش سر بقیه دستی به سر من می‌کشید و شده یه جمله کوچولوی مهرآمیز بهم می‌گفت تا ترسم از خشمش بریزه و ملتفت باشم که مخاطب فریادش من نیستم. بَبری هم وقتی توی ده بودیم، امکان نداشت ما بچه‌ها و به خصوص من جایی باشیم و پیداش نشه.

من آدم عاقلی نیستم. زمانی ترجیح می‌دادم به همچین چیزی اعتراف نکنم، اما حالا دیگه خیالم نیست. شاید این اعتراف کمکم کنه گاهی بتونم در زمان‌های خیلی لازم کمی بهتر و موفقتر در نقش یه آدم کمی عاقلتر فرو برم، هرچند تا این لحظه که دارم این خطها رو سیاه می‌کنم کمکی نکرده. داشتم می‌گفتم. من هیچ زمانی عاقل نبودم. احساسات عجیبم همیشه واسم دردسر می‌شدن. حتی امروز که دنیا‌دنیا از دیروزهای رویاییِ بچگی‌هام فاصله گرفتم و به جبر زمان در جهان آدم بزرگ‌ها و واقعیت‌های سنگی زندانی شدم، همچنان شاگرد تجدیدیِ زندگی‌ام و نتونستم از پس حس‌های بی‌توصیفم بربیام. تجربه‌ها بارها سعی کردن بهم درس بدن. هر بار مطمئن بودم که عبرت گرفتم، اما هیچ تجربه و هیچ عبرتی شدت ضربه‌ها رو نگرفت و از پیامدهای تاریک حفظم نکرد.
با توجه به این توضیحات یا اعترافات یا هرچی که اسمش رو می‌ذارید، جای تعجب نبود که بَبری رو یه جور عجیبی دوستش داشتم. اون هم حسابی باهام صبور و مهربون بود. بارها توی دنیای بچگیم رویاپردازی می‌کردم که مثلا بَبری در جریان یه اتفاق سر بزنگاه سر می‌رسه و از یه خطر خیلی وحشتناک نجاتم میده و بعدش میشه قهرمان کل آبادی. بعدش بابام میاد و میگه از این به بعد بَبری باید همیشه در کنار من باشه. بعدش میره پیش عمو بهادر و میگه که می‌خواد بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه بخره تا بیاد شهر و برای همیشه پیش ما زندگی کنه. حتی این خیال‌پردازی‌ها رو واسه بَبری هم تعریف می‌کردم. اون هم می‌نشست و با گوش‌های پایین گرفته و دمی که آهسته زیر نوازش‌های من می‌جنبوند تمام این وراجی‌هام رو گوش می‌کرد و فقط خدا می‌دونه از عشق نوازش‌های دست‌هام اونهمه صبور و طولانی کنارم ولو می‌موند یا واقعا چیزی از پرحرفی‌هام درک می‌کرد. هرچی که بود، بَبری قهرمانِ بازی‌های تک‌نفره و خیال‌های یواشکیِ من بود و همراهیِ همیشگیش با من ستاره‌ی رویاهای اون زمانم.

طول نکشید که وقتی غیبم می‌زد همه اول می‌گشتن ببینن بَبری هم غیبش زده یا نه. اگر اون هم غیب شده بود همه با خاطرِ جمعتر دنبالم می‌گشتن چون مطمئن بودن بَبری همراهمه و امکان نداره چیزیم بشه.

زمان می‌گذشت. من مثل تمام بچه‌ها، بدون اینکه خودم بفهمم چه بلایی داره سرم میاد، یواش‌یواش بزرگ می‌شدم و تیرگیِ واقعیت‌های سرد و بی‌رحم مثل یه دسته موریانه آهسته آهسته به دنیای بی‌خطم وارد می‌شدن. کم کم می‌فهمیدم که دلیل مورد توجه بودنم صرفا عزیز بودنم نیست. مفهوم تفاوت رو می‌فهمیدم. مفهوم متفاوت بودن رو می‌فهمیدم. تفاوت دوست داشتن با نگران بودن واسه افرادی که از نظرمون ضعیفتر و آسیبپذیرترن رو می‌فهمیدم. معنیِ کلمه‌ی “نابینا” رو بلد می‌شدم!
چه تلخ بود این اولین ادراک‌ها از زمستون، حتی برای من که هنوز بچه بودم!

اون زمان من هنوز خیلی خوب می‌دیدم، اما واسه آدم بزرگ‌ها انگار تفاوتی نداشت. در هر حال چیزی که قرار بود در آینده روی زندگیم خیمه بزنه شبی بود که اون‌ها از همون زمان سعی داشتن هر کدوم به هر طریقی که از دستشون برمی‌اومد از ضربش کم کنن در حالی که می‌دونستن هیچ فایده‌ای نداره. اوایل خیلی واسم مهم نبود. در واقع از اینهمه شلوغکاریه بزرگترها تعجب می‌کردم. واسه یه بچه چه اهمیتی داشت که به تدریج تاریک شدن یعنی چی در حالی که اون لحظه‌ها می‌تونست شبیه بقیه نقاشی کنه، بپره، بدوِه و شاد باشه! چقدر کم می‌فهمیدم!
یادش به خیر!

اولین غروبی که مادرم اجازه نداد همراه بقیه واسه گردو چیدن برم دلم بدجوری گرفته بود. داشتم بزرگ می‌شدم. داشتم می‌فهمیدم! و در اون گرگ و میشِ گرفته، بَبری تنها کسی بود که گریه‌های یواشکیم رو دید، مثل همیشه کنارم نشست و بهم گوش داد. حتی سرش رو به شونه‌هام تکیه داد و اشک‌هام رو لیس زد. بغلش کردم. سرم رو توی موهای نرمش فرو کردم و زار زدم. بَبری ساکت و صبور تحملم می‌کرد. شب می‌رسید و بَبری همچنان بود. همچنان توی بغلم فشرده می‌شد و تحملم می‌کرد و باز تحملم می‌کرد.

با گذشت زمان و با بیشتر شدنِ محدودیت‌ها، ترک‌های بهارِ بی‌بازگشتِ بچگی‌های من بیشتر و بیشتر می‌شدن. من خسته و دلزده از تمام این‌ها، اما هنوز بچه بودم. و در اون زمان هم مثل گذشته‌های نه چندان دور، بَبری بود و من، من بودم و بَبری.

نمی‌دونم دنیای حیوون‌ها هم شبیه ما آدم‌ها با بزرگ و بالغ شدنشون عوض میشه یا نه. ولی به نظرم چیزهایی در هستی وجود دارن که اون‌ها رو هم عوض می‌کنن. و این عوض شدن‌ها معمولا مثبت نیست. دستکم، نه برای بچه‌ها.
سالی که پدرم به خاطر یه تصادف وحشتناک زمینگیر شده بود ما به ده نرفتیم. پای پدرم هنوز توی گچ بود و پیش از درمان کامل توی یه روز بارونی وقتی از سر کار برمی‌گشت به شدت زمین خورد و دوباره کار به بیمارستان و جراحی و وزنه و پلاتین کشید. تابستون رسید. پدرم به گفته دکترها سلامت پاش رو با قطع شدن یکی از عصب‌هاش واسه یه مدت خیلی طولانی، و شاید واسه همیشه از دست داد. اون سال، تابستون خیلی گرم، خیلی طولانی، و خیلی دلگیر بود.
رسیدنِ تابستونِ بعد انگار قد یک ابدیت واسم طول کشید، اما عاقبت رسید و ما راهیِ ده شدیم. دلم بیشتر از تمامِ مثبت‌های آبادی تنگِ بَبری بود. جاده انگار تمومی نداشت. ده انگار دورتر از آخر دنیا بود. ولی عاقبت جاده تموم شد و اتوبوسِ حامل من و اقوامم در انتهای جاده توقف کرد. بچه‌ها مثل یه دسته گنجشک از ماشین بیرون ریختن و من همراهشون بودم. مطمئن بودم که وسط اونهمه هیاهو صدای بَبری رو اگر بود می‌شناختم. گوش دادم. باز هم. باز هم! سگ‌ها که رسیدن باز هم گوش دادم. صدای بَبری از دور شنیده نمی‌شد. وقتی بقیه سگ‌ها خودشون رو وسط بچه‌های پرهیاهو انداختن باز هم اون صدای آشنا رو نمی‌شنیدم. تا جایی که چشم‌های نیمه تاریکم بهم اجازه می‌دادن با نگاه گشتم. بَبری نبود. بیشتر گشتم. نبود. بَبریِ آشنای من واقعا هیچ کجای اون هیاهوی شاد و آشنا نبود!

دلم داشت از جا کنده می‌شد. نکنه گرگ به گله زده و بَبری طوریش شده بود! نکنه عمو بهادر بَبری رو به کدخدای ده بالا فروخته بود. نکنه بَبری توی زمستون یه بیماری گرفته و… نکنه چون تابستونِ گذشته منو ندید باهام قهر کرده بود. نکنه… نکنه…
فایده‌ای نداشت. اگر نمی‌فهمیدم چی شده عقل از سرم می‌پرید. به خونه‌ی خاله که رسیدیم تحملم تموم شد. سراغ بَبری رو گرفتم. خاله بی‌تفاوت و کمی دلخور جوابم رو داد.
-بَبری خل شده خاله جان. انگار جن به جلدش رفته. بیچاره بهادر آبرو واسش نمونده از بس خسارت اهل آبادی رو به خاطر خرابکاری‌های این سگ داده و عذرخواهی کرده. تو هم طرفش آفتابی نشو خاله. اینهمه سگ! با یکی دیگه بازی کن.
خاله چه راحت این‌ها رو گفت و من انگار دنیا روی سرم خراب شد. به هیچ قیمتی نمی‌تونستم بَبریِ همیشه مهربون رو در حالی تصور کنم که واسه اهل آبادی سبب دردسر بشه. کسی خیالش نبود. همه بی‌خیال بودن، مثل خاله. بچه‌ها حسابی مشغول شیطنت شده بودن و من… لازم نبود مادرم بهم تذکر بده که نباید همراه بقیه خیلی دور برم. در اولین فرصتی که به دستم رسید راهیِ خونه‌ی عمو بهادر شدم. عمو مثل همیشه بود. مهربون و خندون. سلامش مثل همیشه گرم بود و مشتش شبیه گذشته‌ها پر از هر چیزی که می‌شد در تصور آدم بزرگ‌های ده واسه یه بچه خوشآیند باشه. مشت بزرگی که توی دست‌های کوچیک و در اون لحظه سرد و عرق کرده‌ی من باز شد و دستی که مثل همیشه به سرم کشیده شد. من اما توی هوای مهر عمو نبودم.
-عمو! بَبری کو؟ واسه چی وقتی اومدیم ندیدمش؟
قیافه‌ی مهربون عمو درهم رفت و با خشم روی زمین تف کرد.
-بَبری؟ ای گور پدرش! توی روحش! این پدرسوخته بیچارم کرده! معلوم نیست چه مرگش شده. هر دفعه یه گندی بالا میاره و منه بیچاره باید خسارت بدم و آبرو بریزم. خدا برش داره این جونور رو که…
دیگه نمی‌شنیدم. توی سرم صداها انگار به هم گره می‌خوردن. عمو همینطور فحش و نفرین می‌پاشید و من مات و منگ وا رفته بودم. عمو بعد از بد و بیراه‌های بی‌پایانش رفت سر نصیحت.
-تو هم عموجان مواظب باش. این سگ انگار جنی شده. نزدیکش نشو خطرناکه. هنوز خوب دزد می‌گیره و گله رو جمع می‌کنه وگرنه یه تیر حرومش می‌کردم.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم بی‌صدا ترکید و اشک بود که مثل دوتا آبشار کوچولو از چشم‌هام سرازیر شد. تصور اینکه عمو با اون تفنگ قدیمیش بَبری رو بزنه داشت خفهم می‌کرد. کمی طول کشید تا عمو صورت خیسم رو دید. طفلک حسابی ترسید. آخه توی دل‌های ساده‌ی مردم پاکدل آبادی، نباید منو اذیت می‌کردن وگرنه خدا از دستشون حرصی می‌شد. عمو که حسابی دست و پاشو گم کرده بود بنای مهربونی رو باهام گذاشت. اشک‌هام رو پاک کرد و دلداریم داد.
-چیه عمو؟ واسه سگه گریه می‌کنی؟ بره گم شه جونور نکبتی! فدای سرت. گریه نکن عموجون. خودم همین تابستون یه توله بهت میدم که مال خودت باشه. اسمشو هرچی دوست داری بذار. اصلا اسمشو می‌ذاریم بَبری. چشم به هم بذاری بزرگ میشه و حسابی دوست میشه باهات. وقتی هم که نیستی خودم مواظبشم به همه هم میگم که این توله صاحب داره. تابستون سر نیومده یه بَبری داری که مال خود خودته عموجان. دیگه چی می‌خوایی؟
عمو می‌گفت و می‌گفت. وعده‌های قشنگی می‌داد که دل هر بچه‌ای رو می‌برد. اما هرچی وعده‌های عمو قشنگتر می‌شدن، گریه‌های من سوزناک‌تر می‌شد. عمو نمی‌فهمید. دل پاکش با وجود اونهمه مهربونی بازم دل یه آدم بزرگ بود. من بَبریِ دیگه‌ای نمی‌خواستم. من بَبریِ خودمو می‌خواستم. اصلا بَبریِ من مگه با هیچ موجود دیگه‌ای جایگزین می‌شد؟ فقط یه بَبری توی تمام دنیا بود که بَبریِ من بود. من توله نمی‌خواستم. دوست جدید هم نمی‌خواستم. من بَبریِ خودمو می‌خواستم. و عمو با تمامِ منطقِ آدم بزرگیش هیچ طوری نمی‌تونست توی سرم فرو کنه که بَبری‌ای که من می‌شناختم دیگه وجود نداره.
طفلک عمو! خدا ببخشدم! اون روز چه عذابی بهش دادم! بنده خدا هرچی به نظرش رسید واسه توقف اون دوتا آبشار کوچولو کرد. من همیشه حیوون‌ها رو خیلی زیاد دوست داشتم. عمو دستم رو گرفت و همراه دخترش لیلا برد توی خونه، توی طویله، توی مرغ‌دونی، توی حصار سگ‌ها، حتی توله‌های جدید رو نشونم داد و گفت حاضره از تمام حیوون‌هایی که داشت از مرغ گرفته تا اسب یکی بهم بده تا اسم تمامشون رو بذارم بَبری و یه عالمه بَبری داشته باشم. فایده‌ای نداشت که نداشت. من جز بَبریِ خودم هیچ بَبریِ دیگه‌ای نمی‌خواستم. دم غروب کم مونده بود عمو خودش هم گریهش بگیره. مونده بود با من چیکار کنه. صدای پارس‌های آشنا و در عین حال ناآشنای بَبری که از دور بلند شد مثل فنر از جا پریدم. خود بَبری بود، اما انگار فرق کرده بود. پارس‌هاش یه جورهایی خشنتر شده بودن. عمو درست پیش از اینکه مثل تیر از جا در برم و به طرف صدایی که نزدیک می‌شد پرواز کنم شونه‌هام رو گرفت و کشید عقب.
-نه عموجان نرو! این بی‌پدر دیگه اعتبار نداره. خطرناکه عموجان.
دلم می‌خواست سر عمو و سر تمام آبادی جیغ بکشم. به چه حقی می‌گفتن بَبریِ من دیگه اعتبار نداره؟ بَبری همیشه بَبری بود و همیشه اعتبار داشت.
-اونها اشتباه می‌کنن همه اشتباه می‌کنن. من و بَبری بهشون ثابت می‌کنیم. همه بی‌معرفتن. همه بی‌خودی میگن. چقدر همه بدجنسن! هیچ کدومشون نمی‌فهمن. ولی باید بفهمن. باید شرمنده بشن باید اشتباهشون رو پس بگیرن.
اینها از ذهن پریشون و بیتابم می‌گذشت و پارس‌های بَبری به سرعت نزدیک و نزدیکتر می‌شد. عاقبت گله گوسفندها رسیدن. عمو گله‌ی بزرگی داشت که چندتا سگ همراهیش می‌کردن. بَبری پیشاپیش همه بود. حیرت کردم. بَبری غولی شده بود. به محض ورودش به حیاط دیگه نتونستم تحمل کنم. دست‌هام رو باز کردم و چون نمی‌شد از دست عمو فرار کنم و به طرف بَبری خیز بردارم تقریبا جیغ کشیدم:
-بَبری! من اینجام منو ببین! بَبری بَبری بیا پیش من!
پارس‌های بَبری برخلاف انتظارم قطع نشدن. عمو حسابی مواظبم بود که مطمئن باشه جلو نمیرم. بَبری بلندتر از پیش پارس کرد. از ته گلو غرید و دندون‌های بلند و تیزش رو نشون داد. دوباره از بیخ گلو غرش کرد و یه دفعه با سرعت به طرف من و عمو خیز برداشت. عمو چوبدستیش رو بالا گرفت و داد زد:
-هی وحشی چته؟ شیطون به جلدت رفته؟ گم شو!
جیغ زدم:
-عمو! عمو بَبری رو نزن!
عمو بهادر بغلم کرد و از سر راه سگ عصبانی کنارم کشید. داشتم مثل بید توی بغلش می‌لرزیدم. مثل بارون می‌باریدم و پشت سر هم جیغ می‌کشیدم:
-عمو بَبری رو نزن. بَبری رو نزن!
سگ مثل دیوانه‌ها پارس می‌کرد و می‌غرید. عمو همونطور که چوبش رو توی هوا تکون می‌داد خاطر جمعم می‌کرد و همزمان به بَبری فحش می‌داد.
-نه عمو نزدمش به خدا نزدمش فقط مواظبم که حمله نکنه. قربون چشمت برم عموجان تو که نمی‌بینی اگر چوبم رو بیارم پایین می‌پره گازت می‌گیره.
توی بغل عمو بهادر از ته دل زار می‌زدم. بَبری حالا بی‌وقفه و دیوانه وار غرش می‌کرد. عمو درست می‌گفت. بَبری آماده‌ی حمله بود. باورم نمی‌شد. اصلا توی سرم نمی‌رفت. این بَبریِ مهربونِ من نبود. از شدت هقهق نفسم بند اومده بود و بَبری همچنان می‌غرید.
یادم نیست کی شب شد. یادم نیست کی برادرم و بقیه‌ی بچه‌ها پیدام کردن. اصلا یادم نیست اونها اومدن و پیدام کردن یا عمو بهادر منو بهشون رسوند. وقتی خاله و شوهر خالم به تصور اینکه بَبری منو به اون حال و روز انداخته سر عمو بهادر داد می‌زدن و سرزنشش می‌کردن و بهش می‌گفتن باید سگ هارش رو با یه گلوله سَقَط کنه تا تمام آبادی نفس راحت بکشن واسه دفاع از عمو بهادرِ شرمنده و خسته هیچ چی نگفتم. وقتی مادرم از ترس نصفه جون شده بود و می‌خواست بدونه سگ گازم گرفته یا نه و به توضیحات عمو بهادر گوش نمی‌کرد هیچ تلاشی واسه خاطر جمع کردن مادرم نکردم. وقتی عمو با شونه‌های افتاده و نفرین‌های زییر لب به سگش از اونجا رفت دست از گریه برنداشتم. وقتی اون شب همه دورم رو گرفتن و از بچه تا بزرگ سعی کردن با هرچی بلد بودن حالم رو رو به راه کنن رو به راه نشدم. زمانی که شوهر خالم بغلم کرد و بعد از کلی وعده‌های قشنگ عاقبت رفت و واسم یه نایلون بزرگ خوراکی خرید و به بقیه‌ی بچه‌ها گفت اینها فقط واسه من هستن و اگر کسی دستش به خوراکی‌های من بخوره گوشش رو می‌پیچونه لبخند نزدم. و زمانی که مردهای خونه کلافه از شیطنت‌های کوچیکترها با لحن جدی داد زدن که هر کسی امشب زیاد شلوغ کنه میندازنش پیش بَبریِ عمو بهادر تا بخوردش بغضم دوباره ترکید و رگبار سرزنش زن‌های خونه رو به روی مردهای شرمنده باز کردم اصلا خیالم نبود. مردم آبادی اون شب و فردا و فرداها مثل همیشه با من مهربون بودن. همه چیز آبادی مثل همیشه بود. همه چیز جز بَبریِ من.

ماجرا تموم نشد. دستکم نه برای من. هنوز باورم نمی‌شد. زمانی که مش‌باقر به پدربزرگم شکایت کرد که سگ عمو بهادر بهترین خروسش رو تیکه پاره کرده و عمو بهادر با عذرخواهی و پرداخت خسارت قائله رو ختمش کرد باورم نشد. روزی که یکی از سگ‌های پدربزرگم به شهادت شاهدها در جریان یه درگیریِ کوتاه مدت با بَبری از پا افتاد و بَبری با یه خیز گلوش رو پاره کرد باورم نشد. و زمانی که نزدیک نیمه شب با فریاد عمو بهادر مردهای روستا به کمکش رفتن و عموی زخمی رو از دست خشم بَبری نجاتش دادن و کم مونده بود کارش به اتاق جراحی بکشه باز هم باورم نشد. بَبری حالا برای تمام بچه‌های آبادی تهدید بود. طفلک عمو بهادر اونقدر جوونمرد بود که همیشه شرمنده و عذرخواه باشه، اما این قصه خیال تموم شدن نداشت. مردم آبادی از عمو می‌خواستن بَبری رو خلاص کنه اما عمو تا جایی که می‌تونست زیر بار نمی‌رفت. مردم از پدربزرگم خواستن که با عمو صحبت کنه. پدربزرگ هر بار آتیش ماجراهای جدید رو زیر خاکستر دفن می‌کرد.
-مردونگی رو نمیشه گم کرد. بهادر مرد محترمیه. نمیشه که به خاطر یه سگ همه چیز رو ندید بگیریم میشه؟
بیچاره پدربزرگ! بیچاره مردم آبادی و بیچاره عمو بهادر که حالا دیگه از شدت شرمندگی چندان توی آبادی آفتابی نمی‌شد!
-کربلایی به خدا ما مردونگی رو گم نکردیم. مشتی بهادر خودش خودشو از آبادی کنار کشیده. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی حساب از آشنایی گذشته. بحث بحث برادریه. اینهمه سال و اینهمه خوبی‌های مشتی رو که با چندتا گاز یه سگ دیوونه نمیشه دور بریزیم. ما فقط میگیم این سگ بلای جون آبادی شده. هر قیمتی هم که مشتی بهادر می‌خواد بهش می‌پردازیم فقط شر این تخم جن رو از سر آبادی کم کنه. خدایی می‌ترسیم. تا حالا به حیوون‌ها زده خدا می‌دونه اگه به یکی از بچه‌ها بزنه چه خاکی باید به سرمون کنیم. توی شاهکار آخریش هم که خود مشتی رو ناکارش کرده.
حرف حساب رو نمی‌شد نشنید. مردم حق داشتن بترسن. حتی حاضر شدن هر کدوم بهترین سگ گله‌هاشون رو به عمو بهادر پیشکش کنن که کمبود بَبری توی گله‌هاش احساس نشه. پدربزرگم تا جایی که می‌تونست ماجرا رو با صبوری به تعویق مینداخت. اما بعد از زخمی شدن عمو بهادر با حمله‌ی بَبری دیگه نمی‌شد چشم به روی خطر بست.
-باشه. من با مشتی بهادر صحبت می‌کنم. ولی بهتر بود خودتون می‌رفتید باهاش حرف می‌زدید. اینطوری خوبیت نداره.
سید کریم که به نمایندگی بقیه پیش پدربزرگ اومده بود هم مثل تمام اهل آبادی آدم خوبی بود.
-کربلایی به جان بچه‌هام ما خواستیم باهاش حرف بزنیم. رفتیم در خونش ولی رو نشون نداد. به پسرش گفت بهمون بگه بابام خونه نیست. نمی‌دونم سر چی ازمون دلگیره.
پدربزرگم آه کشید.
-مشتی از شما دلگیر نیست پدرجان. حس شرمندگی از آبادی جداش کرده. رو نداره که نشون بده.
سید کریم کوبید روی زانوش.
-این مرد هم شبیه سگش جنی شده؟ آخه چه حرفیه؟ ما همخاکیم همخونیم حرف می‌زنیم حلش می‌کنیم. کربلایی قربونت بهش بگو خوبیت نداره. پاشه بیاد آبادی مرد که شبیه زن جماعت توی پستو نمی‌شینه. شرمنده شیطونه. هیچ کس توی آبادی چیزی ازش به دل نداره جز خوبی. یعنی ما حساب مشتی رو با حساب سگش یکی می‌کنیم؟ عجب آدمیه این مشتی!
پدربزرگ مثل همیشه آروم و صبور خشم سید رو تخفیف داد و بهش گفت که با عمو بهادر صحبت می‌کنه. تمام اینها رو می‌شنیدم و حس می‌کردم یه کوه داره دور سرم چرخ می‌زنه. پدربزرگ می‌خواست با عمو بهادر حرف بزنه. توی آبادی کسی روی حرف پدربزرگ حرف نمی‌ذاشت. عمو رضایت می‌داد که بَبری رو از بین ببره. تصور تفنگ لوله بلند عمو بهادر که بَبری رو نشونه می‌رفت بند دلم رو پاره کرد. زمان از دست می‌رفت. اگر کاری نمی‌کردم دیر می‌شد. خودم نفهمیدم چه جوری یواشکی از خونه زدم بیرون. چشم‌هام دیگه شبیه سابق کمک نمی‌کردن ولی هنوز خیلی تا تاریک شدنشون راه بود. دم غروب به پشت خونه‌ی عمو بهادر رسیدم. همونجایی که می‌شد از دیوار کوتاهش بکشم بالا و به بَبری که حالا تمام روز توی حیاط پشتی بسته بود برسم.
-بقیه هرچی می‌خوان بگن. بَبریِ من وحشی نیست. اونها نمی‌فهمن. بَبری به من جواب میده. من می‌دونم. فقط من می‌دونم. باید درستش کنم. باید حلش کنم.
با این اطمینان که با وجود تمام هشدارهای بقیه و نشونه‌های طبیعت حتی یه خط بهش نیفتاده بود خودمو به بالای دیوار کوتاه رسوندم. بَبری اونجا بود. بیتاب و خشمگین قدم می‌زد و آروم می‌غرید. گاهی زنجیرش رو می‌کشید و گاهی بی‌هدف آماده‌ی خیز برداشتن می‌شد. چند لحظه همونجا نشستم. باید می‌جنبیدم. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه و ببیندم. شب نزدیک بود. بَبری ظرف آبش رو تا نیمه خالی کرد و به عکس خودش غرید. آهسته روی دیوار جابجا شدم و صداش کردم.
-بَبری! بَبری من اینجام. این بالا.
بَبری یا نشنید یا خیالش نبود. بلندتر صداش زدم.
-بَبری! منم! این بالام. منو ببین! این بالا رو نگاه کن.
بَبری شاید از صدای من یا هر چیز دیگه‌ای که من ازش سردرنمیاوردم یه دفعه سر بلند کرد و منو دید. خیلی سریع اتفاق افتاد. اونقدر سریع که اصلا نفهمیدم چی شد. بَبری در یک چشم به هم زدن پارس بلندی کرد. بلندتر از همیشه غرید و خیز برداشت. دیوار کوتاه و من سست بودم. خیز بَبری بهم می‌رسید یا نه هرگز نفهمیدم. دستم از لب دیوار شل شد و پرت شدم داخل. به نظرم خود خدا هلم داد چون از مسیر دندون‌های سگ عصبانی دور شدم. اما حالا داخل حیاط بودم و بَبری هم فرصت رو از دست نداد. در کسری از یک پلک زدن بالای سرم بود. یادم نیست چی شد. حتی درد هم نبود. فقط پاره شدن لباسم رو فهمیدم و صدای غرشی که درست توی صورتم بود و صدایی که از حنجره‌ی خودم، اما بیگانه و جدا از خودم جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید.

تا سه روز بعد رو اصلا یادم نمیاد. فقط تب بود و گریه بود و صداهای آروم و دلواپس بالای سرم. بیدار که شدم هنوز تب داشتم. تمام جونم انگار از زیر یه کوه خاک بیرون کشیده شده بود و درد می‌کرد. چند لحظه نفهمیدم چی بیدارم کرده. بعدش صداها، صحبت‌ها، کلمه‌ها، صداهایی که داشتن فریاد می‌شدن. انگار کسی می‌خواست وارد اتاق بشه و بقیه موافقش نبودن. یه صدای آشنا که از شدت شرم عوض شده بود و چندین صدا که از خشم و سرزنش آتیش ازشون بیرون می‌زد. صداها، سرزنش‌ها، آشنا، آشناتر، عمو بهادر، مادرم، خاله، شوهر خاله، … تمام توانم رو توی حنجره‌ی گرفتهم جمع کردم و نفسم رو با یه داد فرستادم بیرون. در کسری از ثانیه یه دسته آدم بالای سرم بودن. به خودم که اومدم مادرم بغلم کرده بود و من با سری که توی یه ظرف خم شده بود شدیدتر از هر زمانی که تا اون بخش از عمرم در خاطرم بود داشتم محتویاتی که توی معده‌ی خالیم نبود رو استفراغ می‌کردم.
-می‌بینی؟ می‌بینی مشتی؟ تمام این روزها همینطوریه. حتما باید همچین بلایی سرمون میاوردی تا حرف گوش کنی؟ حال این بچه رو که داری می‌بینی. برو مرد حسابی حالش خوش نیست می‌خوایی زهره ترکش کنی؟ چیزی نیست خوب میشه فعلا برو تا ببینیم خدا چی می‌خواد.
دلم می‌خواست حرف بزنم. دلم می‌خواست به همه بگم که دست از متهم کردن عمو بهادر بردارن. نمی‌تونستم بگم. دلم می‌خواست اونها بفهمن ولی کسی نمی‌فهمید. سعی کردم حرف بزنم ولی زورم به توقف تهوعم نمی‌رسید. صدام هم به کسی نمی‌رسید. جیغ کشیدم ولی بقیه به اشتباه ترس تعبیرش کردن. عمو بهادر شرمنده تر از پیش از اونجا رفت. بقیه تقریبا بیرونش کردن. و من تمام حرف‌هایی که نمی‌تونستم بگم رو توی اون ظرف خالی بالا میاوردم و فقط دلم می‌خواست که تموم بشه.

دفعه‌های بعد که بیدار شدم همه جا آرومتر و من آگاهتر بودم. بچه‌ها و بزرگترها میومدن، حرف می‌زدن، محبت می‌کردن، واسه بیدار کردنِ توجهِ ماتم زور می‌زدن و می‌رفتن. عاقبت تونستم با تکیه به بابا بزرگ بشینم و بدون تهوع سوپ بخورم. بچه‌ها اطرافمون می‌پلکیدن و مثلا واسه روحیه دادن بهم هی از سوپم تعریف می‌کردن و از پدربزرگ می‌خواستن اجازه بده یهخورده از سوپ من بچشن و بابا بزرگ مهربون با تکون دست شبیه یه دسته پروانه پر می‌دادشون. بچه‌ها واسم جوک می‌گفتن، بزرگ‌ها واسم خوراکی می‌آوردن، پسرها کاردستی و تیله و تیر کمون و هرچی که بیشتر از همه دوست داشتن رو بهم می‌بخشیدن و با تأکید می‌گفتن مال خودت باشه واسه خود خودت. حتی یکی از دخترها عروسک سوگلیش رو آورد و داد بهم و گفت:
-بیا این مال تو. فقط اسمشو عوض نکن عادت نداره. ولی دختر خوبیه ببر با عروسک‌های خودت دوستش کن.
بابا بزرگ تقریبا ازم جدا نمی‌شد. نمازش رو پیش من می‌خوند. واسم قصه می‌گفت. برام کاردستی می‌ساخت. حتی برخلاف همیشه حاضر شده بود عصاش رو بهم بده تا باهاش بازی کنم که راستی‌راستی حسودیه بقیه‌ی بچه‌ها رو تحریک کرد. پدربزرگ روی اون عصا خیلی حساس بود. ظاهرا خیلی عزیز بودم که عصای بابا بزرگ توی دستم بود. کسی از بَبری چیزی نمی‌گفت. عمو بهادر چند دفعه دیگه اومد ولی نذاشتن منو ببینه. می‌گفتن بچه می‌ترسه. تو رو ببینه باز همه چی یادش میاد. برو مرد خدا رو خوش نمیاد.
دفعه‌ی آخر که عمو بهادر اومد اونقدر توان داشتم که صداش کنم. عمو شنید و دیگه منتظر رضایت بقیه نشد. وسط پریشونی‌ها بقیه از ترس اینکه حالم دوباره بد بشه کوتاه اومدن. پدربزرگ قائله رو به نفع عمو بهادر ختم کرد. عمو اومد و بالای سرم نشست.
-چطوری عموجان؟
صدای عمو بغض داشت.
-شرمندتم عموجون! کور بشم عمو! الان خوبی؟
ترکیدن بغض عمو رو ندیدم ولی شکستن صداش رو شنیدم. دست‌هام رو باز کردم و بعد توی بغل عمو بهادر بودم. شونه‌های پهنش جای خوبی واسه من بود. پناهگاهی که می‌شد چیزی رو بپرسم که از هیچ کسی نپرسیده بودم.
-عمو! بَبری…
دست‌های پینه بسته‌ی عمو روی سرم کشیده شدن و سکوت عمو دلیل کافی بهم داد تا بی‌ترس از شلوغکاری‌های بقیه، بیخیال تهوع، بیخیال دلواپسیِ مادر و فحش‌های خاله، بیخیال همه چیز و همه چیز، بغضم بترکه. شونه‌های پهن عمو چه جای خوبی بود. پناهگاهی واسه گریه کردن از دردی که اون زمان با نگاه یه بچه حس می‌کردم جز عمو بهادر کسی نمیفهمدش. آخه بَبری سگ عمو بهادر بود. پدربزرگ اجازه نداد کسی واسه توقف گریه‌هام کاری کنه. اجازه هم نداد که کسی از عمو بهادر جدام کنه که بعد از اینهمه سال هنوز به خاطرش ممنونشم. توی بغل عمو بهادر گریه کردم و گریه کردم. عمو هم گریه کرد اما بی‌صداتر از من. و من که هنوز بچه بودم نمی‌دونستم که اشک عمو از جنس گریه‌های من نبود. پدربزرگ بود که سکوت رو شکست.
-بسه مشتی. بسه مرد. شکر خدا به خیر گذشته. تو که تقصیری نداشتی مومن. اگر سر نرسیده بودی خدا می‌دونه چی می‌شد.
عمو همچنان سرم رو نوازش می‌کرد و بینیش رو بالا می‌کشید. حس می‌کردم باید واسش کاری کنم. واسه عمو بهادر مهربونی که اونهمه واسه عیادتم بهش سخت گذشته بود.
-عمو! گریه نکن دیگه!
و بغضم دوباره ترکید. شونه‌های عمو هنوز می‌لرزیدن.
-اون چه کاری بود کردی عموجان؟ خواست خدا بود که به موقع رسیدم. نزدیک بود تا آخر عمر منو شرمنده‌ی خونوادت و خدا کنی عمو.
ولی من توی هوای سرزنش‌های مهربون عمو بهادر نبودم. روحم داشت زیر بار پرسشی که جوابش در هیچ کجای رویاها و حتی کابوس‌هام نبود له می‌شد.
-عمو! بَبری واسه چی از دستم عصبانی بود؟ من که اونهمه دوستش داشتم. مگه من چیکار کرده بودم؟
و گریه نفسم رو برید. عمو بهادر سعی کرد بخنده اما نتونست.
-تو کاری نکرده بودی عموجان. نژاد بَبری سگ خالص نبود. اون فقط طبیعتش رو بروز داد.
این چیزها توی سر من نمی‌رفت. دست خودم نبود. نمی‌فهمیدم. حس می‌کردم قفسه‌ی سینم از هقهق خرد میشه.
-عمو! بَبری دوستم بود. من خیلی دوستش داشتم. واسه چی دیگه نخواست دوستم باشه؟
عمو محکمتر بغلم کرد و بیشتر نوازشم کرد.
-عموجان! بیگانه بیگانه هست. بیگانه که واسه آدم دوست نمیشه. بَبری ذاتش همون بود که دیدی. اگر تا اون زمان ندیده بودی شاید به این خاطر بود که هنوز اونقدر کامل نشده بود که ذات واقعیش رو نشون بده. وقتی به اندازه‌ی کافی بالغ شد تازه جوهرش رو پیدا کرد. از کجا معلوم شاید خودش هم نمی‌دونست.
بغضم انفجار در انفجار می‌ترکید.
-اگر خودش نمی‌دونست پس نباید تنبیه می‌شد عمو. من دوستش داشتم. بَبری دوستم بود بالغ هم که شد باز من می‌شناختمش. واسه چی باهام قهر کرد؟ من ببر هم که می‌شد دوستش داشتم. پس اون واسه چی دیگه دوست من نبود؟ من فقط می‌خواستم بغلش کنم تا دوباره دوستم بشه.
سرم رو به سینه‌ی خسخسیه عمو بهادر تکیه دادم و زار زدم. عمو بهادر آه کشید.
-اون باهات قهر نکرد عموجان. فقط حس دوست داشتن رو شبیه تو بلد نبود. نژاد بَبری دوست آدم‌ها باقی نمی‌مونن. بزرگتر که بشی خودت می‌فهمی. حالا دیگه گریه نکن عموجون.
ولی من نمی‌فهمیدم. نژاد. طبیعت. بیگانه. ذات. نمی‌فهمیدم. من فقط جای خالی عمیقی رو توی سینم حس می‌کردم که به نظرم می‌رسید دیگه با هیچ چی پر نمیشه. عمو بعد از مدتی خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد آرومم کنه.
-گریه نکن دیگه عمو. دوباره مریض میشی. بسه خیلی گریه کردی. فدای سرت. خودم واست یه توله میارم. اصلا توله رو که نمیشه ببری شهر. توله همینجا بمونه ولی مال تو باشه هر دفعه اومدی باهاش بازی کن خودم واست جوجه میارم. جوجه دوست داری مگه نه؟ این دفعه که رفتم تهران واست عروسک می‌خرم از عروسک دخترم بزرگتر و خوشگلتر. لباسش توری باشه کفشاش برق‌برقی باشه. دوست داری عمو؟ دوست داری؟

اون روز شب شد. شب هم گذشت. حال من بهتر و بهتر شد. مدتی بعد تونستم با نظارت آدم بزرگ‌های دلواپس قاطیِ بچه‌های مهربون و خوشحال از خونه بزنم بیرون. اما هنوز نمی‌فهمیدم. حرف‌های عمو رو کامل به خاطر داشتم اما نمی‌فهمیدم. عمو بهادر گفته بود بزرگ که بشی خودت می‌فهمی. و من دلم می‌خواست می‌شد با یه پلک زدن بزرگ بشم تا بفهمم.

زمان گذشت. من بزرگ شدم. در سال‌های نوجوونیم، در کشاکشِ توفان‌های زندگی که با بزرگتر شدنم بزرگ و بزرگتر می‌شدن، در گیر و دارِ قائله‌های جوونیم، در اصطکاک بین لحظه‌های پر از سربالایی‌ها و سراشیبی‌های زندگی، هر لحظه و هر جا دنبال جواب‌هایی بودم که با هر زمین خوردن خیال می‌کردم شاید فهمیده باشم اما بعد با ضربه‌های بعدی می‌دیدم که هنوز نفهمیدم.

امروز من بزرگ شدم. حالا 47 سالمه. از بچگی‌هام جز رویاهای پیچیده در غبار فراموشی اثری نیست. از جاده‌های ناهموار نوجوونی‌هام گذشتم. منظره‌های مدل به مدلِ جوونی‌هام رفتن و همراه جوونی کردن‌های تلخ و شیرین و گاهی خجالتآورم گذشتن و تموم شدن. و حالا در اینجای زندگی تصور می‌کنم عاقبت فهمیدم اون روز عمو بهادر چی می‌گفت. اگر خودستایی نباشه حالا حس می‌کنم شاید خیلی هم بیشتر و عمیقتر از چیزی که عمو بهادر اون روز می‌گفت و انتظار داشت فهمیدم. امیدوارم این بار دیگه لازم نباشه بابا روزگار درس‌هاش رو واسه قبول شدنم تکرار کنه چون از تکرار این تجدیدی به اندازه‌ی تمام عمری که پشت سر گذاشتم خستم. امشب نمی‌دونم روی چه حسابی یه دفعه دلم واسه عمو بهادر، واسه آبادی، واسه پدربزرگ، و واسه اون بچه‌ی خیالاتیِ دیوونه که خود من بود و نبود به شدت تنگ شد. بچه‌ی بیخیالی که وقتی پژمرده می‌شد، کلی شونه واسه گریه‌هاش داشت. شونه‌هایی که واسه خودش و دلیل‌های باریدن‌هاش حسابی پهن و حسابی محکم بودن.
یادش به خیر!

یادت به خیر عمو بهادر! کاش بودی! هرچند دیگه خودم و گریه‌هام توی بغلت جا نمیشیم، ولی دلم می‌خواست می‌شد باز ببینمت تا بهت بگم عاقبت فهمیدم. و چقدر از اون زمان تا این بزرگ شدنم راه بود! بیشتر از یک عمر طولانی. بیشتر از سال‌ها تجربه. بیشتر از تمام لحظه‌هایی که تصور می‌کردم بزرگ شدم و هنوز خیلی تا بزرگ شدنم راه مونده بود!
به نظرم دیگه واقعا بزرگ شدم عمو! اونقدر بزرگ شدم که مفهوم تمام کلمه‌های اون روزت رو بفهمم.
دفعه‌ی بعد، اگر گذارم به آبادی افتاد، به دیدنِ سنگِ مزارِ خیلی‌ها باید برم. تو هم یکی از اون خیلی‌هایی عمو بهادر. میام عمو حتما میام. خیلی چیزها دارم واست بگم.
روحت شاد!

بدجوری دلتنگِ آبادی‌ام. آسمانآبادی که آسمونِ دل‌های ساده و صمیمی روی خاکِ خدا بود. چه حال قشنگی داشت پروازهای خاکیمون توی کوچه‌هاش!
یادش به خیر!

امشب اعتراف کردم که عاقل نیستم. اگر اعترافاتم به جای یکی بشه دوتا به جایی برنمی‌خوره. پس بذار بگم که من هنوز هم شبیه بچگی‌هام خیالپردازم. فقط الان خیالپردازی‌هام یواشکی‌تره. آخه ناسلامتی آدم بزرگم. من هنوز در جهانِ رویاییِ خودم آرزوهایی دارم که در خیالم مثل درخت جوونه می‌زنن، بزرگ میشن و می‌بالَن. من هنوز رویای آبادی‌ای رو دارم که آسمانآباد بود و آباد بود و آسمونِ همیشه زیبای تمام بچه‌ها و تمام دل‌های پاک بزرگترهای اهل آبادی بود. کی می‌دونه! شاید جایی در جهان، باز هم بچه‌هایی باشن که آسمانآبادشون رو دوباره می‌سازن، و این بار اجازه نمیدن که بزرگ شدن‌ها آسمونِ خاکیشون رو از هم بپاشه. امید همیشه قشنگه. از دستش ندیم.
تا بعد.

پایان.

-از شبنوشت‌های پریسا.-

شنبه 27 دیماه 1404، ساعت23و35دقیقه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *