دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این روزها.

4شنبه شب، 17تیرماه 1405. تاریخ رو درست گفتم آیا؟
همچنان در ارتفاعاتم. خودمونیم دلم واسه خونه تنگ شده. اینجا هواش بهتره سکوتش هم عالیه تاب و بالکن و رویا همه حاضرن ولی خونه یه چیز دیگه هست. دلم میخواد برگردم پایین و توی بغل4دیواریه آشنای خودم چرخ بزنم.
این روزها واسم پر از تجربه ها و حسهای جدید و جالبیه که گاهی ازشون سر در نمیارم. تجربه های کوچولوم رو دوست دارم. مواردی که شاید این زمان واسه هیچ کسی اصلا به حساب نمیاد ولی من دوستشون دارم چون تا حالا لازمم نشده بود که بلدشون بشم و الان از آزمایش و خطا و موفقیت در انجامشون شبیه کلاس اولیهایی که نوشتن یه حرف جدید از حروف الفبا رو یاد می‌گیرن ذوق می‌کنم.
این روزها یه جوریه. انگار جهان اطرافم رو یه مدل… خدایا بلد نیستم توضیح بدم من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم! به نظرم میاد انگار دیدنی‌هایی رو دارم می‌بینم و درک می‌کنم و حس می‌کنم که پیش از این اصلا نمی‌دونستم وجود دارن. شاید هم مدت‌ها پیش می‌شناختمشون اما در گذر زمان خوابم برد و فراموششون کردم و الان انگار یه دفعه از خواب پریدم و… حس می‌کنم شبیه پرستوی داخل داستانم شدم که بعد از یه مدت طولانی بی‌پرواز بودن دوباره داره واسه پریدن، نه اوج گرفتن، چون با اون بال چپ زخمی شاید دیگه هرگز نتونه شبیه گذشته‌ها اوج بگیره، تلاش می‌کنه. دنبالش نگرد هنوز اینجا نذاشتمش. تا فصل 30 رو نوشتم ولی ترجیحم اینه که یه‌خورده بیشتر ازش رو بنویسم بعدش به تدریج بزنم اینجا. و واقعیتش از اینجا به بعدش یه‌خورده سخت‌تره و حس می‌کنم واسه ورود بهش یه کوچولو زمان می‌خوام.
این روزها خوشم نمیاد از یه پریسای گیج که همیشه میاد توی سایت و کانالش نق می‌زنه. دلم گفتن‌های درست درمون‌تری رو می‌خواد.
این روزها با یه مدل پیش‌آگاهیه ناخوشآیند شاید از جنس تجربه می‌دونم که درست بیخ گوشم یه گردباد حسابی داره بلند میشه که کلی هم گرد و خاک می‌کنه و واسه چی من خیالم نیست؟ واقعا نیست! تنها چیزی که می‌تونست موجب تشویش خاطرم بشه این بود که خودم به ایجادش متهم باشم و خب بذار باشم مگه تفاوتی هم داره؟ به قول مادرم اصل اینه که آدم حسابش با وجدان خودش صاف باشه. من عوضی‌بازی زیاد دارم ولی خدایی اینجا حسابم پیش خدا پاکه حالا گیریم که کسی یا کسانی از بین خاکی‌ها مدل دیگه‌ای ببیننم. واقعا اینقدر مهمه؟ نه واقعا نه. خدایا دورت بگردم. اصل تویی. تو آگاهی باقیش رو بیخیال. مصلحتت رو شکر خدا باقیش رو بیخیال. فقط دستت رو از روی شونه‌هام برندار باقیش رو بیخیال. بیخیال خدا. بیخیال!
امروز جلد1از کتاب پیوند شوم رو خوندم. از یه بخشش به بعد واقعا به خودم می‌پیچیدم. خدایا اعتماد کردن کلا جفنگه! اما مرین قدرت عجیبی داشت. اگر خودم جاش بودم احتمالا نمی‌تونستم اونهمه قوی باشم. من بدجوری درگیر خاطراتم. اگر همچین جنگی بین من و خودم پیش بیاد احتمالا به خاطره‌ها می‌بازم و… نمی‌دونم شاید الان دیگه نبازم. این روزها به طرز دردناکی حس می‌کنم قوی‌تر شدم. تعجب نکن گاهی قوی‌تر شدن خیلی خیلی دردناکه. اونقدر دردناک که جای زخمش برای همیشه به یادگار می‌مونه تا فراموش نکنیم کجاهای جاده اشتباه رفتیم. بله این روزها حس می‌کنم قوی‌تر شدم. و این قوی‌تر شدن بهای بسیار بالایی ازم گرفت که اینجا خیالم نیست بهش معترف باشم. کتاب قشنگی بود. کاش جلد دومش سریع‌تر برسه!
دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده. مواردی که مدت‌ها از یاد برده بودمشون. مواردی که هر کدوم بخشی از پریسا بودن و همچنان هستن ولی من رهاشون کردم چون مدت‌ها خودم نبودم. دلم واسه خودم بودن واسه پریسا تنگ شده. احتمالا نمی‌تونم تمامشون رو دوباره پس بگیرم ولی سعی که میشه کنم. بعضی‌هاشون رو که میشه پس بگیرم. یه بخشی از خودم رو که می‌تونم احیا کنم. هرچی بیشتر بهتر.
بسه بذار کوتاهش کنم می‌خوام بازی کنم یه کتاب دیگه شروع کنم و از تو چه پنهون یه‌خورده واسه خودم خیال‌های یواشکی بپردازم. شنا کردن توی دنیای خیال تفریح خوبیه به شرط اینکه مواظب باشی غرق نشی. من شناگر خوبی هستم. واسم تقریبا بی‌خطره. تقریبا. تو هم امتحان کن. خوش می‌گذره. بازم میام. ساعت21و50دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *