صبح جمعه19تیرماه1405.
همچنان در ارتفاعاتم. مهمون اینجاست و من بیتاب شنبه و خونه و مرواریدم. خوابزده نشدم بابا درست گفتم دلم مرواریدهام رو میخواد. عجیب دلتنگ مرواریدم. دلم واسه بافتن تنگ شده. وای خدایا اون مهرههای کوچولوی گرد! وقتی داخل نخ کنار هم مرتب میشن! وای خدا چه عشقی! بارد میگه با4-1میشه ستاره بافت ولی من هیچ مدلی نمیتونم تصور کنم که این چه جوری شدنیه. واقعا نمیشه یا من بلدش نیستم. بیخیال فردا برمیگردم پایین و میتونم امتحان کنم. آخ جون.
از اخبار اطراف خوشم نمیاد. درگیری و ماجراهای جانبیش. من هیچ زمانی در هیچ زمینهای طرفدار جنگ نبودم. آدمها رو نمیفهمم. اگر درست زندگی کنیم توی این دنیا جا واسه همه هست پس اینها از جون هم و از جون خودشون چی میخوان؟ بیخیال به من چه! عوض کردن مسیر این ماجرا دست من نیست و هرچی دست من نیست به من هم مربوط نیست به من چه! بینش مزخرفیه میدونم ولی چی از دستم برمیاد؟
بدجور دلم یه قهوه ساز شارژی میخواد. کاش پولش رو داشتم! البته مدلهای ارزونتر در دسترسه ولی من همیشه0و1بودم. یا چیزی رو درست درمون میخوام یا اصلا نمیخوامش. اینجا هم یا مدلی که در نظر خودمه باید باشه یا نمیخوامش. این لعنتی قیمتش از دسترس من بالاتره هر جور حساب میکنم دستم و زورم به پرداخت هزینهی افتضاحش نمیرسه. خدایا چه قدر شدید میخوامش! هی! طوری نیست. درست میشه. احضار شدم واسه صبحانه. برمیگردم.
خب طول کشید ولی برگشتم. کجا بودم؟ آهان قهوه ساز شارژی. خدایا چنان شدید اینو دلم میخواد که حس میکنم کف دستم به خارش میافته. وای خداجون عجب حس نفلهایه زمانهایی که من یه چیزی رو این مدلی میخوامش! بیخیال. درست میشه. قطعا درست میشه. یا این درست میشه و دستم بهش میرسه یا خود من درست میشم و این حسم معتدل میشه و توی سرم میره که فعلا خرید همچین چیزی واسم شدنی نیست و دیگه اینطوری نمیخوامش. دفعهی اولم نیست که یه چیزی رو اینهمه بد بخوامش و لازم بشه بپذیرم که دسترسی بهش واسم شدنی نیست. خب کاریش نمیشه کرد میشه؟ البته یه کار میشه کرد. همینطور تا شب بشینم اینجا بنویسم وای خدا چه قدر میخوام و میخوام و میخوام. حس نق زدن ندارم. در نتیجه بسه.
دارم یه کتاب میخونم اگر به طلسم و جادو اعتقاد داشتم میگفتم این کتاب یا من طلسم شدیم نمیشه من بخونمش به محض اینکه شروع میکنم به خوندنش میخوابم هیچ طوری صفحاتی که خوندم به 20 نمیرسن. باید بیرون از تخت آزمایش کنم خوندنش رو بلکه بتونم پیشش ببرم کتاب بدی نیست فقط من خوابم میبره.
درس نخوندم وای خداجونم درس نخوندم. پریروز تازه شروع کرده بودم که داداشم زنگ زد دیروز هم که صبح مادرم لازمم داشت عصر هم که مهمون اومد یه لیمو بین مهمونهاست مگه میشه یه لیمو داشته باشی ول کنی بری درس بخونی! توضیح اینکه لیمو دختر10سالهی دخترخالهی منه. از بچگی بهش میگفتم لیمو الان هم که بزرگ شده بهش میگم لیمو این لیمو هم میاد باهام به قول خودش لیموبازی میکنه و خلاصه این بچه رو دوستش دارم دلم میخواد همیشه بدجوری شاد باشه الان هم با خونواده اومدن به ارتفاعات و دلم میخواد هرچی بیشتر بهش خوش بگذره.
آخ جون فردا برمیگردیم پایین. یه جورهایی2هوام انگار. از طرفی سکوت و تاب و بالکن اینجا رو دوست دارم از طرفی هم حس میکنم لازم دارم اون پایین باشم. جایی که دستم به مرواریدها برسه. جایی که4دیواریه امن و آشنای خودمه. جایی که جریان زندگی متفاوته و شاید این… شاید بشه به دل امواج صداهای اعصابخردکن و قهوه و کلافگیهای اطراف فرار کنم تا سبکتر سپری بشه. گاهی خیلی… هی! بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم! بیخیال!
اگر تنبلی و انزواطلبیم اجازه بده باید یه سر به کتابخونه بزنم. شاید لازمه. بله لازمه واسه من لازمه. یه گیری رو باید حلش کنم. گیر خودم رو هم باید حلش کنم. بدم نمیاد اگر بتونم یهخورده این پیله که اینهمه سفت بستمش رو شلتر کنم. واقعیتش بهم بر میخوره این داخل ولو بمونم و منتظر دق کردنم بشم. من دق نمیکنم. من پریسام. من از توفانهایی رد شدم که اگر خودم وسطش نبودم باورم نمیشد که اصلا وجود داشتن. نه بیشتر از این وسط خاک و خاکستر این آتیش ولو میمونم نه خودم رو به اندازهی مشارکت در ایجاد گردبادهای گرد و خاکی پایین میارم. نق نمیزنم، روی هیچ شونهای ناله نمیکنم، از هیچ دستی مروت و تسکین گدایی نمیکنم، خودم رو با طلب همدلی کوچیک نمیکنم، نق هم نمیزنم. من پریسام. ازش رد میشم. سفت و سخت ازش رد میشم. با سری که بالا گرفتم و زخمهایی که با بروز ترس از خونریزیشون طالب رحم نمیشم. من حساب اشتباه در زاویهی بینشم رو بیشلوغکاری میپردازم و سلامت از این گذار هم میگذرم. من هنوز پریسام. من پریسام! من نمیبازم!
خب به نظرم دیگه بسه. بذار ببینم در جهان بیرون از سطرهای من چه خبره. زندگی صدام میزنه. به امید خدا. تا بعد.
دستهها