2شنبه شب22تیرماه1405. کتاب میخونم. یه کوچولو شاید عصبانیام. عصبانی که نه فقط نمیدونم اینکه از یه چیزی به اندازهای که دماغت رو جمع کنی و اخمت بره توی هم خوشت نیاد اسمش میشه چی؟ خشمه؟ حرصه؟ نقه؟ دلخوریه؟ نمیدونم چیه ولی من الان اون مدلیام. چیز ناجوری نشده فقط این… گندش بزنن واسه چی همیشه ندیدنهای ما باید همه جا گند بزنه به همه چی؟
توی اینترنت پر از آموزش مرواریدبافیه و من یه گیری توی بافتن دیوارههای6ضلعی دارم، اما نمیتونم از هیچ کدوم از اون آموزشها استفاده کنم چون بینایی لازمه و من نمیبینم.
امروز بعد از بیشتر از2سال لازم شد یه چیزی از اینترنت سفارش بدم. خب واقعیتش لازمه لازم هم نشد ولی من دلم خواست انجامش بدم و بعد از مدتها و مدتها تا مرحلهی پرداخت هم رفتم، اما کد امنیتی داشت و هیچ طوری نشد ازش عبور کنم. قبلا یه بخشی داشت که کد رو صوتی میخوند اما امروز هرچی گشتم اون بخش نبود. باید فیلترشکن رو روشن میکردم بعدش پنجره چت با جمینای رو باز میکردم واسش توضیح میدادم چی میخوام و اون صفحه رو کپی پیست میکردم تا کد رو بهم بده تازه اگر موفق میشدم درست توضیح بدم و درست ازش بخوام که دقیقا چی رو واسم پیدا کنه و بعدش فیلترشکن رو خاموش میکردم اون صفحه رو دوباره میآوردم کد رو وارد میکردم که اگر درست بود سفارشم ثبت میشد. بیخیالش شدم و دکمهی انصراف رو زدم. اعصابم خرد شد لعنتی من نمیبینم خب این وامونده رو یه مدلی درست کنید که بدون دیدن بشه ازش رد شد هیچ خوشم نیومد!
الان دقیقا من مشکلم چیه؟
اینهمه مدت خرید آنلاین نکرده بودم ولی خاطرم جمع بود که هر زمان بخوام میشه که انجامش بدم الان که فهمیدم نمیشه یه مدل حس مزخرفی دارم و… خوشم نمیاد در انجام چیزی که واسه اکثریت آب خوردنه محدود باشم. خب واسه چی؟ واسه چی انتظار دارم موارد برای من شبیه اکثریت باشه؟ من جزو اکثریت نیستم. من جزو اقلیت نابینام. آخ خدایا گندش بزنن!
بعدش هم رفتم از دراور آشپزخونه یادم نیست چی بردارم در کشو بسته نشد وقتی خواستم ببینم چی تهش گیر کرده نزدیک بود بخورم زمین و قفسه سینهام روی لبهی کشو فشار آورد و درش تا جایی که شدنی بود بسته شد که جفت دستهام تا بازو گیر کرد توش و در نمیاومد. شبیه کسی شده بودم که به میلههای زندان زنجیرش کرده باشن. از این متنفرم! خوشم نمیاد دستهام گیر باشن. بهم حس… حس مثبتی بهم نمیده. گیر کردم و هیچ مدلی موفق نمیشدم خودم رو خلاص کنم. وضعیت مضحکی بود. اونقدر عصبانی شدم که کشو رو محکم کشیدم که در نتیجه کم مونده بود کل دراور با تمام محتویات توش و وسایل روش شامل یه غذاساز و یه سری چیزهای دیگه برگرده و پخش بشه روی سرامیک و بازوهای منو هم داغون کنه. با چندتا نفس عمیق و یهخورده مزخرفات مربوط به تسلط به خود تونستم خودم رو کنترل کنم و عاقبت به هر دردسری بود از اون داخل اومدم بیرون ولی بازوهام بدجوری درد گرفتن و اون کشو هم همچنان بسته نمیشد. آخرش هم که مشغول وارسیش بودم یهدفعه جا رفت و دستم به شدت رفت لای2تا از بخشهای سفتش و خدایا اونقدر دردش شدید بود که مطمئن بودم دستم رو شکستم. شکر خدا ظاهرا شکستگی در کار نیست ولی یکی از انگشتهام بدجور تیر میکشه.
خدایا اینهمه اتفاق مزخرف توی1روز جا شد بدجور خوشم نمیاد!
هی! بسه دیگه!
دارم یه کتاب میخونم. رهایت میکنم. اسم کتابه بابا. رسیدم به جاییش که جنا متهم شده و باید2هفته دیگه بره زندان و… این مردک همسرش… این زنش رو کتک میزنه، لقبهای کثیف بهش میده، عمدا با زنهای دیگه روی هم میریزه و توی خاطراتش میگه میخوام ببینم تا کجا میتونم تو رو یعنی زنش رو تحت فشار بذارم ولی اگر جنا با پوششی که مطابق میلش نباشه بره بیرون تنبیه بدنیش میکنه، و زمانی که جنا از دستش فرار کرد پیداش میکنه، کتکش میزنه، به تصور اینکه کسی رو میبینه شکنجهاش میکنه و آخرسر هم بهش تجاوز میکنه و میره اما نشونههایی بهش میده که زنش بفهمه اون همه جا مواظبشه و… مردک بیشرف! بیشرف! آشغاله کثافت! کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت. انگله روانی! روانیه کثافت کثافت کثافت! آخ خدای من کثافت! برمیگردم.
خب خب حله. ظاهرا بد نیست من یهخورده روی کنترل خشمم متمرکز بشم. گاهی یهخورده زیادی عصبانی میشم. مسخره هست ولی دست خودم نیست یه زمانهایی از خودم در میرم. این فقط1کتابه. اما این… این عوضیها رو باید توی تیمارستان زنجیر کنن هیچ کسی حتی توی کتابها نباید همچین چیزهایی رو تجربه کنه!
با تمام مزخرفاتی که امروز به سرم اومد نمیتونم بگم روز بدی بود. میبینی؟ همینقدر پرروام.
باید برم واسه صبح عزیزهای بالکننشین دونه بپاشم، یهخورده اینجاها اوضاعش چیز شد یعنی نامرتب شد که باید درستش کنم، و باقی کتابم رو بخونم. درضمن آخ دستم! جدی درد میکنه. بیخیال. ساعت21و22دقیقه. تا بعد.
دستهها