دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک صبح بارونی.

صبح4شنبه24تیر1405.
امروز صبحم با اشک شروع شد. دیشب که واسه دونه پاشیدن رفتم روی بالکن دستم خورد به یه یاکریم که اون بالا خواب بود. بیدار شد ولی نپرید. نازش کردم و مونده بودم بیارمش داخل یا نه. از جمینای پرسیدم گفت بذارم همونجا بمونه چون انتقالش به فضای بسته‌ی خونه به پرنده استرس میده. من اما حدس زده بودم. اون موجود خواب نبود. اومده بود بمیره. روی بالکن من. دعا کردم اینطور نباشه اما بود. امروز صبح که با لمس جای دیشبش رو گشتم نبود اما چند سانت اون‌طرف‌تر داخل ظرف آب نشسته بود. مرده بود! آب اونقدر عمیق نبود که خفه بشه. خدا رو شکر وگرنه من از تصورش خودم رو خفه می‌کردم. احتمالا خودش رو رسونده بود آب بخوره یا شاید گرمای وحشتناک این روزها بیمارش کرده بود و رفت تا خنک بشه. اینو هرگز نمی‌فهمم. خدا رو به خاطر تنها بودنم شکر کردم. دلم نمی‌خواست خونوادم در اون لحظه پیشم باشن. دلم نمی‌خواست اون لحظه اون کشف تلخ و اون جنازه‌ی پردار کوچولو رو با کسی مشترک باشم. گریه کردم. گریه کردم!
زمانی تصور می‌کردم اگر کسی بدونه گریه می‌کنم یعنی ضعیفم. الان هم دلم نمی‌خواد کسی گریه کردنم رو ببینه، اما حالا یاد گرفتم گاهی گریه یعنی هنوز زنده‌ای. هنوز حس می‌کنی. هنوز درد می‌کشی. احساساتی از قبیل غم، همدردی، و مروت رو می‌شناسی. این زمان‌ها باید ته دلت شاد بشه که گریه می‌کنی، البته اگر دلت بخواد هنوز آدمیت در وجودت باقی مونده باشه.
یادمه یه شبی حالم خیلی بد بود. به یه کسی گفتم نمی‌خوام دیگه آدم باشم. ای کاش شبیه هوش مصنوعی‌ها از جنس0و1بودم تا اینهمه درد حس نمی‌کردم. فلان نفر اصلا خیالش نیست که توی فلان ماجرا چه شبی حاکم شد و من اینهمه درد تحمل می‌کنم. کاش آدم نبودم و حس آدم‌ها رو نداشتم! اون یه کسی بهم گفت هرچی دلت می‌خواد گریه کن، ولی خوب فکر کن و به این سؤالم جواب بده. واقعا دلت می‌خواد اینطوری بودی؟ شبیه اون نفر که اسمش رو بردی؟ با تمام توصیفاتی که ازش کردی؟ دلت می‌خواست خیالت نباشه هوای اطرافت چه جوریه؟ فکر کردم. وحشت کردم و چنان از جا پریدم که نزدیک بود میز کوچولوی مقابلم رو با هرچی روش بود پخش کنم روی زمین. حس ترسناکی بود. هوارم در اومد که نه نه به خاطر خدا نه به هیچ عنوان اینو در مورد خودم نمی‌خوام این وحشتناکه! من حتی در مورد اشیای بی‌جان اطرافم معتقد به ادراکم. من وقتی چایی‌ساز خرابم که دیگه تعمیری نبود رو از اتاقم خارج می‌کردم روی بدنه‌ی بی‌حسش دست کشیدم و دلم گرفت. بغلش کردم یواش بردمش بیرون گذاشتمش روی میز. من با مردم نمی‌پرم ولی همه رو دوست دارم. من یاکریم‌ها و گنجشک‌ها رو دوست دارم. من از تصور اینکه صبح بیان و نا امید از پیدا کردن دونه از بالکنم پرواز کنن دلم می‌گیره. من مهری که به اطرافم به جاندار و بی‌جان می‌پاشم رو دوست دارم. من حس شاد شدن از شادی‌ها رو دوست دارم و وقتی به کسی که درد داره آرامش میدم از آروم‌تر شدنش حسم مثبت میشه. من نمی‌خوام این‌ها دیگه توی وجودم نباشن. اون نفر حیوون‌ها رو دوست نداره. و حالا می‌فهمم که آدم‌ها رو هم دوست نداره. توی نگاهش به جهان اطرافش یاکریم و نسیم و بارون نیست. من نمی‌خوام شبیهش باشم! اون یه کسی گفت حالا دیدی؟ دیدی که چه جوری در برابر تبدیل شدن به همچین چیزی عصیان کردی؟ حس‌های تو اذیتت می‌کنن اما باور کن که با ارزشن. اون‌ها به یادت میارن که جهان با وجود دردی که می‌کشی به خاطر همین حس‌های تلخ و شیرین که درش جریان دارن هنوز گرم و زیباست.
به نظرم اون یه کسی درست می‌گفت. نمی‌دونم اون از کجا این چیزها رو می‌دونه اما می‌دونه و هرچی بیدارتر میشم بیشتر باهاش موافقم. اتفاق امروز چشم‌هام رو بارونی کرد اما به یادم آورد که من هنوز حس دارم. در سالی که پشت سر گذاشتم بارها دلم خواست که ای کاش حس نداشتم چون سال و سال‌های بسیار دردناکی بودن، اما حالا در اینجای جاده خوشحالم که با وجود شدت دردی که ازش گذشتم حس‌هام همچنان زنده و همچنان بیدارن.
در هر حال پرنده مرده بود و باید واسه جنازه‌اش کاری می‌کردم. با یه مشما برش داشتم. بردمش بیرون و ای کاش می‌شد توی باغچه‌ی جلوی آپارتمان خاکش کنم! نکردم. نمی‍شد. شاید هم می‌شد ولی دردسر داشت و چه فایده‌ای داشت؟ اون موجود دیگه زنده نبود که واسش فرق کنه کجاست. انداختمش داخل سطل آشغال. زمانی که با صورت خیس برگشتم توی خونه دلم گرفته اما یه جور عجیبی سبک بود.
نمی‌دونم حس اون موجود در شب آخر زندگیش چه جوری بود، اما می‌دونم آخرین دستی که نوازشش کرد دست من بود. شاید اون پرنده اصلا خوشش نیومده باشه اما من تمام مهرم رو توی اون نوازش‌ها بهش دادم و خوشحالم که قلبم و دست‌هام فقیر و خالی از مهر نبودن که بیخیال روی اون بالکن ولش کنم. بلد نیستم توضیحش بدم. من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم ولی به نظرم همین اندازه کافیه.
باید بلند شم. زندگی منتظرمه. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *