5شنبه شب. ساعت23و16دقیقه25تیرماه.
خونهی دومم در تلگرام داره کمک میکنه تا عاقبت ایجاز رو بلد بشم. محدودیت کاراکترهای تلگرام بهم اجازه نمیده بیقاعده وراجی کنم.
از تو چه پنهون، دلم یواشکی تنگه امشب.
بیناهای اطرافم همیشه میگفتن بین رفقای بالکننشینم یکی هست که همیشه روش طرف اتاقه و تمام روز تنها اما با حفظ فاصله روی نردهها میشینه و عصرها از همه دیرتر میره. هیچ زمانی نشد خیلی طرفش برم چون اگر بیشتر از یه اندازهی مشخص نزدیک میشدم در میرفت و وقتی میکشیدم عقب برمیگشت سر جاش. همیشه واسه همه از جمله خود من سؤال بود که این موجود با وجود اینکه میتونه پرواز کنه واسه چی همیشه اونجا تکی نشسته؟ واقعا کی میدونه! شاید به این خاطر که بهم بگه باکیت نباشهها! من اینجام.
از تو چه پنهون، یواشکی این حضور ساکت رو دوست داشتم و زمانی که بقیه در موردش میگفتن ته دلم یواشکی شاد میشد.
دیروز عصر دیگه روی نردهها کسی نبود. مادرم ندیدش. و حالا فهمیدم اون موجود عزیز که دیروز صبح پایانش رو اینجا نوشتم همون دوست بیصدای عصرهای بالکن من بود. خدایا جز تو به کسی نمیشه بگم چقدر دلم واسه حضور ساکتش تنگه! دنیای تو خیلی سنگی شده خدای مهربونم. آدمها دیگه مردن یه یاکریم رو به حساب نمیارن که بتونم در موردش واسشون بگم. اما از تو چه پنهون، من هنوز به حسابش میارم. هنوز یواشکی دلتنگ حضوری میشم که هر عصر به توضیح بیناهایی که میدیدن دیرتر از بقیه از بالکنم پرواز میکرد و میرفت تا شب تموم بشه و صبح دوباره برگرده روی نردههای من.
پریشب روی بالکنم موند و نرفت. تا لحظهی آخرش پیش من موند. کی میدونه! شاید میخواست تا لحظهی آخر بهم بگه باکیت نباشهها! من اینجام! و منه بیمعرفت خدایا کاش اون شب کار بیشتری واسش کرده بودم! کاش آورده بودمش داخل خونه!
خدایا بندههای خاکیت اگر بفهمن بهم میخندن تو هم بخند ولی از تو چه پنهون، بدجوری دلم تنگشه امشب. من شبیه تمام خاکیها از دنیای بعد از این جهان چیزی نمیدونم. عدمه یا وجود؟ واسه حیوونها چی؟ آیا اونها هم روح دارن؟ آیا بعد از اینجا میرن به جای بهتر؟ اگر بعد از این جهان دنیای دیگهای هم هست آیا اونجا هم آسمونی واسه یاکریمها داره؟ آیا الان همراه بیصدای بالکن من رفته به جای بهتر؟ یعنی هنوز پرواز میکنه؟ اونجا هم بالکنی هست که عصرها تا زمان پیوند بین روز و شب بالاش بشینه؟ و یه پریسا که پشت شیشههای بالکن در گرفتگیِ یواشکیِ هوای عصرها لازم داره یه یاکریم با حضور ساکتش بهش بگه باکیت نباشهها! من اینجام! خدایا کاش اون شب آورده بودمش داخل! واسه چی اجازه دادم شب آخرش رو تنها روی اون بالکن بمونه؟ وای خدا آخه من چه جوری باید میفهمیدم اون موجود اون لحظه چی میخواد؟ به تصور خودم خواستم راحتش بذارم که اذیت نشه. خدایا یعنی اون میفهمه؟ میدونه که تنها رها کردنش روی بالکن از سر بیتفاوتی و بیمعرفتیم نبود؟ ادراک معصومش از این جهان و قواعدش به این واقعیت میرسه که تا صبح دعا میکردم با پایان شب سلامت پرواز کنه و شبیه همیشه وقتی نزدیک بالکن رفتم در بره؟ خدایا تو خدایی زبون تمام مخلوقاتت رو بلدی میشه واسش توضیح بدی که من بیمعرفت نبودم فقط نابلد بودم؟ اگر دنیایی بعد از این جهان خاکی واسه آدمها و حیوونها باشه الان اون موجود اونجا رو به راهه؟ هوای اون جهان گرمای تیرماه امسال رو نداره؟ تشنگی و حرارت و خطر پروازیها رو اذیت نمیکنه؟ یعنی اون موجود الان در دنیای بهتر خوشحاله؟ اوه خدا! واقعا الان اینها اشکه؟ داری میباری پریسا؟ واسه یاکریمی که صبح پیش جنازهاش رو روی بالکن پیدا کردی؟ الان من چی بگم!
***
دلم پرواز میخواد. پروازی سبک در آسمونی که اثری از تیرگیها و خطرهای خاک درش نیست. دلم معصومیت یاکریمها رو میخواد. معصومیتی که به رنگ مهر خدا از نگاه شفافشون جاری میشه روی شبهای خاک و به تیرگی زخم میزنه. دلم صبح میخواد. یه صبح معتدل همراه نسیم مهربون و عطر بهار و یه نم ملایم بارون. دلم سفر میخواد. سفری شاد در یه صبح زود توی هوایی از جنس هیجان لطیف سفر. دلم نوازش پرهای همراه بیصدای عصرهام رو میخواد. دلم خدا رو میخواد که در تیرگیِ گرفتهی شب بغلم کنه و توی گوشم بگه باکیت نباشهها! من اینجام!
خدایا! از تو چه پنهون، دلم بد تنگه امشب!
دستهها