عصر جمعه26تیرماه1405.
جوونتر که بودم، یکی از چیزهایی که اصلا نمیفهمیدمش ارزش گفتار با تجربهها بود.
کسی میگفت عذرخواهی شجاعتی به اندازهی جنگ تنبهتن توی میدون میخواد. نمیفهمیدم. زیرجلدی میخندیدم که یه کلمه بگو معذرت میخوام دیگه اینکه اینهمه تشریفات نداره! با همسالهای اون زمانم واسه طرف یواشکی دست میگرفتیم و کرکر خندههای یواشکیمون میرفت بالا. کی میدونه اون یه کسی میفهمید ما چیها میگیم و جنس خندههامون چیه یا نه!
جوونتر که بودم، اصلا تصوری از عمق مناظری که توی جادههای پیچدرپیچ زندگی باهاشون مواجه میشدم و قرار بود که مواجه بشم نداشتم! شیرین بود دوران جوونی و بیخبری!
جوونتر که بودم، چه قدر کم میفهمیدم! یادش به خیر!
خاطرم نیست جوونیهای سبکسرانهی من کی تموم شدن. به نظرم سالها ازش گذشته. سالهاست که در حسرت نفهمیدنهام توی شبهای پریشون بیهوا میچرخم تا صفحات بر باد رفتهی اون کتاب ارزشمند که بادِ غفلت ازم گرفت و ورقپارههاش رو همراه جوونیهای من با خودش برد رو جمع کنم و موفق نمیشم. سالهاست که دیگه به هیچ نصیحتی زیرجلدی نمیخندم. سالهاست که به خاطر نفهمیدنهای اون زمانم آه میکشم.
از ماهها پیش چندتا عذرخواهی شبیه چندتا کوه روی شونههامه. ماههاست که فهمیدم اون یه کسی در اونجای جاده چی میگفت. “عذرخواهی شجاعتی به اندازهی جنگ تنبهتن توی میدون میخواد.” توجیه ندارم. دستم به اونهایی که بدهکارشونم میرسید ولی… شجاع نبودم. از خیلی چیزها میترسیدم. یکیش اینکه مبادا با دیدن اسمم زخم کهنهای باز بشه، درد فراموش شدهای تازه بشه، روحی آزار ببینه، از طرف من! و من مجاز به انجامش نیستم. منی که با ندیدنهام، نفهمیدنهام، نبودنهام، سکوتهام در زمانی که باید اعلام حضور میکردم بلکه حضورم از حجم درد کم کنه ندیدم، نفهمیدم، نبودم!
تمامش این نبود. به خاطر خودم هم میترسیدم. از مواجهه با واقعیتی که به شدت تاریک اما واقعیه. از اینکه بخشیده نشم. اگر نشم عجیب نیست. اونها حق دارن که اینو نخوان. حقمه که بشنوم خب پریسا چه خبر؟ الان خوبی تو؟ صحت خواب! چی شده؟ قبلا توی این هواها نبودی! حالا که خودت زخمی شدی تازه فهمیدی تیر خوردن درد داره! کائنات عادلن نه؟ الان حالت خوبه؟ نوش جانت! شنیدن تمامش حقم بود. مگه نه؟ مگه نه خدا؟ مگه نه؟
امروز دستم رو توی دستهای توکل گذاشتم و با یکی از کوههای روی شونههام مواجه شدم. آمادهی هر چیزی بودم. باید انجامش میدادم. باید! و نفهمیدم واسه چی وقتی جوابم از جنس بخشش بود چشمهام بارونی شدن. گیرندهی پیام بدهیم رو بهم بخشید اما خودم و خدا که میدونیم حق من یه سرزنش حسابی بود که صاحب اون صدای آشنا بهم نداد. کی میدونه! شاید خدا با زمزمهای از جنس محبت یواشکی توی گوشش گفت ببین! بیداری گاهی بدجوری درد داره. واسه بعضیها دردش خیلی بیشتره. خاکیها گاهی از شدت درد بیدار میشن. و تحمل همچین دردی واسه پرداخت حسابها بسه. این پریسا هم داره حسابش رو میپردازه. بیا به خاطر من مهربون باش و به دلت هم بسپار مهربون باشه و بهش سخت نگیره. نمیدونم خدا در جهانِ شخصیِ تو چه مدلیه، اما از خدایی که من میشناسم این چیزها برمیاد. این لحظه خاطرم از صبح، از دیشب، و از شبهای پیش از امروز یهخورده سبکتره.
باز هم عصر جمعه با همون حال و هوای آشنای بیتوصیفش. اما ایندفعه انگار کمی متفاوته. حال عجیبی دارم. حسی از جنس باز شدنِ یه درِ بسته. دوباره دیدنِ یه آشنا. خاطر جمع شدن از حیاتِ محبتی که مردنش رو هیچ زمانی دلم نخواسته بود. حسی از جنس یهخورده سبکتر شدنِ شونههایی که زیر فشارِ ادراکِ تلخیِ بیداری در حالِ له شدنه. خدایا شکرت! ممنونم که اینجا هم شبیه همیشه و همه جا همراهی! شکرت که هستی! شکرت خدای مهربونم که همیشه و در تمام گردنههای به ظاهر ناگذرم باهامی! ممنونتم که خدای همیشه همراهمی! ممنونم خدای آشنای من. ممنونم که هستی!
نمیدونم تا پرش بعدیم و مواجههی بعدیم چه قدر طول میکشه. یه هفته. یه ماه. یه سال. شاید هم هرگز نتونم. اما مطمئنم که همیشه برای شاد بودنِ دلهایی که در سکوتی تاریک تماشاگرِ شکستنشون بودم دعا میکنم. کاش اجابت بشه!
دلم میخواد همچنان حرف بزنم ولی به نظرم دیگه بسه. بذار یهخورده مروارید ببافم. این دونههای کوچولوی مهربون که بعد از اینهمه غیبت منو یادشون نرفته و همچنان به دستهام، به دلم و به ذهنم آرامش میدن. ساعت به سیستم من19و26دقیقه. تا بعد.