5شنبه شب، 1مرداد1405.
خدایا کل متنم رو نوشته بودم نفهمیدم دستم1دفعه به چی خورد که تمامش پرید الان باید تمامش رو دوباره بنویسم! آخه نتپد واسه چی اینجوریه کلی روی ترتیب وقایع زحمت کشیده بودم واسه چی خوردیش سیستمِ دیوونه! بیخیال جوهرِ قلمم رو عشقه بهترش رو مینویسم.
وای خدا اینجا واسه چی اینقدر گرمه؟ به جان خودم من تحمل گرمای شدید رو ندارم فورا مریض میشم آخه! بیخیال تابستون و تعطیلاتش رو عشقه گرماش هم قبوله به تعطیلاتش در.
روز جالبی بود. واسه پیدا کردن فروشگاههای حضوری توی شهر خودم که شماره تماس داشته باشن گوگلگردی کردم که البته در یافتنِ آنچه میجستم موفق نبودم اما حسابی تفریح و تماشا داشت و بهم خوش گذشت، یه چیز کوچولو در مورد کانال تلگرام و گروه یاد گرفتم که در نتیجه تونستم1ایراد مضحک که حسابی سبب خندهی خودم و1عزیز شد رو حلش کنم، دو تا داستان صوتی انگلیسی گوش کردم، تونستم با وجود املای داغون لاتینم ترجمهی چندتا لغت از یاد رفته رو پیدا کنم، یه چرت بیکابوس زدم، برای رفع1محدودیت مسخره که حسابی داشت اذیتم میکرد راه حل پیدا کردم، با وجود تردیدهای بسیار زیادم راه حل مربوطه رو آزمایش کردم که نتیجه حسابی مثبت شد و بهم حس بسیار مثبتی داد، چندتا از موارد بازیافتی رو با مصالح کاربردیِ مفید عوض کردم، قهوه فوری خوردم، وسط بروبیاهای یهخرده بیشتر از روزهای پیشم1دستگاه شارژیه فسقلیِ قدیمی که اصلا یادم نبود دارمش رو پیدا کردم و به تصور اینکه دیگه کار نمیکنه باهاش ور رفتم که راه افتاد، چه قشنگ هم واسم کار کرد و شیرکاکائوی خونگیم رو چنان کفآلود تحویلم داد که حال و هوای کافههای جوونیم توش موج زد و چه کیفی کردم ازش، با عرض معذرت فراوان سر چندتا از عزیزهای دلواپس که هر طرفی میچرخم از روی دلواپسیهای بیشمارشون سنگهای رنگی سر راهم شوت میکنن و حالم رو میگیرن کلاه گذاشتم و کارم رو پیش بردم، این آخریش یهخرده پدرسوختگی توش بود نه؟ خب من جوهرم ناخالصه بیخیال، الان هم شب شده و نشستم دارم ازینا مینویسم تا بعدش برم سومین داستان صوتی انگلیسیم رو گوش بدم، دنبال ترجمهی چندتا دیگه از لغتهای فراموش شدهام بگردم، یهخرده بازی کنم، و واسه فردا که جمعه هست و واسه هفتهی پیشِ رو و پیشبردِ یه سری دیگه از اهدافِ یواشکیم نقشههای بدجنسانه بکشم. غرض اینکه روز مثبتی بود. میگم که، خداجونم! الان من بدعادت شدم میشه فردا هم همین مدلی مثبت باشه؟ قربونت برم خدا تو روز بد به من نمیدی هرچی فردا بهم بدی رو عشقه!
دیشب با1عزیزِ بسیار عزیزی حرف میزدیم. میگفت فردا، یعنی امروز، اول مردادِ خودته. روزِ خودت. مالِ خودت. شروعِ جدیدِ خودت. امروز هم که باز با هم حرف میزدیم وسط گفتگوهامون روی این مالکیتم تأکید میکرد تا فراموشم نشه. راست میگفت. امروز1مردادِ من بود. مالِ خودم. شروعِ جدیدِ خودم. از نظر خودم روز قشنگ و پرباری بود. خدایا شکرت! به خاطر تمام لبخندهایی که امروز بهم دادی شکرت! به خاطر تمام حسهای قشنگ امروزم شکرت! به خاطر تمام اتفاقهای کوچولو اما شاد و ارزشمندی که شبیه ستارههای رنگی روی صفحهی امروزم نشستن و براقش کردن شکرت! به خاطر تمام موفقیتهای کوچیک اما دوستداشتنیِ امروزم شکرت! به خاطر خندههای مادرم و برادرم پشت تلفن شکرت! به خاطر آرامش و سبکباریِ این لحظهی هوای دلِ خودم شکرت! به خاطر خورشیدی که امشب بدون اون نقاب ابری داره توی آسمونِ دلم قدم میزنه شکرت! و به خاطر تمام مواردی که این لحظه در خاطرِ خاکی و محدودم نیستن تا اسم ازشون ببرم، اما در هر لحظه، هر روز، هر شب، هر نفس، در تمام زندگیم جاری هستن شکرت! خدایا شکرت! شکرت که خدای منی!
دیشب یه خواب عجیب دیدم که کمی تا قسمتی مسخره بود. البته این مدل خواب دیدنها تعبیر ندارن چون تخلیهی ضمیرِ ناخودآگاهن. عجیب نبود که دیشب همچین چیزی دیدم. بیدار که شدم فقط لبخند زدم. با خودم گفتم اگر این تعبیر داشت قطعا درست عکسِ چیزی بود که توی خوابم داشت اتفاق میافتاد. از تصورش لبخندم وسیعتر شد. من چه عوض شدم! واقعا دارم به اون تعبیر برعکس میخندم! خدایا به خاطر این هم شکرت! به شدت شکرت! خدایا تو خیلی خدایی! خیلی عمیق شکرت!
اخبار جنگ دارن لحظه به لحظه ترسناکتر میشن. خدایا یکی بیاد اینها رو از هم جدا کنه نفله کردن هم رو!
از جنگ متنفرم. چیز کثیفیه. کاری از دستم برنمیاد جز اینکه تا جایی که میتونم از آلودگیِ هوای سیاهش دور باشم. من هیچ زمانی اهل جنگ نبودم. همیشه ازش بدم میاومد، اما خودمونیم، خیلی جاها گرفتارش شدم. بیخیال. من از تیرگیِ جنگ متنفرم. تا جایی که از دستم برمیاد ازش کنار میکشم. بذار خواهندههاش درگیرش باشن.
دیره. باقیِ شب داره صدام میکنه که با هم بریم دیدنِ رویاهای آشناش. ساعت21و44دقیقه. خدایا مثل همیشه توکل به خودت. تا بعد.
دستهها