1شنبه4مرداد1405.
خدایا گرمه میشه فیتیلهی خورشیدت رو یه کوچولو بکشی پایین سوختیم قربونت برم!
دیروز نمای اتاقم رو یهخرده تغییر دادم. البته قرار بود فقط یهخورده باشه اما کل فضا عوض شد و تا آخر شب ازم زمان گرفت و هنوز هم یه سری تمیزکاری باقیه. مگه یه اتاق چه قدر کار میبره؟
آدمیزاد موجود عجیبیه! چه جوریه که توی زندگی اینهمه ملزومات لازم داریم و حس میکنیم اگر نباشن به مشکل میخوریم، اما بعد از اینکه به انتهای این جادهی خاکی رسیدیم جسممون با تمام ملزوماتش واسمون بدون استفاده میشه؟ جسم توی1وجب خاک جا میشه هیچ چی هم لازم نداره و خودمون فقط خدا میدونه کجا میریم. پدربزرگم همیشه میگفت ای خدا1نفر هم از اون طرف برنمیگرده یه خبری بیاره ببینیم اونجا چه جوریه. حالا خودش سالهاست که رفته. حالا میدونه اون طرف چه جوریه اما خودش هم نیومد یه خبری بده که ماها بدونیم. خدا رحمتت کنه بابا بزرگ. بدون گریه زاری، اما خدایی دلم واست تنگ شده. روحت شاد!
داشتم میگفتم دیروز یه کوچولو اینجا تحول لازم شد ولی بعدش کار از یه کوچولو گذشت. الان این اتاقه داره بیشتر شکلی که دلم میخواد رو به خودش میگیره. باید بلند شم یه دستمال بگیرم دستم و کل محتوای میز آرایش گوشهی اتاق رو بیارم پایین و اوضاعش رو درست کنم ولی آخ از دست این تنبلی!
الان به نظرم تنها عضو بیگانه و عجیب این اتاق آینهی بزرگ روی میز آرایشه که البته جزو این میزه اما ازش جدا میشه و من نمیفهمم این اینجا چیکار میکنه! توی اتاق من! منی که نمیبینم! بخند ولی با وجود ندیدنم گاهی میرم مقابلش وایمیستم. پیش از این بیشتر انجامش میدادم. در1سال اخیر اصلا انجامش ندادم. این روزها دوباره دارم انجامش میدم. از دههی سوم تیرماه به این طرف. دیوونه هم خودتی. دلم میخواد بدون دیدن برم جلو آینه. بذار نبینم خودم که میدونم پریسای توی آینه هنوز اونجاست. یه سال بود دیدنش نرفته بودم. باید باهاش آشتی کنم. باید پریسا رو از کدورت غبار آینه پس بگیرم. قطعا این انجام میشه چون من میخوام! چون پریسا میخواد!
دیشب1کسی پشت خط بهم گیر داده بود که معجزهی تو کیه! بدون مکث گفتم جدی نفهمیدی معجزهی من کیه؟ خب تویی دیگه! طرف حسابی بهش بر خورد و گفت مسخرهام میکنی؟ خیلی عادی گفتم آره. طرف هیچ خوشش نیومد و من نتونستم بیشتر از اون انفجار خندهام رو نگه دارم و ترکیدم. طرف اما نخندید. معترض بود که واسه چی در جواب دلواپسیش مسخرهاش کردم. داشتم عصبانی میشدم.
-واقعا تو واسه چی تصور کردی به سؤالت جواب درست میدم؟ اومدی زنگ زدی به من و میپرسی معجزهی تو کیه انتظار هم داری صاف1شخصیت بذارم روی میز و بگم ایشونه؟ عجب اعتماد به نفسی دارید شماها!
انتظار داشتم بیشتر بهش بر بخوره و دست برداره اما برنداشت. صداش جدی و دلواپس بود.
-دوباره به کی اعتماد کردی پریسا؟ تو2بار توی عمرت این ضربه رو به خودت زدی که دومی در شرایط فوق افتضاحت واقعا نابودت کرد. من دلواپستم پریسا واسه چی نمیفهمی؟ دیگه نمیخوام اونطوری ببینمت! مخصوصا اینکه تو در اون وضعیت خطرناکت به کمکهای من و هیچ کسی از آشناهای مشترکمون راه نمیدی. به خاطر خدا پریسا ماجرای این معجزه چیه؟ دیگه همچین کاری با خودت نکن!
دیگه نمیخندیدم. حالا عاقلتر شدم. دیگه به دلواپسیها نمیخندم. توی صدام خنده نبود. قدردانی بود. این آدم ارزشش رو داشت.
-خب2بار توی47سال خیلی هم آمار بدی نیست هست؟ حست رو میفهمم. و به خاطر دلواپسیت ممنونم. اما من دیگه درسم رو گرفتم. نگران نباش.
تضمینم واسه بستن دفتر نگرانیش کافی نبود.
-دفعهی پیش هم گفتی نگران نباش.
لبخند زدم.
-اما دفعهی پیش خاطر جمعت نکردم. کردم؟
آهی که از پشت خط شنیدم عمیق بود.
-نه نکردی. فقط گفتی نگران نباش. خودت هم احتمال ویرانی رو میدادی. پس واسه چی پریسا واسه چی اجازه دادی محقق بشه؟
آه کشیدم.
-شاید واسه اینکه هنوز درصدی به جهان خاکی اعتماد داشتم. همون فلسفهی1درصد احتمال خطا که خودت همیشه میگفتی. ولی اون1درصد اینجا جواب نداد. باید مطمئن میشدم. حالا مطمئنم. دیگه هرگز تکیهی باورم رو به هیچ دیوار خاکیای نمیدم.
صدای پشت خط هنوز کاملا از دلواپسی پاک نبود.
-پریسا! هیچ راهی نداره از این معجزهات واسم بگی؟
خندهام گرفت.
-نه.
اصرار محتاط پشت خط لبخندم رو وسیعتر کرد.
-میشه بیشتر اصرار کنم و توضیح بدم شاید متقاعد بشی؟
این گفتگو به طرز عجیبی به نظرم متمدنانه بود. اونقدر که نزدیک بود دوباره از خنده منفجر بشم اما نشدم. این کار درستی نبود.
-نه. واقعا ترجیح میدم نکنی. اما خاطرجمع باش. شاید خیلی بلاها سرم بیاد ولی دیگه هرگز از این جنس نخواهند بود.
ای بابا کلی حرف داشتم بزنم اما محدودیت کاراکترهای تلگرام… این کاش حل بشه ایجاز سخته آخه! بیخیال. باقیش باشه بعدا. هی بابازمان وایستا اومدم! ساعت10و18دقیقه. تا بعد.
دستهها