1شنبه8شهریور1405.
خدایاااا عصبانیام وووییی1متن خیلی طولانی نوشته بودم1دفعه نفهمیدم اشتباهی چیچی رو زدم تمامش رفت نتپد هم قابلیت بازگردانی نداره و تمامش پرید. وای میتونم دوباره بنویسم ولی حسش نیست خدا حسش نییییییییست حسش نیست عصبانیام وووییی خدا عصبانیام وای خدا عصبانیام خداجون!
بیخیال. شاید این نباید منتشر میشد. ولش کن خودم و جوهر قلمم رو عشقه1چی دیگه مینویسم.
آخ جون به نظرم عاقبت موفق شدم راه ریاکشن زدن رو پیدا کنم! یوهو به خودم! نه اینطوری نمیشه هنوز تهش مونده. یوهوووووووووووووووووووووووو به خودم! آهان حالا بهتر شد.
عجب آخر هفتهی مزخرفی بود یعنی رسما آستانهی تحریکم رو داشت میسنجید و چرخش میکرد. بیخیال الان حله. هفتهی من با1روز تأخیر شروع شد و ایول به مثبتها!
میگم گاهی ناکامیها خلاقیت میارن. این درسته آیا؟
5شنبه با مادر رفته بودم فروشگاه دنبال1آپارتمان مینیاتوری بزرگتر واسه موارد هنرم که پیدا نشد اما طبق معمول1چیزهایی اونجا چسبیدن به دستم که باهام بیان خونه. یکیشون1جعبه مکعب دردار کوچولو بود که تا دستم بهش خورد ذوق کردم که ایول اینو بخرم ببرم واسه جاشکلاتی بوفهی کافه شخصیم از حالا شکلاتهای کوچولوم رو به جای لیوان بریزم این داخل قشنگ میشه. به جان خودم جعبه هیچ چی نداشت پلاستیکی بود و در داشت و شفاف بود و نمیدونم به نگاه واقعا چیزی نبود اما به لمس من عجیب دوستداشتنی اومد و دلم میخواست بخرمش ولی… خدایا قیمتها این روزها واسه چی اینطوریه؟ پوله بدجوری روی وجدانم سنگینی کرد.
مادرم دید بدجوری دلم بهش گیره گفت اگر اینهمه میخوایش بردار بعدش میریم خونه تو بهش گیر میدی. خندم گرفت. با توجه به بودجهی من و لزوم مدیریت اقتصادی در این روزها برای من اون قیمت واسه اون جعبه واقعا زیاد بود. نخریدمش ولی از تو چه پنهون دلم بد میخواستش. جمعه بود که به سرم زد اینو1طوری حلش کنم. بلند شدم رفتم سراغ آپارتمان مینیاتوری. کریستال کوچولوی سفید داشتم. نخ کلفت هم داشتم. طرح هم که توی سرم بود. همه چیز آماده بود. وسایل لازم رو برداشتم و بزن بریم!
دردسرت ندم. الان1شنبه هست و من1جاشکلاتی ستارهای و1جاچاقویی مکعب ساده که جفتشون سفیدن به جای اون لیوانها توی بوفهام دارم که قشنگترین چیزهای جهان نیستن، اما کار دست خودم هستن و من دوستشون دارم و به شهادت مادرم قشنگ شدن. آخ جون!
هنوز از اون کریستالهای کوچولوی سفید دارم. به نظرت1دونه جاشکلاتی6ضلعی هم ببافم که2مدل شکلاتم جدا باشن آیا؟ ایول!
دیروز قرار بود بریم گرگان خونه خاله که شکر خدا نرفتیم. به جان خودم حال جسمیم این آخر هفته به شدت بد بود و ابدا در شرایط سفر نبودم. از طرفی هم من تمام تابستونم رو واسه مادر باز گذاشتم که همه جوره کنارش باشم و نمیخواستم بگم حالم واقعا خوش نیست. اگر میگفتم خودش میرفت و من موافق نبودم. هر طور بود همراهش میشدم ولی… خدایا شکرت که نرفتیم! نوه خالم زایمان کرد و خاله الان سرش گرمه و ایول به این بچه که واسه من حسابی خوشقدم بود.
میگم گاهی آدمها واسه چی این مدلی میشن؟ خالهی من خخخ خدا منو ببخشه ولی این… بابا این آدم با بالای70سال سن شبیه بچهها بهانه میگیره که من تنهایی حوصلهام سر میره به مادرم و2تا خاله دیگهام گیر میده که بیایید اینجا چند روز بمونید من تنهام حوصلهام سر میره. بهش هم میگیم تو بیا نمیاد میگه شماها بیایید. بیشتر هم گیر میده به مادر من که ماشین داره و رانندگی میکنه که تو بیا اون2تا رو هم بیار. هرچی بهش میگن خواهرجان ما شوهر داریم زندگی داریم زندگی که1روز و2روز نیست نمیشه که گوش نمیده. مادر من حرصی میشه که یعنی چی اینها مگه گرفتاری منو نمیبینن من پسرم مریضه باید هر لحظه نزدیکش باشم شاید لازمم داشته باشه مگه به سر خالهجان میره؟
این وسط در زمانهای خشم مادر نوبت منه که در نقش آتشنشان وارد عمل بشم و دکمههای حرارتی رو تنظیمش کنم. اصولا من مرغ خونگیام. توی عروسی و عزا کلهی ناقابلم زیر تیغه. خدایا شوخی کردم جدی نگیر. شکرت که این ازم برمیاد. امیدوارم همیشه دستم، زبونم، نیتم و تمام وجودم کمکی باشه برای تخفیف خشمها، برای فروکش کردن دردها، برای پایان کدورتها و بطلان قهرها. خودم نمیدونم قضاوتی هم نمیکنم ولی تمام فامیل میگن من این زمان همچین کسی هستم. شواهد عملی هم دارن تأییدشون میکنن. کاش واقعا باشم! خدایا به خاطرش حسابی شکرت! کمکم کن که هرگز به عکس این تبدیل نشم، حتی زمانهایی که خودم حواسم نیست.
خلاصه خالهی من ماجرایی شده. دیروز خواستیم بریم خونش و خدا به داد من رسید و1موجود کوچولوی خوشقدم رو فرستاد که نجاتم بده. آخجون بهت بچه! به جان خودم دوستت دارم1کادو حسابی طلبت!
یا خدا این چیه؟ اوه بعد از قرنی در بالکن رو باز گذاشتم یاکریم اومد داخل و گیر کرد برم بفرستمش بره! ساعت11و42دقیقه. تا بعد.
دستهها