2شنبه9شهریور1405.
امروز جلسه کاری بود و خدایا این ملت کجاها سیر میکنن؟ شایدم من خیلی پرتم. اصلا مشخص نیست مدرسه حضوری باشه یا نباشه اینها امروز میگفتن باید لباسهای فرم داشته باشیم رأی هم گرفتن من گفتم موافق نیستم ولی اکثریت خواهان لباس فرم بودن و هی به من میگفتن تو چه رنگی هستی؟ گفتم هیچ رنگی بابا ول کنید ولی اسمم رفته توی لیست چون رأی با اکثریته و اصلا دلم نمیخواد هزینه واسه چیزی کنم که خودم نمیخوامش و اصلا معلوم نیست مهلت استفاده ازش دستکم در حال حاضر پیش بیاد. این جماعت واقعا… ای توی روحش تلگرام سیستمم قطع شد که! این امروز واسه چی اینطوریه؟ گندش بزنن! به جان خودم نق نیست اینترنته واسه چی فیلترشکنها امروز به سرشون زده! بیخیال درست میشه.
بدجوری دلم قهوه میخواد به جان خودم دیگه تحمل ندارم قهوه فوری رو عشقه چه تایمش مجاز باشه چه نباشه من قهوه میخوام.
مادر رفته خونه خودش. هرچی زور زدم نتونستم نگهش دارم. گفت میخواد خونه خودش باشه. کاش حسش اونجا مثبت بشه! و من امشب خودمم و تنهایی و آخجون قهوه!
دلم1عشق و حال حسابی میخواد ولی مشکل اینجاست که از هیچ چیزی اون بیرون عشق نمیکنم. بیرون رفتن و تفریحات معمول گذشته به جای حس مثبت بهم حس منفی میدن. دلم همینجا عشق و حال میخواد. الان بلند میشم میرم1گل عجیبغریب درست میکنم1گلدون به گلدونهای در انتظار رنگ و خزه به صف گلدونهای روی میزم اضافه بشه. اگر دیر نبود به استاد هنرم زنگ میزدم میگفتم از برگهای قدیمیش چی واسش مونده چندتا مشت ازشون رو خواهانم. دلم میخواد ولی حسش نیست. شب شده یعنی داره شب میشه و خودم هم… واسه چی روانم خوابش میاد؟ الان درد جسمی ندارم حالم هم بد نیست فقط روانم خوابش میاد. یعنی به خاطر خوابیه که دیشب دیدم؟ تعبیرش چیه اگر ببینی1کسی تب داره و مثل کوره داغه؟ خدایا خودم رو که گول نمیشه بزنم اینجا هم که الان کسی جز خودم و خودت نیست من دلواپسم. خدایا میگم که، چیزه. خدایا میشه چیزی نشده باشه؟ من واسه چی همچین چیز مسخرهای رو خواب دیدم؟ نکنه طرف رو به راه نیست؟
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-تعبیرش اینه که یا زیادی خوردی یا زیادی بیدار نشستی مغزت تکون خورده. اون چیزیش نیست ولی تو1چیزت هست که نشستی روی قبری که جنازه توش نیست و تازه دخیل هم بهش بستی. ول کن روانی!
به نظرم درست میگه. به نظرم همه درست میگن. پریسای داخل آینه. اطرافیانم. مادرم. منطق خودم. همه درست میگن. خدایا پس واسه چی این توی سر خودم نمیره؟ الان که چی؟ خواب دیدم1نفر تب داشت از صبح توی حال و هوای بیسر و ته خودم تاب میخورم که خدایا چیزیش نباشه؟ نیست لعنتی نیست هیچ چیزش نیست. هیچ چیزش نیست بسه به خاطر خدا دیگه بسه! بسه پریسا تموم کن دیگه!
این چه صداییه؟ بارون؟ اوه خدا داره بارون میاد؟ نه بابا در حال گریه نیستم بارون واقعی. واقعا انگار داره بارون میاد. آخ جون فقط کاش2تا قطره نباره بعدش هوا دم کنه حالم رو بگیره! اوه ایول چه شدید هم هست! یوهو ببار آسمون آتیش گرفتیم به خدا مگه تو معرفت کنی یهخرده فیتیلهی این هوا رو بیاری پایین به جان خودم پدر من یکی دراومد.
دیشب دوباره موشکبازی داشتیم. وای خدا نکنه دوباره شروع شده باشه! این ماجرا خیال تموم شدن نداره؟ عجب نسلی هستیم ما! اگر زنده بمونیم واسه بچههای نسلهای بعد1تاریخ سخنگوییم. خدایا یعنی ما پایان این شب رو میبینیم؟ یعنی عمرمون به تماشای انتهای این سیاهنامه قد میده؟ ای کاش بده! خیلی چیزها هست که دلم میخواد توی روشنای صبح ببینم! خدایا من خیلی خستم. من و خیلیهای دیگه! بیا صبوریت رو بیخیال شو1دستی برسون این پرده رو بزنش کنار. باور کن بد خستهایم. بد خستهایم همگی!
ظاهرا امشب روی شبکهی عادی نیستم. هرچی مینویسم انگار خوابزدگیِ روانم توش جاریه. دلم میخواد اینجا حرف بزنم ولی اینهایی که میگم رو دوستشون ندارم. دلنوشتههای عجیبغریب هم خوشم نمیاد بنویسم. به نظرم الان1قهوه فوری و درست کردن1گل کریستال فسقلی یهخرده تنظیمم کنه. آخ جون.
راستی یادم رفت واسه جاشکلاتیِ دومیم ذوق کنم. دیشب کامل شد. ایندفعه6ضلعیه. خواستم نبافم ولی داشت ذهنم رو میترکوند که بیاد بیرون و بشینه در قالب کریستالهای پلاستیکی توی دنیای واقعی. دیشب وسط توبیخهای مادر که اینهمه سرت رو توی این چیزها نکن دستت رو داغون میکنی یهخرده هم زبان بخون اونقدر بافتم که کامل شد. حس خوبی داشت. الان هم یادآوریش حس خوبی داره. حالا هر2مدل شکلاتهای فسقلیم واسه خودشون جاهای جدا دارن. ایول به خودم و کافهشخصیم و معجزهام که مخصوصا در زمانهای تفریحات خاص خودم همیشه حاضره! آخ جون!
این نوشتهام رو هرچی آرایشش میکنم میبینم خیلی دوستش ندارم ولی کاریش نمیشه کنم مدلش اینطوریه دیگه.
سیم و برگها صدام میکنن. بارون شدید شده. یوهو! ساعت17و37دقیقه. تا بعد.
دستهها