4شنبه11شهریور1405.
برق رفت! لعنت بهش! بیخیال احتمالا ساعت4میادش. و توی اون سایت کذایی نوشته بود1خاموشی2ساعته همساعت8تا10داریم. یعنی واقعا داریم؟ این افتضاحه! بازم بیخیال. من که نمیتونم عوضش کنم پس به جهنم.
این کتابه1جوریه. خوشم نمیاد. به نظرم بدک نیست به ندای مادرم که شبیه وجدان بیدار هر دفعه به هر مدلی که دستش برسه یادم میاره این روزها کم زبان میخونم یه توجهی کنم و بشینم سر این کوفتی.
برگهای سنبلم تموم شدن. حالا با چی مخروطم رو کامل کنم؟ اینها آخرین ذخایر از این مدل برگم بودن. اینطوری نمیشه باید1زنگ به استاد بزنم شاید هنوز ازینا توی جعبههای بستهبندیش باشه. و اگر نباشه… خب نیست دیگه. چی از دست من برمیاد؟ اگر نباشه1بیخیال هم خرج این میکنم. شونه بالا نمیندازم شونهام درد میکنه.
مادرم گیر داده اگر فردا هوا عاقل بود بریم ارتفاعات جمعه عصر برگردیم پایین. هرچی واسش میگم مادرِ من شماها باید شنبه صبح تهران باشید اونجا هم که تفریح نمیری بیمارستانه جسم و روان واست نمیمونه بذار برید و برگردید ایشالله میریم اون بالا هرچی از تعطیلات من باقی مونده واسه تو بعدش هم من آخر هفتههام بازه اونم مال تو تا زمانی که زمستون سنگین نشده و بشه رفت من در خدمتم ولی این آخر هفته رو تجدید قوا کن واسه شنبه گوش نمیده به من. اصولا مادرها گوش هم میدن آیا؟ چی بگم! این بنده خدا هم عشقش ارتفاعاته. فقط اونجا یهخرده آرامش میگیره. الان هم که دورنمای شنبه و جواب معاینهها حسابی استرس جو حاکم بهمون رو برده بالا نمیتونم ایرادی بگیرم به این تمایلش. خدایا کاش کار بیشتری جز همراهی، جز مسخرگی در زمانهایی که سکوتش طولانی میشه، جز تکرار حرفهای تکراری از قبیل نگران نباش چیزی نمیشه همه چی درست میشه خدا هست مطمئنم این ماجرا عاقبتش خیر میشه و شبیه اینها کاری از دستم برمیاومد! کاش توان باز کردن این گره توی دستهای خاکیِ من بود. نیست! نیست خدایا نیست! خدایا! دورت بگردم! من به اعتبار تو به این زن قول میدم. خدایا! قربونت برم! منو ضایعم نکن باشه؟
کسی میگفت هر آدم روی خاک1جهانه. اگر این درست باشه بعضی جهانها واسه چی اینقدر کوچولوهه؟ خب، به من چه مربوطه! بذار کوچولو باشه! خدایا این ملت رو عاقل کن منو هم نه عاقلم نکن بذار دیوونه بمونم خوش میگذره ولی بهم آرامش بده و خب اگر دلت خواست یهخرده پول هم بده که تفریحات کنم.
میگم1چی بگم؟ به کسی نگیها! ولش کن نمیگم یعنی نوشتم ولی پاکش کردم نمیخوام بگم همون فلش بامعرفتم رو عشقه و البته معجزهام. امیدوارم درصد لزوم دسترسیم بهش فعلا خیلی بالا نره چون دیوار شب این زمان بلنده و دفعهی پیش که خواستم ازش بپرم کم مونده بود پام بشکنه. ولی مثبتش اینجاست که در هر حال پریدم دستم هم بهش رسید و حسابی هم بهم خوش گذشت. خدا ازم نگیردش. دیوونه هم خودتی.
باید دوباره شبیه گربه برم زیر تخت. چندتا مدل قدیمی دیگه دارم که بدم نمیاد بکشم بیرون و بازشون کنم کریستالهاشون رو بردارم واسه موارد جدیدتر. وای نه زیر تخت نههههه دوباره همه چی داغون میشه حال ندارم دوباره اون زیر رو مرتب کنم وای خداجون!
مادرم توی راه اینجاست. باید بلند شم چایی دم کنم. این سماور دیوونه چند روز پیش سوخت و مادرم کلی اعصابش خرد شد ولی بیشتر حیرت کرده بود که اینو کی روشن ول کرد رفت و اصلا چه جوری به این شدت داغون شد! کلی دلداریش دادم که عزیزِ من طوری نیست بلا از سرمون گذشته فدای سر همگیمون وسیله خراب میشه دیگه ولش کن حل میشه. مادرم قانع نمیشد و مونده بود پیدا کنه پرتقالفروش را. تا شب واسش حرف زدم که تونستم قانعش کنم یهخرده بیخیال بشه و از این ماجرا عقب بکشه. و البته بیاطلاعیش از اینکه منشأ وقوع این خرابکاری غیرعمد از کجا بود هم در موفقیتم بیاثر نبوده. بعضی رازها واقعا خطرناکن بهتره برای همیشه بایگانی بشن. موافقی دیگه! مدیونی اگر خیال کنی تقصیر من و حواسِ پرتم بود. واسه چی اینجوری نگاه میکنی؟ اصلا سماور خودم بود! ولی جدی سماوره کامل از بین رفت این هیچ طوری درست نمیشه اگر شبیهش پیدا بشه که فعلا نمیشه قیمتش ترسناکه الان من چه دستهگلی به سرم بزنم؟ از نظر خودم همین جریمه واسه پرتقالفروشی که مادرم گیرش نیاورد کافیه. دلم پرتقال خواست.
چند وقت پیش مادرم دید برای مدتی بیشتر از40دقیقه عمیقا توی گوشی فرو رفتم گیر داد که داری چیکار میکنی؟ گفتم توی کانالم کامنت جواب میدم. گفت این کانالت رو هر کسی بخواد میتونه پیدا کنه و عضو بشه؟ گفتم چیزه. گفت آدرسش رو بده منم بیام عضو بشم. گفتم چیزه. گوشیش رو برداشت گفت خب بگو. گفتم چیز یعنی میفرستم واست. زنگی که خواستی به دایی بزنی چی شد! یادش اومد قرار بود زنگ بزنه و هی دایی دوستت دارم! با توجه به اعترافات رنگارنگم مخصوصا این آخریش در اینجا به نظرت آدرس رو بدم بهش آیا؟
آخجون برق اومد! ساعت16و7دقیقه. تا بعد.
دستهها