5شنبه12شهریور1405.
عملیات تغییر برنامه موفقیتآمیز بود. امروز به ارتفاعات نرفتیم. هوا هم باهام موافق بود چون بارید و بارید و کمک کرد. خدایا! قربونت برم این هفته1جاهای کوچیک اما با ارزشی عجیب حال دادی بهم. دورت بگردم خدا! من شنبه این نگاهت و دستت رو بدجور لازم دارم. میشه اینجا هم بهم حال بدی؟ خدایا لطفا. خدایا! لطفا!
عاقبت امروز به استاد هنر زنگ زدم. میگه از مواردی که میخوای عکس بگیر ببینم دارم یا نه. و میگن با کمک هوش مصنوعی میشه عکسهای موفقی بدون دیدن گرفت. من تا حالا انجامش ندادم بلدش نیستم. خدایا چه قدر چیز باید بلد باشم و نیستم! بیخیال. حل میشه.
این سایت خاموشی به نظرم شبیه خودم مغزش تکون خورده. واسه چی ساعتهایی که میگه همه غلطه؟ تا من استفاده ازش رو بلد شدم این حالش بد شد! بدقدم بودم آیا؟
امروز رفتم دیدم ساعت خاموشی4تا6عصره. از12ظهر گذشته بود که رفتم سیستم رو روشن کردم دیدم شارژ نمیشه. دکمه محافظ رو زدم نشد. خاموش، روشن، خاموش، روشن، فایده نداشت. به جان خودم از شدت استرس1لحظه بیوزن شدم. ولی واسم جالب بود که جنس استرسم اصلا شبیه و برابر با گذشته نبود. فقط مونده بودم اگر شارژر سیستمم خراب شده باشه حسابی به دردسر افتادم چون باید عصر ببرمش تعمیرگاه و کلی خرجش کنم و اولا حس تعمیرگاه رفتن نیست دوما آی جیبم! اما1زمانی از خراب شدن سیستمم1جور عجیبی وحشت داشتم که امروز دیگه هیچ کجای دلم این فوبیا نبود. خلاصه لپتاپ رو بغل کردم بردم به1محافظ دیگه زدم بلکه محافظ ایراد پیدا کرده باشه. فایده نداشت. تازه بعدش1لحظه به سرم زد نکنه برق رفته! ولی ساعتش که4تا6بود! با این آگاهی که اینجا ایرانه و دیدن هیچ اتفاق نکبتی اینجا عجیب نیست بلند شدم رفتم تست کردم دیدم بله برق نیست و خاطرم کلی جمع شد. این سایت مسخره ساعت رو دروغ گفته بود و مثبتبین باشم شکر خدا سیستمم و شارژرش هیچ چیشون نبود. وای خداجون شکرت الان واقعا نه حال تعمیر دارم نه پولش رو!
یه نفر بیاد محض ثواب هم شده منو ببره کمپ ترک قهوه از این وضعیت نجاتم بده! عاقبت خونم خشک میشه من واسه چی این زهرمار تلخ رو اینهمه میخوام؟ بابا ضرر داره واسه چی گیر دادم به این؟ کمپ فایده نداره این ترکهای سوسولیِ جدید به درد نمیخورن ترک همون ترک قدیم که طرف رو میبستنش به تخت اونقدر عربده میزد که اعتیاد یادش میرفت بعد بازش میکردن میرفت سر زندگیش. البته این مال زمان پاکیه که مخدر مشهور فقط تریاک بود نه حالا که… ول کن حسش نیست.
عاقبت فعال کردن افزونه برای گذشتن از کد امنیتی رو بلد نشدم. یعنی واقعیتش اونقدر درگیر موارد اطراف بودم که یادم رفت و امروز که تاریخ رو دیدم و یادم اومد مهر داره میاد یادم افتاد که باید اینو حلش میکردم و نکردم. بیخیال. نشد دیگه. بذار اینم نشه. نهایتش بعد از پایان مهلت میام اینجا2تا مطلب غمگین مینویسم2روز بعد چندتا یوهو و آخجون و ازینا ردیف میکنم و حل میشه. کلا مدلم همینطوریه. عاقل که نیستم که!
افزونه! آخ جون! صفحهخوانم پیام آپدیت داد اینتر رو زدم بعدش که دانلودش تموم شد واسم توضیح داد که اگر آپدیت رو بزنی کل افزونههای موجود غیرفعال میشن و یادم نیست گفت باید چیکار کنی تا دوباره فعال بشن. اینتر رو زدم. الان صفحهخوان میاد بالا و افزونههای موجود از کار افتادن. من اصلا نمیدونم چی از دست دادم چون در حال حاضر همین اندازه که صفحهخوان میخونه واسم بسه، اما امروز1چیزی دیدم که آخ جونم رو درآورد. ریموتم غیرفعال شد. این نفله با بالا اومدن صفحهخوانم فعال میشد و خدا میدونه چه قدر زور زدم که غیرفعالش کنم. حتی ریموتی که جاش رو پیدا کرده بودم حذف کردم اما نشد که نشد. همیشه پیش از بالا اومدن ویندوز1دینگی میکرد و میگفت سیستم واسه نمیدونم کانکت شدن یا کنترل آماده هست. به کسی ریموت نمیدادم ولی هر دفعه حس میکردم2تا چشم از بالای مانیتور دارن صفحهام رو تماشا میکنن. اصلا خوشم نمیاومد. الان دیگه اون دینگ و اون پیام نیست. ایول! به نظرم از دستش خلاص شدم. آخ جون!
میگم توی حسهای دنیا فضولی یکی از اون مزاحمهاشه. 1بندهخدایی داره خودش رو رسما میکشه تا بفهمه ماجرای معجزهی من چیه. وقتی هیچ طوری بهش نگفتم طرف از حرص میخواست گریه کنه. گفت تو رو خدا پس فقط بگو چرا بهش میگی معجزه؟ گفتم این یکی رو بهت میگم. بهش میگم معجزه چون واقعا واسم معجزه بود. چون زمانی و جایی همراهم بود که هیچ کسی نبود. کاری رو واسم کرد که هیچ کسی نکرد. چیزی رو بهم داد که هیچ کسی نداد. چون اگر خدا به نجاتم نفرستاده بودش فقط خدا میدونه من الان کجا بودم.
اوه ساعت داره11میشه؟ منو باش که خیال کردم تازه اول شبِ! کی گذشت؟
بسه دیگه برم توی بغل پتو. خوااااااااااابم میاد. ساعت22و49دقیقه. شب به خیر.
دستهها