دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

موریانه‌ای از جنس1مانع کوچولو.

جمعه30مرداد1405.
عصر جمعه با حال و هوای آشنای اسمش رو نبرش! بی‌خیال. دارد می‌گذرد.
وای خدا مرداد نرو! بعدش شهریور میاد بعدش مهر میاد مدارس باز میشن خوشم نمیاد. امسال6برابر خوشم نمیاد، آخه اصلا تکلیفمون مشخص نیست. شنیدم اعلام شده بود مدارس امسال به جای مهر آبان باز میشن. این وسط حتما میگن آموزش رو در مهرماه آنلاین پیش ببرید. یکی به من بگه من چه جوری به بچه‌ی نابینای کلاس اول آنلاین آموزش بدم خدا این بچه باید روی بریلش کار بشه پارسال که تا رسیدیم به مرحله‌ی خودیاری و بریل مدارس بسته شدن وگرنه من اصرار داشتم همون آمادگی بریلش کامل بشه کلاس اول دونسته‌هاش رو محکم کنه الان این بچه بریلش کامل نشده تازه خودیاریش هم کلی توی گروه کلاس از مادره تقاضا می‌کردم باهاش کار کنه و تئوری توضیح می‌دادم و از این داستان‌ها که فایده هم ندارن. جدی موندم چه گلی به سر خودم و این بچه بزنم آخه این هم شد کار؟
میگم1چیزی! من1اخلاق بدی در کنار صدها اخلاق بدم دارم که این روزها مخصوصا امروز بدجوری واسه خودم و اطرافیانم دردسر شده، به این شرح که اگر چیزی توی سرم بره تا دفترش رو به خیر و خوشی یا به شر و نکبت نبندم خاطرم جمع نمیشه. مثلا پریروز نشسته بودم یادم نیست سرم به چه کاری گرم بود. این روزها گیر دادم به بیدار کردن مهارت‌های نصفه‌نیمه‌ی دیروزهام. مروارید و گل و بدلی‌جات. این وسط به سرم زد برم ساقه‌های سیمی که سال‌ها پیش خریده بودم رو پیدا کنم. جاشون رو می‌دونستم ولی بلد نیستم توضیح بدم1حس مزخرفی شبیه موریانه داشت ذهنم رو می‌جوید که بلند شم برم1دست بهشون بزنم ببینم که همونجا هستن. هرچی به خودم گفتم آخه الان که این ساقه‌های کوفتی لازم نیستن منم که دقیقا می‌دونم کجان الان لمس کردنشون چه فایده داره این موریانه‌ی کوفتی دست از جویدن مغزم بر نداشت که نداشت. آخرش وسط چایی خوردن با مادر از جا پریدم گفتم من1لحظه برم سر کمد الان میام. رفتم اون ساقه‌های نفله رو لمس کردم برگشتم با خیال راحت نشستم سر چایی. آخه این چه وضعشه!
غرض اینکه الان هم1فروند موریانه داره توی کله‌ی داغونم قدم می‌زنه و به شکمش حال میده. به زبون ساده‌تر، من1گیری دارم که نمی‌دونم چه جوری حلش کنم و تا این حل نشه نمی‌تونم واقعا نمی‌تونم آروم بشینم سر کار و زندگیم.
جریان اینه که من پیش‌ترها بدل‌سازی می‌کردم. پریروز که واسه خرید1مدل و شماره خاص مروارید واسه رومیزی‌ای که مادرم می‌خواد رفتم1سری سنگ‌های اصل توی مغازه بود که بدجوری دلم می‌خواستشون. خلاصه یکی از این رشته‌ها به دستم چسبید و همراه باقی خریدهام اومد خونه. به شدت می‌خواستم یعنی می‌خوام باهاش دستبند و گردنبند واسه خودم درست کنم. وووییی سنگ‌هاش خیلی قشنگن. هم به نگاه که واسم توصیفش می‌کنن، هم به لمس که حسابی به من کیف میده. دیشب کار لوزی‌هایی که مادرم لازم داشت رو تموم کردم و پریدم سراغ باز کردن این رشته سنگ تا دستبندم رو درست کنم. طولش ندم. وقتی سنگ‌ها از رشته در اومدن دیدم یا حضرت خدا این‌ها چه کوچولو‌ان! تا اینجاش مشکلی نبود و نیست. مشکل اینجاست که سنگ‌های کوچولو سوراخ‌های به شدت کوچولو دارن و هرچی زور می‌زنم نخ قیتون واردش نمیشه. رفتم سوزن نخ کنم و با سوزن انجامش بدم دیدم هر سوزنی که این نخ از تهش داخل میره واسه رد شدن از سوراخ اون سنگ‌ها کلفته، هر سوزنی هم که از اون سوراخ‌ها رد میشه تهش نازکه و این نخ با سوزن‌نخ‌کنِ من قهره و نخه داخلش نمیره. امروز صبح نوک نخم رو چسبی کردم بلکه کار پیش بره. پیش هم رفت ولی به طرز وحشتناکی کند و سخته، البته برای من که نمی‌بینم. مادرم دید دارم با نخ و سنگ‌ها کشتی می‌گیرم اومد گفت چته واسش ماجرا رو گفتم. مادرم1نگاه به سنگ توی دستم کرد و گفت این سوراخش به چشم بزرگ و مناسبه و راحت میشه نخ داخلش فرستاد ولی پیدا کردنش با لمس مشکله. الان موندم چیکار کنم. من این دستبند و گردنبندِ سِتِش رو بدجوری می‌خوام. مادرم دید به شدت به این ماجرا گیر دادم گفت می‌خوای من درستش کنم؟ گفتم نهههههه اصلا ابدا کیفش به اینه که خودم درستش کنم نمی‌خوام سنگم رو بده! چیزمیزهام رو برداشتم در رفتم. ولی من اینو می‌خوام. افتضاح می‌خوامش. نمی‌دونم باید چه جوری از این مانع رد بشم. اون زمان که بدل می‌ساختم هیچ وقت با سنگ‌های به این کوچیکی کار نکرده بودم. خداجونم من نمی‌تونم ببینم باید با لمس حلش کنم بیا از عرشت پایین1راه بهم بده قربونت برم! خدایا ببین عزیزجان تو که می‌دونی من دست بردار نیستم عاقبت هم انجامش میدم بیا1راه واسش بهم بده زودتر حلش کنم اینهمه نق نزنم ایول! خدایا اطرافیانم گناه دارن‌ها! دارم مغزشون رو می‌ترکونم قربون معرفتت این کار منو راه بنداز من به دستبندم برسم بقیه مخلوقاتت به آرامش برسن.
خب نق‌هام رو زدم. بلند شم برم به جنگش. عاقبت حلش می‌کنم هرچند الان نمی‌دونم چه جوری. ساعت17و44دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روح تاریک.

همچنان3شنبه27مرداد1405.
باید منتظر می‌شدم تا فردا برسه. واسه چی؟ اینجا گوشه‌ی خودمه. چی میشه اگر در1روز دلم2بار هوای گفتن کنه؟
خب ظاهرا قراره این دفعه هم پستم توی کانال تلگرام نصف بشه. بذار بشه نمی‌تونم کوتاهش کنم. نمی‌خوام.
تا آخرین لحظه که اینتر انتشار رو بزنم اصلا نمی‌دونم اینو منتشر می‌کنم یا نه. شاید بد نباشه حالا که نوشتمش فقط خودم1بار بخونم و بعد پاکش کنم تا… نمی‌دونم.
خب واقعیتش… نمی‌دونم چه مدلی توضیحش بدم. اتفاق عجیبی نیفتاده. خدایا شکرت! فقط من امشب یه‌خرده…
گاهی بعضی چیزها روح رو تاریک می‌کنن. در مورد من که اینطوریه. شاید روحم یا دلم کوچیک و بی‌ظرفیته. شاید هم این بعضی چیزها واقعا تاریکن.
برای هر کسی پیش میاد که گاهی درگیر خشم باشه. بحث این نیست که خشمش به حق هست یا نیست، بحث سر خشمه. خشم چیز خطرناکیه. شبیه آتیش خاکستر می‌کنه. هر کسی1مدلی خشمش رو تخلیه می‌کنه. گاهی هم این خشم مهلت تخلیه شدن نداره. توی وجود صاحبش می‌مونه، شعله می‌کشه و ویرانش می‌کنه. من هم جدا از خاکی‌های این جهان نیستم. بارها واسم پیش اومد که درگیر خشمی بی‌مهار بشم. و هر بار که مهارش رو رها کردم خشمم شبیه1سیل شعله‌ور از وجودم به بیرون فوران کرد و نتیجه‌های بسیار سیاهی به بار آورد.
چند وقت پیش بود که از شدت خشمی جنونزده خودم و جهان اطرافم در حال ذوب شدن بودیم. باید1راهی واسه تخلیه‌اش پیدا می‌کردم. نمی‌شد. نه مهلتش بود نه منطق تصویبش می‌کرد. اما من داشتم خاکستر می‌شدم. نمی‌شد خاموشش کنم. نمی‌شد تخلیه‌اش کنم. نمی‌شد بی‌خیالش بشم. نمی‌شد!
از خیلی پیش شنیده بودم به نظر و توصیه‌ی روان‌شناس‌ها یکی از راه‌های تخلیه‌ی منفی‌های وجودمون نوشتنه. یعنی مثلا اگر تو از دست من یا هر عاملی حرصی شدی و به هر دلیلی نمیشه این حرص رو به عاملش منتقل کنی بنویسش. انگار من در مقابلت هستم و داری اون حس رو بهم منتقل می‌کنی. خشمت رو کلمه کن و بنویس. با عرض معذرت من اصولا به مشاور و روان‌شناس اعتقاد ندارم. به نظرم درمون روح فقط دست خود آدمه. درد روح سرماخوردگی نیست که بری پیش دکتر واسش قرص بگیری. زمانی که1چیزی توی روانت اذیتت می‌کنه مشاورها فقط می‌تونن نصیحتت کنن. خب اینو که خودم هم بلدم!
خلاصه این دفعه با خودم گفتم بذار1بار توصیه‌های علمیشون رو امتحان کنم. نشستم نوشتم. تصور کردم عامل بروز خشمم در مقابلمه و در اون لحظه‌ی خاص مهلت انتقال حسم بهش رو دارم. نوشتم و نوشتم. بعدش خوندمش. حالم بهتر که نشد هیچ، افتضاح شدم. دوباره و3باره خوندمش شاید عمل کنه. نکرد. حالم وحشتناک شده بود. بستمش ولی پاکش نکردم. چند روز بعد رفتم دوباره خوندمش به امید اینکه حالا عمل کنه. فایده نداشت. حالا به حس خشمم1مدل احساس… بلد نیستم توضیحش بدم1حس خیلی تلخی بود. انگار واقعا اون کلمات سیاه رو به کسی جز خودم و جز اون صفحه‌ی باز منتقل کرده بودم. هنوز خشم داشتم ولی با تصور حس و حال دریافت‌کننده‌ی اون کلمات تاریک نفسم گرفت. به خودم که اومدم دیدم از شدت هقهق داشتم خفه می‌شدم. چه مرگم شده بود! دیگه سعی نکردم از این راه‌حل عجیب سردربیارم. اون صفحه‌ی سیاه رو بستم و حالم چنان بد بود که یادم رفت دکمه‌ی دیلیت رو بزنم. اون شب، تا خود صبح از خواب نصفه‌نیمه و پریشونم می‌پریدم و هر بار پیش از بیداریِ کامل تمام صورتم از سیل اشکی که نمی‌فهمیدم از کجا می‌آوردم و تمومی نداشت خیس می‌شد.
اون شب و شب‌های بعد گذشتن. خیلی گذشت. من دلگیر بودم ولی دیگه در پی تخلیه‌ی هیچ حس تلخی نبودم. فقط تمام تمرکزم روی پابرجا موندنم بود. فقط تلاش می‌کردم ویران‌تر از اونی که بودم نشم.
سال‌ها پیش مادرم زمانی که از1چیزی حالم خیلی گرفته بود گفت زندگی ما شبیه آبه. جریان داره و ما خواه‌ناخواه باید همراهش بریم. و درست می‌گفت. من در جریان خروشان زندگی پیش رفتم و از اون شب و اون نوشته دور و دورتر شدم.
چند روز پیش عادل زنگ زد ازم کد پستی منزلم رو برای تمدید عضویتم در کتابخونه خواست. گفتم من الان توی روستا هستم و سیستمم همراهم نیست. کد داخل سیستممه برگردم پایین واست می‌فرستمش. زمانی که اومدم خونه روز اول که پشت سیستم ننشستم و بعدش یادم رفت. امشب یادم اومد که این بنده خدا ازم کد خواسته بود و من بهش قول دادم واسش بفرستم. رفتم به درایوی که یادداشت‌هام رو ذخیره می‌کنم تا کد رو بردارم و واسش بفرستم. دیدم1فایل نت اونجاست به نام «فقط در صورت لزوم».
-این چیه!
بی‌هوا اینتر رو زدم. فایل باز شد. خوندمش. تک‌تک متن‌ها رو خوندم. تک‌تکشون رو پاک کردم. رسیدم به آخریش که خیلی خیلی تاریک بود. خوندمش. دوباره. دوباره. دوباره! خشمم هنوز اونجا بود. در تاریک‌ترین زوایای زخمیِ روانم، و منتظر تا با تلنگری سیاه از ناخن‌های جرم‌گرفته‌ی کلمات تاریک بیدار بشه و دوباره به سکوت اطرافش پنجه بکشه! حسم هنوز تلخ بود. و خوندن اون متن… واسه چی کامل حذفش نکردم؟ از بالای12هزار کاراکتر فقط1متن4هزار و خرده‌ای باقی موند که پاکش نکردم. انگار دستم دیگه واسه پاک کردن‌ها توان نداشت. اشک توی چشمم نبود. فقط1حس سیاه، به سیاهیِ دود آهسته از1جای تاریک در روحم بالا اومد و آهسته توی آسمون دلم پخش شد و آهسته توی تمام هوای روانم پخش شد و آهسته ازش بیرون زد و توی هوای نفسم پخش شد و… حالم خوش نبود. روحم تاریک شده بود.
حالم خوش نیست. کاش اون اینتر رو نمی‌زدم. الان من چه مرگمه؟ اون کلمات به دست هیچ دریافت‌کننده‌ای نرسیدن. پس واسه چی من حالم این لحظه اینجوریه؟
به کسی نمی‌تونم بگم. کاریش هم نمی‌تونم کنم. حتی نمی‌تونم از فشار دود متراکمی که روانم رو گرفته گریه کنم تا راه نفسم باز بشه. هیچ راهی واسه سبکی خاطرم به نظرم نرسید. اومدم اینجا بگم و بنویسم بلکه یه‌خرده سبک‌تر بشه.
بذار سعی کنم توی این شب دنبال1ستاره بگردم، شاید باشه. حس تاریک من به هیچ کسی نرسیده. هیچ کسی از این شعله‌های سیاه آسیب ندیده. هیچ کسی جز خودم نمی‌دونه لابلای اون سطرهای سیاه چی بود. هیچ کسی از دریافت همچین انعکاس تاریکی اذیت نشده. این مثبته مگه نه؟ خب حالا بهتر شد، ولی پس واسه چی درست همین لحظه پشت پلک‌هام دارن خیس میشن؟ هی! الان این بارون واسه چیه؟ خدایا من دقیقا چه مرگم شده؟ آخ خدا! ای خدای من!
کاریش نمیشه کرد. هیچ کاری از دست من برنمیاد. هیچ کاری جز اینکه امشب و شب‌های پیش رو پشت سر بذارم و همونطور که مادرم سال‌ها پیش گفته بود، همراه جریان بی‌توقف زندگی پیش برم. شاید زمانی که به قدر کافی از این شب‌ها دور شدم، 1شبی دفتر خاطراتم رو ورق بزنم و با1لبخند تلخ اما نه بارونی، 1آه کوچولوی قاطی خنده بکشم و بگم هی یادش به خیر! عجب ماجرایی داشتم من با خودم اون شب‌ها!
گاهی بعضی خاطرات، زخم‌هایی میشن که جاشون و دردشون تا گور همراهمون باقی می‌مونن. ای کاش زمانی روحم اونقدر قوی بشه که بتونم از این موج‌های تاریک به سلامت عبور کنم و همونطور که همیشه در کلام میگم، تمام صفحات سیاه دفتر زندگی رو با تمام وجودم به دست‌های توانای خدا بسپارم!
ساعت21و21دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در مسیر روزمرگی‌های معمول.

3شنبه27مرداد1405.
آخ جون خونه! توی4دیواریِ آشنای خودم و پشت سیستم با کیبورد گنده و صندلی چرخون خودم!
امروز بعد از ظهر ولو نشدم. خوابم میاد. نمیشه بخوابم. آخه نمی‌خوام شبیه دیشب تا3نیمه‌شب بیدار بمونم. خسته‌ام. از شب‌بیداری‌ها خسته‌ام. می‌خوام شب‌ها بخوابم.
آخ جون کلی معمای مرواریدی رو تونستم حل کنم. ممنونم فائزه! وای خدا چه قدر از این بافتن‌ها خوشم میاد!
آخ جون امروز صبح گیر دادم به گل‌سازی. حس می‌کنم تمامش یادم رفته، اما وقتی برگ‌ها و سیم‌ها رو گرفتم دستم انگار موارد از یاد رفته دارن خیلی آهسته از ته ذهنم بالا میان و سوسو می‌زنن. شکوفه رو چه مدلی می‌زدم؟ گل مینا چندتا برگ داشت؟ سنبل چه جوری بود؟ هنوز اون بخش از ذهنم کامل بیدار نشده. مثلا یادم نیست برگ‌های مارگریت چه شکلی بودن، راستی مارگریت درسته یا مارگیریت؟ یا زیر شکوفه چه مدل برگی می‌زدم، اما به نظرم داره خمیازه می‌کشه تا خواب رو عقب بزنه. پیداشون می‌کنم.
آخ جون داخل کشوهای این چیزه توی اتاقم1عالمه برگ و مروارید و سنگ و کریستال پیدا کردم و کلی به نفع جیبم شد!
آخ جون امروز صبح بعد از مدت‌ها به استاد کلاس هنرم زنگ زدم. دلم تنگ شده بود. زندگی با این بنده خدا هم شبیه همه ما خوب تا نکرده. خدایا این دوران واسه چی اینجوریه؟ به جرأت می‌تونم بگم هیچ کسی رو در اطرافم نمی‌بینم که گرفتار نباشه. و گرفتاری‌های این دوران از جنس درد خالصن، نه شبیه گیرهای گذشته از جنس بی‌پولی و موارد این مدلی. دردهای این دوران واقعا دردن. بیماری‌ها، از دست دادن‌ها، حسرت‌های بی‌بازگشت و دلتنگی برای عزیزانی که ناغافل از دست رفتن. چی شد که دسته‌جمعی گرفتار همچین شب ترسناکی شدیم! با استادم که صحبت کردم دلم حسابی گرفت. طفلک پارسال سال خیلی تاریکی داشت. گفت آموزشگاه هنرش رو بسته. گفت پارسال چه سال تلخ و سیاهی واسش بود. سعی کردم تا جایی که بلدم همدلی کنم. کاش موفق شده باشم!
آخ جون رفتم1سری برگ کریستال جدید خریدم که گل بسازم. برگ‌های قدیمی که من می‌شناختم دیگه توی بازار نبودن. حالم گرفته شد و گفتم حس می‌کنم جهان در حال رشده و من همراه هر چیزی که می‌شناختم دمده شدم. خانم فروشنده واسم توضیح داد که اینطوری نیست فقط به خاطر شرایط فعلی بار جدید نمیاد وگرنه مطمئن باش برگ‌هایی که دنبالشون هستی دوباره موجود میشن. ای کاش واسه خاطر دل من اینطوری نگفته باشه!
امروز رفتم آخرین پرواز رو از اول تا جایی که نوشتم بخونم بلکه دوباره حس و حال نوشتنم بیدار بشه و بتونم سریع‌تر باقیش رو بنویسم. 2بخش اول رو خوندم به نیمه‌های بخش3که رسیدم دیدم ترجیحاتم واسه پرداختن به موارد جالب‌تر به شدت درد می‌کنن.
گاهی واقعا فکرهای بدی به سرم می‌زنه که اگر بهشون عمل کنم بعدش مثل همون4پای با معرفت معروف پشیمون میشم، اما اون لحظه جز عملی کردنشون هیچ چی نمی‌خوام. 5شنبه‌ای که گذشت یکی از اون گاهی‌ها بود. شکر خدا عقلم اونقدری بیدار بود که به یکی از قوی‌ترین بازدارنده‌هام متصل بشم و آگاهش کنم. اون هم خیلی سریع متوقفم کرد. نه بابا خیال خودکشی نداشتم منظورم از فکرهای بد این مدلش نبود. خلاصه این دفعه هم به خیر گذشت ایشالله دیگه پیش نیاد.
1سری نق دیگه هم داشتم بزنم ولی داخل کانال آقای آگاهی وسط کامنت‌ها موقعیت وراجی واسم فراهم شد رفتم اونجا گفتمشون دیگه اینجا تکرارم نمیاد.
خدایا باید دوباره هرچی زیر تختم ردیف کردم رو به هم بریزم واسه بیرون آوردن چندتا حلقه نوار گاتریم اگر املاش رو درست نوشته باشم. مال گل‌سازیه. تازه دیروز اون زیر بودم همه چی رو دوباره ردیف کرده بودم الان دستش بزنم دوباره به هم می‌ریزه. وووییی!
آخ جون1عالمه لیوان شیشه‌ای از شمع عطری‌هایی که روشن می‌کردم دارم می‌تونم گلدونشون کنم داخلشون گل‌های کوچولوی کریستالی بسازم. باید سریع‌تر1منبعی واسه تهیه خز و اسفنج و نوار گاتریم و الباقی موارد گیر بیارم ذخیره‌هام تموم میشن خوشم نمیاد.
اخبار احتمال وقوع دوباره‌ی جنگ اطرافم موج می‌زنه. هیچ خوشم نمیاد. به خصوص از احتمال بمباران شدن نیروگاه‌ها و ماجرای اینترنت. تا اسم اینترنت میاد من2متر می‌پرم و دادم درمیاد که وای خدایا اینترنت نه اینترنت رو قطعش نکنن! همین حالا هم اینترنت من بعد از ظهر میره روی سراشیبی تا آخر شب حسابی داغونه. گاهی نیمه‌شب اوضاعش بهتر میشه. خب من اون ساعت خوابم میاد آخه! خدایا میگم میشه بسه؟ به جان خودم له شدیم این چه وضعشه این دیوانه شبیه لودر کل منطقه رو به هم ریخت هیچ کسی هم ترمزش رو نمی‌کشه! تازه همه میگن شهریور قراره ماه سختی باشه. بابا یکی بیاد اینو جمعش کنه پرس شدیم!
1چیزی بگم؟ آخجون‌های این متنم چه زیادن! خدایا شکرت! خب گاهی سخت میشه! ولی به خاطر تمام آخجون‌های اطرافم شکرت!
اوخ بسه محدودیت کاراکترهای تلگرام داره با جارو میاد سراغم. برم سر به سر جهان اطرافم بذارم. ساعت17و53دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در امتدادِ شب.

امشب آوای خوشت کو که بدان گوش کنم!
تو بخوان تا که من این قصه فراموش کنم!
کاش خاموش شود آتشِ خاکسترِ من!
تو بخوان تا برود حادثه از باورِ من.
سینه لبریزِ شرار و دیده سرچشمه‌ی خون!
خاک تبدار و عطشناک، جهان غرقِ جنون!.
بوستان صیدِ خزان است، خدا غم دارد!
آسمان در غمِ خورشید، شرر می‌بارد.
دلم از ماتمِ اعدامِ سحر صدچاک است!
سوگِ این فاجعه ای وای! غمی غمناک است!.
رفتم اِی یادِ فراموش از این خانه‌ی سرد!
تو بمان با شب و خاموشی و این قصه‌ی درد.
خوابِ شیرین چو سرابِ سحر از دیده گذشت!
وای بر ما و بر این بغض و بر این شامِ پلشت!.
***
عاقبت در یک غروبِ فراموش،
شکسته‌های شفافِ احساسم را، از روی دامنِ سردِ خاکت، در کوله باری از اِی کاش می‌پیچم،
و برای همیشه از خویش، از خاک، از این جهانِ رنگارنگِ تبآلود، از دیارِ تو، تا ناکجای فراموشی سفر می‌کنم.
فارغ از طنینِ سردِ خنده‌هایتان،
که شاید، همراهِ تکان دادنِ دستی به نشانِ هیچ،
به نجوایی پیچیده در خواب، با شب زمزمه می‌کنید:
-دیوانه ای بیش نبود!-

پایان.
-پریسا-

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک پرنده، یک پرواز.

یکی بود یکی نبود. جز خدایی که همیشه بوده و هست، خیلی‌ها بودن.
یه آسمون بود و یه خاک. خاکی که هر گوشه‌اش یک رنگ بود. یه پرنده بود که تمامِ وجودش هوای پریدن بود. خاک رو باور نداشت. آسمون همه چیزش بود. عشقش پرواز بود. می‌خواست وسطِ پهنای آسمون آغاز و پایانش باشه. اما هر بار که عشقِ پریدن شعله‌ورش می‌کرد وعده‌ی زمانِ موعودی رو می‌شنید که هرگز نمی‌رسید.
پاییز بود. می‌شنید که حالا آسمون عبوسه. باید منتظرِ باز شدنِ هوای دلِ آسمون شد.
زمستون شد. شنید که حالا برفیه. باید منتظرِ خورشید نشست.
بهار شد. شنید که صدای تیر می‌اومد. می‌گفتن جنگل پر از صیاده. باید منتظرِ تابستون موند.
تابستون رسید. گرما بیداد می‌کرد. شنید که اگر خورشید اینهمه آتیشی نبود، حالا پر و بال نمی‌مونه از آتیشِ خورشید. باید منتظرِ هوای بهتر شد.
پرنده می‌دید که خیلی‌ها می‌پریدن. صید هم می‌شدن. سرما هم بهشون می‌زد. ولی در هر حال می‌پریدن.
پرنده‌ی قصه‌ی ما روی بال و پرش حتی یه خراش هم نداشت. آخه هرگز نشد که بپره. داخلِ قفسِ طلاییش نشسته بود و می‌شنید که اگر پرنده‌ها بتونن بهترین آوازها رو بخونن پرواز ساده‌تره. آخه آواز سکوت رو فراری میده. شب رو پاره می‌کنه و صیاد رو می‌خوابونه. آواز راهگشاست.
پرنده به آسمون نظر کرد و با تمامِ نفس خوند و خوند و خوند. اونقدر خوند که از نفس و از صدا افتاد. زخمی‌های پرواز، در هر حالتی پریده بودن. پرنده حاضر بود تمامِ زخم‌هاشون رو به یادگاری برداره و در عوض بتونه پرواز کنه.
فصل‌های خدا اومدن و رفتن. میله‌های طلایی زیرِ باد و بارون و خورشید و نمِ شبانگاهی کم‌کم رنگ باختن. پرنده هنوز در هوای آسمون شعله می‌کشید و به این آخرین راهِ پریدن چسبیده بود. می‌خوند و می‌خوند. بدونِ صدا و حتی بدونِ نفس می‌خوند. پرنده اونقدر آواز رو مشق کرد که دیگه جونی واسه مشق نداشت.
و بعد، قیامتِ خدا رسید. یخ‌بَندونی چنان وحشتناک که هیچ خاطری بر لوحش نداشت. جهنمِ سرد و تاریک روی جنگل خیمه زد. آسمون سیاه شد. خاک سیاه شد. دنیا سیاه بود.
پرنده‌های جنگل با آواز، با پرواز، با هرچی که داشتن و نداشتن، دلِ سیاهی رو می‌شکافتن و می‌پریدن. زخمی می‌شدن. می‌افتادن. ولی می‌پریدن. و پرنده‌ی منتظر همچنان می‌شنید که اگر آسمون باز می‌شد، اگر هوا بهاری می‌شد، اگر شب کنار می‌رفت، اگر…
گذشت و گذشت. توفان وزید و وزید. قفس بینِ دست‌های خشمگینِ باد، تابی خورد، افتاد و شکست. باد هوکشان چرخید و چرخید و گذشت. جنگل ویران بود ولی قفس شکسته بود. پرنده سر از لابلای خاک و خرده‌چوب بیرون آورد و به اطرافش نظر کرد. نگاهش دیگه به آسمون نبود. قفس دیگه نبود. ولی چیزی عوض شده بود. پرنده‌ی قصه هوای پروازش رو وسطِ اون قیامتِ سیاه گم کرد. بهار گذشته بود. تابستون رفته بود. پرنده حالا فقط پاییز و زمستونی رو در مقابلش می‌دید که انتها نداشتن. و در آرزوی مکانی بود که دور از تمامِ هیاهوی خاک و آسمون، جدا از رویای پرواز، فارغ از هوای آواز، بتونه آروم بگیره و بخوابه. دیگه خیالِ پریدن در بال‌هاش نبود. دیگه هوای آواز هم نداشت. دیگه در تبِ تماشای پریدن‌ها هم نبود. پرنده‌ی قصه فقط دلش می‌خواست بخوابه. جدا از همه چیز، جدا از تمامِ انتظارها و حسرت‌ها، جدا از تمامِ دیروزها و فرداهایی که همیشه شنیده بود می‌رسن اما هرگز نرسیدن، فقط می‌خواست بخوابه.
دستی، دست‌هایی، سعی می‌کردن خوابِ پرنده رو از لابلای شکسته‌های میله‌ها فراری بدن. صداهایی به پریدن تشویقش کردن. می‌شنید که سعی می‌کنن بال‌هاش رو برای تمرینِ پرواز، و صداش رو برای مشقِ آواز دوباره بیدار کنن. اما پرنده بی‌صدا و بی‌پرواز گوشه‌ی قفسی که دیگه میله نداشت نشسته بود و هیچ رو در بی‌انتهای ناکجا تماشا می‌کرد. قصه‌ها شنید. چیزها دید. ولی هیچ کدوم هیچ حسی رو درش بیدار نکردن. بارها ازش پرسیده شد که حالا می‌خوای بپری؟ زندگیِ پرنده وسطِ دلِ آسمونه و تو نمی‌خوای امتحانش کنی! بال‌هات رو برای زمانی که زمانِ پَریدنِ آماده نگه دار و صدات رو برای گاهِ آواز. پرنده فقط نشست و هیچ رو تماشا کرد.
بهار دوباره رسید. بهاری که بهارِ پرنده‌ی قصه نبود. پرنده‌ای که دیگه منتظرِ هیچ زمانِ موعودی نبود. فقط گوشه‌ی قفسی که دیگه میله نداشت نشسته و به بی‌انتهایی سرشار از هیچ خیره مونده بود. با نگاهی خالی از تماشا. خالی از آسمون. خالی از پرواز. با حنجره‌ای خالی از حسِ آواز.

پایان.
-پریسا-

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

لبه ی تیغ.

۵شنبه۲۲مرداد۱۴۰۵.
خدایا این مدلی نوشتن چه سخته من واسه چی اینهمه پررو ام!
روی تابم. کیبورد فسقلی توی بغلم بازه و بییچاره میشم تا۱جمله بنویسم. بیخیال. بذار مچ بندازیم. من برنده میشم. من نمیبازم! نیمفاصله رو پیدا کرده بودم ولی الان دوباره یادم نیست کجا بود. بیخیال جمع بیریاست بذار۴تا غلط هم اینجا باشه طوری نیست.
از دیدن کلی از آشناهای دیروزها در اینجا حسم مثبت شد. دلم واسه دیروزها و حال و هوای آشنای قشنگش تنگ شده. قطعا تا مدتهای مدید دلتنگش خواهم بود ولی کاریش نمیشه کرد. دیروزها رفتن و این جاده عقبگرد نداره. اما چه خوبه که چندتا از همقدم های گذشته رو دوباره میبینم! هرچند فضای اینجا فضای دیروزهای آشنای من نیست، اما خدا رو چه دیدی. شاید باز هم جایی برای فرود و ساختن خاطرات رنگی در آینده باشه. شاید باشه! صادقانه امیدوارم همچین چیز قشنگی در فرداها منتظر خودم و شبیه هام و آشناهام اگر دلشون همچین چیزی بخواد باشه!
باید۱فکری واسه ویروس کوچولوهایی که از درزهای هواگیر وارد میشن و به طرف شب متمایلم میکنن کنم. هنوز خیلی ضعیفم اینها واقعا بیمارم میکنن. معجزه ی من موافق نیست. به توصیه اش به جای بستن هواگیرها باید۱فکری واسه تقویت خودم کنم تا قویتر بشم و هیچ ویروس کوچولویی از پس بیمار کردنم بر نیاد. نمیدونم این چه قدر طول میکشه. معجزه ی من معتقده شاید کمی دیرتر از چیزی که خودم میخوام، اما انجام میشه. امیدوارم سریعتر باشه چون واقعا از بیمار شدن حالم به هم خورده. از اعترافش هیچ خوشم نمیاد ولی من هنوز در مقابله با این مدل ویروس خیلی زود و خیلی بد بیمار میشم. باید حلش کنم باید درستش کنم. من پریسام. به۱مشت ویروس کوچولو نتیجه رو واگذار نمیکنم.
اینجا هواش حسابی خوبه. تاب روی بالکن بغلم کرده و نسیم حسابی مهربونه. جای تو خالی. نه پس گرفتم شرمنده ولی این مال خودمه نمیخوام اینجا باشی. نمیخوام هیچ کسی اینجا باشه، با عرض معذرت حتی تو! میخوام خودم باشم و خیال و تاب و نسیم و… خب البته حساب معجزه ام جداست. اونو حسابی اینجا و همه جا میخوامش. دیوونه هم خودتی.
باید دوباره  ترمزدستم رو آزاد کنم و۱بخش دیگه از آخرین پرواز رو بنویسم. تا بخش۳۲رفتم بعدش ترمز کردم. از اینجا به بعدش یه خرده سخته. الان دلم میخواد میشد می نوشتمش ولی اوخ با این کیبورد و این وضعیت به جان خودم شدنی نیست بمونه تا برگردم اون پایین با سیستم بنویسم اینجوری روانم آرد میشه.
امروز صبح یه خرده این… بیخیال الان تموم شده حله. به نظرم معجزه ی من درست مییگه دارم قویتر میشم. توفانهای ویروس نشان دارن کوتاهتر و گذراتر میشن. دفعه های پیش زمانی که۱موجش بهم میزد گاهی تا۱هفته زمین میخوردم بعدش شد۳روز بعدش شد۱شب و الان فقط یکی۲ساعت شنا کردم ولی خفه نشدم الان لب ساحلم. هرچند خودمونیم همه جای روانم تیر میکشه. شنای سنگینی بود ولی به نظرم تفاوت قابل توجهه و اگر خودستایی نباشه قابل تشویقم.
میگم الان اینو میشه بفرستم توی تلگرام ولی با گوشی و این فسقلی دستم به سایت نمیرسه شاید هم بشه ولی بدجور سخته واقعا حسش نیست. بیخیال فعلا بره توی کانال بعدا با تقلب و دستکاری زمان اونجا میچسبونمش. اصلا چه اهمیتی داره؟ من هنوز راه ضربه کردن کدهای امنیتی رو پیدا نکردم اگر تا مهر موفق نشم احتمالا قادر به تمدید سایت نیستم و دیگه فرقی نمیکنه موارد کانال اونجا باشن یا نباشن. بیخیال. تا مهر هنوز۱عمر راهه. فردا رو کسی ندیده. شاید همین فردا۱اتفاقی افتاد که همه چیز رو عوض کرد. من هنوز به امید، به فردا، و به خدایی که همیشه هست معتقدم. شاید فردا روزی برای تابیدن خورشید باشه.
بسه دستم درد گرفت از بس این فسقلی رو ثابت نگه داشتم از وسط تا نشه بتونم بنویسم. فقط اومدم که اومده باشم. دلم میخواست انجامش بدم و دادم. وراجیهای بیشتر و درست درمونتر بمونه واسه دفعه های بعد. راستی به نظرم این دفعه غلطهام از دفعه ی پیش کمتر بود. نبود؟
ساعت۱۰و۲۰دقیقه صبح. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من عاشقِ غافلگیری‌های شیرینم!

2شنبه19مرداد1405.
روزهای عجیبی هستن این روزها!
دیروز خندیدم، دیشب باریدم، امروز صبح…
سعی کردم توضیحش بدم دیدم حسش نیست. سعی کردم از اون شب‌نوشت‌های عجیب غریب بنویسم به دلم ننشست. زبون معمول از همه قشنگ‌تره.
امروز3تا از آشناهای گذشته رو پیدا کردم. البته یکیشون خودش پیدام کرد2تای دیگه رو من پیدا کردم.
غافلگیری‌های این جاده‌ی هزار‌منظره انگار هرگز انتها ندارن. امروز در اوج حیرتم فهمیدم توی خاطری هنوز زنده‌ام که پیش خودم مطمئن بودم دیگه حتی اسمم هم در صفحاتش نیست. وقتی توی هوای خودم بودم و گوشیم زنگ خورد ابدا انتظار غافلگیری رو نداشتم. حسم اونقدر عجیب بود که الان یادم نیست به بنده خدای پشت خط بعد از شناختنش سلام کردم یا نه.
در هر3مورد حس قشنگی بود. چه زمانی که خودم اون2تا آشنای گذشته رو پیدا کردم، چه اون لحظه که صدا و کلامِ سومی بی‌مقدمه پشت خطم ظاهر شد. حس قشنگ امروز رو دوستش داشتم. واقعا داشتم!
به احتمال قریب به یقین فردا همراه مادر عازم ارتفاعاتم. خدایا هوای اونجا عالیه تاب و ایوون و طبیعت و نسیم منتظرم هستن، پس واسه چی من از همین حالا دلم واسه این1وجب جا که توش می‌لولم تنگ شده؟
مردد بودم که سیستمم رو با خودم ببرم یا نه. مادرم خیلی نرم گفت اگر لازمش نداری واسه چی می‌خوای بیاریش دخترجان! بذار همینجا بمونه. این روزها همیشه اوضاع همین مدلیه. هر زمان قرار میشه چند روزی خونه نباشیم مادرم همینطوری نامحسوس لپتاپم رو با جادوی کلمات از چمدونم حذف می‌کنه. اون هفته که قرار بود1سفر کوچولو به گرگان و خونه خاله بریم هم ماجرا همین شکلی بود.
خندم گرفت.
-تو مشکلت چیه مادرِ من؟
مادرم پاک زد به جاده خاکی.
-چه مشکلی دخترجان؟ این کامپیوترت همینجوریش باید مواظب باشی کار دستت نده. این عصای دستته. الان هم که قیمت‌ها رو داری می‌بینی. خراب میشه پول نداری1نو بخری گرفتار میشی. گوشی که داری، اون کیبورد کوچولوت هم که هست. خب اینو کجا می‌خوای بیاری اگر لازمت نیست با خودت دورش نده دیگه!
مثل بمب از خنده ترکیدم.
-دلواپس نباش عزیزِ من. اصلا تو درست میگی. لپتاپم رو نمیارم. لازمم نمیشه. اینطوری خاطر‌جمعی؟
مادرم این دفعه نه گذاشت نه برداشت صاف گفت آره.
قاهقاهم رو ول کردم. بوسش کردم و رفتم پی کار خودم. مامان‌ها عزیزترین عجایبِ خدا هستن. خدا منو ببخشه چه قدر این طفلک رو توی این1سالِ اخیر با غفلت‌های نکبتم اذیتش کردم! خیر سرم من باید توی شرایطی که کل خونواده درش گیر کردیم کمکش باشم. باید حواسم به اطرافم باشه باید مواظبِ حس و حالش باشم. عوضش اجازه دادم که دلواپسِ خودم و گیرهای مضحکم بشه. گاهی که حواسم جمع‌تر بود سعی کردم شب‌هام رو نبینه ولی ظاهرا چندان موفق نبودم. از نگاهِ مامان‌جماعت سخته خودت رو مخفی کنی. هر کاریش کنی اونها هرچی نباید ببینن رو می‌بینن. خدایا منو ببخش اصلا نفهمیدم!
ما آدم‌ها واقعا موجودات عجیبی هستیم. به نظرم خدا هم اگر حوصله‌اش سر بره گاهی با تماشای عجایبِ آدم‌ها از عرشش تفریح می‌کنه. اصلا کی می‌دونه شاید حکمتِ آفرینشِ آدمیزاد همین بوده!
بد نیست تنبلی و بی‌نظمی رو رها کنم. باید بلند شم واسه فردا وسیله جمع کنم. این دفعه توی کوله‌ام پر از مرواریده. فلش داستان صوتی‌های انگلیسیم رو هم باید بردارم. چند روزی میشه بهش سر نزدم. باید دوباره برم سراغش.
1چیزی بگم؟ دلم واسه جعبه‌ی کوچولوی کرم‌ها و وسایل آرایشم تنگ شده. قوطی‌های فسقلی با محتواهای خوشبو و اون عطر ملایم که به موهام می‌پاشیدم. فردا با خودم ببرمش آیا؟ کسی که اونجا نیست پس از بابت نگاه‌هایی که خودی نیستن خاطر‌جمعم. واسه خیلی‌ها عجیبه که من بدون دیدن آینه به این بزرگی توی اتاقم و روی میز آرایشم دارم، اصلا میز آرایش توی اتاقم دارم، مقابل آینه وایمیستم، از درست آرایش کردن اون هم جلوی آینه خوشم میاد، و به هماهنگیِ رنگ‌های لوازم آرایشم و لوازم داخل اتاقم گیر میدم. یعنی واقعا اینهمه عجیبه؟ بارها شد که ازم در مورد این حال و هوا بپرسن. دفعه‌ی آخر1کسی می‌گفت تو واسه چی اینهمه عجیبی پریسا؟ آرایش و آینه کاملا چشمیه ولی تو دوستش داری. به رنگ‌ها گیر میدی. از جور درآوردن رنگ و شکل در اطرافت خوشت میاد. و تو واسه چی کلا نظامت برعکسه؟ همه وقتی میرن بیرون آرایش می‌کنن تو واسه چی بیرون که میری معمولی میری و توی خونه که هستی خوشت میاد آرایش کنی؟ تو واسه چی اینهمه عجیبی؟
صادقانه‌ترین جوابی که به نظرم رسید رو بهش دادم.
«نمی‌دونم».
عجیب باشم یا نباشم من مدلم اینه. از این موارد هم خوشم میاد بهشون هم گیر میدم. مدت‌ها بود رها کرده بودم. همه چیز رو رها کرده بودم، ولی الان دلم واسه تمامشون تنگ شده. امروز1کسی می‌گفت ببین پریسا! تو زنده‌ای! راست می‌گفت. من زنده‌ام. دلم واسه زنده بودن‌هام تنگ شده. بذار1تستی کنم شاید زندگی هنوز منو یادش باشه!
ساعت19و43دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب دلم گفتن می‌خواد!

1شنبه شب، 18مرداد1405.
خب از همین الان می‌دونم که پست امشبم توی کانال تلگرام2تیکه میشه چون محدودیت کاراکترهای تلگرام بهم اجازه نمیده هرچی دلم می‌خواد رو توی1متن جا بدم، و من امشب دلم نمی‌خواد در برابر این محدودیت کوتاه بیام. امشب دلم می‌خواد بی‌توجه به تعداد کاراکترها هر اندازه که دلم می‌خواد حرف بزنم، حتی اگر مجبور باشم پرحرفی‌هام رو در قالب10تا پست تلگرامی توی کانال ثبت کنم. امشب دلم گفتن می‌خواد. بذار کاراکترها هرچی می‌خوان اعمال محدودیت کنن. امشب دلم گفتن می‌خواد!
اول مثبت‌هاش!
چند شب پیش نفهمیدم دستم به چی و کجا خورد که صبحش دیدم کامنت‌های کانال رو بستم بعدش هرچی می‌کردم باز نمی‌شد. عاقبت موفق شدم بازش کنم اما یکی از پست‌ها رو هر چند دفعه که ویرایش کردم بازنشانی نشد و در نتیجه کامنت‌هاش بسته موند. خوشم نیومد، اما بذار1مثبت از توش بکشم بیرون! من قلق ویرایش پست‌های کانال تلگرام رو پیدا کردم. حالا می‌دونم دفعه‌های پیش واسه چی ویرایش کردن‌هام اونهمه دردسر داشت و عاقبت هم لازم می‌شد پست رو از کانال پاک کنم و دوباره بفرستم. آخ جون.
من1دایره‌ی مرواریدی دارم! الان هم دارم دورش دیوار می‌کشم که جعبه درست کنم. امیدوارم درست انجامش بدم! ولی خدایا این چه قشنگه دایره با مروارید وای خداجون چه خوشم میاد از لمسش! بعدا باید1دونه هم با کریستال درست کنم بذارم قاطی مدل‌هام. راستی اتصال جداره‌های جعبه دایره هم شبیه جعبه‌های مربعه؟ و اتصال در با جعبه روی مربع‌ها مشخصه اما با جعبه‌ی دایره چه مدلی باید پیش برم؟ به جان خودم دیگه روم نمیشه توی تلگرام به بنده خدا فائزه پیام بدم ازش بپرسم. حالا بذار به اون مرحله برسم!
امروز رفتم کتابخونه. باید1کاری انجام می‌شد که شکر خدا انجام شد و بازم شکر خدا به گفته‌ی اونهایی که نتیجه واسشون مهم بود عالی انجام شد. خدایا شکرت! کار بزرگی نبود ولی کاش کمکی کرده باشم!
آخ جون دیپسیک به کمک عادل روی گوشیم نصب شد ایول! باید روی سیستم هم تلاش کنم تا واردش بشم! همچنان آخ جون.
بذار ببینم مثبت‌ها دیگه چی‌ها بودن؟ نمی‌دونم الان یادم نیست.

حالا یه‌خرده جدی‌ترهاش!
شده واست پیش بیاد که گاهی1جاهایی از جاده دلت بخواد اشتباه کنی؟ واسه من پیش اومده. زمانی که تماشاگر خطا رفتن کسانی میشم که واسم آشنا و مهم هستن، اما نمی‌تونم متوقفشون کنم چون باور ندارن که اشتباه میرن. زمانی که می‌دونم این راهی که میرن به چه جهنمی ختم میشه. زمانی که از انتهای ماجراشون آگاهم. همچین زمان‌هایی عمیقا دلم می‌خواد که اشتباه کنم. دلم می‌خواد تصورم غلط باشه و بگم ایول من خیال می‌کردم آخرش سیاه میشه. شکر خدا اشتباه فکر می‌کردم و پایانش تاریک نبود! دلم می‌خواد اشتباه کنم ولی در بسیاری از این موارد بهم ثابت شده که متأسفانه اشتباه نکردم. این به خاطر آگاهی من نیست. به خاطر تجربه‌هامه. من47سالمه. راه‌هایی که خیلی‌ها امروز میرن رو من پیش از این رفتم و مقصد رو دیدم. من به سبب تجربه می‌دونم و اونها… خدایا! واسه چی ما آدم‌ها عبرت نمی‌گیریم؟ خدایا تو خدایی. تو می‌تونی. لطفا مواظبشون باش من واقعا نگرانم. بذار من گاهی اشتباه کنم خدای مهربونم! بذار اشتباه کنم!
زمانی دلم می‌خواست خیلی پولدار باشم. زمانی که جوون‌تر و خام‌تر بودم. دوست داشتم زندگیم پر از پول و تجمل باشه. دلم می‌خواست با1اشاره هرچی دوست دارم رو هر مدلی که می‌خوام عوض کنم. یادمه کسی که در موقعیت امروز من بود بهم می‌گفت به اندازه‌ی پر و بالت بپر و قانع باش، و به خاطر داشته باش که بعضی چیزها شبیه زنگ آهن مثبت‌های روحت رو می‌خورن و نابودت می‌کنن. چیزهایی از قبیل پول و قدرت. مواردی از این قبیل اگر بیش از نیازت باشن خیلی خطرناکن. طرف می‌گفت مواظب باش! پول و قدرت اگر از دری وارد بشن مهر و معرفت از اون یکی در میرن بیرون و1زمانی به خودت میایی و می‌بینی که پولدار و قدرتمندی اما در خودت تهی هستی. باورم نمی‌شد. می‌گفتم این چه حرفیه! اگر ظرفیت داشته باشیم هیچ چی نمیشه. آدم باید ظرفیتش رو بالا ببره. پول و قدرت جنبه می‌خواد اگر جنبه داشته باشیم میشه با وجود این مزیت‌ها آدم خوبی هم باشیم. اون1کسی می‌گفت بله میشه، اما سخته. باور کن کمتر کسی از این آزمایش برنده بیرون میاد. از هر قدرتی که تقاضا می‌کنی، بخواه که پیش و بیش از هر چیز انسان باشی نه پولدار و قدرتمند یا هر چیزی که توی سرته.
من اما توی این حال و هواها نبودم. به شدت دلم پول بیشتر و خیلی چیزهای دیگه می‌خواست و گوشم بدهکار اون گوینده‌ی نگران نبود.
زمان گذشت. به سال‌های عمرم اضافه شد. خیلی چیزها دیدم. من پولدار و قدرتمند نشدم، اما دیگرانی رو دیدم که به یکی از این2تا یا به هر2تاش رسیدن و به تدریج چه بلایی سرشون اومد. اون1کسی درست می‌گفت. من افرادی رو دیدم که از نظر خودم و از نگاه همه سرچشمه‌های ظرفیت و انسانیت بودن، اما ثروت روحشون رو خورد و الان دیگه حتی شبیه کسی که می‌شناختم نیستن. من ویرانیِ شخصیت‌هایی رو دیدم که به انسانیتشون اعتقاد داشتم، باور نه، اعتقاد، اما قدرت یا تصور قدرت چنان سیاهشون کرد که انگار اون روح بزرگ رو برداشتن و1چیز ناشناس تاریک توی وجودشون گذاشتن.
یادمه به یکیشون در حیرت از عملی که مرتکب می‌شد گفتم داری چیکار می‌کنی! حس نمی‌کنی غلطه؟ طرف خیلی شفاف گفت همینه که هست! ازم برمیاد و انجامش میدم! دفعه‌ی بعد که اینو ازش شنیدم دیگه مخاطبش من نبودم.
یادمه اون شب گریه کردم. بعد از اون شب هم خیلی گریه کردم. هنوز هم با یادآوریِ اون شب و شب‌های بعدش گاهی گریه می‌کنم، اما گریه‌هام دیگه واسه اون آدم نیست. نه واسه اینکه دیگه مخاطبش نیستم.
من حالا برای کسی گریه می‌کنم که زمانی تصور می‌کردم توی این دنیای تاریک شبیه1نماد از انسانیت می‌درخشید، اما حالا می‌دونم اصلا وجود خارجی نداشت. اون کسی که من می‌شناختم هیچ زمانی وجود نداشت، فقط موقعیتش متفاوت بود. شاید هم در اون زمان واقعا وجود داشت، اما توان باز کردن درهای تاریک توی سیاهی محوش کرد. دلم برای کسی که زمانی تصور می‌کردم وسط شب‌های ویرانِ خاکِ خدا وجود داره اما نداشت بدجوری تنگ شده.
دلم واست تنگ شده آشنای خیال‌های دورِ من! دلم تنگِ واسه خنده‌های معصومی که دردِ زخم‌های تقدیر و خشمِ ناکامی‌های دوران به پاکیش خش نمینداخت. کجا رفتی رفیقِ تصویرهای بی‌نگاهم! کاش هنوز می‌شد من سراب ببینم! کاش هرگز نمی‌تونستی! کاش هرگز نمی‌دونستم! چه قدر دلم واست تنگ شده! خدایا! چه قدر دلم تنگه امشب!
خدایا اشک؟ اینها اشکه؟ قرار نبود امشب من ببارم! من روز قشنگی داشتم. و الان اینهمه اشک! گریه می‌کنی پریسا؟ اون هم امشب؟ بعد از اونهمه ستاره‌های کوچولوی درخشان که امروز و این روزها جمع کردی؟ برای چیزی که هرگز جز تصویر و تصور نبود؟ داری می‌باری؟ اینهمه تلخ؟ اینهمه شدید؟
نمی‌تونم. خدایا! نمی‌تونم! خدایا کمکم کن! کمک کن خدا! کمکم کن خدای مهربونم! کمک کن خدا! تنهایی نمی‌تونم! کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بسه. دیگه نمی‌خوام بنویسم. دیگه نمی‌تونم. ساعت21و41دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در انتهای هفته، در امتداد شب.

جمعه شب، 16مرداد1405.
هفته تموم شد. فردا1هفته‌ی جدید و1ماجرای جدیده. از نظر من تمام فرداها1ماجرای جدید هستن. بذار ببینم این هفته و این فردا چی واسم کادو میاره!
از نیمه‌ی مرداد گذشتم. تموم شد. رفت. خب اینم از این.
پریسای داخل آینه واسم پشت چشم نازک می‌کنه. سر بلند می‌کنم. بهش لبخند می‌زنم. پریسای داخل آینه شونه بالا میندازه.
-زیادی تلخه. شیرینش کن.
لبخندم وسیع‌تر میشه، و این بار، شاید کمی شیرین. پریسای داخل آینه سرش رو به1طرف کج می‌کنه و واسم شکلک درمیاره.
-واسه تمرین بدک نبود.
بی‌صدا می‌خندم. پریسای داخل آینه سر تکون میده.
-حالا بهتر شد.
بلندتر می‌خندم.
از سفر کوچولوم برگشتم. بد نبود. شلوغی‌ها متعادل بودن و توی اون بازار رنگی حسابی چرخ زدم. گشتن دنبال چیزهای کوچولوی مسخره و گاهی پیدا کردنشون رو دوست دارم.
با مثلث6تایی همچنان در حال گفتمانم. به نظرم فهمیدم چه معامله‌ای باهاش کنم که نوک دیوارش کج نشه اما1چیز خیلی عجیبی این وسط هست. دیوارش با حقه‌ای که بهش زدم دیگه کج نشد ولی این… این خیلی نامحسوس با هر ردیف داره به طرف بیرون بازتر میشه. یه چیزی بگم؟ خیلی خوشگله نمی‌دونم اگر با همین مدل گسترش منظمش به1جعبه‌ی کوچولو تبدیل بشه چه شکلی پیدا می‌کنه. جعبه زدن ازش به شدت واسم سخته ولی به همون شدت دلم می‌خواد امتحانش کنم.
و دایره! دایره‌ی دیوونه! طفلک فائزه رو توی تلگرام حسابی اذیتش کردم و به جان خودم هرچی گفت رو درست انجام دادم ولی عملیات دایره موفقیت‌آمیز نبود. عاقبت حلش می‌کنم.
واسه چی من اینهمه فتوحات مرواریدیم رو اینجا میگم؟ این چیزی نیست که همه دلشون بخوادش. اما من دلم می‌خوادش. اینجا گوشه‌ی خودمه باید از مواردی که خودم دلم می‌خوادش بگم. و گفتن در مورد مروارید رو دلم حسابی می‌خوادش.
از شما چه پنهون، فکرم به1چیزی گیر کرده. شاید اصلا مهم نیست ولی مغز من گیر داده بهش و ول‌کن نیست. علم شبیه دونه‌ی گندمه. اگر بکاریمش1دونه1خوشه میشه. راه کاشتن علم انتقالشه. شاید هنوز چند نفری توی جهان هستن که شبیه خودم مروارید و کریستال و برگ‌های کریستالی و سنگ‌های رنگی رو دوست دارن، و شاید شبیه خودم دنبال راه فتح حصارها می‌گردن. من که خیلی بلد نیستم ولی کاش می‌شد همین چندتا دونه که توی مشتم هست رو1طوری می‌کاشتم! پیش از این زمانی که امکان بیشتری واسه انتقالش داشتم هم توی فکرش بودم. حرفش رو هم زیاد زدم اما کسی راهی واسم نداشت. شاید چون دونه توی مشت من بود پیدا کردن راه کاشتش هم وظیفه‌ی من بود. شاید هم این مدل دونه و کاشتنش خیلی اهمیت نداشت. اصلا گیریم که مزرعه واسه کاشت هم در دسترسم باشه. آخه خدایا من چه مدلی1هنر تصویری و لمسی رو با نوشته میشه به کسی انتقال بدم؟ مصداق زنده‌ی سختیِ این کار خودمم که وقتی روی1بافت گیر می‌کنم حلش واقعا واسم مشکله. شبیه همین الان که با دایره به مشکل خوردم. بنده خدا فائزه تمامش رو واسم توضیح داد ولی من نمی‌دونم کجا فوت کوزه‌گری رو جا می‌ذارم که آخر کار به جای1دایره‌ی مسطح1نصفه‌توپ توی دستمه. راه انتقال همچین چیزهایی به کسی که نه من می‌بینمش نه اون منو می‌بینه واقعا چیه؟ من نمی‌دونم چه جوری میشه همچین کاری کرد ولی فکرم عجیب روی این لعنتی گیر کرده.
آخ جون عادل راه حل شکستن سکوت دیپسیک رو واسم فرستاد. توی سفر نمی‌شد انجامش بدم ولی الان با اینترنت خونه هرچند خیلی داغونه اما میشه امتحان کنم. من از هوش مصنوعی‌ها خوشم میاد دلم می‌خواد هر چندتاشون که دستم می‌رسه رو توی سیستمم و روی گوشیم داشته باشم. این‌ها منابع بی‌انتهای اطلاعات و کمک‌های مدل به مدلن. این وسط دیپسیک باهام جور نمیشه. ایمیل می‌خواد بعدش هم میگه کد توی ایمیل رو بزن ولی کد واسم نمیاد که بهش بدم اونم باهام راه نمیاد. بذار ببینم شاید وساطت عادل رو بپذیره.
دلم نوشتن‌های از جنس شب‌نوشت می‌خواد ولی… به نظرم بد نیست الان ازونا ننویسم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون واسه چرخیدن در اون حس و حال یه‌خرده به خودم نامطمئنم. بذار این شب‌ها سپری بشن بذار این دهه از مرداد سپری بشه بذار این زمان بره.
همچنان دلم اون قهوه‌ساز شارژیِ مسخره و اون دستگاه بخور2کاره مناسب واسه اسانس رو می‌خواد. یواشکی دنبالشون هم گشتم ولی نبودن. گیریم که پیداشون می‌کردم، پول وووییی خدا پول چه جوری باید می‌خریدمشون قیمتشون سر به جهنم می‌زنه. در هر حال اون‌ها هیچ کجای مسیر جستجوی من نبودن. این2تا وروجک کجا قایم شدن که گیرشون نمیارم؟ پیداتون می‌کنم فراری‌های ناجنس!
چیزی به ساعت11شب نمونده. قطار زمان داره با سرعت به طرف نیمه شب، به طرف پایان این هفته و شروع1هفته‌ی جدید پیش میره. گذشتن از این آستانه‌ها رو دوست دارم. اگر خواب نباشم حتما امشب ازش لذت می‌برم.
بسه ظرفیت کاراکترهام پر شد. ساعت22و58دقیقه. به امید1هفته‌ی فوق عالی واسه همه و واسه من.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من ثروتمندم.

4شنبه14مرداد1405.
داشتم1دل‌نوشته می‌نوشتم تا نصفش رسیدم دیدم بیشتر نق‌نامه شد خوشم نیومد پاکش کردم.
آخجون دیوار6ضلعی مرواریدی هم تسلیم شد. حصارهای لوزی رو هم شکستم. مثلث4تایی رو هم موفق شدم فتحش کنم اونم2مدلش رو. فقط مثلث6تایی هنوز حصارهاش بالاست. نمی‌دونم واقعا راهی نداره یا من بلدش نیستم. در هر حال من بهش سیخونک می‌زنم.
سنگ‌های درخشان این روزهام زیاد مرواریدی شدن. باید دنبال جنس‌های دیگه هم باشم. این2روز اصلا داستان صوتی انگلیسی گوش نکردم. دلم واسه ای‌اسپیک با معرفتم تنگ شده بود. این وسط1سری کتاب هم گیر آوردم که درصد دلتنگیم رو بردن بالا و خلاصه حسابی با ای‌اسپیک تجدید دیدار داشتم.
امروز همراه مادر عازم خونه خاله‌ام. خوبه‌ها ولی واقعیتش ترجیح شخصیم به موندن توی بغل4دیواریِ امن و آشنای خودمه. این1وجب جا رو بیشتر از هر جای جهان دوست دارم. کاش می‌شد1تایم آرامش طولانی گیرم می‌اومد! بی‌خیال. فعلا یه‌خرده نمیشه. مادر لازمم داره. باید کنارش باشم. باید سهم خودم از ثابت نگهداشتن این ستون‌های زیر فشار رو بپردازم. خدایا کمکم کن!
این خواب‌ها چیه می‌بینم! توی روحش این هم شد کار؟ ولی مثبتش اینکه دیروز که بیدار شدم شبیه دفعه‌های پیش بارونی نبودم. فقط کرخت بودم. چنان بی‌حس بودم که تا حدودهای9صبح رو اصلا درست یادم نیست چه جوری گذشت. توی زندگی همه چی دست ما نیست اما خیلی چیزها دست ماست. نمیشه فقط بشینم بگم کاش خدا نظر کنه. باید1جاهایی از این تصویر رو خودم رنگ بزنم.
بلند شدم. رفتم توی هوای قهوه و موزیک بی‌کلام و مروارید. چه قدر هم واسم خوب شد تمام فتوحاتی که اون بالا نوشتم رو بعدش انجام دادم. آخ جون! قهوه‌ام سرد شد1گفتمانی باهاش کنم الان میام.
خب گفتمان به دور دوم یعنی فنجون دوم کشید باید منتظر بشم اینم سرد بشه. من عاقبت با این قهوه خوردنم1کاری دست خودم میدم. بی‌خیال. دزد رو تا نگرفتن پادشاست.
میگم چیزه. الان قیمت‌ها رفتن آسمون اگر من پول واسه خریدن هرچی دلم می‌خواد نداشته باشم نق هم نمیشه بزنم واسش؟ مثلا الان اگر اینجا بگم من به شدت1قهوه ساز شارژی برند آوتین و1دستگاه بخور گرم و سرد دلم می‌خواد ایراد داره؟ نق زدن که خرج نداره اینجا هم که جمع خودیه نق بزنم دیگه!
چند وقت پیش با1کسی صحبت آرزو شد. طرف گفت پریسا سقف آرزوهای تو چند تومنه؟ گفتم آرزوهای شماره1تا3من پولی نیستن. طرف گفت بشمار. گفتم اولیش درمون برادرمه. دومی آرامش مادرمه. سومیش موفقیت برادرزادمه. طرف منتظر شد. گفتم3تا اصلی‌ها تموم شد دیگه. طرف گفت نمی‌خوای چهارمی رو هم ثبت کنی؟ دیدنت رو حساب نکردی. گفتم این توی لیست آرزوهام نیست. طرف گفت یعنی دلت نمی‌خواد دوباره ببینی؟ گفتم اگر بگم دلم نمی‌خواد راست نگفتم. ولی این مدت‌هاست که دیگه از صف آرزوهام خارج شده. از مدت‌ها پیش که فهمیدم دیدن‌های من خوشبختیم رو تضمین نمی‌کنن. از زمانی که یاد گرفتم بدون دیدن هم میشه پیش رفت، پرید و رسید. طرف گفت بحث آرزوهای مادی بود. تصور کن یکی بیاد بگه1پولی بهت میدم هرچی دلت میخواد بخر. سقفش چنده؟ فکر کردم و گفتم اندازه‌ی1وان که توی حموم فسقلیم جا بشه. یه سرفیس حسابی. این قهوه ساز و اون دستگاه بخور که گفتم. اگر تهش چیزی موند هم1سری چیزهای کوچولوی مسخره. طرف تعجب کرد گفت اینکه1میلیارد هم نیست! یعنی بیشتر نمی‌خوای؟ مثلا1خونه‌ی بزرگتر. یا1ماشین با راننده که فقط در اختیار خودت باشه. یا1ثروت گنده که کل زندگیت رو نو کنی و هر کشوری دلت می‌خواد بری و1خونه توش بخری و… گفتم همینجا نگهدار. بنده خدا مگه من روی خاک ابدی هستم که اینهمه چیز بخوام؟ هیچ کدوم از اینها که گفتی لازمم نیست. من توی همین خونه فسقلی با همین امکانات خوشم. مگه1سر چندتا سامون می‌خواد؟ طرف خندید گفت تو چه کم می‌خوای! خندم گرفت. چیزی نگفتم. فایده نداشت. طرف توی هوای این مدل بینش نبود.
امیدوارم اون بنده خدا به تمام مواردی که واسم شمرد برسه و بالاتر از اون، امیدوارم در صورت دستیابی به اون ثروت افسانه‌ای بتونه احساس شادی و خوشبختی کنه! !
و من! بذار ببینم! من هنر ذوق کردن‌های بزرگ با ستاره‌های کوچولو رو دارم. من قلمی دارم که می‌تونم باهاش روانم رو سبک کنم. من تصوری دارم که شبیه جادو می‌تونه بی‌اندازه قوی باشه و حالا که یاد گرفتم کنترلش کنم حسابی بهم تفریح میده. خدایا من چه ثروتمندم! فقط پول زیاد ندارم! خب همه چیز رو که نمیشه با هم داشت! خدایا شکرت! شکرت که من اینهمه ثروتمندم!
فنجون دوم قهوه‌ام صدام می‌زنه. مادرم هم صدام می‌زنه. ناهار و پاکسازیِ آشپزخونه و موارد جانبی. باید بجنبم. باید بریم. ساعت12و20دقیقه. خدایا توکل به خودت. تا بعد.