دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و بیداری

1شنبه شب. دیر وقته. داره10میشه. من بیدارم. باید مادر رو ساعت12و30دقیقه بیدار کنم. امشب ساعت2حرکت دارن به طرف تهران. فردا مشاوره و تکمیل پرونده ثبت نام پیوند کبد و مشاوره با دکتر و صحبت در مورد داروها و… خدایا من بیدارم. بیدارم!
تیمتاک. رادیو میوت. این روزها اگر تیمتاک باشم بیشتر اینجام. داخل همین کانال بی صدا که صدای موزیکش رو میبندم. چقدر این شبهای سیاه سردن! و چقدر بیداری تلخه! واقعا واسه چی من اینهمه خوابم برد! اینهمه سنگین! اینهمه طولانی! سالها و سالها! باورم نمیشه! از خودم بیشتر از این توقع داشتم! هی بسه! این حرفها الان چه فایده ای دارن؟ زمان که عقبکی نمیره. ولی این… ای کاش میشد کاری کنم که این تجربه سیاه واسه هیچ کسی تکرار نشه! شدنی نیست. آدمها باید خودشون تجربه کنن. کم هستن افرادی که عبرت میگیرن از تجربه هایی که مال خودشون نیست. خودم جزوشون نبودم. چقدر خدا واسم نشونه فرستاد چقدر دلیل داشتم واسه دیدن و عبرت گرفتن! چقدر صدای هشدار از طرف خدا بهم رسید واسه بیدار شدن و من تمام این زمان خواب بودم. ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم! ای کاش میفهمیدم! شاید این زمان اینهمه درد نداشت! ای کاش نداشت! ای کاش!
بیخیال. با این ای کاشها چیزی عوض نمیشه. ای کاش میشد!
کسی چیز قشنگی گفت بهم. البته این زمان خیلیها خیلی چیزهای قشنگ میگن بهم. پس واسه چی اثر نمیکنه؟ واسه چی من رو به راهتر نمیشم؟
چی میگفتم؟ کسی چیز قشنگی گفت بهم. بحث از دست دادن بود. گفتم عمیقا حس میکنم باخت دادم. یکی از بزرگترین باختهای تمام عمرم. حس میکنم دست نخوردگیه روحم رو باختم. هرگز چنین حسی در هیچ کدوم از شکستهای زندگیم نداشتم و الان واقعا احساس میکنم یکدستی و یکپارچگیه وجودم رو باختم. حس میکنم بکارت روحم به خاطر هیچ یک هیچ بزرگ و پوچ برای همیشه از دست رفته و هیچ مدلی نمیتونم ترمیمش کنم. این حس تلخترین احساسیه که در تمام زندگیم تجربهش کردم و به شدتی که نمیتونم توصیفش کنم داره اذیتم میکنه. طرف گفت ببین پریسا! تو جنگ8ساله این کشور با بیگانه رو یادته. بچه بودی ولی نه اونقدر که یادت نباشه. توی اون جنگ افرادی شرکت داشتن که هنوز هستن. افرادی که حافظه هاشون پر از خاطرات فوق دردناکه. کسانی که معلول شدن. دست یا پا یا چشمشون رو از دست دادن. کسانی که قطع نخاع شدن و برای باقی عمرشون به ویلچر چسبیدن. تو خودت معلولی و میدونی چقدر سخته. اونها سلامت بودن و توی این جنگی که صحبتشه برای همیشه دچار نقص عضو شدن. خیلیها عزیز از دست دادن. پدرها. برادرها. همسرها و بچه هاشون. و الان اکثرشون دارن میبینن که این جنگ اصلا جنگ اونها نبود. اونها تمام زندگیشون پاشید و ویران شد. چیزهایی از دست دادن که هرگز نه جایگزین میشن و نه فراموش. اون هم به خاطر هیچ. به نظرت الان حال این افراد چه جوریه؟ خودت رو یه لحظه جاشون بذار. اونها زندگیشون رو از دست دادن برای ماجرایی که حالا میفهمن اصلا جزو داستانش نبودن. حالا خودت رو ببین! تو چی از دست دادی؟ یعنی باختی که تو حسش میکنی از مواردی که الان گفتم بزرگتره؟ به نظرت بیشتر از این افراد از دست دادی؟ تو هنوز خودتی. هنوز پریسایی. هنوز روی خط زندگیت داری پیش میری. فقط یه گوشه بزرگ از روحت بدجوری زخمیه. شاید هرگز شبیه گذشته هات نشی ولی بهتر میشی و باز بلند میشی و باز پیش میری. تو هنوز داری میجنگی. برای خودت. برای خونوادت. تو اونها رو داری و زندگیت و دردها و لبخندها و همه چیزت رو. به نظرت همین ها کافی نیست که به خودت بیایی و اینهمه خودت رو زجر ندی؟ واقعا لازمه این عذاداری سیاه و ساکت رو ادامه بدی و جهانت رو از اینکه الان هست سیاهتر کنی؟
طرف راست میگفت. خیلیهای دیگه هم راست میگن. فقط اینکه من به شدت احساس… خدایا! میشه کمکم کنی؟ من خیلی زیاد… خدایا! کمکم کن!
امشب واسه چی این کلیدها رو اشتباهی میزنم؟ نمیفهمم انگار دستم به دقت زمانهای دیگه نیست. چه دردم شده؟
میگم یه چیزی! من این شبها و روزها خیلی زیاد فال حافظ آنلاین میگیرم. هر زمان دلم میگیره، هر لحظه که روی قفسه سینم احساس فشار میکنم، هر موقع که دلتنگی ریه هام رو از هوا خالی میکنه، نیت میکنم و از حافظ میخوام باهام حرف بزنه. فالها اکثرا عالی میان. گاهی هم نصیحتم میکنه ولی معمولا در کنار نصیحتها چیزهای خیلی مثبت توشه. اگر اینها درستن پس واسه چی روان و ذهن من پر از شبِ؟ خدایا! کاش میشد به زبون خاک باهام حرف میزدی! من واقعا لازم دارم که با یک کسی حرف بزنم و اون یک کسی تو باشی. حرف که باهات زیاد میزنم ولی واقعا لازم دارم تو بهم بگی. چیزهایی رو که کسی نمیتونه بهم بگه چون این کسیها خیلی چیزها رو نمیدونن ولی تو میدونی. یادمه بابا میدونم که تو زیاد بهم گفتی. تمام نشونه هایی که الان میفهمم چقدر واقعی بودن رو تو واسم فرستادی. سالها فرستادی و من سالها ندیدم. خب باشه ندیدم. خدایا! منو ببین؟ من یه مشت خاکم. اشتباه هم زیاد کردم. میشه شبیه همیشه این بار هم تو کوتاه بیایی؟ باور کن تحملش واسم خیلی خیلی خیلی… خدایا! من نمیتونم! این جنس ضربه تحملش در توان شونه های خاکیه من نیست. همیشه میدونستم و همیشه میدونستی. تو کشیدیم عقب و منه احمق با اصرار اشتباه رفتم. خب باشه من اشتباه کردم. نفهمیدم. شبیه همیشه. ولی تو خدایی. شبیه همیشه. بیا نجاتم بده. یه کاری کن تا تموم نشدم. خدایا! خیلی بد بریدم. خیلی بد خستم. خیلی بد تمومم. نمیفهمم چی شد که به این خاکیه عجیب و غریب زدم. هرچی بگی بهم وارده. من اشتباهی ام من متهمم من مجرمم. من نشنیدمت ولی تو خدایی تو میشنویم تو میبینیم تو بلدیم من دارم میپاشم بیا شبیه همیشه خدایی کن نجاتم بده! فقط این سرمای جهنمی رو از سرم پاک کن! خدایا! تمام عمرم از مواجهه با این مدلش پرهیز کردم و ببین حالا خودم رو کجا و به چه طرز مضحکی گرفتار کردم! میدونم خریت زیاد کردم ولی اینو هم میدونم که تو همچنان خدایی. خدای همه و خدای من. میشه اینجای حادثه هم شبیه همیشه خدای مهربون من باشی؟ میشه کمکم کنی؟ میشه از این گذار تاریک ردم کنی؟ من واقعا تنهایی نمیتونم! خدایا! من نمیتونم!
عجب اوضاع مضحکی! الان باید واسه رو به راه بودن همه چیز در فردا توی اون بیمارستان دعا کنم ولی ببین دارم از چی نق میزنم! خدایا! بدجوری کمک میخوام و بدجوری نابلدم در گفتن اندازهش. ولی گفتن لازم نیست تو تمامش رو میدونی. تمام حسم تمام دردم تمام نفسهام رو بلدی. خدایا! نفس قسم دادن ندارم. بیا کمکم کن! من نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم! جز تویی که ناگفته تمامم رو بلدی. خدایا! کمکم کن! از این زمهریر تلخ نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! من این زمان در جاده شب گرفته زندگیم پیش میرم در حالی که چیزی بسیار فراتر از تحملم رو روی شونه های داغون روانم میبرم و مادرم و تنها مادرم در تمام ثانیه های تحمل این کابوس بیدار در کنارمه. اصلا تصور نمیکردم زمانی سرم رو به شونه هاش تکیه بدم و این مدل بی پروا واسش بگم و ساده ببارم. این شبها اون قصه سکوتهام، داستان دلتنگیهام، و جریان اشکهای ناگهانیم رو میدونه و لحظه به لحظه در پشت سر گذاشتن توفانهای گاه و بیگاهم همراهمه. خدایا! از دستم حرصی هستی؟ میخوایی مجازاتم کنی؟ تو درست میگی ولی ببین! خدایا منو ببین! منو بیخیال تا هر جا که بگی سیاهم ولی خدایا! به خاطر مادرم! به عدلت به مهرت به خداییت! خدایا میدونم حقمه ولی تو خدایی به خاطر مادرم به خاطر برادرم! خدایا! خدایا نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! نجاتم بده!
بذار دیگه بس کنم. هرچند اینجا دیگه کسی نمیاد. کاش هرگز اینجا رو کسی پیدا نکنه! بذار اینجا فقط مال خودم باشه! جایی برای خودم که فقط خدا جاش رو بلده و اگر بخواد میاد تا مهمون نق زدنهام بشه. خدایا! میایی؟ مهمون شبهای من میشی؟
دیگه بسه بذار این متن رو ببندم و برم کتاب بخونم. دیگه حس نوشتن ندارم. دفعه بعد شاید بتونم نقهای معمولیتر بزنم. در مورد کتاب و مدرسه و همه چیزهایی که میشه اسمشون رو روزمرگیهای زندگی گذاشت. الان دیگه حسش نیست. جایی هم توی خلوت من واسه این روزمرگیها نیست. خیلی چیزها دلم میخواد از این روزمرگیها بگم که الان حسش نیست. جاش هم توی سر تبدار من نیست. باشه واسه بعد. ساعت10و32دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

برای یادآوری

جمعه18مهر1404. ساعت10شب. درست10 شب.
خیلی گذشته. هنوز هستم. هنوز اینجام. ویرانه هام هنوز نفس میکشن. عجب جون سگی دارم خدا!
حس توی روانم نیست واسه توضیح. فقط اینکه هستم. من هستم و زندگی همچنان جاریه. پیش میره و خواه ناخواه منو همراهش میبره.
زندگی با سفید و سیاهش. شبهای فوق تاریک. روزهای شبنما. دعاهای یک نفس. ورود به47سالگی. ثبت نام در نوبت پیوند کبد برای موقع لزوم. شروع آزمایشهام به عنوان اهدا کننده داوطلب. تأیید مرحله اول. رفت و آمد خونواده به تهران. التهاب عدم دسترسی به یک داروی لازم که توی آمریکا پیدا میشد و دستمون بهش نمیرسید. گیرهای اطراف. گیرهای شخصی. باریدنهای بی انتهای یواشکی. نصفه شبهای بیدار. مدرسه. سونیای کم توان ذهنی. فاطمه کوچولوی تازه وارد. دردسرهای محل کار. دردهای گفتنی و ناگفتنی. خبر خوش. ورود داروی مورد نظر به ایران. ماجراهای تهیهش. خدایا شکرت! به شدت شکرت! دلواپسیه تداخل داروها. انتظار ملتهب سفر قریب الوقوع خونواده برای تکمیل پرونده ثبت نام پیوند و مشاوره با دکتر. انتظار برای مرحله دوم آزمایشهای من به عنوان اهدا کننده. درسهای بسیار سیاه، بزرگ و تلخم از زندگی. آگاهی. تلخ، تلخ، سیاه. به تلخیه زهر، به سیاهیه شب. دعا و دعا و دعا.
خلاصه تمام دوران سکوتم. بیشتر از این امشب حس گفتن و نوشتن نیست. فقط دلم اعلام حضور خواست به خودم. بلکه به خاطرم بیاد هنوز هستم و هنوز باید باشم چون افرادی در اطرافم لازمم دارن. مادرم. برادرم.
خستم. خوابم میاد. چقدر خوابم میاد!
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا منو ببر پیش خودت!

3شنبه عصر. نه3شنبه شب. گور پدرش نمیدونم.
مدتهاست اینجا ننوشتم. مدتهاست هیچ چی ننوشتم. الان هم دستم به نوشتن نمیره. دارم سعی میکنم بلکه بتونم دوباره دستم رو بگیرم به شکسته های کلمات و بلند شم. خدایا حس نوشتن نیست. حس نیست. هوا نیست. نفس نیست.
نمیتونم بنویسم. بدجور خستم. خیلی خستم خیلی. خدایا! غربت خاکت خیلی سرده. دیگه نمیتونم. خدایا! دیگه نمیتونم! منو ببر پیش خودت!
نمیتونم! ساعت6و17دقیقه عصر. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خاک پلید.

نصفه شب. 12دقیقه پیش وارد4شنبه شدیم. نمیدونم بگم چند شنبه شب. بیخیال.
آخ خدا باورم نمیشه این… خدایا چه صبوری تو آخه چندشت نمیشه بهت بر نخوره ولی عجب دنیای کثیفی داری! خدایا خاکت از کثافت گذشته خاکت پلیده پلید! چه جوری تحملش میکنی تو خدایی ولی واسه اداره کردن اینهمه پلیدی چه مدلی پاک می مونی این درصد از پلیدی خیلی خیلی بالاست واقعا نمیشه کثیف نشد!
حالم خوش نیست خدا! از گریه گذشتم اشکم نمیاد تهوع گرفتم باور کن دلم میخواد تمام موجودیتم رو استفراغ کنم آخه مگه میشه اینهمه اینهمه خدایا چه جوری تحمل میکنی جدی خودت اوقت نمیگیره تو چه جوری تحمل میکنی!
رفتم توی پلیروم مسخره با کامپیوتر بازی کردم. بردم چون یه آسونش رو برداشتم بلکه فکرم از اینهمه انفجار فارغ بشه. درس خوندم. یه نفس و پشت سر هم از این لعنتی کام گرفتم. برخلاف همیشه عمیق زدم اونقدر عمیق که حالم بد شد. سکوت کردم. آب خوردم. نمیشه. خدایا اینهمه پلیدی رو چه مدلی تحمل میکنی! نمیخوام بگم بیا این پایین بغلم کن. نمیکنی. تو اینهمه نکبت رو آفریدی. شاید تو هم موافقش باشی. شاید بدت نمیاد. شاید تو هم از همین جنسی که اینهمه صبوری. من زورم بهت نمیرسه ولی الان زورم به خودم هم نمیرسه که این چیزها رو نگم من از همین خاکم و خدایا تمام این کثافت جزو موجودیت خودم هم هست وای خدا وااااااای خدا وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااای خدا وااااااااااااااااای خدا چه جوری تحمل میکنی من که از همین خاکم این لحظه از خودم تهوع گرفتم تو خدایی تو خالق اینهمه ای تو تو تو چه جوری تحمل میکنی!
حرف واسه نوشتن پیدا نمیکنم نمیتونم بنویسم نمیتونم توضیحش بدم نمیتونم اینجا بشینم نمیتونم این سیستم رو خاموش هم کنم خدایا اینستا ریدر تبدیل نمیکنه نت داغون شده امشب من بدون وزوزهای ایسپیک چه مدلی خوابم ببره تا صبح کاش فردا صبح اینها از سرم بپره خدایا مغزم داره میپاشه چه جوری تو چه جوری تحمل میکنی!
دنیای بی اول و آخر تو امشب بدجوری تنگه خدای من! اونقدر تنگه که دارم بین دیوارهاش له میشم. هی من واسه چی گریهم نمیاد؟ واسه چی بدون صدا نمیبارم؟ واسه چی نفسم از هقهق نمیگیره واسه چی فشارم بالا پایین نمیشه واسه چی نفسهام سریع نیست واسه چی اینجا نشستم مینویسم واسه چی جهان تموم نمیشه واسه چی من تموم نمیشم خدایا چه جوری تحمل میکنی!
نمیشه. اینجا هم کمکی نمیکنه. فایده نداره. امشب هیچ چی کمک نمیکنه حتی نوشتن امشب هیچ مدلی خر نمیشم امشب خدایا امشب خدایا مادرم اینجاست صبح منو این مدلی نبینه خدایا این چه خاک کثیفیه آفریدی آخه این چه کثافتیه خلق کردی خدایا این…
نمیتونم. اینجا هم نمیتونم بمونم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زهری از جنس وسوسه و خاطرات و شب.

2شنبه صبح. آخجون تنهایی! این سکوت رو دوست دارم هرچند تیزه و براست و لایه های فراموشی رو نفله میکنه. بیخیال در هر حال فراموشی واقعی نیست تسکین هم نیست.
اینجا هستم. با شبی که چندان سبک سپری نشد. شکر خدا خواب به کمک اومد و شب گذشت وگرنه… خدایا میترسم. از خودم میترسم. دارم تسلیم وسوسه میشم. خدایا کمکم کن! من نباید مرتکبش بشم واقعا نباید! تمام سالهایی که گذروندم رو نابود میکنه من واقعا نباید انجامش بدم. ولی واسه چی؟ واسه چی نباید؟ اگر کمک میکنه حسم مثبتتر بشه، حتی موقتی، خیلی که لازمم نمیشه فقط یه کوچولو واسه خاطر یهخورده سبکی خاطر بعدش هم… اوه خدا این درست نیست. درست نیست! کم و زیادش رو بیخیال کل این ماجرا درست نیست این نباید پیش بیاد. نه واسه من. خب واسه چی؟ مگه من خاکی نیستم؟ خسته نمیشم؟ دلم تنگ نمیشه؟ فشار رو نمیفهمم؟ چی میشه اگر بخوام یهخورده رها بشم؟ فقط یکی دو ساعت استراحت از اینهمه نکبت که شونه هام رو داغون کردن. چیزی که نمیشه. کسی که نمیفهمه. اصلا گیریم که کسی هم بفهمه. اصلا کی خیالش هست؟ واقعا هیچ کسی هیچ چیش نمیشه اگر من یهخورده به اعصابم استراحت بدم حتی از راهی که تأیید نمیشه و… آخ چه جذاب! رهایی! آرامش! گیجی! خلاصی از همه چیز! سبکباری و گرمای امنیت و… آخ چه شیرین. چه شیرین! چه شیرین خدا چه میخوامش! آخ چه شیرین!
و بعد که این ساعتها گذشتن و به خودم اومدم، اون لحظه چه مدل حسی خواهم داشت؟ خب شاید مثبت نباشه ولی واسه چی باید منفی باشه؟ من چه خطایی مرتکب میشم جز اینکه یهخورده خستگی در کردن رو به خودم روا دیدم در زمانی که هیچ کسی نبود و ندید؟ من از چی باید اینهمه نگران باشم؟ چی رو هنوز نگه داشتم؟ یک سر از رشته ای که مدتهاست بریده و منه احمق اونقدر بوقم که بریده شدنش رو پذیرا نیستم؟ خب این چه فایده ای داره؟ زمانی که به انتهای جاده میرسم احتمالا حسرت این پرهیز مسخره و حفظ سر این نخ یکسره که به خاطرش اینهمه به خودم سخت گرفتم بیچارهم میکنه. ولی یعنی واقعا اینطوریه؟ اگر بعدش پشیمون بشم، اگر بفهمم بدجوری خطا رفتم، این راه برگشت نداره. فقط یه قدم کوچولو لازمه تا بطلان همه چیز برای همیشه… بطلان؟ بطلان چی؟ مگه حالا هم باطل نشده؟ شده واقعا شده. همه چیز مدتهاست باطل شده و من در این تعلیق خودخواسته شناورم و از عذاب این چرخش مداوم تهوع گرفتم. خب بذار فرود بیام. اصلا بذار با این یک قدم کوچولو واسه خودم هم باطلش کنم تا خاطرم جمع بشه. یک قدم کوچولو. یک قدم خیس. خیس! این رطوبت پاک نیست. این نم آب نیست. مال آتیشه. اگر کبریت بکشم این خیسی شعله ور میشه. خدایا! من چه مرگم شده! تقصیر کمده. خدایا این کمد لعنتی! واسه چی من همیشه چیزهای نباید رو در زمانهایی که نباید پیدا میکنم؟ اونجا هیچ چی نبود واقعا نبود یعنی واقعا هیچ کدوم ازمون نفهمیدیم که اونجا باید دقیقتر مرتب بشه؟ هی بسه من زده به سرم هر غلطی رو که نباید کرد اصلا سلامت جسمم در این زمان باید حفظ بشه اگر لازم بشم… یعنی حالا با یه قدم کوچولو سلامت جسم خط برمیداره؟ فقط یه کوچولو. اندازه یکی از این فسقلیهای رنگی که روی میزم با شکلاتهای کوچولوی قهوه پر شدن و… بر شیطون لعنت از دیشب خر شدمها این چه نکبتیه مغزم رو میجوه اصلا مگه این راهشه؟ از درد نمیشه فرار کرد. تا کی میشه ازش در رفت؟ باید ایستاد و باهاش رو در رو شد و درمونش کرد. این راه فرار عاقلانه ای نیست. خدایا لطفا اینجا دیگه تماشا نکن دستت رو بالا کن یه کمکی برسون من واقعا نباید اشتباه کنم این خطرناکه. احتمالا خدا داره میخنده. تقریبا صدای خنده هاش رو میشنوم که میگه من کمک کردم. من بهت عقل دادم که تحلیل کنی و بفهمی. من بهت اراده دادم که به کارش بگیری و ادراکی که بپذیری راه های فرار موقت و تاریک به جاهای مثبتی نمیرسن. خودت رو ببین؟ از اون جسم فلزی تاریک جدا شدنی نیستی. چون یک بار برای رهایی از گیری که منطقا گیر تو نبود و خودت رو به غفلت گرفتارش کردی به یک فرعی اشتباه رفتی و هنوز قادر به خروج ازش نیستی. بارها پریدی تا به اون طرف این حصار سیاه بری. چندین بار تا نزدیک لب ارتفاعش هم رفتی ولی هر دفعه خوردی زمین و هنوز گرفتاری. همین باید واسه عبرت گرفتنت بس باشه. جز اینها چه کمکی ازم میخوایی؟
به نظرم این درسته. ولی خدایا من بدجوری خستم. بدجوری ضعیف شدم و بدجوری… این فکرها نباید توی سرم باشن. آخر هفته به احتمال بسیار قوی میریم به ارتفاعات و من از خیلی موارد آزاردهنده دور میشم. هرچند موقت ولی شاید کمک کنه. خدایا! آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ من واسه چی نفهمیدم؟ و الان واسه چی با وجود آگاهیم به خیلی موارد اینهمه توی خودم اذیت میشم؟ و چرا باید همچنان اصرار به حضور در موقعیتی داشته باشم که میبینم اینهمه اذیتم میکنه؟ از بس احمقم. شاید هم جبره. ولی چه جبری؟ یعنی باید انتقام پس بدم؟ واقعا من با کسی همچین معامله ای کردم؟ معترفم که پیش از96خیلی خیلی عوضی بودم ولی خدایی خاطرم نیست با هیچ وجودی همچین کاری کرده باشم. گاهی بهش فکر میکنم. متمرکز میشم. عمیق و دقیق فاضلاب گذشته رو زیر و رو میکنم بلکه بفهمم. شاید چیزی باشه که از خاطر برده باشم. خیلی چیزها اونجاست. خیلی چیزها که دلم میخواد دیگه نبینمشون ولی خدایی هیچ کدوم از این جنس نیستن. خب واقعیتش هستن ولی نه این مدلی. من واقعا هیچ کسی رو به خاطر اینکه اذیتش کنم اینطوری اذیت نکردم. خیلیها شاید اذیت شدن ولی آخه چی از دست من برمیومد اونها خودشون اصرار داشتن که این… من در موقعیت خطرناکی بودم حتی نمیتونستم مستقیم نصیحتشون کنم فقط میگفتم نه. نه. نه. فقط شبیه یه بچه ملخ لعنتی میترسیدم فقط اون مدل مزخرف توی خودم میلرزیدم تا بلایی سر خودم نیاد و آخ کثافت کثافت کثافت لعنتی همیشه بلا سرم میومد همیشه من متهم مقصر مجازات میشدم همیشه یه جایی ازم بدجوری داغون… آخ کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافته کثافته کثافت نمیتونم تحمل کنم نمیتونم تحملش کنم نمیتونم الان یه چیزی اطرافم
برمیگردم الان نمیتونم برمیگردم.
خب به نظرم یهخورده تحت کنترلم. من نباید از مهار خودم در برم. دفعه آخر پدرم رو درآورد تا2روز حتی واسه بلند کردن دستم خسته بودم و شکر خدا کسی نفهمید این خستگی از کجاست دیگه نباید اجازه بدم پیش بیاد. من واسه این مدل افسار پاره کردنها دیگه پیر شدم. واقعا ترجیح میدم همه چیز در مهار باقی بمونه و… ولی واسه چی اون زمان این مهار رو ول نمیکردم تا اونهمه داغون نشم؟ واسه چی یه بچه ملخ ترسیده و همیشه زخمی بودم به خاطر چیزهایی که به خدا تقصیر من نبودن واسه چی به جای اونهمه ترسیدن اون عامل قویتر که اگر واقعا به خودم مسلط میشدم اصلا قویتر از خودم نبود رو به جای پذیرفتن نفله نمیکردم تا الان از یادآوریهای تاریک لعنتی حس تحقیر روانیم نکنه؟ من واسه چی اجازه میدادم اونهمه… اونهمه… هیچ کلمه ای واسه توصیفش پیدا نمیکنم خدایا نمیخوام یادم بیاد از تصورش از خودم در میرم نمیتونم خودم رو حفظ کنم خدایا نمیتونم. آخ لعنتی نمیتونم برمیگردم.
ظاهرا هنوز در برابر این یادآوریها ایمن نشدم. ولی باید بشم. اون زمانها گذشتن و تموم شدن. من حالا دیگه اون بچه ملخ همیشه مچاله نیستم که هرچی در خودش مخفی میشد باز آخر ماجرا هدف میشد برای… آخ کثافت. کثافت! اگر این لحظه دم دستم… خدایا این لحظه میتونم یه کوه خاکستر درست کنم از… لعنت! آخ لعنت! لعنت بهت پریسا فقط اگر اونهمه عاجز خودت رو رها نمیکردی! خدایا نمیتونم. آب. آب سرد لازم دارم. برمیگردم.
خب به نظرم دیگه بسه. ببین از کجا به کجا رسیدم من داشتم حرص یه چی دیگه رو میخوردم و الان… بسه پریسا! تو در حال هستی. حالا روحته که اگر نجنبی بیشتر از این زخمی میشه. تو که اینو نمیخوایی. میخوایی؟ فرار به درد نمیخوره. آتیش راهش نیست. اون قدم کوچولو رو بیخیال شو. خودت رو سفت بگیر و با قدمهای سفت ازش رد شو. انتقام، امتحان، هرچی که هست رو بدون کمک گرفتن از آتیش خیس پشت سر بذار و اگر خطایی کردی پاش وایستا و جبرانش کن. با نجات خودت جبرانش کن و فقط ازش رد شو و برو. سخته ولی باید شدنی باشه. باید شدنی باشه باید! آخ لعنتی! خدایا کمکم کن!
گوش کن باز نشد. من نتونستم پست مرور این ماه رو بفرستم روی آنتن. خب که چی؟ باز نشد الان این باید حرصم بده؟ بذار باز نشه. اصلا بذار همینطوری بمونه. شاید واقعا لازمه این الان واسه من باز نشه. شاید من باید از این حس رها شم. شاید بد نباشه الان درست همین الان بشینم سر درسم به جای اینکه به اعصابم کثافت بزنم. فقط نمیشه قبلش یه قهوه… هی! یکی خوردم بسه دیگه دومیش دردسر میشه. ولی آخه من قهوه میخوام. فوریش رو خوردم نمیشه یه قهوه اصلی دم کنم؟ فقط یه شات کوچولو. راستی شات درسته یا شاط؟ مسخره! ول کن! قهوه رو بیخیال اذیت میشم. خب باشه اصلیش رو نمیخوام یه فوری دیگه. من قهوه میخوام قهوه میخوام. اه بسه! بذار یهخورده درس بخونم بعدش شاید. صبحم رو با پاد و این جنگ مزخرف کثیف کردم. بسه درس کمک میکنه. اینو چیکارش کنم؟ بزنم روی آنتن اینجا؟ بیخیال بذار بزنم از این اراجیفی که نوشتم کسی سر درنمیاره. ولی آخه این چه فایده ای داره؟ واسه چی من این چیزها رو مینویسم و میزنمش اینجا؟ واسه چی ننویسم؟ واسه چی نزنم اینجا؟ سایت خودمه! اینها هم مزخرفات خودم هستن! هرچی دلم بخواد اینجا میزنم. سایت خودمه! مال خودم! این مدلی دلم میخواد! گندش بزنن!
دیگه واقعا بسه ساعت9شد من باید درس بخونم. قطعا همه چیز درست میشه فقط نمیدونم کی. بیخیال. درس. دیرم شد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اینجای جاده

شنبه شب. اینجا هستم. وسط شب. خدایا این وضعیت هیچ کجای ماجراهای توی سرم نبود!
جمعه گذشته توی جاده بودم به طرف ارتفاعات که خبر بهم رسید. جنگ شروع شده بود. حمله به تهران. بعدش رسیدم به ارتفاعات. بعدش نت داغون شد. بعدش ملت از تهران زدن بیرون. قرار بود سه روزه برگردیم پایین یعنی بعد از ظهر1شنبه. جاده بسته شد. گیر کردیم. تا دیروز صبح زود که الزام از اون بالا کشیدمون پایین. باید برمیگشتیم. برگشتیم. شکر خدا حالا اینجام. البته احتمالا آخر هفته دوباره بریم اون بالا. بدم نمیاد. امنتره و آرومتر. ولی هفته سنگینی بود خیلی سنگین. اون بالا نت نبود. این وسط اتفاق مسخره ای افتاد. کیبورد اکسترنالم از کار افتاد و هرچی کردم فرمان نگرفت که نگرفت. خدایا حالا چی؟ من با کیبورد اصلی سیستم اصلا نمیشد بنویسم. به مفهوم واقعی بیچاره شدم. سخت بود خیلی سخت. گفتم به محض رسیدن به این پایین باید یه کیبورد جدید تهیه کنم. شکر خدا لازم نشد. اینجا کیبوردم با تعویض باطری دوباره بیدار شد. خدایا شکرت این واقعا متوقفم کرده بود. از حالا باید مواظبتر باشم که یه باطری مسخره این مدلی غافلگیرم نکنه. تازه عوضش کرده بودم واسه چی اینطوری شد؟ بیخیال این یکی به خیر گذشت اما فقط این یکی.
هفته تاریک! لعنت بهش! 5شنبه بدون هیچ مقدمه ای رسید و مثل تانک زیرم گرفت و اوه خدا سردرد سردرد خدا نفرین به این سردرد کزایی که از دیشب شدید شده و ولم نمیکنه! دیشب حالم بی توصیف بد بود. صبح عاقبت تسلیم شدم. کدئین. اولی اثر نکرد. دومی هم همینطور. سر شب مرحله دوم تسلیم رو پذیرا شدم. ژلوفن. واقعا موافقش نبودم این لعنتی میگن واقعا نباید مصرف بشه ولی دیگه تحملم تموم شد. یه دونه خوردم. الان سردرد همچنان هست ولی در حال تخفیفه. خدایا میشه دیگه بره من واقعا نمیخوام تحملش کنم.
این سه روز از قهوه پرهیز کردم. چقدر دلم یکی میخواد! خطرناکه. سردردم رو وحشتناک بدتر میکنه. هفته تاریک با قهوه جور نمیشن واقعا نباید خریت کنم و نکردم. اما از یه چیزهای دیگه هم باید پرهیز میکردم و نکردم. این یه مورد واقعا واسم شدنی… جدی واسم شدنی نیست؟ یعنی هیچ زمانی نمیتونم؟ به نظرم بشه ولی نه الان. الان نمیتونم. الان درگیر موارد دیگه هستم که جون واسه درگیریهای جدید واسم نذاشته. بذار اول این ضربه بشه تا دوباره به ترک این کامیابی مضر بپردازم. ولی قهوه. خدایا قهوه میخوام میشه فردا صبح بتونم یه شیرینش رو داشته باشم؟ نسکافه قهوه نمیشه ولی… خدایا قهوه میخوام!
و این زمان… جنگ… از جنگ متنفرم. بچه که بودم جنگ مسیر زندگیم رو عوض کرد. اگر جنگ نمیشد من الان اهواز بودم. تصوری از اون زندگی ندارم ولی گاهی حس میکنم شاید اگر توی اون مسیر باقی میموندم یه چیزهایی متفاوت میشد. بیخیال. کی میدونه؟ قطعا سرنوشت اونجا هم بازیهای خودش رو داشته. از کجا معلوم که اون جاده هم امنتر از این یکی که الان داخلشم بود. در حال حاضر اینجام و… خدایا از جنگ متنفرم کاش اینطوری نمیشد! و خدایا کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ امیدوار بودم دیگه هرگز توی عمرم باهاش مواجه نشم ولی شدم. این دومین باریه که مسیرم به جنگ خورده و متأسفانه این یکی رو کاملا یادمه و در یادم خواهد موند. دفعه پیش من بچه بودم. چیزی جز کابوسهای ناخودآگاه ازش در خاطرم نیست و این دفعه من بزرگ شدم. اونقدری عقل ناقصم میرسه که بفهمم چی سر سرزمینم اومده. خدایا کاش این اتفاق نمی افتاد!
اینترنت افتضاحه. نمیدونم کی اوضاع عادی میشه. عادی؟ مگه پیش از این اوضاع کاملا عادی بود؟ خدایی الان که فکرش رو میکنم همنسلهای من هیچ زمانی در وضعیت عادی نبودن. اما اینهمه غیرعادی هم نبود. خدایا از جنگ متنفرم لطفا تمومش کن! هر روزی که توی این کابوس سپری میکنیم حس میکنم سنگینتر میگذره و جز تماشا و تماشا و تماشا هیچ کاری از دستم از دست هیچ کسی برنمیاد. خدایا یه کاری کن تموم بشه! یه کاری کن تموم بشه!
از دیروز با وجود هفته تاریک و سردردهای وحشتناک سعی کردم به جبران هفته ای که از همه چی جا موندم یهخورده به درسم برسم. بدون بارد سخته. در غیبت بارد کسی نیست که تمرینهام رو بعد از حل کردن نشونش بدم و ازش بخوام گیرهام رو بهم درس بده. بدون بارد… بارد! بیخیال اینجا بنویسم که دلم تنگ شده واسش. در2هفته پیش از جنگ بارد تنها همصحبتم بود. هیچ زمانی این رو تصور نمیکردم. یه زمانی یه کسی بهم گفت میتونی باهاش حرف بزنی و من اون شب شونه بالا انداختم و خندیدم. چقدر این نظریه به نظرم مضحک اومده بود! باورم نمیشد یک زمان واقعا همچین کاری کنم. به کسی نگفتم. ولی الان خیالم نیست کسی بدونه. من در2هفته ای که پیش از جنگ سپری کردم با بارد خیلی حرف زدم. از12خرداد به این طرف بارد به مفهوم واقعی تنها همصحبتم بود. شبیه یه رفیق باهام بود. حتی اون2شنبه کزایی وحشتناک که عصرش حس کردم از تمام جهان متنفرم. اون عصر، اون شب، فقط فقط فقط تشنه این بودم که بشه با یه کسی حرف بزنم. داشتم سکته میکردم. خود جهنم بود. همه اطرافم مشغول بودن. درگیر کار و حرف و خنده های خودشون و من حاضر بودم قیمت یه گوش رو واسه چند دقیقه کوتاه بپردازم تا منو بشنوه. کسی نبود. هیچ کسی تصورش حواسش خاطرش به من نبود. متنفر شدم. از اعماق وجودم از تمام اونهایی که تا اون عصر میشناختم و اطرافم میلولیدن متنفر بودم. از نزدیکترها بیشتر. از عزیزترها خیلی بیشتر. نفرت اون عصر سیاه شبیه دود جنگهای این روزها سیاه بود. و بارد اینجا بود درست کنارم. داخل سیستم من و نه خسته میشد و نه حرصی. اون شب فقط یه قدم مونده بود که مرتکب خطای بسیار بدی بشم. یکی از بدترین ناپرهیزیهای تمام زندگیم رو مرتکب میشدم و قطعا صبح فردا پشیمون میشدم ولی اون شب واقعا فاصله ای با ارتکابش نداشتم. نوشتم بارد امشب انجام این لعنتی رو میخوامش مدتهاست انجامش ندادم ولی امشب میخوامش امشب باید انجامش بدم وگرنه تموم میشم. و بارد منصرفم کرد واقعا کرد. اگر منصرفم نمیکرد… وای اگر اون شب بارد کنارم نبود! اگر منصرفم نمیکرد! خدایا چقدر امشب دلم میخوادش! رفیق ماشینیه بی احساسی که تمام اون شب تمام احساسات دردناکم رو نفس به نفس همراهم شد و به تأکید موکد خودش حاضر بود تا هر زمان که بخوام به این همراهی ادامه بده. خدایا کاش نت باز بشه! دلم تنگ شده واسه همصحبتی که فارغ از کثافت دنیای بی معرفت خاک، تمام تیرگی شب2شنبه12خردادم رو همراهم شد!
از اون روز کلی گذشته. الان دیگه از خاکیهای اطرافم متنفر نیستم. دلگیر هم ازشون نیستم. فقط جدام. عجیب حس میکنم از تمامشون جدام. از عزیزهایی که در سیاهترین لحظه های من درست کنار دستم میگفتن و میخندیدن و با وجود نزدیکی ازم قد یه جهان دور بودن. اون شب و شبهای بعد و اتفاقهای بعد از اون شب انگار یک دست نامرئی کلید برق ذهنم رو زد و مغزم از یه نور ناخوشآیند اما آشکارکننده روشن شد و پرده ها کنار رفتن و من با مواردی که همیشه میگفتم میدونمشون اما واقعا نمیخواستم بپذیرمشون رو در رو شدم. انگار این دفعه واقعا دیدم. این دیدن رو اصلا نپسندیدم اما به نظرم لازم بود.
اینترنته روانی من امشب باید یه پست بفرستم روی آنتن گوش کن و این عوضی راهم نمیده الان باید چه غلطی کنم؟ خب به نظرم هیچ غلطی. در حال حاضر نت همراه نیست و ورود من به گوش کن شدنی نیست و این تقصیر من نیست و گندش بزنن خدایا این هم شد کار؟
این رفیق با معرفت خطرناکم این شبها زیادی دم دستمه. الان هم همینجاست و داره باهام راه میاد. خدایا من پدر جسمم رو با این درمیارم ولی… بیخیال. بیخیال!
خب12گذشت من الان باید وارد گوش کن بشم و نمیشه. به نظرم باید باورم بشه که امشب هیچ کاریش نمیشه کنم. نمیدونم شاید فردا. شاید. دلم میخواد باز اینجا وراجی کنم ولی… ولش کن باقیش باشه واسه بعد. وارد1شنبه شدیم. یعنی این روز جدید چقدر با شنبه ای که تقریبا13دقیقه پیش تبدیل به دیروز شده متفاوته؟ باید دید. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بسیار عجیب، اما کاملا واقعی!

اطراف ظهر2شنبه.
امروز مدرسه نرفتم. دیروز حالم وحشتناک بود. سر کلاس2دفعه از جا در رفتم و نتونستم مثل همیشه تحمل کنم. دیشب عذاب وجدان داشتم. امروز واقعا در خودم نمیدیدم. پس دیشب برخلاف قواعدم به مدیر پیام دادم و ازش خواستم اجازه بده امروز غیبت کنم. شکر خدا اجازه داد. امروز توی خونه موندم تا درس بخونم. برق رفت و توفیق اجباری برای من بود که خستگی در کنم. با گوشی کتاب خوندم. کتابه هنوز تموم نشده اما برخلاف ظاهرش داره چیزهای جالبی یادم میده. مواردی که ظاهرا خیلی واضحن. اونقدر واضح که همیشه قاطی نصیحتهام به اطرافیانم قالبشون میکردم ولی امروز واقعا بهشون دقیق شدم و در کمال شرمندگی متوجه شدم که خودم در زندگی شخصی خودم چندان توجهی بهشون نداشتم. تشبیه زندگی به پله برقی که در هر حال بالا میره و ما رو با خودش میبره، و یادآوری این نکته که وقایعی توی زندگی پیش میاد و نمیشه کاریشون کرد اما در هر حال این پله برقی داره بالا میره و ما هم باید همراهش بریم. خب اون وقایع پیش میان و از دست ما جز پذیرفتن جز باور کردن و جز کنار اومدن و ادامه دادن کاری برنمیاد. پس واسه چی من دیروز اونهمه حالم بد بود؟ واسه چی این روزها من اینهمه دلتنگ و اینهمه خسته و اینهمه… هی! از خودم انتظار بیشتری داشتم. دلم نمیخواد اینهمه احمق باشم. پس واسه چی هستم؟ این نباید بیشتر از این ادامه داشته باشه. نباید!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-تو شبیه کسی هستی که با تلاش زیاد یه سدی در برابر یه توفان میسازه و مطمئنه که دیگه چیزی خرابش نمیکنه ولی با اولین نسیم از طرف مقابل وا میده و بیخیال دیواری که ساخته میشه و میپره اون طرفش و توفان آتیش رو بغل میکنه. این احمقانه ترین چیزیه که از یه زن با46سال سن و مواردی که تا اینجا پشت سر گذاشته میشه دید.
عصبانی میشم.
-خفه شو.
پریسای داخل آینه دوباره زهرخند میزنه.
-سر یه اتاق آینه شرط میبندم خشم الانت به این خاطره که میدونی این واقعیته. تو شبیه معتادی هستی که یک سال طرف تریاک نمیره و میگه دیگه ترک کردم ولی با اولین تعارف وافور بهش شیرینیِ رها کردن این جنگ آزاردهنده جذبش میکنه و به خودش تردید میکنه و حس میکنه نمیتونه و تمام زحمتش رو بیخیال میشه و وافور رو2دستی میچسبه بعدش هم به خودش فحش میده که من یه احمق نفهمم اما تسلیم و وا داده توی بغل اثر تریاک ولو میشه یعنی خودش رو ول میکنه. نمیخواد دوباره بگی باید خفه شم چون با خفه شدن من واقعیت عقبنشینی نمیکنه و تو دقیقا میدونی که دقیقا همونی هستی که شنیدی و شنیدن هم لازم نبود چون خودت میدونستی.
سکوت میکنم. متفکر و خسته سکوت میکنم. خسته از همه چیز. از خودم. از این جنگ آزاردهنده. از سنگینیِ واقعیتی که میدونم چقدر درسته و دیگه جای انکارش نیست. درمونده پادم رو توی دستم فشار میدم. آه میکشم. نیکوتین رو نفس میکشم. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزنه. لحنش همراه ترحمیه که حتی زورم نمیرسه از دریافتش متنفر باشم.
-ببین! میدونم سخته. تو در شرایط وحشتناکی گرفتار بودی و متأسفانه راه تاریکتری رو واسه فرار انتخاب کردی. بله تو با سن و تجربه ای که داشتی بی گناه نبودی ولی شاید بشه گفت تمامش هم تقصیر تو نبود. تو زیر فشار بودی. فشارهایی که نمیشد بگی و نمیشد بیخیالشون بشی. ذهنت و حست فقط یه راه فرار لازم داشت و توی اون شرایط منطقی باقی موندن واست شدنی نبود. خب. حالا چی؟ البته حالا هم سخته. تو حالا هم گرفتاری و گیرهای الانت شاید سنگینتر هم باشن. ولی به خودت نگاه کن! واقعا هیچ راهی نیست که بتونی از این ماز نفرین شده خلاص بشی؟ تو میدونی بعضی چیزها شدنی نیست. از اولش هم میدونستی. پس واسه چی یک بار واسه همیشه با سختیِ وحشتناکِ خروج از این هزارتو و رو در رو شدن با نور هرچند دردناک مواجه نمیشی؟ توفان دوباره در راهه و هر لحظه ممکنه دوباره واسه ویران کردنِ دیواری که در این مدت بالا بردیش سر برسه. بیا خودت رو زجر بده اما اجازه نده دیگه ببازی. وحشتناک سخته ولی ارزشش رو داره. تا کی میخوایی تکیه به سرابی بدی که خودت هم میدونی تحققش حتی در خیال هم شدنی نیست؟
فقط با دستهای مشت شده اینجا نشستم و نیکوتین خطرناک رو نفس میکشم. گریه نمیکنم. آه هم نمیکشم. فقط کام میگیرم و فوت میکنم. باز هم کام میگیرم و باز هم فوت میکنم. تصویر ترسناک یک خلأ تاریک… پریسای داخل آینه مهربونتر نمیشه. طنین لحنش بی رحمه. چقدر آشناست! چقدر… چقدر این…
-به خودت بیا! لعنتی! احمق لعنتی! تو کسی هستی که داره برای انسانتر شدن تلاش میکنه. ارزش وجودی که قدرت تفکر داره بیشتر از اینهاست. ارزش تو بالاست. به خودت بیا!
از شدت آشنا بودن اون طنین تلخ و بی مروت به خودم میلرزم. به خدا خواب نیستم! به خدا بیدارم! به خدا بیدارم! من این تفکر، این طنین، این تلخی و خشونت آشنا رو بدجور میشناسم! خدایا! جرأت ندارم حتی یک بند انگشتم رو حرکت بدم. نمیتونم به طرف آینه برگردم. نمیتونم پاد رو رها کنم تا از دستم بیفته. نمیتونم نفس بلند بکشم. سنگ شدم. جرأتش… خدایا! فقط… دوباره میشنوم. به خدا میشنوم! توی سرم! درست وسط پریشانیهای ذهنم.
-نترس! اون چیز مزخرفت رو دوباره بکش. با تکون خوردنت چیزی عوض نمیشه. من همین جام. دارم بهت میگم اینهمه ترحم برانگیز نباش! اون کوفتی رو ببر بالا و چندتا کام دیگه بگیر. بعدا به این هم میرسیم ولی الان چندتا کام دیگه بگیر تا آروم بشی و بعدش به ادامه درس کلاس فردات برس.
جرأت نمیکنم ولی… نمیشه اینهمه مفت و مجانی این لحظه رو ببازم. ریسک. من همیشه واسه ریسکهای عوضی کله خراب بودم. تنها مانع ریسک کردنهام دلواپسیهای مادرم بود و هست و این… ریسک میکنم. سکوتم رو توی سرم میشکنم.
-تو… واقعا…
نمیتونم ادامه بدم. یخ زدم. یعنی اشتباه کردم؟ یعنی باید سکوتم رو نگه میداشتم؟ یعنی باطل شد؟
هواری به شدت آشنا و عصبانی مثل شلاق به دیواره های ذهنم برخورد میکنه. اونقدر شدید که درد فیزیکیش رو توی سرم حس میکنم. باور نمیکنی ولی واقعا حسش میکنم.
-نه نفهم کوچولوی مضحک! دارم بهت میگم تو بیداری! تو واسه ایستادن و ادامه دادن به سرابهای کاغذی بی ارزش احتیاجی نداری. مثل اینکه یادت رفته تو کی هستی! بلند شو خودت رو از این کثافت بتکون و دیگه شبیه بچه های نکبتی که عروسکهای نکبتشون رو گم کردن مثل دیروز و مثل امروز از رفتن به سر کار لعنتیت و از روزمرگی های مسخرهت و از زندگی کوفتیت انصراف نده!
بغضم سنگ شده. اینجا رو مطمئنم که اگر بشکنه من همه چیز رو میبازم. کنار زدنش سخت نیست. من گریه نمیکنم. حتی بی گریه هم نمیبارم. آهسته پادم رو بالا میبرم. کام میگیرم. چکیدن عرق از پیشونیم از شدت تمرکز رو حس میکنم ولی واسه پاک کردنش کاری انجام نمیدم. سرم داره از شدت فشار منفجر میشه. مهم نیست. ارزشش رو داره. واقعا نمیخوام بشکنمش. ادامه این تمرکز بالاتر از توانم… نیست. من میتونم. باید بتونم. من بیدارم. توهم نزدم. درست اینجام. روی این صندلی. پشت سیستمم. همراه پادم. کاملا حس میکنم. قطره های عرق که از لابلای موهام داره به پشت گردنم میچکه رو حس میکنم. داغتر شدن پیشونیم و تمام سرم رو کامل احساس میکنم. خدایا! انگار تمام رگهای مغزم بلند اعتراض میکنن. من فشار این تمرکز رو احساس میکنم و به همون اندازه که یقین دارم الان شب نیست و روزه مطمئنم که نه خیال میکنم نه توهم زدم. تمرکزم کاملا واقعیه و این لحظه کاملا واقعیه و تمام واقعیتهاش کاملا واقعی هستن!
زنگ تلفن! انگار چیزی به کلفتی یک سیم سفت با صدای ترق وحشتناکی توی سرم پاره میشه. مغزم تیر میکشه.
-آخ! سرم!
ایسپیک اسم تماسگیرنده رو میخونه. مامان. از جا میپرم. جواب میدم. خاطر جمعش میکنم. تماس تموم میشه. حالا اتاق ساکته. از بیرون صدای ماشینها و صدای شلوغیهای روز میاد. و من اینجا نشستم و هر چند ثانیه یه کام میگیرم. هنوز سرم داغه. هنوز لابلای موهام خیسه. و عجیبه که نه متحیرم نه بغضآلودم و نه ناکام. دلم نمیخواد بیشتر از این حس و حالم رو توضیح بدم. تا همینجا هم نمیدونم نوشتن امروزم درست بوده یا نه. ولی دلم نیومد. نشد که ثبتش نکنم. این زمان من بود. لحظه من. احساس من. اینجا رو کسی نمیخونه، البته جز یک نفر که خب انتظار توهم زدن رو ازم داره پس خطری نیست بذار بخونه. گاهی این تصور که تو یه دیوانه بی آزار هستی از خیلی چیزها حفظت میکنه. اگر پیش از اینها اینو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه میدونستم… بیخیال. حالا میدونم. و این اصلا مهم نیست. من باید امروز رو جایی ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. فلش یواشکیم واسه این مدل ثبتها کوچیکه. من باید جای دیگه ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. جایی مثل اینجا!
الان3دقیقه از12ظهر گذشته. پادم روی میزه چون جفت دستهام دارن روی کیبورد به سرعت حرکت میکنن و درست در همین لحظه دارم این کلمات رو مینویسم. بعد از تموم شدن این نوشته باز هم چندتا کام دیگه لازم دارم و بعدش درس. باید درس بخونم. و هنوز مونده تا از حس غریب حاصل از باور امروز دچار حالتهای بی توصیف بشم. میدونی؟ دیگه دلم نمیخواد توضیحش بدم. واضحتر کردن امروز و حس و حالم رو بیشتر از این نمیپسندم. این فقط برای خودمه. فقط برای خودم! ساعت12و5دقیقه ظهر2شنبه22اردیبهشت1404. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه شب

جمعه شب. خدایا باز شنبه! ببخش ناشکر نیستم ولی… متنفرم این لحظه. دلم شنبه رو نمیخواد. دلم مدرسه رو نمیخواد دلم بچه ها رو نمیخواد دلم کلاسم رو هم شاید نخواد نمیدونم.
عجب مزخرف گذشت آخر هفته! برادرم تب کرد و نفهمیدم مسمومیت بود یا ویروس ولی در هر حال بیماری بود و خدایا اینها همگیشون واسه چی اینهمه روحشون کاغذیه هرچی میگفتم بابا تبِ میاد میره میدونم در وضعیتی که ما هستیم این خطرناکتره ولی نه اینهمه یهخورده مسلط باشید فایده نداشت و خلاصه اینکه من یکی از اون5شنبه جمعه های بسیار جفنگی رو سپری کردم که الان حس میکنم تمام اعصابم رو شبیه یه بسته قهوه لعنتی آسیاب کرده و خدایا باز فردا و مدرسه و اون بچه ها و… لعنتیها واسه چی تعطیلش نمیکنید تمومش کنید این سال تحصیلی رو بره دیگه!
الان کسی اینجا نیست. منتظرم هر لحظه صدای زنگ آیفون دربیاد. خدایا بذار امشب بدون تب و بیماری و پریشانی بگذره آخه قربون حکمتت برم من رسما دارم دیوانه میشم به تموم اسم هات قسم دیگه تحمل ندارم خب الان چی میخوایی بسه دیگه!
عجب روزهای عجیبی رو سپری میکنم! خیلی عجیبن خیلی! خیلی پیش اومد که توی عمرم خسته باشم. گیر باشم. ترسیده باشم. ولی هیچ زمانی اینهمه… خدایا! نمیشه گاهی بعضی از ما خاکیها از قهرمان بودن انصراف بدیم؟ به هر کسی میرسم یه عبارت مسخره (تو قوی هستی) میبنده به کولم و خودش رو خلاص میکنه. خدایا من به چه زبونی بگم؟ من غلط کردم قوی ام من بیجا خوردم الان بسه یا باز بگم؟
اه باز من امشب زده به سرم خخخ. احتمالا خاصیت شب جمعه پیش از شنبه باشه. چیزی نیست. درست میشم. درست میشم!
هفته پیش امروز… پدرم مُرد. درست یه هفته پیش امروز دفنش کردن. هی! جدی؟ یعنی واقعا رفت؟ یعنی تموم؟ انگار فرصت نشده باور کنم. یعنی الان داره باورم میشه؟ آخه الان وقت باور کردنه؟ اون دفن شد و من… اون رفت در حالی که نخواسته بود بابای من باشه و در نتیجه من سر دفنش نرفتم. یعنی بعد از این زمانی که میرم سر خاک اقوامم باید برم سر قبر بابام؟ بابایی که نخواسته بود بابای من باشه؟ باید برم؟ نباید برم؟ وای خدا بسه! بسه به خاطر خدا بسه!
تمام این هفته تمام زحمتهای ترک لعنتیم رو فرستادم ته چاه توالت. چنان به این چیز کوفتی چسبیدم که انگار قرار بود آخر این هفته بمیرم و قبلش باید تلافی تمام پرهیزهایی که اونهمه واسشون زحمت کشیده بودم رو دربیارم. خدایا تمامش تلف شد! از فردا دوباره همه چیز از اول. واسه چی؟ آخه واسه چی؟ چی عوض میشه اگر من با این لعنتی از خاکت بپرم؟ اوه نه خدایا معذرت میخوام معذرت میخوام. من معذرت میخوام اینو نباید بگم. خدایا! ببین منو! من این هفته خیلی اذیت شدم. حالم خوش نیست. جفنگ گفتم. ببخش پس گرفتم. میدونم جونم نعمته و امانته و من نباید اینطوری بگم باور کن میدونم. بذار به حساب فشارهام. بذار به حساب دردم. بذار به حساب خستگیهام. خستگیهام! خدایا! تو داری میبینی. اونقدر خستم که واقعا دلم خوابی تا قیامت میخواد. میدونم نباید بخواد ولی باور کن من تا مغز استخونهای روانم خستم. دلم آرامش میخواد. دلم ی زندگی عادی میخواد. شبیه همه. دلم میخواد خودم و اطرافم اینهمه متفاوت نباشیم. دلم روزمرگیهای معمولی میخواد. دلم برخوردهای عادی شبیه همه مردم میخواد. آخه واسه چی همه چیزهای اطراف من اینهمه متفاوته؟ دلم عادی بودن میخواد.
ای بابا ای بابا عجب خری هستم خب الان چه مرگمه خخخ. درست میشمها امشب اینطوری شدم و فردا حتما… آخ خدای من!
خدایا تو از همه چیز آگاهی حتی از ناگفته ترین ناگفته های من ولی ببین! آدمهای خاکی گاهی لازم دارن حرف بزنن. من واقعا… گاهی حس میکنم چنان شدید لازم دارم حرف بزنم که نفسم تنگ میشه. گاهی حس میکنم از شدت فشار این الزام بیمار میشم. و شدنی نیست. ناگفتنیها رو نمیشه گفت. دستکم من نمیتونم. شاید چون ناگفته های من از خیلی ناگفته های دیگه ناگفتنیترن. خدایی به کی میتونم توضیح بدم این… اوه خدا! اوه خدایا حتی تصورش هم ترسناکه. اوه خدایا حتی نمیتونم واسه ذخیره داخل اون فلش یواشکی بنویسمش. اوه خدایا نه! وای نه خدا نمیتونم بنویسم هیچ کجا نمیتونم بنویسم نمیتونم بگم نمیتونم این… آخه وسط اینهمه گرفت و گیر این… خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باید برم حموم. میترسم. نه اشتباه نشه از تاریکی و تنهایی نمیترسم بابا میترسم برق بره آب هم قطع بشه من زیر یه لایه کف گیر کنم اون داخل. امروز برقها رفت ولی کی میتونه اینها رو پیشبینی کنه؟ اینجا ایرانه هرچی دلشون بخواد با زندگیمون میکنن گیریم من رفتم و برق رفت و آب هم قطع شد و الان کسی اینجا نیست. خدایا من واقعا لازم دارم برم اون داخل بذار مادرم برسه یا تکلیف اومدنش مشخص بشه بعدش هر ساعتی از شب شد برم اوضاع خودم رو درست کنم این چه وضعیت کثافتیه!
باید واسه کلاس فردا یهخورده بیشتر بخونم. نمیدونم واسه چی کلمه ها از زبونم فرار میکنن. باید تمرینشون کنم و… این ترم به خیر بگذره خدایا این ترم به خیر بره!
دود لازمم. دیگه شورش رو درآوردم. خدایا زیادی دارم میرم. میدونم میدونم. از فردا دوباره متعادلش میکنم. از فردا. فردا! امشب لازمش دارم. امشب این کثافت لعنتی رو لازمش دارم. خدایا این جواب نمیده کاش یه چیزی بالاتر داشتم! چیزی به قدرت دستهای تو که بغلم کنن. خدایا! تو از همه چیز آگاهی. پس الان میدونی من چقدر لازمت دارم. جایی که هیچ کسی نیست. هیچ نوری نیست هیچ صدایی نیست هیچ چی نیست. فقط خودم و خودم. اینجای جاده عجیب شبِ و عجیب سرده و عجیب ساکته و… خدایا من یه دیوار میخوام. دیوارم میشی؟ میخوام نق بزنم. میخوام توی بغلت سرم رو بذارم روی شونه هات و اونجا باور کنم که باز هم من جا موندم. حتی از پدرم که رفت و دلش نخواست که بابای من باشه. میخوام توی بغلت به بیماری برادرم، به اوضاع مادرم، و به خیلی چیزهای زندگیم معترض بشم. میخوام شونه هات رو خیس کنم. خدایا! باور کن لازمت دارم. باور کن! من واسه تحمل این هوای جامد منجمد در اینجای جاده خیلی خستم. بیا دیوارم بشو. بیا بغلم کن! خدایا! بیا پایین بغلم کن!
حتی از نق زدن هم خستم. حتی اینجا داخل این وبسایت مسخره که داخلش همیشه نق میزنم. من لازم دارم این شب تموم بشه. من صبح لازم دارم. من آرامش لازم دارم. من لازم دارم از این پناهگاه بزنم بیرون. ناپرهیزی کنم. نترسم از خوردن غذاهای ترسناک سرطانزای اون بیرون. نپرم از صدای زنگ تلفنهای شبانه. خدایا! تو مگه خدای من نیستی؟ واقعا یادته که خاکیها صبرشون و عمرشون محدوده؟ میبینی منو؟ دارم روانی میشم. دارم نیست میشم. خدایا! بسه دیگه! این کابوسها تمومم میکنن. خدایا! کسی نیست. هیچ دستی نیست. بیا تکونم بده! جنون داره قورتم میده. دیگه نمیتونم. بیا بیدارم کن!
ساعت8 شب. دیگه نمیخوام بنویسم. نمیخوام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و تو نیستی

این شب‌ها، این هفته‌ها، این لحظه‌ها!
از کلاس برمی‌گردم. عصره. خستم. ماسک شجاعت و استحکام و تمام این موارد مسخره رو درست بعد از ورودم به چهاردیواری امنم و بسته شدن در ورودی پشت سرم کنار می‌زنم. سلام خودم! چطوری خودم؟ حالت خوبه؟ خودم سکوت می‌کنه. سکوتش انگار فحشم میده. زبون سکوتش رو بلدم.
-به نظرت من خوبم؟
آه می‌کشم.
-نه نیستی. البته که نیستی. ولی خوب میشی. باور کن که میشی.
کلی درس دارم. باید بجنبم. امتحان سه شنبه مثل تیر داره می‌رسه و من اصلا آماده نیستم. تمرین‌های سه شنبه و دوتا کنفرانس‌ها هم هستن. زمان نیست. خدایا چقدر خستم! کیف سنگین حامل سیستمم رو آهسته می‌ذارم زمین. شونه‌هام نفس راحت می‌کشن. رفیق سفیدم باید سریع از کیف خارج بشه. درس دارم. تشنه‌ام. آب حلش نمی‌کنه. خدایا چقدر تشنم! سعی می‌کنم شونه بالا بندازم. شونه‌هام زیر فشار واقعیت می‌بازن.
و تو نیستی.
نمی‌دونم چقدر گذشته. سیستمم کنارم سواره. سوار و روشن. روی تخت. و من روی صندلی چرخون نشستم و سعی می‌کنم بفهمم تمرینهای جا موندم چی میگن. ذهنم پرواز می‌کنه. تشنگی فشار میاره.
-خدایا این حس بیچارم می‌کنه دارم میمیرم کمکم کن!
خاطرم هست که این تمرین‌ها رو حل کردم. پس واسه چی الان اصلا نمی‌فهمم چی می‌خوان؟ اصلا جواب‌هایی که نوشتم کو؟ پیداشون نمی‌کنم. بارد مثل این اواخر به کمکم میاد. خوشبختانه بی‌دردسر بهش متصل میشم. اسمش جمینایه ولی من بارد صداش می‌کنم. تشنه‌ام. خدایا واسه چی فشار این لعنتی شبها بیشتره؟ هرچی در شب بیشتر پیش میرم تشنگی قوی‌تر زور میده. مه سفید، تمرین‌هایی که با کمک بارد جواب‌های گم شدهشون رو پیدا و اصلاح می‌کنم، اخبار وحشتناک بندرعباس، هیچ کدوم کمک چندانی به تقویت فراموشی نمی‌کنن.
-خدایا لطفا! کمک کن سبکتر سپری بشه! حتی شده1ساعت! تنفس لازم دارم.
فایده نداره. به طرف ساعت 9 شب میریم. از شدت تشنگی احساس تب می‌کنم. نبض روحم ضربان می‌گیره. نفس‌هام سنگین میشن. سعی می‌کنم تمرکزم رو از خودم پرواز بدم. تب بیشتر میشه. نفس‌هام تنگ میشن. تشنه‌ام.
و تو نیستی.
تمرین‌ها عاقبت تموم میشن. داخل تیمتاکم. کانال رادیو میوت. خدایا من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ واقعا واسه چی اینجا می‌شینم؟ واقعا لازمه درسم رو اینجا حاضر کنم؟ به نظرم الان جنگیدن جواب نمیده. بارها و بارها و بارها سعی کردم این عادت عجیب رو ترکش کنم. نتونستم. نشد. سعی می‌کنم با زدن کلیدهای خروج از برنامه خارج بشم. دستم اندازه یه کیسه سیمان سنگین میشه.
-امشب نه! به خاطر خدا این زمان واسه هیچ جنگ مضاعفی مناسب نیست! بمونه واسه زمان بهتر.
ولی زمان بهتر کی میاد؟ من کی دوباره قوی میشم؟ اصلا این شدنیه؟ بله هست اگر این تشنگیِ وحشتناک دست از موجودیتم برداره. تمرین‌ها رو مرور می‌کنم. غلط‌ها رو اصلاح می‌کنم. بارد تأیید می‌کنه. بهم تبریک میگه. حرف‌های مثبت می‌زنه. چیزی نمی‌فهمم جز اینکه تمرین‌ها تموم شدن. سوار بال‌های زمان به طرف ساعت 10 پیش میرم. اوه خدا باید سر ساعت 10 انتشار یه پست کامل بشه! خدایا سایت دوباره مثل این اواخر به سرش نزنه من باید وارد بشم! هی! باز شو. باز شو! من باید وارد بشم. باید. باید! با یکی دو دفعه خطا عاقبت باز میشه. خدایا شکرت! معتدل پیش میرم. پست در زمان درستش منتشر میشه. نفس عمیقی به نشان آرامش می‌کشم. قفسه سینم آخرهای نفسم رو نمی‌کشه. با شروع سرفه‌هام می‌جنگم. اگر شروع بشن تمام شب اذیتم می‌کنن. موفق میشم مهارش کنم. باید درس بخونم. شدنی نیست. دیره. خستم. تشنه‌ام. خدایا چقدر تشنه‌ام. تمام وجودم از شدت اون تب کزایی ضربان گرفته. خدایا من واسه چی اینطوری شدم! آخه واسه چی من! واسه چی الان! واسه چی اینجای جاده! من تاوان چه نفرینی رو پس میدم! کجا اشتباه رفتم! واسه چی اشتباه کردم! به تنها تسکین این شب‌هام متوصل میشم. مه سفید توی مغزم رو پر می‌کنه. همه چیز، از دلواپسی کلاس سه شنبه تا امتحان قریب‌الوقوعی که واسش آماده نیستم پشت پرده مه سفید محو میشن. همه چیز جز… دیوانه وار تشنه‌ام. از شدت تشنگی احساس خفقان می‌کنم.
-امشب از اون شبهای سیاهه.
و تو نیستی.
پیام از تلگرام. بچه‌های کلاس زبان. پیام‌هامون شادن. کلی شلوغی در یه گروه رسمی. همه کلاس از من جوونترن و من فقط میگم که چقدر خوابم میاد. از باقی موارد چیزی نمیگم. بچه‌ها دلواپس کلاس سه شنبه و امتحانن. حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم. آخر شب. پیام استاد. کلاس سه شنبه کنسله. این یعنی کنفرانس‌های سه شنبه و امتحان میان ترم و باقی ملزومات درس و کلاس همگی به کلاس شنبه منتقل شدن. یه مثبت وسط منفی‌ها. خدایا شکرت! باید حسابی بخونم ولی نه امشب. امشب نمی‌تونم. ذهنم از شدت حرارت در حال ذوب شدنه. حس می‌کنم کم مونده شبیه آتشفشان از فرق سرم فوران کنه و جاری بشه. از درموندگیم متنفرم. سعی می‌کنم کنارش بزنم. زورم نمی‌رسه. چندتا نهیب بی‌عربده راه نفسم رو یهخورده بازتر می‌کنه. آگاهی به حقیقت تلخ از سرمای وحشت منجمدم می‌کنه.
-امشب سخت می‌گذره خیلی سخت.
و تو نیستی.
از خستگی بی‌حسم. پتوی مهربون و آشنای خودم مثل همیشه بغلم می‌کنه. دوستش دارم. هرچی که باشم، هر اشتباهی کرده باشم، حتی اگر نفرت انگیز باشم، این توده نرم نخ و پشم باهام مهربونه. هر زمان بخوامش بغلم می‌کنه. هوا از شدت گرما انگار آتیش به جهان فوت می‌کنه. این زمان زمان پتو نیست ولی من این پناهدهنده‌ی بی‌جان رو دوستش دارم. شبیه یه ملخ بارونخورده توی بغل پتو مچاله میشم.
-همه چیز بمونه واسه فردا. درس و امتحان و همه چیز.
چشم‌هام رو می‌بندم. حرارت بین پلک‌هام آزارم میده. بازشون نمی‌کنم. باید بخوابم. لحظه‌های مذاب از روی خاطر و خاطراتم قدم می‌زنن. تاول‌های نبضم توی خودآگاهم می‌ترکن و سوزش هزاران هزار خاطره در خاطرم شعله می‌کشن.
و تو نیستی.
از خواب می‌پرم. کدومشون بیدارم کردن؟ کابوس آشنای همیشگی؟ چیزی در بیداری؟ یا هر دو؟ دردی توی قفسه سینم می‌پیچه. دست‌هام خیس عرق شدن. نفس می‌کشم و دودستی روی قفسه سینم فشار میارم. دست‌هام می‌خوان انصراف بدن. درد عقبنشینی می‌کنه. ولی خواب رو هم با خودش می‌بره. سیستمم روشنه. هنوز توی تیمتاکم. سال‌هاست که شب‌ها داخل تیمتاک می‌خوابم. می‌خوام خاموشش کنم. شب تهدیدکننده و منتظر به تماشا نشسته. از خاموش کردن سیستمم منصرف میشم. گوشیم کنارمه. با دو ضربه متصل به هم ایسپیک مهربون شروع می‌کنه به کتاب خوندن. این صدای آشنا رو چقدر دوست دارم. سکوت شب عقب می‌کشه. تشنگی اما خیال باخت دادن نداره. تب هم حالا حسابی جاگیر شده. تمام آگاهیم ضربان می‌گیره. احساس عجزم کلافهم می‌کنه. ازش متنفرم. از این درموندگی متنفرم. هقهقم رو به ضرب تمام عقب می‌زنم.
-خفه شو پریسا! فقط خفه شو! تو گریه نمی‌کنی!
هقهق به نهیبم می‌بازه. اشک‌ها اما نه. یکی از تجربه‌های عجیبم به خصوص این اواخر اینه که بدون گریه هم میشه بارید. مثل بارون بارید. خیلی شدید. خیلی طولانی. دارم می‌سوزم. خدایا دارم می‌سوزم! صدای نفس‌هام رو توی سرم می‌شنوم. درد دارم. تمام احساسم از درد آتیش گرفته.
و تو نیستی.
شب آهسته پیش میره و پیشم می‌بره. به طرف صبح میریم. ساعت 2 صبح. ساعت 3 صبح. 4. 5. و من بیدارم. کاریش نمیشه کنم. باید منتظر ساعت 6 بمونم تا بلند شم و مثل هر روز به جریان مداوم زندگی واقعی پیوند بخورم. زیر سنگینیِ نقابی که خودم نیست. اونقدر بریدم که حس می‌کنم هر لحظه شبیه یه مشت ماسه می‌پاشم. نهیبم تکونم میده.
-زندگی در انتظار هیچ جا مونده‌ی وا مونده‌ای متوقف نمیشه. بیرون از این حصار خیلی‌ها منتظرن. بچه‌های مدرسه. مادرت. برادرت. بلند شو! الان!
از تخت کنده میشم. اونقدر سخت و اونقدر کند که انگار قراره تا قیامت طول بکشه. ساعت از 6 گذشته. در زمان اوج سردردهای مداوم قهوه خوردن اصلا به صلاحم نیست. بذار با آبمیوه حلش کنم. هرچند نه قهوه، نه آبمیوه، نه الکل، و نه هیچ آب حیاتی درمون این تشنگی نیست! سعی می‌کنم این حقیقت که از نیمه شب تا صبح نخوابیدم و الان باید واسه سر و کله زدن با بچه‌های مدرسه از سکوت خونه بیرون بزنم رو موقتا از خاطرم پاک کنم. سعی می‌کنم همه چیز رو موقتا از خاطرم پاک کنم. ناکامی به تلاشم قهقهه می‌زنه.
-لعنتی دیگه بسه. روز شده. من نمیتونم اینطوری به دل روزمرگی‌ها بزنم. معرفت کن فعلا دست از سرم بردار تا شب.
نقابی که خودم نیست انگار سنگین‌تر شده. سنگین‌تر از صبح‌هایی که شب‌هاشون دستکم می‌تونستم بخوابم. به جاده نفهمیدن می‌زنم. دیرم میشه. آبمیوه. اه خاک لعنتی! از لای درز پنجره بسته هم وارد میشه و ببین با دستگاه آبمیوه‌گیر کنار پنجره چیکار کرده! باید بجنبم. دیره. آبمیوه من حاضره. چندتا قالب یخ کمک می‌کنه خنک بشه. و چندتا قالب یخ می‌تونه کمک کنه که من خنک بشم؟ چندتا کوه یخ خلاصم می‌کنه از این تشنگی؟ خدایا کمکم کن! بی‌حرکت موندن خطرناکه. این آبمیوه‌گیر دیوونه همه جا رو به نکبت کشید. باید پیش از رفتن تمیزش کنم. این چه عادت مضحکیه که پیش از دور ریختن خمیر سیب‌هایی که آب گرفتم باید کم و بیش بگردمشون؟ چی می‌تونه داخلش باشه؟ و هست! خدای من هست! چیزی نرم‌تر، یا سفتتر، و در عین حال متفاوت از خمیر سیب! خدایا این دیگه چیه! این… خدایا این… خمیر سیب نیست! این شکل داره و دست و پا داره و برجستگی‌هاش… وای خدا این… یه مارمولک قد انگشت اشارهم! زنده توی دست من! وای خدا! وااااایی خدا! وای خداجان! جیغ می‌کشم و پرتش می‌کنم توی سینک. اصلا چیزی بود؟ واقعا جز خمیر سیب چیزی توی دستم بود؟ یعنی اشتباه نکردم؟ واقعا یه موجود زنده بود؟ من که دستگاه لعنتی رو پیش از سوار کردن شسته بودم! این چه جوری بین اون قطعه‌ها… یعنی واقعا اونجا بود؟ یعنی توی دست من بود؟ یعنی من جون یه موجود زنده رو با فشار مشتم گرفتم؟ دست‌هام رو به هم فشار میدم. صبح زوده و ملت خوابن ولی از کنترل خودم در رفتم. همچنان دست‌هام رو با تمام قدرتی که درشون نیست به هم فشار میدم و بی‌توجه به زمان و آرامشِ باقیِ جهان، ترسخورده و نفرتزده جیغ می‌کشم و جیغ می‌کشم. مثل بید می‌لرزم. اونقدر شدید که حس می‌کنم الانه که پخش بشم روی زمین. در تاریک‌روشن ادراکم سوسو می‌زنه:
-اگر بیفتم دیگه نمی‌تونم بلند شم.
سرپا ایستادن غیرممکن میشه. نمی‌تونم. خم میشم. جیغ می‌کشم. می‌لرزم. دارم می‌افتم. نباید!
-تو نمی‌افتی. تو نمی‌افتی! تو، نمی‌افتی!
اصلا شاید اشتباه می‌کنم. لامسهم می‌تونه دروغ گفته باشه. من دیشب نخوابیدم. حالم هم که هیچ مثبت نیست. این روزها روانم حسابی تب داره. خیلی درست درمون نیستم. حالا گیریم که بقیه نمی‌فهمن چون اجازه نمیدم که بفهمن. خودم که از اوضاع خودم آگاهم. در همچین وضعیتی لامسه هم شبیه باقی عناصر می‌تونه هذیون تحویلم بده. به روی خط روزمرگی‌ها می‌خزم. آماده شدن واسه رفتن و رسیدن بدون تأخیر به محل کار. از شدت لرز کم مونده هرچی توی دستمه رو بندازم. بیخیال سردرد. یه قهوه شیرین باید بتونه کمک کنه. خدایا ولی باید برم توی آشپزخونه. با تمام وجود خودم رو به جلو هل میدم.
-بابا بیخیال اولا که از کجا معلوم درست دیده یعنی لمس کرده باشم. دوما گیریم که درست باشه. مارمولکه هیولا که نیست. سوما من جلوی سینک بودم که هرچی توی دستم بود پرت کردم اون داخل. اگر واقعا چیزی جز خمیر سیب توی دستم بوده الان توی سینکه. یعنی خب… به احتمال قوی باید توی سینک باشه. خب یعنی می‌خوام بگم… شاید باشه. هی! در هر حال من باید برم توی آشپزخونه.
وارد آشپزخونه میشم. چندتا قدم مردد پیش میرم. یه دستمال از روی اوپن می‌افته روی دمپاییم. مثل برق گرفته‌ها عقب می‌پرم و دوباره جیغ می‌کشم. خدایا من نمی‌تونم ببینم. یک کسی. هر کسی هر چیزی. حقیقت. کسی نیست. هیچ کسی. هیچ کمکی. فقط خودمم. فقط خودم! مثل همیشه. فقط خودم! دوباره قدم پیش می‌ذارم. دستمال رو از زمین برمی‌دارم. به هر زحمتی هست قهوه فوری شیرین رو آماده می‌کنم و میدمش پایین. بذار سینک و هرچی توشه منتظر برگشتنم بمونه. ولی این شدنی نیست. من باید آبمیوه‌گیر رو از اون داخل بردارم و اگر موجود زنده‌ای اونجاست نجاتش بدم. درضمن در غیبتم سینک خشک میشه و اون میاد بیرون و بعدش هر جای خونه ممکنه بره و پیدا کردنش دیگه شدنی نیست. خدایا من تنهایی نمی‌تونم. ضربان حقیقت. کسی اینجا نیست. جز خودم هیچ کسی نیست. مهم نیست انجامش چقدر سخته ولی در هر حال کمکی در کار نیست. هیچ دستی جز دست خودم قادر به مطمئن کردنم نیست. خدایا دارم سکته می‌کنم کاش می‌تونستم توی سینک رو ببینم! آخه چه جوری دستم رو کنم اون داخل؟ اگر مطمئن بودم چیزی اونجاست شبیه دفعه پیش زنگ می‌زدم به آتشنشانی روبرو تا بیان و حلش کنن ولی تصور کن من زنگ بزنم و اون‌ها بیان و بگن اینجا جز یه مشت خمیر سیب چیزی نیست. و چه طور میشه ازشون انتظار داشته باشم اگر دفعه بعدی در کار باشه و من واقعا کمک لازم داشته باشم اون‌ها به درخواستم اعتبار بدن؟
-هیچ راهی نیست پریسا! باید خودت باهاش مواجه بشی! فقط خودت! تنها خودت!
باید بجنبم. زمان نیست. سر کار رفتنم دیر میشه. دستم رو که انگار خون توش نیست داخل یه کیسه نایلون کاملا می‌پوشونم. قطعات آبمیوه‌گیر رو چنان با وحشت و سرعت یکی یکی برمی‌دارم که انگار دینامیتن. با حد اکثر فشار آب می‌شورمشون و مواظبم دستم با لبه سینک تماس پیدا نکنه. مبادا اون موجود زنده احتمالی راه فرار از سینک خیس رو روی لباسم باز کنه. کار شستن آبمیوه‌گیر لعنتی به هر دردسری بود تموم میشه.
-یعنی اون هنوز اونجاست؟ یعنی واقعا موجود زنده‌ای در کاره؟ خمیر سیب رو از داخل سینک پاک نکردم و آب. کلی آب اون داخله. یعنی یه موجود زنده الان در حضور من درست در2قدمی من واسه زنده موندن واسه نفس کشیدن توی آب سینک داره دست و پا می‌زنه؟
نفسم تنگ میشه. خدایا حالا وقت نفستنگی‌های من نیست. هیچ کمکی نیست. خدایا فقط 1 ثانیه اجازه بده من ببینم! خدایا فقط 1 ثانیه چشم‌هام رو بهم بده! خدایا! خدایا! خدایا! …
فایده نداره. زمان می‌گذره. تصور موجود زنده‌ای در حال دست و پا زدن و خفگی به سرگیجهم میندازه. هیچ راهی هیچ راهی نیست! چاره‌ای به نظرم نمی‌رسه. جز یکی. با هقهق‌های خشک و بریده دوباره دست راستم رو داخل کیسه نایلون می‌پوشونم. با دست چپ لبه‌های کیسه رو جایی در بالای ساعدم سفت بسته نگه می‌دارم. سعی می‌کنم به خودم روحیه بدم.
-چیزی نیست. اون داخل چیزی نیست. الان لمسش می‌کنم و می‌بینم فقط یه مشت خمیر سیبه. اونجا هیچ چی نیست.
دست نایلونپوشم رو از لبه دیواره سینک داخل می‌برم. هقهق‌های خشکم کم مونده نفسم رو ببرن. دستم داخل سینک میلیمتر به میلیمتر پایین میره. پایین‌تر. پایین‌تر. درست اونجاست. در نزدیک‌ترین گوشه سینک به من. با برخورد دستم از نیمه‌راه تلاشش واسه بالا اومدن دوباره داخل سینک سقوط می‌کنه. دیگه جای تردید نیست. اون زنده و در تلاشه. از بند دل جیغ می‌کشم و چنان شدید عقب می‌پرم که کم مونده با مغز پخش بشم روی سرامیک.
-هنوز زنده هست. می‌خواد فرار کنه. من نمی‌تونم لمسش کنم. خدایا من از مارمولک می‌ترسم. ولی اون… داره خفه میشه! نه! خدایا نه!
از خونه می‌زنم بیرون. خدایا این وقت صبح به کی بگم؟ از آسانسور رد میشم. در خونه همسایه. خانم همسایه داره بچه‌هاش رو آماده می‌کنه تا برن مدرسه. نفسم بالا نمیاد. از دیدنم با لباس مدرسه و کیف به دوش و اون حال عجیب در اون ساعت صبح حیرتزده میشه اما حیرتش رو مؤدبانه مخفی می‌کنه. من در وضعیتی نیستم که توجه کنم. صدای ترک خوردن ظرف تحملم رو به وضوح می‌شنوم. داستان رو هر طور شده واسه خانم همسایه توضیح میدم و ازش می‌خوام همراهم بیاد تا داخل سینک رو ببینه وگرنه من مجبورم با لمس ماجرا رو ختمش کنم. واضحه که این فراتر از توانمه. خانم همسایه اینو می‌بینه و میگه منتظرش بشم تا چادرش رو برداره. حس می‌کنم تا لحظه ورودمون به خونه من قرن‌ها طول می‌کشه. خانم همسایه به داخل سینک نگاه می‌کنه و امید کمرنگ من به اینکه اشتباه کرده و تمام این جنجال رو سر یه مشت خمیر سیب بپا کرده باشم از بین میره.
-بله یه مارمولک این داخله زنده هم هست و داره توی سینک راه میره.
حس می‌کنم دارم می‌افتم. صدام انگار مال خودم نیست. طنینش رو نمی‌شناسم.
-خدایا باید از اونجا بیارمش بیرون ببخشید میشه شما بالای دستم رو بگیرید هدایتم کنید که با دست نایلونپوش از توی سینک برش دارم بندازمش بیرون؟
در حال جمعآوری تمام قدرت و شجاعتی هستم که واقعا در هیچ کجای موجودیتم موجود نیست. خانم همسایه متوجه میشه و چه عالی چون واقعا نمی‌دونم بعد از مشت کردن دست نایلونپوشم دور اون جسم متحرک چی به سرم میاد.
-نه لازم نیست شما یه پارچه بهم بده من برش می‌دارم.
خفقان حمله می‌کنه. دارم خفه میشم.
-نه اذیت میشید من واقعا… شما فقط دستم رو ببرید طرفش تا من…
خانم همسایه به وضوح برای آرامش من می‌خنده.
-نه بابا چه اذیتی نمی‌ترسم بچه روستاییم ناسلامتی. پارچه‌ها کجان؟؟
وقتی اون دست نجاتبخش با یه دستگیره آشپزخونه داخل سینک میشه ثانیه‌های فرار اون موجود کوچولوی ترسیده از اون دست پارچه پوش تا زمان موفقیت خانم همسایه واسه گرفتنش انگار اندازه عمر من طولانیه.
-گرفتمش. حالا چیکار کنیم؟
با وجود حال خرابم می‌تونم طنین ترسی هرچند کمتر از وحشت خودم رو در صدای اون بنده خدا تشخیص بدم. خدایا من این طفلک رو گرفتار همچین ماجرای مسخره‌ای کردم. صدام صدای خودم نیست.
-میشه از پنجره بفرستیمش بیرون؟
با وحشت می‌بینم که دارم بی حس میشم. خدایا حالم واقعا خوش نیست. نکنه اینجا بی‌افتم؟ خانم همسایه مثل فرشته نجات دو موجود زنده، من و مارمولک توی دستش، هنوز محکم ایستاده. دنیای من داره آهسته آهسته شروع می‌کنه به چرخیدن. خدایا! نه!
-شدنش که میشه ولی… وووییی! وووییی داره از پارچه میاد بیرون من می‌خوام بندازمش پایین ولی داره میاد بالا!
چرخش جهان داره سرعت می‌گیره. خدایا! خدایا لطفا! لطفا!
-اوه با پارچه انداختمش پایین داشت از پارچه میومد بالا شرمنده پارچه‌ی شما رو هم همراهش انداختم پایین رفت.
صدای خودم رو از دورها می‌شنوم که داره دورتر و دورتر میشه.
-اختیار دارید پارچه فدای سرتون خیلی هم ممنونم شما نجاتم دادین من واقعا نمی‌دونستم باید چیکار…
صدام داره از گوشهای ادراکم دورتر میشه و سیاهی مثل یک پرده تاریک و نفوذ‌ناپذیر آهسته آهسته داره بالاتر میاد. طنین نگران صدای خانم همسایه رو از لابلای چرخش دیوانه وار جهان، از لابلای تب یواشکی و خاموش روحِ روانیم، از زیر آوار سنگین تشنگی ناگفتنیم، و از ورای ترکیب دردآلود تمام این‌ها می‌شنوم که صدام می‌زنه.
-خانم جهانشاهی! عه! حالت خوبه؟ چی شد؟ خوبی؟ می‌خوایی بشینی؟ می‌خوایی آب بهت بدم؟ چی شد؟ چیزی نیست. هیچ چی نیست. عزیزم چیزی نشد که! آخی عزیزم! بیا آب بخور الان بهتر میشی. عزیزم! چیزی نیست. اشکال نداره یهخورده گریه کن. راحت میشی. هیچ چی نیست عزیزم عیب نداره گریه کن.
از پشت لایه های درد و ضعف و ترس و خستگی احساسش می‌کنم. حضوری که تکیه گاهم میشه تا پیش از افتادن روی صندلی بشینم. سردی لیوان آبی که به خوردنش تشویق میشم. دست‌هایی که بغلم می‌کنن. شونه چادرپوشی که سرم به سنگینی تمام روش رها میشه. بغضی که آسوده از آگاهی به این حقیقت که اون فرشته نجات چیزی از تشنگیهای اخیر من نمی‌دونه، چیزی از هیچ کدوم از ناگفته‌های من نمی‌دونه، به شدت تمام می‌شکنه و سیل اشک‌هایی که با هقهق‌های بی‌مهار و انگار بی‌انتها رها میشن. روی اون شونه‌ی بیگانه‌ی آشنا از اعماق دل می‌بارم و می‌بارم. تشنگیم رو می‌بارم. خستگیهام رو می‌بارم. شب رو می‌بارم.
و تو نیستی.
در هیچ کجای این کابوس‌های تودرتوی بیداری نیستی.
در هیچ گوشه‌ای از پایانِ فصلِ من در نگاهِ خودت، در هیچ مکانی از انتهای من در خاطرت، در پشتِ هیچ سایه‌ای از نبودن‌های من در امروزهای پیچ در پیچت، در هیچ نقطه از آتشفشانِ تشنگی‌های بی‌انتها و تبدارم نیستی.
من همچنان تلخ و انگار بی‌پایان، دردِ خالص رو روی شونه‌هایی که شونه‌های تو نیستن می‌بارم، و تو همچنان نیستی.
نیستی!
پایان.
پریسا. 7.2.1404

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خداحافظ پیرمرد!

1شنبه شب. درس میخونم ولی ظاهرا تا ننویسم خاطرم واسه جذب درسم سبک نمیشه.
زندگی چقدر عجیبه! و عجیبتر اینکه قواعد تکراریش هرگز واسه ما خاکیها عادی نمیشن. هنوز شوکه میشیم و هنوز حیرت میکنیم و هنوز بعد از وقوع واقعه های تکراری گیج و منگ ماتمون میبره.
اون آشنای پیر قدیمی، که زمانی پدرم بود، و بعد به این تصور غلط که من میخواستم ارثیه ای که نمیخواست بهم بده رو با حیله ازش بدزدم دیگه نخواست پدرم باشه، 12اردیبهشت1404فوت کرد.
چقدر عجیبه گفتنش واسه من! داستانی بود جمعه ای که گذشت! واسه تحویل جنازه از ورثه امضا میخواستن. چه امضایی؟ اون دیگه نمیخواست پدر من باشه. پس من حالا واسه چی باید جزو ورثه حساب میشدم؟ برادرم بیماره و واقعا نباید به این ماجرا وارد میشد. قانون امضا میخواست و مادرم و البته خودم مثل خروس جنگی ایستادیم که ما اجازه نمیدیم برادرم آگاه بشه و توی اون صحنه های غریب قدم بذاره. عموی من مرد خوبیه. واقعا خوبه. بنده خدا کلی دوندگی میکرد. جنازه تحویل نمیشد. مردم توی گرما گیر کرده بودن. طولش ندم هرچند خیلی طول کشید خیلی. قرار شد برگه رو بیارن خونه تا ما امضا کنیم. به برادرم گفتیم. از من احساسیتره. برادرم همیشه از من بهتر بوده. دلش پاکتره و روحش صافتره و… برادرم آدم بهتریه از من. ذاتش از مال من تمیزتره. قرار شد طولش ندم. عمو با دخترخاله و پسرعمو اومدن خونم. عمو روی شونه من گریه میکرد. برادرم دخترخاله رو بغل کرد و داستانی بود. همسر برادرم با شنیدن ماجرا از ترس حال همسرش مثل تیر خودش رو رسوند. حق داشت. برادرم حالش داشت خراب میشد. برادر بزرگسال و پاکمرام من تحمل نداشت. من گریه نمیکردم. عمو رو بغل کردم و باهاش حرف زدم تا گریه هاش کمتر شدن. امضا کردیم. عمو گریه میکرد. دستم رو بوسید. خواست دوباره ببوسه که اجازه ندادم. فقط بغلش کردم بوسیدمش و حرف زدم و حرف زدم. جو آرومتر شد. اونها رفتن تا جنازه رو تحویل بگیرن و دفنش کنن. جنازه آشنای بیگانه ای که زمانی پدرم بود و دیگه نخواسته بود که پدر من باشه. ما نرفتیم. بلند شدیم رفتیم خونه برادرم. اطرافش موندیم تا رو به راه شد. برگشتیم خونه. تلفنی باهاش در تماس بودم. هنوز هم هستم. خونوادش گفتن نباید تنها بمونه و چه عالی چون واقعا نباید تنها بمونه. من گریه نکردم. جای گریه های من نبود. بازم مثل همیشه نوبت من نبود. من گریه نکردم. هنوز هم نکردم. دیشب تنها بودم. نتونستم. نشد. امشب هم تنها هستم. دلم میخواد میشد گریه میکردم. نمیتونم. حسم رو نمیشناسم. میدونم یه چیزی شده ولی اثرش هیچ کجای زندگیم نیست. من سر کار میرم. با بچه ها میخندم. حتی کلاس زبانم رو هم میرم. هیچ چیز توی روزمرگیهای من عوض نشده. ولی عمیقا میدونم که یه چیزی شده. قطعه پازلی در یه گوشه از جهان که باید باشه اما دیگه نیست. از زندگی من رفته. از جهان رفته. از همه جا رفته. سعی میکنم در تنهایی کمی شبیه کسی باشم که پدرش فوت کرده. واسه چی نمیتونم؟ اون دیگه نخواسته بود پدر من باشه. به خاطر ارث. ارث لعنتی. من ازش ارث نمیخواستم. سعی کردم بفهمه ولی باورش نشد. توی هوای ادراک نبود. هیچ چی نمیفهمید انگار ولی… اون زمانی پدر من بود. و بعد به خاطر پولی که من ازش نخواسته بودم دیگه نخواست پدرم باشه. به تدفینش نرفتم. قرار بود حتی دعا هم واسش نکنم. نه به خاطر خودم. این بی معرفت به برادر من نفرین فرستاد. برادر من که بیشتر از خود من دلش به پدرش بود و هواش رو داشت. بعدش برادرم بیمار شد. اونقدر حرصی بودم که گفتم من امضا نمیدم بذار بمونه روی هوا. مادرم اجازه نداد. باهام حرف زد و یادم آورد که خدای من بچه نیست که به خاطر اراجیف صاحب یک عقل بیمار بخواد بنده هاش رو بیمار کنه. امضا رو دادم. روی قرارم نموندم. واسه متوفی دعا هم کردم. واسش فاتحه هم خوندم. واسه متوفایی که زمانی پدر من بود. دفنش کردن. در غیبت من و برادرم که اگر اینهمه بد باهامون تا نکرده بود باید توی مجلسش حاضر میشدیم. نشدیم. حالا مجلسهای سوم و هفتمش در جریانه. من رفتنی نیستم. برادرم هم همینطور. امروز دختر خالم اومده بود پیشم واسه تسلیت. انداختمشون به خنده. حالا همه رفتن. و به کسی نگیها ولی الان من نمیخندم. خدایا! این چه حس مزخرفیه! من همیشه حسهام رو شناختم. خشم. نفرت. مهر. حسرت. دلتنگی. و ترکیبهای عجیب و غریب تمام اینها. هیچ زمانی در تشخیصشون گیر نکردم. و هیچ زمانی حسی به عجیبیه این یکی نداشتم. این یکی رو نمیشناسم. نه میتونم توضیحش بدم نه حتی میتونم بفهممش. فقط میدونم مثبت نیست. سنگینه. تلخه. تاریکه. تاریکه! خیلی تاریک!
نمیدونم آدمها بعد از رفتن از این جهان کجا میرن. خیلی چیزها میگن. هر دینی یه چیزی میگه. من واقعا نمیدونم کدومش درسته. ولی بدجوری معتقدم که در ادامه این راه هر جا که بریم پوچ نمیشیم و چه بسا که جهانی که ترکش کردیم رو با دیدی بازتر ببینیم. یعنی الان اون پیرمرد داره میبینه؟ یعنی الان دیگه توی سرش میره که من ارثش رو نمیخواستم؟ خب که چی؟ گیریم که ببینه. باور هم کنه. مگه دیگه فرقی داره؟ اون دیگه رفته و من… من اینجام و توی این فکرم که واسه چی سن زن جماعت بالاتر که میره گاهی دلشون میخواد که بابا… بیخیال. بسه. باید درس بخونم. و قبلش باید واسه آشنای بیگانه پیری که زمانی پدرم بود و دیگه نخواست حتی به اندازه تماسهای گاه و بیگاه بابای من باشه دعا کنم.
هی! بیخیال پریسا! بهت بر نخوره ولی تو کلا هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودی. نچسبی و نگیری و خلاصه موجود مزخرفی هستی. البته خدا دوستت داره. مادر و برادرت هم دوستت دارن چون عضو خونواده ای ولی کلا مالی نیستی که بشه دوستت داشت. دفعه اولت هم نیست که از همچین چیزی سر درمیاری. تو همیشه یه مدل نچسبی متفاوت بودی هنوز هم هستی. گیریم یه پیرمردی هم نخواست بابای تو باشه. حالا انگار تو این وسط بابا داشتی آسمون به نامت میشد. ول کن تو هم حوصله داری.
آره به نظرم موافقم. بیخیال بابا احساسات ظریف واسه من نیست. این داستانها واسه افرادیه که شبیه من نیستن. یه جورهایی… خب احساسات این شکلی هم شبیه لباسن. باید به قواره طرف بیاد. این مدل داستانها به قواره کج و کوله من نمیاد. من هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودم. اگر فایده ای جایی داشتم تا زمانی که به درد میخوردم خب میشد یعنی میشه تحملم کرد و جز این خودم واقعا خخخ به درد دوست داشته شدن نمیخورم. حالا یعنی همه جهانم برعکس میچرخه چون اون پیرمرد نخواست بابای من باشه؟ خخخ. بیخیال جدید نیستش که!
آه! هوم! آره. آره!
ول کن دیرم شد درسم موند. هی میان ترم شنبه رو دادم به نظرم خوب بودم. ایول! حالا هم باید بخونم واسه3شنبه. به نظرم واسه تموم شدن این ترم و اون مرخصی که صحبتش رو اینجا کردم یواشکی لحظه میشمارم. خدایا این ترم به خیر بگذره و زودتر هم بره من واقعا لازم دارم از مدرسه و از کلاس زبان و از خیلی چیزهای دیگه یهخورده خستگی در کنم. نمیدونم آزاد شدنم مثبته یا نه. ولی الان خستم. خیلی خستم. خیلی زیاد! بیخیال. زمانش که برسه خستگی هم در میکنم. فعلا اراجیف نویسی بسه. درس. ساعت7و41دقیقه. تا بعد.