دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام شنبه.

صبح شنبه. البته داره ظهر میشه. حوصله ندارم ساعت دقیق رو ببینم و بگم ولش کن.
امروز صبح قشنگیه. البته یهخورده گرفت و گیر همراهشه ولی کی اهمیت میده؟ من که نمیدم. قهوه ساز ناجنسم امروز قهوه بهم نداد. به نظرم هنوز باهام قهره باید دوباره ببرمش واسه درمون. قهوه فوری مثل همیشه معرفت کرد و به دادم رسید. این سیستم ناجنس هم امروز واسه بالا اومدن حسابی سر به سرم گذاشت. شکر خدا فعلا که بالا اومده و داره باهام پیش میره نمیدونم دفعه دیگه چه جوری بالا میاد. نمیدونم شاید نیاد و اینم درمون لازم باشه شاید هم درست بالا بیاد. کی اهمیت میده؟ من که نمیدم. البته میدم ولی نه به اندازه ی گذشته. امیدوارم اذیتم نکنه چون بدجوری به دردسر می افتم ولی خب اگر هم بخواد اذیتم کنه کاری نمیشه کرد باید ببرم درستش کنم. وووییی خوشم نمیاد من واقعا همراهیش رو لازم دارم.
آخجون یاد گرفتم توی یوتویوب خیلی سخت و خیلی جزئی اما بچرخم. یه کانال هم گیر آوردم که توش پر از داستانهای صوتی انگلیسیه. ولی یه چیزی بگم؟ این داستانها رو خیلی یواش میگه و من تمامش رو میفهمم. یعنی واسه تقویت زبانم نباید یهخورده کارم سختتر باشه؟ من قشنگ میفهممش ذهنم لازمش نمیشه چالشی رو پشت سر بذاره. چالش دوست ندارم دلم میخواد همینطوری ساده داستان گوش کنم ولی خخخ به نظرم اینطوری زیادی بهم خوش میگذره باید این سیستم رو بیشتر بلد بشم و باید به کانالها و داستانها و پادکستهای قویتر متمرکز بشم و باید وای خدا خوشم نمیاد آخه! بیخیال حتما خوشم میاد پیشروی قشنگه باید یهخورده سعی کنم.
میگم کانال زدن توی تلگرام چه مدلیه؟ دلم میخواد یه دونه بزنم. برای محافظت لحظه هایی که ثبت میکنم و شاید برای مقابله با احتمال از دست دادن اینجا اگر خیلی قیمتها بالا بره یا اگر به هر دلیلی موفق به تمدیدش نشم. در هر حال من هیچ زمانی دنبال شهرت حقیقی یا مجازی نبودم الان هم نیستم. دنبال تماشاگر و خواننده هم نمیگردم اتفاقا ترجیحم به دیده نشدن مخصوصا در اینترنته و فضای امن و ساکتم رو دوست دارم تا هر چرتی دلم میخواد رو بدون تحمل ابراز نظرات عجیب غریب توش بنویسم و سبک بشم. شبیه دیشب که اومدم نوشتم و سبک شدم و شبیه خیلی زمانهای دیگه که شادیهام رو دردهام رو نقهام رو و خشمم رو اینجا نوشتم و سبک شدم. خب پس واسم چه فرقی میکنه که اینجا بنویسم یا داخل یه کانال تلگرامی؟ مگه تفاوتی واسه یک کسی شبیه من داره که توی یه کانال بنویسم یا داخل یه سایت؟ تازه به نفع جیبم هم میشه خخخ. البته تا واقعا گیر نکنم دلم نمیخواد اینجا از دستم بره. اینجا رو دوست دارم ولی قطعا واسه بسته شدنش اگر بسته بشه گریه نمیکنم خخخ. هی! راست میگم. من اون روی سگ زندگی رو دیدم. از اول403چیزهایی دیدم که یادم دادن مواردی از قبیل از دست دادن یه سایت شخصی اینترنتی و حتی بالاترش اونقدر نمی ارزه که به خاطرش عزا بگیرم و زار بزنم. خدایا زمانی بود که سر این چیزها داشتم خودکشی میکردم. خیلی هم ازش نگذشته کمتر از1دهه. وای خدا اون زمان چقدر بوق بودم و چقدر احمق و چقدر… معصوم. به تصورم تمام جهان چیزهایی بود که من میدیدم. و مشکلات بزرگم این بودن که فلان باند اینترنتی دیگه منو یه رفیق مثبت نمیبینن. خدایا جدی من واسه همچین چیزی اونهمه پدر خودم رو درآوردم؟ خخخخخخخخخخخ وای خدایا باورم نمیشه اون واقعا خودم بودم؟ گندش بزنن اصلا خنده دار نیست واقعا که شرمآوره. ولی نه شاید هم شرمآور نباشه من واقعا اون زمان همینطوری میدیدم. شاید چون هنوز جهان رو کم میشناختم شاید هم هنوز به قدر کافی بزرگ نشده بودم و شاید هنوز زندگی و وسعت شب و روزش رو اونقدر که باید نمیشناختم. حالا هم شاید ذهن و روانم به قدر کافی بزرگ و بالغ نباشن اما حالا میدونم که زندگی خیلی وسیعتر و عمیقتر و یه جاهایی هم خطرناکتر از چالشهای مزخرف اینترنتیه. حالا بیشتر میدونم که مفهوم درد و مشکل و چالش در زندگی یعنی چی. و حالا بهتر عظمت مثبتهایی که خدا در اختیارم گذاشته رو میفهمم. به نظرم حالا میتونم مدعی بشم که محتوای زندگی رو نه کامل اما خیلی بیشتر از پیش بلدم. و شاید انصاف نباشه اما حالا تفاوت بین خود امروز و دیروزم رو لمس میکنم و روی همین حساب به وضوح میبینم و درک میکنم که افرادی شبیه دیروزهای من واسه چی اونهمه تاریک… بیخیال. من پیشرو جاده ی خودمم. بقیه به من چه! بذار توی جاده های خودشون باشن. امیدوارم زمانی راهشون رو پیدا کنن اما بیشتر از اون امیدوارم خودم بتونم راهم رو پیدا کنم چون حالا میدونم دست اندازهای سر راهم میتونن بسیار بزرگتر از چاله های معمولی باشن. گودالهای تاریکی که اگر داخلشون سقوط کنم چیزی بسیار بدتر از پیچ خوردگی مچ پا نصیبم میشه. من واقعا اینو نمیخوام پس بد نیست عمیقتر نگاه کنم و بیشتر مواظب باشم. کاش بتونم! خدایا کمکم کن همیشه کمکم کن که بتونم!
هی! این قهوه سازه واسه چی اینطوری شد؟ اصلا خوشم نمیاد. من یه قهوه ساز نو میخوام خخخ. پول هم میخوام که یه دونه بخرم. واقعا؟ بذار ببینم گیریم که پولش همین الان موجود بشه. اصلا یه کسی بیاد بهم بگه این پول واسه یه قهوه ساز جدیده هیچ مشکل دیگه ای هم قرار نیست باهاش حل بشه اصلا فرض کنیم یه نفر یه قهوه ساز نو بهم کادو بده. واقعا همچین چیزی میخوام؟ پس تکلیف این یکی چیه؟ یعنی چون این یکی دو بار واسم بد کار کرده باید دیلیتش کنم؟ منی که معتقدم بیجانها هم به سبک خودشون دارای ادراکن؟ منی که باور دارم بیجانهای اطرافم همه رفیقهام هستن؟ حالا که یکیشون رو به راه نیست باید از فضای اتاقم پاکش کنم؟ پس تفاوت من با اشخاصی که پیش خدا بهشون معترض شدم چیه؟ خب بله من بیجان نیستم این قهوه ساز از جنس من نیست ولی مگه فرقی هم میکنه؟ شاید واقعا به جایی برسم که بپذیرم این دستگاه دیگه درست نمیشه و باید ازش قطع امید کنم ولی اون زمان هم قرار نیست از پنجره بره بیرون. اون زمان هم پایان حضورش قشنگ و آرام خواهد بود. بخند من با استاندارد عاقلها روانی ام ولی هرچی بیشتر میگذره این حال و هوام رو بیشتر دوست دارم. این حس ارزشمندیه و خدا رو شکر میکنم که توی این دنیای صفر و یک همچین حس قشنگی رو به من داده. قهوه سازم هم باید یه بار دیگه واسه تعمیرش اقدام کنم. هی رفیق! من هنوز بهت امیدوارم. خیالت نباشه همه چی درست میشه. حلش میکنیم. اگر هم نشد باکی نیست. تو میری به جایی که قشنگترین استفاده رو داشته باشی و من هرگز یادم نمیره که اولین قهوه اصل رو تو بهم دادی. ولی حل میشه من میدونم که میشه. یه تعمیرکار خوب میشناسم. شاید بتونه کمک کنه. امیدوارم بتونه! خدایا لطفا من قهوه سازم رو درست همین گوشه ی اتاق لازمش دارم میشه تعمیر شدنی باشه؟
اوه خدا پیام در بله. از این نرم افزار اصلا خوشم نمیاد واقعا ازش خوشم نمیاد اینو به جبر محل کار نصبش کردم هیچ زمان دوستش نداشتم الان هم که حال و روزش مشخصه خیلی اینترنت درست درمونی داریم توی این بله هم که کلا اینترنت انگار ایالت مستقل خودش رو داره واسه دانلود و پخش یه پیام14ثانیه ای کلی زمان ازم خورد تا عاقبت باز شد. گندش بزنن پشت سر هم پیام بروزرسانی هم میده نمیخوام عمرا بروزرسانیش رو نخوام اگر تا بازنشستگیم خدا بهم عمر بده بعد از گرفتن حکمم اولین کاری که میکنم پاک کردن این از روی گوشیمه. نخیر هیچ اصلی در مورد این یکی صدق نمیکنه این بهم تحمیل شد به دلخواه خودم نصبش نکردم تا ثانیه ی آخر حضورش توی گوشیم هم ازش خوشم نمیاد باید بره باید بره.
برم این کتابه رو بخونم ببینم عاقبت چی میشه. خدایا نویسنده هاش مشخصه تازه کارن یه جاهاییش بدجوری خخخ ولی قشنگه واسه شنیدن چیز خوبیه و شکر خدا هنوز موارد غیر قابل تحملم رو که مجبورم میکنن کتابه رو هر جاش که باشم شوت کنم یه طرف و بیخیالش بشم توش ندیدم. برم بخونمش بعدش هم اوه راستی یادم رفت من یوتویوب رو فقط با گوشی بلد شدم بذار برم از روی سیستم هم بلدش بشم آخجون تجربه های جدید عاشقشونم ایول! ساعت11و47دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پرواز از خوشحالی این مدلیه؟

جمعه شب.
خب باز اومدم. باید میومدم باید باید! آخه باید یه جایی میگفتمش باید میگفتمش و جایی جز اینجا به نظرم نرسید. خیلی واسم مهمه خیلی زیاد پس باید میگفتمش. فقط واسه اشتراک درد و غمها نیست که آدم لازم داره بگه و بگه. بقیه رو نمیدونم ولی من دلم میخواد شادیهام رو هم هوار بزنم حالا هوار هم نشد بزنم یه جایی باید بگمشون. وای خداجونم عجب عشقی دارم میکنم من! آقا بسه بذار بگم دیگه!
من امشب درست چند لحظه پیش شنونده ی خبر پایان یه قهر بسیار تاریک بودم. وای خدایا خیلی طول کشیده بود و واقعا داشت اذیتم میکرد خدایا مثل برف زیر خورشید آب شد وای خدا شکرت! گفتم داشت اذیتم میکرد. اشتباه نشه من هیچ طرفی از این قهر نبودم. در تمام مدتی که این طول کشیده بود من واقعا با تمام قلبم روحم حسم و عملم تا جایی که ازم برمیومد ثابت کردم که تمام اجزا و اعضای این ماجرا رو دوستشون دارم و هیچ لکه ای از این سیاهی به هیچ کجای محبتم نمیچسبه. اما قهر سیاهه. قهر تاریکه. قهر پایان همه چیزه. قهر شبیه مردنه. قهر که کنی یعنی یک عدم تاریک برای پایان همه چیز. وقتی دلگیری و در مورد دلگیر بودنت حرف میزنی، فحش میدی، هوار میزنی، حتی بیراه میگی، هنوز میشه گفت و شنید و امیدی به احیای محبتها هست. اما زمانی که قهر میکنی یعنی دیگه اون محبتها اون خاطره ها اون همراهی ها و همه چیز و همه چیز رسیده به یک عدم تاریک که به تعلیقی سیاه فرو میرن. تعلیقی از جنس شب محض که تمام دیروزها رو یه جا میخوره. شبیه مرده ای که دیگه نمیشه زندهش کرد هرچی پشت سر بوده برای همیشه در سیاهی گم میشه و تمام. از قهر بدم میاد. بله داشت اذیتم میکرد چون تمام اعضای این داستان سیاه واسم عزیزن. و امروز اونقدر قشنگ این سیاهی فوت شد رفت هوا که الان حس میکنم از شدت سرخوشی مورمورم شده. آخ خدا من دورت بگردم خب تو که اینهمه قشنگ بلدی قصه های تاریک رو تمومش کنی زودتر دست مهر عزیزت رو به ماجرا میرسوندی قربونت برم! حتما لازم بود من اینهمه ماه ازت تقاضا کنم؟ طوری نیست من همیشه ازت همه چی تقاضا میکنم مهربونم. وای خدا خیلی خوشحالم خیلی خوشحالم خیلی وای الان گریه میکنم. خب واسه چی وقتی میشه بلند خندید و از خوشی شلوغ کرد واسه چی من باید گریه کنم آخه! نمیشه بذار چندتا داد بکشم کسی اینجا نیست بهم گیر بده الان میام.
خب خب حله. داشتم میگفتم که همین یهخورده پیش من شنونده ی خبر پایان یه قهر طولانی و تاریک بودم. البته احتمال اینکه از این گیرهای مضحک باز پیش بیاد همیشه هست خیر سرمون ما آدمهای خاکی هستیم و خب چیکارش میشه کرد خخخ. ولی الان این یکی تموم شد و من خدایی از ته دل از ته دل به خاطر این تموم شدن خوشحالم. خدایا چه عالیه که مهرت رو توی این قصه فوت کردی تا شب حساب کار دستش بیاد و بلند شه از این ماجرا بره! خدایا تو خیلی خوبی! وای خدایا خیلی خوشحالم بیا بغلت کنم جدی کاش میشد وای خدایا الان من میگم خدایا بغلم کن یا خدایا بیا بغلت کنم به نظرت متوهمم؟ طوری نیست آقا اصلا هرچی تو بگی تو خدایی نظرت هرچی باشه درسته من خل و متوهم و هر کوفتی که بگی هستم قبوله ولی با هر کیفیتی که باشم من مخلوق خودتم خخخ اینو که باهام موافقی قربونت برم! الان هم خیلی ذوقزده ام بیا بیا بغلت کنم بیااااااا بیا بیا خخخ!
امیدوارم تمام جهان پر از خبرهای قشنگی بشه که تمام مخلوقات پروردگار از شنیدن و حس کردنشون شبیه الان من ذوقزده باشن. امیدوارم زمانی برسه که کل جهان از پایان تمام تیرگیها ذوق کنه و تمام عناصر هستی از سرخوشی بخندن. ولی شبیه چند ثانیه پیش من داد نکشن اوضاع جهان خیلی ترسناک میشه.
آخیش ماجرا رو گفتم سبک شدم. حالا نفسم متعادلتر بالا میاد. تازه میخواستم سیستم رو خاموش کنم با گوشی کتاب بخونم بعدا اگر بیدار بودم دوباره بیام پشت سیستم که این مدلی حالم شکر خدا خوش شد گفتم اول بیام اینجا تخلیه بشم بعدش ببینم اوضاع باقی جهان چه جوریه. اوضاع جهان شخصیه من که خوب بود الان سوپر عالیه. مال تو چطور؟ خدایا! شکرت که خدای همیشه همراه و مهربونم هستی! شکرت خدای من شکرت! عزیزی خدای عزیز من! شکرت حسابی شکرت!
ساعت21و1دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: بازگشت.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از سری ماجراهای من و خودم.

3شنبه صبح. داریم به ظهر نزدیک میشیم.
خونواده دیشب از تهران برگشتن. دکترها گفتن فعلا شرایط معتدله. خطر پیوند نزدیک نیست اما این پرونده بسته هم نیست. طهال بیمار داره بزرگ میشه و باید مرداد و شهریور دوباره معاینه ها انجام بشن و در این فاصله تحقیق و تعویض دارو و همچنان آزمایش و آندسکوپی و سونو و… من آرامش رو ماهانه جیره میگیرم اما خدایا شکرت. به امید اینکه زمانی آرامش واسه هر کسی که عزیز بیماری داره با پایان خوش داستانش و رفع بیماری از جسم عزیزش برای همیشه به دلش حاکم بشه.
امروز باید بریم گرگان خونه خالم. خدایا حوصله ندارم کاش یه کسی گیر بده که من میام خخخ بعدش من میتونم انصرافم رو اعلام کنم. البته زنداییم و یکی از دخترداییها خیلی دلشون میخواد چون مادرم ماشین داره و اونها میخوان یک کسی ببردشون ولی مادرم میگه حوصله کسی رو نداره. هر زمان از بیمارستان میاد این حسش شدیدتره. الان هم که با وجود تعادل شکننده ی شرایط برادرم به خاطر بزرگ شدن طهالش، راستی دیکتهش چه مدلیه؟ ولش کن هر مدلی. خلاصه این تعادل شکننده به خاطر این خطر دلواپسمون کرده. و باز خلاصه مادرم دلش همراهی بقیه رو نمیخواد. البته به من هم خیلی میگه اگر سختته خونه بمون من تنها میرم. میدونم که تنها میره ولی همونطور که توی اون یکی نوشته ی اینجا گفته بودم خود من سختمه که تابستون باشه و من درگیر کلاس نباشم و بشینم خونه و اون تکی بزنه به جاده. ولی وای خداجون بدجوری سختمه این خونه خاله رفتن رو! دوتا از خاله هام خواستن بیان ولی یکیشون درگیر نوه شده و اون یکی هم خواهر شوهرش فوت شد بعدش هم خودش چنان زمینی خورد که مچ پاش رو داغون کرده الان دکتره ببینه در رفته یا شکسته. خدا کنه چیزیش نشده باشه. توی تابستون گچ و آتل خیلی اذیت کنه زمستون هم اذیت کنه کلا فقدان سلامتی اذیت کنه ولی تابستون گرمه و پدر آدم دو برابر درمیاد. ایشالله که طوری نیست. اما در هر حال اون2تا نمیتونن همراه باشن و من اوه من مرغ خونگیِ قبیله ام توی عروسی و عزا سر منو میبرن خخخ. بیخیال. شکر خدا شکرت! جای شکرش باقیه که اگر بخوام میتونم سیستمم رو همینجا جا بذارم. دیگه لازم نیست هر جا میرم با خودم ببرمش. دیگه دلواپس غیبت سیستمم نیستم. چند روز همراهم نباشه دیگه خیالی نیست. میگم یعنی امروز سیستمم رو با خودم نبرم؟ اگه دلم بازی بخود چی؟ این روزها هی بازی میکنم. آخجون سوپر لیام رو تا آستانه ی مرحله ی آخر رفتم فقط همین یه بخش مونده. آقا سخته این بخش همه چیزمیزها رو با هم داره کاش دست کم پریدن از روی شکافها رو نداشت میشد بدو رد بشم این توقفه کار دستم میده تا وایمیستم پیدا کنم ببینم کجام اون لیزر کوفتی از بالای سقف پیدام میکنه کتکم میزنه. و اون2دی که توش نقشه میسازم. هنوز این نقشه آخریم رو کامل نکردم سخته خخخ. الان من امروز بدون سیستم برم خونه خاله بازی بی بازی. تاااااااااااااااااااا جمعه. تا جمعه؟ وووییی. من میخوام بازی کنم آخه! ول کن نمیبرمش دلم سفر بی سیستم میخواد. مدتهاست که تجربهش نکردم هر جا میرفتم باید میبردمش بذار این دفعه سبک سفر کنم خخخ. ولی بازی. آخه من بازی دلم میخواد خخخ. خدایی من اونجا چه غلطی کنم وسط این ملت حال و حوصله واسم نمی مونه که! خدایا دختر خالم زنگ زده خب فیکس بشید با هم برید آخه! خدایا خدایا یه کاری کن فیکس بشن من در برم خدایا دارن حرف میزنن وووییی خداجونم خواهش خواهش خواهش خواهش خوااااااااااااااااااااااهش خواهشششششششششششششششششششششش خواهش خواهش خواهش خداجونم خواهش خواهش خواهش. ای بابا رفتن سر صحبت از اقوام که! بابا حرف رفتن رو بزنید برگردید سر بحث اول چه جوری یادشون بندازم آهان آفرین برگردید حرف امروز بعد از ظهر رو بزنید ایول بزنید بزنید آفرین! اه دوباره بحث منحرف شد گندش بزنن این شانس کوفتی منو خدایا چه مدلی فرمون بحث رو بچرخونم طرف جاده اصلی؟ آهان داره برمیگرده ایول ایول! آقا هردو میخواید برید فیکس بشید بگید با هم بریم بگید با هم بریم بگیییییییییییییییییید با هم بریم تو رو خدا تو رو خدااااا تو رو خدا! تلفنه تموم شد نفهمیدم چی شد بذار سردربیارم ببینم خوشبختی بهم چشمک میزنه یا نه الان میام.
خب اومدم. ای خدا نه. نشد که بشه. خدایا دختر خالم فردا با شوهرش میره نمیشه هیچ مدلی این3تا با هم میرفتن؟ چه مدلی به سر مادرم جرقه بفرستم که ماشینش رو نبره خخخ؟ خب یه تلاشی کردم که نشد. ظاهرا شدنی نیست ولی امید همیشه هست و من امیدم رو از دست نمیدم. خدایا تا بعد از ظهر هنوز یه کوچولو مونده میشه دقیقه90تو واسم درستش کنی؟ من واقعا دلم میخواد خونه بمونم بدجوری دلم این رفتنه رو نمیخواد خداجونم لطفا وای خدایا لطفا خدایاااااااااااااااااا بفرست یه پیک نجااااااااااااااااااااااااااات رو! میگم عاشورا5شنبه هست یا جمعه؟ به جان خودم زمان در رفته از دستم. مادرم میگه5شنبه عاشوراست و شاید جمعه بریم بازار مرزی. میدونه من بازار دوست دارم خخخ ولی من خوشبین نیستم توی این سفر زمان بازار گیرمون بیاد شاید هم بیاد ولی آخه بازار پول میخواد و انگیزه خرید مثلا بگم آخجون فلان چیز رو میخوام بذار برم شاید اونجا گیرش بیارم. من که چیزی نمیخوام. هی از کی بود من دیگه دلم چیزی نخواست؟ خدایا میگم طهال به خاطر کبد بزرگ میشه؟ دکترها هی دارن قرص بازی میکنن و هر چند مدت یه بار یه سری دارو رو عوض میکنن که از زیر سایه ی خطر جاخالی بدیم و… خدایا هفته اول مرداد دوباره وقت دکتر و… بعدش هم شهریور. خدایا قربونت برم. توکل به خودت فقط دورت بگردم منه خاکی یه کوچولو این روزها… هی این چشمهای من دید که ندارن معرفت نمیکنن وقتی لازمه ببینم بیان کمکم ولی بی معرفتیشون حرف نداره این زمان فوری آماده گند زدنن و خب الان که طوری نشده من داشتم میگفتم شاید برم بازار مرزی و… خدایا مهار یه کبد سیروزی که طهال رو بزرگ میکنه و داروها روی بیماری دوم اثر بد میذارن چیه؟ هی! بسه الان مادرم میاد منو میبینه دلم نمیخواد این… بسه پریسا! مگه تو خدا نداری؟ ول کن!
خب حله. همچنان نزدیکترین دردسری که باهاش مواجهم سفر امروزه. گفتم نزدیکترین نه بزرگترین. خدایا اگر مصلحت میبینی میشه یه مدلی که کسی هم به دردسر نیفته همچین نرم و به قول گفتنی ملو از این رفتن معافم کنی؟ قربونت برم هرچی خودت بخوای ولی من بدجوری دلم نمیخوادش یه دستی برسونی منو با یه اتفاق خیر از این برنامه بکشی عقب ممنونت میشم البته الان هم ممنونتم ولی اون زمان باز بیشتر تر تر ممنونت میشم.
جدی این چه قابلیتیه من دارم؟ چه جوری میتونم یه نفس اینهمه چرت بگم؟ اینو میشه جزو هنرها به حساب آورد؟ نمیدونم شاید بشه شاید هم نشه ولی در هر حال این یکی از تواناییهای منه.
بسه بذار این کتابه رو بخونم ببینم آخرش چی شد. محتوا نداره ولی با مزه هست. اولین باره که یه کتاب این شکلی رو که اتفاقا نویسندهش ایرانیه و یه جاهایی حسابی خیتی بالا میاره بی حرص دارم میخونم و از همون10صفحه اول نبستم از سیستم پاکش نکردم. ای کاش حالا که نصفش رو خوندم در باقی صفحاتش قهرمانهای عجیب غریبش از اون کارهای لج درار نکنن که مجبور نشم کتابه رو شوت کنم بره!
کتاب! ساعت! اوخ ظهر شد مادرم میگه آماده باش ناهار که جمع و جور شد سریع بریم. برییییییم خدا شکلک گریه شکلک گریهههههههههه شکلک گریه دلم نمیخواد این سفر رو ای خدا دلم نمیخواد وای خداجون میخوام خونه بمونم وای خداجونم نمیخوام برم نمیخوام برم خداجون وای خداجون واااااااااای خداجون نمیخوام برم وووووییییی!
بسه. برم اینو ثبتش کنم بعدش ببینم چی باید بردارم جمع کنم چیزی رو جا نذارم. خدایا من همچنان امیدوارم خخخ بیا کمک کن من بمونم خونه آفرین خخخ.
بسه دیر شد. ساعت بذار ببینم ساعت11و56دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیدارم.

2شنبه صبح. ساعت9و51دقیقه. امروز اول تیرماه1405.
خونواده همین الان حرکت کردن طرف تهران. خدایا الان به نظرم یهخورده بیشتر از2سال شده که این تهران رفتن رو هر چند وقت یک بار توی برنامه داریم ولی هیچ زمان واسم عادی نمیشه. شکر خدا الان اوضاع متفاوته ولی هر دفعه به این نیت از این در میرن بیرون حس میکنم تمام موجودیتم رو با خودشون میبرن. تا زمانی که دکترها… خدایا امروز دکترها چی میگن؟ خدایا! تو ولم نمیکنی. میدونم نمیکنی قربونت برم. خدایا منو ببین! اگر فقط خودم باشم خیالی نمیگم نیست هست ولی خودم و خودت راحتتر کنار میاییم دورت بگردم. سنگینی درد اینها رو روی دوش من نذار قربون حکمتت برم! باور کن خستم خداجون! باور کن این از توانم بیشتره قربونت برم. باور کن نمیتونم!
توکل به خودت خدای همیشه همراهم! فقط خودت. فقط خودت!
خب از این ماجرا گذشته، گاهی یه مدل حس بی وزنی عجیب دنبالم راه می افته و تمام روز همراهمه. امروز هم اومده و هر طرف میرم هست. یعنی تا کی باقیه؟ یه جوریه. نمیدونم ازش خوشم میاد یا نه. حالتش عجیب غریبه. شبیه کسی میشم که یه دفعه جاذبه اطرافش از بین بره و طرف نه دوره ای واسش دیده باشه نه آگاه و آماده باشه که خودش رو هماهنگ کنه یه دفعه میبینه توی هواست. بعدش حس میکنه چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! اما یه دفعه حواسش جمع میشه که حالا وسط زمین و هواست و اصلا نمیدونه زمین کدوم طرفه چون این وسط حسابی چرخیده و گیریم که بدونه فایده ای نداره هیچ چی اطرافش نیست دستش رو بگیره بهش بیاد پایین. پایین؟ اصلا پایین کجاست؟ کدوم طرفی باید بره؟ اصلا چه مدلی بره؟ میگم یه چیزی. یاد گرفتم زندگی هر امکانی بهم داد در لحظه ازش لذت ببرم. این مدل حسها موقته. عاقبت میام پایین. خدا رو چه دیدی شاید هم رفتم بالا. کی میدونه؟ پس فعلا همین بی وزنی رو عشقه! واسه فرود یا اوج بعدا یه فکری میشه کرد. من حالا اینجام با این حسهای عجیب غریبم. هی! همون نگاه اولی! چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! یوهووووو فضای متفاوت عجیب غریب بگیر منو اومدم! روانی هم خودتی. اصلا به تو چه!
میگم امروز یه اردنگی به تمام قواعد این2سال و نیمم بزنم برم یه غذای میکروبیه دوبل سفارش بدم خودم رو بترکونم بعدش هم حالم عوضی بشه بیام اینجا بگم غلط کردم؟ مادرم مثل همیشه پیش از رفتنش قد3روز تجهیزم کرده هرچی بهش میگم دلواپس شکم من نشو گوش نمیده احتمالا میدونه در غیر این صورت شیطون توی جلدم میره. خب الان من بیخیال یخچالم شیطون داره توی جلدم میلوله. بزنم جاده ناپرهیزی بعدش مثل سگ پشیمون بشم آیا؟ ول کن امروز صبحی یه کوچولو نون صبح زود خوردم معده ی بدجنسم3ساعت بعدش رو یه نفس ازم بازجویی کرده الان این… هی! من ساندویچ میخوام با پاستا تنوری و مرغ سوخاری. اوخ خدا خوشمزست! یه مشکل دارم آخه! سیرم آخه! میخوام آخه! واقعا میخوام؟ مثل اینکه آرههههه خخخ!
بسه پریسا هر غلطی هم کنی دلت توی اون ماشین داره میره تهران خودت که میدونی خدا هم که میدونه پس این دلقک بازیها رو الان واسه کی داری درمیاری؟ خدایا کمکم کن. کمکمون کن. خدایا! قربونت برم. از این شب نجاتمون بده! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
آقا توی این بازیه یه نقشه ساختم به جان خودم راهم رو درست میرم آخر یکی از این طبقه ها واسه چی پرت میشم توی چاه اون پایین میمیرم؟ بابا درست میپرم واسه چی می افتم آخه! برم یه سرکی به نقشه ی ناتمومم بزنم کاملش کنم. ولی سالها پیش که نقشه توی این بازیه میساختم یادم نیست چه مدلی مرحله به مرحله بالا میرفتم نه طبقه به طبقه. چه مدلی بود یادم نیست! بیخیال پیداش میکنم. ولی چه بد چالشهاش محدودن چندتا هم خودم ترکیبی درست میکنم ولی باز محدودن. من فقط بلدم پرتگاه بسازم و آتیش سر راه بذارم و تله پرت. راستی دیکته ی این چیزه چه جوریه؟ ول کن بیخیال حالا هرچی. کاش چندتا چالش دیگه بتونم جور کنم!
وای خدا فردا اگر مادرم همراه نداشته باشه باید باهاش برم گرگان خونه خاله. البته این بنده خدا میگه تو اگر سختته نیا من تنها میرم شاید هم واقعا سختش نیست ولی من سختمه تابستون باشه و من کلاس نداشته باشم و زمانم باز باشه و مادرم تنها بزنه به جاده. میگم که کاش یکی از اقوام خودش رو آویزون کنه به دستگیره ماشین مادرم من بمونم خونه! خب واسه چی الان چه مرگمه باید خوشم بیاد از رفتن که! نمیاد آخه! دلم میخواد بزنم بیرون ولی نه این مدلش. دلم عشق و حال میخواد اونجا کیف نداره که! وووییی!
قهوه میخوام ولی همین الانش از شدت این حسه که اون بالا در موردش وراجی کردم یهخورده منگ میزنم انگار دلم میخواد هی خودم رو کش بدم و ولو بشم روی تخت البته از صبحی بهترم اول روز چنان گیج بودم که ولو شدم10دقیقه سر صبح خوابم برد الان دست کم بیدارم. برم با قهوه خودم رو نفله کنم بعدش هم یه سر بزنم ببینم اسنپ فود چیچی میگه؟ اسنپ فود رو بیخیال ولی قهوه من قهوه میخوام قهوه وای خداجون قهوه میخوام!
عاقبت مرحله سوم از جنگل سوپر لیام رو نفهمیدم داستانش چیه حسش نیست دوباره برم آزمایش کنم هی اون چیزه بکشدم و اون اکس نمیدونم چیچی بهم بخنده با اون صدای زشتش.
هی! من بیدارم. بیدارم بیدارم! حس میکنم چقدر طولانی خواب بودم الان حس میکنم چه عجیب بیدارم. یعنی اینکه میگن بعد از مردنمون تازه میفهمیم توی این دنیا چقدر خواب بودیم و اون لحظه حس بیداری میکنیم یهخورده شبیه اینه؟ من امروز واسه چی اینطوری شدم؟ جدی این چه با حاله خخخ! یا خدا این دیگه چی بود!
یاکریم دیوونه! باز تابستون شد این در رو باز میذارم این دیوونه ها سرم بازی درمیارن خدا! از دست این پرپروهای عزیز! خدایا چقدر دوستشون دارم! بدجوری عزیزن اینها!
اوخ ساعت10و نیم شد درست10و30دقیقه! بسه میخوام برم توی بغل قهوه و کتاب و بازی و دیگه نمیدونم چیچی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اراجیفنامه.

صبح شنبه. درس خوندنم نمیاد.
آخجون این2دی رو حسابی بازی کردم مسیر اصلیش رو حفظ شدم الان دیگه خودم هم میتونم نقشه ثبت کنم! یوهو! میگم من یه نقشه ساختم الان خودم نمیتونم ازش رد بشم و به مرحله آخرش برسم میخوام پاکش کنم دلم نمیاد میخوام بازیش کنم هی پرت میشم توی آب و آتیش و همه چی میمیرم تکلیفم چیه؟
فردا31خرداده. بهار رفت. امسال تابستون حسابی گرمه و ای کاش حسابی لذتبخش هم باشه! نمیدونم مثبته یا منفی ولی به نظرم یهخورده متفاوته. آخجون شاید بدم نیاد چندین تا تابستونه که اصلا احساسش نکردم. یعنی امسال احساسش میکنم؟ نمیدونم شاید. امیدوارم.
27تا از آخرین پرواز رو نوشتم. الان نخ وقایعی که میخوام ردیفشون کنم با هم قاطی شدن نمیدونم اینجا نوبت کدوم اتفاقه امروز صبح نتونستم بنویسم حرصم در اومده. خب چیکار کنم توی کلهم که روی اتفاقات برچسب شماره نزدم بدونم الان نوبت چیه به من چه که این دیوونه ها هر لحظه یه ماجرای تازه درست میکنن که همهشون با هم قاطی میشن؟
دلم میخواد یه روزی برم توی یه پرنده فروشی بگم تمام این پرنده ها که توی این جنگله هستن رو بده من لمس کنم. چقدر هم که طرف پرنده هاش رو میده بهم! آره بابا طرف اصلا این روزها صندلی گذاشته دم در مغازهش نشسته فقط منتظر منه که برم پرنده هاش رو با لمس منحصر به فردم تبرک کنم. واقعا دلم میخواد به این موجودات دست بزنم خب دلم میخواد چیه مگه؟ گنجشک رو که پیش از این لمس کردم. یه بار هم یه پرستو توی دستم گرفتم. یاکریم هم که دیگه جای بحث نداره خخخ. بذار ببینم قناری، بلدرچین، کبک، سار، دارکوب، مرغ بافنده، مرغ انجیرخوار، بلبل، طوطی، هدهد، در صحنه های بعدی عقاب، کلاغ، خفاش، وووییی خفااااااااش، زاغ از اون کوچیکترهاشون، دیگه چیچی بود یادم نمیاد. خب الان یعنی باید دلم بخواد خاکیها رو هم لمس کنم؟ مثلا سنجاب، خرگوش رو قبلا لمس کردم حله، روباه، میمون، سگ آبی، موش خرما و موش! ووووواااااییییی نه خداجونم موش نه موش نه وای مووووووووووووووووووووووووووووووش خدا موش نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه! آقا نمیخوام پس گرفتم همون بشینم بنویسم بهتره اصلا نمیخوام این جنگلیهای کوچولو رو لمس کنم. تازه گوزن و آهو رو یادم رفت و البته در صحنه های بعدی راسو.
درضمن اگر عمرم به جهان باشه یعنی بعدا باید شیرشاه و سلطان ببر رو هم لمس کنم؟ و البته یوزپلنگ و فیل و… میگم بیا دیگه بسه هان؟ بریم کانال2.
خدایا این چه وضعشه بانکها داغون شده نمیتونم کارت به کارتم رو انجام بدم اینترنت ضعیفه هی میپره این سیستم من شیطونیش میگیره سر به سرم میذاره از دیروز صبح میخوام برم دوش بگیرم دیروز صبح که برق و آب جفتی رفتن گفتم بیخیالش بعد از ظهر میرم دوش میگیرم بعد از ظهر هم شکر خدا برق نرفت ولی آب قطع شد هی میومد هی میرفت تا آخر شب ظرفها رو سریالی شستم الان هم اعتبار نداره توی این هوا نشستم بی دوش مادرم با گوشیش ور میره اینترنت به جاهایی که میخواد نمیبردش میگه واسه چی اینطوریه خودمم نمیدونم چه دردیم شده که مرض دارم عجیب هوس کردم هرچی این چند سال اخیر ازش پرهیز کردم رو انجامش بدم. هی اون کله رو در راه راست نگهدار منظورم خوردن خوراکیهای بیرون و رفتن به زیر آسمان آبی و پریدن به سبک گذشته با موجوداتی بود که شبیه خودم یه سر دارن و2تا گوش. خب مدتهای طولانیه که از تمام اینها پرهیز کردم یه دفعه دلم تمامشون رو خواست کاش میشد ولی الان به دلایل بسیاااااااااااار زیاد یهخورده سخته. خلاصه که این چه وضعشه آخه!
میگم که، من تردمیلم رو میخوام. داغون کردن2تاشون در کارنامه اعمالم ثبته کاش سومیش رو داغون نه یعنی چیزه کاش یه دونه دیگه داشتم تا داغونش نه آقا چیزه یعنی من یه تردمیل میخوام.
با این اینستا ریدر دیوونه چه معامله ای کنم بعد از وصل مجدد اینترنت اینهمه یواشه هیچ چی واسم تبدیل نمیکنه! گندش بزنن الان من چشم بینا داشتم مثل آدم کتاب میخوندم به کجای در و پیکر این دنیای بی در و پیکر برمیخورد من کتاب میخوام بخونم خدا بدم میاد اینجوری!
ول کن به جهنم بابا شبیه نق شدم بسه دیگه قهوه میخوام. بلند شم این اراجیفنامه رو ببندم کافه رو راه بندازم بعدش هم بیام بگم آخ واسه چی من بعد از قهوه خوردن چنین و چنان میشم یه سری هم واسه این نق بزنم. نه به جان خودم نق نه خودم خسته شدم از بس نق زدم ولی من جدی باید یهخورده زبان نفله رو تمرین کنم الان2هفته هست که لای کتاب رو باز نکردم قهوه الان قهوه میخوام حس نسکافه و کاپوچینو و شکلات داغ و کوفت و مرض نیست قهوه تلخ میخوام بلند شم موزیک و قهوه فوری و وای خداجونم قهوه دمی میخوام با قهوه ساز نه حسش نیست فعلا همون قهوه فوری رو عشقه اون مدلش بمونه واسه نمیدونم شاید صبح2شنبه اول تیرماه. اول تیرماه؟ اول تیرماه! اوه خدا! بیخیال.
قهوه! من قهوه میخوام! ساعت9و41دقیقه صبح شنبه30خرداد1405. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد از مدتها یهخورده معمولی.

شنبه شب. خدایی الان دیگه مطمئنم شبِ. ساعت8دقیقه مونده به9الان قطعا شبِ.
خدایا خیر سرم امروز میخواستم یهخورده درس بخونم پس واسه چی دوتا رمان خوندم؟ گندش بزنن دست خودم نیست وای خدا واقعا نمیتونم.
آقا این چه وضعشه؟ من داستانهای پلیسی معمایی دوست دارم امروز یه دونه خوندم3تا خانمه با هم دوست بودن اینها یک پنجم یا بیشتر از کتابه رو داشتن توضیح میدادن که دنبال مرد مناسب زندگیشون هستن یکیشون که متأسفانه قهرمان داستان بود رسما هی میگفت من یه شوهر خوب میخوام و از دوران کالج میخواستم ازدواج کنم و بچه دار بشم و اون زمان نمیدونستم ده سال بعدش هنوز مجرد هستم و همه جای داستان که اتفاقا به زبون اول شخص هم روایت شده بود متأسف بود که واسه چی مرد مناسبش رو پیدا نکرده بعدش اون2تای دیگه مردشون رو پیدا کرده بودن البته خیال میکردن که پیدا کرده بودن این هی با آب و تاب توضیح میداد که بله خب من البته حسادت نمیکردم ولی از دیدن فلان مدل همراهی احساسی اون مرد با دوستم چشمهام پر از اشک میشد البته برای دوستم خوشحال بودم ولی فلان جا که اون دوستم فلان حس رو داشت و اون آقا یا دوست پسرش یا هر چی به فلان شکل با احساساتش همراهی میکرد با خودم میگفتم ای کاش منم همچین کسی رو داشتم تا در اون لحظه تنها نباشم و هی از طریق اون برنامه ی اسمش چی بود سینچ یا سینج با مردها قرار میذاشت و هی توضیح میداد که حسم به قرارم چنین و چنان بود و دعا میکردم شوهر مناسبم رو پیدا کنم و آخرش هم گند بالا آورد و سر قرار اولش با یکی از این مردها وقتی جلوی طرف توی یه رستوران یا کافه یادم نیست کدومشون ولی یکی از این2تا بود خلاصه نشسته بودن داشتن غذا میخوردن یه دفعه این زنه صاف برگشت به مرد مقابلش گفت اوه من دوست دارم ازدواج کنم. بعدش هم از بس دنبال شوهر بود گند زد و نزدیک بود کشته بشه. آخر داستان هم معلوم شد یکی از این3تا یه قاتل روانی بود که اولیشون رو نفله کرد و میخواست این یکی رو هم نفله کنه که… خب جریانش مفصله برو کتابه رو بخون واسه چی باید من اینجا تمامش رو توضیح بدم حسش نیست. آقا اسم کتاب دوستدار هست نویسندهش هم مکفادنه. خدایی کتابهاش رو دوست دارم آخرشون همیشه بدجور غافلگیرم میکنه.
داشتم نق میزدم. خلاصه توی این کتابه طرف از بس دنبال شوهر بود کم مونده بود جونش رو سر این جستجوی مداومش بذاره. داستانه قشنگ بود ولی از پیچ و تاب این3تا واسه پیدا کردن مرد هیچ خوشم نیومد آقاجون بخوایید ولی نصف کتاب رو واسه توضیحات تب و تابتون اشغال نکنید2دقیقه ساکت شید ببینم جریان پلیسی کتابه به کجا میرسه. شکر خدا این خانم اولیه عاقبت با یه آقایی که3سال پیش ولش کرده بود دوست شدن طرف هم داشت نقشه میکشید که شاید این جیک یا جک مرد مناسبم باشه و باهاش ازدواج کنم و بچه دار بشم و چه و چه که به نظرم نویسنده هم از دستش خسته شد و کتابه تموم شد. وووییی یعنی آدم از بس شوهر بخواد کور بشه و با یه قاتل… هوممم.
خب گیریم که اینطوری باشه. من واسه چی از طرف خوشم نیومده؟ خدایی اگر یه مردی قهرمان داستان بود که همه جای کتاب میگفت من زن مورد علاقه و مناسبم رو میخوام و دنبالش میگردم و چرا پیداش نمیکنم و چه و چه من اینهمه بدم میومد؟ شاید نه. پس واسه چی وقتی یه زن حتی توی یه کتاب داستان که واقعی هم نیست میگه که شوهر مناسبش رو میخواد من معترض میشم؟ واقعا واسه چی؟ خب واسه اینکه شاید واسه اینکه توی این کتابه زیاد حرفش رو زده بودن و… واقعا واسه اینه؟ آیا دلیلش این نیست که از بچگی توی سر ماها رفته که اگر مرد بگه من زن میخوام ایرادی نداره ولی اگر زن بگه دلم میخواد شوهر داشته باشم از دید اجتماع یه آدم بد و مشکلداره؟ واقعا چه ایرادی داره که یه زن همچین چیزی بخواد و این خواسته رو ابراز کنه؟ الان که فکرش رو میکنم میبینم قهرمان این داستانه ایرادی نداشته جز اینکه صادق بود و صاف میگفت من همسر و بچه و یه زندگی خونوادگی معمولی دلم میخواد. پس واسه چی منی که همیشه و همه جا مدعی باور به برابری زن و مرد و باور اینکه هر کسی حق داره خواسته های مشروعش رو ابراز کنه زن و مرد هم نداره و باور به اینکه حتی خواسته ها و اعمال نامعمول یه نفر هم تا جایی که ضرری به دیگران نرسونه مربوط به حریم و زندگی شخصیشه و دلیل بد بودن یه آدم نیست و هزار مدل باور دیگه هستم باید از این خانم توی این داستانه خوشم نیاد؟ صادق باشم. من هنوز این خانمه رو دوستش ندارم ولی این لحظه خودم رو هم دوست ندارم چون برخلاف تمام ادعاهای مسخرهم در عمل و قضاوت پیرو همون باورهای سنتی و خطرناکی هستم که از بچگی توی سرم رفته. این خانم رو دوستش ندارم چون همه جای کتاب صادقانه میگفت که چقدر دلش میخواست یه شوهر مناسب داشته باشه و ازش بچه دار بشه. از درک اینکه بینشهای نادرستی که همیشه در صحبتهام ردشون میکنم اینطور قوی و اینهمه عمیق به خورد منطقم رفتن هیچ خوشم نیومده. خب چه انتظاری میشه از خودم داشته باشم؟ من47سالمه! 47سال! من47سال با این باورها بزرگ شدم و زندگی کردم. واقعا چه توقعی از خودم دارم؟ خب واقعیتش از خودم توقع دارم که این خانم توی داستان رو اینهمه منفی نبینم چون اولا خواسته های نامعمولی نداشته، دوما جرمی مرتکب نشده جز اینکه در کمال صداقت خواسته هاش از زندگی رو ابراز کرده، سوما چیزهایی که میخواد هیچ ضرری به هیچ کسی نمیرسونن و کاملا هم معقول و معمولن. خب به نظرم خودم رو از خودم یهخورده نا امید کردم. تصور میکردم بینشم بازتر باشه ولی… هی این تقصیر من نیست این عرف و اجتماعی که من درش رشد کردم این… بسه. آخ خدای من جای شکرش باقیه که نسل جدید زندگی رو متفاوت میبینن و با این مزخرفاتی که امثال من درگیرشونن باورهاشون رو خفه نمیکنن. با تمام اینها این کتابه این کتابه خدای من این کتابه واقعا قشنگ بود فقط این… بیخیال این خانمه هم عاقبت طرفش رو پیدا کرده و خوشبختانه نظر منفی و مثبت تاریخ باطله ی امثال من هم نمیتونه اوضاعش رو خراب کنه. روی هم رفته کتاب قشنگی بود اون بخش معمایی پلیسیش رو دوست داشتم. اگر به کسی نگی واسه دومین بار بود که میخوندمش ولی یادم رفته بود پایانش چی میشه و توی صفحات آخر یادم اومد و دوباره غافلگیر شدم. این هم از این.
و معجزه ها. این روزها از در و دیوار عجایب واسم میباره. مواردی که ابدا در مورد خودم باورشون نمیکردم که یه زمانی شاهدشون باشم. نه. توهم نزدم. درها باز و بسته نمیشن، با ارواح ملاقات نمیکنم، صداهای عجیب توی سرم بهم فرمان نمیدن، و با نفراتی که وجود خارجی ندارن مواجه نیستم. فقط… خدایا چه جوری توضیحش بدم؟ امروز چیزی رو… خدایا چه جوری توضیحش بدم! حس میکنم حسهام نسبت به یه سری موارد یه دفعه… آخ خدایا میگم بیخیال توضیح بشم واقعا توضیحش رو بلد نیستم هان؟
میگم که، خرداد کی تموم میشه؟ هرچند من همیشه روی گذشتن تک تک روزهای تعطیلاتم حساسم و دلم نمیخواد که بگذرن اما در عین حال دلم… گاهی وقتی توی خودت تکلیفت رو با خودت مشخص میکنی حالت بهتر میشه. امتحانش کن حس خوبیه.
خب بسه به نظرم اگه بیشتر حرف بزنم یه جایی خرابکاری میکنم و یه چیزی میپرونم که بعدش مثل چیز پشیمون میشم که این چی بود گفتم.
هی وایستا یه چی دیگه! دیروز اوپن کانکت عاقبت متصل شد ولی اونقدر قطعی داشت که خسته شدم و رفتم سراغ همون رفیق روزهای تاریک. من کلی فیلترشکن دارم که تمامشون رفیقهای روزهای آفتابی هستن یعنی زمانی که اینترنت معمولی توی این سیمها در جریانه. زمانی که روزهای تاریک قطع نت بیچارم کرده بود فقط یکیشون رفیق روزهای تاریک شد و الان هرچند خیلی یواشه ولی من به شدت دوستش دارم. همراه های روزهای تاریک ارزشمندن. میخواد یه فیلترشکن باشه میخواد یه چاقو باشه یا یه شاه‌کلید یا هرچی. رفیقهای روزهای تاریک از هر جنسی که باشن ارزشمندن. اگر داری قدرشون رو بدون. کم پیدا میشن. بین آدمها که ابدا نگرد گیر نمیان. توی دنیای آدمها تا زمانی که سرپا هستی رفیقها رفیقن. زمانی که زمین خورده باشی از آستین هیچ آدمیزادی دستی دستت رو نمیگیره که پاشی. آخه آدمها خوششون نمیاد دست و آستینشون خاکی بشه. خیلیهاشون حتی اونقدر مرام توی ذاتشون نیست که صاف بگن ببین تو دیگه زیادی تاریکی تا حالا خوش گذشت ولی از اینجا به بعدش رو من دیگه نیستم خاطرات خوشی داشتیم ولی بیا دیگه بیخیال بشیم. به جاش لگدت میکنن و رد میشن و این تویی که بدهکار خودت میشی و ماتت میبره که خدایا خدایی من چیکار کرده بودم که حقم همچین پایان تلخی بود! شاید از نظر کل جهان من سیاه میبینم ولی بیخیال. این تجربه ایه که من در تاریکترین دوران عمرم کسبش کردم و به هیچ عنوان خیال تجدید نظر ندارم.
خب واقعا دیگه بسه میخوام برم بازی کنم. ساعت به سیستم من22و5دقیقه شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا به خدا خیلی خدایی!

ظهر جمعه. نه ببخشید الان به نظرم بعد از ظهر باشه.
تازه رسیدم خونه. از ارتفاعات اومدم پایین. خدایا توی بهشت هم که باشی باز خونه یه چیز دیگه هست. وای خدا چقدر من این4دیواری رو دوست دارم! خدایا لطفا ازم نگیرش! اینجا امنه اینجا مال خودمه اینجا تنها گوشه از جهانه که در و دیوارش بغلم میکنن خدایا لطفا لطفا به بقیه اگر میخوان کاخ بده ولی این گوشه امن جهانم رو ازم نگیرش!
ترم زبان تموم شد! ترم آخر از این دوره. وای خدا تموم شد! امتحان پایان ترم4شنبه بود. هیچ زمانی در هیچ امتحانی اینهمه فشار روحی نداشتم! تمام طول ترم تمام اون هفته و هفته پیشش تمام ثانیه های جلسه امتحان… وای خدایا شبیه جهنم بود! اولین چیزی که بعدش گفتم این بود که به جان خودم دیگه تا عمر دارم سر هیچ کلاس و هیچ امتحانی نمیرم. الان چند روز از پایان اون ترم تاریک و اون امتحان پرفشار گذشته و من دارم به کلاسهای مکالمه ی آبانماه فکر میکنم. هوم؟ که سر هیچ کلاس و هیچ امتحانی نمیرم بله؟ خب بابا حالا من یه چی گفتم. تا آبانماه هم هنوز کلی مهلت باقیه. ولی در این فاصله باید یه فکری برای تمرین خارج از کلاس کنم وگرنه تمامش رو یادم میره و یا حضرت خدا واقعا دیگه گذروندن ترمهای گرامر رو در روانم نمیبینم این ترم اگر در نمیرفتم اعصابم واسه پاس کردن مجددش نمیکشید. جدی در رفتم! وای خدایا در رفتم! خدایا نیفتادم ترم تموم شد من ازش در رفتم! وای خداجونم موفق شدم! خدایا شکرت خدایا شکرت بیشتر از یه هفته ازش گذشته ولی هنوز هر زمان بهش متمرکز میشم از سرخوشی تمام جونم مورمورش میشه خدای مهربونم شکرت من واقعا دیگه نمیتونستم شکرت!
کلاسهای مجازیه مدرسه تعطیل شدن، ترم آخرم تموم شد، امتحان پایان ترم شکر خدا با موفقیت سپری شد، الان جمعه هست و من بعد از9روز از ارتفاعات اومدم پایین و توی خونه خودم هستم، فردا شنبه هست و من اینجام و… بعدش چی؟ یعنی حاضر میشم تمام تابستون شبیه یه گونی کاه ولو بشم روی تخت و بگم آخ چه خوش میگذره؟ اوه نه ابدا اینطوری نیست همچین کاری نمیکنم. باید بدون کلاس این زبان ناجنس رو تمرینش کنم. باید بیشتر کتاب بخونم. بدک نیست یهخورده با مرواریدها و برگهای کریستال تجدید دیدار داشته باشم. نمیگم بزنم از خونه بیرون چون بعید میبینم انجامش بدم. دیگه چی؟ هی بیخیال هنوز جمعه هست و من تازه رسیدم خونه و هنوز تا شنبه چند ساعت مونده.
گاهی دوراهیها بدجور غلط اندازن. تیرماه داره میرسه و چند روزیه که تصمیم… نمیدونم انجامش میدم یا نه ولی به نظرم باید انجامش بدم. به خاطر خودم به خاطر خیلی موارد جدا از خودم. بیخیال الان نمیخوام حرفش رو بزنم واقعا نمیخوام امروز جمعه هست و جمعه ها به عصرهای جمعه ختم میشن و عصرها به شب ختم میشن و اصلا زمان مثبتی واسه… هی! بسه! بیخیال بابا. طوری نیست که! اصلا ولش کن. بزنیم یه کانال دیگه.
این کانالهای کتاب رسما شورش رو درآوردن. داخلشون پر از تبلیغه پس کتابهای درست درمونشون کجا رفتن؟ به شدت نیازمند دریافت کتابهای جدیدم از این کسری هیچ خوشم نمیاد.
پریشب و شب پیشش دوباره طرفین جنگ همدیگه رو زدن و وسط این گیر و دار و التهاب اینکه حالا چی میشه من گیر داده بودم که ای وای الان اگر جنگ بالا بگیره دوباره اینترنتها قطع میشن اگر قطع بشه چی من اینترنت میخوام و چه و چه. اونقدر نق زدم که مادرم کلافه شد و دادش در اومد و منو از خنده ترکوند. شکر خدا درگیری با چندتا ضربه کتک از طرفین فعلا ختم شد و بالا نگرفت و اینترنت هرچند ضعیف اما به هر حال هنوز برقراره. خب چیه هر کسی تمرکزش روی مواردیه که لازمشون داره من گیرم اینترنته واسه چی باید دلواپس مواردی باشم که چیزی ازشون سرم نمیشه؟ حالا یک کسی ندونه خیال میکنه من با اینترنت چه غلطهایی میکنم که اینهمه لازمش دارم حتما شبانه روز در حال تحقیقات و اکتشافاتم. نه بابا محدوده های گردشم توی اینترنت کانالهای تلگرامی واسه جمع کردن کتاب و باز کردن جمینای و سوال و جواب کردن ازش و تمرین انگلیسی باهاش و دانلود موزیک و موارد این مدلیه. آقا همینه که هست من اینترنت میخوام دلم هم میخواد همین مدل گشتها رو داخلش بزنم عجب گیری کردمها! آخجون هنوز قطع نشده خدایا بذار وصل بمونه دیگه من لازمش دارم!
اینترنت اوه یادم نبود اینترنت دیروز واسه اولین بار رفتم توی یوتویوب و یه کانال داستان انگلیسی پیدا کردم و کلی خوش به حالم شد. یه داستانش رو گوش دادم تمامش رو فهمیدم البته خیلی یواش میگفت ولی من تمامش رو فهمیدم الان یادم رفت لایکش کنم نمیدونم چه جوری دوباره گیرش بیارم. هنوز خیلی مونده که این مکان جدید رو بلد بشم ولی میشم. بلدش میشم. من هنوز پریسام. یهخورده ترک خوردم ولی همچنان خودمم. همون پریسای سمجی که اگر به چیزی گیر میداد یعنی گیر بده تا ضربهش نکنه ول کنش نیست.
دیروز و دیشب یهخورده دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم و پرسیاه و باقی ساکنان جنگل رو قلقلک دادم. وای خدا این قراره چند بخش بشه؟ هنوز یادمه هیولای قبلی از100گذشت این یکی نمیدونم چندتا میشه. هنوز تازه وسط گذشته ام هنوز به زمان حال نرسیدم وای خداجون این قراره چندتا بخش بشه! وووییی! بیخیال بذار بشه فعلا که دارم مینویسمش.
وای خداجون اینجا چقدر گرمه اون بالا که بودیم هوا اینهمه آتیشی نبود خفه میشم کولر هم که قیمت برقش به جهنم میزنه خداجونم یه کوچولو درجه دما رو پایینتر میاری قربونت برم؟
دلم میخواد یه… دلم میخواد خیلی کارها کنم. یکیش اینکه تمدید سالانه ی اینجا رو بلد بشم تا هر سال لازم نباشه زنگ بزنم به بنده خدا آقای درفشیان تا واسه تمدید کمکم کنه. باید خیلی چیزها رو بلد بشم. مواردی که پیش از این هرگز تصور نمیکردم لازم باشه واسه بلد شدنشون تمرکزم رو بیدار کنم. خب اشتباه میکردم باید بیدارش کنم. یهخورده از دیروزهام بلدتر شدم باز هم میشم. ولی تمدید اینجا این تمدیده واقعا دردسر داره تا مهر هنوز خیلی راهه خدایا میشه تا اون زمان صفحه ی تمدید اینجا یه مدلی بچرخه که من بتونم خودم از اون کدهای کج و کوله ی مسخره رد بشم؟ وووییی خدایا لعنت به این کدها و لعنت به ندیدنهای خودم! بیخیال.
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه ولی بیخیال بذار باز بگم. چند شب پیش یه پیام داخل تلگرام از یه آشنای قدیمی داشتم. غافلگیریه قشنگی بود. دلم تنگ شده بود واسه تمامشون و این پیام بهم یه لبخند دلی داد. آخر جوابم واسه فرستنده گفتم اینکه بدونی هنوز از یاد اونهایی که به یادشونی نرفتی حس قشنگیه. عین کلماتم این نبود ولی مفهوم دقیقا این بود که گفتم. راستش رو گفتم. حس قشنگی بود. ممنونم آشنای قدیمی که وقتی تلگرامت متصل شد توی خاطرت بودم.
گاهی با خودم میگم ای کاش مرگ در انتهای این جاده نبود تا عزیزها همیشه کنار هم میموندن. ولی این تصور مسخره ایه الان که مرگ هست و ما مهمونهای موقت این خاکیم داریم هم رو تیکه پاره میکنیم وای به زمانی که بدونیم قرار نیست به انتها برسیم و همیشگی هستیم. فقط خدا میدونه اون زمان چی به روز خودمون و بقیه و کل هستی میاریم. اما… گاهی بدجور دلم میخواد بدونم اون طرف پرده چه جوریه. خیلیها خیلی چیزها میگن. بعضیها میگن جایی شبیه همینجاست. بعضیها میگن متفاوته. بعضیها میگن محدودیتها کمتره. بعضیها هم میگن اصلا هیچ چی نیست اون طرف پرده فقط تیرگی عدمه و دیگه هیچ. این نظریه ی آخری رو ابدا نمیپسندم. نمیشه که اینهمه بالا و پایین این جاده رو طی کنیم و عاقبت مقصد عدم باشه. دلم نمیخواد نیست بشم. دوست دارم بعد از گذشتن از پرده روح بشم پرواز کنم برم همه جا و باز صدای پرنده ها رو بشنوم و وزش نسیم رو حس کنم و وسط آسمون شناور بمونم و واسه خودم چرخ بزنم و از مزیت دیده نشدن بهره ببرم و برم مردم رو اذیت کنم. آخجون بذار ببینم کی در زمان زنده بودنم اذیتم کرده وقتی روح شدم برم بترسونمش. جون به جونم کنن جوهرم کثیفه. آخه این هم شد فکر؟ گندت بزنن پریسا!
میگم که، چیزه. اینه. من دلم میخواد… یعنی خب میخوام بگم خیلی… خب دلم میخواد یه جایی… دلم میخواد بتونم این… اه بیخیال بابا اصلا هم دلم نمیخواد مگه به قول یکی از آشناها خودآزاری دارم واسه چی باید دلم بخواد این خیلی مسخره هست هیچ دلم نمیخواد بیخودی گفتم اصلا هیچ چی نگفتم دلم هم اصلا نمیخواد. یعنی… عادت میکنم که دلم نخواد. بسه پریسا برای خاطر خدا دیگه دست از سر خودت بردار.
میگم که… نه این دفعه جدی میگم که الان به سرم زده چندتا آزمایش علمی اینترنتی روی این سیستم طفلکم انجام بدم ببینم میتونم خودم بدون کمک یونی گرامم رو روی سیستم فعال کنم یا نه. یعنی اگر موفق نشم اوضاع سیستمم بی ریخت میشه؟ نه بابا هیچ چی نمیشه بذار بزنم به جاده ی امتحان طوری نمیشه. آخجون خدا دوباره دارم خودم میشم ایول همون پریسای بی کله ی مسخره خدایا دلم تنگ شده بود دلم واست حسابی تنگ شده بود پریسا تو رو خدا زودتر کامل بیدار شو دیگه رکود بسه. چیه! دلم میخواد با خودم یعنی خودِ پیشینم حرف بزنم. سایت خودمه. اون پیشینیه هم پیشینیه خودمه. روانی هم خودتی.
بسه خسته شدم میخوام برم بازی کنم شاید هم یهخورده دیگه توی جنگل پرسیاه و جیکو گنجشکه و بقیه قدم بزنم شاید هم بلند شم برم مادرم رو اذیت کنم. ساعت به سیستم من13و10دقیقه ظهر یا بعد از ظهر جمعه22خرداد1405.
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط محض وراجی.

جمعه شب. نه عصر. ول کن باز شروع کردی؟
خدایا این عصر جمعه ها رو هر کاریش کنی تلخن. با هیچ چی هم شیرین نمیشن. البته با یه چیزهایی شیرین میشن که خخخ قندش واسه من خوب نیست بهتره بیخیالشون بشم. تا اینجا که خوب بیخیالش شدم. امیدوارم بتونم کلا دفترش رو ببندم. واقعا امیدوارم. هر چیزی یه ارزشی داره. بیشتر از این حاضر نیستم واسه تخفیف تلخیهای عصرهای این شکلی خودم رو کثیف کنم. بیخیال.
توی بخش7آخرین پروازم. باید پیشش ببرم. گاهی سخت میشه. شبیه الان. باید بنویسمش باید بنویسمش.
اخبار متفاوت از توافقات میاد و ملت رو میجنبونه. واسه چی من خیالم نیست؟ به من چه؟ من یه اینترنت درست درمون میخوام که هنوز گیر میکنه و حرصم میده باقیش واسه من مهم نیست. ولی وایستا چرا واسم مهم هست. دلم میخواد ایران موشکهاش رو دوباره راه بندازه یه فصل سیر اروپا و آمریکا رو کتک بزنه من تماشا کنم بخندم. اونجوری نگاه نکن دلم میخواد واقعا میخواد تو هم برو اخم کن به حرف و دعای من که نیست ولی واقعا دلم میخواد این اتفاق بی افته. بدجنسم آیا؟ بله بدجنسم خیلی هم عوضی ام ولی واقعا دلم میخواد اینها از دست ایران یه کتکی بخورن که تا قرن آینده جاش کبود بمونه و حیثیتشون توی دنیا بره.
این کانالهای کتاب واسه چی فقط تبلیغات شرطبندی و فیلتر شکن میذارن؟ پس کتابهاشون کو؟ گندش بزنن من کتاب میخوام آخه! توی این کتابهای پلیسی واسه چی اکثرا یه آدم روانی هست که دلش میخواد ملت رو اذیت کنه؟ جدی واسه چی آدمهایی توی دنیا هستن که از آزار بقیه لذت میبرن؟ مگه تفریح قحطه؟ این چه کاریه؟ بیخیال اگر درست ببینیم اطرافمون پر از این مدلیهاست فقط اینها رو کسی کتابشون رو نمینویسه. اشخاص عجیب غریبی که خوششون میاد بقیه رو در حالتهای… ولش کن بیخیال اونها گیر دارن ولی به نظرم ماهایی که ضربه میبینیم بیشتر گیر داریم که همچین ضربه هایی روی فرقمون فرود میاد. عبرت چیز خوبیه. و ای کاش ماها چشمهای عبرتبینمون رو اینهمه آک نذاریم و یهخورده بازشون کنیم تا دنیا امنتر باشه!
این انصاف نیست از یک کسی پرسیدم اینترنت رو با قطعیهای سایفون چه مدلی پیش ببرم طرف مسخرهم کرد گفت بشین ذکر بگو تا وصل بشه! دیوونه! واقعا که! وایستا دفعه ی بعد که یه چی ازم بپرسه باید بهش بگم تسبیحم رو که اون دفعه گفتی واسه ذکر اتصال اینترنت بگیرم دستم بهت قرض میدم. خخخ شوخی کردم واقعا عصبانی نیستم ولی این انصاف نیست تلافیش رو درمیارم.
واسه چی حس میکنم4شنبه صبح پیش از عصر جمعه خیلی دورتر بود و الان خیلی نزدیکه؟ امروز اصلا درس نخوندم امشب هم که آخه شب شده صبح بخونم دیگه. خب صبح باید بخونم پس الان واسه چی استرس گرفتم؟ بیخیال این حس خاص عصر جمعه هست و… جمعه ی آینده این زمان دیگه امتحان تموم شده و نتیجه هرچی باشه فعلا خلاصم. احتمالا اون زمان الان در ارتفاعاتم و… وای خدایا دلم حال خوش میخواد خدایا میشه این دلواپسیها و ناکامیهای یواشکی رو ببری قربونت برم؟ یه چیزهایی نباید توی سرم بچرخن ولی میچرخن و… خدایا من مدتهاست که سپردم به خودت واقعا سپردم ولی گاهی… خدایا مصلحتت رو شکر. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی!
کاغذهای فیشهای شفاهیم رو جمع کردم گذاشتمشون کنار که نبینمشون ولی جرأت نکردم بریزمشون دور. بذار کامل از این ترم مطمئن بشم بعدش میفرستمشون به بازیافت. خدایا دیگه لازمم نمیشن مگه نه؟ من که نمی افتم مگه نه؟ خداجونم نمی افتم درسته؟ تو اجازه نمیدی. میدونم نمیدی خدای من نمیدی. بگو که اجازه نمیدی این ترم بی افتم.
عادت بدی پیدا کردم. تا دستم آزاد و فکرم درگیر میشه میرم به سایت فردای تازه فال حافظ اینترنتی میگیرم. میدونم بابا میدونم مسخره هست ولی باز انجامش میدم. حافظ هم بیشتر زمانها خخخ دعوام میکنه. گاهی هم بهم میگه صرف نظر کن. بعضی وقتها هم میگه صبور باش. یه زمانهایی هم بهم اطمینان میده. و من میدونم که در تمام اون لحظه ها فقط میخوام کسی چیزی بهم بگه و من گوشش کنم. حافظ میگه و من دوباره و دوباره انجامش میدم. حسش قشنگه.
خدایا جمینای رو روی سیستمم میخوام خدایا خواهش تقاضا به شدت تقاضا! بذار باز بشه خدایا لازمش دارم لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا! بشینم ذکر بگم بازش میکنی؟ خخخ.
بسه برم ببینم این پروازیها به کجا میرسن یهخورده هم بازی کنم. هی! واسه چی نقشه هایی که توی این بازیه ثبت میکنم بعدش باز نمیشن؟ این مسیری که بازی میکنم رو حفظ شدم یه دستی هم مثل باد میرم من دلم میخواد نقشه ثبت کنم واسه چی نمیشه؟
ساعت از8گذشت بذار ببینم چنده. به سیستم من دقیق8و9دقیقه. بسه خسته شدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از این یکی هم سلامت پریدم خدایا شکرت!

صبح جمعه.
خدایا عجب دیروز وحشتناکی بود! امتحان شفاهی پایان ترم. از استرس دیوانه شده بودم واقعا دیوانه شده بودم. این ترم به اندازه ی ترم پیش دوره ها رو انجام نداده یعنی حس میکنم نداده بودم بعدش هم که این بیماری مسخره اومد و کلا نظم درسهام رو به هم ریخت و حس میکردم چندتا از اون متنهای کوفتی رو کلا یادم رفته و هرچی میخوندم توی سرم نمیرفتن و حالم هم هیچ خوش نبود و دیروز هم که روز امتحان بود و3تا متن بود که اصلا حتی سر کلاس پرسیده نشده بودن و… بعد از ظهر حس میکردم میخوان ببرن اعدامم کنن از بس حالم بد بود. درست لحظه ای که وارد دفتر امتحان شدم رگبار اون سرفه های مسخره شروع شد و این بار دیگه فقط به خاطر استرسم نبود من از زمانی که بیمار شدم گاهی به شدت سرفه میکنم و دیروز سر جلسه امتحان این نکبت سنگ تموم گذاشت و وسط پرسشها اونقدر سرفه کردم که خودم از خجالت خیس عرق شدم گفتم ببخشید استاد من شورش رو درآوردم واقعا معذرت میخوام ولی به خدا دست خودم نیست نمیتونم متوقفش کنم. بنده خدا ممتحن درک میکرد میگفت میدونم این که دست تو نیست دارم حالت رو میبینم. خلاصه ایشون پرسید و من تمام جمله های متنها که توی ترم اونهمه خونده بودمشون رو یادم رفت ولی جای شکرش باقی بود که نکته ها رو یادم بود گرامرها رو هم همینطور و واسه هر سوالی طبق جمله ها و نکته ها یهخورده از خونده هام یهخورده از خودم جمله درمیاوردم و غلط هم نبودن. اون چند لحظه واسم قد یه جهنم گذشت و عاقبت استاد نمیدونم به خاطر سرفه هام بود یا واقعا سوالهاش تموم شدن که گفت خب دیگه بسه و اظهار رضایت کرد فقط بهم تذکر داد که باید لحنم رو قویتر کنم. گفتم استاد خدایی با وجود این سرفه ها من فارسی صحبت کردنم هم حس نداره. خندید و گفت قطعا بی تأثیر نیست تقصیر سرفه هاست. گفتم نه تمامش هم تقصیر سرفه نیست من لحنم ضعیفه باید قویترش کنم فقط امروز این دردسر شاید چند درصدی اوضاع رو خرابتر کرده باشه. دردسرت بذار بدم تقصیر خودته میخواستی نخونی دلم میخواد توضیح بدم سایت خودمه. خلاصه عاقبت به خیر گذشت. نمرم رو ممتحن نگفت البته با اینکه میدونستم نمیگه یک بار با خنده پرسیدم ولی نگفت اصرار هم نکردم فقط خندیدم و اومدم بیرون. امتحان شفاهی تموم شد. خدایا باورم نمیشه خوب هم تموم شد.
دیروز که حس میکردم کل متنها از سرم پریدن یادمه گفتم خدایا این روزها همیشه دستت رو روی شونه هام حس میکنم قربونت برم شکرت. ولی امروز واقعا چه جوری میتونی یعنی ببخشید چه جوری میخوایی کمکم کنی من هیچ چی از خونده هام رو یادم نیست به هیچ عنوان احساس آمادگی برای امتحان پایان ترم نمیکنم تو واقعا امروز چه جوری شدنیه که کمکم کنی؟ خدا اون لحظه سکوت کرد و انگار صداش رو شنیدم که درست وسط جلسه امتحان سکوتش رو شکست و توی گوشم گفت چه جوریش رو من تعیین میکنم. تو هم بد نیست بعد از47سال که نزدیک نیم قرنه یاد بگیری وقتی زبونت میگه خدایا سپردم به خودت واقعا از دل بسپاری به خودم و اینقدر چیزی که دست من سپردی رو انگولک نکنی. حسابی خجالت کشیدم و از جلسه امتحان اومدم خونه. هنوز باورم نمیشه به اون خوبی پشت سر گذاشتمش و خدا قطعا توی اون اتاق دربسته کنارم بود. خدایا به خاطر تمام مواردی که حضورت رو حس میکنم و تمام مواردی که از سر ناصبوریها و کوتاه نظریهای خودم حسش نمیکنم ولی تو همچنان در کنارم هستی شکرت! از ته دل شکرت خدا از ته دل!
امتحان آخر4شنبه صبحه. این یکی دیگه کتبیه. خدایا اینجا هم کنارم باش اجازه نده این ترم بیفتم! این ترم واقعا سخت گذشت. اینترنت نبود و در نتیجه با تبدیل جزوه هام به شدت به مشکل خوردم. بعضی متنها و تمرینها رو اصلا نداشتم و باقیش هم به شدت درهم بودن. به خاطر غیبت اینترنت ایرادهام رو هم نمیتونستم رفع کنم. هر جلسه به خاطر وحشت از قطعی برق و اینکه جلسه آخرم باشه حس بلاتکلیفی داشتم. فشار زیاد بود از هر طرف زیاد بود. روحیه نداشتم هر دفعه سر درسم متمرکز میشدم هزارتا چیز مثل یه عالمه لکه روی تمرکزم مینشستن. برای رفتن به هر جلسه از کلاس این ترم واقعا عذاب کشیدم چون با تمام وجود حس میکردم با این وضعیت دلم رفتن رو نمیخواد. خدایا من تا اینجا اومدم. فقط کمکم کن این ترم نیفتم. بذار در برم باور کن روحیه ندارم مطالب این ترم رو با تمام خاطراتش دوباره بخونم! تو ولم نمیکنی خدای مهربونم! مطمئنم که نمیکنی. و این روزها از همیشه مطمئنترم. میگم که خداجون! چیزه. الان من چندتا چیز کوچولوی دیگه هم ازت بخوام بهم میدی؟ واست سخت نیست خدای مهربونم نمیخوام چیزی رو که در حکمتت نیست فقط آرامش میخوام. کمکم کن هواهای تاریک از سرم بپرن. کمکم کن شبهام از غبار سبک بشن. کمکم کن خاطر و خاطراتم رو از خاک و خون پاک کنم. کمکم کن خدای همیشه همراهم. لطفا کمکم کن!
آخجون فردا دیگه کلاس مجازی ندارم. سخت نبود ولی چرا سخت بود چون اینترنت نبود پیامهام سخت میرسیدن و تمام وجودم در هر لحظه از اون کلاسها هوار میزد که این کلاسها واسه بچه های من هیچ فایده ای ندارن. آخر کار هم مادر سونیا منو توی گروه کلاس تأیید کرد و حسابی توضیح داد که این کلاسهای مجازی اصلا به درد بچهش نخوردن و البته از من تشکر کرد و گفت تقصیری رو متوجه من معلم نمیبینه چون دیده هرچی از دستم بر اومده کردم ولی این کلاسها برای بچهش هیچ فایده ای نداشتن و چی میشد بگم جز تأیید داشت درست میگفت. گفتم میدونم شما حق دارید من هم خیلی گفتم ولی برای تغییر شرایط کاری از دستم برنیومد من فقط یه معلم ساده ام. بنده خدا حق داشت. سونیا باید توی مدرسه باشه نه اینکه بشینه توی خونه و مادرش با گوشی صدای منو واسش بذاره. خب شکر خدا این تموم شد و رفت تا مهر آینده. تا اون زمان هم خدا بزرگه. و من الان وقتی یادم میاد که فردا صبح کلاس بی کلاس حسابی ذوقزده میشم.
فردا جلسه آخر کلاس زبان این ترمه. هی! نمیرم! به خدا در خودم نمیبینم حتی یک لحظه دیگه سر اون کلاس حاضر بشم. بسه ولش کن تمرینهای فردا رو حل نکردم درسش رو هم نخوندم یه جلسه دیگه هم سهمیه غیبت بدون کسر نمره دارم میتونم غیبت کنم پس فردا رو بیخیالش. واقعا کارم درست نیست ولی واقعا نمیتونم نه از نظر روحی نه جسمی واقعا نمیتونم پس بیخیالش.
مادرم رفت به ارتفاعات. قرار بود همراهش برم ولی خاله همراهش رفت پس مادرم تنها نبود در نتیجه من موندم اینجا. توی4دیوار امن و تنهای خودم. آخ جون!
باید واسه امتحان4شنبه درس بخونم. میگم میشه الان نباشه؟ به خدا خستم. از درس و کلاس خستم امروز جمعه هست بذار الان نخونم دیگه!
وای خدایا عجب گرمه این ماشینه هم روشن شده اون بیرون داره شلوغ میکنه در رو باز میذارم گرمه و شلوغه میبندمش هم باز گرمه و خب کمتر شلوغه ولی باز شلوغه و خدایا چه خوبه که اینجا کسی نیست ولی کاش این اطراف یهخورده ساکتتر و این هوا یهخورده سبکتر بود! بیخیال. بد نیست. همه چی عالیه.
اینترنت از دست این اینترنت. گاهی بازتره گاهی شبیه دیشب کلا قفله و من واسه سیستمم فیلتر شکن میخوام اوپن کانکت تنها فیلتر شکن روی سیستمم بود که الان جواب نمیده و کاش سریعتر درستش کنن من لازمش دارم و… یه دونه عادل بهم معرفی کرده ولی از اطراف هشدار گرفتم که ممکنه بد افزار باشه و از هک شدن هیچ خوشم نمیاد. ولی من واقعا لازم دارم که بتونم روی سیستمم یونی گرام رو باز کنم و به سایتهای مجهز به اطلاعات زبانم برم و ترجمه گوگل رو باز کنم و جمینای رو روی سیستمم داشته باشم و خدایا از دست این اینترنت و فیلترینگش به خدا من فقط میخوام به کارم برسم کاش یونی گرام و جمینای و سایتهای زبانم فیلتر نبودن!
آخجون این ماشینه خاموش شد ولی خدایا چقدر اینجا گرمه! یه بسته پاستای نیمه آماده گیر آوردم ولی خیلی قدیمیه میترسم ادویه هاش فاسد شده باشن الان که با خوردن چیز درست درمون هم حالم بد میشه اگر اینو درست کنم یعنی خطرناکه؟ آخه خیلی دلم میخوادش. بیخیال فعلا ولش کن.
میگم آدمها واسه چی اینهمه عجیبن؟ من خودم خیلی پیش اومده که حالم به شدت بد بوده ولی اگر کسی ازم پرسید تو خوبی صاف نگفتم نه اصلا خوب نیستم ولی… یه بنده خدایی رو میشناسم که این اواخر بدجوری به مشکل خورده. مشکلاتش واقعا زیادن ولی این دوران کی مشکل نداره؟ ازش پرسیدم تو رو به راهی؟ صاف گفت نه زیاد اصلا رو به راه نیستم مشکلاتم دارن یکی یکی زیاد میشن و خودم هم مریض شدم و… کاش میتونستم کمکش کنم ولی آخه از دست من چی برمیاد جز حرف زدن و دلداری دادن که اون هم فایده نداره! گفتم ببین این زمان همه گرفتارن ولی اون هی میگفت. بهش گفتم ببین فعلا همگی باید فقط زنده بمونیم گرفتاریها واقعا زیادن. باز هی میگفت و آخرش هم گفت اگر کاری داشتی بهم پیام بده. خندم گرفت گفتم ممنون اگر کاری بود که از دست من واست بر اومد بهم بگو کمک کنم. یادمه توی عمرم فقط به چند نفر معدود از حال و هوای تاریکم میگفتم اون هم به خدا به اصرار خودشون بود. اونها خودشون میگفتن با ما که هستی خودت باش از خودت بگو ما متفاوتیم پیش ما نقاب نزن. معمولا باور نمیکنم ولی… فقط یک بار واقعا باورم شد و… ای کاش نمیشد! ای کاش هرگز باورم نمیشد! نباید گاردم رو باز میکردم نباید! اون زمان و اون نفر رفتن و تموم شدن ولی من هر لحظه که بهش فکر میکنم یه جور حس کثیف باخت و… خدایا! به خاطر حضورهای ارزشمندت هرچی شکرت کنم تموم نمیشه. بیا اینجا هم مواظبم شو. یه کاری کن فراموش کنم. این یکی از مزخرفترین خطاهای تمام عمرم بود. من نباید باورم میشد نباید. خدایا کمک کن از این حس کثیف خلاص بشم خیلی بد اذیتم میکنه خیلی بد!
یه چیزی! هفته ی آینده این لحظه من امتحانم رو دادم و در هر حال ترم تموم شده. یعنی میشه در رفته باشم؟ و خدایا آخجون خلاص میشم! خب بعدش چی؟ قطعا مادرم میگه بریم به ارتفاعات. بیخیال ارتفاعات هم با تاب و ایوون و نسیمش و حال و هواش بد نیست من که دیگه اینجا کلاس ندارم چه فرقی میکنه کجا باشم؟ جز اینکه بیشتر دلم میخواد همینجا توی همین فضای امن بمونم. و واقعا دیگه سر درس و کتاب نمیرم؟ نمیدونم واقعا نمیدونم ولی مطمئنم دسته کم تا2ماهی حسش رو نخواهم داشت. اما بعدش باید چیکار کنم؟ خوشم نمیاد تمام تابستون رو بشینم به باختهام متمرکز بشم و ناله کنم که خدایا از سرم پاکشون کن! باید یه طوری حالش رو ببرم. ولی چه جوری؟ من نه اهل بیرونم نه اهل تفریحات معمول که زمانی عاشقشون بودم. هی! یه راهی واسه بردن حالش پیدا میکنم. حتما هست من پیداش میکنم.
به جان خودم من روی سیستمم اینترنت بازتری میخوام اوپن کانکت وصل نمیشه؟ پیام به آقای پناهی بفرستم؟ نفرستم؟ منتظر بشم؟ من اوپن کانکت میخوام. این چیزه که عادل بهم معرفی کرده رو نصبش کنم؟ بد افزار نیست؟ هک نمیشم؟ نمیشم میشم؟ وووییی خدا!
یه موزیک شنیده بودم رفتم دانلودش کنم دیدم موزیک نیست مداحیه. از مداحی بدم نمیاد ولی این خیلی کوتاه بود اونی هم که تصور میکردم نبود بیخیالش شدم. حیف شد.
مادرم زنگ نزد نگفت که رسیدن. ساعت11بشه خودم زنگ بزنم. وای خدایا این گرما واقعا اذیت میکنه. کولر بزنم؟ آخه پول برقش بالاست. نمیخوام نق بی پولی بزنم ولی داره سخت میشه باید مواظبتر باشم. و اگر سختتر بشه من حسابی به دردسر می افتم. بیخیال مگه خدا تا حالا ولم کرده؟ از چی میترسم؟ وای از این گرما که میتونه بیمارم کنه میترسم هیچ خوشم نمیاد دوباره بی افتم خصوصا که الان هم خیلی سلامت نیستم.
بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم هرچند باز دلم پرحرفی میخواد. ولش کن میخوام برم بازی کنم باقیش باشه واسه بعد. ساعت بذار ببینم10و54دقیقه صبح جمعه. تا بعد.