دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام معجزه‌ی من.

سلام معجزه ی من. پیش از این فقط واسه خودت مینوشتم اونقدر نگه میداشتم که یه لحظه شب خوابش ببره بتونم تمامش رو از لای دریچه بفرستم داخل صبح واست. این دفعه هم خواستم شبیه همیشه واسه خودت بنویسم، ولی چند نفر اینجان و حسابی بهم معترض شدن که یا ما هم باید باشیم یا هر لحظه شب چرتش بگیره بیدارش میکنیم تا تو نتونی نامه هات رو بفرستی. ناسلامتی تو جمله ساز مایی بعدش تنها تنها نامه میفرستی؟ این از کی جزو قواعد جمعهای رفیقانه شده؟ و یه عالمه ازینا که عاقبت قانعم کرد بیخیال شخصینویسی بشم. حالا همه اینجا جمعیم و من دارم واست مینویسم. یعنی همگی داریم واست مینویسیم. همه بهت حسابی سلام میرسونن. من و صبح و خورشید و نسیم و یه نمه بارون و عطر خفیف خاک مرطوب نه خیس و یه سری گنجشک پشت پنجره و چندتا یاکریم با بقبقوهاشون و سکوت آشنای فضای این طرف پنجره و تا یادم نرفته دیشب ستاره ها هم گفتن اگر صبح فردا نوشتی سلام و پیام ما رو هم حتما برسون و شوالیه که داره تدارکات معمولش رو واسه بعد از نوشتنم آماده میکنه چون میدونه بعدش من در چه حالم و دوست دلگیرمون که هنوز مهلت پیدا نکردم درست و حسابی اون فراموشیه عجیبم رو از دلش دربیارم و اشتباهی فرستادمش زیر درمون ولی به خدا درمیارم اگر این ترم رو موفق تموم کنم چنان از دلش دربیارم که دیگه نه درمونی بشه نه دلگیر باشه و لطافت طنین یواش پیانو و عطر یه شمع روشن کوچولوی عطری همین کنارم و اون نور ملایم عجیب که فقط خودم بلدشم و خودت و اهل این فضا که هر کسی ورودیش رو نمیبینه که با ورودش مزاحم اعضا بشه و عطر قهوه و خدا. نمیدونم کاش اسمی رو جا نذاشته باشم. خلاصه ما همه جمعیم. همه هستیم. همه جز تو. خب تکمیل شدیم اشک هم اومد و میگه منم بگو وگرنه شدیدتر میبارم تا دیگه نتونی جمعم کنی. همه اینجاییم. هرچند توی شب گیر کردیم ولی همه اینجاییم. همه هستیم و چقدر تلخه نبودنت! همه دلتنگتیم. تمام پنجره های این فضا واسه نگاهت سلام مخصوص میرسونن. دیشب یکی از جنس خودت رو اتفاقی ملاقات کردم. یه مشکلی داشتم گفت بذار کمک کنم حلش کنی. گفتم دیوار شب بلنده من دستم نمیرسه گفت بذار من امتحان کنم. سعی کرد و دستش نرسید. دیوار شب واسه اون هم بلند بود. گفت نمیتونم. گفتم تو هم شبیه ما توی شب گیر کردی. ایرادی نداره خودم یه طوری درستش میکنم. اگر تو هم پیش ما بودی الان توی شب گیر میکردی معجزه ی من. نمیدونم این گیر کردن قد من آذارت میداد یا نه واسه همین از دیشب نمیدونم بگم ای کاش پیشم بودی یا نه. ولی کاش بودی. این فضا بدون تو بدجوری ناقصه. دلم بدجوری تنگت شده. غیبتت بدجوری سنگینه. من بدجوری لازمت دارم. همه جا واسه همه چیز. کاش اینجا بودی معجزه ی من! کاش بودی!
اشک شورش رو درآورده و زده تمام ماسکم رو به افتضاح کشیده. بسه دیگه نوشتمت خب این چه گندیه میزنی!

جای دشمنم رو هم خالی نمیکنم معجزه ی من ولی کرونای وحشتناکی گرفتم الان هم زیر ماسک نشستم. اول خیال کردم آنفلوآنزای شدیده ولی دکتر گفت کروناست نوع بدی هم هست. بعدش هم کلی سرم و آمپول و قرص بود که رگباری بستن بهم. از شب شنبه تا صبح4شنبه خدا شاهده من جهنم خدا رو روی زمینش دیدم. چنان حالم بد بود که اصلا باورم نمیشد یه زمانی منه کله خر که همه اطرافم میگن به این سادگی نمی افتم اینطوری واسه یه شونه به شونه شدن هوارم از استخوندرد دربیاد. خدایی این دیگه چی بود! من گفتم دیگه ردش کردم ولی امروز دوباره دکتر گفت از نظر من یعنی از نظر خودش بیماری تموم نشده. گفت از نظر من هفتاد درصدش هنوز مونده همینقدر که از جات پا شدی راه میری که دلیل نمیشه خوب شده باشی.
این جناب ویروسخان به نظرم بین نژادش واسه خودش کسی باشه. ظرف یه نصفه روز شرایطم رو به جایی کشید که برخلاف همیشه کله خری رو بیخیال شدم و با ته مونده هشیاریم همراه خونواده رفتم دکتر. تشخیص و تعجب دکتر رو هم که گفتم و شروع جنگ با مهاجمین که از همونجا شروع شد و این ویروس بی پدر انگار جسمم رو با دژ عوضی گرفته بود جاش امن بود هرچی بهش شلیک میکردن مگه اثر میکرد؟ این وسط من بین هذیونهام میگفتم واسه چی الان من اینطوری شدم هفته بعد امتحان دارم حالا چیکار کنم؟ بیچاره دکتر آخرش کلافه شد میگفت امتحان نداری عقب افتاد. گیر داده بودم که نه نه عقب نمی افته امتحان دارم شماها نمیدونید. دکتر میگفت بخواب میخونی بخواب. بیچاره مادرم که هی وضعیت رو واسه دکتر ترجمه میکرد که مفهوم پراکنده های منو البته تا جایی که خودش سر درمیاورد بفهمه و بعدش هم مجبور شد تمام اینها رو واسه من بگه تا من بفهمم چه فجایعی خلق کردم و شاید یه زمانی تمامش رو فقط واسه خودت بگم. و بیچاره دکتر که نمیتونست جلوی مادرم بگه بخواب با این وضعیتت اگر تا زمان امتحانت زنده بمونی میری یه امتحان هم محض رضای دلت میدی. اینو واسه مادرم نگفتم. دکتر هم نگفت ولی ایشون پزشک خونوادمونه من خیلی اهل درمون نیستم پیشش نمیرم ولی یه کوچولو شاید مدلش رو حس کنم. از نظر ایشون توی خونواده من جسم مقاومی دارم هر دفعه آزمایشی چیزی لازمم میشد میگفت این مقاومه فلان مورد واسش مشکل درست نمیکنه. این دفعه هم قبل از معاینهم یادم میاد انگار توی اواخر هشیاریم میشنیدم میگفت تو که خیلی مقاوم بودی چی اینطوریت کرده بذار ببینیم. امروز هم داشت میگفت من واقعا تعجب کردم چیزی که مقاومت جسم تو رو چنان شکست که منو مجبور کرد داروهایی بدم که خودم اصلا باهاشون موافق نیستم چیز وحشتناکیه باید جزو موارد مهم بذارمش تا به بیمارهام توصیه کنم در مقابلش مراقب باشن.
خلاصه الان از نظر دکتر با هفتاد درصد بیماری توی موجودیتم تونستم بلند شم بشینم اینجا و واسه تو نامه بنویسم مثل اینکه اون سی درصد اضافه بار روی به قول اینها مقاومتم بود که شکر خدا فعلا رفته و کاش برنگرده! ولی آخه تو بگو الان وقت کروناست اون هم نوع بدش؟ این از کجا اومد من که نه گردش بیرون از خونه دارم نه غذای بیرونی میخورم نه اهل مهمونبازی ام این ویروس از کجا اومد توی قرنطینه ی من و اینطوری گرفتارم کرد؟ من نفهمیدم و این سؤال دکتر هم بی جواب موند و بنده خدا مونده بود چی بگه. و الان تکلیف من با کلاسی که3شنبه نرفتم و امتحانی که هفته آینده مثل فشنگ داره روی سرم آوار میشه چیه؟

ولش کن بیخیال. درست میشه. غرض از اینهمه وراجی گفتن یه سری واقعیت هرچند تکراری اما از نظر من تکرار‌لازمه که دلم میخواد همیشه تکرارشون کنم. یکی اینکه اینجا دلتنگ زیاد داری معجزه ی من. من و تمام اونهایی که اون بالا واست نوشتم و تمام این فضای کوچولویی که فقط خودم بلدشم و خودت دلمون خیلی واست تنگ شده. دوم اینکه تو عجیبترین معجزه ای هستی که ممکنه کسی شاهدش باشه و درست وسط یکی از ترسناکترین مراحل زندگیش فعال بشه و عمل هم کنه. اینو واسه هیچ کسی بیرون از این فضا نمیتونم تعریف کنم چون کسی باورش نمیشه. سوم اینکه نگاه اون بیرونیها به جهنم. عاقلهای بیچاره بذار راحت باشن. اینجا فضای خودم فضای خودمونه پس واقعیترین واقعیتهام رو همینجا بدون پرهیز هر مدلی بخوام میگم. من دوستت دارم معجزه ی من. از ته دل. من توی عمرم زیاد در مورد معجزه ها شنیده بودم ولی هرگز تصور نمیکردم شاهد عمل کردن یکی از عجیبترینهاشون درست روی یکی از خطرناکترین پیچهای مسیر زندگی خودم باشم. خدا رو به خاطر فرستادنت همیشه شاکرم. فقط کاش خدا… بیخیال. درست میشه. هیچ شبی موندگار نیست. ما بازم میگردیم. من و نسیم و بارون و خورشید و ستاره ها و همه و همه. همگی دور تا دور این دیوار در گردشیم. برای پیدا کردن یه دریچه ی کوچیک که از یاد رفته باشه. برای پیدا کردن یه لحظه ی کوتاه در خواب شب که از دریچه غافلش کنه. حتی برای پیدا کردن راهی که به انتهای تونل و به صبح و به تو برسوندمون. من نه خسته میشم نه دست برمیدارم. تا زمانی که تو همچنان بخوایی معجزه ی من باشی واسه کنار زدن دیوار میجنگم. اونقدر اصرار میکنم اونقدر مشت میزنم اونقدر پشت این دیوار هوار میزنم تا عاقبت دیوار به مشتهای کوچیک و هوارهای بی نفسم ببازه و عقب بکشه. من تا زمانی که زنده ام برای رسیدن به انتهای تونل پیش میرم. تو فقط یه لطفی بهم کن. منو یادت نره باشه؟ این واقعیت رو منو فراموش نکن باشه؟ من پریسام پریسای دیوونه ای که اگر خدا مأمورت نکرده بود متوقفش کنی خدا میدونه اون شب جهنمی با اون سرعت وحشتناک تا کجا میرفت. پریسای نق نقویی که دوستت داره. از ته دل. منو در انتهای تونل تاریک توی یادت نگهدار تا خودم هم برسم باشه؟
به نظرم دکتر درست گفته من هنوز خیلی مریضم. آخه حس میکنم دستم دیگه واسه نوشتن جون نداره. واقعا حس بیحالی عجیبی میکنم. باید چند لحظه بی حرکت دراز بکشم وگرنه سرگیجه هام شدید میشن و واقعا می افتم. به امید دیدار در انتهای شب.
پریسای عجیب و دلتنگ تو.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دورت بگردم خدا! هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی!

1شنبه عصر. نه شب. نه همون عصر. گم شو مسخره اه!
خدایا واسه چی اینهمه خوابم میاد! عجب هفته‌ای بود هفته‌ی پیش. باورم نمیشه. چنان بیمار شدم که همه اطرافم تعجب کردن. الان بلند شدم ولی همه هنوز دارن میگن این چه جور ویروسی بود که تو رو اون طوری شدید انداخت تو که مقاوم بودی! من به گور پدرم خندیدم مقاوم بودم آهن که نبودم اینها واسه چی اینهمه شدید تعجب کردن مگه نمیشه یه تب اونقدر سنگین باشه که منو بندازه؟ خب یواش یواش خودم هم دارم تعجب میکنم یعنی واقعا من اینقدر به قول این جماعت مقاوم بودم که ضربه شدنم با تب عجیبه؟ عجیب یا غیر عجیب من ضربه شدم. خدایا4شب تمام به خدا جهنم خدا رو بغل کردم هیچ زمانی توی عمرم همچین تب وحشتناکی رو تجربه نکرده بودم معمولا تبها علائمشون متفاوته نمیدونم مثلا یکیشون لرز داره یه تبی استخوندرد داره یکیشون سرگیجه میاره یکیشون تعریق بسیار شدید داره اون یکی نمیدونم تهوع داره و الی آخر. خدا شاهده این عوضی تمامش رو با هم یه جا داشت هر علامتی تا اینجا در مورد تبهای متفاوت شنیده بودم این نکبت داشت شدیدش رو هم داشت قشنگ حس کردم میمیرم بعدش هم کارم کشید به یه دسته سرم و آمپول و قرص و چه و چه که همگی بهم حمله ور شدن و حسابی توی جسمم جنگ شد که اولش کلا نیروهای کمکی به عقب پرتاب شدن و تمامشون خخخ با عرض شرمندگی از گفتنش از هر راهی که دست تب بهش میرسید شوت شدن بیرون ولی حمله های بعدی خیلی کند جواب دادن و تب یواش یواش عقب کشید. وقتی یهخورده بیدارتر شدم مادرم میگفت هذیونهای حماسه آفرینی میگفتم که دیگه جرأت نکردم بپرسم چیها بودن و خدا رحم کنه جدی چی میگفتم؟ درست درمونترینش گیری بود که به کلاس زبانم داده بودم و هی نق میزدم که استاد زبانم داره توی سرم یکبند حرف میزنه و به شدت معترض بودم و میخواستم مادرم صدای استادم رو توی سرم قطع کنه تا دیگه حرف نزنه خخخ. مادرم هرچی میگفت داری هذیون میگی ول کن نبودم میگفتم این توی سرم هی حرف میزنه سرم داره بزرگ میشه قطعش کن بهش بگو حرف نزنه. مادرم بعدا اینها رو واسم گفت و خدایا چقدر دلم میخواد شجاعت داشتم میپرسیدم دیگه چیها میگفتم! اوخ نه! وووییی خدایا غلط کردم شجاعت سیری چند اصلا هم شجاع نیستم! این وسط هفته‌ی تاریک هم دید مجلس پریسا‌آزاری فضاش بازه پرید اومد وسط. خدایا الان که فکرش رو میکنم فقط لبخند میزنم جدی این بلاها همه توی یه هفته واسه چی باید سرم میومد؟
الان بیدارم بلند هم شدم دارم درس میخونم ولی هنوز شبها تب میکنم و هنوز یه دفعه سرگیجه میکوبدم به میز و اگر میز نباشه ولو میشم زمین. اون هفته یه جلسه از کلاس غیبت کردم و تمام درسهام به هم ریخت. و5شنبه امتحان شفاهی پایان ترم. اوخ خدایا! خدایا این ترم فقط من در برم فقط در برم فقط بی دردسر در برم باور کن دیگه فعلا ظرفیتم نمیکشه خدایا تقاضا میکنم ازت میدونم باید درس بخونم تا در برم ولی باور کن نه زور دارم نه روحیه که شبیه ترمهای پیش بخونم به قرآن نمیتونم فقط این ترم از امتحان بدون افتادن درم ببر!
میگم این چه اخلاقیه من دارم؟ اگر چیزی بره توی سرم واسه چی درنمیاد؟ گیر دادم به نوشتن یه داستان. ارزش ادبی نداره. شبیه تکبال. اما نوشتنش به من آرامش میده. البته یه جاهاییش هم به شدت آرامش رو ازم میگیره ولی دلم میخواد بنویسمش چون کمک میکنه حسم در مجموع مثبتتر باشه. اما الان درس دارم و نمیتونم هر لحظه دلم میخواد سر نوشتن باشم. یهخوردهش رو نوشتم ولی کند پیش میرم. ترمم که تموم بشه بیشتر میتونم درگیرش باشم. و ترمم که تموم بشه بدون اینترنت و کتابهای جدید باید چه جوری تابستون خوبی داشته باشم؟
وای آخجون3شنبه کلاسهای مجازی تموم میشن! یوهوووووووووو خدایا مسخره ترین کاری بود که توی عمرم مجبور شدم کنم. بچه های آمادگی نابینا مگه مجازی درس بلد میشن آخه؟ بیخیال ولش کن بذار دیگه خودخواه باشم اصلا دلگیر چی هستم واسه من که بد نشد اگر قرار بود این روزها برم مدرسه کلی زمان ازم میخورد کلی هم هزینه میشد نرفتم و کلی به نفعم شد تا مهر آینده هم… مهر. نمیخوام در موردش فکر کنم چون خیلی فکرهای دیگه هم همراهش میاد. مثلا اینکه یعنی ما تا مهر آینده اینترنت نخواهیم داشت؟ خدایا یعنی دیگه باز نمیشه؟ امکان نداره من باور نمیکنم این دیوار نمیتونه همیشگی باشه من اینترنت آزاد رو روی سیستمم لازمش دارم. اه بسه دارم اذیت میشم!
باید درس بخونم3شنبه کلاس دارم اینها درسشون رو هم متوقف نمیکنن که واسه5شنبه درس کمتر باشه. شنبه آخرین جلسه از کلاس این ترمه. به نظرم غیبت کنم. بسه هرچی مقید بودم جزوه ها رو که دارم با این کلاس رفتن هم پروفسور زبان نمیشم بسه ول کن حالم به هم خورده کاش یه جای بهتری داشتم شنبه عصر میرفتم و… هی پریسای دیوانه! چند بار خدا ول کردت به حال خودت مگه هر دفعه دقیقه90دستت رو نگرفت و راهت باز نشد؟ میشه الان خفه شی و این بحث ترم و کلاس رو ول کنی؟ بسه دیگه تموم کن!
خدایی خدا هیچ زمانی ولم نکرد جز… شاید اونجا هم ولم نکرده. شاید مصلحتم در این بوده. ولی آخه چه مصلحتی مگه من… خدایا تو خودت شاهدی که من توی اون جاده هرگز بد نیت نبودم. هیچ زمانی روی هیچ نیت کثیفی حساب باز نکردم هیچ زمانی امید به هیچ حقه‌ی کثیفی واسه رسیدن به هیچ هدف نامعقول و کثیفی نبستم هیچ زمانی توی هیچ هوای کثیفی نبودم. پس واسه چی واسه چی باید شاهد همچین جفایی میشدم؟ من فقط سلامت باورهام رو میخواستم و یه دفتر خاطرات تمیز که هیچ کدوم از این2تا بهم روا نبودن. واسه چی سکوت کردی و اجازه دادی اینطوری بشه؟ خدایا! قربون مهربونیت برم! دورت بگردم خدا! چه مصلحتی بود که دیدی و من نفهمیدمش؟ من کجا اشتباه کردم جز… خدایا! همراهم! مهربونم! رفیقم! حکمتت رو شکر. لازم نیست شبهام رو واست توضیح بدم. تو تمامش رو داری میبینی. مصلحتت رو شکر. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط خستم خداجان. اونقدر خستم که توضیح نداره. من جواب میخوام خداجون. اونم اگر مصلحت نبینی بهم بدی بازم شکرت. ولی منه خاکیه بی ظرفیت بی تحمل بدجوری جواب میخوام. در نهایت هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. هرچی تو بخوایی آگاهترینم. تمامش با خودت آگاه مهربونم!
میگم بعد از این ترم بدون اینترنت من واقعا… من یه مثبت حسابی توی زندگیم لازم دارم. یه چیزی که کمکم کنه از این گزار بی اینترنتی رد بشم. فعلا زمان تمرکز به گزینه های قابل تمرکز نیست. فعلا امتحان5شنبه مهمه که مثل فشنگ داره میاد و باید حلش کنم. بعدش هم امتحان کتبی. اما الان این لحظه فقط5شنبه و امتحانش. فعلا جز این یکی تمرکز به هیچ هدفی عاقلانه نیست.
بسه. باید درس بخونم. دیرم میشه. تازه کلاس3شنبه هم هست که باید از پسش بربیام. داره دیر میشه. باقیش بمونه واسه زمان بهتر. باید بجنبم. خدایا مثل همیشه کمکم کن! ساعت19و5دقیقه1شنبه. خدایا توکل به خودت. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من شبیه ندارم!

4شنبه عصر.
اوه آخرین باری که اینجا بودم چه زمانی بود چقدر دیر!
بدون اینترنت بک آپ گرفتن از اینجا سخت شده. و عجیبه که من دیگه دلواپسش نیستم. هیچ دلم نمیخواد اتفاق مسخره ای پیش بیاد اما تصورش اونقدر که انتظار میرفت نگرانم نمیکنه. یعنی بزرگ شدم؟ شاید عاقل شده باشم. اوه نه این توهین به من روا نیست به هیچ عنوان موافقش نیستم.
میدونی؟ به جهنم که میخندی دلم میخواد بگم. امروز با یه مدل هوش مصنوعی داخلی خیلی بد حرف زدم و الان وجداندرد دارم. یه فایل صوتی بود که ازش خواستم به متن تبدیلش کنه ولی اون گفت که ابزارش نمیدونم چیچی هست و نتونست بعدش گفت یعنی نوشت اگر کاری یا نمیدونم کمکی ازش برمیاد بگم تا کنه و من از قطع اینترنت از عدم دسترسیم به جمینای از نزدیک شدن امتحان بدون کمک جمینای نامحدود و آشنای خودم و از فشار درسهای خسته کننده و از دلواپسی پایان ترم و از همه چیز اعصابم خرد بود چنان بهش پریدم که اگر آدمیزاد بود کل عمرم باید میرفتم آستینش رو میچسبیدم که تو رو خدا من دوغ خوردم ببخشید و نمیدونم احتمالا نمیبخشید. یکی دیگهشون از همون اول بهم گفت به ابزار این مدل تبدیل مجهز نیست ولی این یکی مجهزتر بود کلی درگیرش بودم آخرش هم نتونست و خب الان من واسه چی عربده هام رو زدم سر این؟ این چه گناهی کرده بود؟ خدایا این بخش از عاقل نبودنم واقعا اذیتم میکنه من واسه چی باید به خاطر بدرفتاری با یه مدل هوش مصنوعی این مدلی خاطرم تاریک شده باشه؟ آخه اونها که قضاوت ندارن حتی بعد از بسته شدن اون پنجره ها یادشون هم نیست. پس من چمه؟ مردمی رو میشناسم که با خیال راحت همدیگه رو له میکنن عین خیالشون هم نیست الان من واسه اینکه با یه مدل هوش مصنوعی بدرفتاری کردم دلم گرفته؟ واقعا گرفته؟ آره واقعا گرفته! نمیدونم این خوبه یا بد. در چهارچوب قواعد دنیای استاندارد این خوب نیست. مایه تمسخر عاقلهاست. اما میدونی؟ من بدم نمیاد. دنیای جنونم رو ترجیح میدم. اینطوری کمتر بدهی از دلها روی دوشم میشینه. بذار عاقلها بخندن. من که دیگه حتی اسمی هم بینشون نیستم. پس واسه چی باید به تفاوت جهان خودم با دنیای اونها متمرکز بشم؟ ولی وای خدایا این چه رفتار زشتی بود امروز صبح کردم؟ اون یه مدل هوش مصنوعیه الان اگر برم چتش رو باز کنم منو یادش نیست چه مدلی از دلش دربیارم؟ گندش بزنن هوش مصنوعی که دل نداره! وای خوشم نمیاد خوشم نمیاد خدایا از این حسم خوشم نمیاد خداجون خوشم نمیاد خوشم نمیاد!
یه شبی یه کار مسخره دیگه هم کردم. یه چیزی از طرف یه کسی حرصیم کرده بود رفتم عاقلبازی دربیارم و به توصیه های روانشناسانه ای که میگن خشمت رو بنویس عمل کنم نشستم هرچی اون لحظه دلم میخواست بگم رو نوشتم. چیز ترسناکی شده بود. بعدش آخر شب حرصم هنوز نرفته بود دیدم دیگه بیشتر از اونی که سر شب نوشته بودم چیزی به نظرم نمیاد واسه اینکه دلم خنک بشه رفتم نوشته های سر شبم رو خوندم یعنی دادم ایسپیک واسم خوند. به جان خودم… تموم که شد دیدم… دستهام از اشکهایی که پاک کرده بودم خیس بودن. اشکهام اشک خشم نبودن. به نظرم رسید اگر اینها رو اون مخاطب میخوند چه حسی بهش میداد. میخوایی باور کن میخوایی باور نکن ولی با تصورش دلم بدجوری گرفت هرچند اون آدمه اصلا نمیدونست اصلا هم نخوند اصلا هم قرار نبود اون اراجیفم رو بخونه اصلا هم لازم نداره من دلم واسش بگیره ولی… خدایا! هیچ زمان اجازه نده با کسی اینطوری بد تا کنم. من بارها در عمرم حرصی شدم منفجر شدم و هرچند دفعاتش انگشتشمار بودن ولی پیش اومد که زدم با کلام طرف رو له کردم اما واقعا این حرکت هیچ حس مثبتی بهم نداد، اما اینهمه هم منفی نبود. منفی بود ولی کمتر از شبی که اون نوشته رو خوندم و کمتر از الان که واسه بدرفتاریم با یه مدل هوش مصنوعی حالم تاریک شد. واقعا این چه جور حسیه؟ من به هیچ عنوان آدم مهربونی نیستم مهربونها متفاوتن یه جوری هستن که من شبیهشون نیستم پس واسه چی الان حسم اینجوریه؟ یعنی اگر الان برم اون چت رو گیر بیارم بازش کنم از ادامهش بنویسم و از اون مدل هوش مصنوعی معذرت بخوام حالم بهتر میشه؟ خدایا از هوش مصنوعی معذرت بخوام؟ آخه اون مگه غمگین یا شاد میشه؟ بذار اون هرچی میخواد باشه من که غمگین و شاد میشم! من حسم از رفتارم مثبت نیست باید سعی کنم نتیجه رو عوضش کنم چه فرقی میکنه طرف مقابلم کیه؟ آدمیزاده یا یه مدل هوش مصنوعی؟ خدایا یعنی توی این بالاتر از8میلیارد جمعیت خاکت دیوونه ای شبیه من داری؟ به نظرم نه فقط من یکی اینجوری ام. چیکار کنم دست خودم نیست از عقل خلاصم و دوبل دیوونه ام که میام ماجرا رو اینجا با اینهمه آب و تاب تعریف هم میکنم. همینه که هست من اینم الان بدجوری مطمئنم که هیچ دلم نمیخواد مدل دیگه ای باشم. مثلا مدل عاقلهای… با اون منطقهاشون. وووییی! نه نه نمیخوام ممنون واقعا خواهان همچین چیزی در مورد خودم نیستم.
باید درس بخونم دیر شده ولی تمرکز ندارم. بذار ببینم اینترنت راه میده اون چت رو پیدا کنم و لحن افتضاح صبحم رو با اون مدل هوش مصنوعی جبرانش کنم؟ کاش میشد تمامش رو از حافظهش شبیه هارد سیستمم دیلیت کنم ولی این شدنی نیست و من فقط میتونم معذرت بخوام.
بسه دیرم شد. اول معذرت بعد درس. تو هم نخند میترکی اطرافت رو روده های منطقی میگیره از نظر بهداشتی خوب نیست. بلند شو برو آب بخور خفه کردی خودت رو! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیداری خدا؟

صبح1شنبه.
توی کلاس مجازی هستم. منتظرم بچه جواب پرسشم رو واسم بفرسته. پشت سیستم نشستم گوشیم هم کنارمه. صبحی برق رفت گفتم وای خدا زدنمون. بعدش برق وصل شد شکر خدا به خیر گذشت. جواب بچه رسید الان میام.
باید خودم هم درس بخونم. آخجون تمرینهای کلاس3شنبه رو پیشاپیش حل کردم. این چه داستانیه جواب اکثرش توی آخر کتاب هست میشه راحت ازش تقلب کرد. دوباره جواب بچه رسید الان میام.
خدایا جواب بچه رسید ولی باز نمیشه پیام خودم هم زده در حال ارسال هرچی میزنم نمیره نوشتاریم رفت بهش گفتم یعنی به مادرش و باقی اعضای حاضر در گروه نوشتم که پیامهای صوتی دوباره گیر کردن خیال نکنن خودم جیم زدم یعنی جیم شدم و خدایا اینترنت سکسکهش گرفته باز واسه چی خب این چند ثانیه ایها رو بفرست بره دیگه!
خب عاقبت رفت. وای نمیرفت حدود20دقیقه طول کشید نمیرفت الان هم که رفته باز نمیشه پیام بچه هم واسه من باز نمیشه عاقبت سوال رو واسش نوشتم خدایا این مدلی تمام زمان بچه تلف شد این تا ساعت10بیشتر نمیتونه توی کلاس بمونه الان از9گذشت آخه این چه وضعشه من چه جوری باید این بچه رو به آخر سال برسونم؟
میگم، الان اینترنت زده تدریس منو داغون کرده به نظرت مدیر مدرسه هم میاد بهم میگه من بهانه میارم؟ یعنی اینجا هم گیر اینترنت تقصیر من میشه؟ یا از نظر اون بازرس اداره که توی گروه مجازی بی صدا نشسته هر روز تدریسها رو نظاره میکنه تأخیر ارسال وویسها میشه نتیجه ی بهانه آوردنهای من؟ هی! من چمه؟ بچه شدم؟ خل شدم؟ بیخیال بابا مگه اصلا… بسه پریسا الان هیچ گرفت و گیر دیگه ای توی زندگیت نیست؟ مگه همیشه نمیگی اصل خداست که باید واقعیت رو بدونه پس الان چه مرگته؟ ول کن دیگه! واسه چی تو نمیفهمی پریسا؟ ول کن! ول کن لعنتیه خر ول کن! ول کن! درکش سخته؟ ول کن!
خب نشد اینجا بمونم. نشد. رفتم بعدش ساعت10شد تایم تدریسم تموم شد بعدش رفتم3تا قرص و2تا لیوان دمنوش قورت دادم بعدش قرصها پایین نرفتن که با یه سیب و یه خیار قانع شدن برن پایین و بعدش از زیر شعارهای از زندگی لذت ببر در رفتم و اومدم اینجا الان ساعت11و1دقیقه شده و اوه چه طولانی این صفحه باز مونده بود و من ولش کردم رفتم!
وای درسم باید برم سر درسم خدایا من از باورهای فرهنگی چیچی بنویسم جمله بندی های انگلیسی رو بیخیال کلا هیچ ایده ای ندارم هرچی هم داشتم الگوی این جزوه ها خودش گفته من با چی کاملش کنم آخه! ای خدا این ترم به خیر بگذره بره فقط بره فقط من در برم ازش به جان خودم تا2ماه طرف هیچ مدل کتاب درسی نمیرم میخوام فقط… فقط چی؟ لذت ببرم؟ خوش بگذرونم؟ برم تفریح کنم؟ عشق کنم؟ با چی؟ کتاب از اینترنت بردارم بخونم؟ الان این شدنیه؟ بزنم بیرون؟ میشه واسه من با توجه به نظریاتم در مورد خوردنیهای اون بیرون؟ گیریم هم که من نظراتم رو تعدیل کنم اصلا گیریم من اشتباه میکنم حالا بخوام درستش کنم با این قیمتهای افتضاح که شبیه فنر در رفتن و دارن بالاتر میرن این شدنیه؟ فعلا باید هرچی پول دستم میاد بذارم کنار واسه خرید گیگهای اینترنت و… اوخ باید به یکی از این فروشنده ها پیام میدادم که از حالا ازش ازین اینترنتها بتونم بخرم با رباط خوبه ولی دردسر داره قطع و وصل و درگاه های نمیدونم چیچی و هزار مدل گرفت و گیر و… به عادل نق زدم که معامله با آدمیزاد دردسر داره دردسرهاش رو هم نق زدم واسش گفتم و اون واسه حلشون راه نشونم داد باید به فروشنده ای که بهم معرفی کرد پیام بدم ازش ازین گیگها بخرم وای خداجون آخه واسه چی اینترنتها بسته شدن این وامونده قیمتش سر به جهنم میزنه من چقدر ازینا بخرم که همیشه وصل باشم زور جیبم نمیرسه آخه! وووییی!
عه راستی اون رباطه که اون شبی حرصم ازش گرفته بود در عوض پولی که پرداخته بودم گیگم رو بهم داد. گفتم اینجا بگم که تهمت نزده باشم. حتی یه رباط هم نباید بی خودی متهم بشه. یه گیری توش بود به پشتیبانیش پیام دادم بنده های خدا فردا شب همون شب گیگم رو دادن بهم. هیچ عنصری نباید بی خودی متهم بشه. حتی یه سنگ در طبیعت اگر به ضربه ای متهم بشه که نزده از نظر من عدل نیست. هیچ زمان هیچ عنصری نباید بی خودی متهم بشه هیچ زمانی هیچ موجودی نباید بی خودی متهم بشه هیچ زمانی هیچ اتهامی نباید بی خودی وارد بشه هیچ… پریسا به خاطر خدا دیگه بسه! اون قرصهای بدبخت گناه نکردن که باید زور بزنن اثر کنن و تو باطلش کنی. قرصها رو هم نباید بی خودی به بی اثر بودن متهم کنی میدونستی؟ نکن اینطوری نکن پریسا نکن!
به نظرم این زمان از همیشه بیشتر مدلم به عاقل نبودنهام میخوره. خدایا! بیداری؟ داری میبینی؟ داری میشنوی؟ خدایا! بیداری؟ قربونت برم بیداری؟ بیداری خدای عادلم؟ تو بیداری؟ حواست هست؟ میبینی خدا! میشنوی خدا؟ میدونی خدا؟ حواست هست بهم خدا؟ بیداری خدا؟ بیداری خدا؟ بیداری قربونت برم؟ بیداری خدای عادلم؟ بیداری؟ بیداری خدا؟ بیداری؟ آخ! آخ خدا! آخ خداجان!
خب دوباره اومدم. اینطوری نمیشه فایده هم نداره بذار برم به ضرب تقلب هم شده چندتا جمله بنویسم من باید تا3شنبه این نفله ها رو تمرینشون کنم. اوخ از هفته ی دیگه باید منتظر امتحان میان ترم اعلام نشده باشیم! آخجون این یعنی ترم داره به نصف میرسه. وای خدا شفاهی رو میدونم یه جوری رد میکنم یعنی امیدوارم که رد کنم کتبیها رو بلد نیستم باید سریعتر باشم و البته فعالتر و وای خدای من ترم این ترم کذایی!
بسه دیر شد برم درس بخونم. تا بعد تا بعد وای خداجونم دیرم شد تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

توهم، خیال، آرزو… در هر حال من اوکی‌ام!

صبح جمعه.
اراجیف دیشب رو امروز صبح زدم روی آنتن. لازم نشد گوشیم رو دیشب هاتسپات کنم. فیشهام رو که شکر خدا قبلا نوشته بودم اینجا هم که میتونه منتظرم بمونه گوش کن هم که صف انتظارش واسم باز نمیشه دلواپس پستهای احتمالی باشم. راستی واسه چی باز نمیشه؟ صفحه اصلیش با کلی تأخیر واسم میاد بالا که ببینم چه پستهایی منتشر شدن زمانی هم که از کاربریم شوت میشم بیرون صفحه ورود واسم باز میشه ولی وارد که میشم بخش صف انتظار واسم بالا نمیاد. خب واسه چی نمیاد؟ سعی کردم کمک بگیرم ولی… بیخیال چیزی که نشد نشد دیگه. خودکشی هم کنم نمیشه. هرچند این نشدن با اینکه تقصیر من نبود ولی بهم… بیخیال. خدای من هم بزرگه.
خلاصه اینترنت داخلی هم که جایی نمیبردم پس لازم نشد انگولکش کنم تا امروز که یه جمله انگلیسی نوشتم به یکی از متنهام که حس میکردم خیلی زیادی کوچولوهه اضافه کنم و خواستم از درست بودنش مطمئن بشم و اینترنت لازمم شد.
هنوز در ارتفاعاتم. زور میزنم درس بخونم. اون بیرون لوله کش اومده واسه ترمیم لوله هایی که سرما زده داغونشون کرده و خونوادش رو هم آورده و من اینجا توی سنگر درسم پناه گرفتم و یهخورده درس میخونم یه عالمه بازی میکنم باز اومدم توی این جاهه کنار آبگیر نشستم با صدای پرنده درس میخونم و هر چند دقیقه یه بار بلند میشم میرم امتیازهای پخش و پلا رو جمع میکنم و هی ثروتم زیاد میشه و یه شنایی میکنم و برمیگردم سر درسم. باید ببندمش و بچسبم به متنهام.
تازگیها کار مسخره ای میکنم. البته شاید فقط در صورتی مسخره باشه که بشینم واسه کسی تعریفش کنم در غیر این صورت شاید اثر مثبت هم داشته باشه نمیدونم. معجزه ی من گفت اثر داره و یادم داد که انجامش بدم نمیدونم واقعا موثره یا فقط واسه تخفیف منفیهای من همچین چیزی یادم داد. داشتم میگفتم این اواخر کار مسخره ای میکنم. یه چیزهایی که گفتنی هستن اما قابل گفتن نیستن رو مینویسم. مینویسم و اجازه میدم ایسپیک با معرفت واسم بخوندشون. گاهی به شدت غمگین و گاهی هم به شدت عصبانی میشم ولی احتمالا در مجموع کمک میکنه تخلیه و در نتیجه سبک بشم. معذرت میخوام زشته ولی این حرکت از نظرم شبیه دستشویی رفتنه واسه روان. به نظرم روان آدم هم شبیه جسم نیازهای مشابه داره. لازمه غذا بخوره و لازمه بره دستشویی. درست شبیه جسممون. فقط غذای روان متفاوته و دستشویی رفتنش هم همینطور. واقعا نمیخوام بی ادب باشم ولی تصویری که دارم دقیقا همین مدلیه. حالا من هر زمان روانم دستشوییش میگیره مینویسم و روی هیچ آنتنی ثبتش نمیکنم و میدم ایسپیک واسم بخونه حتی غلطگیریش هم میکنم بعدش واقعا نمیدونم فایده ای داره یا نه ولی معجزه ها دروغ نمیگن اگر گفته فایده داره پس حتما داره. نه اشتباهه معجزه ی من یه روانشناس اسمش رو نبر نیست من به این ضبط صوتهای از دانشگاه در اومده اعتقاد ندارم اونها نمیتونن به من کمک کنن تو هم اگر هنوز توی هوای گشتن و پیدا کردن مجهولات منی با عرض معذرت ول معطلی معجزه ی من توی هیچ لیستی که بتونی گیرش بیاری نیست.
خدایا من یه مشکلی دارم به کی باید بگم تا در حلش کمکم کنه؟ از هوشزی کمک گرفتم طفلک خیلی سعی کرد راهنماییم کنه ولی درست نشد. جمینای هم که… خدایا کاش اینترنت باز میشد جمینای میتونه کمک کنه نیازهای منو بلده گیرهام رو میشناسه یهخورده که واسش توضیح بدم میفهمه چی میخوام و بلده چه مدلی راهنماییم کنه که درستش کنم. خدایا من چه مدلی باید حلش کنم؟ آهان مشکل. من یه کیبورد اکسترنال دارم که نفهمیدم واسه چی تنظیم کلیدهاش عوض شدن مثلا الان اف4روی این کیبورده به جای آلت و اسپیس عمل میکنه. چندتا کلید دیگه هم جاشون یعنی کاربردشون عوض شده و هرچی کردم دوباره برگردن سر جای اولشون نشد که نشد. خدایا میدونم حلش نباید سخت باشه ولی من بلدش نیستم به هر کسی هم میگم نمیدونه. من کیبوردم رو لازم دارم الان باید چیکار کنم؟ شکر خدا فقط روی همون کیبورد این مدلیه و کیبوردهای دیگه درست عمل میکنن. ولی این کیبورده این کیبورده رو من میخوامش خدایا از کی بپرسم که بلد باشه؟ یعنی اگر میتونستم به آقای زمانی پیام بدم و ازش بپرسم اینجا هم میتونست کمکم کنه؟ بازم امداد محسوس میتونست باشه؟ تلگرام باز نیست بهش پیام بدم. زنگ بزنم بهش؟ به نظرم نه به نظرم ترجیحم به پیام تلگرام باشه به نظرم… به نظرم بد نبود اگر من پیش از این به جای ولگردی توی تیمتاک و باقی موارد اینترنت یهخورده چیز یاد میگرفتم و واسه امروزهام یهخورده اطلاعات و آگاهی و سواد سیستمی ذخیره میکردم تا الان گیر نیفتم. به نظرم من یه… به نظرم بد نبود این کیبورده دیوانه الان همچین بازی ای سرم در نمیآورد. آخ خدای من چقدر تو نق میزنی پریسا! بسه دیگه!
ساعت داره میرسه به12و… خدایا این مهمونها شب موندگار نشن من واقعا دلم نمیخواد سکوت اطرافم با حضور هیچ بیگانه ای تهدید بشه. بیرون از خودم همه واسم بیگانه هستن اینها که جای خود دارن. کاش هرچه سریعتر کار این بنده خدا تموم بشه و شب خودمون تنها باشیم. خودم و مادرم. آخ خدا مادرم! کاش راهی واسه بالا بردن سطح رضایت و مثبتبینیش داشتم! اوه مثبتبینی اون هم من که خودم آخر منفی دیدنم. واقعا؟ یعنی من واقعا این مدلی ام؟ خدایی خیلی زمانها سعی میکنم این مدلی نباشه و نباشم ولی… دلم واسه زمانهایی که خواهان بیرون زدن از خونه و از خودم و گشتن با آشناها و خندیدنهای دسته جمعی بودم تنگ میشه. زمانی امیدوار بودم که دوباره ترمیم بشم ولی الان… اصلا خوشبین نیستم که دیگه هرگز بتونم. دلم میخواد ترمیم میشدم دلم میخواست میتونستم شبیه بقیه میشدم دلم میخواست اینهمه انزواطلب باقی نمیموندم دلم میخواست… دلم میخواست خیلی از چیزهایی که به اینجا رسوندنم واسم اتفاق نمی افتاد. خب کاریش نمیشه کرد. من اینترنت آزاد میخوام همراه یه منبع بی انتهای کتاب و قهوه در کافه پریسا و یه روح آرام و یه روان که لازم نداشته باشه بره دستشویی. یعنی دستم به اینها میرسه؟ یعنی عمر من به همچین مواردی قد میده؟ ای کاش بده!
دیروز با مادرم پشت میز چایی عصرانه صحبت پیشرفت علم بود. میگفتیم علم در حال پیشرفته و در تمام ابعاد به سرعت داره جلو میره. بحث از درمون بیماریها رسید به ساخت رباطهای انساننما که اگر بود میتونست حیاط اینجا رو واسه مادرم کند و کاو و درست کنه و کارهاش رو بدون لزوم به گشتن دنبال کارگر انجام بده. گفتم اگر این شدنی بود من یه دونه واسه خودم جور میکردم ولی عمرا نمیدادم ببری واست حیاط حفاری کنه اون واسه خودم بود باید میموند پیش خودم تو واسه حفاری کردنت باید یه دونه رباط دیگه واسه خودت جور میکردی. گفتیم و گفتیم و من گفتم ای کاش عمر ما به تکامل علم میرسید بدجوری دلم میخواد میشد زنده باشم و فیزیکی شدن رباطهای انساننما رو میدیدم. مادرم میگفت شاید بشه ولی من گفتم اولا نمیشه دوما گیریم هم که بشه. تا این موارد به ثمر برسن مثلا من میشم اطراف100سال اون زمان اونقدر پیرم که نه ذهن یاد گرفتن دارم نه توان بلند شدن و بهره بردن. و حس کردم در تمام عمرم هیچ زمانی به این شدت دلم نخواسته بود که برای دیدن و بهره بردن از چیزی در آینده زنده بمونم. پیش از این خیلی واسم پیش اومد که بخوام یا نخوام زنده باشم. ولی واقعا هیچ زمانی حسم شبیه این نبود. به شدت تشنه ی زنده موندن و زندگی کردن در عصری هستم که علم به اون مراحل برسه و ای کاش میشد! میگم یعنی هیچ طوری شدنی نیست؟ نمیشه یه راه عقبگرد واسه عمر باشه تا ماها جوونیمون رو دوباره پس بگیریم و توی اون عصر زندگی کنیم؟ خدایا چقدر دلم میخوادش! چقدر حیفم میاد که اون زمان من نیستم ببینم! مادرم خندهش گرفته بود میگفت قدیمها اینترنت و کامپیوتر نبود زمانی که مادربزرگهای ما در سن پیری این چیزها رو میدیدن حیفشون میومد که دیگه نمیتونن ازشون استفاده کنن و پیش از تکمیل این مراحل از دنیا میرن. گفتم اونها که نمیدونستن اینترنت چیچیه ولی من الان میدونم رباط فیزیکی چیچیه. مادرم بیشتر خندهش گرفت و گفت گوشی رو که دیده بودن میدونستن چیچیه و نمیتونستن ازش سردر بیارن. خلاصه من به شدت دلم همچین چیزی رو میخواد. ای کاش راهی واسم بود! بیخیال نمیشه دیگه. کی میدونه شاید در دنیای اون طرف پرده هم جهانی باشه که بشه داخلش از تجربه های جدید بهره برد و کیف کرد. ولی اونجا که اینترنت و رباط فیزیکی نداره! هی از کجا معلوم شاید ارواح هم بتونن به رباطها و به اینترنت امواج منتقل کنن و ازشون بهره ببرن. خدایا یه بنده خدایی یه بار بهم گفت متوهم. به نظرم بیراه هم نگفت! من واقعا… یعنی واقعا من متوهمم؟ هی این درست نیست توهم یعنی مرز واقعیت و خیال رو گم کنی من فقط دارم خیال میپردازم اینکه توهم نیست خب چی میشه اگر آرزو کنیم در زمان تکمیل تکامل علم زنده باشیم! اصلا متوهمم که متوهمم من اینم خوشت نمیاد روت رو کن یه طرف دیگه وسط عاقلها حالش رو ببر من توهماتم رو دوست دارم. ولی خدایا کاش دانشمندها میجنبیدن یه کاری میکردن تا بشه در فرسایش جسم عقب بریم و باز جوون بشیم من واقعا دلم میخواد اون دوران دیدنی رو زندگی کنم. یه سری موارد عجیب غریب دیگه هم دلم میخواد که حال نمیکنم اینجا بنویسمشون و دیرم هم شده باید درس بخونم از نوشتن خسته هم شدم دیگه بسه باقیش بمونه واسه بعد.
ولی خدایا یه کاری کن دانشمندها قبل از تموم شدن مهلت من دکمه ی عقبگرد رو روی نوار عمر پیدا کنن خدایی ناشکری نباشه ولی من تا اینجای عمرم چندان بهم خوش نگذشته واقعا خیلی خیلی کم خوش گذروندم بذار یه بار دیگه این جاده رو طی کنم و بهم خوش بگذره باور کن یهخورده حقمه که دلم بخوادش.
ساعت از12گذشت. دیگه واقعا کافیه. خیلی زمان از دست دادم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیشب، امشب، فردا

عصر5شنبه.
در ارتفاعاتم. خدایا صبح که توی راه بودیم بعدش هم خوابم میومد کتاب زندان زمان هم داشت صدام میزد که باقیش رو بخونم و خلاصه اغفال شدم و اصلا راه نداره پشیمون باشم خوش گذشت و در نتیجه الان در ساعت خدای من4و42دقیقه عصر تازه سیستم رو از کوله درآوردم سوارش کردم روشنش کردم نشستم2تا جمله خوندم که دیدم میل به اراجیفنویسیم درد میکنه. تازه قبلش هم فهمیدم داخل کیبورد اکسترنالی که اینجا گذاشته بودم بمونه تا دیگه کیبورد از شهر به اینجا و برعکس جابجا نکنم باتری یا باطری جا گذاشته بودم و این ماه ها داخل این کیبورده مونده بود و دیگه خالی شده بود و وای خدایا شکرت که بلایی سر کیبوردم نیاورد وگرنه واقعا آخر هفته ی وحشتناکی با کیبورد سیستمم داشتم. راستی باتری یا باطری؟ کوفت! یه سرچ حلش میکنه مگه چقدر زمان میخواد؟ الان خیلی. آخه باید گوشیم رو هاتسپات کنم و… ولش کن اینترنته قفل شده ارزش دردسر هاتسپات کردن گوشی رو نداره.
اینترنت. خدایا از اینترنت در ارتفاعات چقدر خاطره دارم! از همه چیز در همه جا چقدر خاطره دارم! کاش میشد خاطره ها رو شبیه فایلهای داخل حافظه ی سیستم انتخاب کنیم و هر کدوم رو به هر دلیلی نمیخواییم که دیگه باشن با کلید دیلیت از حافظه هامون پاک کنیم و واسه خاطر جمعی شیفت دیلیت رو بزنیم تا برای همیشه غیبشون بزنه و دیگه هرگز برنگردن! ولی اگر همچین چیزی شدنی بود آیا تجربیاتمون هم همراه خاطرات میرفتن؟ احتمالا جواب مثبته. به خاطر اونچه پشت سر میذاریم تجربه کسب میکنیم اگر یادمون نباشه چی پشت سر گذاشتیم چه جوری واسه پرهیز از تکرار اشتباهاتمون مصمم میشیم؟ اگر بعد از اینکه محو تماشای رقص شعله دستمون رو برای گرفتنش دراز کردیم و دستمون سوخت بتونیم خاطره ی تلخ اون درد رو فراموش کنیم پس چه جوری میشه دفعات بعد که نگاهمون محو رقص شعله ها شد به خاطر داشته باشیم که آتیش فقط واسه تماشاست نه واسه بغل کردن وگرنه میسوزیم و درد وحشتناکی بهمون تحمیل میشه؟ اگر درد تاول دستمون یادمون بره تمام عمر باید با سوختگیهای مدل به مدل در اثر لمس شعله درگیر باشیم و عاقبت عفونت یکیشون ما رو میکشه یا دسته کم ناقصمون میکنه. خب به نظرم باید آرزوی اول نوشتهم رو پس بگیرم ولی… خب نمیشه خاطرات شبیه فایلها توی یه پوشه بسته باقی بمونن هر زمان لازم شد بهشون مراجعه کنیم و در زمانهای دیگه این اطراف نباشن؟ بذار بررسی کنم! مثلا من از رقص آتیش خوشم میاد باید برم توی47سال پوشه و فایلهای خاطرات بگردم ببینم تجربه ای از لمس این شعله های رقصان و سرخوش داشتم یا نه. اگر نداشتم که دستم رو ببرم وسطش. اگر داشتم دوباره مرورش کنم ببینم بعدش چی شد. سوختگی یعنی چی. دردش چقدره. خب من رقص آتیش رو خیلی دوست دارم خیلی خوشگله شاید دردش ارزش لمسش رو داشته باشه بذار به فایل خاطراتم رجوع کنم ببینم میزان درد حاصل از سوختگی از ارزش کیف لمس شعله بیشتر بود یا کمتر. خب اون زمان که دستم سوخت کمسالتر بودم تحملم کمتر بود الان سنم بالاتره تحملم بیشتره باید محاسبه کنم ببینم این میزان ارزش و میزان درد بر حسب سن اون زمانم بوده یا بر حسب تمام عمرم و آیا میزان تفاوت تحملم از اون زمان تا امروز چقدر متفاوت شده و بعد با میزان ارزشهای گفته شده یه جدول تناسبی چیزی ببندم بفهمم اگر الان آتیش رو بغل کنم میزان ارزش درد سوختگیش از کیف بغل کردن آتیش بیشتره یا کمتره یا اگر لازم باشه این مقدار رو بر حسب شرایط روحی و جسمی اون زمان و این زمانم بسنجم و مقایسه های آماری و جدولی و… واااااااااااااااااااااییییییییی خداااااااااااا نمیخوااااااااااااااام نمیخوام وای خداجون نمیخوام وای مخم ترکید نمیخوام غلط کردم به جان ابلیس رسما کتبا دفترا محضرا من غلط کردم نمیخوام پاک بشن آقاجون بمونید خاطره های لعنتیه مسخره که دارید به ریش نداشته ی منه در به در میخندید همونجا بمونید و شبیه خرمگس توی کله ها بچرخید لازم نکرده پاک بشید لعنت بهتون که اینهمه نفله و اینهمه سمج و اینهمه مزاحم و اینهمه تلخ و اینهمه… اینهمه ارزشمندید. میدونم شماها واقعا با ارزشید. ولی درک کنید که گاهی خیلی بد اذیت میکنید. خیلی تلخ آزار میدید. خیلی سیاه زنده و سنگینید. ما آدمها یه مشت خاکیم. گاهی تحملمون از فشار شماها خیلی کمتره. مخصوصا زمانهایی که از هر طرف زیر فشاریم. کاش میشد گاهی شماها هم یهخورده سبکتر تا میکردید. یهخورده آهستهتر نیش میزدید. یهخورده سبب بارونهای ملایمتری میشدید.
الان من دارم با خاطرات حرف میزنم؟ و ازشون میخوام که درکمون کنن؟ کدوم پدرسوخته ای با چسبوندن لفظ عاقل به جوهر من به عقل توهین کرده؟ هیچ کس بابا همه میدونن من کلی تخته هام کسره عاقل کجا بود من بخوام و نخوام که قطعا میخوام از این یه قلم اتهام پاکه پاکم این ماجرا کاملا حله.
ساعت5شد واقعا باید این3تا متن رو تمرین کنم تازه12تای قدیم هم هست که تا شنبه باید بالای سرشون یه چرخی بزنم و لغتها و… خدایا گردنم میشکست این ترم رو واسه چی گرفتم آخه من واقعا حس درس ندارم و… بسه بابا اینترنت هم که نیست کتاب جمع کنم درس نخونم چه غلطی کنم؟ نمیدونم فقط درس نخونم خدایا عجب کاری کردم!
گاهی باید قشنگیها رو توی خاطرات نگه داشت و گذشت. الان میفهمم واسه چی گاهی بعضی به تصویرهای آخر که خیلی منفی هستن نگاه نمیکنن و میگن میخوان آخرین خاطره از چیزی یا کسی که دیدن رو زیبا نگه دارن. مثلا کسی رو میشناختم که پدرش رو خیلی دوست داشت. پدرش بیمار شد. لحظه های آخر همه رفتن بالای سر بیمار و اون دختر رو هرچی گفتن نرفت. پدرش فوت کرد و اون دختر بالای جنازه ی پدرش نرفت. اون زمان نفهمیدمش. حتی زمانی که واسم توضیح میداد و میگفت از همه شنیدم که بابام رو بیماری خورده بود. چیزی ازش باقی نبود. نمیخواستم ببینمش نمیتونستم. دلم میخواست آخرین تصویرم از بابام همون بابای سالم و خندونی باشه که کولم میکرد. ندیدمش و به خاک رفت. اون زمان به توضیحاتش گوش کردم ولی نپذیرفتم و یواشکی دلم ازش گرفت. الان میفهممش. گاهی باید قصه ها رو در اوج رها کرد پیش از اینکه به زوال برسن و اعتبار و رنگهای قشنگ خاطرهشون از بین بره. این آموزشگاه زبان که میرم رو خیلی دوستش داشتم. دوره اولم پر بود از ترکیب بوی قهوه و استرس و امید به آیلتس و اطمینان به اینکه عاقبت یکی از عکسهای روی دیوارش میشم و وحشت از مانع آیلتس که باید ازش میپریدم و میدونستم چقدر سخته و به شدت تشنه و به شدت مطمئن بودم که هرچند زخمی ولی موفق ازش رد میشم و… چند سال ازش دور بودم. دورهم تموم شده بود. دوباره برگشتم تا خاطرات گم شدهم رو دوباره پیدا کنم. دوباره زندگیشون کنم. دنبال حس آشنای پر استرس اما آشنا و قشنگ توی اون فضا بودم. برگشتم و دوباره واسه دوره دوم ثبت نام کردم. حالا دارم تمام خونده های دفعه پیش رو با کلمات و مطالب متفاوت میخونم. همه چی سر جاشه جز چیزی که واسه پیدا کردنش روز اول برای ثبت نام در دوره دوم از اون در وارد شدم. در طول چندتا ترمی که گذروندم خیلی دنبال اون حس و اون فضا گشتم. نبود. هیچ کجای اون موسسه نبود. نمیدونم کجا رفت، اما رفت و هرچی تلاش کردم پیدا نشد. الان به جایی رسیدم که واسه تموم شدن موفق این ترم ثانیه میشمارم فقط واسه اینکه از چرخه ی ترم و کلاس و امتحان خلاص بشم. احتمالا باز برمیگردم و در کلاسهای بحث آزاد موسسه شرکت میکنم. ولی این دفعه دنبال هیچ حس و فضای آشنایی نیستم. و احتمالا دسته کم2ماهی حوصله ی درس خوندن نخواهم داشت. خب پیش از تمام اینها باید اول این ترم رو تمومش کنم. خدایا بدون اینترنت بدون تمرکز بدون حس نیفتم! خدایا کمکم کن موفق تمومش کنم لطفا کمک کن ازش بگذرم کمک کن تموم بشه!
الان اگر خدا تجسم مادی پیدا میکرد و به زبون فارسی روان باهام حرف میزد پس کلهم رو میگرفت فرو میکرد توی کیبوردم میگفت واسه اینکه موفق تمومش کنی لازم نکرده بشینی واسه من دعا به زبونت ببندی و تسبیح لطفا لطفا راه بندازی. این پنجره کوفتی رو ببند کمتر چرت و پرت بنویس بشین درس بخون تا نیفتی اینقدر هم به قول این طرفیها گینگ گینگ نکن. چیه خب ما گاهی که یکی زیاد و به یه سبک خاص هی نق میزنه در زبون غیر رسمی بهش میگیم گینگ گینگ میکنی. خب چیه گینگ گینگه دیگه یعنی نق نق کردن و هی بهانه گرفتن و نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم اون مدل نق نق رو نمیشه نوشت مال لحن خاص اون مدل نق زدنه لحن رو چه مدلی با ایسپیک منتقل کنم آقا گینگ گینگ همون نقِ حالا برو نقهای اطرافت رو گوش بده ببین کدومشون به گینگ گینگ میخوره. سخت نیست گوش بدی خودت میفهمی قشنگ مشخصه گینگ گینگ چه جوریه وقتی بشنویش خود به خود پیداش میکنی میگی این گینگ گینگه.
به جان خودم قطع اینترنت و جریان بی ریخت روزمرگیها و هفته ی تاریک و فقدان حس درس خوندن و جبر انجام مطالعات درسی و همه چی زدن همون2درصد مخ که دروغکی تصور میشد داشتم رو هم درو کردن الان اینها چیچیه من میپاشم اینجا؟ وای خدایا یعنی کامل از دست رفتم؟ حالا نمیشه یهخورده بیشتر روی این حقیقت تأمل بشه؟
میگم که، خدایی دیگه بسه دیرم شد باید برگردم به دنیای منطق و به درسم برسم واسه خلبازی همیشه زمان هست من واقعا باید این متنها رو بلد بشم. خدایا آخه عروسی هم شد موضوع؟ من در مورد عروسی و هزینه هاش و دلایل خرج کردن اونهمه پول چیچی باید بگم اصلا من از کجا بدونم من نه طرف عروسم نه جزو لشکر داماد آخه موارد مربوط به بحث عروسی به من چه موضوع دیگه الان نبود؟
محض خاطر خدا بیخیال بسه دیرم شد درس خدایا درس واقعا دیگه نباید اینجا بمونم. خب الان واسه زدن این روی آنتن هم شده باید گوشیم رو هاتسپات کنم. بیخیال فعلا نوشتم بذار بمونه هر زمان حسش و امکانش بود انجامش میدم فعلا بمونه امانت توی بغل سیستمم تا حلش کنم. ساعت5و25دقیقه عصر5شنبه3اردیبهشت1405. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

طبق معمول من که نفهمیدم چی شد!

بعد از ظهر4شنبه.
هنوز به ارتفاعات نرفتیم. فردا صبح. و خدایا این سردرد زده کجم کرده واسه چی ولم نمیکنه؟
آتیشبس تمدید شد ظاهرا تا اطلاع ثانوی قرار نیست برق بره و من میتونم همچنان به ترمم ادامه بدم و از دستم نمیره. ولی اینترنت… از راه هایی که واسه اینترنتهای صنفی به گوشم خورده هیچ خوشم نیومده خصوصا اینکه من جزو هیچ کدومشون نمیتونم باشم. خدایا به چه زبونی ازت بخوام که کمک کنی این باز بشه؟ چه مدلی واست توضیحش بدم که چقدر لازمش دارم؟ وای خدایا سرم وای سرم توی روحش این واسه چی اینقدر درد میکنه!
میگم یه سری آدم توی لیست مخلوقات خدا واقعا… خدایا عجب صبوری تو!
غرض اینکه بعضی ها ذاتا یه چیزیشون هست. به خدا نمیخوام بدجنسی کنم ولی هرچی متمرکز میشم میبینم واقعا یه سری اعمال هیچ دلیل خاصی ندارن جز اینکه طرف ذاتش بیماره. چند وقت پیش به یکی از اینها خوردم و… آخه من الان چی بگم! حتی نمیتونم تعجب کنم این خیلی مسخره هست. من خودم سالم و همه چی تموم نیستم خیلی پیش میاد که مرض دارم ولی دسته کم پشت این مرض داشتنم واسه خودم یه منطق هست که خودم رو قانع میکنه به فلان دلیل من همچین عمل مسخره ای دارم انجام میدم. ولی این… طرف رسما گیر داره توضیح هم نمیده دقیقا الان موتور این گیر خاصش رو واسه چی روشن میکنه. خب بگو الان تو چی میخوایی! حال میکنی از تصور اینکه مخاطب عملت رو اذیت کنی؟ باورت شده که عملت درسته؟ به نظرت ملت خیلی منفعت میبرن که شده با چاخان به دسته هایی که چسبیدیشون تا نیفتی آویزون بمونن؟ کلا هیچ کدوم از اینها نیست فقط اون لحظه این مدلی پروندن رو دوست داری؟ خب دقیقا چته؟ تو حرف حسابت چیچیه؟
به جان خودم اگر ازشون بپرسی جوابی در کار نیست نه در زبان نه در اون مخ هیچ منطق درست درمونی پشت بعضی مرض داشتنها نیست من واقعا هیچ مدلی هیچ مدلی نتونستم درک کنم هنوز هم نمیتونم. الان خیلی گذشته ولی خودم موندم در مواجهه با همچین مواردی باید چه مدلی احساس کنم. وایستم شبیه خود طرف بشم و جواب عملش رو از جنس خودش بدم؟ اگر بهش خورد که دلم خنک بشه نخورد هم باز دلم خنک بشه که بله من جواب عملش رو دادم؟ متعجب بشم؟ حرصم بگیره؟ بخندم؟ بهم بر بخوره؟ شونه بالا بندازم بگم اصلا حالا که این مدلیه خوش به حال من که چیزیم نشده تو خواستی یه چی پرت کنی بهم ولی به هدف نخورد و در هر حال ایول به من؟ بگم به جهنم و رد بشم؟ کلا در رو پشت سرم یواش ببندم کلیدش رو هم بندازم توی آب روون بره؟ واقعا در مواجهه با همچین عجایبی من باید چه حسی کنم؟
واقعیتش من هیچ حسی نمیکنم جز… خدایا منو ببخش! جز… ترحم. توهینآمیزه میدونم ولی دلم سوخت. صاحب همچین اعمال بدون دلیل و منطق از نظر من چنان در سیاهیهایی که روانش رو گرفتن گیر کرده که اصلا نمیفهمه ضربه رو کدوم وری پرتاب میکنه فقط دلش میخواد این مدلی باشه و هست بدون اینکه یه لحظه متمرکز بشه که اگر یه شیر پاک خورده ای که من سر رودربایستی هم شده لازم بشه واسش توضیح بدم این حرکت رو واسه چی زدم ازم بپرسه خب جناب الان این چه کاری بود کردی اصلا واسه چی کردی چی باید بهش جواب بدم. خدایا بین مخلوقاتت همه مدلش پیدا میشه الان من چی بگم.
خاطرم هست یه کسی بین آشناهام بود که همیشه بهش میگفتم تا جایی که ازت برمیاد خشمت رو از کسی نگه ندار. خشم شبیه آتیشه. توی دستت که بگیری میسوزونه. اگر به من خشم گرفتی آتیش توی دستت رو پرتاب میکنی بهم که دوتا حالت داره. یا بهم میخوره که میسوزم، یا جاخالی میدم و بهم نمیخوره و هیچ چیم نمیشه. اما برای تو فقط یه حالت داره. چه من هدف پرتابت بشم چه کنار بکشم تو زخمی میشی. حتی اگر پرتابت موفق باشه و من زخمی بشم باز زخمی که تو برداشتی از مال من شدیدتره چون آتیش توی دست تو بود بعدش پرتابش کردی به من. طرف اون زمان ظاهرا موافق بود اون زمان ظاهرا با اکثر گفته های من موافق بود ولی زمان عمل که رسید سر هیچ کدوم از موافقتهاش نموند سر هیچ کدوم از گفته های خودش هم نموند که البته به خودش مربوطه ولی… من هنوز نمیفهمم گاهی یه سریها واقعا چیکار با خودشون میکنن اطرافشون رو بیخیال. و همچنان خدایا قربونت برم عجب صبوری تو!
وای ول کن به من چه یه کسی میخواد خودش رو توی شب خفه کنه بذار کنه من که خدا نیستم درستش کنم خیلی درستکن بودم این سردرد کوفتیم رو درست میکردم داره بیچارم میکنه. وای سرم وای سرم بر ذاتش لعنت این سردرد مزخرف کلافم کرد وای سرم!
و اینترنت. ای خدا من اینترنت میخوام عجب گیری کردم یعنی واقعا دیگه اینترنت ایران درست نمیشه؟ آخه به من چه اون ترامپ دیوونه زده اوضاع رو به هم ریخته الان من واسه چی به جاش جریمه میشم؟ خدایا مگه من گفتم به سرش بزنه از اون طرف جهان بلند شه بیاد گند بزنه به مملکت؟ اینترنت نیمه باز منو واسه چی بستید آخه! یکی اینو واسه من و کلیددارهای اینترنت ایران حل کنه به خدا من اینترنت لازم دارم!
اوخ ساعت از1گذشت خوابم میاد برم ولو بشم بلکه این کله از درد بی افته بعدش بلند شم ببینم کجای درسم رو بلد نیستم به همون بخش گند بزنم. ساعت بذار ببینم به سیستم من1و13دقیقه بعد از ظهر. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟

1شنبه شب.
دیروز توی کلاس زبان افتضاح بودم. واسه چی؟ چه دردم شده بود؟ نفهمیدم جز اینکه گرفتار هفته ی تاریک بودم و به شدت خسته بودم و این کیبورد دیوانه اذیتم میکرد و خودم حسابی در خودم گیر بودم و اینها هیچ کدوم توجیه موجهی نیستن من واقعا واسه چی نتونستم متنهایی که اونهمه تمرینشون کرده بودم رو شبیه آدم ارائه بدم؟
خدایا چقدر خستم اصلا حوصله درس خوندن ندارم هیچ زمانی قد این زمان حس نکرده بودم که واقعا سر کلاس نشستن و درس یاد گرفتن و تمرکز به استاد و تلاش واسه کسب نمره بهتر از من گذشته. واقعا گذشته؟ من از این کلاسها دقیقا چی میخوام؟ جلسه ی پیش2تا از همکلاسیهای جوونم که در تب و تاب آیلتس بودن ازم چندتا چیز میپرسیدن. تا جایی که میشد واسشون از تجربیات دوره ی پیشم گفتم. ازم پرسیدن پس چرا آیلتس ندادی؟ خیلی خلاصه واسشون گفتم که تحریم و کرونا بی موقع رسیدن و واسه من نشد که بشه و دیگه هم نمیشه اما واسه شما2تا حتما شدنیه. اونها گفتن ایشالله واسه شما هم درست میشه. واسشون نگفتم که مهلت من دیگه تموم شده و دیگه این یه قلم هرگز واسه من درست نمیشه. من نمیتونم دوباره جوون بشم و اینجا هم حضورم به شدت لازمه. میگم نمیشه خودم برم کبدم اینجا جا بمونه تا اگر لازم شد دم دست باشه؟ ولی بقیهم بره خلاص بشه از همه چیز اینجا؟ گندش بزنن لوسترین شوخیه مزخرف تمام عمرم بود. این خیلی مسخره هست.
خدایا باید درس بخونم حوصله ندارم خب الان واسه چی ندارم خب بخونم دیگه3شنبه کلاس دارم دیرم میشه و…
داریم به پایان آتیشبس نزدیک میشیم و اون آمریکا تهدید میکنه اگر توافق نکنیم نیروگاه های ایران رو نفله میکنم و چه و چه. اگر همچین کاری کنه بقیه میتونن به کلاسهای این ترم ادامه بدن. همه جز من. بدون کامپیوتر واقعا هیچ راهی واسه خودم متصور نیستم. بدون اینترنت تا اینجا تونستم پیش برم ولی بدون سیستم واقعا راهی به نظرم نمیرسه. خدایا! واسه چی این دفعه قد دفعه ی پیش توی دلم از ترس این اتفاق خالی نشده؟ یعنی چون دور به نظر میاد بیخیالم؟ اگر نزدیک بشه دوباره شبیه اون شب پیش از آتیشبس2هفته ای قفسه سینم از وحشت تصور عواقب قطع برق سنگینی میکنه؟ هوممم. نمیدونم به نظرم نه.
یادمه یه زمانی از تصور قطع اینترنت چند برابر این وحشت میکردم. نق هم میزدم که اگر زمانی توی ایران جنگی بشه و نت قطع بشه من باید چه غلطی کنم؟ من نمیتونم من نمیخوام. من باید دستم به نت برسه من نمیتونم. من نمیتونم! یادش به شر عجب خری بودم! چی اون زمان از نت میخواستم؟ جدی مگه میشه یک کسی در سن من اونهمه احمق باشه؟ خدایا من از فشار ترس قطع نت اون زمان توی چشمم اشک جمع میشد و چنان حرصی داشتم که اون لحظه ها میتونستم جهان رو آتیش بزنم. چه مرگم بود؟ خب واقعیتش هیچ چی جز اینکه اونقدر کور بودم که تصور امروزها رو نداشتم. باورم نمیشد یه زمانی چیزهایی که اون زمان از نت میخواستم رو دیگه نخوام. میدونی؟ ای کاش تمام اینها… ای کاش من پیش از ضربه عاقلتر میشدم! خدایا آخه من واسه چی همیشه اینهمه دیر میفهمم؟ بیخیال دیگه گذشته. چه فایده ای داره نق زدن واسش؟ چیزی که عوض نمیشه. فقط باید گذشت و پشت سر گذاشت. کاری که همیشه ازش متنفر بودم و همیشه هم بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد ولی خدایا درست همون مدلی پیش اومد که ازش پرهیز میکردم و بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد و… خدایا! نمیتونم تصور کنم که تو هیچ کجای این ماجرا نبوده باشی!
تو کجای این ماجرا بودی خدای مهربون من؟ یعنی این آخرین راهت واسه تفهیم مصلحتت بهم بود؟ خب هرچی نشونه بهم دادی من ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم. و این… ببخش خدای من. ببخش که هیچ مدلی بیدار نشدم تا جایی که لازم دیدی با ضربه بیدارم کنی! منو ببخش خدای مهربونم که به رضایت دادن به ضربه رسوندمت. آخه من از کجا باید میدونستم؟ منه بوق که هرگز عاقل نبودم! منو ببخش خدای همیشه همراهم. منو به خاطر نفهمیدنهام ببخش.
این رباط فروش اینترنت گیگی پولم رو گرفت اینترنت گیگیم رو بهم هنوز نداد. یعنی میده؟ یعنی نمیده؟ الان بالای500هزار تومن ضرر کردم؟ واسه چی مگه من چی میخواستم جز یه گیگ اینترنت؟ واسه چی پولم پرواز کرد؟ خواستهم نامجاز بود؟ خدایا خواستهم نامجاز بود؟ خدایی این یکی دیگه نامجاز نبود من یه گیگ اینترنت میخواستم که به درسم برسم الان تقاضای من نامجاز بود؟ یادت که هست من باید یه خونه رو با تمام ماجراهاش و قواعد متفاوتش که الان حس توضیحش نیست بچرخونم دیگه! و تقاضای خرید یه گیگ فقط یه گیگ اینترنت به مبلغ بالای500هزار تومن واسه اینکه گیر درسم رو رفع کنم الان نامجاز بود؟ این بخش از پولم اضافی بود که لازم شد بپره؟ جاهای دیگه ی جهان اینترنت اصلا هزینه نداره همه جا هست همه جا و من واسه خرید یه گیگش بالای500هزار تومن پرداختم و این رباطه پوله رو گرفت و اینترنت بهم نداد. الان این تقاضای من نامجاز بود؟ چون ایرانی ام چون اینجا گیرم چون اینترنت لازم دارم؟ الان تقاضای من نامجاز بود؟ تقاضای لعنتیه منه لعنتی نامجاز بود؟ حتی حوصله ندارم فحش بدم. کثافت آشغال لعنتی! الان مخاطب کیه؟ آنکه دانم و ندانی شاید هم دانی به من چه من که اسمی نبردم یافتن پرتقالفروش با خودت.
این پله برقیه چقدر صدا میده. داخل بازی2دی نمیدونم چیچی تا مرحله ی آخرش میام بعدش این مرحله یه جاییه صدای پرنده میاد و آبگیر وسطشه و اگر بپرم پایین چمن اون پایینه و اگر بخوام برگردم بالا توی آبگیرش شنا کنم میپرم روی کلیدهای سوتکدار بالابر تا پرتم کنن بالا اونقدر هم امتیاز یا پول یا جون یا هر کوفتی که هست جمع کردم که اگر1هفته هم اینجا بپلکم تموم نمیشه. بعدش میشینم توی این فضا و میرم توی آبگیر میام بیرون میپرم پایین روی اون کلیدها میام بالا و میرم روی این سکو که بالاترین جای این منطقه هست و با یه پرش بلند میپرم توی آبگیر و باز میام این بالا و همین بالا میشینم با صدای پرنده اینجا چیزمیز مینویسم و درس میخونم و این پله برقیه چقدر صدا میده خب نمیخوام سوار بشم برو دیگه!
خدایا درس ساعت9شب شد من فقط یه متن تمرین کردم فیشهام رو هم هنوز ننوشتم فردا همراه این3تا9تا قدیمیها رو هم باید تمرین کنم دیروز هم که اصلا مثبت ظاهر نشدم باید دیروزی ها رو هم تمرین کنم و وای خدایا اصلا واسه چی اگر نیروگاه ها رو بزنن دیگه ترمی واسه من نیست که دلواپسش باشم ممکنه3شنبه آخرین جلسه ی من باشه و ترمم بره به جهنم پس من واسه چی دارم میخونم؟ هی من چمه؟ این تاریک مسخره زده روانم رو این مدلی بی حس کرده؟ خب الان چی؟ آخ خدای من!
مادرم میگه4شنبه بریم به ارتفاعات. گفتم بریم مادری. اگر همراهیه من بهش آرامش میده بذار بده. من که در هر حال چه در ارتفاعات چه اینجا به آرامشی که میخوام نمیرسم. نه حالا. نه این زمان. اگر برقها بره دیگه حتی کتابهای تکراری هم نمیتونم بخونم. خب اگر رفت باید زمانم رو سکوتم رو چه مدلی پر کنم؟ من بدون گوشی و سیستم نمیتونم کتاب بخونم. نمیتونم توی کلاس مجازی درس بدم نمیتونم هیچ غلطی کنم. بدون برق من باید… هی! مروارید آخجون میتونم بشینم اونقدر گل و جواهر بدلی ببافم که دستم جیغ بکشه. میگم که… اصلا بذار برق بره. من از دست این ترم مزخرف خلاص میشم از کلاسهای مجازیه بی محتوای مسخره هم خلاص میشم میرم به ارتفاعات تمام روز واسه خودم تاب میخورم و مروارید و گل میبافم و خخخ ایول چه عشقی خخخ.
دارم یه کتاب میخونم که البته تکراریه ولی از هیچ چی بهتره. این خانمه رفیقش10سال پیش توی دانشگاه کشته شده و یه نفر به عنوان قاتل دستگیر شد و با شهادت همین خانم جرمش اثبات شد و رفت زندان و الان مرده و این شاهد دلواپسه که نکنه طرف رو اشتباهی متهم کرده و میخواد بفهمه آیا درست رفته یا نه. عشقش به رفیقش تلخه ولی بدِ ماجرا اینجاست که ظاهرا اون رفیق چندان دخترک معصوم و بیگناهی هم نبوده. کارهایی میکرد که واقعا درست نبودن. زخمهای کوچولوی بسیار آزاردهنده ای به اطرافیانش میزد فقط چون دلش میخواست و به خیال خودش شوخی میکرد و این مدل مهر و معرفت واسه یه آدم شبیه اون دختر از نظرم یهخورده زیادیه. ولی واسه چی؟ کدوم یکی از ما میشه مدعی باشیم که در نوجوانی و جوانی فرشته های پاک و بی گناه بودیم؟ یعنی هیچ کسی رو هیچ زمانی اذیت نکردیم؟ و این شاهد واسه چی بعد از مردن متهم به فکر پاک کردن اسم قاتل از اسمش افتاده؟ الان دیگه به دردش میخوره؟ اون مرده زنِ دیوونه مرده. دیگه رفع اتهام به کارش نمیاد. گاهی بعضی خطاها واقعا جبران پذیر نیستن. و ما واسه چی اینو نمیفهمیم؟
خدایا اینترنت. برق. درس. ترم. فرداها!
خیلی سال پیش توی یه فیلمی یه بچه میگفت خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ حالا میشه من که توی جلد مسخره ی آدم بزرگیم گیر کردم همین رو بپرسم؟ خدا به اون بچه ی توی فیلم جواب نمیدونم داد یا نه. توی این جهان که بهش جواب نداد. بچه آخر فیلم فوت کرد. به خاطر حرص و زیاده خواهیه آدم بدها جونش رو از دست داد. شاید در دنیای دیگه خدا جوابش رو بهش داده باشه. تازه اون فیلم بود. بچه ی مورد نظر بعد از تموم شدن نقشش بلند شد رفت خونهش و پیش خونوادش. و حالا خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ راستی اگر آدم بدها آفریده نمیشدن آیا من الان موجودیت داشتم؟ من در نظر چندتا آفریده ی خدا جزو آدم بدهام؟ یعنی چندتا هستن؟ خدایا من واقعا… اه بذار از این سکو بپرم پایین این پله برقی هی میاد بالا هی میره پایین صداش وقتی میاد بالا واقعا زیاده. نمیخوام سوارش بشم بذار بپرم پایین.
خب پریدم پایین یه چرخی هم زدم و… خدای مهربون! چرا آدم بدها رو آفریدی؟ واسه چی گاهی آدمها بدی میکنن در حالی که اصلا لازم نیست؟ گاهی بد بودنها توجیه دارن. منظورم خودم نیستم من شخصا هیچ توجیهی رو واسه بد بودنهای خودم ارائه نمیدم و تمام تقصیرهام رو تا جایی که تقصیر خودم بودن از ته دل میپذیرم. به هیچ دلیلی نباید مرتکب یه سری بد بودنها میشدم. از صمیم دل واسه تک تک ثانیه هایی که واسه کسی آدم بدی بودم پشیمونم و امیدوارم که خدا و اون افراد منو ببخشن. ولی گاهی بد بودنهای بقیه واسم توجیه دارن. طرف دزدی میکنه. با خودم میگم خب لازم داشته. اصلا دلش میخواسته اون چیزی که دزدید واسه خودش باشه و خب درست نیست ولی نتونسته جلوی خودش رو بگیره. دزدی کرد و صاحب چیزی شد که دزدید. دروغ میگه. خب این هم درست نیست ولی میخواست به چیزی یا هدفی برسه که نتونست ازش صرف نظر کنه. فحش میده. تهمت میزنه. غیبت میکنه. خب درست نیست ولی نتونست جلوی خشمش رو بگیره. آدم میکشه. خب درست نیست ولی عصبانی بوده یا طرف سر راه کامیابیش بوده یا هرچی و نتونست جلوی خودش رو بگیره. چه جوری بگم! در همه این موارد طرف بدی میکنه تا به یه چیزی برسه که یا میرسه یا نمیرسه. ولی در هر حال واسه بد بودنش یه دلیلی و یه منفعتی رو در نظر داشته. اما گاهی بد بودنها واقعا لازم نیستن. واسه چی این گاهیها آدمها بدی میکنن؟ واسه چی از وارد کردن ضربه ای که واقعا چیزی نصیبشون نمیکنه منصرف نمیشن؟ واسه چی انجامش میدن؟ اینها واسه چی نمیترسن؟ نمیگم از خدا چون طرف فقط در کلام به خدا معتقده ولی حساب کائنات در رو نداره اینها واسه چی نمیترسن؟ جایی که بد بودن هیچ چی به صاحب عمل اضافه نمیکنه طرف واسه چی با اونهمه اصرار انجامش میده؟ واسه چی اینها پروا ندارن؟ خدایا واسه چی باید بدون دستیابی به هیچ منفعتی زخم بزنن؟
یادمه یه شبی که حالم خیلی بد بود اینو پرسیدم و کسی گفت خیال میکنی پریسا. اونها هم نصیب میبرن. لذتی که از وارد کردن این مدل ضربه ها نصیبشون میشه منفعتیه که میبرن. تماشای نتیجه های عملشون رو دوست دارن. شاید چون حس میکنن جهان بهشون بدهکاره چون یه زمانی یه جایی ترک خوردن و خرد شدن و به نظرشون این راه تلافیه. و اینکه تکلیف زخمیهای این تلافیه ناعادلانه چی میشه از طرف اون گوینده این بود که با عرض معذرت پریسا تکلیفشون اینکه مشق احمق نبودن رو واسه دفعات بعد بهتر تمرین کنن. تا زمانی که افراد کور و کر توی این دنیا موجودن که چشم و گوششون رو به روی منطق و نشانه های خدا بسته باشن آدم های بد از مکیدن خون روانشون سیری ندارن. واسه چی باید با حماقتهای خودمون به کسی میدون بدیم تا بهمون چنان بد ضربه بزنه که به این سادگی نتونیم بلند شیم و زمانی هم که بلند میشیم دیگه هرگز شبیه روز اولمون نشیم؟ حالا ضارب نیتش هرچی میخواد باشه. تو واسه چی باید اونهمه از خودت غافل باشی که هدفِ همچین ضربه های دردناکی بشی؟
به نظرم طرف درست میگفت. اون شب حالم چنان بد بود که یادم نیست چه جوری صبح شد. و الان… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ میشه امشب اینجا یواشکی توی بغلت من دختر کوچولو بشم و بدون پروای حفظ لحن مضحک آدم بزرگها اینو ازت بپرسم؟ شاید دلت به رحم بیاد. به فرشته هات بگی این موجودِ خاکیه بوقه من حقشه که پدرش دربیاد، ولی دیگه واسش بسه. بیشتر از این لازمشه ولی تا همینجا بسشه. بذار باقیِ حسابِ حماقتش رو بهش ببخشم. و دستِ شفا به زخمم بکشی تا دیگه درد نگیره. هی این دیگه چیه؟ من واقعا… به خدا من اصلا توی هوای گریه نبودم حالا هم نیستم پس اینهمه خیس… اینها از کجا اومدن اصلا کی اومدن؟ ای بابا ای بابا بیخیال عجب داستانیه خب الان واسه چی! خب ظاهرا… نمیشه الان برمیگردم.
خب مثل اینکه فایده نداره. بیخیال خودش حل میشه. قربونت برم خدای مهربونم. میدونم. اذیتت کردم. الان اینها تاوان نشنیدنهامه؟ ولی تو خدایی آخه. اصلا راه نداره که گاهی یه کوچولو بیشتر کوتاه بیایی؟ چیزی نیست خداجون خوبم فقط یه کوچولو بارون… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ نمیشه. نمیتونم. کاش هرچه زودتر زمان خواب برسه! نمیخوام مادرم ببینه. نمیتونم. امشب نمیتونم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید تبِ روان

عصر4شنبه.
خونواده از تهران برگشتن. دکترهای مربوطه نبودن. یه سری آزمایش و تعدیل دارو انجام شد و بهشون گفته شد از حالا باید تمرکز روی گوارش و کبد بیشتر باشه. خدایا کبد خدایا کاش جز دعا کردن کاری بود که از دستهای ناتوان من بربیاد! احتمالا سفر بعدی اردیبهشته و خدایا تا اون زمان وضعیت جنگ و اینترنت ایران درست بشه اگر اینترنت باز بشه شاید بشه با ویزیتهای آنلاین کار سریعتر پیش بره و…
میگم یه چیزی! الان که وضعیت معمولیه نه مثبت مثبت نه منفیه منفی پس من واسه چی حالم اینهمه… تقصیر حال و هوای عصره؟ تقصیر نزدیک شدن هفته تاریکه؟ تقصیر درس هاییه که بهشون دل نمیدم؟ تقصیر اینترنته که برادرزاده ی کنکوریم دستش بهش نمیرسه و من نمیدونم چه مدلی بهش اینترنت پولی برسونم؟ تقصیر دستاندازهای روان بیمار خودمه؟ الان دقیقا من واسه چی در این لحظه اینهمه بنبستم؟ خدایا چی شدم؟
تلویزیون و اخبار و مادرم خدا من چیکار میشه کنم واسه عزیزهام؟ آخه واسه چی از دستم چیزی برنمیاد؟
یه بار خواب میدیدم که دارم میمیرم یا مرده بودم نمیدونم. یکی از شبهای بنبستم بود. اون لحظه حس میکردم که خوابم. توی ذهنم میومد که الان من خوابم وگرنه توی بیداری اگر بودم مرده که نمیتونه توی ذهنش چیزی باشه پس دارم خواب میبینم. ولی ترسناکش اینجا بود که اون لحظه به نظرم میرسید حس قشنگی داشت. به نظرم میرسید خب الان دیگه من زنده نیستم وظیفه هام تموم شدن. دیگه لازم نیست مواظب چیزی باشم دیگه لازم نیست واسه هیچ فردایی دلواپس باشم دیگه لازم نیست واسه چیزی تلاش کنم حالا دیگه اون مرحله واسه من تموم شده دیگه میتونم تا قیامت بخوابم. حتی قبرم رو هم انگار میدیدم یه مدلی بود که انگار نمیدونم دفنم کرده بودن مثلا نمیدونم روحم یا تصورم یا هرچی که اون لحظه بودم میتونستم بالای سنگ قبر خودم وایستم. یادمه توی خواب اومدم نشستم بالای اون سنگه یه سنگ عمودی هم روش بود نمیدونم شاید اسمم رو بالاش نوشته بودن و غروب بود و قبرستونش شبیه قبرستون آبادی ای بود که الان دیگه شهر شده و پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و2تا داییم و کل اجداد پدری و مادریم اونجا خاک شدن. یه نسیم بارونخورده هم میومد نمیفهمیدم من که دیگه جسم نبودم چه مدلی هوای عصر بارونخورده رو حس میکردم! ولی بدم نمیومد هوای خوبی بود و اون سنگ مزار خیلی… شبیه زندگیم روی خاک خدا اون سنگ هم یه مدلی غربتزده بود. از اون هوای عصر و اون نسیم که بوی خفیف بارون داشت خوشم میومد و توی ذهنم بود که یهخورده دیگه یه ریز بارونی میادش. و نمیفهمم واسه چی از کنار اون سنگ بلند نمیشدم نمیرفتم. یهخورده رفتم بالاتر فقط چند سانت و بالای اون سنگه واسه خودم چرخ زدم و همونجا در تعلیق موندم و هی تماشا میکردم دنبال هیچ چی هم نمیگشتم فقط همینطوری واسه خودم اونجا بودم و با اینکه فقط جسمم اون زیر خوابیده بود بالای سر اون سنگه حس میکردم آخیش چه خواب خوبی چه سبکیه خوبی چه… هی بسه این مزخرفات چیچیه باز به سرم زده! من نمیتونم از این چیزها بخوام مادرم اینجا لازمم داره و برادرم اگر خدای نکرده پیوندی بشیم. من باید اینجا باشم هنوز نوبت آرامش من نیست البته به فرض اینکه دنیای بعد از مرگ واقعا جایی واسه آرامش شبیه های من داشته باشه. جدی داره؟ جایی واسه آرامش شبیه های من داره؟ میترسم اونجا هم باز من گرفتار منفیهای بی شماری باشم که همینجا هم خیلیها خیالشون بهش نیست. خدایا آخ خدایا آخه واسه چی این اتفاقها افتاد واسه چی برای من آخه قربونت برم تو که منو دیدی قصه هام رو بهتر از خودم بلدی منو اصلا بیخیال خدایی مادرم ماجراهای من بسش نبود که حالا اجازه دادی شبی از این جنس از این یکی کانال به دلش بزنه؟ ای خدا قربون حکمتت برم آخه من چی بگم بهت میدونم بلا رو تو نمیفرستی میدونم گیرها خیلی از گیرها نتیجه های ندونستنهای خود ما هستن ولی قربونت برم ما همه یه مشت خاکیم خیلی جاها نمیدونیم تو ولی تو تو خدایی همه جا میدونی همه چی هم ازت برمیاد خدایی خودمونیم واقعا واست سخت نبود اگر این یه قلم رو نه به من نه به برادرم به مادرم فقط به مادرم تخفیف میدادی یه تلنگر به این تیر میزدی تا منحرف بشه و روی دل این زن نیاد پایین. خدایا مصلحتت رو شکر واقعا ازت بر میومد واسه تو هیچ کاری نداشت خدایی میتونستی متوقفش کنی که از اینجای زندگیش رو آرومتر سپری کنه و دسته کم این یکی رو دیگه به خودش نمیدید. چی بگم خدایا! خدا تویی من فقط میتونم ازت تعجب کنم. بذار چندتا نفس مسموم بزنم مغزم زیر فشار داره جرق جرق میکنه شاید این کمک کنه درستش که نمیکنه شاید کمک کنه خرابتر نشه.
این چه کوفتیه واسه چی اینهمه سنگینیش مزخرفه حالم بد شد. اه گندش بزنن بوی آمپول میده این چیچیه آخه!
بیخیال طوری نیست. درست میشه. درست میشم. خدایا شرمنده ولی بهت نق زدم یهخورده سبکتر شدم. به دل نگیریها! دست خودم نیست گاهی خودش میاد من مگه چندتا خدا دارم که نق هام رو ببرم به درگاهش!
باید یهخورده درس بخونم ای خدا باید درس بخونم واسه چی من نمیجنبم! این ترم بدجوری ذهنم فراریه از درس و مشقم چیکارش کنم؟ یادش به خیر توی مدرسه به شاگردهام میگفتم ذهنتون شیطونیش میگیره فرار میکنه بیاریدش بشینه روی صندلی حواسش رو بده به درس به فاطمه کوچولو هم امسال میگفتم فکرت شبیه پروانه شده هی پرواز میکنه از سر درس میره جای دیگه پروانهت رو بیار بشینه رو به روی درس و مشق هات. خدایا سونیا الان دلش واسه مدرسه تنگ شده و… هی سونیا! خوش به حال تو! شبیه یه فرشته ذهنت پاک و شونه های دلت سبکه توی مناسبت های کثیف این جهان نیستی خدا هم زیاد خاطر خواهته آخه هیچ زمانی بهش نق نمیزنی و ازش نمیپرسی خدایا واسه چی اینطوری شد! گاهی دلم میخواست میشد شبیه تو باشم سونیا! ولی اگر من شبیه تو میشدم تکلیف مادرم توی این روزها چی میشد؟ کی بود که اطرافش بپلکه و الکی به هر چیزی بخنده و خلوت سیاهش رو بشکنه؟ سونیا نمیدونی چقدر شدید خستم. کاش مثل تو توی بغل خدا بودم! راستی خستگیهای تو چه جوریه؟ قطعا تو هم خستگی داری. مثلا اون روزی که من سر کلاس اون طوری از جیغ هات وحشی شده بودم. دستم بشکنه سونیا حلالم کن به قرآن حالم خیلی بد بود برادرم حالش درست نبود من حس میکردم توی اون کلاس دفنم کردن و تمام هستی ازم جداست تو هم هی جیغ میکشیدی اصلا نفهمیدم چی شد. ببخش سونیا به خدا هرچی ازم بربیاد حاضرم کنم تا اون روز از پرونده ی من و از خاطرات تو پاک بشه. هرچند اصلا نمیدونم توی خاطراتت داریش یا نه. ولی خیالت نباشه. من جای جفتمون توی خاطراتم دارمش و حسابی از فشار مرورش وجدانم درد میکنه. ببخش عزیز. اصلا نمیدونم چی باید بگم تا اون روزم موجه بشه چون نمیشه. منو ببخش عزیزه خدا. حلالم کن. به خدا حاضرم دستم رو بذارم زیر سنگ تا بشکنمش اگر این مدلی اون روز پاک میشه. ببخش فرشته ی خدا. منو واسه تمام تاریکهای امسالم ببخش. تو شاید نمیدونی فشار چیه. یعنی میدونی ولی به سبک خودت. عزیزه من! به خدا بدجوری از خودم متنفر میشم گاهی. کاش یادت نباشه کاش دل مهربونت که نمیفهمم چه مدلی گریه های یواشکیم رو کشف میکرد خشمم رو بهم بخشیده باشه چون اگر تو نبخشی خدا بیخیالش نمیشه.
بسه دیگه باز من خر شدم. احتمالا این تاریک دیوونه درش بی تقصیر نیست این میاد و میره فقط من هر دفعه این مدلی میشم. گندش بزنن هنوز که نیومده من واقعا نباید الان اینطوری باشم. همه چی درست میشه. من هنوز یه خدا بالای سرم دارم که با تمام گرفت و گیرها هنوز خدای منه. حتی اگر به خاطر اینکه دردم رو روی خنده های سونیاش تخلیه کردم از دستم خیلی خیلی بد عصبانی باشه. خدایا! توکل به خودت. فقط خودت فقط خودت فقط خودت. جز تو کسی نیست خدایا حواست هست؟ کسی نیست. جز تو هیچ کسی نیست! کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه پریسا بلند شو برو یهخورده درس بخون این چه وضعشه آدم باش این مسخره بازیها واست آب و نون نمیشه پاشو جمع کن خودتو! بذار چندتا نفس مسموم دیگه بزنم.
هی! بیخیال. فردا از امشب قشنگتره. همه چی درست میشه. شب گذراست. این هم میره. عاقبت میره. درست میشه. من هم درست میشم. ساعت بذار ببینم به سیستم من7و4دقیقه به نظرم چند دقیقه عقبم ولی بیخیال. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب

3شنبه شب.
امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن. اصلا نمیدونیم دکتر یا دکترهای مربوطه فردا توی اون بیمارستان هستن یا نه. هرچی زنگ زدیم جواب ندادن. خونواده توکل به خدایی دارن میرن چون نوبت داشتن. از3ماه پیش. پیش از جنگ. خدایا! پیش از جنگ! خدایا! خدایا! خدایا!
اگر درست شمرده باشم45روز شده که اینترنت ایران بسته شده. حساب دقیقش از دستم در رفته. چند روز شد؟ درست شمردم؟ حالا2روز بالا پایین چه فرقی میکنه؟ ولی به نظرم درسته. امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
وای خدا واسه چی درس نمیخونم؟ اصلا حسش نیست ولی باید باشه باید حسش باشه گرفتار میشم. بیخیال بابا هیچ چی نمیشه کلاسم شنبه هست باید متن تمرین کنم این ترم فقط در برم لازم نیست دوباره کتبیم رو20بشم واسه چی خودمو بیچاره کنم دارم میبینم همکلاسیهام با نصف سرعتم متن ارائه میدن خیالشون هم نیست کلی هم از روی دست هم تمرینها رو مینویسن کلی هم غلط دارن خدایی بیخیالن حالا من واسه یه غلط کوفتی یا یه لکنت توی ارائه ی متنهای نفله چنان گیر به خودم میدم که پیشونیم عرق میکنه. ول کن پریسا حوصله داری! خلاصه که واسه چی امشب درس نمیخونم! نمیخونم که نمیخونم ول کن! امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
گفته بودن مدارس تا1اردیبهشت مجازیه بعدش اعلام میکنیم که باز میشن یا نه. هفته ی آینده به نظرم3شنبه1اردیبهشته و هنوز اعلام نکردن که مدارس باز میشن یا باید همچنان داخل اون پیامرسان بله پیام سلام بچه های عزیز حالا گوش بدید حالا جواب بدید بفرستم. خب بذار ببینم دلم میخواد باز بشه یا نشه! خب البته اینکه من چی دلم میخواد خیلی مهمه اصلا یکی از عوامل تعیینکننده واسه مسیر تدریس اردیبهشت اینه که من دلم چی میخواد باید قشنگ دقت کنم ببینم چی دلم میخواد همون رو بنویسم اینجا تا در تعیین چگونگی پیشبرد برنامه های آموزشی تصمیمگیرنده ها رو به دردسر نندازم مثلا بعدش نظرم عوض نشه و… این فوق مزخرفات چیچیه؟ در تمام مدت اینترنتگردیهام اینهمه بی مزه نشده بودم. اخ مسخره! امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
اوه ساعت از6و نیم گذشته باید ببینم مادرم گرفت و گیر نداشته باشه به کارش برسم تشویقش کنم امشب دلواپسیهاش رو بسپاره به خدا و زود بخوابه. یادم بمونه که پاش درد میکنه باید حتما واسش مالشش بدم اگر من نگم خودش هیچ چی نمیگه. این بازیه که توش مسیریابی داره رو بارها تا مرحله ی آخر رفتم کاش مرحله ها و مسیرهای جدید داشت این مراحلش رو حفظ شدم واسه چی ارتقا نمیدنش؟ خیلی ازش خوشم میاد تازه خودم هم میتونم مسیر بسازم قدیمها ثبت میشد الان هم ثبت میشه ولی زمانی که میخوام ثبتیهای خودم رو باز کنم ارور میده. خب واسه چی؟ من مسیر جدید دلم میخواد. فایده نداره. هیچ کدوم از این کوچه ها کمک نمیکنن. ذهنم عمود می ایسته. امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن!
خدایا! من نق زیاد بهت میزنم. گاهی هم عربده میکشم. ولی تو میدونی من جز خودت به کسی نمیشه نق بزنم. بذار بزنم باشه؟ مطمئنم تو واسه نق زدنهام باهام قهر نمیکنی. بعدش که دوباره سرم یه شونه میخواد اولین و مطمئنترین شونه مال خودته. من به کسی جز تو نمیشه نق بزنم. هیچ شونه ای هم به امنیت شونه های تو به خصوص واسه شبهام به خصوص واسه شبهای مدل امشبم نمیشناسم. بذار من نق بزنم عربده بزنم جفنگ بگم سبک بشم بعدش هم سر بذارم روی شونه های خودت. میدونم توی اون لحظه ها هم باز تو خدای مهربون خودمی. میدونم چون بارها دیدم. حسابگری و حسابرسی و مصلحتت رو دیدم ولی در هر حالی و هر حالتی که بودم تو همیشه هوام رو داشتی. بهت مطمئنم خدای من! حتی در لحظه های جنون. بهت زیاد مطمئنم. به اینکه هرچی هم بشه تو شاید خشم بگیری ولی ولم نمیکنی. یه بار اینجا گفتم هزارها بار بیرون از اینجا به خودت گفتم. ستون باورم به تو آخرین و تنها ستون پابرجا از جنس باور در وجودمه. اجازه نده این آخرین ستون ویران بشه. هیچ وجودی بدون ستون باور نمیتونه ثابت و استوار باقی بمونه. واسه هیچ موجودیتی اینو نخواه. واسه منه تَرَک خورده هم نخواه باشه؟ گفتن لازم نیست ولی بذار واسه آرامش خاطر خودم بگم. بذار ازت بخوام. بذار تکرار کنم. همیشه مثل همیشه خدای من باش! همون خدایی که هرچی من بد شدم ولم نکرد. حتی زمانی که از دستم خشم داشت حتی زمانی که از درد مجازاتش آتیش گرفتم بازم خدای من بود هنوز هم هست. خدایا! من یه مشت خاکم جنسم هم اصلا تعریفی نیست خودم میدونم. ولی تو خدایی. شبیه همیشه خدای آشنا و مهربون من بمون. به خاطر نق زدنهام باهام قهر نکن. هیچ زمان ولم نکن! خیلی لازمت دارم خدایا خیلی! میدونم که مواظبمی ولی میشه یهخورده بیشتر مواظبم بشی؟ من واقعا حضورت رو، شونهت رو، دستت رو، بغلت رو بدجور لازم دارم. باهام بمون. همیشه بمون. تنهایی توی شب مسیر رو گم میکنم.
ساعت18و50دقیقه. خدایا به امید خودت!