دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اصل.

4شنبه شب.
تیمتاکم. بچه ها صحبت میکنن و من سرم به کار خودمه. ویرایش و… واسه چی گاهی اینهمه دور از انتظار خودم دلنازک میشم؟ به نظرم واسه خستگیمه. و میگم که، واسه چی بعضی از خاکیهای خدا اینهمه…
کسی میگفت در هر شبی هرچند تاریک دنبال یه ستاره هرچند کوچیک باش. حتما هست. به نظرم درست میگفت. منفیها اگر درست و در آرامش تماشاشون کنی با وجود منفی بودنشون حرفهایی واسه گفتن واسمون دارن. این اواخر یه سری منفی همجنس پشت سر هم ردیف شدن و امروز حس کردم چقدر از این تداوم تاریک خسته شدم. دلم یهخورده گرفت ازش و… الان دارم فکر میکنم. با آرامش بیشتر که بهش متمرکز میشم چیزهایی میبینم که شاید از نظر خیلیها به حساب نمیان ولی… درسته که من سوادم اون اندازه که باید باشه بالا نیست ولی به نظرم باید از خودم حس رضایت کنم چون هنوز یه چیزهای با ارزشی درم هست که از دستش ندادم. خیلی دلم میخواست سوادم بالاتر میرفت ولی به تصور خودم یه چیزهایی هست که اگر نداشته باشیمشون علم و مهارت و سواد تمام جهان هم به وجودمون ارزشی که باید رو نمیده. و من مطمئنم که اون موارد با ارزش درم هست. به خاطرش شاکر خدا هستم و ازش میخوام هرگز ازم نگیردشون. البته خدا همچین کاری نمیکنه. گاهی ما ارتفاع که میگیریم توی فضای اطرافمون گم میشیم. این تقصیر خود ماست. اصلاح میکنم. امیدوارم خدا همیشه مواظبم باشه تا این اتفاق واسم پیش نیاد.
هنوز یواشکی دلم از اون تداومهای تاریک گرفته. از اون گرفتگیهای بی سر و صدا. از اون یواشهای یواشکی. از اون بی صداهاش. از اون یواشکیهاش. خیلی یواشکیهاش. ولی همزمان با این دل گرفتگی از خودم احساس رضایت میکنم. من در عوض مهارت پایینم چیزهایی دارم که نداشتنشون علم و سواد یه سری از بلدها رو به شدت بی ارزش میکنه. پیش از این تصور میکردم علم و سواد عیار آدمیزاد رو بالا میبره. امشب مطمئن شدم که عکسش درسته. این معرفت آدم خاکیه که عیار علم و سوادش رو میبره بالا. مدعی معرفت و انسانیت نیستم ولی سفت اعلام میکنم که هر لحظه از عمرم در حال تلاش واسه بالا بردن این امتیاز ارزشمندم. سعی میکنم حواسم باشه که بی معرفت نباشم. مواظب آدمیتم باشم. یادم بمونه که درخت پربار سرش پایین میاد نه اینکه واسه آسمون رجز بخونه. خدایا کمکم کن که اگر زمانی خیلی خیلی خیلی هم با سواد شدم این اصل ارزنده از خاطرم پاک نشه که اگر بشه خودم و علمم دیگه هیچ ارزشی نداریم.
بیخیال. حال من درست میشه. من دلم از جای دیگه نازک شده و زیادی زود میگیره. درست میشم. من درست میشم ولی یه سری واقعیتها نه عوض میشن نه پاک میشن نه فراموش میشن. اونها وجود دارن و من عمیقا بهشون باور دارم. من به اصل معرفت معتقدم. من به لزوم حفظ خیلی چیزها معتقدم. و این از نظر خودم هم لازمه و هم ارزشمند. شاید خیلیها باهام موافق نباشن ولی مثل خیلی موارد دیگه، این نگاه منه در مرام و در منطق و در جاده خودم. اصلی که مثل خیلی از اصلها باورش دارم و سفت بهش چسبیدم.
بسه. نق هام رو زدم. باید برم کمک مادرم. صدای ظرف های شسته نشده میاد. باید بجنبم تا بیشتر نشدن. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و حسهام و لحظه هام

3شنبه بعد از ظهر.
اومدم خونه. فردا تعطیلم. تا شنبه خلاصم از مدرسه و بچه ها و همه چیز. پس ذوق گذشته هام کو؟ این زمان هیچ چیزی انگار نمیتونه اون مدلی ذوق زدم کنه. واسه چی؟
به ملل زنگ زدم. گفتم و به نظرم رسید نتونستم درست توضیح بدم یا اونها درست نفهمیدن دقیقا چی میخوام. به مربی منتقلش کردن. گفت با اسکایپ بهش پیام بدم. خدایا من بلد نیستم با اسکایپ پیامبازی کنم. خب از واتس بگیر گناه دارم آخه!
دارم یک کتاب زبان اصلی میخونم. سرعتم بدجوری یواشه ولی… بگو خیالاتی شدم خیالم نیست ولی این اواخر انگار سرعتم یه کوچولو خیلی کوچولو انگار بیشتر شده. آخ جون. اما هنوز بدجوری یواشم.
مادر امشب اینجاست. فردا خاله میاد مهمونی. آخجون این آخر هفته نمیرم جایی.
امروز تماس داشتم. آشنای قدیمی. آدرس اینجا رو ندادم. به تمام سوالها راست جواب دادم جز این یکی. گفتم پرید. شاید بعد یکی دیگه بزنم ولی نگفتم زدم. نمیخوام اینجا کسی پیدام کنه. هیچ کسی. هیچ کسی!
اسکایپ گوشیم رو راه انداختم. هومممم. در مقایسه با گذشته فعالتر شدم. اما شاید بدون راهنمایی فوری فوتی هم بشه فعلا پیش برم. امروز هم یه شنیداری دیگه خوندم. جمله به جمله توضیحش دادم و الان به نظرم بتونم در موردش صحبت کنم. این صحبت کلی رو که جمع کنم این2تا فایل دیروزی و امروزی رو میشه از لیستم پاک کنم و بفرستمشون بایگانی. باید یه ریدینگ دیگه بخونم ولی الان حسش نیست. شاید امشب. شاید فردا.
واسه چی گشنم نیست؟ امروز که اومدم چیزی نخوردم. بلند شده بودم واسه آب خوردن الان خاطرم نیست خوردم یا نه. عجیبه! عجیبم. بیخیال من همیشه عجیب بودم ولی این دیگه زیادی عجیبه. بیخیال. بذار همینطوری بمونه.
تیمتاکم. بچه ها و موزیک و… چند لحظه پیش یه خیرخواه داشت نصیحتم میکرد. که اینطوری نباشم. که این مدلی ادامه ندم. که میشه بدون پرهیز از موارد مثبت عبرت گرفت. و من فقط خندیدم. آخرش گفتم نشد دیگه. نمیشه دیگه. و باز خندیدم. قبلش بهش اعتراف کردم که دلم رفتن به این فرمون رو نمیخواد ولی زورم به خودم نمیرسه که عوضش کنم. من دیگه دردسر نمیخوام. نگفتم الان دردسرهای دیگه از مدل دیگه دارم که حسابی دردسر شدن و اگر نجنبم حسابی در دردسر شدن کولاک میکنن. بیخیال فعلا که همه چی آرومه منم اینجا واسه خودم نشستم و دارم توی خودم میلولم. واسه چی باید دلواپس فرداهایی باشم که اصلا مشخص نیست من داخلشون باشم یا نه. بذار سکوت این لحظه پیش بره و پیشم ببره.
گاهی واقعا، به شدت، به شدت، تفاوت دیدگاه های خودم با مال بقیه رو لمس میکنم. من آدم با تجربه و تکمیلی نیستم ولی گاهی به شدت میبینم و میفهمم که در خیلی موارد با تجربهترم. من با تجربهترم. من عمیقتر میبینم. من دقیقتر میبینم. شاید هم من از بیخ اشتباهم. بیخیال.
این خستگی عوضی واسه چی نمیره؟ از دستش خسته شدم. گندش بزنن!
ساعت داره3میشه. من نخوابیدم خدایا! باید درس بخونم. میخونم حالا.
فندک باطریدارم رو مادرم نفله کرد الان هی بهش نق میزنم که اینو خراب کردی هرجا هم میگردم دیگه ندارن بخرم. بنده خدا مادرم! خب باشه بنده خدا مادرم ولی قبلش بنده خدا خودم من فندکم رو میخوام این گازیها گاز تموم میکنن خوشم نمیاد ازشون. یه دونه گازی دارم بردم داخل کمد قایم کردم هر زمان خودم میخوام برش میدارم نذاشتمش دم دست گفتم اینو هم خراب میکنید ولی به نظرم داره گاز تموم میکنه من فندک باطری یا برقی میخوام. باید بلند شم برم پیدا کنم. حسش نیست. حس بیرون رفتن هستها ولی… ولی چی؟ جدی من دلم میخواد ولی واسه چی حال جنبیدنم نیست؟ ولش کن بیخیال.
آخجون اینجا خیلی بهتر شد. ممنون آقای درفشیان حسابی خوب شد واسم! ایول!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. اینو بزنم بعدش زیر پتو کتاب بخونم بخوابم. داخل تیمتاک هم نمیخوام باشم میخوام با گوشیم برم زیر پتو. پتوی مهربون همیشه حاضر و آشنا. بسه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیروز، امروز، فردا

2شنبه عصر. دوباره شروع کردم به زبان خوندن اما مدلم… کاش میدونستم دارم درست میرم یا نه! یه سری ریدینگ آیلتس گیر آوردم که تستهای آخرش هم باهاشه و البته با جواب. تست زدنم افتضاحه. زمانبندیم هم همینطور. اولش حسابی حرصم گرفت بعدش… خب من که دیگه آیلتسی نیستم. پس شروع کردم به خوندن متنها و فهمیدنشون با کمک گوگل و هوم. تست هم میزنم. نمیدونم تلاش واسه فهمیدن این متنها حتی با کمک مترجم گوگل واسم فایده داره یا نه. این وسط متنهای شنیداری رو هم گوش میدم. امروز صبح که بعد از یه خواب عوضی زودتر از ساعتی که لازم بود پریدم، نشستم یکیش رو خوندم. از خودم رضایت داشتم. هم در فهمش هم در توضیحش. یعنی اینطوری فایده داره؟ یه پیام هم واسه مربی پارسالم فرستادم. پیام اولم توی مدرسه بود و به شدت شلوغ بود و وقتی گوشش دادم حالم بد شد وقتی رسیدم خونه پاکش کردم و دوباره پیام فرستادم. صوتی و باز هم گیر توش داشتم ولی بهتر از دفعه پیش بود. نمیدونم اصلا گوش میده یا نه. ازش خواستم کمک کنه بفهمم الان دقیقا در جاده لاتین کجا ایستادم. سر جای پارسالم؟ عقبتر رفتم؟ خدایا عقبتر نرفته باشم! خدایا لطفا. به خدا دارم میخونم ببین! اجازه نده لازم بشه اون زمان رو دوباره تکرار کنم.
کلاس تیمتاکم داشت نفس روانم رو میگرفت. بدجوری حس میکردم در لاتین اصلا به درد نمیخورم. داشتم از خودم میبریدم. ولش کردم. اومدم بیرون. اصلا پشیمون نیستم. زمانبندی در درک مطلبم افتضاحه، تست ها رو بد میزنم، مطلب رو با کمک مترجم گوگل میفهمم، اما حالا کسی از اون موج منفی های وحشتناک بهم نمیده. و ای کاش بتونم انگلیسیم رو تقویت کنم! الان دیگه واقعا اینو میخوام. زمانی که کلاس میرفتم هدفم فقط آیلتس بود و استفاده هایی که میشد از این مدرک لعنتی کنم. نتونستم. و این واسم فقط وظیفه بود. وظیفه ای که ازش متنفر بودم. الان هم تقویت زبانم واسم وظیفه هست. وظیفه ای که دیگه ازش متنفر نیستم. دلم میخواد درست انجامش بدم. ای کاش یه درصدی از این حس رو زمان کلاسهام داشتم! قطعا در اون صورت الان وضعم بهتر بود. بیخیال. من محدودیت زمان ندارم فقط دلم میخواد سرعتش بیشتر بشه و ای کاش یه راهنما داشتم! کسی که بهم میگفت دارم درست میرم یا نه! کاش مربی پارسالم بهم جواب بده. اگر تشخیصش به شروع مجدد کلاسهام باشه… وای خدا کاش نباشه! کاش بگه همینطوری با همین فرمون میشه که بری! خدایا استرس دارم کمکم کن! خدایا لطفا! همیشه میگفتن باید بخواییش و من هرگز دلم نخواستش. این وظیفه تلخ با اون پایان تاریک رو هرگز دلم نخواست. الان ازش متنفر نیستم. خدایا لطفا کمکم کن بتونم درش موفق باشم! باشه میدونم دیگه آیلتس نمیخوام. یعنی… خب یه چیزهایی شدنی نیست و… هی! واسه چی الان این… پس من کی به جایی میرسم که با متمرکز شدن روی این ناکامی عوضی دیگه این… هی! هِِِِِِِِِِِِِِِِِِی! این چه وضعشه؟ خدای من! آخ لعنتی! برمیگردم.
خب حله. راهنما. من یه راهنما میخوام. باید به موسسه ملل یه زنگ بزنم. خدایا الان نه. فردا. فردا میزنم. به خدا میزنم ولی باشه واسه فردا. لطفا. خدایا لطفا! تلفن.
مادرم. پیشش ذوق کرده بودم که4شنبه استراحت دارم. الان زنگ زد و گفت گناهی میخواستی استراحت کنی. قلبم ریخت. باز هم ارتفاعات؟ نه. خاله. میخواد4شنبه ناهار بیاد خونت که ببیندت. خندم گرفت. گفتم قدمش روی چشم بیاد دختر خاله رو هم بگو بیاد ولی خودت هم نمیتونی بری ارتفاعات. گفت قرار نبود بره و4شنبه من پرید. گفتم نه نپرید بگو خاله بیاد بالای سر. توی دلم گفتم فقط آخر هفته منو شوت نکن اون بالا باقیش حله. و من همچنان راهنما میخوام. خدایا یعنی مربی پارسالم پیامم رو گوش میده؟ یعنی جواب میده؟ من واقعا راهنمایی لازم دارم. فردا با موسسهش تماس میگیرم. فردا حتما زنگ میزنم.
به نظرم یه بلای مثبتی سرم اومده. از خوردن افتادم. و همیشه خستم. امروز مادرم قد5روزم ناهار داد خوردم و الان حس میکنم شبیه طبل شدم. رفتم انار ترش خوردم بلکه نفسم بالا بیاد. البته بد نیست ولی چی عوضم کرده؟ خستگی؟ یا چیز دیگه؟ هرچی که هست من ازش بدم نمیاد فقط کاش اینهمه کوفته نبودم! بیخیال. درست میشه.
یه سری کار گوش کنی دارم که باید انجامشون بدم. خدایا این شبیه نماز خوندنه هیچ زمانی کامل تموم نمیشه. جهان آزاد5آبان رو باید سریعتر جمعش کنم بره زمانبندی. مهتاب این ماه کامل نیست. باید واسه30مهر یه چی آماده کنم. و لیست پست های این ماه رو باید کامل کنم. وای خداجون!
اینجا هنوز تکمیل و تعمیر و ترمیم لازم داره. رنگکاری و تزئیناتش هنوز مونده. سعی کردم یهخورده هم موفق شدم ولی نه کاملا. هنوز یه سری چیزمیز هست که باید درستشون کنم. بلدشون نیستم. وووییی. ولی در مجموع خوشحالم که اینجا دوباره برقراره. اینجارو دوست دارم.
هنوز حوصله رعایت قواعد نیمفاصله ها رو ندارم. بیخیال. اینجا مال خودمه. هر مدل دلم بخواد. هرچی من بخوام. الان هم نیمفاصله دلم نمیخواد. تمام!
اوه ساعت7و30؟ یا خدا کی گذشت؟ بسه خسته شدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کوچ

1شنبه شب. خونه جدید. شاید کمی از جای قبلی کوچیکتر، پرتتر، آرومتر، این آخریش حسابی درسته. آدرسم رو کسی بلد نیست. به نظرم دلم نخواد به کسی بگم. به هیچ کسی. عجیب دلم سکوت میخواد. عجیب در هوای سکوتم. عجیب دلم میخواد با خودم باشم فقط خودم. 2-3روزیه که نوشتن داخل نت رو شروع کرده بودم که همه رو آوردم اینجا. خودم رو درک نمیکنم و گاهی مایه خنده خودی ترها میشم که اگر نمیخوایی کسی بخوندت واسه چی داخل نت نمینویسی سایت میخوایی چیکار؟ درست میگن ولی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته. داخل نت که مینویسم انگار کوله بارم روی دوشمه و همه جا باید ببرمش. ولی یه جا که داخل اینترنت دارم انگار یه خونه توی اینترنت هست که واسه خودمه و دیگه لازم نیست کوله روی دوشم باشه. انگار زمانی که یه گوشه اینترنت واسه خودم چرت و پرت مینویسم میتونم کولهم رو بذارم یه جایی. داخل یه4دیواری مجازی که برای خودمه. الان که اینجا دوباره هست، هرچند با نشانی متفاوت، حسم مثبته. خاطر جمعم انگار. دوست دارم این خاطرجمعی رو. خب طرف که من باشم عجیب نیست. من عاقل نیستم. چه خوبه که نیستم! آخ جون!
هیچ چی فقط دلم خواست بیام اینجا و واسه خودم بگم که به خونه جدید نقل مکان کردم و تقریبا جاگیر شدم و جام ظاهرا راحته. طول میکشه شاید که عادت کنم شاید هم نه ولی این لحظه از اینکه اینجا هست و دوباره جا واسه اومدن و نق زدن و چرتنویسی کردنهای من برقراره حسم مثبته. حوصله ندارم بیشتر بنویسم. انگار این نوشتن امشب لازمم بود که حضورم در اینجا تثبیت بشه. حالا تثبیت شد. دیگه بسه میخوام برم نمیدونم کجا ولی فعلا دیگه نوشتنم نمیاد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق5

23مهر1402.
صبح زود. خیلی زود. کتاب میخوندم. همه چیز همه چیز. اسم نویسندش چی بود؟ چه فرقی میکنه من هیچ زمانی اسم نویسنده ها خاطرم نیست. این کتابه رو الان تمومش کردم. نمیخوام در موردش حرف بزنم. میخوام صدام رو ول کنم هوار بشه. میخوام جسمم رو ول کنم و در یه انفجار همراه صدام دنیای اطرافم رو منفجر کنم. ویران کنم. محو کنم. نمیخوام حرف بزنم. نمیخوام بیدار باشم. نمیتونم ننویسم.
خواستم بنویسم حالم خوش نیست. پاکش کردم. توصیفم نیست. توصیف الان من نیست. باید با یک کسی حرف بزنم. نمیخوام حرف بزنم. کسی نیست. هیچ کسی نیست. شاید من در اشتباهم مثل همیشه. من همیشه در اشتباه… ولی نه من در اشتباه نیستم. من اشتباهم. من خود اشتباهم. من همیشه یک اشتباه بودم. خدایا همیشه یاد گرفتیم هر خلقتی یه هدفی درش هست. خیلی جدی ازت میپرسم. هدفت چی بود از خلقت من؟ اگر زورم میرسید بهت الان رو در روت وایمیستادم و تمام45سال زندگیم رو میگرفتم بالا پرت میکردم طرفت و هوار میزدم بهم بگو! هدفت چی بود از این؟ دقیقا هدفت از این پرونده چی بود؟ بگو چی بود بگو هدفت چی بود؟
زورم نمیرسه. دستم هم نمیرسه. اون بالا بالاتر از دست و زور من نشستی و بیخیال به این منظره میخندی. به من که روی تختم نشستم و دارم چرت و پرت مینویسم و دلم میخواد هرچی نیکوتین روی میزه رو یه نفس قورت بدم. اوه نه دلم نمیخواد من جرأت تحمل عواقبش رو ندارم. دفعه پیش هنوز یادم نرفته. و من تمام دیروز بیمار بودم. سر کار رفتم. خاطر مادرم رو از پشت خط جمع کردم. با بچه های تیمتاک خندیدم. یه ریدینگ زبان خوندم و تستهاش رو زدم. و تمام روز بیمار بودم. هنوز هم کامل رو به راه نیستم. چه فرقی میکنه. کسی جدی نمیگیره. شاید حتی خودم. من یه اشتباهم. اشتباهی که مهلت بیمار شدن نداره. اینجا جایی واسه من نیست. توی زندگی من، جایی واسه من نیست. واسه بیمار شدنم. واسه خواهندگی هام. واسه ترجیح هام. واسه حسرت هام. اینجا توی زندگی من جایی واسه من نیست.
چقدر سرده. تمام اتاق سرده. تمام خونه سرده. تمامم سرده. توی دنیای من کسی نیست. هیچ کسی. توی دفتر تلفنم نمیگردم. کسی نیست. توی جهانم نمیگردم. کسی نیست. هیچ کسی نیست. چقدر سردمه. آخرین دفعه که اینطوری سردم بود رو خاطرم نیست. نبود. به نظرم نبود. آخرین دفعه آتیشی بودم. تب داشتم. تمام شب از گرمای آتیشی که داخل و بیرون جهانم شعله میکشید میسوخت. میسوختم. تمام شب. تمام روز. تمام هفته. تمام من میسوخت. من هیچ زمانی در مواقع تاریک سردم نبود. همیشه آتیش میگرفتم. الان سردمه. چقدر سردمه! دارم منجمد میشم. چقدر سردمه!
دلم میخواد باز بنویسم. تنها اتصالم با… هیچ. دلم میخواد باز بنویسم. دلم میخواد بنویسم. فایده نداره. توصیف من نیست. توصیفم نیست. هیچ جمله ای توصیفم نیست. ای کاش بود! نیست! خیلی سردمه! ساعت5و51دقیقه صبح1شنبه23مهر1402. 10دقیقه دیگه یا بیشتر باید بلند شم آماده بشم برم سر کار. زندگی روزمره. باید فرار کنم. باید در جلد یک معلم کلاس بچه های استثنایی، در جلد دختر مادرم، در جلد یک زنده در مسیر زندگی مخفی بشم. شاید یادم بره که چقدر سردمه. ولی خدایا! این عادلانه نبود. عادلانه نیست. سردمه. خدایا چقدر سردمه. چقدر، سردمه!
ساعت5و53دقیقه صبح1شنبه23مهر1402. 5و54. چقدر سردمه! 5و55. دیگه نمیخوام بنویسم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق4

21مهر1402.
عصر جمعه. اومدم خونه. خدایا آشیونه کسی رو نگیر ازش. خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت هزارتا شکرت!
تنها نیستم. اتاق بغلی. من در سنگر خودمم. خدایا چقدر خستم! اینهمه خستگی واسه چیه من که تمام مدت نشسته بودم پس واسه چی انگار از کوه بالا رفتم!
نای دوش گرفتن ندارم میشه امشب نباشه؟ فردا نمیدونم فردا شب هر زمان جز امشب. اینجا امنترین جای جهانه واسم خدایا ازم نگیرش من این یه وجب جا توی تمام جهانت روی تمام خاکت رو چقدر دوست دارم! هی بیخیال بسه.
زوده ولی دلم میخواد بخوابم. الان وقت خواب نیست بذار ببینم حال دارم کار کنم یا نه. وووییی نه.
تیمتاک. بچه ها و جمع تقریبا همیشه شلوغ. سرزندگیشون رو دوست دارم ولی به نظرم خیلی بینشون نمیمونم. فعلا که هستم.
فردا مدرسه. خدایا شکرت که غیبت نمیکنم. میگم که خدایا! چیزه! من غیبت نمیکنم ولی میشه جوجه بزرگه من فردا غیبت کنه؟ نق نمیزنمها ولی خب غیبت کنه دیگه! شکلک مظلومیت ترکیب با بدجنسی. ولی به نظرم بدجنس نیستم فقط یهخورده چیزه. تنبل شاید. تنبل هم نه فقط… وای خداجونم!
یه عالمه چیزمیزهای زبان انگلیسی پیدا کردم. باید برم برشون دارم. تلگرام. فیلتر دیوونه!
حس و حالم داره بهم ارورهای بدی میده که واقعا لازمه بهشون توجه کنم. این ماجرا عاقبتش واسه من مثبت نیست و اگر پیش بیاد تقصیر کسی جز خودم نیست. از خیلی پیش باید توجه میکردم که نکردم و الان هرچند سخته ولی بد نیست مواظب باشم تا از این شیب که داره تندتر میشه پایینتر نیفتم من واقعا دلم اون فرداهای تاریک رو نمیخواد. پریسای داخل آینه به نشان نارضایتی واسم سر تکون میده. درست میگه. باید عاقلتر باشم. هرچند از عاقل بودن خوشم نمیاد ولی گاهی فقط گاهی لازمه. شبیه تزریق شبیه… شبیه واقعیتهای بی مروتی که در هر حال واقعیتن و تبصره ماده و حس و حال هم سرشون نمیشه. سعی میکنم. به خدا سعی میکنم. از فردا. نه. از امشب. نه از… از همین لحظه همین الان همینجا. خدایا! کمکم کن!
ساعت4و41دقیقه عصر جمعه. دلم همچنان ادامه وراجی نوشتاری میخواد. نباید. بسه. باشه واسه بعد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق3

21مهر1402.
صبح جمعه. هنوز این بالاییم. اگر امروز برنگردم پایین فردا به دردسر می افتم. خدایا کمک کن من دردسر نمیخوام.
تیمتاکم. زور میزنم مهتاب این ماه رو بنویسم. صحنه جنگی که باید توصیفش کنم سخت پیش میره. ذهنم توی هوای توصیف جنگ ساکنان خونه زمان با موریانه های مهاجم نیست. ذهنم توی هواهای دیگه چرخ می زنه. واسه چی حوصله رعایت قواعد نیمفاصله رو ندارم؟ بیخیال اینجا تا اطلاع ثانوی بدجوری امنه. نقل مکانم بد هم نیست. تا مدت نامعلوم هیچ کسی پیدام نمیکنه مگه به ضرب اتفاق که اون هم پیش نمیاد.
خاطرم باشه فردا چندتا عروسک پاککنی واسه سر مداد بچه هام ببرم که بهشون جایزه بدم. به نظرم دوست دارن. یکی از این عروسکها خیلی از نظرم خوشگله نمیشه بردارمش واسه خودم؟ ستاره ها و تیله های پارسالی رو گم کردم. خدایا کجا گذاشتمشون؟ انگار همین دیروز خب نه پریروز بود که رسیدم خونه و مخفیشون کردم چون قرار بود تا4ماه لازمشون نداشته باشم. 4ماه! واسه چی اینهمه سریع رفت این4ماه؟ بیخیال. شاید به همون سرعت هم دوباره برسه. یعنی میشه؟ شدنش که میشه ولی سرعتش… خردادی که میاد من در چه حالم؟ هی! بسه دیگه!
بارون وحشی دیروز امروز عقب کشیده. میگن دیگه تا3شنبه نمیباره. برای من فقط امروز نباره بسه.
اخبار اجتماع قریب الوقوع بچه های اینترنت پرتم میکنه به یه جهان خاطره که دلم میخواد فراموششون کنم هرچند یادآوریشون بهم لبخند میده. لبخندهای حاصله واسم شبیه تأثیر الکله. اول قشنگ بعدش هم خماری تلخش. دلم نمیخوادش. دلم فراموشی میخواد. دلم اضافه کردن به این حجم تاریک رو نمیخواد. پس نمیکنم. اما کاش میتونستم! کاش میشد بلکه این حاله تاریک میرفت از دفترم! کاش میشد آدمها هم ری استارت بشن! اگر میشد من برمیگشتم به… به چه زمانی؟ پیش از نیمه دوم… اول…دهه90… عقبتر… 80… عقبتر… بسه. دیگه بسه! شدنی نیست. دیگه بسه!
امروز باید برگردیم. من فردا باید سر کار باشم. اینجا تعمیرات تموم نشده. خدایا امروز باید برگردیم.
پوله معمولی میخوام. اوه خدا واقعا میخوام. پول پوله معمولی میخوام. مادر رفته ببینه تعمیرات به کجا رسیده. کاش بجنبن! امروز باید برگردیم.
دلم یه سری از اون ستاره های درخشان کوچولو میخواد. از همون هایی که منتظرشون میشدم و خوش میگذشت. الان چیزی پیدا نمیکنم. باید منتظر چی باشم! تعطیلی. نه به درد نمیخوره اولا به این زودی نیست آخر هفته ها هم که… خرید. چیزی لازم ندارم. البته چرا لازم دارم ولی گیرش نمیارم من یه فندک باطریخور میخوام که هیچ کجا نیست. باید بازارهای داخل شهر رو بگردم. کاش پیدا کنم! ولی در هر حال از حس انتظار این گشتن ذوق نمیکنم. درست کردن کیک بستنی. هوممم. مثبته ولی درخششش زیاد نیست. ذهنم روی چیزی که به اندازه کافی بدرخشه متمرکز نیست. کاش باشه! لازمش دارم. شاید زمانی که برگردم پایین چندتا پیدا کنم. شاید. امروز باید برگردیم.
اوه کی ساعت11شد! انگار از8یه دفعه پریدیم روی11و چه عجیب! خدایا میشه فردا… بیخیال. فردا هم روز خداست. هفته ای که گذشت بد سپری نشد واسه چی باید فردا بد باشه! بیخیال. ذهنم عمود می ایسته. امروز باید برگردیم.
به نظرم بد نیست بس کنم. چه فایده داره گفتن های من! اینهمه هفته سکوت کردم و… بیخیال اینجا کسی نیست. بذار بنویسم. حس بیگانگی با نوشتنم به خاطر سکوت طولانی مدتم داره یواش یواش وا میده. من دوباره دارم مینویسم. خودم رو. اطرافم رو. نق هام رو. به نظرم خوبه. به نظرم مثبته. گفتن رو هرچند اینجا به سکوت ترجیحش میدم. شاید چندان بی فایده هم نیست. کی میدونه.
بله مثبته ولی الان بد نیست دیگه بس کنم. این صفحه هم میره کنار صفحات پیشین. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق2

همچنان20مهر1402.
عصر. اینترنت اینجا داغون شد. الان درسته ولی چند ساعتی انگار از جهان جدا شده بودم. باید حس و حالم رو تعمیر کنم. بد بسته اینترنت شدم. نمیخوام بیشتر توضیحش بدم. شاید بتونم توضیحش بدم ولی دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
امروز نشد بریم پایین. کاش فردا این طلسم باز بشه! من شنبه باید سر کارم باشم. خدایا کمک کن!
تیمتاکم. کانال باز. رادیو. یه سری از بچه های معلم هنوز مدرسهشون مشخص نیست. به نظرم من باید بدجوری شاکر خدا باشم. از بلاتکلیفی متنفرم. اگر وضعیتم این مدلی میشد شب از استرس قطع شدن منبع درآمدم بیخواب میشدم. خدایا شکرت! خدایا در همه موارد خیلی خدایی و من بدجوری بنده بی معرفتی ام. تو که منو میبخشی مگه نه؟
داخل اینترنت یه فراخوان داشتم از بچه هایی که میخوان آیلتس بدن و راهشون باز نیست. اقدام دسته جمعی از راه سنجش. شاید جواب بده. ولی من دیگه نیستم. سعی کردم دوباره با ایرسافام تماس بگیرم ولی… فقط برداشتن گوشی به نیت تماس کافیه که نفس هام به شماره بی افتن. شروع مجدد این پروژه توانی میخواد که من… خدایا! من نمیتونم!
بچه های تیمتاک همین الان یه داستان درست کردن که در نتیجه یه سوتی ازم گرفتن و کلا کانال از خنده رفت هوا. خدایا شکرت که هنوز میشه بخندیم! خندیدنها رو دوست دارم. ازمون نگیرشون!
بیرون از اینترنت فضای اطرافم پر از استرسهای زندگی واقعیه که خونوادم خودشون رو حسابی درگیرشون کردن. از این حال و هوا متنفرم. دلم یه زندگی معمولی با یه سری گیر معمولی میخواد. دلم استرسهای یه خونواده معمولی رو میخواد. خدایا منو ببخش نباید اینطوری بگم ولی…
داره شب میشه. روزهای این طرف سال کوتاهن. روزهای بلند رو بیشتر دوست دارم. بهار کجایی لطفا عجله کن دلم تنگ شده واست.
فراخوان اقدام برای آیلتس، تبلیغات فروش ملک در دبی، امکانات مهاجرت با استفاده از… اینها واسه چی الان میرسن دست من؟ تمامش بایگانی. من نمیخوام.
امسال توی مدرسه حس عجیبی دارم. یواش یواش دارم20ساله میشم. امسال20سال کاریم باید کامل بشه و در برابر کمسابقه ها یه حس عجیبی دارم انگار دیروزهای خودم هستن. زمانی که کارشون و کلاسشون سخته واسشون. زمانی که دلواپسی ها و فشارهاشون رو میبینم. زمانی که خستگیها و درگیریهاشون رو آروم تماشا میکنم. دلم میخواد تمام اون زمانها دستشون رو بگیرم توی دستم بگم نگران نباش اینها گذراست میاد و میره. خدایا میشه این اوضاع واسم هی سبکتر و سبکتر بشه؟ به تلافی تمام بلاهایی که در محیط کار سرم اومد و از سرم گذشت؟ خدایا لطفا! خدایا شکرت!
بسه دیگه فعلا نمیخوام بنویسم. شاید دوباره برگردم. نمیدونم چه زمانی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق1

20 مهر 1402.
بله من اینجا هستم. مدتها و مدتهاست که دیگه ننوشتم. هیچ چی ننوشتم. نه شاد، نه غمگین. حتی نقهام رو هم ننوشتم. آن سوی شب رو شب خوردش. اونجا دیگه نیست و من الان دارم داخل نت مینویسم. کی میدونه شاید زمانی باز هم جایی واسه انتشارش بود. شاید هم نه ولی چیزی که مسلمه اینه که این لحظه به شدت دلم میخواد بنویسم. بعد از روزها. هفته ها. ماه ها.
چقدر عجیب گذشتن این ماه های سکوت!
اندازه یک عمر اتفاق از سر گذروندم ولی الان که دوباره دفترم رو باز کردم نمیدونم چی باید بنویسم. حجم ناگفته ها اونقدر زیادن که دلم نمیخواد نوشتنشون رو شروع کنم. شاید به این خاطر که اگر شروع کنم تا آخرش نمیتونم متوقف بشم و باید همه رو بنویسم و این خیلی خیلی واسم سخته. من نمیخوام. نمیخوام دوباره اتفاقات رو نفس بکشم. بخندم. گریه کنم. زندگی کنم. من زمانهایی که مینویسم کلمات رو ماجراها رو زندگی میکنم. حتی اون کوچیکهاشون رو. و در مورد ماه هایی که گذشتن اینو نمیخوام. نه الان. و شاید نه هیچ زمان دیگه ای.
امروز 20 مهر 1402 و بذار فقط حالا رو بنویسم. توان نگاه کردن به پشت سر رو در خودم نمیبینم. نمیتونم. نمیخوام. بذار خاطرات بخوابن. بذار همه چیز در سکوتش باقی بمونه. بذار فقط من باشم و امروز و ادامه جاده.
مدرسه ها 20روزی میشه که باز شدن. مدیریت مدرسه من داره عوض میشه یعنی عوض شده. و چه عجیب من امسال یهخورده سبکتر شدم. برنامه های محل کار هی عوض میشن و من کمتر از گذشته خیلی کمتر از گذشته نگرانشون هستم و واسشون حرصی میشم. یعنی دارم بزرگ میشم؟ حتی گاهی دفتر هم میرم البته خیلی کم ولی همین کم هم در هر حال از من بعید به نظر میاد. شاید هم اوضاع کاری من واقعا بهتر شده. نمیدونم ولی در هر حال من هنوز دلم بازنشستگیم رو میخواد.
آخر هفته من رفته به فنای ابلیس. ارتفاعات. همراهی مادرم. تعمیرات اینجا. اصلا خوشم نیومد. کاش میشد برگردیم پایین. با تمام وجود دلم میخواد برگردم خونه. خدایا کاش برگردیم!
اینجا بارون میاد. چه شدید هم هست! خدایا لطفا2ساعتی مرخصی بده بذار ما بریم خدایا من نمیخوام اینجا باشم میخوام برم خونه!
همکارم توی کلاس داره مدیر مدرسه میشه. خدا کمکش کنه هرچی در نظر داره واسه مدرسه انجام بده اگر بشه خیلی مثبت میشه مخصوصا واسه بچه ها.
در طول ماه هایی که گذشت انگار قد یه دفتر عوض شدم. دیگه از خدا پول اونچنانی نمیخوام. با تمام وجود حس میکنم پول زیاد خوشبختی به کسی نمیده. پیشتر خیلی گفتم ولی هیچ زمانی اینهمه جدی درکش نکرده بودم. من ثروتمندهایی رو دیدم که زندگیشون هرگز اوج نگرفت و برعکس پولشون که بیشتر شد آرامششون از اون یکی در رفت بیرون و هرچی0های حسابشون بیشتر شدن پریشانیشون هم بیشتر شد. من دیدم که افراد با ثروتی که نتونستن ازش بهره ای جز آشفتگی ببرن دلتنگ گذشته های فقیرانه و آرزوهای معصومشون بودن. من دیدم که ثروت هیچ کمکی به حفظ انسجام خونواده ای که صاحبش بودن نکرد. اونها پاشیدن و ویران شدن و عاقبت هم با وجود اونهمه ثروت لعنتی که داشتن تا انتهای خودشون با زندگی جنگیدن و بدون اینکه خوشبخت باشن به انتها رسیدن. خدایا دیگه پول نمیخوام ولی کاش میشد آرامشی که زمانی شاید بود رو دوباره به اطرافم پس میدادی! اونها نمیفهمن ولی من واسشون و واسه خودم عمیقا حس از دست دادن میکنم. ای کاش ازم چیزی بر میومد که کنم! سعی کردم ولی برنمیاد. برنمیاد چون آدم باید اول خودش بخواد و همراهی از خارج از وجودمون هرچی هم قوی باشه در مرحله دومه. کاری نمیشه کرد با کسی که به اشتباه رفتنش معتقد نیست. خدایا چی بگم! شکرت! کاش میشد هر کسی دلش این قائله رو نمیخواد اجازه داشت بره و دور بشه! کاش اجازه میدادی! کاش حکمتت به صدور این مجوز بود! چی میشه بگم! من که خدا نیستم. حکمت رو تو میدونی. شکرت! باز هم شکرت!
بارون شدت گرفته. وحشتناکه. خدا کنه گیر نکنیم! خدایا کمک کن برگردیم! من نمیخوام اینجا گرفتار بشم. میخوام برگردم خونه.
دلم میخواد باز بنویسم. حرف دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد! ولی شاید فعلا بس باشه. بعد از اینهمه سکوت گفتن واسم زیادی سنگینه. باقیش باشه واسه بعد. نمیدونم واسه کی شاید1روز دیگه شاید1ساعت دیگه. این صفحه رو الان دلم میخواد که ببندمش. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

رویایی از جنسِ هذیان.

تاریکی. سکوت. تونل!

خاطرم نیست از کی اینجام. خاطرم نیست پیش از این کجا بودم. خاطرم نیست کجا میرم. خاطرم نیست!
ضربانی توی سرم تکرار میشه. جلوتر. جلوتر. یهخورده جلوتر.

صداها. نورها. تصویرها. اول مبهم. بعدش واضحتر. واضحتر. واضحتر. دستی تکونم میده. نور حرارتِ پلک‌هام‌رو نوازش می‌کنه. آهسته به خاطر میارم.
-من نمی‌بینم. نباید ببینم. این واقعی نیست.
دوتا دست روی شونه‌هام نشستن. شبیهِ دوتا کبوتر. آروم تکونم میدن. حواسم بیدار میشه. تو لبخند می‌زنی.
-صبحِ شما به خیر! بسه دیگه بلند شو.
متحیر تماشات می‌کنم.
-ما کجا هستیم؟
یکی از دست‌هات آروم از روی شونهم بلند میشه و به اطراف اشاره می‌کنه.
-اینجا.
نگاهی که قاعدتا نباید باشه‌رو به اطراف پرواز میدم. تصویرِ بهار پرده‌ی نگاهم‌رو پر می‌کنه. یه دسته پرستو انگار با هم قرار گذاشته باشن، یه دفعه می‌زنن زیرِ آواز. درخت‌ها انگار به نشونه‌ی تشویق واسشون شاخه تکون میدن. یه عالمه شکوفه عطری می‌ریزه روی سرمون. تو می‌خندی. پرسشم وسطِ ترکیبی از آوازِ پرنده و صدای جریانِ ملایمِ آب و وزشِ نسیم بینِ شاخه‌هایی که از برگ و شکوفه خم شدن گم میشه.
-چی شده؟
خنده‌هات‌رو وسطِ حیرتم ول می‌کنی.
-چیزِ بدی نیست مگه نه؟
به خودم میام.
-بد؟ نه که بد نیست! این… خدایا این… این فراتر از مثبته. خدایا این…
کلامی واسه توصیفش پیدا نمی‌کنم. تو از جستجو خلاصم می‌کنی.
-بلند شو. دلم حرکت می‌خواد.
بلند میشم. دلِ خودم هم خیلی چیزها می‌خواد. حرکت. تماشا. احساس. دستت‌رو دودستی لمس می‌کنم. آهسته. از مچ تا شونه‌هات. کند و منگ می‌ایستم. تردیدم‌رو نجوا می‌کنم.
-تو واقعی هستی؟
بلند می‌خندی.
-معلومه که واقعی هستم. ببین؟
تردیدم در فشارِ آرومه دستت محو میشه.
چمن نرم و انگار مواج، قدم‌هامون‌رو تشویق می‌کنه. هنوز به حیرتم می‌خندی. رودی که درست کنارمون در جریانه با آوازِ پرنده‌های اطرافمون همکلام شده. بهش نگاه می‌کنم. چه آبیه عزیزی! صاف. زلال. روون. پر نمیشم از اونهمه تماشا. تشنه‌ی این تماشام. صدایی آشنا از دورتر حواسم‌رو صدا می‌زنه. نگاه می‌کنیم. رفیقِ آشنا اون‌طرفِ پرچین‌های درخشان واسمون دست تکون میده. با قدم‌هایی به سبکیه پر می‌دویم طرفش.
-آهای شما دوتا! پس کی بیخیالِ این گوشه‌نشینی‌تون میشید؟
می‌خوام به رسمِ همیشگی چیزی در جوابش بگم که متوجه میشم تنها نیست. پیکری درخشان پیچیده در چادری که انگار از نور بافتنش کنارشه. رفیقِ آشنا نگاهم‌رو صید می‌کنه.
-تو تا حالا مادرِ منو ندیدی.
به پیکرِ درخشان خیره میشم. سلامی متحیر از سینم به طرفش پرواز می‌کنه. پیرزنی که پیر نیست از زیرِ تورِ نوربافت بهم لبخند می‌زنه.
-پس پسرِ منو می‌شناسی.
محوش شدم. محوِ لبخندش. درخششش. تورش. نورش.
-بله می‌شناسم. رفیقِ خوبیه.
پیرزنی که پیر نیست مهربون می‌خنده. خنده‌هاش به تمامِ بهارِ اطرافم بهشت می‌پاشن.
-پسرم پسرِ خوبیه. خیلی دوستش دارم.
خنده‌هام خیس میشن. صدام موج برمی‌داره اما قطع نمیشه.
-پسرتون هم شما‌رو دوست داره. خیلی زیاد. از جنسِ عشق. باور کنید!
یه باغ شاپرک از خنده‌های پیرزنی که پیر نیست متولد میشن.
-می‌دونم. می‌شناسمش.
رفیقِ آشنا دستش‌رو دورِ شونه‌های پیرزنی که پیر نیست می‌ذاره. دستش از درخششِ چادرِ نوربافت روشن میشه و تمامِ وجودش درخشش می‌گیره.
-مادرم عشقمه. دیگه هیچ وقت ازش جدا نمیشم.
هزار‌هزارتا پریِ بهشتی از خنده‌های پیرزنی که پیر نیست دنیای اطرافمون‌رو رنگی می‌کنن. رفیقِ آشنا به خنده‌های خیسم می‌خنده. بلند و بلند. مثلِ همیشه. دوتا فرشته با پرهای رنگی از بالای سرمون رد میشن و اون‌طرفِ پرچین فرود میان. رفیقِ آشنا واسشون دست تکون میده. فرشته‌ها می‌خندن. خنده‌هاشون از جنسِ صدای پرِ پروانه‌هاست. دستی برای رفیقِ آشنا تکون میدن. بوسه‌های گل‌بارون واسه پیرزنی که پیر نیست می‌فرستن و به طرفِ خونه‌ی خورشید‌نشونِ اون‌طرفِ پرچین میرن و وسطِ سروهای دورِ خونه غیبشون می‌زنه. رفیقِ آشنا منتظرِ پرسش نمیشه.
-امشب مهمونی داریم. پارتیه. شما دوتا هم بیایید. خوش می‌گذره.
تو می‌خندی.
-و احیانا تو امشب سوگلیِ فرشته‌های مهمونی نیستی؟
رفیقِ آشنا خنده‌های بلندش‌رو توی هوای بهار رها می‌کنه.
-ملکه‌ی مهمونیِ امشب فقط یکیه. مادرم.
چهره‌ی پیرزنی که پیر نیست مثلِ خورشید از زیرِ چادرِ نوربافت می‌تابه. دست‌های نور‌بارونش‌رو باز می‌کنه و رفیقِ آشنا‌رو در آغوش می‌گیره. من بلند می‌خندم. خیلی بلند. خیلی خیس. تار می‌بینم. فرشته‌ها رفیقِ آشنا‌رو از پنجره‌های خونه صدا می‌کنن. یه دسته پری از لابلای شاخه‌های دورِ خونه پرپرزنان میان و پیرزنی که پیر نیست در ستاره‌بارونِ خنده‌هاشون گم میشه. رفیقِ آشنا و مادرش در نور محو میشن و من به ردِ تابانی که تا خونه‌ی اون‌طرفِ پرچین ادامه پیدا می‌کنه خیره موندم بلکه دوباره ببینمشون. تو دستت‌رو روی شونهم می‌ذاری. خنده‌های من هنوز خیسن. تو آروم توی گوشم نجوا می‌کنی.
-درست گفته. اون‌ها دیگه هرگز از هم جدا نمیشن. مطمئن باش.
از شادیِ این اطمینان سبک میشم. هردو پشت به پرچین و خونه‌ی رفیقِ آشنا می‌کنیم و از راهِ رفته برمی‌گردیم. خودمون‌رو در نسیمِ عطرآگینی که تازه وزیدن گرفته رها می‌کنیم. نسیم انگار دوتا پروانه، روی دستش برمون می‌داره و با خودش می‌بردمون. از لذتی بی‌نهایت پر میشم. تو آرومی برخلافِ من، که مثلِ بچه‌هایی که تازه پارک دیده باشن روی دستِ نسیم پیچ و تاب می‌خورم، جیغ می‌کشم و بلند قهقهه می‌زنم.
-بالاتر. بالاتر. بالا بالا بالاتر. ببرمون بالاتر!
بالا میریم. روی دست‌های نسیم همچنان بالا میریم. بالا بالا بالاتر. تو دستت‌رو روی شونهم فشار میدی.
-مواظب باش! عاقبتِ بلندپروازی‌رو به خاطر بیار. هیچ چیزی بیشتر از اندازهش مثبت نیست. حتی اینجا.
نگاهت می‌کنم. دستت هنوز روی شونمه. نسیم همچنان می‌بردمون. آهسته پایین میاییم. در راهِ زمین، هردو دست بلند می‌کنیم و شکوفه‌های هزار‌رنگِ بالای سرمون‌رو شبیهِ موهای یه عالمه فرشته به هم می‌ریزیم. پرنده‌های لایِ شاخه‌ها شادمانه آواز می‌خونن. نسیم آروم شکوفه‌های پریشون‌رو با سر‌انگشتِ لطیفش شونه می‌کنه. همه می‌خندیم. من و تو و نسیم و شکوفه‌ها و یه دنیا پرنده و جریانِ آهنگیِ رودی که درست وسطش فرود میاییم. خیلی آروم. خیلی سبک. آغوشِ آبیه آب جفتمون‌رو از شادی پر می‌کنه. نگاهت می‌کنم. نسیم با موهام بازی می‌کنه. ضربانی داغ و سریع قلب و مغزم‌رو همزمان طی می‌کنه. نفس‌هام به سرعتشون معترض میشن. تو می‌خندی. آب مهربونه. نسیم و عطر و خورشیدی که داغ نیست همه اینجان. تو آهسته همراهِ آوازِ رودخانه و پرنده‌ها و نسیم توی گوشم آوازگونه‌ای از جنسِ آسمون‌رو زمزمه می‌کنی.
-اینجا هیچ دیواری نیست. اینجا انتهای پایان‌هاست. اینجا محدوده‌ها موجودیت ندارن. خودت‌رو رها کن. رها کن تا رها بشی. تا رها بشیم.
خودم‌رو در آغوشِ آب، در نوازشِ نسیم، در عطرِ بهار، و در دست‌های تو رها می‌کنم. در آغوشِ آبیه آب آرام و مواج پیش میریم. یه آسمون ستاره توی وجودم آواز می‌خونن. هورای فرشته‌ها می‌بردمون آسمون. روی تختی از رویا نشستیم و آهسته تاب می‌خوریم با آوازِ ستاره‌ها و پروازِ فرشته‌ها و بوسه‌های نسیم.
صدایی از جایی نه چندان دور.
-آهای! اینجا کسی مهمون نمی‌خواد؟
هردو با هم از جا می‌پریم.
-خدا اومده!
به سرعتِ نور به استقبالش میریم. سلام و علیکمون شبیهِ روزِ اولِ سال تحویل‌های کودکیه. بلند، شاد، پرهیجان، و بی‌نهایت گرم و مهربون. خدا لبخند می‌زنه. تعارفش می‌کنیم به نشستن. خدا روی فرشی از چمنِ نرم ولو میشه و آهی از خستگی می‌کشه.
-آخ که امورِ جهان تمومی ندارن. همه‌ی هستی یک طرف، زمین و آدم‌هاش یک طرف. آخ آخ آخ!
محوِ خدا شدم. با صدای تو به خودم میام.
-واسه چی وا رفتی؟ بپر یه چایی بیار!
خدا به خجالتم می‌خنده.
-بَه‌بَه! چاییِ ستاره‌نشون حسابی می‌چسبه.
چشمی میگم و سریع به طرفِ درخت‌های نارنج میرم که هنوز نرسیده با شاخه‌های پر از شکوفه‌های عطریشون واسم بغل باز کردن. صدای تو و خدا‌رو می‌شنوم که مشغولِ بحث‌های جدیتری در موردِ سیاست‌های خاک و مواردِ عرش هستید. از رودخونه چندتا فنجون آب می‌گیرم. رودخونه با محبتی آشکار هرچی آب بخوام بهم میده. از زمین چندتا برگ چای عطری. از درخت‌ها چندتا مشت شکوفه بهار. از خورشید گرمای مهر. و در انتها…
-من یک مشت ستاره لازم دارم.
آسمون آهسته موج برمی‌داره. دستم‌رو بالا می‌برم و پرده‌ای مواج و لطیف از سایه‌رو روی چهره‌ی خندانِ خورشید می‌کشم. شبی روشن مهمونِ آسمونِ بالای سرم میشه. شبی با دامنی اونقدر پر از ستاره که انگار، نه! واقعا ستاره‌هاش مشت‌مشت می‌ریزن زمین. چندتا مشت ستاره ازش می‌چینم. شب شاد و صمیمی می‌خنده. خنده‌هاش توی هوای مواج جاری میشن. پخش میشن و می‌درخشن. تو صدام می‌کنی.
-پس کجایی؟ رفته بودی چایی بیاری.
نسیم به کمکم میاد. روی دستش در یک پلک زدن بهتون می‌رسم. خدا فنجونش‌رو توی دستش می‌چرخونه و با رضایتی عمیق آه می‌کشه. ستاره‌های داخلِ فنجونش بیشتر و بیشتر می‌درخشن. خدا به من، به تو، به دنیای اطرافمون می‌خنده. چایی می‌خوره و با آهی از رضایت فنجونش‌رو روی چمن می‌ذاره. تو اصرار داری که خدا یه چایی دیگه با ما بخوره. خدا میگه که باید بره. میگه دیر میشه و کلی سوالِ بی‌جواب، کلی گرهِ باز نشده، کلی راهِ ناتموم، کلی دعای بی‌اجابت در عرش منتظرش هستن. لحظه‌ای که خدا بلند میشه در جنگ با خودم بازنده میشم. این صدای خودمه که نافرمان از من به اندازه‌ی زمزمه‌ای آروم و مردد برای یک پرسش از قفسه‌ی سینم بیرون میاد.
-ببخشید خدا! من… خب من می‌خوام… می‌خوام بگم… میشه شما…
خدا مهربون می‌خنده. صدام قافیه‌رو می‌بازه. خدا می‌دونه. ناگفته‌های همه‌ی جهان‌رو می‌دونه. توی بغلِ سکوت مچاله میشم. خدا دستش‌رو روی شونم می‌ذاره.
-بله. من می‌دونم. جاش‌رو هم بلدم. ولی بهت نمیگم.
دردی از جنسِ ناکامیِ دیرآشنا گلوم‌رو فشار میده.
-آخه واسه چی؟ واسه چی بهم نمیگید؟ من فقط می‌خوام یک نظر ببینمش. فقط یک نظر. اندازه‌ی یک پَرِ قاصدک تا دلتنگیم پرواز کنه و بره. واسه چی بهم نمیگید؟
دست‌های مهربونِ خدا اشک‌هام‌رو نوازش می‌کنن.
-چون خودش نمی‌خواد. ازم خواسته جاش‌رو به هیچ کسی نگم. حتی فرشته‌ها هم نشونیش‌رو نمی‌دونن. من که نمی‌تونم از اصلِ حفظِ امانت عدول کنم. می‌تونم؟
آشکارا می‌بارم. اما خدا درست میگه.
-نه. نمی‌تونید. ولی من… دلم تنگ شده.
خدا با محبتی بی‌انتها به سرم دست می‌کشه.
-به دلت بگو خدا گفت اونی که تنگِ دیدنش شدی جاش خیلی خوبه. خاطرش آرومه. لحظه‌هاش قشنگن. از تو هم دور نیست. تا دلت بخواد هم شاده.
به هقهق افتادم. بریده می‌پرسم.
-واسه چی نمی‌خواد منو ببینه؟ من کارم‌رو درست انجام دادم.
خدا با محبت می‌خنده.
-کی گفته نمی‌خواد ببیندت؟ اون تو‌رو میبینه. می‌دونه که اینجایی. همیشه در موردت سفارش می‌کنه. ولی درک کن که هنوز خستگی‌های خاک تموم نشدن. بعد از راهِ به اون سختی، حق داره بخواد بیشتر از تحملِ تو دور از هیاهوی هستی در آرامش باشه. مطمئن باش زمانی که بخواد کسی‌رو ببینه، اولیش تویی.
هنوز می‌بارم. بی‌توقف و تلخ.
-شما از کجا می‌دونید؟
دستِ خدا دورِ شونه‌هام حلقه میشه.
-من می‌دونم. خودش بهم گفت. همیشه زمانی که واسه یه چاییِ ستاره‌نشون شبیهِ همین که تو بهم دادی میرم دیدنش، حرفِ اول و آخرش تویی.
ناباور به خدا نگاه می‌کنم. خدا لبخند می‌زنه. لبخندش واقعیه.
-من بهت دروغ نمیگم. تو که به من تردید نداری!
به خودم میام.
-اوه نه ابدا! پس… فقط… میشه دفعه‌ی بعد که دیدینش…
دستِ خدا لایِ موهام بهار می‌پاشه.
-دفعه‌ی بعد که دیدمش، سلامِ گرمت‌رو بهش می‌رسونم.
لبخند می‌زنم. خدا دیرش شده. باید بره. خداحافظیش هم مثلِ سلامش گرمه و مهربون. ازش قول می‌گیریم که دوباره به دیدنمون بیاد. خدا با خنده قول میده و میگه که حتما میاد به این شرط که باز هم از اون چایی‌های ستاره‌نشون واسش داشته باشیم. بهش قول میدیم. خدا با عشقی بی‌نظیر نگاهمون می‌کنه. دستی روی شونه‌هامون می‌ذاره و با مهری خداگونه بهمون میگه:
-گنجینه‌ی حقیقی در خودِ شماست. کلید شمایید. از دستش ندید. خودتون‌رو قدر بدونید. همه چیز در شماست. همه چیز شمایید!
خدا در راهِ رسیدن به پرچینه که جفتمون، تو و من، هردو از جا کنده میشیم. در حالی که صداش می‌زنیم مثلِ پرنده‌های اطرافمون به طرفش پرواز می‌کنیم. هردو در یک زمان بهش می‌رسیم. خدا آغوشش‌رو واسمون باز کرده. بی‌توقف پیش میریم و در آغوشِ خدا فرو میریم. خدا محکم بغلمون می‌کنه. سرم‌رو به سینه‌ی خدا فشار میدم و دعام‌رو نفس می‌کشم. خدا می‌خنده. از بالا و پایین رفتنِ سینش می‌فهمم. آهسته وسطِ خنده‌هاش نجوا می‌کنه.
-اجابت شد.
نمی‌دونم تو می‌شنوی یا نه. خدا خیلی آهسته گفت. انگار رازی بینِ من و خودش. اما بلافاصله آغوشش‌رو دورِ ما دوتا تنگتر می‌کنه. تنگتر. تنگتر. باز هم تنگتر. در آغوشِ خدا فشرده میشیم. تو و من. بیشتر و بیشتر فشرده میشیم. ما هردو چسبیده به هم و در آغوشِ خدا، هوای اجابتی که دعای من بود‌رو نفس می‌کشیم. سرم‌رو کمی می‌چرخونم و دست‌های مهربونِ خدا‌رو می‌بوسم. آغوشِ خدا تنگتر میشه. و ما، تو و من، فشرده به هم، فشرده در آغوشِ خدا، با همدیگه و با هستی و با هوای عطرآگینِ آوازِ نور‌افشانِ ستاره‌ها یکی میشیم.

صدایی از ناکجا گوشم‌رو آزار میده. صدایی ناهنجار و بیگانه با حالِ من. صدایی منقطع، بلند، تیز. هر بار که تکرار میشه واضحتر می‌شنومش و هر بار آزاردهندهتره. شبیهِ ضربانی از دردی کوفته مدام تکرار میشه. باز هم. باز هم. باز هم! هر بار واضحتر. واضحتر. واضحتر. با هر بار تکرارش سنگینتر میشم. تاریکی غلیظتر میشه. درد ملموستر میشه. در تاریکی پیش میرم.
تاریکی. سکوت. تونل!
چیزی دمِ گوشم جیغ می‌کشه. درکم بیدار میشه. تلفن. گوشیم داره زنگ می‌خوره. میرم که از جا بپرم. نیمه‌ی راستِ جسمم از شدتِ درد فریاد می‌کشه. صدایی از جنسِ عذاب ناله می‌کنه. صدای خودم. زمینِ سفت‌رو حس می‌کنم. درد‌رو در تمامِ نیمه‌ی راستم حس می‌کنم. فضای سنگینِ اطرافم‌رو حس می‌کنم. آشپزخونه‌ی چهاردیواریِ آشنای خودم. پس واسه چی کفِ زمینم! چی شده! آهسته و دردناک به خاطر میارم. صبحِ خسته و گرمازده‌ی تابستون. مغزم که واسه دریافتِ نیکوتین اعتراض می‌کرد. و سرگیجه‌های خمار، که این روزها به شدت، بی‌مقدمه و ناگهانی میان و دنیای اطرافم از حضورشون موج برمی‌داره و اگر مواظب نباشم…
به یاد میارم که در حالِ آماده کردنِ قهوه بودم. به یاد میارم که تکیهم به اوپن بود. به یاد میارم که دنیا ناگهان بدونِ هیچ هشداری در زیرِ قدم‌های تاریکِ سرگیجه‌های خمار به شدت موج برداشت. به یاد میارم که دست‌هام برای گرفتنِ تکیه‌گاهی که نبود بالا اومدن اما این زمین بود که به سرعتِ نور واسم آغوش باز کرد. و شلیکِ دردی کور و تاریک که تمامِ قسمتِ راستِ جسمم‌رو شلاق‌کش طی کرد و گذشت، آخرین چیزی بود که درک کردم. یعنی چه مدت وسطِ یک خروار قهوه‌ی آسیاب شده کفِ آشپزخونه از حال رفته بودم؟ از تصورش منجمد میشم. صدای زنگِ گوشیم دوباره بلند میشه. سعی می‌کنم بهش برسم. درد وحشتناکه. ترس از شکستگیِ یک یا چندتا از استخون‌های سمتِ راستم‌رو موقتا عقب می‌زنم و گوشیم‌رو جواب میدم.
-سلام مادری.
-سلام کجایی دخترجان واسه چی گوشی‌رو برنمی‌داری نگرانت شدم.
-نگران واسه چی مادری رفته بودم دستشویی گوشیم به شارژ بود دستم بهش نمی‌رسید.
-دلواپست شدم گفتم نکنه…
-باقیش‌رو فراموش کن مادری. من هیچ چیم نشده. همه چی درسته. تو هم دیگه دلواپس نباش. بعد از ظهر میایی خودت می‌بینیم. هنوز زندم و در حال اذیت کردن تو.
-زنده باشی. امروز دیرتر میام چون شب اونجام.
-هر زمان اومدی قدمت روی چشم عزیزجان.
گوشیم‌رو که قطع کردم، به قفسه‌ی سینم اجازه میدم از شدتِ درد تنگی کنه. آهسته می‌شینم. با احتیاط بخش‌های ضربه خورده از جسمِ داغونم‌رو معاینه می‌کنم. ظاهرا جاییم نشکسته. خدایا شکرت! ولی تمامِ آشپزخونه و تمامِ وجودِ من پوشیده از قهوه‌ی آسیاب شده و حسابی کثیفه. باید بلند شم و پیش از رسیدنِ مادرم این افتضاح‌رو تا حدِ امکان جمعش کنم. اما قبلش… خودم‌رو عقب می‌کشم. سرم‌رو به کابینت تکیه میدم. چشم‌هام‌رو می‌بندم. هرچند می‌دونم شدنی نیست، اما در کمالِ نا‌امیدی در انتظارِ ورود به تونلم. مکث می‌کنم. متمرکز میشم. منتظرم. سکوت. آهسته چشم باز می‌کنم. چیزی عوض نشده. هنوز کفِ آشپزخونه روی سرامیک‌های سرد با سر و لباسِ کثیف وسطِ یک کیلو قهوه با دردی آزاردهنده ولو موندم. تونلی در کار نیست. تو نیستی. هیچ کسی نیست. من تنهام. من هستم و خودم و درد و آهی که به خاطرِ دنده‌هایی که تیر می‌کشن، بریده و خسته توی سینم قدم می‌زنه. نشستن فایده نداره. باید بلند شم. یک دستم‌رو به کابینت و دستِ دیگهم‌رو روی زمین تکیه میدم و با ناله‌ای از درد از زمین کنده میشم. درد شدیده. کلافه میشم. اینجا کسی نیست. من تنهام. حسی از جنسِ یک مدل شادیِ دردناکِ حاصل از این آگاهی زیرِ پوستم پخش میشه. با یک تکونِ شدیدِ دیگه صاف وایمیستم و این بار آزاد و رها از دلواپسیِ شنیده شدن، درد و هقهقم‌رو با عربده‌ای بلند و کشیده توی هوای راکدِ دنیای سنگ و سیمان ول می‌کنم.

-از شبنوشت‌های پریسا.-
12-5-1402.