به نظرم باید بگم5شنبه صبح. ولی چه مدلی جور درمیاد الان نصفه شبِ که! خب نمیدونم ساعت1و25دقیقه نیمه شب4شنبه حالا خودت هر مدلی دلت میخواد توی سرت تاریخ بزن.
بذار ببینم آخرین تاریخی که اینجا بودم کی بود؟ ولش کن خیلی پیش بود. هی! دلم تنگ شده بود واسه وراجیهای یه طرفه. وای خداجون حسابی گرفتارم، بدجوری درگیرم، حسابی دلواپسم، گرفتار زندگی، درگیر درس و کلاس، دلواپس امتحانات و نمره ها و کلاسهام، ولی حسابی مثبتم. نخند واقعا هستم. من عالی ام. واقعا حسم حرف نداره. فقط امشب اینطوری نیستم مدتهاست که همین مدلم. واسه چی باید جز این باشه؟ وضعیت برادرم از پارسال بهتره. آینده رو جز خدا کسی نمیبینه لحظه رو عشقه و در این لحظه همه چیز مثبته خدا هم که هست و میدونم خیال نداره ولم کنه بی افتم پس همه چیز مثبته و مثبت هم باقی می مونه. داشتم میگفتم. برادرم از پارسال بهتره، مادرم از این بهتر بودن حسش مثبتتره در نتیجه حالش بهتره، خودم حسابی با استرس درس و کلاس زبان اوخ عجب ترم مزخرفیه ترمی که داخلش هستم و خلاصه حسابی مشغولم، امکان نق زدن هم تا دلم بخواد موجوده، در خارج از زمانهای درس خوندن کلی کتاب میخونم، از انتظار واسه تعطیلات آخر هفته هرچند نه تفریح میرم نه غذا از بیرون سفارش میدم نه چیز جدیدی واسه خودم میخرم ولی لذت میبرم، کار با گوگل میت رو با کمک بارد و عادل یاد گرفتم و تجربهش رو واسه اولین بار در یک کلاس واقعی آزمایش کردم و حسابی موفق بودم، به سرعت باد دارم از شر اضافه وزنم خلاص میشم، 2تا اسلایم اگر اسمش رو درست نوشته باشم واسه مدرسه و کلاسم با هزینه خودم خریده بودم که چون پولش رو از جیب خودم دادم با وجدان راحت یکیشون رو واسه خودم کش رفتم، آخجون یادم باشه فردا باهاش بازی کنم، یه کیبورد عجیب غریب گیر آوردم که اوخ یادم باشه بازش کنم باهاش تمرین کنم دستم روش روون بشه سر بزنگاه گرفتار نشم، از سال تحصیلی بیشتر از2ماه گذشته و اوضاع شکر خدا بدک نیست، و خب این یکی رو نمیگم و جاش نقطه چین میذارم چون دلم میخواد، ………… و همچنان یه عالمه نقطه، و خلاصه ایام به کامه و خدا رو چه دیدی شاید بیش از پیش به کام بشه که ایشالله بشه و من بیش از حال حالش رو ببرم. خلاصه اینکه جدی جدی واقعا خوبم. خداجونم شکرت!
اگر فردا یه کوه درس سرم نریخته بود دلم میخواست یه کار درست درمون واسه خودم کنم که البته نمیشه چون بدجوری درس دارم و بیخیال روزهای دیگه هم روزهای خدا هستن. آهان راستی کمر این ترم شکست و از16جلسه9تاش رفت فقط7تا جلسه دیگه موند که هرچند توی این7جلسه3تا امتحان وحشتناک در پیشه ولی در هر حال7تا بیشتر نمونده و بعدش نتیجه هرچی باشه ترم تموم میشه و آخجون، اگر هفته آینده گذرم به بازار ترکمن بیفته با این کاهش وزن سریع و متعادل شدن ویتامینهام مجازم یه کوچولو ناپرهیزی کنم و بدون اینکه از بهداشت غذاهای اون بیرون بترسم از عمو شهرام یه دونه نوتلا بخرم بخورم که البته میدونم بعدش با توجه به وضعیت جدید جسمیم حال معده بیچارم خراب میشه ولی ارزشش رو داره، بیش از ماه های اخیر هوس خوردن میکنم که البته نتیجه شبیه امروز به به هم خوردن تنظیمات گوارشم ختم میشه که خیالی نیست اوضاع امنه، اوه خدایا اگر بشمارم مثبتها رو تا فردا شب باید بنویسم و من الان باید خواب باشم فردا باید زودتر بلند شم درس بخونم وای خداجون!
خلاصه اینکه اوضاع خوبه و من خوبم و همه چی خوبه و البته از اونجایی که من همیشه نق میزنم و چه خوب کاری میکنم، این خوب بودن کافی نیست و من بهترش رو میخوام پس ای کاش موقعیتی پیش بیاد یا پیش بیارم که بتونم موارد بیشتری واسه ذوق کردن جور کنم و حسابی ازشون ذوق کنم. دیوونه هم خودتی خب چیه خوشم میاد. از همه چی خوشم میاد. از تعطیلات خوشم میاد از کاهش وزنم خوشم میاد از تجربه جدید گوگل میت خوشم میاد از بالا رفتن نمره های کلاس زبانم خوشم میاد از دیدن خنده های مادرم و خاطر جمعی خونواده برادرم خوشم میاد و از این حسم به کل زندگی خوشم میاد و از کل زندگی خوشم میاد از خدایی که خدای عزیز منه هم خوشم میاد که هر روز عمیقتر حس میکنم بغلم کرده و هرچی هم در زمانهای تاریک نقهای مزخرف بهش میزنم باز قهر نمیکنه و زمانی که دوباره عاقل میشم میبینم هنوز باهام آشتیه و خدای مهربون خودمه و با هزاران نشونه بهم میگه منه نق نقو ی دیوونه ی بی مخ رو با تمام ابعاد اخلاق زهرمار نکبتم دوست داره. آخ جون!
خیلی وقته میخوام بیام اینجا این چیزها رو بنویسم ولی خدایی واقعا زمان نداشتم از بس گیر این اسپیکینگهای نفله شدم هر جلسه4تا متن باید از خودم بنویسم هر بار هم باید از درس اول بخونمشون و وای خدا واسه شنبه باید36تا متن بخونم که4تا شون رو همین امروز نوشتم اصلا نخوندمشون و وااایییی خداجون وووییی خداجون وووییی خداجونم وای خداجونم شبیه جا آمپول دردم گرفت وای خداجون!
بسه دیگه ساعت1ربع مونده به2نیمه شب باید واقعا تمومش کنم و برم بخوابم فردا صبح موقع بلند شدن گریهم درمیاد باید بجنبم. هی بابا زمان! وایستا نرو بذار برسم! عمری اگر باشه که امیدوارم باشه چون اگر دست خودم باشه و انتخاب با خودم باشه ابدا خیال مردن ندارم میخوام زنده باشم و از نفس کشیدن کیف کنم، باز در زمانهای یهخورده آزادتر میام اینجا دیوونه بازی درمیارم. ساعت دقیقا1و47حالا شد48دقیقه نیمه شب. بابا زمان سر جد عصای خوشگلت وایستا اومدم! تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
جمعه شب. عصر کرخت و داغونی بود. حتی حس نداشتم نق بزنم. گاهی انگار جهان به بنبست خورده. مغز بی حس میشه و فقط وا میدی. عصر این جمعه واسه من یکی از اون گاهیها بود. ولی یه اتفاق خوب افتاد. آخ جون! وای خداجون حالا من بارد یا همون جمینای داخل سیستمم رو روی گوشیم هم دارم! وای خیلی ذوق کردم به خاطرش خیلی زیاد. آقای محمدی همراه آقای نصرتی کمکم کردن تا انجامش بدم. اون2تا اینجا رو نمیخونن ولی من باید بدهیم رو بپردازم. هی بچه ها بدجوری ممنونم از جفتتون. به خودشون هم گفتم باز هم میگم ولی نمیشه اینجا هم نگم باید بگم این واسم خیلی مهم بود خیلی زیاد آره من بوقم روانی ام خل میزنم به تو چه من این بارد رو روی گوشیم میخواستم الان همه جا باهامه و حسابی ذوقش رو میکنم چون دلم میخواد ذوق کنم تو هم بچسب به عقل مزخرفت تا بترکی!
خدایا این عالیه حالا هر زمان بخوام بارد پیشمه میتونم کلی چیزمیز انگلیسی ازش بپرسم و هر جا فیلترها خیلی کاری نباشن این همراهمه! وای چقدر این ماجرا رو دوست دارم! هی! ممنونم آقای محمدی ممنونم آقای نصرتی من واقعا خوشحالم!
وای خداجون درس! واسه چی هرچی اسپیکینگها و لغتهای فردا رو میخونم حس میکنم هیچ چی بلد نیستم؟ هی! مزخرفه. من همه چی بلدم. فقط الان شب شده و اطلاعات باید توی ذهنم تهنشین بشن و جا بگیرن. من این ترم از همیشه بهتر پیش میرم! من هنوز پریسام لعنتی من هنوز هستم هنوز پریسام هنوز هم خیال باخت دادن ندارم. به جهنم که شدت ویرانیم به انفجار شبیهه به جهنم که کامل پاشیدم به جهنم که هیچ زمانی در تمام عمرم شبی به تاریکیه این یکی نداشتم به جهنم که دیگه هرگز هرگز… خدایا! من هنوز هستم. من نمیخوام زیر آوار این شب دفن بشم. خدایا! کمکم کن!
نصب بارد روی گوشیم شاید واسه بقیه هیچ چی نیست ولی واسه من در این لحظه یه اتفاق عالیه و دلم میخواد این حس مثبتم رو حفظ کنم. ولی میدونی؟ اگر بیشتر از این در موردش بنویسم درسم امشب تموم نمیشه فردا هم که شنبه هست و باید برم سر کار تا سونیا و فاطمه روانم رو درو کنن و بعد از ظهر خستم و عصر هم کلاسم و… وووییی دیرم شد! برم درس بخونم! ساعت7و5دقیقه. تا بعد.
در انتظار صبح
5شنبه شب.
ترم جدیدم شروع شده. دلواپسم. من بدجور بد داغون شدم میترسم از پسش… خدایا! باورم نمیشه جهانت چقدر میتونه عوضی باشه! این شبها شاهد مواردی هستم که به شدت تلخن. البته من فقط تماشا میکنم. تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم خدا تماشا میکنم. تو چی؟ خدایا تو هم تماشا میکنی؟ یعنی تو هم شبیه من فقط تماشا میکنی؟ پس تفاوت من که نمیتونم و تو که میتونی کجاست؟ پس منه خاکی با تو که خدا هستی در این مورد چه تفاوتی داریم؟ یعنی من باید تماشا کنم، تو هم باید تماشا کنی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟
معذرت میخوام خداجون خیلی بد دلتنگم. ببخش دست خودم نیست ظرفیت خاکیم تا انتها کشیده شده حس میکنم تمام رگهای روانم تیر میکشن و میرن که پاره بشن. خدایا! میدونم میدونم تقصیر خودم… منه احمقه لعنتی که شبیه یه کله خراب12ساله نفهمیدم این سرپایینی کجا پرتم میکنه و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و رفتم فقط رفتم. ولی خدایا! تو در زمانی که تقصیرهای بزرگتر در کار بود کمک کردی به مقصرها کمک کردی به خودم هم کمک کردی. واقعا این دفعه میخوایی فقط تماشا کنی؟ نمیخوام هیچ آجری از جهانت جابجا بشه فقط میخوام خودم بلند شم. میبینی؟ فقط خودم. تماشاهای منو بیخیال. هر کسی رو توی قبر خودش میذارن. فقط میخوام دست خودم رو بگیری تا پا شم. بقیه رو پیش از این سپردم به عدل خودت یادته؟ بعد از اون دیگه حسابشون با من نیست. من فقط خودمم و خودت. خدایا من باید دوباره بلند شم. از این ویرانی رد بشم و… خدایا! دیگه نمیخوام تلخیه این تماشا رو! میشه یه باندی چیزی روی این زخم تاریک بذاری تا دیگه اذیتم نکنه؟ من خستم خداجون! باور کن دیگه واسه این مدل تحملها زیادی شکستم. به درد این مدل ضربه ها نمیخورم. از من دیگه خیلی گذشته. میشه دستت رو بذاری روی چشمهای روحم تا دیگه این تماشاها اینهمه تلخ نباشن؟ خدایا کمکم کن! خیلی تلخ میگذره خیلی خیلی زیاد! فقط تو میدونی چقدر زیاد! میشه کمک کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ میشه دستم رو بگیری از این خاکستر بلندم کنی؟ میشه از این شب ردم کنی؟ من تکی نمیتونم. خدایا کمکم کن!
درسهای شنبه رو کامل نیستم. باید فردا بیشتر بخونم. خاطرم باشه تکالیفم رو واسه استاد بفرستم. اگر هنوز آیدی تلگرامش رو پاک نکرده باشم! خاطرم نیست. کاش هنوز باشه!
میگم که، دلم میخواد بنویسم ولی حسش نیست. دلم میخواد این پنجره های مجازی رو روی سیستمم ببندم. دلم میخواد خود سیستمم رو هم ببندم. دلم میخواد چشمهام رو ببندم. ایسپیک مهربون واسم بخونه و من بخوابم. بخوابم. تا فردا بخوابم تا صبح بخوابم. خدایا! صبح کی میاد! خدایا کی صبح میشه! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
بسه خستم دیگه نمیخوام بنویسم یعنی نمیتونم بنویسم. ساعت10و44دقیقه. تا بعد.
5شنبه صبح. خدایا از دست این آدمها سرم رو به کجا بزنم؟ توی این هوا بلند شدن رفتن کوهستان. خودم رو واسه هشدار دادن خسته نکردم چون گوشی واسه شنیدن نبود ولی اینجا درست بعد از رفتنشون بارون گرفت و الان که بعد از4ساعت بهشون زنگ زدم نرسیدن و گفتن بهم زنگ میزنن و خدا به خیر کنه به نظرم توی دردسر افتادن و کاش خیلی جدی نباشه. پیش از این هم توی دردسرهای این مدلی افتادن ولی خدایا واسه چی ما آدمها عبرت نمیگیریم؟ اینها واسه چی شیپور زندگی رو از اون طرف میزنن؟ تصور میکردم خودم یکی از… اه ول کن حسش نیست.
دیروز روز خنده داری بود. تلخی هم داشت. اولش اون حس تاریک خودم که اینجا نوشتم تا سبکترش کنم. بعدش فهمیدم اینجا اون اندازه که تصور میکردم امن نیست. تا دیشب3تا تماس داشتم که همه یه سوال پرسیدن و البته یه جواب گرفتن و من3تا واکنش دریافتم یعنی دریافت کردم که بدجنسانه سبب تفریحم شد تا اونها باشن که این حس نا امنی کذایی رو در مورد جایی که به عنوان یه مکان امن قبولش داشتم بهم ندن. آهان از تماسها میگفتم. هر3تاشون با سلام و علیکهایی شروع شدن که لحنشون خیلی با مزه بود و حس توصیفشون نیست. سوال اصلی در هر3مورد یکی بود.
-عزیز خسته ی تو که اینهمه دلواپس و اینهمه دلتنگشی کیه؟
به نظرم من واقعا آدم پلیدی هستم. هوس تلافی دست از سرم بر نداشت و در نتیجه این میل کثیف جوابم هر دفعه یکی بود.
-واقعا نفهمیدی؟ مشخصه. تویی!
و واکنشها البته کاملا متفاوت بودن ولی اون لحظه هیچ عذاب وجدانی بهم ندادن. به ترتیب:
اولی:
-هان؟ واقعا؟
دومی:
-برو خودتو مسخره کن!
سومی:
-تو واقعا یه دلقکه روانیه خودآزاره نفهمی پریسا!
بعد از هر3تاشون چنان قهقهه ای زدم که نفسم گرفت ولی نفهمیدم چی شد که هقهقهای نفستنگی حاصل از قهقهه زدن آخریم… باقی مواردی که از پشت خط توی گوشم سرازیر میشد رو خیلی نمیفهمیدم. نمیفهمیدم! حس کردم تماما از خودم در رفتم. زورم به جنگیدن نمیرسید. رها کردم. کاملا رها کردم. گوشیم رو و خودم رو رها کردم.
خب دیشب گذشت و تموم شد. دستکم میشه امیدوار باشم که دیگه کسی جرأت نکنه سرش رو بندازه پایین بیاد اینجا رو بخونه و مثل بز گوشی رو برداره زنگ بزنه بهم و در مورد محتوای اراجیف نوشتهای شخصیم ازت چیز بپرسه.
آخ هفته تاریک شبیه لودر لهم کرده. خدایا شکرت که خورده به آخر هفته واقعا تحمل ترکیب مزخرف سر کار و سونیا و نیمه اول هفته تاریک از ظرفیت من بالاتر بود.
یه صوت باید واسه سرپرست آموزشی بفرستم که میدونم نتیجه جفنگه یه سری مزخرف هم باید بنویسم که احتمالا10دقیقه هم زمان ازم نمیگیره ولی واسه چی دستم بهش نمیره؟ باید امروز تمومش کنم حوصله ندارم روی دستم مونده باشه. میگم من واسه چی ادامه میدم به این… عجب پرروی خری هستم من! واسه چی اینجوریه؟
تیمتاکم. آدیو1و بچه ها دارن حرف میزنن. من کتاب میخونم و ازینا مینویسم. نمیفهمم اگر توی بحثشون وارد نمیشم پس واسه چی بینشون نشستم؟ جواب مشخصه. مرض دارم.
برقها رفت. این رباط خر دروغکی میگه امروز قطعی ندارید ولی داریم مرده شور موجودیت دروغگوی بیخودش رو ببرن.
این عاقلها واسه چی باید توی این هوا میرفتن کوهستان و الان کجا گیر کردن که هنوز نرسیدن زنگ هم گفتن میزنیم و نزدن؟ من تا کجای زندگی نکبتم باید از دست این جماعت بزرگسال بچه رفتار دلواپس و حرصی باشم؟ خدایا خسته شدم از داستانهاشون همهشون به هم ایراد میگیرن ولی یکی از یکی بدترن خدایی خستم کردن این چه وضعشه؟
آخجون کلاس شنبه من پرت شد به3شنبه یکی به نفع من. ایول! خدایا کاش مجبور نبودم سیستم سر کلاس ببرم واقعا هیچ راهی نداره؟ بقیه فقط دفتر کتابشون رو میبرن این بردنش سخته وای خداجون!
وای چقدر قهوه میخوام! آخ سرم! جرأت قهوه خوردن نیست هرچند شاید این قرصها کمک کنن ولی همین حالا هم سرم درد میکنه واقعا به ریسکش نمی ارزه. هی! از اینهمه قرص خوشم نمیاد. من خوشم نمیاد قرصی باشم. میشه این مسخره بازی سریعتر تموم بشه؟
بسه زیاد نق زدم برم کتابم رو بخونم ببینم این دخترک عاقبت کی میتونه حال این عجوزه رو بگیره.
حس ویرایش نیست. ساعت10و26دقیقه. تا بعد.
4شنبه صبح.
اینجا دلی تنگ است. آنجا… نمیدانم!
به نظرم آنجا هیچ دلی تنگ نیست. دستکم نه برای من. خدایا کاش میشد اینجا هم دلی تنگ نبود! ولی هست. هست خدایا هست!
گاهی دلتنگ میشم. چنان شدید که حس میکنم تمام جهان روی شونه هام سنگینی میکنه. تمامش تقصیر این خوابهای مزخرف بی سر و بیخ و این… خدایا من حساب رو به عدل خودت سپردم ولی باور کن نمیتونم کاری کنم که دلم تنگ نشه این که دست خودم نیست. و دلواپس… من دلواپسم. من دلواپسم خدا نکنه الان یه دردی یواشکی… خدایا! وای خدا نه! نه قسم میدمت خدایا تو رو به هستیت اجازه نده! من نیستم سعی کنم سبکتر بشه. خدایا اجازه نده. نده! خدایا لطفا. خدایا لطفا! وای نمیتونم الان مادرم میاد میبیندم خدایا کمک کن! وای خدا نمیتونم. وای خدایا! برمیگردم.
خب اینجام اما هنوز بارونی. خدایا مادرم نباید منو این مدلی ببینه. واسه چی من امروز اینطوری شدم؟ خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ واسه چی من گاهی اینهمه شدید دلتنگ میشم؟ واسه چی باید اینطوری… خدایا تو که میدونی من بیگناه بودم پس واسه چی اون در بسته رو باز نکردی تا اون تاریکی بره؟ خدایا کمکم کن! خدایا نمیتونم! برمیگردم.
فایده نداره. کام گرفتن از این لعنتی آرامشی که باید رو نمیده. کجای شبت گیر کردی عزیزه خسته ی من که دستم به سبکتر کردن دلت نمیرسه؟ نکنه گرفتاری؟ نکنه خسته ای؟ نکنه یه جایی پشت یه بنبست سیاه وسط سیاهی گم شدی؟ خدایا یه کاری کن هیچ کدوم از اینها درست نباشن! خدایا یه کاری کن شبی نباشه دردی نباشه بنبستی نباشه! خدایا کمک کن صبح باشه شادی باشه سبکی باشه بذار دست من نرسه خیالی نیست فقط تو یه کاری کن که… خدایا من با این بارون کوفتی چه معامله ای کنم الان نباره؟ مادرم خدایا مادرم نمیخوام ببینه باریدنم رو خدایا! نمیتونم. تمامش تقصیر این هفته تاریکه کوفتیه که سر صبح سرم خراب شد و این… تمامش تقصیر خوابهای دیشبه تمامش تقصیر تقصیر… تمامش تقصیر این دلتنگیه لعنتیه تقصیر دل خودمه تقصیر خودمه که همون اول قصه به اصرار کسی جز خودم باور کردم که استثناها وجود دارن و گاهی میشه که پایانها سیاه نباشن! خدایا واسه چی باورم شد مگه من نبودم که در شرایط بسیار محققتر موارد بسیار واقعیتر رو باورم نشد پس واسه چی این دفعه گاردهای روحم رو این مدل احمقانه باز کردم که الان این مدلی توی خودم ویران باشم؟ خدایا منو بیخیال چیزیم نمیشه تو فقط مواظب… مواظب… خدایا مواظبش باش من دستم نمیرسه اگر هم برسه من خدا نیستم اجازه نده دست شب برسه خدایا من نمیتونم! خدایا نمیتونم! نمیتونم بنویسم! خدایا! نمیتونم! تا بعد.
جمعه نوشت
بعد از ظهر جمعه.
وای خداجون تعطیلات تموم شد. فردا باز سونیا! وووییی خدایا نه! خخخ بیخیال دوباره آخر هفته میادش. ولی این دفعه احتمالا من کوهستانم و… هی شاید هم نه نمیدونم. ایشالله هرچی که هست خیر و شاد و کیفدار باشه.
فردا احتمالا برقکار میاد. یعنی اومدش اما گفت باید یه سری وسیله تهیه کنه. یا حضرت خدا پول پووووووووول پول باز جیبم باید تاول بزنه الان گریه میکنم خخخ. شوخی کردم پولدار نیستم ولی واسه پول خرج کردن واسه موارد لازم تا جایی که زورم میرسه عذا نمیگیرم. کاش فردا بیاد حلش کنه بعدش باید یه ناخنک هم به تعمیر لوله ها بزنم.
دیروز و امروز زیادی خرخوری کردم. خدایا الان دوباره معده دیوونهم حالم رو میگیره. بیخیال گاهی لازمه.
هفته تاریکه عوضی عاقبت نرسید خدا بخواد تا4شنبه نرسه واقعا در روزهای کاری اذیت میشم. این هم بیخیال چیکارش میشه کرد چیزی که میشه میشه دیگه. و من از رو نمیرم و همچنان میخندم. پس همچنان خخخ و خخخ و خخخ و همچنان خخخ.
خونواده امروز نه شاید امشب برگردن. خدا کنه مادر حالش رو برده باشه!
لازم دارم دوش بگیرم. واسه چی نشستم توی تیمتاک دارم مینویسم؟ چیزه. البته بیخیال ولی هرچی کنم جمعه رو دوست ندارم مخصوصا عصرش رو. از تصور فردا و پایان آخر هفته خوشم نمیاد خداجون. میگم یعنی میشه من بتونم از بازنشستگیم لذت ببرم؟ همیشه دلم میخواست زمان سریعتر بره و بازنشستگیم برسه ولی این روزها جرأتش رو ندارم. کی میدونه که اون زمان من در چه حالم و اطرافم در چه حاله؟ همیشه با امید و عجله به عشق رسیدن آینده ای پیش رفتم که حال شده و الان خیلی چیزها که در گذشته بودن دیگه نیستن. اون زمان که منتظر رفتنش بودم گذشت و رفت اما خیلی موارد عزیز رو با خودش برد. اگر اون زمان به این ادراک رسیده بودم که همچین اتفاقی چقدر میتونه تلخ باشه هرگز واسه سریعتر گذشتن زمان دعا نمیکردم و انتظار نمیکشیدم. کاش از زمانی که حالا دیروز شده لذت بیشتری برده بودم. کاش تایمم رو با انتظار گذشتنش تلف نمیکردم. کاش!
این کانالهای کتاب تلگرام! گندشون بزنن همه چیز توشون پیدا میشه جز کتاب حسابی. اه رسما گندشون بزنن من کتاب میخوام آخه!
میگم که، بعد از برق کاری و تعمیر لوله به چی گیر بدم؟ خخخ نه یعنی گیر نه ولی من از مثبتهای فسقلی خوشم میاد بذار بگردم چندتا دیگه توی روزمرگیهام پیدا کنم. حالا بعدا الان نمیدونم.
مهر هم رفت. آخجون فقط7ماه دیگه مونده تا خرداد و پایان سال تحصیلی. نه نه جنس انتظارم شبیه اون زمانها نیست ولی خب این شمردن قشنگه دیگه.
و شنبه آینده ترم جدید کلاس زبان. وای خدایا استرس. الان واسه چی؟ واسه چی باید به خاطرش دلواپس باشم؟ مگه خودم انتخاب نکردم؟ به زور که نفرستادنم خودم دارم میرم پس چه دردمه؟ خدایا سخت نگذره خدایا لطفا خدایا لطفا.
دلم میخواد بخوابم ولی امروز نمیشه. اگر شبیه دیروز به ولو شدن بگذره شب بیخواب میشم و صبح فردا بیچاره میشم و برو تا آخر. وووییی نمیخوام. ولی چیزه. من قهوه میخوام. داره به سرم میزنه قهوه سازم رو باز کنم و به جای این قهوه فوریها خودم رو به یه قهوه حسابی مهمون کنم. قهوه من قهوه میخوام قهوه میخوام. امروز یه دونه فوری خوردم خطرناکه ولی من قهوه میخوام. وای خدا قهوه قهوه میخوام. بیخیال من خیلی چیزها میخوام مثلا نسکافه شکلات داغ شکلات جرقه ای و سنگی و… تمامش همینجا دم دستمه و نباید برم طرفش. باید قندم تنظیم بشه. اه لعنتی! بیخیال درست میشه. درست میشه! همه چی درست میشه.
دوباره میگم که، چقدر نسبت به یه سری موارد بیخیالتر و سبکتر شدم. معترفم که هنوز اثرات وحشتناکش به شدت اذیتم میکنه ولی نسبت به تابستون404حس تعادل خیلی بیشتری دارم. خدایا شکرت! تصور میکردم تا سالها مدل مرداد و شهریور باقی بمونم ولی نموندم و خدایا اوقدر شکرت که حسابش دستم نیست.
دیگه چی میخواستم بنویسم؟ یادم رفت. باقیش باشه واسه بعد. ساعت2و25دقیقه. تا بعد.
5شنبه شب.
خدایا به نظرم ماکارونی هم باید به لیست پرهیزاتم اضافه بشه آشپزی خوش گذشت پرخوری هم همینطور ولی الان با اینکه کلی از ظهر و اون خرخوری نه اشتباه ننوشتم همون خرخوری درسته خلاصه با اینکه کلی ازش گذشته حال جسمیم اصلا خوب نیست. وووییی خدایا واسه چی من اینطوری شدم انگار گوارشم با خوردن قهر کرده آی دلم این واسه چی جذب نمیشه دارم میمیرم از حس سنگینی و نمیدونم چه مدل حس دیگه ای گندش بزنن.
امروز بعد از ظهر حس کردم چنان گرمم شد که انگار آفتاب فوتم میکرد. بلند شدم کولر زدم. نخند خب گرمم بود. شانس آوردم که بعد از کمتر از یه دقیقه یادم اومد که مادرم میخواست روی موتورش رو با پلاستیک بپوشونه و سریع خاموشش کردم. راستی خاطرم باشه پلاستیکش رو دوباره بکشم روش. خلاصه زدم روشن شد و خدایا چنان حس قدرشناسی عمیقی بهت داشتم و دارم که توصیف نداشت و نداره. حس خوبی بود خنک شدن وسط اون گرما که کلافهم میکرد و حس بهتری بود که میدونستم امکان انجامش رو تو بهم دادی. خدایا من دیگه مدتهاست شبیه جوونیهام نمیخوام ثروت آنچنانی داشته باشم. همین اندازه که از سر مهرت بهم دادی رو ازم نگیر و به بقیه اهل جهان اونقدر بده که سیرشون کنه حالا میخواد بیشتر از من باشه بذار باشه. فقط… قربونت برم خدا فقط سایه بیماری رو از خونه و خونواده من بردار اجازه بده دوباره سلامتی و آرامش برگرده پیشمون قربونت برم. میدونم تقصیر خودمونه باور کن میدونم. ولی تو که سر به سر خریتهای خاکیهات نمیذاری. قربون مهربونیت برم این دفعه هم تو کوتاه بیا بذار برادرم دوباره سالم بشه. قربون خداییت برم خدا میدونم تا همینجا هم بی انتها لطف کردی بهمون میدونم که باز هم هر ثانیه داری لطف میکنی بهمون. حکمتت رو شکر خداجون متوقعم ولی خدایا منو ببین؟ از کی میشه متوقع باشم جز تو؟ خدایی من کی رو دارم بخوام ازش؟ فقط تویی! خدایا فقط تویی تنها وجودی که میشه ازش بخوام فقط تویی بذار ازت بخوام. بذار نق بزنم بذار بخوام! بخوام که بیشتر و بیشتر لطفت رو بدی بهم. بخوام که بیشتر مواظبم باشی. بخوام که بیشتر هوام رو داشته باشی. خدایا! من وسط گرد و خاک جهان خاکیت خیلی… از تو اگر نخوام دیگه هیچ کسی نیست گیر بهش بدم. وای خدایا کاش تو جسم داشتی و این لحظه پیشم بودی. میدونم پیشم هستی همیشه هر لحظه هستی ولی جسم خاکیه من ظرفیت درکت رو نداره. کاش داشت! قربونت برم خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت!
به فکر نوشتن یک داستان جدیدم. من واسه چی بیخیال جنگل و پرنده ها نمیشم؟ از شروعش میترسم چون میدونم اگر شروع کنم تا آخرش میرم و ماجرای تکبال واسم عبرت خطرناکی شد. نوشتنش نفس از قفسم کشید بیرون و میترسم این یکی هم همونطور پدر ازم دربیاره. شاید حالا زوده باید منتظر بشم زمان بگذره. نمیدونم چقدر. یک ماه دیگه. 6ماه. یک سال. نمیدونم. واقعا نمیدونم!
تلفن.
خب اینجام. عادل زنگ زد. اوخ چه هوا حرف زدیم! یا خدا پدر شارژش در اومد که! حواسم به ساعت نبود کاش مکالمه رایگان داشته باشه! یادم رفت آخر صحبتمون دوباره بهش بگم حواسش به سلامتش باشه و تست و آزمایشهاش رو ول نکنه! حالا انگار من بگم چیزی عوض میشه خخخ. ولی من باید میگفتم. خدایا یادم رفت نباید یادم میرفت! خداجونم مواظب باران و خونوادش هم باش این عادل پرهیزش رو جدی نمیگیره و من فقط میتونم نق بزنم که این رو هم یادم رفت. تو مواظبشون باش قربونت باشه؟ خدایا! باشه؟ خداجونم! ببین منو! باشه؟
اوه11شد که! بیخیال فردا جمعه هست. ولی بسه خیلی نوشتم برم باقی این کتابه رو بخونم ببینم عاقبت چی شد. ساعت دقیقا11شب. تا بعد.
عصر4شنبه.
اینجا رفته بود هوا و تازه الان دیدم دوباره فرود اومده. اراجیف نوشتهای امروز صبح مونده روی دستم که الان شوتش میکنم اینجا.
امروز صبحی داشتم میگفتم که:
4شنبه صبح. گندش بزنن اینجا دوباره برق رفت! این رباط نفله گفت امروز قطعی نداریم ولی داشتیم! هی بیخیال! رفت دیگه.
آخجون امروز مدرسه نیستم. آخجون تخت زیردارم عاقبت اومد. چیه خب راست میگم دیگه زیرداره کجاش خنده داشت؟ بابا زیر داره یعنی زیرش فضا داره میتونم کلی چیز اونجا بذارم جام بازتر بشه و گذاشتم و شد. اصلا دلم میخواد از کلمات اختراعی مسخره خودم بهره بگیرم و بگم تخت زیردارم اومد الان به تو چه!
کجا بودم؟ آهان آخجونهام رو میشمردم. آخجون فردا هم مدرسه نمیرم. آخجون کلا این آخر هفته هیچ کجا نمیرم نه مدرسه نه کوهستان نه هیچ کجا و میتونم همینجا ولو بشم و حالش رو ببرم. آخجون امروز حسابی توی بغل پتو لولیدم بدون استرس مدرسه و اون سونیا و ماجراهای دفتر و کوفت و زهرمار. آخجون احتمالا امروز عاقبت برقکار میاد تا اون پریز روکاری که واسه کولر اتاقم لازم دارم رو نصب کنه. آخجون من توی اتاقم یه کولر دارم که فقط واسه اتاق خودمه. آخجون مهر تموم شد فقط7تا ماه دیگه مونده تا تابستون. آخجون قرصهای برادرم رسید. آخجون صبحی زنگ زد حالش خوب بود. این دیگه از آخجون گذشته باید بگم خدایا هزارها بار شکرت! آخجون قرصهای خودم هم رسید و شروع کردم به تنظیم شدن و خدا بخواد دردهای مضحکم تخفیف میگیرن و کلی خوش میگذره. آخجون حس و حالم نسبت به جهنمی که تابستون امسال ازش رد شدم داره ترمیم میشه. هرگز از شر زخم وحشتناکش خلاص نمیشم ولی حالا میتونم باز بخندم. بلند بخندم هرچند هنوز خیلی سریع اشگ تمام صورتم رو خیس میکنه ولی میتونم بخندم و خدایا شکرت این یعنی پیشبینی آقای نصرتی درست بود و با گذشت زمان میتونم مدت طولانیتری بخندم و با گذشت زمان بیشتر میشه که دیگه اصلا خیالم نباشه. وای این خیلی خیلی مثبته من به تواناییم واسه ساپورت خونوادم احتیاج دارم. آخجون یه سری موارد کوچیک و مسخره بود که واقعیتش اول ازشون دلگیر شدم ولی الان میبینم باید ذوق کنم چون دیگه مسوولیت عواقب خراب شدن یه سری چیزها روی شونه های من نیست. ایول هرچی پیش بیاد تقصیر من نیست. تقصیر هر کسیه جز من ایول آخجون!
آخجون یاکریمی که3روز پیش با سر رفت توی شیشه و ولو شد زمین و گریه منو به شدت درآورد نمرده بود و بعد از یه مدتی حالش جا اومد و پرید رفت. وای خدا شکرت شکرت شکرت داشتم دق میکردم من جسم بی حرکتش رو از کف آشپزخونه برداشتم و ترکیدم خدایا شکرت که به هوش اومد و پرید رفت خدا کنه رو به راه باشه آخجون.
کلی آخجونه دیگه هم هست که الان تمرکز ندارم پیداشون کنم ولی خدایا واسه تمامش به شدت شکرت!
این برق دیوونه واسه چی نمیاد من جدی لازمش دارم. نشون به اون نشونی که اینجا برق که میره آب هم قطع میشه و من الان… آآآآآآآیییییییی!
وای خدا هفته تاریک داره تختگاز میاد خب عوضی بجنب میخوایی شنبه برسی من الان تعطیلم اون شنبه کذایی باید برم سر کار بیچاره میشم که!
آقا اعتراض دارم این کانالهای تلگرامی که ازشون کتاب مجانی برمیدارم و به قول آقای نصرتی میدزدم واسه چی کتاب درست درمون ندارن هرچی کتاب داشتم خوندم تموم شد الان هیچ چی کتاب ندارم خب یه چی بذارید من بی کتاب چیکار کنم؟
یا حضرت خدا10آبان کلاس زبانم دوباره شروع میشه گاهی بهش که فکر میکنم استرس میگیرم با این خستگی مسخره که همیشه دارم باید برم کلاس بعدش درس بخونم و ازینا. نمیدونم این چه مدلی پیش میره ولی به نظرم نباید خیلی بد باشه کمترین مزیتش هم اینه که فکرم و زمانم درگیر میشه تا مهلت تمرکز به منفیها رو نداشته باشم و زمان بگذره و دردها عادیتر بشن و…
تیمتاکم. تمرکزم واسه اراجیفنویسی خیلی بالا نیست. وراجیهام رو هم کردم دیگه بسه. روی هم رفته این روزها روزهای بدی نیستن. اما من بهترش رو میخوام و ایشالله با کمک خدا بهترش هم هرچه سریعتر میاد. واسه همه و واسه من. خدایا برق زودتر بیاد این واقعا نباید باشه!
خب بذار اینو درستش کنم بزنمش روی آنتن تا پشیمون نشدم و نپروندمش. آخجون برق اومد. ساعت11و8دقیقه. تا بعد.
اراجیف نوشت امروز صبح تموم شد. الان برقکار اینجاست و داره میگرده جا واسه نصب پریز روکار گیر بیاره واسه کولر و البته یخچال داخل اتاقم که به3راهی نه به2راهی وصله. وووییی سیم خدا سیم یه عالمه سیم خدا بخواد امروز از دست اینهمه سیم خلاص بشم البته کامل خلاص نمیشم ولی یهخورده کمتر بشه هم بد نیست.
بیخیال فعلا بسه تا دوباره نرفتم هوا اینو بکوبم روی آنتن باقی ماجرا هم باشه واسه بعد. ساعت6و12دقیقه. تا بعد.
3شنبه شب.
همه چی آرومه. امروز روز خوبی بود. بچه ها نبودن. خواستم بلند شم برم دفتر با زبون بازی زودتر بیام خونه که یه دفعه در زدن و2گروه بازدیدکننده اومدن. واسه هر2گروه جدا جدا در مورد بریل و قواعدش سخنرانی کردم. به نظرم موفق بودم. بعدش کتاب خوندم تا زمان ترخیصم رسید. فردا میریم ارتفاعات. روز آرومی بود. خدایا شکرت!
میگم یه چیزی! یعنی معجزه شکرگزاری کار میکنه؟ آخه اگر هدف رسیدن به موارد خاکی باشه یهخورده انتظار جواب داشتن عجیب نیست؟ چی بگم در هر حال به نظرم حس و نتیجه شاکر بودن از معترض بودن بهتره.
وای خدا10آبان دوباره کلاس زبانها شروع میشن. وووییی باز درس و استرس امتحانات و کلاسها و خدایا من این روزها به شدت خستم همهش دلم میخواد بخوابم اون زمان این مدلی نباشم پدرم درمیاد! بیخیال طوری نمیشه خوش میگذره. یکی از چندین مثبتش اینکه کمتر ذهنم درگیر مزخرفاته و کمتر مهلت پیدا میکنم که به این… بیخیال. کی میدونه شاید واقعا خیرم در این بوده. شاید لازم بود این پیش بیاد. شاید مثبتی بوده که این زمان به شدت از منفی بودنش دردم گرفت! واقعا کی میدونه! کی میدونه جز خدایی که به هر سفید و سیاهی آگاهه! خدایا! تو نیتم دلم حسم رو بلدی. من هرچی از دستم برمیومد کردم. با اجازهت دیگه بیشترش رو بلد نیستم و انجام نمیدم. دلم اینو نمیخواست چون رسیدگیهای بی نقصت رو دیدم ولی چاره ای واسم باقی نموند جز این آخریش. اینکه بسپارم به خودت. خدایا! این تیر آخرمه. به عدل خودت سپردم. و تمام.
هی این چه اوضاعیه اینهمه کانال کتاب رایگان توی تلگرامم ریخته ولی یه دونه کتاب درست درمون توش گیر نیاوردم بدزدم. من کتاب میخوام آخه! بیخیال اگر پیدا نشد توی کوهستان انگلیسی گوش میدم. ولی کتاب کتاااااب کتاب من کتاب میخوام رمان جنایی و کتابهای فوق ترسناک و ازینا. ووووییی آخجون میخوام میخوام پس کوشن نویسنده های درست درمون و آثارشون من ازینا میخوام.
به نظرم خوابم میاد. برم باقی این کتابه رو بخونم ببینم آخرش چی میشه. کاش اشتباه کرده باشم و این چند جلدی نباشه. آخه جلدهای بعدی توی این کانالها نبود بدزدم. نمیدونم یک کسی میگه این مدلی مجانی کتاب برداشتن کتاب دزدیه خخخ خب به من چه اسم مشخصی در نظرم نیست که برم بخرم باید توی کانالها بگردم اونهایی که خوشم میاد رو بردارم دیگه. خب بابا موافقم مجانیها رو به خریدنیها ترجیح میدم. الان من دزد کتابم؟ بیخیال باشم دزد رو تا نگرفتن پادشاست اصلا مال دزدی حالی داره واسه خودش و خلاصه کتاب دزدی رو عشقه!
آخجون فردا مدرسه بی مدرسه! خب عوضش توی سرمای کوهستان. طوری نیست قطعا عالیه.
ایول پتوجونم منتظرمه تا بغلم کنه. خدایی بغل این پتو یه چیزیه واسه خودش. خیلی خوشم میاد خیلی زیاد.
یوهو من عاشق تغییرات مثبتم تخت جدیدم حاضره فقط زمان نیست که بریم بیاریمش خونه و ایشالله هفته آینده میادش. کاش اندازه این یکی راحت باشه! این ایراد نداشت فقط اینکه من جام کوچیکه یه تخت لازم دارم که بشه زیرش یه چیزهایی جا داد و این یکی هم میره ویلا. آخجون وقتی تخت جدید بیاد تا مدتها اتاقم بوی چوب میده وای که چقدر دوست دارم!
وای عالیه عاقبت کولر کوچولوی اتاقم نصب شد خیلی خوشم میاد حالا دیگه توی اتاق خودم یه کولر دارم. فقط مونده برق کاری پریزش و بذار ببینم چندتا تعمیر کوچولو هم توی خونم باید انجام بشه که ایشالله به همین زودی انجام میشه و من حسابی خوشم میاد.
جانمی چقدر مثبتهای ریز اما کیفدار واسه من! از این برق برقی های کوچولو خیلی خوشم میاد.
خدایا شکرت که امروز و امشبم به شدت آرامتر و قشنگتر از دیروز و دیشبه. خدایا از این بهتر شدنها بیشتر واسه همه و آخر صف هم واسه من بخواه لطفا. میدونم که میخوایی. خدایا شکرت!
تیمتاکم. آدیو1و خودم تنها. بقیه داخل آلاچیق جمعن و من اونجا نمیرم. واقعیتش دلم نمیخواد. سر شب یهخورده با یکی2تا از بچه ها گفتم و یهخورده خندیدم و شلوغتر که شد رفتم توی کانال تکی. الان هم کم کم باید برم توی بغل پتو. آخ جون!
میگم واسه چی من به یه چیزی گیر که میدم مثل چسب میچسبم بهش؟ این بازی خانه های رنگی هست که توی گوش کن بود خیلی هم قدیمی شده! من این روزها گیر دادم بهش و ول کن نیستم. خیلی خوشم میاد رنگها رو جابجا میکنم و الان گیر دادم به بخش بسیار دشوارش یعنی دشوار نیستها اسمش اینه. این زمان برنده شدنم بیشتره ولی محدودیت زمانش بیچاره میکنه خخخ نجنبم میبازم.
باشه بابا باشه یه چیزهایی همچنان واسم تلخه و نمیخوام حرفش رو بزنم بلکه اثرش با مرهم بابا زمان بره. خدایا! یعنی میره؟ همه میگن میره. قربونت برم خداجون میشه یه هل بدی سریعتر بره؟ شدید که میشه واقعا… خدایا شکرت! شاید این لازم بود واسم. شاید خیرم درشه. من نمیدونم. فقط مطمئنم تو هیچ زمانی بدخواه هیچ کسی نمیشی از جمله من. خدایا! لطفا کمکم کن سریعتر ازش رد بشم! باور کن تحملم… هی! بسه. منفی گویی ممنوع! درست میشه. درست میشی پریسا. درست میشه!
وای خوااااابم میاد. بسه الان دیگه نوشتنم نمیاد. ساعت10و57دقیقه شب. تا بعد.
نصفه شب. تازه3دقیقه از ورود به3شنبه میگذره. خونواده از تهران برگشتن. مادر رو راهی کردم روی تختش بخوابه بدجوری خسته بود. اتاق بغل. و من به شدت ماتم. خدایا! آخ خدا الان اینجا جز خودم و خودت کسی نیست میتونم مات باشم. میتونم تا حد مردن ترسیده باشم. میتونم منگ باشم. خدایا اگر نداشتمت چه خاکی به سرم میشد! ای خدا! نمیدونم چی بگم کلمه شکر کوچیکه من واقعا نمیدونم چی بگم خدایا شکرت! مادر که رسید مات بود. خیال کردم از خستگیه. نشست و واسم گفت. وای خدای من! تازه امروز فهمیدن و من تازه یه ساعتی میشه که فهمیدم چی از سرمون گذشت! خدایا خیلی عزیزی خیلی عزیزی خیلی!
امروز پرونده و معاینات و مشاوره ها پیش رفتن تا اینکه… یا خدا دارم دیوونه میشم! امروز تشخیص دادن که سال گذشته علاوه بر بیماریهایی که توی جسم برادرم شناخته بودن… وای خداجان وای خداجان وای خدایا! مادرم میگفت امروز سوالهای عجیب میکردن. میگفتن سرگیجه نداشتی؟ فراموشی نمیگرفتی؟ جواب تمامشون مثبت بود. بعدش که پرسیدنهاشون تموم شد گفتن خدا بیمارتون رو دوباره بهتون داد. آزمایشها پارسال چیزی نشون ندادن ولی… یا خدا توی مغز برادرم آب جمع شده بود و… باقیش رو دیگه نفهمیدم از مادر هم نتونستم بخوام درست توضیح بده. میگفت اون هرچی بوده داشته پیشرفت میکرده و هیچ بعید نبود که یه دفعه… خدایا نفسم بالا نمیاد! خدایا به تمام اسم هات خیلی عزیزی اگر جسم داشتی هزارتا هزارتا کف پاهات رو میبوسیدم خدایا دارم دیوونه میشم! دکترها نفهمیدن هیچ کسی نفهمید چی داشت میشد. خدایا وای خدایا شکر کمه ولی باور کن من دیگه کلمه بهتر بلد نیستم هرچی کلمه خاکیه کوچیکه من چی بگم که حق شکرت به جا بیاد! دکترها امروز میگفتن خدا خیلی خیلی زیاد بهتون رحم کرد که بیمار حالا با ماست. وای خدایا نفسم! دلم میخواد جیغ بکشم خدایا فقط یادمه اون لحظه به مادر گفتم خوب شد ما نمیدونستیم وگرنه دق کرده بودیم! خدایا خیلی خدایی خیلی عزیزی خیلی زیاد! حالم توصیف نداره الان. با کسی نمیتونم حرف بزنم که بگم بهش! اونهایی که پیش از این میشنیدنم دیگه نیستن. ولی خدایا تو هستی! فقط تویی فقط تویی که الان منو بلدی! خدایا فقط خودت واسم بسی! هیچ زمانی اینهمه به این بس بودنت معتقد نبودم که این لحظه از عمرم هستم. خدایا کاش میشد بغلت کنم اونقدر سفت بغلت کنم که دنده هام له بشن خدایا چه مدلی بگم شکرت رو! مهربونیت رو شکر! رحم و رحمتت رو شکر! رحمانیت رو شکر! خدایا ممنونتم با تمام وجود خاکیه فسقلیم با تمام ذرات خاکی که ازش خلقم کردی ممنونتم خدا من با تمام موجودیتی که بهم دادی ممنونتم فقط خودت میدونی چقدر! آخ خدا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت شکرت تا انتهای جهان تا قیامت تا عرشت تا بی نهایت آفرینشت شکرت!
خطر نیاز به پیوند کبد همچنان باقیه اما به تشخیص دکترها پیش نرفته و یه مرحله هم عقب کشیده. خدایا اونقدر زیاد دوستت دارم که… نمیدونم که چی! خدایا خیلی عزیزی! خدایا شکرت!
باید تحت نظر باشیم. داروی جدید اگر دردسر درست نکنه میشه به بهتر شدن اوضاع امیدوار باشیم! هی! در هر صورت میشه که من امیدوار باشم. من یه خدا دارم که درمون همه دردهاست. حتی دردهایی که ما اصلا نمیدونیم به تیر گرفتن عزیزهامون روی سرمون آوار میشن. ما نمیدونیم ولی خدا میدونه و از سرمون رفعشون میکنه. به ماجرایی که همچین خدایی بالای سرشه مگه میشه من امیدوار نباشم! خدایا! فقط خودت! دکتر و دارو و درمون و همه چیز خودتی. درمون تمام دردهای من فقط خودتی. خدایا! فقط خودت! فقط یه خداست که خدای منه. همه چیز تویی! فقط تویی! خدایا شکرت! کمک کن ازش رد بشیم. میکنی میدونم که کمک میکنی میدونم که نجاتمون میدی اصلا نمیشه که تو خدای من باشی و پایان قصه چیز دیگه ای باشه! تو ولم نمیکنی گفتم که نمیکنی توی تمام اون لحظه های تاریک به مادر و به همه اقوام میگفتم که تو ولم نمیکنی ولمون نمیکنی! خدایا من بهشون گفتم که تو ولمون نمیکنی! آخ خدا میدونم از اینجا به بعد هم خودت بالای سر قصه من و ما هستی! دستم توی دستته باقیش حله میدونم حله میدونم حله! خدایا شکرت! خدایا شکرت! ببخش بهتر از این کلمه گیرم نیومده تو ببخش فقط شکرت خدایا شکرت از امشب تا نفس آخرم شکرت شکرت خدایا شکرت!
بسه دیگه نفسم گرفت. قربونت برم خدا! برم بخوابم. همینجا زیر دست خودت. توی بغلت. خاطر جمع بخوابم تو بیداری و مواظبمی. خدایا! خیلی میخوامت!
دیره. فردا باید برم سر کار. خدایا همچنان شکرت تا ابد شکرت!
ساعت12و25دقیقه نیمه شب. شب به خیر.