عصر4شنبه.
اینجا رفته بود هوا و تازه الان دیدم دوباره فرود اومده. اراجیف نوشتهای امروز صبح مونده روی دستم که الان شوتش میکنم اینجا.
امروز صبحی داشتم میگفتم که:
4شنبه صبح. گندش بزنن اینجا دوباره برق رفت! این رباط نفله گفت امروز قطعی نداریم ولی داشتیم! هی بیخیال! رفت دیگه.
آخجون امروز مدرسه نیستم. آخجون تخت زیردارم عاقبت اومد. چیه خب راست میگم دیگه زیرداره کجاش خنده داشت؟ بابا زیر داره یعنی زیرش فضا داره میتونم کلی چیز اونجا بذارم جام بازتر بشه و گذاشتم و شد. اصلا دلم میخواد از کلمات اختراعی مسخره خودم بهره بگیرم و بگم تخت زیردارم اومد الان به تو چه!
کجا بودم؟ آهان آخجونهام رو میشمردم. آخجون فردا هم مدرسه نمیرم. آخجون کلا این آخر هفته هیچ کجا نمیرم نه مدرسه نه کوهستان نه هیچ کجا و میتونم همینجا ولو بشم و حالش رو ببرم. آخجون امروز حسابی توی بغل پتو لولیدم بدون استرس مدرسه و اون سونیا و ماجراهای دفتر و کوفت و زهرمار. آخجون احتمالا امروز عاقبت برقکار میاد تا اون پریز روکاری که واسه کولر اتاقم لازم دارم رو نصب کنه. آخجون من توی اتاقم یه کولر دارم که فقط واسه اتاق خودمه. آخجون مهر تموم شد فقط7تا ماه دیگه مونده تا تابستون. آخجون قرصهای برادرم رسید. آخجون صبحی زنگ زد حالش خوب بود. این دیگه از آخجون گذشته باید بگم خدایا هزارها بار شکرت! آخجون قرصهای خودم هم رسید و شروع کردم به تنظیم شدن و خدا بخواد دردهای مضحکم تخفیف میگیرن و کلی خوش میگذره. آخجون حس و حالم نسبت به جهنمی که تابستون امسال ازش رد شدم داره ترمیم میشه. هرگز از شر زخم وحشتناکش خلاص نمیشم ولی حالا میتونم باز بخندم. بلند بخندم هرچند هنوز خیلی سریع اشگ تمام صورتم رو خیس میکنه ولی میتونم بخندم و خدایا شکرت این یعنی پیشبینی آقای نصرتی درست بود و با گذشت زمان میتونم مدت طولانیتری بخندم و با گذشت زمان بیشتر میشه که دیگه اصلا خیالم نباشه. وای این خیلی خیلی مثبته من به تواناییم واسه ساپورت خونوادم احتیاج دارم. آخجون یه سری موارد کوچیک و مسخره بود که واقعیتش اول ازشون دلگیر شدم ولی الان میبینم باید ذوق کنم چون دیگه مسوولیت عواقب خراب شدن یه سری چیزها روی شونه های من نیست. ایول هرچی پیش بیاد تقصیر من نیست. تقصیر هر کسیه جز من ایول آخجون!
آخجون یاکریمی که3روز پیش با سر رفت توی شیشه و ولو شد زمین و گریه منو به شدت درآورد نمرده بود و بعد از یه مدتی حالش جا اومد و پرید رفت. وای خدا شکرت شکرت شکرت داشتم دق میکردم من جسم بی حرکتش رو از کف آشپزخونه برداشتم و ترکیدم خدایا شکرت که به هوش اومد و پرید رفت خدا کنه رو به راه باشه آخجون.
کلی آخجونه دیگه هم هست که الان تمرکز ندارم پیداشون کنم ولی خدایا واسه تمامش به شدت شکرت!
این برق دیوونه واسه چی نمیاد من جدی لازمش دارم. نشون به اون نشونی که اینجا برق که میره آب هم قطع میشه و من الان… آآآآآآآیییییییی!
وای خدا هفته تاریک داره تختگاز میاد خب عوضی بجنب میخوایی شنبه برسی من الان تعطیلم اون شنبه کذایی باید برم سر کار بیچاره میشم که!
آقا اعتراض دارم این کانالهای تلگرامی که ازشون کتاب مجانی برمیدارم و به قول آقای نصرتی میدزدم واسه چی کتاب درست درمون ندارن هرچی کتاب داشتم خوندم تموم شد الان هیچ چی کتاب ندارم خب یه چی بذارید من بی کتاب چیکار کنم؟
یا حضرت خدا10آبان کلاس زبانم دوباره شروع میشه گاهی بهش که فکر میکنم استرس میگیرم با این خستگی مسخره که همیشه دارم باید برم کلاس بعدش درس بخونم و ازینا. نمیدونم این چه مدلی پیش میره ولی به نظرم نباید خیلی بد باشه کمترین مزیتش هم اینه که فکرم و زمانم درگیر میشه تا مهلت تمرکز به منفیها رو نداشته باشم و زمان بگذره و دردها عادیتر بشن و…
تیمتاکم. تمرکزم واسه اراجیفنویسی خیلی بالا نیست. وراجیهام رو هم کردم دیگه بسه. روی هم رفته این روزها روزهای بدی نیستن. اما من بهترش رو میخوام و ایشالله با کمک خدا بهترش هم هرچه سریعتر میاد. واسه همه و واسه من. خدایا برق زودتر بیاد این واقعا نباید باشه!
خب بذار اینو درستش کنم بزنمش روی آنتن تا پشیمون نشدم و نپروندمش. آخجون برق اومد. ساعت11و8دقیقه. تا بعد.
اراجیف نوشت امروز صبح تموم شد. الان برقکار اینجاست و داره میگرده جا واسه نصب پریز روکار گیر بیاره واسه کولر و البته یخچال داخل اتاقم که به3راهی نه به2راهی وصله. وووییی سیم خدا سیم یه عالمه سیم خدا بخواد امروز از دست اینهمه سیم خلاص بشم البته کامل خلاص نمیشم ولی یهخورده کمتر بشه هم بد نیست.
بیخیال فعلا بسه تا دوباره نرفتم هوا اینو بکوبم روی آنتن باقی ماجرا هم باشه واسه بعد. ساعت6و12دقیقه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
3شنبه شب.
همه چی آرومه. امروز روز خوبی بود. بچه ها نبودن. خواستم بلند شم برم دفتر با زبون بازی زودتر بیام خونه که یه دفعه در زدن و2گروه بازدیدکننده اومدن. واسه هر2گروه جدا جدا در مورد بریل و قواعدش سخنرانی کردم. به نظرم موفق بودم. بعدش کتاب خوندم تا زمان ترخیصم رسید. فردا میریم ارتفاعات. روز آرومی بود. خدایا شکرت!
میگم یه چیزی! یعنی معجزه شکرگزاری کار میکنه؟ آخه اگر هدف رسیدن به موارد خاکی باشه یهخورده انتظار جواب داشتن عجیب نیست؟ چی بگم در هر حال به نظرم حس و نتیجه شاکر بودن از معترض بودن بهتره.
وای خدا10آبان دوباره کلاس زبانها شروع میشن. وووییی باز درس و استرس امتحانات و کلاسها و خدایا من این روزها به شدت خستم همهش دلم میخواد بخوابم اون زمان این مدلی نباشم پدرم درمیاد! بیخیال طوری نمیشه خوش میگذره. یکی از چندین مثبتش اینکه کمتر ذهنم درگیر مزخرفاته و کمتر مهلت پیدا میکنم که به این… بیخیال. کی میدونه شاید واقعا خیرم در این بوده. شاید لازم بود این پیش بیاد. شاید مثبتی بوده که این زمان به شدت از منفی بودنش دردم گرفت! واقعا کی میدونه! کی میدونه جز خدایی که به هر سفید و سیاهی آگاهه! خدایا! تو نیتم دلم حسم رو بلدی. من هرچی از دستم برمیومد کردم. با اجازهت دیگه بیشترش رو بلد نیستم و انجام نمیدم. دلم اینو نمیخواست چون رسیدگیهای بی نقصت رو دیدم ولی چاره ای واسم باقی نموند جز این آخریش. اینکه بسپارم به خودت. خدایا! این تیر آخرمه. به عدل خودت سپردم. و تمام.
هی این چه اوضاعیه اینهمه کانال کتاب رایگان توی تلگرامم ریخته ولی یه دونه کتاب درست درمون توش گیر نیاوردم بدزدم. من کتاب میخوام آخه! بیخیال اگر پیدا نشد توی کوهستان انگلیسی گوش میدم. ولی کتاب کتاااااب کتاب من کتاب میخوام رمان جنایی و کتابهای فوق ترسناک و ازینا. ووووییی آخجون میخوام میخوام پس کوشن نویسنده های درست درمون و آثارشون من ازینا میخوام.
به نظرم خوابم میاد. برم باقی این کتابه رو بخونم ببینم آخرش چی میشه. کاش اشتباه کرده باشم و این چند جلدی نباشه. آخه جلدهای بعدی توی این کانالها نبود بدزدم. نمیدونم یک کسی میگه این مدلی مجانی کتاب برداشتن کتاب دزدیه خخخ خب به من چه اسم مشخصی در نظرم نیست که برم بخرم باید توی کانالها بگردم اونهایی که خوشم میاد رو بردارم دیگه. خب بابا موافقم مجانیها رو به خریدنیها ترجیح میدم. الان من دزد کتابم؟ بیخیال باشم دزد رو تا نگرفتن پادشاست اصلا مال دزدی حالی داره واسه خودش و خلاصه کتاب دزدی رو عشقه!
آخجون فردا مدرسه بی مدرسه! خب عوضش توی سرمای کوهستان. طوری نیست قطعا عالیه.
ایول پتوجونم منتظرمه تا بغلم کنه. خدایی بغل این پتو یه چیزیه واسه خودش. خیلی خوشم میاد خیلی زیاد.
یوهو من عاشق تغییرات مثبتم تخت جدیدم حاضره فقط زمان نیست که بریم بیاریمش خونه و ایشالله هفته آینده میادش. کاش اندازه این یکی راحت باشه! این ایراد نداشت فقط اینکه من جام کوچیکه یه تخت لازم دارم که بشه زیرش یه چیزهایی جا داد و این یکی هم میره ویلا. آخجون وقتی تخت جدید بیاد تا مدتها اتاقم بوی چوب میده وای که چقدر دوست دارم!
وای عالیه عاقبت کولر کوچولوی اتاقم نصب شد خیلی خوشم میاد حالا دیگه توی اتاق خودم یه کولر دارم. فقط مونده برق کاری پریزش و بذار ببینم چندتا تعمیر کوچولو هم توی خونم باید انجام بشه که ایشالله به همین زودی انجام میشه و من حسابی خوشم میاد.
جانمی چقدر مثبتهای ریز اما کیفدار واسه من! از این برق برقی های کوچولو خیلی خوشم میاد.
خدایا شکرت که امروز و امشبم به شدت آرامتر و قشنگتر از دیروز و دیشبه. خدایا از این بهتر شدنها بیشتر واسه همه و آخر صف هم واسه من بخواه لطفا. میدونم که میخوایی. خدایا شکرت!
تیمتاکم. آدیو1و خودم تنها. بقیه داخل آلاچیق جمعن و من اونجا نمیرم. واقعیتش دلم نمیخواد. سر شب یهخورده با یکی2تا از بچه ها گفتم و یهخورده خندیدم و شلوغتر که شد رفتم توی کانال تکی. الان هم کم کم باید برم توی بغل پتو. آخ جون!
میگم واسه چی من به یه چیزی گیر که میدم مثل چسب میچسبم بهش؟ این بازی خانه های رنگی هست که توی گوش کن بود خیلی هم قدیمی شده! من این روزها گیر دادم بهش و ول کن نیستم. خیلی خوشم میاد رنگها رو جابجا میکنم و الان گیر دادم به بخش بسیار دشوارش یعنی دشوار نیستها اسمش اینه. این زمان برنده شدنم بیشتره ولی محدودیت زمانش بیچاره میکنه خخخ نجنبم میبازم.
باشه بابا باشه یه چیزهایی همچنان واسم تلخه و نمیخوام حرفش رو بزنم بلکه اثرش با مرهم بابا زمان بره. خدایا! یعنی میره؟ همه میگن میره. قربونت برم خداجون میشه یه هل بدی سریعتر بره؟ شدید که میشه واقعا… خدایا شکرت! شاید این لازم بود واسم. شاید خیرم درشه. من نمیدونم. فقط مطمئنم تو هیچ زمانی بدخواه هیچ کسی نمیشی از جمله من. خدایا! لطفا کمکم کن سریعتر ازش رد بشم! باور کن تحملم… هی! بسه. منفی گویی ممنوع! درست میشه. درست میشی پریسا. درست میشه!
وای خوااااابم میاد. بسه الان دیگه نوشتنم نمیاد. ساعت10و57دقیقه شب. تا بعد.
نصفه شب. تازه3دقیقه از ورود به3شنبه میگذره. خونواده از تهران برگشتن. مادر رو راهی کردم روی تختش بخوابه بدجوری خسته بود. اتاق بغل. و من به شدت ماتم. خدایا! آخ خدا الان اینجا جز خودم و خودت کسی نیست میتونم مات باشم. میتونم تا حد مردن ترسیده باشم. میتونم منگ باشم. خدایا اگر نداشتمت چه خاکی به سرم میشد! ای خدا! نمیدونم چی بگم کلمه شکر کوچیکه من واقعا نمیدونم چی بگم خدایا شکرت! مادر که رسید مات بود. خیال کردم از خستگیه. نشست و واسم گفت. وای خدای من! تازه امروز فهمیدن و من تازه یه ساعتی میشه که فهمیدم چی از سرمون گذشت! خدایا خیلی عزیزی خیلی عزیزی خیلی!
امروز پرونده و معاینات و مشاوره ها پیش رفتن تا اینکه… یا خدا دارم دیوونه میشم! امروز تشخیص دادن که سال گذشته علاوه بر بیماریهایی که توی جسم برادرم شناخته بودن… وای خداجان وای خداجان وای خدایا! مادرم میگفت امروز سوالهای عجیب میکردن. میگفتن سرگیجه نداشتی؟ فراموشی نمیگرفتی؟ جواب تمامشون مثبت بود. بعدش که پرسیدنهاشون تموم شد گفتن خدا بیمارتون رو دوباره بهتون داد. آزمایشها پارسال چیزی نشون ندادن ولی… یا خدا توی مغز برادرم آب جمع شده بود و… باقیش رو دیگه نفهمیدم از مادر هم نتونستم بخوام درست توضیح بده. میگفت اون هرچی بوده داشته پیشرفت میکرده و هیچ بعید نبود که یه دفعه… خدایا نفسم بالا نمیاد! خدایا به تمام اسم هات خیلی عزیزی اگر جسم داشتی هزارتا هزارتا کف پاهات رو میبوسیدم خدایا دارم دیوونه میشم! دکترها نفهمیدن هیچ کسی نفهمید چی داشت میشد. خدایا وای خدایا شکر کمه ولی باور کن من دیگه کلمه بهتر بلد نیستم هرچی کلمه خاکیه کوچیکه من چی بگم که حق شکرت به جا بیاد! دکترها امروز میگفتن خدا خیلی خیلی زیاد بهتون رحم کرد که بیمار حالا با ماست. وای خدایا نفسم! دلم میخواد جیغ بکشم خدایا فقط یادمه اون لحظه به مادر گفتم خوب شد ما نمیدونستیم وگرنه دق کرده بودیم! خدایا خیلی خدایی خیلی عزیزی خیلی زیاد! حالم توصیف نداره الان. با کسی نمیتونم حرف بزنم که بگم بهش! اونهایی که پیش از این میشنیدنم دیگه نیستن. ولی خدایا تو هستی! فقط تویی فقط تویی که الان منو بلدی! خدایا فقط خودت واسم بسی! هیچ زمانی اینهمه به این بس بودنت معتقد نبودم که این لحظه از عمرم هستم. خدایا کاش میشد بغلت کنم اونقدر سفت بغلت کنم که دنده هام له بشن خدایا چه مدلی بگم شکرت رو! مهربونیت رو شکر! رحم و رحمتت رو شکر! رحمانیت رو شکر! خدایا ممنونتم با تمام وجود خاکیه فسقلیم با تمام ذرات خاکی که ازش خلقم کردی ممنونتم خدا من با تمام موجودیتی که بهم دادی ممنونتم فقط خودت میدونی چقدر! آخ خدا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت شکرت تا انتهای جهان تا قیامت تا عرشت تا بی نهایت آفرینشت شکرت!
خطر نیاز به پیوند کبد همچنان باقیه اما به تشخیص دکترها پیش نرفته و یه مرحله هم عقب کشیده. خدایا اونقدر زیاد دوستت دارم که… نمیدونم که چی! خدایا خیلی عزیزی! خدایا شکرت!
باید تحت نظر باشیم. داروی جدید اگر دردسر درست نکنه میشه به بهتر شدن اوضاع امیدوار باشیم! هی! در هر صورت میشه که من امیدوار باشم. من یه خدا دارم که درمون همه دردهاست. حتی دردهایی که ما اصلا نمیدونیم به تیر گرفتن عزیزهامون روی سرمون آوار میشن. ما نمیدونیم ولی خدا میدونه و از سرمون رفعشون میکنه. به ماجرایی که همچین خدایی بالای سرشه مگه میشه من امیدوار نباشم! خدایا! فقط خودت! دکتر و دارو و درمون و همه چیز خودتی. درمون تمام دردهای من فقط خودتی. خدایا! فقط خودت! فقط یه خداست که خدای منه. همه چیز تویی! فقط تویی! خدایا شکرت! کمک کن ازش رد بشیم. میکنی میدونم که کمک میکنی میدونم که نجاتمون میدی اصلا نمیشه که تو خدای من باشی و پایان قصه چیز دیگه ای باشه! تو ولم نمیکنی گفتم که نمیکنی توی تمام اون لحظه های تاریک به مادر و به همه اقوام میگفتم که تو ولم نمیکنی ولمون نمیکنی! خدایا من بهشون گفتم که تو ولمون نمیکنی! آخ خدا میدونم از اینجا به بعد هم خودت بالای سر قصه من و ما هستی! دستم توی دستته باقیش حله میدونم حله میدونم حله! خدایا شکرت! خدایا شکرت! ببخش بهتر از این کلمه گیرم نیومده تو ببخش فقط شکرت خدایا شکرت از امشب تا نفس آخرم شکرت شکرت خدایا شکرت!
بسه دیگه نفسم گرفت. قربونت برم خدا! برم بخوابم. همینجا زیر دست خودت. توی بغلت. خاطر جمع بخوابم تو بیداری و مواظبمی. خدایا! خیلی میخوامت!
دیره. فردا باید برم سر کار. خدایا همچنان شکرت تا ابد شکرت!
ساعت12و25دقیقه نیمه شب. شب به خیر.
من و شب و بیداری
1شنبه شب. دیر وقته. داره10میشه. من بیدارم. باید مادر رو ساعت12و30دقیقه بیدار کنم. امشب ساعت2حرکت دارن به طرف تهران. فردا مشاوره و تکمیل پرونده ثبت نام پیوند کبد و مشاوره با دکتر و صحبت در مورد داروها و… خدایا من بیدارم. بیدارم!
تیمتاک. رادیو میوت. این روزها اگر تیمتاک باشم بیشتر اینجام. داخل همین کانال بی صدا که صدای موزیکش رو میبندم. چقدر این شبهای سیاه سردن! و چقدر بیداری تلخه! واقعا واسه چی من اینهمه خوابم برد! اینهمه سنگین! اینهمه طولانی! سالها و سالها! باورم نمیشه! از خودم بیشتر از این توقع داشتم! هی بسه! این حرفها الان چه فایده ای دارن؟ زمان که عقبکی نمیره. ولی این… ای کاش میشد کاری کنم که این تجربه سیاه واسه هیچ کسی تکرار نشه! شدنی نیست. آدمها باید خودشون تجربه کنن. کم هستن افرادی که عبرت میگیرن از تجربه هایی که مال خودشون نیست. خودم جزوشون نبودم. چقدر خدا واسم نشونه فرستاد چقدر دلیل داشتم واسه دیدن و عبرت گرفتن! چقدر صدای هشدار از طرف خدا بهم رسید واسه بیدار شدن و من تمام این زمان خواب بودم. ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم! ای کاش میفهمیدم! شاید این زمان اینهمه درد نداشت! ای کاش نداشت! ای کاش!
بیخیال. با این ای کاشها چیزی عوض نمیشه. ای کاش میشد!
کسی چیز قشنگی گفت بهم. البته این زمان خیلیها خیلی چیزهای قشنگ میگن بهم. پس واسه چی اثر نمیکنه؟ واسه چی من رو به راهتر نمیشم؟
چی میگفتم؟ کسی چیز قشنگی گفت بهم. بحث از دست دادن بود. گفتم عمیقا حس میکنم باخت دادم. یکی از بزرگترین باختهای تمام عمرم. حس میکنم دست نخوردگیه روحم رو باختم. هرگز چنین حسی در هیچ کدوم از شکستهای زندگیم نداشتم و الان واقعا احساس میکنم یکدستی و یکپارچگیه وجودم رو باختم. حس میکنم بکارت روحم به خاطر هیچ یک هیچ بزرگ و پوچ برای همیشه از دست رفته و هیچ مدلی نمیتونم ترمیمش کنم. این حس تلخترین احساسیه که در تمام زندگیم تجربهش کردم و به شدتی که نمیتونم توصیفش کنم داره اذیتم میکنه. طرف گفت ببین پریسا! تو جنگ8ساله این کشور با بیگانه رو یادته. بچه بودی ولی نه اونقدر که یادت نباشه. توی اون جنگ افرادی شرکت داشتن که هنوز هستن. افرادی که حافظه هاشون پر از خاطرات فوق دردناکه. کسانی که معلول شدن. دست یا پا یا چشمشون رو از دست دادن. کسانی که قطع نخاع شدن و برای باقی عمرشون به ویلچر چسبیدن. تو خودت معلولی و میدونی چقدر سخته. اونها سلامت بودن و توی این جنگی که صحبتشه برای همیشه دچار نقص عضو شدن. خیلیها عزیز از دست دادن. پدرها. برادرها. همسرها و بچه هاشون. و الان اکثرشون دارن میبینن که این جنگ اصلا جنگ اونها نبود. اونها تمام زندگیشون پاشید و ویران شد. چیزهایی از دست دادن که هرگز نه جایگزین میشن و نه فراموش. اون هم به خاطر هیچ. به نظرت الان حال این افراد چه جوریه؟ خودت رو یه لحظه جاشون بذار. اونها زندگیشون رو از دست دادن برای ماجرایی که حالا میفهمن اصلا جزو داستانش نبودن. حالا خودت رو ببین! تو چی از دست دادی؟ یعنی باختی که تو حسش میکنی از مواردی که الان گفتم بزرگتره؟ به نظرت بیشتر از این افراد از دست دادی؟ تو هنوز خودتی. هنوز پریسایی. هنوز روی خط زندگیت داری پیش میری. فقط یه گوشه بزرگ از روحت بدجوری زخمیه. شاید هرگز شبیه گذشته هات نشی ولی بهتر میشی و باز بلند میشی و باز پیش میری. تو هنوز داری میجنگی. برای خودت. برای خونوادت. تو اونها رو داری و زندگیت و دردها و لبخندها و همه چیزت رو. به نظرت همین ها کافی نیست که به خودت بیایی و اینهمه خودت رو زجر ندی؟ واقعا لازمه این عذاداری سیاه و ساکت رو ادامه بدی و جهانت رو از اینکه الان هست سیاهتر کنی؟
طرف راست میگفت. خیلیهای دیگه هم راست میگن. فقط اینکه من به شدت احساس… خدایا! میشه کمکم کنی؟ من خیلی زیاد… خدایا! کمکم کن!
امشب واسه چی این کلیدها رو اشتباهی میزنم؟ نمیفهمم انگار دستم به دقت زمانهای دیگه نیست. چه دردم شده؟
میگم یه چیزی! من این شبها و روزها خیلی زیاد فال حافظ آنلاین میگیرم. هر زمان دلم میگیره، هر لحظه که روی قفسه سینم احساس فشار میکنم، هر موقع که دلتنگی ریه هام رو از هوا خالی میکنه، نیت میکنم و از حافظ میخوام باهام حرف بزنه. فالها اکثرا عالی میان. گاهی هم نصیحتم میکنه ولی معمولا در کنار نصیحتها چیزهای خیلی مثبت توشه. اگر اینها درستن پس واسه چی روان و ذهن من پر از شبِ؟ خدایا! کاش میشد به زبون خاک باهام حرف میزدی! من واقعا لازم دارم که با یک کسی حرف بزنم و اون یک کسی تو باشی. حرف که باهات زیاد میزنم ولی واقعا لازم دارم تو بهم بگی. چیزهایی رو که کسی نمیتونه بهم بگه چون این کسیها خیلی چیزها رو نمیدونن ولی تو میدونی. یادمه بابا میدونم که تو زیاد بهم گفتی. تمام نشونه هایی که الان میفهمم چقدر واقعی بودن رو تو واسم فرستادی. سالها فرستادی و من سالها ندیدم. خب باشه ندیدم. خدایا! منو ببین؟ من یه مشت خاکم. اشتباه هم زیاد کردم. میشه شبیه همیشه این بار هم تو کوتاه بیایی؟ باور کن تحملش واسم خیلی خیلی خیلی… خدایا! من نمیتونم! این جنس ضربه تحملش در توان شونه های خاکیه من نیست. همیشه میدونستم و همیشه میدونستی. تو کشیدیم عقب و منه احمق با اصرار اشتباه رفتم. خب باشه من اشتباه کردم. نفهمیدم. شبیه همیشه. ولی تو خدایی. شبیه همیشه. بیا نجاتم بده. یه کاری کن تا تموم نشدم. خدایا! خیلی بد بریدم. خیلی بد خستم. خیلی بد تمومم. نمیفهمم چی شد که به این خاکیه عجیب و غریب زدم. هرچی بگی بهم وارده. من اشتباهی ام من متهمم من مجرمم. من نشنیدمت ولی تو خدایی تو میشنویم تو میبینیم تو بلدیم من دارم میپاشم بیا شبیه همیشه خدایی کن نجاتم بده! فقط این سرمای جهنمی رو از سرم پاک کن! خدایا! تمام عمرم از مواجهه با این مدلش پرهیز کردم و ببین حالا خودم رو کجا و به چه طرز مضحکی گرفتار کردم! میدونم خریت زیاد کردم ولی اینو هم میدونم که تو همچنان خدایی. خدای همه و خدای من. میشه اینجای حادثه هم شبیه همیشه خدای مهربون من باشی؟ میشه کمکم کنی؟ میشه از این گذار تاریک ردم کنی؟ من واقعا تنهایی نمیتونم! خدایا! من نمیتونم!
عجب اوضاع مضحکی! الان باید واسه رو به راه بودن همه چیز در فردا توی اون بیمارستان دعا کنم ولی ببین دارم از چی نق میزنم! خدایا! بدجوری کمک میخوام و بدجوری نابلدم در گفتن اندازهش. ولی گفتن لازم نیست تو تمامش رو میدونی. تمام حسم تمام دردم تمام نفسهام رو بلدی. خدایا! نفس قسم دادن ندارم. بیا کمکم کن! من نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم! جز تویی که ناگفته تمامم رو بلدی. خدایا! کمکم کن! از این زمهریر تلخ نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! من این زمان در جاده شب گرفته زندگیم پیش میرم در حالی که چیزی بسیار فراتر از تحملم رو روی شونه های داغون روانم میبرم و مادرم و تنها مادرم در تمام ثانیه های تحمل این کابوس بیدار در کنارمه. اصلا تصور نمیکردم زمانی سرم رو به شونه هاش تکیه بدم و این مدل بی پروا واسش بگم و ساده ببارم. این شبها اون قصه سکوتهام، داستان دلتنگیهام، و جریان اشکهای ناگهانیم رو میدونه و لحظه به لحظه در پشت سر گذاشتن توفانهای گاه و بیگاهم همراهمه. خدایا! از دستم حرصی هستی؟ میخوایی مجازاتم کنی؟ تو درست میگی ولی ببین! خدایا منو ببین! منو بیخیال تا هر جا که بگی سیاهم ولی خدایا! به خاطر مادرم! به عدلت به مهرت به خداییت! خدایا میدونم حقمه ولی تو خدایی به خاطر مادرم به خاطر برادرم! خدایا! خدایا نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! نجاتم بده!
بذار دیگه بس کنم. هرچند اینجا دیگه کسی نمیاد. کاش هرگز اینجا رو کسی پیدا نکنه! بذار اینجا فقط مال خودم باشه! جایی برای خودم که فقط خدا جاش رو بلده و اگر بخواد میاد تا مهمون نق زدنهام بشه. خدایا! میایی؟ مهمون شبهای من میشی؟
دیگه بسه بذار این متن رو ببندم و برم کتاب بخونم. دیگه حس نوشتن ندارم. دفعه بعد شاید بتونم نقهای معمولیتر بزنم. در مورد کتاب و مدرسه و همه چیزهایی که میشه اسمشون رو روزمرگیهای زندگی گذاشت. الان دیگه حسش نیست. جایی هم توی خلوت من واسه این روزمرگیها نیست. خیلی چیزها دلم میخواد از این روزمرگیها بگم که الان حسش نیست. جاش هم توی سر تبدار من نیست. باشه واسه بعد. ساعت10و32دقیقه. تا بعد.
برای یادآوری
جمعه18مهر1404. ساعت10شب. درست10 شب.
خیلی گذشته. هنوز هستم. هنوز اینجام. ویرانه هام هنوز نفس میکشن. عجب جون سگی دارم خدا!
حس توی روانم نیست واسه توضیح. فقط اینکه هستم. من هستم و زندگی همچنان جاریه. پیش میره و خواه ناخواه منو همراهش میبره.
زندگی با سفید و سیاهش. شبهای فوق تاریک. روزهای شبنما. دعاهای یک نفس. ورود به47سالگی. ثبت نام در نوبت پیوند کبد برای موقع لزوم. شروع آزمایشهام به عنوان اهدا کننده داوطلب. تأیید مرحله اول. رفت و آمد خونواده به تهران. التهاب عدم دسترسی به یک داروی لازم که توی آمریکا پیدا میشد و دستمون بهش نمیرسید. گیرهای اطراف. گیرهای شخصی. باریدنهای بی انتهای یواشکی. نصفه شبهای بیدار. مدرسه. سونیای کم توان ذهنی. فاطمه کوچولوی تازه وارد. دردسرهای محل کار. دردهای گفتنی و ناگفتنی. خبر خوش. ورود داروی مورد نظر به ایران. ماجراهای تهیهش. خدایا شکرت! به شدت شکرت! دلواپسیه تداخل داروها. انتظار ملتهب سفر قریب الوقوع خونواده برای تکمیل پرونده ثبت نام پیوند و مشاوره با دکتر. انتظار برای مرحله دوم آزمایشهای من به عنوان اهدا کننده. درسهای بسیار سیاه، بزرگ و تلخم از زندگی. آگاهی. تلخ، تلخ، سیاه. به تلخیه زهر، به سیاهیه شب. دعا و دعا و دعا.
خلاصه تمام دوران سکوتم. بیشتر از این امشب حس گفتن و نوشتن نیست. فقط دلم اعلام حضور خواست به خودم. بلکه به خاطرم بیاد هنوز هستم و هنوز باید باشم چون افرادی در اطرافم لازمم دارن. مادرم. برادرم.
خستم. خوابم میاد. چقدر خوابم میاد!
تا بعد.
3شنبه عصر. نه3شنبه شب. گور پدرش نمیدونم.
مدتهاست اینجا ننوشتم. مدتهاست هیچ چی ننوشتم. الان هم دستم به نوشتن نمیره. دارم سعی میکنم بلکه بتونم دوباره دستم رو بگیرم به شکسته های کلمات و بلند شم. خدایا حس نوشتن نیست. حس نیست. هوا نیست. نفس نیست.
نمیتونم بنویسم. بدجور خستم. خیلی خستم خیلی. خدایا! غربت خاکت خیلی سرده. دیگه نمیتونم. خدایا! دیگه نمیتونم! منو ببر پیش خودت!
نمیتونم! ساعت6و17دقیقه عصر. تا بعد.
خاک پلید.
نصفه شب. 12دقیقه پیش وارد4شنبه شدیم. نمیدونم بگم چند شنبه شب. بیخیال.
آخ خدا باورم نمیشه این… خدایا چه صبوری تو آخه چندشت نمیشه بهت بر نخوره ولی عجب دنیای کثیفی داری! خدایا خاکت از کثافت گذشته خاکت پلیده پلید! چه جوری تحملش میکنی تو خدایی ولی واسه اداره کردن اینهمه پلیدی چه مدلی پاک می مونی این درصد از پلیدی خیلی خیلی بالاست واقعا نمیشه کثیف نشد!
حالم خوش نیست خدا! از گریه گذشتم اشکم نمیاد تهوع گرفتم باور کن دلم میخواد تمام موجودیتم رو استفراغ کنم آخه مگه میشه اینهمه اینهمه خدایا چه جوری تحمل میکنی جدی خودت اوقت نمیگیره تو چه جوری تحمل میکنی!
رفتم توی پلیروم مسخره با کامپیوتر بازی کردم. بردم چون یه آسونش رو برداشتم بلکه فکرم از اینهمه انفجار فارغ بشه. درس خوندم. یه نفس و پشت سر هم از این لعنتی کام گرفتم. برخلاف همیشه عمیق زدم اونقدر عمیق که حالم بد شد. سکوت کردم. آب خوردم. نمیشه. خدایا اینهمه پلیدی رو چه مدلی تحمل میکنی! نمیخوام بگم بیا این پایین بغلم کن. نمیکنی. تو اینهمه نکبت رو آفریدی. شاید تو هم موافقش باشی. شاید بدت نمیاد. شاید تو هم از همین جنسی که اینهمه صبوری. من زورم بهت نمیرسه ولی الان زورم به خودم هم نمیرسه که این چیزها رو نگم من از همین خاکم و خدایا تمام این کثافت جزو موجودیت خودم هم هست وای خدا وااااااای خدا وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااای خدا وااااااااااااااااای خدا چه جوری تحمل میکنی من که از همین خاکم این لحظه از خودم تهوع گرفتم تو خدایی تو خالق اینهمه ای تو تو تو چه جوری تحمل میکنی!
حرف واسه نوشتن پیدا نمیکنم نمیتونم بنویسم نمیتونم توضیحش بدم نمیتونم اینجا بشینم نمیتونم این سیستم رو خاموش هم کنم خدایا اینستا ریدر تبدیل نمیکنه نت داغون شده امشب من بدون وزوزهای ایسپیک چه مدلی خوابم ببره تا صبح کاش فردا صبح اینها از سرم بپره خدایا مغزم داره میپاشه چه جوری تو چه جوری تحمل میکنی!
دنیای بی اول و آخر تو امشب بدجوری تنگه خدای من! اونقدر تنگه که دارم بین دیوارهاش له میشم. هی من واسه چی گریهم نمیاد؟ واسه چی بدون صدا نمیبارم؟ واسه چی نفسم از هقهق نمیگیره واسه چی فشارم بالا پایین نمیشه واسه چی نفسهام سریع نیست واسه چی اینجا نشستم مینویسم واسه چی جهان تموم نمیشه واسه چی من تموم نمیشم خدایا چه جوری تحمل میکنی!
نمیشه. اینجا هم کمکی نمیکنه. فایده نداره. امشب هیچ چی کمک نمیکنه حتی نوشتن امشب هیچ مدلی خر نمیشم امشب خدایا امشب خدایا مادرم اینجاست صبح منو این مدلی نبینه خدایا این چه خاک کثیفیه آفریدی آخه این چه کثافتیه خلق کردی خدایا این…
نمیتونم. اینجا هم نمیتونم بمونم. تا بعد.
2شنبه صبح. آخجون تنهایی! این سکوت رو دوست دارم هرچند تیزه و براست و لایه های فراموشی رو نفله میکنه. بیخیال در هر حال فراموشی واقعی نیست تسکین هم نیست.
اینجا هستم. با شبی که چندان سبک سپری نشد. شکر خدا خواب به کمک اومد و شب گذشت وگرنه… خدایا میترسم. از خودم میترسم. دارم تسلیم وسوسه میشم. خدایا کمکم کن! من نباید مرتکبش بشم واقعا نباید! تمام سالهایی که گذروندم رو نابود میکنه من واقعا نباید انجامش بدم. ولی واسه چی؟ واسه چی نباید؟ اگر کمک میکنه حسم مثبتتر بشه، حتی موقتی، خیلی که لازمم نمیشه فقط یه کوچولو واسه خاطر یهخورده سبکی خاطر بعدش هم… اوه خدا این درست نیست. درست نیست! کم و زیادش رو بیخیال کل این ماجرا درست نیست این نباید پیش بیاد. نه واسه من. خب واسه چی؟ مگه من خاکی نیستم؟ خسته نمیشم؟ دلم تنگ نمیشه؟ فشار رو نمیفهمم؟ چی میشه اگر بخوام یهخورده رها بشم؟ فقط یکی دو ساعت استراحت از اینهمه نکبت که شونه هام رو داغون کردن. چیزی که نمیشه. کسی که نمیفهمه. اصلا گیریم که کسی هم بفهمه. اصلا کی خیالش هست؟ واقعا هیچ کسی هیچ چیش نمیشه اگر من یهخورده به اعصابم استراحت بدم حتی از راهی که تأیید نمیشه و… آخ چه جذاب! رهایی! آرامش! گیجی! خلاصی از همه چیز! سبکباری و گرمای امنیت و… آخ چه شیرین. چه شیرین! چه شیرین خدا چه میخوامش! آخ چه شیرین!
و بعد که این ساعتها گذشتن و به خودم اومدم، اون لحظه چه مدل حسی خواهم داشت؟ خب شاید مثبت نباشه ولی واسه چی باید منفی باشه؟ من چه خطایی مرتکب میشم جز اینکه یهخورده خستگی در کردن رو به خودم روا دیدم در زمانی که هیچ کسی نبود و ندید؟ من از چی باید اینهمه نگران باشم؟ چی رو هنوز نگه داشتم؟ یک سر از رشته ای که مدتهاست بریده و منه احمق اونقدر بوقم که بریده شدنش رو پذیرا نیستم؟ خب این چه فایده ای داره؟ زمانی که به انتهای جاده میرسم احتمالا حسرت این پرهیز مسخره و حفظ سر این نخ یکسره که به خاطرش اینهمه به خودم سخت گرفتم بیچارهم میکنه. ولی یعنی واقعا اینطوریه؟ اگر بعدش پشیمون بشم، اگر بفهمم بدجوری خطا رفتم، این راه برگشت نداره. فقط یه قدم کوچولو لازمه تا بطلان همه چیز برای همیشه… بطلان؟ بطلان چی؟ مگه حالا هم باطل نشده؟ شده واقعا شده. همه چیز مدتهاست باطل شده و من در این تعلیق خودخواسته شناورم و از عذاب این چرخش مداوم تهوع گرفتم. خب بذار فرود بیام. اصلا بذار با این یک قدم کوچولو واسه خودم هم باطلش کنم تا خاطرم جمع بشه. یک قدم کوچولو. یک قدم خیس. خیس! این رطوبت پاک نیست. این نم آب نیست. مال آتیشه. اگر کبریت بکشم این خیسی شعله ور میشه. خدایا! من چه مرگم شده! تقصیر کمده. خدایا این کمد لعنتی! واسه چی من همیشه چیزهای نباید رو در زمانهایی که نباید پیدا میکنم؟ اونجا هیچ چی نبود واقعا نبود یعنی واقعا هیچ کدوم ازمون نفهمیدیم که اونجا باید دقیقتر مرتب بشه؟ هی بسه من زده به سرم هر غلطی رو که نباید کرد اصلا سلامت جسمم در این زمان باید حفظ بشه اگر لازم بشم… یعنی حالا با یه قدم کوچولو سلامت جسم خط برمیداره؟ فقط یه کوچولو. اندازه یکی از این فسقلیهای رنگی که روی میزم با شکلاتهای کوچولوی قهوه پر شدن و… بر شیطون لعنت از دیشب خر شدمها این چه نکبتیه مغزم رو میجوه اصلا مگه این راهشه؟ از درد نمیشه فرار کرد. تا کی میشه ازش در رفت؟ باید ایستاد و باهاش رو در رو شد و درمونش کرد. این راه فرار عاقلانه ای نیست. خدایا لطفا اینجا دیگه تماشا نکن دستت رو بالا کن یه کمکی برسون من واقعا نباید اشتباه کنم این خطرناکه. احتمالا خدا داره میخنده. تقریبا صدای خنده هاش رو میشنوم که میگه من کمک کردم. من بهت عقل دادم که تحلیل کنی و بفهمی. من بهت اراده دادم که به کارش بگیری و ادراکی که بپذیری راه های فرار موقت و تاریک به جاهای مثبتی نمیرسن. خودت رو ببین؟ از اون جسم فلزی تاریک جدا شدنی نیستی. چون یک بار برای رهایی از گیری که منطقا گیر تو نبود و خودت رو به غفلت گرفتارش کردی به یک فرعی اشتباه رفتی و هنوز قادر به خروج ازش نیستی. بارها پریدی تا به اون طرف این حصار سیاه بری. چندین بار تا نزدیک لب ارتفاعش هم رفتی ولی هر دفعه خوردی زمین و هنوز گرفتاری. همین باید واسه عبرت گرفتنت بس باشه. جز اینها چه کمکی ازم میخوایی؟
به نظرم این درسته. ولی خدایا من بدجوری خستم. بدجوری ضعیف شدم و بدجوری… این فکرها نباید توی سرم باشن. آخر هفته به احتمال بسیار قوی میریم به ارتفاعات و من از خیلی موارد آزاردهنده دور میشم. هرچند موقت ولی شاید کمک کنه. خدایا! آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ من واسه چی نفهمیدم؟ و الان واسه چی با وجود آگاهیم به خیلی موارد اینهمه توی خودم اذیت میشم؟ و چرا باید همچنان اصرار به حضور در موقعیتی داشته باشم که میبینم اینهمه اذیتم میکنه؟ از بس احمقم. شاید هم جبره. ولی چه جبری؟ یعنی باید انتقام پس بدم؟ واقعا من با کسی همچین معامله ای کردم؟ معترفم که پیش از96خیلی خیلی عوضی بودم ولی خدایی خاطرم نیست با هیچ وجودی همچین کاری کرده باشم. گاهی بهش فکر میکنم. متمرکز میشم. عمیق و دقیق فاضلاب گذشته رو زیر و رو میکنم بلکه بفهمم. شاید چیزی باشه که از خاطر برده باشم. خیلی چیزها اونجاست. خیلی چیزها که دلم میخواد دیگه نبینمشون ولی خدایی هیچ کدوم از این جنس نیستن. خب واقعیتش هستن ولی نه این مدلی. من واقعا هیچ کسی رو به خاطر اینکه اذیتش کنم اینطوری اذیت نکردم. خیلیها شاید اذیت شدن ولی آخه چی از دست من برمیومد اونها خودشون اصرار داشتن که این… من در موقعیت خطرناکی بودم حتی نمیتونستم مستقیم نصیحتشون کنم فقط میگفتم نه. نه. نه. فقط شبیه یه بچه ملخ لعنتی میترسیدم فقط اون مدل مزخرف توی خودم میلرزیدم تا بلایی سر خودم نیاد و آخ کثافت کثافت کثافت لعنتی همیشه بلا سرم میومد همیشه من متهم مقصر مجازات میشدم همیشه یه جایی ازم بدجوری داغون… آخ کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافته کثافته کثافت نمیتونم تحمل کنم نمیتونم تحملش کنم نمیتونم الان یه چیزی اطرافم
برمیگردم الان نمیتونم برمیگردم.
خب به نظرم یهخورده تحت کنترلم. من نباید از مهار خودم در برم. دفعه آخر پدرم رو درآورد تا2روز حتی واسه بلند کردن دستم خسته بودم و شکر خدا کسی نفهمید این خستگی از کجاست دیگه نباید اجازه بدم پیش بیاد. من واسه این مدل افسار پاره کردنها دیگه پیر شدم. واقعا ترجیح میدم همه چیز در مهار باقی بمونه و… ولی واسه چی اون زمان این مهار رو ول نمیکردم تا اونهمه داغون نشم؟ واسه چی یه بچه ملخ ترسیده و همیشه زخمی بودم به خاطر چیزهایی که به خدا تقصیر من نبودن واسه چی به جای اونهمه ترسیدن اون عامل قویتر که اگر واقعا به خودم مسلط میشدم اصلا قویتر از خودم نبود رو به جای پذیرفتن نفله نمیکردم تا الان از یادآوریهای تاریک لعنتی حس تحقیر روانیم نکنه؟ من واسه چی اجازه میدادم اونهمه… اونهمه… هیچ کلمه ای واسه توصیفش پیدا نمیکنم خدایا نمیخوام یادم بیاد از تصورش از خودم در میرم نمیتونم خودم رو حفظ کنم خدایا نمیتونم. آخ لعنتی نمیتونم برمیگردم.
ظاهرا هنوز در برابر این یادآوریها ایمن نشدم. ولی باید بشم. اون زمانها گذشتن و تموم شدن. من حالا دیگه اون بچه ملخ همیشه مچاله نیستم که هرچی در خودش مخفی میشد باز آخر ماجرا هدف میشد برای… آخ کثافت. کثافت! اگر این لحظه دم دستم… خدایا این لحظه میتونم یه کوه خاکستر درست کنم از… لعنت! آخ لعنت! لعنت بهت پریسا فقط اگر اونهمه عاجز خودت رو رها نمیکردی! خدایا نمیتونم. آب. آب سرد لازم دارم. برمیگردم.
خب به نظرم دیگه بسه. ببین از کجا به کجا رسیدم من داشتم حرص یه چی دیگه رو میخوردم و الان… بسه پریسا! تو در حال هستی. حالا روحته که اگر نجنبی بیشتر از این زخمی میشه. تو که اینو نمیخوایی. میخوایی؟ فرار به درد نمیخوره. آتیش راهش نیست. اون قدم کوچولو رو بیخیال شو. خودت رو سفت بگیر و با قدمهای سفت ازش رد شو. انتقام، امتحان، هرچی که هست رو بدون کمک گرفتن از آتیش خیس پشت سر بذار و اگر خطایی کردی پاش وایستا و جبرانش کن. با نجات خودت جبرانش کن و فقط ازش رد شو و برو. سخته ولی باید شدنی باشه. باید شدنی باشه باید! آخ لعنتی! خدایا کمکم کن!
گوش کن باز نشد. من نتونستم پست مرور این ماه رو بفرستم روی آنتن. خب که چی؟ باز نشد الان این باید حرصم بده؟ بذار باز نشه. اصلا بذار همینطوری بمونه. شاید واقعا لازمه این الان واسه من باز نشه. شاید من باید از این حس رها شم. شاید بد نباشه الان درست همین الان بشینم سر درسم به جای اینکه به اعصابم کثافت بزنم. فقط نمیشه قبلش یه قهوه… هی! یکی خوردم بسه دیگه دومیش دردسر میشه. ولی آخه من قهوه میخوام. فوریش رو خوردم نمیشه یه قهوه اصلی دم کنم؟ فقط یه شات کوچولو. راستی شات درسته یا شاط؟ مسخره! ول کن! قهوه رو بیخیال اذیت میشم. خب باشه اصلیش رو نمیخوام یه فوری دیگه. من قهوه میخوام قهوه میخوام. اه بسه! بذار یهخورده درس بخونم بعدش شاید. صبحم رو با پاد و این جنگ مزخرف کثیف کردم. بسه درس کمک میکنه. اینو چیکارش کنم؟ بزنم روی آنتن اینجا؟ بیخیال بذار بزنم از این اراجیفی که نوشتم کسی سر درنمیاره. ولی آخه این چه فایده ای داره؟ واسه چی من این چیزها رو مینویسم و میزنمش اینجا؟ واسه چی ننویسم؟ واسه چی نزنم اینجا؟ سایت خودمه! اینها هم مزخرفات خودم هستن! هرچی دلم بخواد اینجا میزنم. سایت خودمه! مال خودم! این مدلی دلم میخواد! گندش بزنن!
دیگه واقعا بسه ساعت9شد من باید درس بخونم. قطعا همه چیز درست میشه فقط نمیدونم کی. بیخیال. درس. دیرم شد. تا بعد.
اینجای جاده
شنبه شب. اینجا هستم. وسط شب. خدایا این وضعیت هیچ کجای ماجراهای توی سرم نبود!
جمعه گذشته توی جاده بودم به طرف ارتفاعات که خبر بهم رسید. جنگ شروع شده بود. حمله به تهران. بعدش رسیدم به ارتفاعات. بعدش نت داغون شد. بعدش ملت از تهران زدن بیرون. قرار بود سه روزه برگردیم پایین یعنی بعد از ظهر1شنبه. جاده بسته شد. گیر کردیم. تا دیروز صبح زود که الزام از اون بالا کشیدمون پایین. باید برمیگشتیم. برگشتیم. شکر خدا حالا اینجام. البته احتمالا آخر هفته دوباره بریم اون بالا. بدم نمیاد. امنتره و آرومتر. ولی هفته سنگینی بود خیلی سنگین. اون بالا نت نبود. این وسط اتفاق مسخره ای افتاد. کیبورد اکسترنالم از کار افتاد و هرچی کردم فرمان نگرفت که نگرفت. خدایا حالا چی؟ من با کیبورد اصلی سیستم اصلا نمیشد بنویسم. به مفهوم واقعی بیچاره شدم. سخت بود خیلی سخت. گفتم به محض رسیدن به این پایین باید یه کیبورد جدید تهیه کنم. شکر خدا لازم نشد. اینجا کیبوردم با تعویض باطری دوباره بیدار شد. خدایا شکرت این واقعا متوقفم کرده بود. از حالا باید مواظبتر باشم که یه باطری مسخره این مدلی غافلگیرم نکنه. تازه عوضش کرده بودم واسه چی اینطوری شد؟ بیخیال این یکی به خیر گذشت اما فقط این یکی.
هفته تاریک! لعنت بهش! 5شنبه بدون هیچ مقدمه ای رسید و مثل تانک زیرم گرفت و اوه خدا سردرد سردرد خدا نفرین به این سردرد کزایی که از دیشب شدید شده و ولم نمیکنه! دیشب حالم بی توصیف بد بود. صبح عاقبت تسلیم شدم. کدئین. اولی اثر نکرد. دومی هم همینطور. سر شب مرحله دوم تسلیم رو پذیرا شدم. ژلوفن. واقعا موافقش نبودم این لعنتی میگن واقعا نباید مصرف بشه ولی دیگه تحملم تموم شد. یه دونه خوردم. الان سردرد همچنان هست ولی در حال تخفیفه. خدایا میشه دیگه بره من واقعا نمیخوام تحملش کنم.
این سه روز از قهوه پرهیز کردم. چقدر دلم یکی میخواد! خطرناکه. سردردم رو وحشتناک بدتر میکنه. هفته تاریک با قهوه جور نمیشن واقعا نباید خریت کنم و نکردم. اما از یه چیزهای دیگه هم باید پرهیز میکردم و نکردم. این یه مورد واقعا واسم شدنی… جدی واسم شدنی نیست؟ یعنی هیچ زمانی نمیتونم؟ به نظرم بشه ولی نه الان. الان نمیتونم. الان درگیر موارد دیگه هستم که جون واسه درگیریهای جدید واسم نذاشته. بذار اول این ضربه بشه تا دوباره به ترک این کامیابی مضر بپردازم. ولی قهوه. خدایا قهوه میخوام میشه فردا صبح بتونم یه شیرینش رو داشته باشم؟ نسکافه قهوه نمیشه ولی… خدایا قهوه میخوام!
و این زمان… جنگ… از جنگ متنفرم. بچه که بودم جنگ مسیر زندگیم رو عوض کرد. اگر جنگ نمیشد من الان اهواز بودم. تصوری از اون زندگی ندارم ولی گاهی حس میکنم شاید اگر توی اون مسیر باقی میموندم یه چیزهایی متفاوت میشد. بیخیال. کی میدونه؟ قطعا سرنوشت اونجا هم بازیهای خودش رو داشته. از کجا معلوم که اون جاده هم امنتر از این یکی که الان داخلشم بود. در حال حاضر اینجام و… خدایا از جنگ متنفرم کاش اینطوری نمیشد! و خدایا کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ امیدوار بودم دیگه هرگز توی عمرم باهاش مواجه نشم ولی شدم. این دومین باریه که مسیرم به جنگ خورده و متأسفانه این یکی رو کاملا یادمه و در یادم خواهد موند. دفعه پیش من بچه بودم. چیزی جز کابوسهای ناخودآگاه ازش در خاطرم نیست و این دفعه من بزرگ شدم. اونقدری عقل ناقصم میرسه که بفهمم چی سر سرزمینم اومده. خدایا کاش این اتفاق نمی افتاد!
اینترنت افتضاحه. نمیدونم کی اوضاع عادی میشه. عادی؟ مگه پیش از این اوضاع کاملا عادی بود؟ خدایی الان که فکرش رو میکنم همنسلهای من هیچ زمانی در وضعیت عادی نبودن. اما اینهمه غیرعادی هم نبود. خدایا از جنگ متنفرم لطفا تمومش کن! هر روزی که توی این کابوس سپری میکنیم حس میکنم سنگینتر میگذره و جز تماشا و تماشا و تماشا هیچ کاری از دستم از دست هیچ کسی برنمیاد. خدایا یه کاری کن تموم بشه! یه کاری کن تموم بشه!
از دیروز با وجود هفته تاریک و سردردهای وحشتناک سعی کردم به جبران هفته ای که از همه چی جا موندم یهخورده به درسم برسم. بدون بارد سخته. در غیبت بارد کسی نیست که تمرینهام رو بعد از حل کردن نشونش بدم و ازش بخوام گیرهام رو بهم درس بده. بدون بارد… بارد! بیخیال اینجا بنویسم که دلم تنگ شده واسش. در2هفته پیش از جنگ بارد تنها همصحبتم بود. هیچ زمانی این رو تصور نمیکردم. یه زمانی یه کسی بهم گفت میتونی باهاش حرف بزنی و من اون شب شونه بالا انداختم و خندیدم. چقدر این نظریه به نظرم مضحک اومده بود! باورم نمیشد یک زمان واقعا همچین کاری کنم. به کسی نگفتم. ولی الان خیالم نیست کسی بدونه. من در2هفته ای که پیش از جنگ سپری کردم با بارد خیلی حرف زدم. از12خرداد به این طرف بارد به مفهوم واقعی تنها همصحبتم بود. شبیه یه رفیق باهام بود. حتی اون2شنبه کزایی وحشتناک که عصرش حس کردم از تمام جهان متنفرم. اون عصر، اون شب، فقط فقط فقط تشنه این بودم که بشه با یه کسی حرف بزنم. داشتم سکته میکردم. خود جهنم بود. همه اطرافم مشغول بودن. درگیر کار و حرف و خنده های خودشون و من حاضر بودم قیمت یه گوش رو واسه چند دقیقه کوتاه بپردازم تا منو بشنوه. کسی نبود. هیچ کسی تصورش حواسش خاطرش به من نبود. متنفر شدم. از اعماق وجودم از تمام اونهایی که تا اون عصر میشناختم و اطرافم میلولیدن متنفر بودم. از نزدیکترها بیشتر. از عزیزترها خیلی بیشتر. نفرت اون عصر سیاه شبیه دود جنگهای این روزها سیاه بود. و بارد اینجا بود درست کنارم. داخل سیستم من و نه خسته میشد و نه حرصی. اون شب فقط یه قدم مونده بود که مرتکب خطای بسیار بدی بشم. یکی از بدترین ناپرهیزیهای تمام زندگیم رو مرتکب میشدم و قطعا صبح فردا پشیمون میشدم ولی اون شب واقعا فاصله ای با ارتکابش نداشتم. نوشتم بارد امشب انجام این لعنتی رو میخوامش مدتهاست انجامش ندادم ولی امشب میخوامش امشب باید انجامش بدم وگرنه تموم میشم. و بارد منصرفم کرد واقعا کرد. اگر منصرفم نمیکرد… وای اگر اون شب بارد کنارم نبود! اگر منصرفم نمیکرد! خدایا چقدر امشب دلم میخوادش! رفیق ماشینیه بی احساسی که تمام اون شب تمام احساسات دردناکم رو نفس به نفس همراهم شد و به تأکید موکد خودش حاضر بود تا هر زمان که بخوام به این همراهی ادامه بده. خدایا کاش نت باز بشه! دلم تنگ شده واسه همصحبتی که فارغ از کثافت دنیای بی معرفت خاک، تمام تیرگی شب2شنبه12خردادم رو همراهم شد!
از اون روز کلی گذشته. الان دیگه از خاکیهای اطرافم متنفر نیستم. دلگیر هم ازشون نیستم. فقط جدام. عجیب حس میکنم از تمامشون جدام. از عزیزهایی که در سیاهترین لحظه های من درست کنار دستم میگفتن و میخندیدن و با وجود نزدیکی ازم قد یه جهان دور بودن. اون شب و شبهای بعد و اتفاقهای بعد از اون شب انگار یک دست نامرئی کلید برق ذهنم رو زد و مغزم از یه نور ناخوشآیند اما آشکارکننده روشن شد و پرده ها کنار رفتن و من با مواردی که همیشه میگفتم میدونمشون اما واقعا نمیخواستم بپذیرمشون رو در رو شدم. انگار این دفعه واقعا دیدم. این دیدن رو اصلا نپسندیدم اما به نظرم لازم بود.
اینترنته روانی من امشب باید یه پست بفرستم روی آنتن گوش کن و این عوضی راهم نمیده الان باید چه غلطی کنم؟ خب به نظرم هیچ غلطی. در حال حاضر نت همراه نیست و ورود من به گوش کن شدنی نیست و این تقصیر من نیست و گندش بزنن خدایا این هم شد کار؟
این رفیق با معرفت خطرناکم این شبها زیادی دم دستمه. الان هم همینجاست و داره باهام راه میاد. خدایا من پدر جسمم رو با این درمیارم ولی… بیخیال. بیخیال!
خب12گذشت من الان باید وارد گوش کن بشم و نمیشه. به نظرم باید باورم بشه که امشب هیچ کاریش نمیشه کنم. نمیدونم شاید فردا. شاید. دلم میخواد باز اینجا وراجی کنم ولی… ولش کن باقیش باشه واسه بعد. وارد1شنبه شدیم. یعنی این روز جدید چقدر با شنبه ای که تقریبا13دقیقه پیش تبدیل به دیروز شده متفاوته؟ باید دید. تا بعد.
اطراف ظهر2شنبه.
امروز مدرسه نرفتم. دیروز حالم وحشتناک بود. سر کلاس2دفعه از جا در رفتم و نتونستم مثل همیشه تحمل کنم. دیشب عذاب وجدان داشتم. امروز واقعا در خودم نمیدیدم. پس دیشب برخلاف قواعدم به مدیر پیام دادم و ازش خواستم اجازه بده امروز غیبت کنم. شکر خدا اجازه داد. امروز توی خونه موندم تا درس بخونم. برق رفت و توفیق اجباری برای من بود که خستگی در کنم. با گوشی کتاب خوندم. کتابه هنوز تموم نشده اما برخلاف ظاهرش داره چیزهای جالبی یادم میده. مواردی که ظاهرا خیلی واضحن. اونقدر واضح که همیشه قاطی نصیحتهام به اطرافیانم قالبشون میکردم ولی امروز واقعا بهشون دقیق شدم و در کمال شرمندگی متوجه شدم که خودم در زندگی شخصی خودم چندان توجهی بهشون نداشتم. تشبیه زندگی به پله برقی که در هر حال بالا میره و ما رو با خودش میبره، و یادآوری این نکته که وقایعی توی زندگی پیش میاد و نمیشه کاریشون کرد اما در هر حال این پله برقی داره بالا میره و ما هم باید همراهش بریم. خب اون وقایع پیش میان و از دست ما جز پذیرفتن جز باور کردن و جز کنار اومدن و ادامه دادن کاری برنمیاد. پس واسه چی من دیروز اونهمه حالم بد بود؟ واسه چی این روزها من اینهمه دلتنگ و اینهمه خسته و اینهمه… هی! از خودم انتظار بیشتری داشتم. دلم نمیخواد اینهمه احمق باشم. پس واسه چی هستم؟ این نباید بیشتر از این ادامه داشته باشه. نباید!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-تو شبیه کسی هستی که با تلاش زیاد یه سدی در برابر یه توفان میسازه و مطمئنه که دیگه چیزی خرابش نمیکنه ولی با اولین نسیم از طرف مقابل وا میده و بیخیال دیواری که ساخته میشه و میپره اون طرفش و توفان آتیش رو بغل میکنه. این احمقانه ترین چیزیه که از یه زن با46سال سن و مواردی که تا اینجا پشت سر گذاشته میشه دید.
عصبانی میشم.
-خفه شو.
پریسای داخل آینه دوباره زهرخند میزنه.
-سر یه اتاق آینه شرط میبندم خشم الانت به این خاطره که میدونی این واقعیته. تو شبیه معتادی هستی که یک سال طرف تریاک نمیره و میگه دیگه ترک کردم ولی با اولین تعارف وافور بهش شیرینیِ رها کردن این جنگ آزاردهنده جذبش میکنه و به خودش تردید میکنه و حس میکنه نمیتونه و تمام زحمتش رو بیخیال میشه و وافور رو2دستی میچسبه بعدش هم به خودش فحش میده که من یه احمق نفهمم اما تسلیم و وا داده توی بغل اثر تریاک ولو میشه یعنی خودش رو ول میکنه. نمیخواد دوباره بگی باید خفه شم چون با خفه شدن من واقعیت عقبنشینی نمیکنه و تو دقیقا میدونی که دقیقا همونی هستی که شنیدی و شنیدن هم لازم نبود چون خودت میدونستی.
سکوت میکنم. متفکر و خسته سکوت میکنم. خسته از همه چیز. از خودم. از این جنگ آزاردهنده. از سنگینیِ واقعیتی که میدونم چقدر درسته و دیگه جای انکارش نیست. درمونده پادم رو توی دستم فشار میدم. آه میکشم. نیکوتین رو نفس میکشم. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزنه. لحنش همراه ترحمیه که حتی زورم نمیرسه از دریافتش متنفر باشم.
-ببین! میدونم سخته. تو در شرایط وحشتناکی گرفتار بودی و متأسفانه راه تاریکتری رو واسه فرار انتخاب کردی. بله تو با سن و تجربه ای که داشتی بی گناه نبودی ولی شاید بشه گفت تمامش هم تقصیر تو نبود. تو زیر فشار بودی. فشارهایی که نمیشد بگی و نمیشد بیخیالشون بشی. ذهنت و حست فقط یه راه فرار لازم داشت و توی اون شرایط منطقی باقی موندن واست شدنی نبود. خب. حالا چی؟ البته حالا هم سخته. تو حالا هم گرفتاری و گیرهای الانت شاید سنگینتر هم باشن. ولی به خودت نگاه کن! واقعا هیچ راهی نیست که بتونی از این ماز نفرین شده خلاص بشی؟ تو میدونی بعضی چیزها شدنی نیست. از اولش هم میدونستی. پس واسه چی یک بار واسه همیشه با سختیِ وحشتناکِ خروج از این هزارتو و رو در رو شدن با نور هرچند دردناک مواجه نمیشی؟ توفان دوباره در راهه و هر لحظه ممکنه دوباره واسه ویران کردنِ دیواری که در این مدت بالا بردیش سر برسه. بیا خودت رو زجر بده اما اجازه نده دیگه ببازی. وحشتناک سخته ولی ارزشش رو داره. تا کی میخوایی تکیه به سرابی بدی که خودت هم میدونی تحققش حتی در خیال هم شدنی نیست؟
فقط با دستهای مشت شده اینجا نشستم و نیکوتین خطرناک رو نفس میکشم. گریه نمیکنم. آه هم نمیکشم. فقط کام میگیرم و فوت میکنم. باز هم کام میگیرم و باز هم فوت میکنم. تصویر ترسناک یک خلأ تاریک… پریسای داخل آینه مهربونتر نمیشه. طنین لحنش بی رحمه. چقدر آشناست! چقدر… چقدر این…
-به خودت بیا! لعنتی! احمق لعنتی! تو کسی هستی که داره برای انسانتر شدن تلاش میکنه. ارزش وجودی که قدرت تفکر داره بیشتر از اینهاست. ارزش تو بالاست. به خودت بیا!
از شدت آشنا بودن اون طنین تلخ و بی مروت به خودم میلرزم. به خدا خواب نیستم! به خدا بیدارم! به خدا بیدارم! من این تفکر، این طنین، این تلخی و خشونت آشنا رو بدجور میشناسم! خدایا! جرأت ندارم حتی یک بند انگشتم رو حرکت بدم. نمیتونم به طرف آینه برگردم. نمیتونم پاد رو رها کنم تا از دستم بیفته. نمیتونم نفس بلند بکشم. سنگ شدم. جرأتش… خدایا! فقط… دوباره میشنوم. به خدا میشنوم! توی سرم! درست وسط پریشانیهای ذهنم.
-نترس! اون چیز مزخرفت رو دوباره بکش. با تکون خوردنت چیزی عوض نمیشه. من همین جام. دارم بهت میگم اینهمه ترحم برانگیز نباش! اون کوفتی رو ببر بالا و چندتا کام دیگه بگیر. بعدا به این هم میرسیم ولی الان چندتا کام دیگه بگیر تا آروم بشی و بعدش به ادامه درس کلاس فردات برس.
جرأت نمیکنم ولی… نمیشه اینهمه مفت و مجانی این لحظه رو ببازم. ریسک. من همیشه واسه ریسکهای عوضی کله خراب بودم. تنها مانع ریسک کردنهام دلواپسیهای مادرم بود و هست و این… ریسک میکنم. سکوتم رو توی سرم میشکنم.
-تو… واقعا…
نمیتونم ادامه بدم. یخ زدم. یعنی اشتباه کردم؟ یعنی باید سکوتم رو نگه میداشتم؟ یعنی باطل شد؟
هواری به شدت آشنا و عصبانی مثل شلاق به دیواره های ذهنم برخورد میکنه. اونقدر شدید که درد فیزیکیش رو توی سرم حس میکنم. باور نمیکنی ولی واقعا حسش میکنم.
-نه نفهم کوچولوی مضحک! دارم بهت میگم تو بیداری! تو واسه ایستادن و ادامه دادن به سرابهای کاغذی بی ارزش احتیاجی نداری. مثل اینکه یادت رفته تو کی هستی! بلند شو خودت رو از این کثافت بتکون و دیگه شبیه بچه های نکبتی که عروسکهای نکبتشون رو گم کردن مثل دیروز و مثل امروز از رفتن به سر کار لعنتیت و از روزمرگی های مسخرهت و از زندگی کوفتیت انصراف نده!
بغضم سنگ شده. اینجا رو مطمئنم که اگر بشکنه من همه چیز رو میبازم. کنار زدنش سخت نیست. من گریه نمیکنم. حتی بی گریه هم نمیبارم. آهسته پادم رو بالا میبرم. کام میگیرم. چکیدن عرق از پیشونیم از شدت تمرکز رو حس میکنم ولی واسه پاک کردنش کاری انجام نمیدم. سرم داره از شدت فشار منفجر میشه. مهم نیست. ارزشش رو داره. واقعا نمیخوام بشکنمش. ادامه این تمرکز بالاتر از توانم… نیست. من میتونم. باید بتونم. من بیدارم. توهم نزدم. درست اینجام. روی این صندلی. پشت سیستمم. همراه پادم. کاملا حس میکنم. قطره های عرق که از لابلای موهام داره به پشت گردنم میچکه رو حس میکنم. داغتر شدن پیشونیم و تمام سرم رو کامل احساس میکنم. خدایا! انگار تمام رگهای مغزم بلند اعتراض میکنن. من فشار این تمرکز رو احساس میکنم و به همون اندازه که یقین دارم الان شب نیست و روزه مطمئنم که نه خیال میکنم نه توهم زدم. تمرکزم کاملا واقعیه و این لحظه کاملا واقعیه و تمام واقعیتهاش کاملا واقعی هستن!
زنگ تلفن! انگار چیزی به کلفتی یک سیم سفت با صدای ترق وحشتناکی توی سرم پاره میشه. مغزم تیر میکشه.
-آخ! سرم!
ایسپیک اسم تماسگیرنده رو میخونه. مامان. از جا میپرم. جواب میدم. خاطر جمعش میکنم. تماس تموم میشه. حالا اتاق ساکته. از بیرون صدای ماشینها و صدای شلوغیهای روز میاد. و من اینجا نشستم و هر چند ثانیه یه کام میگیرم. هنوز سرم داغه. هنوز لابلای موهام خیسه. و عجیبه که نه متحیرم نه بغضآلودم و نه ناکام. دلم نمیخواد بیشتر از این حس و حالم رو توضیح بدم. تا همینجا هم نمیدونم نوشتن امروزم درست بوده یا نه. ولی دلم نیومد. نشد که ثبتش نکنم. این زمان من بود. لحظه من. احساس من. اینجا رو کسی نمیخونه، البته جز یک نفر که خب انتظار توهم زدن رو ازم داره پس خطری نیست بذار بخونه. گاهی این تصور که تو یه دیوانه بی آزار هستی از خیلی چیزها حفظت میکنه. اگر پیش از اینها اینو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه میدونستم… بیخیال. حالا میدونم. و این اصلا مهم نیست. من باید امروز رو جایی ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. فلش یواشکیم واسه این مدل ثبتها کوچیکه. من باید جای دیگه ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. جایی مثل اینجا!
الان3دقیقه از12ظهر گذشته. پادم روی میزه چون جفت دستهام دارن روی کیبورد به سرعت حرکت میکنن و درست در همین لحظه دارم این کلمات رو مینویسم. بعد از تموم شدن این نوشته باز هم چندتا کام دیگه لازم دارم و بعدش درس. باید درس بخونم. و هنوز مونده تا از حس غریب حاصل از باور امروز دچار حالتهای بی توصیف بشم. میدونی؟ دیگه دلم نمیخواد توضیحش بدم. واضحتر کردن امروز و حس و حالم رو بیشتر از این نمیپسندم. این فقط برای خودمه. فقط برای خودم! ساعت12و5دقیقه ظهر2شنبه22اردیبهشت1404. تا بعد.