1شنبه صبح.
امروز برمیگردیم. میرم خونه.
این لباس شنای دیوونه کجاست؟ باید پیداش کنم. امشب گیرش میارم. وای خدا باز کمد. بیخیال اون کمد دیگه تقریبا پاکه.
مادرم داخل حیاط. صحبت تلفنی با برادرم. جیگیلک نوجوانی شده که گاهی برادرم باهاش گیر داره. مادرم موافق گیرها نیست. صحبت میکنن. الان که بیاد بالا همه رو واسم میگه. من اصراری به دونستن ندارم. بی معرفتم شاید ولی داستانهای اطرافم واسم جالب نیستن. دلم تفریح و سبکبالی میخواد. یعنی میشه دوباره بتونم؟
تکلیفهای کلاس دیشب رو گرفتم. واسه خاطر جمعی بذار اون پایین فایل دیشب رو گوش کنم سر حوصله انجامش بدم. حوصله ایرادهام رو ندارم. هرچند در هر حال من ایراد خواهم داشت. خب. به جهنم که خواهم داشت. بذار اون پایین کامل میکنم میفرستمشون.
باید ترجمه نصفه اون متنم رو کامل کنم. درستش میکنم. باید مقدمه پست25خرداد رو بنویسم. اینو هم درستش میکنم. باید تایم شنای این هفته رو مشخص کنم. حلش میکنم. آخجون40روز دیگه تعطیلات تابستون. اینو دیگه نمیشه من حلش کنم باید وایستم حل بشه. ایول تابستون! یوهو!
خدایا دلم تفریح میخواد. الان این بالا در حال تفریح نیستم مگه؟ نه دلم تفریحات خودم رو میخواد. از اون مدل یاغیگریهای پریسا. هنوز واسم شدنیه اگر بخوام. و تا کی این واسم شدنیه؟
بد نیست بلند شم یهخورده از این اتاق بزنم بیرون اون بیرون هوا خوبه. نمیخوام. یعنی میخوام ولی… خونم رو میخوام. کاش سریعتر برگردیم!
مادرم اومد بالا گفت یه زنگ به برادرت بزن ترکیدم گفتم ول کن مادری من خواهر کوچیکتر هستم باور کنید لازم دارم زنگ بزنم یهخورده به یه بزرگتر از خودم بگم از گیرهام از مشکلاتی که خودم جوابی واسشون ندارم با یه بزرگتر حرف بزنم نق بزنم کمک بخوام راهنمایی بخوام من کوچیکترم از همه شما من کوچیکترم باور کنید من کوچیکترم بزرگتر لازم دارم راهنما لازم دارم کمک میخوام گاهی اینو واسه چی همه یادشون میره! کار درستی نکردم ولی به خدا راست گفتم. اه خدایا! دلم تفریح میخواد.
ساعت داره11میشه. باید یواش یواش چیزمیزهام رو جمع کنم ولی نه هنوز یهخورده زوده. دلم تفریح میخواد. خب بذار ببینم چه تفریحی؟ رستوران؟ نه سیرم. کافه؟ نه باز هم سیرم. سفره خونه؟ نامجازم دم دستمه. اوه نامجاز! تنظیمش بیچارم کرده. سخته ولی شدنیه اما من خیلی مشکل زورم برسه. باید دستم رو واسه بلند شدن به یه جایی گیر بدم وگرنه این خوشقواره لعنتی بسته بندیم میکنه داخل جعبه. لعنتی من هیکلم3000برابر اینه این فسقلی نمیتونه افقیم کنه. نباید بتونه. اگر نجنبم میتونه. من نمیخوام. خدایا کمکم کن! خدا تا ما نجنبیم کاری نمیکنه. و من باید چه جوری بجنبم؟ به خدا بدجوری بهم فشار میاد خب چه معامله ای کنم؟ خدایا کمکم کن! دلم تفریحات میخواد. اگر فردا سر کار نبودم میرفتم کتابخونه. من فردا سر کارم. کاش میشد امروز عصر یهخورده… خب یهخورده چی؟ بیخیال بذار برسم خونه یه فکری واسش میکنم. البته نه واسه امروز عصر. واسه این هفته.
آروم نیستم. به کسی نگیها ولی میدونم چه دردمه. به کسی نمیشه بگم. خدایا به سرم زده این هیچ چی نیست بچه شدم. اتفاقی که نیفتاده. دلم میخواد به یه کسی بگم. طرف هم سیر بخنده بهم ولی فقط بخنده نه چیز دیگه. به کسی نمیشه بگم. میدونم چه دردمه. به کسی نمیشه بگم. خدایا تو هم میدونی. به کسی که نمیگی میگی؟ دلم تفریح میخواد.
واسه گوشیم یه چی اومد. ولش کن حتما دوباره تخفیفات اوکالاست. سایتش اذیتم میکنه چیزی هم لازم ندارم که بخرم این هم شد کار؟ بذار ببینم چیچیه.
نگفتم؟ 40هزار تومان تخفیف و چه و چه. برو بابا نمیخوام.
ساعت11شد. بذار یهخورده این سردرد کوفتی دست برداره ببینم کجای داستانم. کدئین دیوونه شلبازی درنیار اثر کن دیگه. وای سرم خدایا!
دلم تفریح میخواد. دلم آرامش و خاطر سبک و لبخند و قهقهه میخواد. دلم میخواد این دردیم که الان هست نباشه. میدونم چه دردمه. نمیشه به کسی بگم. واسه چی توی سرم نمیره که این هیچ چی نیست. هی! بسه! خجالت داره. زود تموم میشه. من واسه چی اینهمه بوقم! اون بیرون پر از صدای پرنده هاست. کاش من یکی از اونها بودم! آخ که اگر میشد پرواز کنم! هی پرواز! من باید چندتا زنگ بزنم. الان که نمیشه الان به جایی نمیرسن زنگهای من باشه سر زمانش میزنم.
چه باد خوبی میاد. دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام برم از این اتاق بیرون. ساعت11و4دقیقه صبح1شنبه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
شنبه صبح زود. خیلی زود واسه بیدار شدن. 5و18دقیقه. من از پیش از4بیدارم. واسه چی؟
در ارتفاعاتم. مادرم خواب دید من با یه قطار رفتم و بهم نمیرسه. اعصابش خورد شد. بیدارش کردم و بهش خاطر جمعی دادم که هیچ قطاری در کار نیست. دوباره خوابش برد. من بیدارم. کتاب میخونم. اینجا ساکته خیلی ساکت.
این کتاب جاهای تاریک اسم نویسندش خاطرم نیست بهم حس نکبت میده کاش دیگه باقیش رو نخونم داخلش پر از لجنه. لجنهای واقعی. از قهرمانش گرفته تا شخصیتهای لعنتیش. بیا دیگه نخونمش.
کاملا بیدارم. فکر میکنم. به همه چیز و به هیچ چیز. من چه غلطی دارم میکنم!
خدایا خیر سرم الان تعطیلاته. توی روحش! لعنتی! من الان باید خواب باشم! پس واسه چی بیدارم و داخل سرم پر از کثافته؟
یک نصفه شبی یه کسی خیلی از دستم عصبانی بود، به جهنم که عصبانی بود، اون زمان چقدر خیالم بود و حالا چقدر به خاطرش به خودم فحش میدم، خلاصه طرف وسط خشم مزخرفش یه چیز خیلی جفنگ بهم گفت و من الان دارم فکر میکنم نکنه بدون اینکه بفهمم و بخوام با عملم گفتار نکبت اون موجود رو تأیید کرده باشم! یعنی جدی من همچین کاری میکنم؟ الان و اینجا؟ ولی این خیلی مسخره هست من واقعا این… اه بسه دیگه به جهنم. راستی اون آدمه الان کجاست خیلی زمانه نمیدونم کدوم شب رو داره سیاه میکنه. چه اهمیتی داره! یعنی دلم تنگ شده واسش؟ نه که نشده! یادم میاد اون زمان چنان حالم بد بود که3خیال میکرد عاشق طرف شدم. میگفت یعنی هیچ وابستگی عاطفی این وسط نیست و من واقعا میگفتم نه و3تعجب میکرد که اگر نیست پس واسه چی تو باید سر بینش منفی اون آدم و دار و دستهش به خودت اینهمه حالت بد باشه؟ درست میگفت واقعا واسه چی؟ خدایا باورم نمیشه فقط چند سال گذشته و من چقدر حس حماقتم الان به خاطر اون روزها بالاست. جدی واسه چی اینقدر حالم بد بود؟ یعنی ممکنه5سال بعد به امروزم همچین حسی داشته باشم؟ الان که بینش منفی در کار نیست. هی3! خدا رحمتت کنه! دلم واست تنگ شده. راست میگم واقعا تنگ شده. کاش زنده بودی! اگر بودی الان شاید من واست جالبتر بودم. واقعا بودم. تو این مدل سنجاقهای برق برقی رو دوست داشتی. به چه دردت میخوردن! نمیدونم بعضی ها دوست دارن. تو یکیشون بودی. کاش هنوز بودی! کاش! از ته دل!
اینجا آب قطع شده. همیشه جمعیت که زیاد میشه همینطوریه. مادرم اینجا رو دوست داره. من خونم رو ترجیح میدم. کاش میشد امروز برگردیم. فردا1شنبه میریم پایین. کاش امروز میرفتیم! دلم خونم رو میخواد. بذار ببینم وضعیت آب چه جوریه برمیگردم.
خب هنوز وصل نیست. احتمالا تا فردا هم وصل نشه. باید با ذخیره پیش بریم. بدم میاد. لعنتی!
از2تا نامجازها یکیشون رو کامل تمیز کردم بستمش داخل جعبهش و فرستادمش ته کشو. حالا فقط یکیشون دستمه اما چیزی چندان عوض نشده. باید این یکی رو میفرستادم داخل جعبه. بیخیال. نوبت این هم میرسه. اگر زودتر این منو نفرسته داخل جعبه. بیخیال.
دلم میخواد بخزم زیر پتو. پس واسه چی نشستم؟ دلم چیزهای عجیبی میخواد. واسه چی میخواد؟ این موریانه از کجا رفته زیر جلد من و ول کن نیست؟ من همیشه احمق بودم ولی نه اینهمه. دقیقا چه دردم شده!
روی هفته ای که شروع شده حسم یهخورده مثبت نیست. شاید اشتباه میکنم. امیدوارم اشتباه کنم. هیچ چی نیست فقط حس میکنم هفته سنگین و پریشونیه واسه من. اتفاقی نمی افته چیزی هم عوض نمیشه فقط من خل روانم بالاست. هی شاید اینطوری نباشه! واسه چی سردمه! کاش این سکوت حالاها بمونه. دلم شروع یک روز دیگه رو با اون مشخصات عاقلانهش نمیخواد. بسه بذار این همینطوری بمونه تا بعدا اگر دلم خواست کاملش کنم. ولی این کتابه، نمیخوام بخونمش. بذار یکی دیگه بخونم شاید حالم بهتر بشه این واقعا… لعنتی! یکی دیگه دارم. کاش خوب باشه! این هم بمونه ببینم امروز پرش میکنم یا شوتش میکنم بره!
ساعت7و36دقیقه صبح. کتاب میخونم. و چشمهام خیسن. تقصیر کتاب نیست با مادرم صحبت داشتم. بحث نبود صحبت بود خیلی هم کوتاه بود. گفت تو شغلت مانعته وگرنه… بهش گفتم شغل من هیچ مانعی درست نکرده گیر از نگاه ماست از زندگی ماست. تو اومدی اینجا خوش باشی ولی واسه مواردی که نیست تلخی و گرفته. جفتمون شب کابوس میبینیم و هم رو بیدار میکنیم و روز خوابگردیم. تو گرفته ای و من شبیه یه کامیون لعنتی هوای جسم و روانم رو به نکبت میکشم با نامجازهای کثافت. بذار اونهایی که از نظرمون عاقل نیستن زندگیشون رو کنن و ما آدمبزرگها توی این نکبت بلولیم. بعدش دیگه نتونستم. رفتم سراغ کتابم و نمیفهمم واسه چی چشمهام خیس شدن. هنوز هم زور میزنم درست نفس بکشم و با صدایی که لرزش نگرفته باشه جواب سوالهای معمولی رو بدم ولی خیلی موفق نیستم. من از کی اینهمه پر از خشمهای خیسم! خدایا تا کی؟
این کتابه خوبه دلم میخواد ادامهش بدم ولی شاید مجبور بشم واسه شستن صورت یواشکی خیسم برم دستشویی. خدایا الان نمیخوام بلند شم از این اتاق برم بیرون. بد تا میکنم ولی دست خودم نیست حس میکنم تمام عمرم تمام خنده هام تمام آرامشم شبیه یک مشت شن داغون شدن واسه همیشه داغون شدن و رفتن فقط به خاطر… خدایا الان اصلا زمان مثبتی واسه این بارون نیست نباید ادامه بدم. بذار واسه بعد بذار یهخورده دیگه تا صبحانه کتاب بخونم من باید زمانی که میرم سر میز چایی حالتم تعمیر شده باشه.
هی! بسه. آروم پریسا. چیزی نیست. داخل سریال پوست شیر یک جاییش به شدت منقلب بودم. مژگان داخل حیاط گریه میکرد و به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و باز گریه میکرد و وسط گریه به خودش میگفت گریه نکن. اصلا نفهمیدم از کجاش شونه هام داشتن میلرزیدن. به خودم که اومدم دستمال داخل دستم خیس خیس بود. توی بیمارستان هم همینطور. ولی شکر خدا رضا بیدار شد و مژگان شاد بود و گریهش زود تموم شد. اه لعنتی! متوقف شید عوضیها من نمیخوام بارونی دیده بشم.
به نظرم باید بلند شم برم بیرون. صورتم. اوه خدا! پریسای بوق! چیزی نیست. چیزی نیست! دیگه بسه! بسه!
کتاب. کتابم رو بخونم. بعد دوباره برمیگردم. 7و48دقیقه.
ساعت9و18دقیقه. یک صبحانه طولانی روی بالکن. همه چیز آرومتره. من و مادرم و همه چیز. چایی ما پر بود از سکوت صبح کوهستان و نسیم کمی سرد و هوای آزاد و صدای پرنده. و البته کلمات و نامجاز فسقلی و بدجنس من. این هفته با گرد و خاک تعطیلاتش که بره چندتا زنگ باید بزنم. دفعه پیش که زدم پس این بار هم میزنم. و خدایا واسه چی این از فکرم بیرون نمیره که خاطرم نیست لباس شنای من کجای خونم مخفی شده؟ باید پیداش کنم. هی! باید پیداش کنم لازمش دارم.
امروز احتمالا کلاس داشته باشیم. زبان. تیمتاک. داخل اون کلاس خیلی کمحرفتر شدم. بودم ولی کلا سکوت میکنم. غمگین نیستم بی حوصله ام. و هرچی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم که به این سکوت تمایل بیشتری دارم. نه حیرت دارم نه حرص نه خستگی فقط حس میکنم اینجا جاییه که ترجیح میدم فقط بشنوم و سکوت کنم و یاد گرفتنیها رو یاد بگیرم و اونهایی که بلد نیستم رو بیشتر تمرین کنم و بعدش بچسبم به کتاب خوندنهای زبان فارسی و ترجمه های خام خودم و باقی ابعاد زندگی. این لباس شنای بدجنس کجاست؟ به محض اینکه برگردم پایین باید گیرش بیارم.
از سایت شبکه مترجمین ایمیل داشتم. چیزی نیست به خودم جرأت دادم ثبت نام کردم داخلش و شبیه کسی که زنگ در اشتباهی رو زده باشه فرار کردم و دیگه واردش نشدم و واسم ایمیل اومد چون اونجا نام کاربری داشتم. بهم گفته شد اگر بخوام با شرکت در آزمونش میتونم شانسم رو واسه پیوستن به اعضای مترجم شرکت امتحان کنم. دیگه نرفتم. میگم اگر آزمونش آنلاین باشه… اوه خدایا! بیخیال بابا اعدامم که نمیکنن اگر آنلاین باشه کسی هم واسه نتیجه فاجعه بر انگیزم سر به سرم نمیذاره. ولی من، لعنتی من هنوز واسه ترجمه کردنهام از گوگل کمک میگیرم. خب این چه ایرادی داره اگر آزمونه آنلاین باشه همه این کار رو میکنن میدونم که میکنن. اصلا تاریخش رو زدن یا نه. اوه خدایا! بابا طوری نیست فقط یه نگاه به سایته کنم اینترنته دیگه دیده که نمیشم. اون آزمون هم شاید اونهمه بد نباشه یعنی بد نباشم و… اوه خدایا! فقط یه گشت کوچولوهه از اون لینک زیر ایمیل وارد میشیم و… اوه خدایا! اوه خدایا و زهرمار! اوه خدایااا! مادرم صدام میکنه بریم چندتا عکس بگیریم. برمیگردم.
10و26دقیقه. به عادل زنگ زدم تولد مرضیه رو تبریک گفتم. خونه نبود گفتم تبریکاتم رو برسون چون به تلگرام فیلتر شده لعنتی اعتماد ندارم. به نظرم باید دوباره زنگ بزنم زمانی که رفته باشه خونه. خط مرضیه رو حفظ نیستم. هنوز کتاب میخونم. . جنیفر گیر کرده. از گیرهای بزرگ کاری در رفته و الان گیرش توی خودشه. داره اشتباه میکنه. خودش هم میدونه. گفتنش واسه من که از بیرون تماشا میکنم آسونه. خب بله نباید اشتباه کنه باید متوقفش کنه و از این مزخرفات. چقدر متنفرم! این لباس شنای نفله رو کجا انداختم! هی! من الان هیچ طوری دستم به اون کمد نمیرسه که دنبالت بگردم. از فکرم برو بیرون! بذار باقیش رو بخونم ببینم این خانم وکیل گرفتار چه جوری خودش رو نجات میده!
11و18دقیقه. سعی کردم وارد سایت شبکه بشم. میگه باید عکست رو بدی2تا معرف هم بنویسی. هوممم. معرف ندارم. به نظرم بشه گیر آورد ولی الان ندارم. هی! بیخیال نمیشه وارد بشم فعلا کتابم جذابتره. شاید بعدا. به این میگن توجیه و بهانه واسه زدن به جاده جیم. و این کتابه. آخ خدای من جنیفر دیوانه! نکن همه چی رو خراب میکنی. خب در هر حال این فقط یه کتابه جنیفر هم به من چه! بذار باقیش رو بخونم!
4و43دقیقه عصر جمعه. هنوز دارم میخونم. خشم فرشتگان. جنیفر خیلی آرام، خیلی ملایم، از جاده اصلی زد به خاکی. جدی نمیدونم آخرش چی میشه. خدا کنه پایانش منفی یا مثبت ارزش تمام روزم رو داشته باشه. از کله سحر دارم میخونمش و هنوز مونده و هی داره بیشتر میپیچه. ولی این… اه لعنتی نباید منحرف میشد!
به نظرم باید مهتاب این ماه رو سریعتر بنویسم. به نظرم باید حرکت عقربه های ساعت کوکو و بقیه رو سریعتر کنم. به نظرم باید این قصه رو سریعتر به پایانش برسونم. به نظرم خیلی ذهنم درد میکنه. به نظرم دلم میخواد برگردم خونه. به نظرم دلم میخواد بیشتر به درد مادرم میخوردم. به نظرم خیلی واسش دلواپسم. به نظرم به هیچ عنوان نباید از سایه های امنی که پناهم شدن بزنم بیرون. به نظرم اون بیرون چیزهای بسیار دردسرسازی در انتظارم هستن. به نظرم سیر و چرخش و صدا اون بیرون به طرز بسیار وحشتناکی بالا و سریع و ترسناکه. به نظرم باید از این سیر سرسامآور به شدت پرهیز کنم. به نظرم همینجایی که هستم بد نیست و باید همین فرمون ادامه بدم. به نظرم بد نیست برم باقی کتابم رو بخونم.
7و4دقیقه. یعنی تا8که کلاسم شروع میشه میتونم کتابه رو تمومش کنم؟ بدجوری پیچیده به همدیگه و اصلا نمیدونم پایانش چی میشه. محض همینطوری کاش خیلی داغون نباشه! میگم امشب اصلا کلاسی در کاره آیا؟ نمیدونم ساعت8مشخص میشه اگر بقیه اومدن کلاسه اگر هم نیومدن نیست. حسش نیست با فیلترینگ واسه گرفتن پیامهای احتمالی سر و کله بزنم. و کتاب. خانم وکیل بیچاره! از کجا جادهش کج شد! گاهی واقعا نمیفهمیم. از کجا جاده خودم کج شد! گاهی واقعا باید بفهمیم. خدایا کمکم کن!
فردا میرم خونه. پس فردا هم باید برم سر کار. پریشب واسه اولین دفعه به طرزی به شدت ناشیانه وارد سایت سازمان شدم. من20ساله دارم جون میکنم واسه چی داخل اون سایت لعنتی واسم17سال زدن؟ حالم از تمامش به هم میخوره. خدایا ناشکر نیستم فقط از دست تمام این تشکیلات خستم. کاش لازم نبود درگیر درآمدش باشم! کاش لازم نبود ولی هست. لازمه. من باید منبع درآمدم رو حفظ کنم. من باید2دستی چرخ این زندگی رو بچرخونم. این زندگی منه فقط من. و کسی در حفظ نظم این چرخ دنده های کزایی قرار نیست کمکم کنه. خدایا تو چی؟ تو هم قرار نیست کمک کنی؟ بسه بذار کتاب بخونم. ساعت7و10دقیقه.
9و54دقیقه شنبه شب. عاقبت تموم شد. پایانش با تمام فرضیه های من متفاوت بود. اوه خدای من! من ترجیحم… ترجیح منو بیخیال. واقعیت همیشه با ترجیحهای ما متفاوته.
امشب داخل کلاس بی تفاوتی خیلی عجیبی داشتم. این کرختی واسه چیه؟ به نظرم بدونم ولی این فقط مال کلاسه نیست من واقعا… خدایا واسه چی گاهی تقدیر این مدل شوخیهای عوضی رو میکنه باهامون؟ واسه چی گاهی اینهمه دیر هستیم؟ واسه چی باید تماشاگر این دیر بودنمون باشیم؟ اگر رسیدنی نیستیم پس واسه چی… هی بیخیال. همه چیز رو که نمیشه خواست. شاید برای بعضی ها شبیه من مصلحت در دیر رسیدن باشه. خب اگر این مدلیه پس واسه چی شبهایی شبیه امشب این باید اینهمه اذیتم کنه؟ خدایا من سرم به کله خریهای خودم بود این برگه چی بود زدی توی سرم آخه! بین اینهمه سنگ و آتیش که بارید سرم تو میدونی من تحمل چیها رو نداشتم. تو میدونستی! خدایا تو میدونستی پس واسه چی! آخه این چه معامله ای بود باهام کردی؟ میدونم بابا میدونم. تو نکردی. نمیدونم شاید هم… بسه مغزم ترکید. چه فرقی میکنه اصل نتیجه هست که زده به موجودیتم و داره… بسه دیگه. الان دیگه چه فایده داره! این نباید میشد. نباید میشد نباید. این نباید میشد! نباید!
باید یه کتاب دیگه باز کنم. امشب نه. امشب یکی از تکراریها رو بخونم تا خوابم ببره. خستم به نظرم زود حل بشه. من که تمام روز نشستم و کتاب خوندم عصر هم چرت رفتم پس الان واسه چی اینهمه خستم؟ بیخیال. خوابم میاد.
تمام روزم رو نوشتم حالا ببینم حسش هست بزنم روی آنتن یا پاکش میکنم بره. ولی دیگه نمیخوام بنویسم. فردا میرم خونه! ایول! هرچند این… بیخیال. گذراست. تموم میشه. زود تموم میشه. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و5دقیقه شنبه شب. شب به خیر.
به رنگ پریشانی.
3شنبه شب.
تعطیلات کوچولو و… خدایا کمکم کن!
یه گردش کوتاه در اینترنت داشتم و یک چیزهایی خوندم. نفهمیدم تا چند ثانیه توی خودم مچاله شده بودم و از نفرت میلرزیدم. واااای خدای من! چه کثاااافتی! وااااای خدااااای من! نزدیک بود خیلی نزدیک بود. من واقعا یه نصفه آدم احمقم چیزی نمونده بود به دردسر بزرگی بی افتم تمامش هم تقصیر خریت منه بوقه. همینطوریش هم با دردسر فعلی گیر دارم این واقعا… ترسناک… افتضاح… تاریک… تاریک! تاریک!
ذهنم آزاد نیست. اصلا از این… من یک ساله که درگیرم و هیچ زمانی اینهمه حس نفرت نداشتم. اصلا چی شد اینهمه شدید بسته چیزی شدم که نباید باشه! نمیفهمم این هفته چیم شده. حالم بده. نق نمیزنم واقعا بده. حالم خوش نیست. از تصور چیزی که پیش اومده حالم اصلا خوش نیست. من خیالم نبود پس واسه چی الان خیالم هست؟ یعنی دردسر جدیدی که داشتم خودم رو دچارش میکردم این حس رو بهم داده؟ و اینترنت! خدایا آخه واسه چی یک سال پیش شعور لعنتیم نرسید که یک شب فقط یک شب متوقف بشم و بیام در مورد تجربه جدیدی که چیزی ازش نمیدونستم یک گردش در اینترنت کنم شبیه این دفعه؟ داخل اینترنت پر از هشداره و من اصلا به احتیاط حتی فکر هم نکردم. بعدش هم4نعل رفتم و رفتم و واسه چی به سرم نزد که یک جایی متوقفش کنم تا درصدش بیشتر نشه؟ خدایا من واقعا خیالم نبود پس واسه چی الان به خاطرش اینهمه حالم بده؟ اه لعنتی!
این نق و ناله ها چه فایده ای دارن! الان من باید چه غلطی کنم! این ناخوشآیندترین غافلگیری این اواخرمه. باورم نمیشه اینهمه قوی باشه و من اینهمه گرفتار شده باشم. هیچ کجای تصورم نبود که یک زمانی به خودم بیام و ببینم هیچ مدلی نمیشه از دستش… آخه چی شد من واسه چی نفهمیدم!
دارم دیوانه میشم. این نمیتونه درست باشه. این نباید شده باشه. خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد! یعنی اینقدر گیج شده بودم؟ و یعنی الان حالم از یک سال پیش بهتره؟ واقعا ارزشش رو داشت؟ نه. نداشت. من باید قویتر میشدم باید سفت باقی می موندم و با مشکلاتم هرچی که بودن بدون کمک نامجازها مواجه میشدم من که دفعه اولم نبود اون دوره های تاریک عاقبت تموم میشدن و سخت میگذشتن اما من باید بدون کمکهای نامجاز مدیریتش میکردم نه اینکه این… کاش دوباره شبیه گذشته بیخیالش بشم! واسه چی یک دفعه اینهمه تصور این گرفتار شدنم اذیتم کرده! خدایا! من نمیخوام اینطوری باشه! خدایا کمکم کن!
شاید حسم واسه این منفی شده که تصور میکردم هنوز فرمون دست خودمه و هر زمان بخوام میتونم عوضش کنم میتونم درستش کنم ولی الان دارم میبینم دیگه دست خودم نیست. از دستم در رفته و نزدیک بود یه خریت خیلی وحشتناکتر مرتکب بشم به تصور اینکه خطرناک نیست. اوه خدایا خطرناکه. این خیلی خطرناکه. من نفس های سبکم رو میخوام.
این روزها عجیب شدم. خیلی راحت با مردم میخندم و در عوض خیلی ساده از جا در میرم و مثل آب خوردن به هقهق های بی صدایی می افتم که انگار یک دریاچه اشک دارن. چه بلایی سرم اومده! حالا چه مدلی از این کثافتکاری خلاص بشم؟ خدایا این چه کاری بود کردم؟
بسه دیگه دارم اذیت میشم. نق زدن کمکی نمیکنه. باید راهی باشه باید راهی واسه خروج از این مرداب باشه. هی! من که منفی ها رو داخل اینترنت دیدم! واسه چی اینهمه بوقم! بذار ببینم شاید جاده خروجی هم داخل اینترنت باشه! البته هست ولی اونها میگن بپر سوار شو ما میبریمت بیرون و من اینو نمیخوام. حتما راهی هست که خودم بتونم از همینجا که هستم حلش کنم. خدایا! اینو نمیخوام بزنم روی آنتن. مغزم داره سوت میکشه. بسه. به خاطر خدا. نامجازم رو میخوام. نمیخوام. نمیخوامش اینو. میخوامش. نمیخوامش! میخوامش! آخ لعنتی! آخ لعنتی! آخ! لعنتی!
سرم درد میکنه. شدید نیست ولی یه چیزی داره سمت راست سرم رو از داخل فشار میده. فشارش کمه ولی میدونم از چه جنسیه. خدایا متوقفش کن متوقفم کن! خدایا لطفا! آخ خدای من!
بسه دیگه. بذار ذهنم ازش رد بشه. نمیشه ولی کاش یهخورده بشه! این روزها دیگه خوابهای بعد از ظهرهام هم خالی نیستن. پیشتر فقط شب کابوس میدیدم. الان دیگه روز هم میبینم. بدهاش رو هم میبینم. خدایا کمکم کن! اینطوری پیش بره نمیدونم خستگی چه معامله ای میکنه باهام. خدایا! کمکم کن! نمیدونم چه مدلی ولی تو همیشه راهش رو میدونی. خدایا لطفا! خدایا کمکم کن!
دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و19دقیقه. تا بعد.
در یک تأخیر دلپذیر.
2شنبه صبح.
امروز باید ساعت10سر کار باشم. بعدش چی؟ روزهای عادی از تقلیل استفاده میکردم و11و25میزدم بیرون امروز قاعده چه مدلیه؟ بیخیال تا نرفتم که نمیفهمم. خخخ بهم گفته شد نمیشه امروز نری؟ نگفتم که خودم هم بدم نمیاد ولی این واقعا درست نیست. زندگی یادم داده که تقریبا کاری نیست که آدم نتونه انجام بده. میشه امروز از رفتن در برم و بمونم خونه ولی زندگی اینو هم یادم داده که آدمیزاد هرچی بتونه رو نباید انجام بده. نتیجه اینکه اگر عمری باقی باشه امروز ساعت10سر کلاسم. نمیدونم شبیه روزهای عادی مجازم11و25بزنم بیرون یا نه ولی در هر حال امروز ساعت10سر کلاسم.
مادرم صبح شبیه روزهای دیگه زنگ زد بیدارم کرد. همچین خواب هم نبودم خوابه سبک بود سریع کشید عقب. خب الان میشه که ولو بمونم. پس واسه چی نشستم اینجا؟ شکلک خمیازه. اوه چه سریع7و19دقیقه شد! بیخیال هنوز زوده از جا بپرم.
با عمو حافظ سر صبحی حرف میزدم. یعنی اون میگفت من گوش میکردم. خب باشه یعنی میشنیدم. تو بخند ولی عجب! صاف زد وسط خال و گفت پیشنهادهای خیلی خطرناکی بهت شده و شدیدا خودداری کن و شدیدا مواظب باش و بقیهش خاطرم نیست. چند ثانیه گیج مونده بودم. به موارد دیگه هم اشاره کرد و هشدار داد و هی چه جوری این میشه؟ خیلی با حاله.
باید تکالیف کلاس زبان تیمتاک رو انجام بدم. نصفش رو انجام دادم فقط… این آخه این… یه جاهاییش… دفعه پیش تا جایی که فهمیدم فقط2تا فعل رو عوضی زدم که یکیش به خاطر ایسپیک بود اونم مطمئن نیستم اصلا درست خاطرم نیست چی زدم ولی… به نظرم زیادی به خودم و به همه چیز گیر میدم. بیخیال بذار بنویسم بفرستم بره. در هر حال سکوی اول اون کلاس جایی نیست که واسه کسبش دلم ضعف رفته باشه. باقی موارد هم که خب میشه که حل باشه پس حله.
وای خدا امروز21فروردینه؟ 21فروردین؟ اوه من باز مهتاب این ماه رو ننوشتم که! این نفله واسه چی هر دفعه غافلگیرم میکنه؟ خدایا باید بنویسم باید بنویسم! بله باید ولی نه الان. الان باید اینو بفرستم روی آنتن بعدش یهخورده ولو بعدش یواش یهخورده جنبش بعدش قهوه بعدش سر کار و ازینا. خاطرم باشه واسه امروزم کار ببرم سر کار اسرا نمیاد اگر امیرعلی هم نیاد اونجا از بیکاری منگ میشم اگر هم امیرعلی بیاد امروز2شنبه هست مگه چقدر کار هست برنامه2شنبه هاشون خلوته. در هر حال خاطرم باشه واسه خاطر جمعی کار ببرم سر کار. البته کار باهامه. یه فیلم صوتی زبان اصلی با توضیحاتش داخل پلیر. این فیلمه شلوغه باید بفهممش. گندش بزنن.
ساعت فشنگی داره میره طرف7و30. دیشب یک کسی… بیخیال. یک کسی هم گرفتاره هم باید بیشتر تجربه کنه. بذار به هوای خودش یه نفسی بکشه. این شبها… بیخیال شاید درستش هم همین باشه. در هر حال همه چی آرامه و این آرام بودن از آشفتگی مثبتتره. بذار همین طوری باشه.
اگر مواظب نباشم ساعت فریبم میده. بد نیست بهش اجازه ندم. ساعت7و31دقیقه صبح. تا بعد.
پشت نرده ها.
1شنبه شب.
دلم نوشتن میخواد ولی نمیدونم چی اطرافم پیدا میشه که الان ارزشش رو داشته باشه ازش بنویسم. خستم از تمامشون. میترسم از بالا رفتن درصد خستگی و دلزدگی لعنتیم میترسم. خدایا کمکم کن!
میگم یه زمانهایی… یه جاهایی… یعنی میگم گاهی… هی بسه! لعنتی من یه مشکلی دارم! با کی باید در موردش حرف بزنم؟ اه لعنتی! چیز خطرناکی نیست فقط… من در حال… یعنی دارم سعی میکنم یه چیزی رو بهتر بلد بشم ولی… به اونی که داره کمکم میکنه یعنی به اطلاعاتش دیگه چندان مطمئن نیستم. امروز حس کردم مطمئن نیستم. اشتباه میکنم میدونم که من مهارتم اونهمه نیست ولی این… چندتا گیر پشت سر هم ازش پیدا کردم در یه فاصله زمانی کوتاه و الان… تازه من خیلی ساده میگم نمیدونم. بلد نیستم. فلان مورد رو اشتباه کردم. ولی ظاهرا واسه همه این مدل رفتار کردن چندان ساده نیست. چند وقت پیش یه چیزی رو به دانشآموزم اشتباه گفتم. خیلی ساده گفتم معذرت میخوام راه تو درست بود من داشتم اشتباه میگفتم تو درست حلش کردی. خب ایرادش چیه من داشتم اشتباه میکردم اون بچه داشت درست میگفت واسه چی باید وانمود میکردم که مثلا عمدا اشتباهی گفتم تا بسنجمش؟ خب من اشتباه کرده بودم. یک دفعه دیگه هم که به شدت بی تمرکز بودم بچه ها بهم توضیح دادن که راه خودشون کوتاهتره. توضیحشون درست بود و هر3تا خندیدیم. من و2تا جوجه ها. ولی خیلیها اصلا توی این هوا نیستن. راستی واسه چی نیستن؟ اگر بهشون بگی راه خودت هم میشه که درست باشه جواب قشنگی نمیگیری. از جوابهای درشتشون نمیترسم ولی حس میکنم نباید احساساتشون رو جریحه دار کنم. ولی این واقعا درست نیست. اشتباه کردن ضعف نیست. هر کسی میشه گاهی بی تمرکز باشه و… اخلاق جفنگی دارم. اگر اعتمادم از چیزی یا کسی ترک برداره دیگه نمیتونم درستش کنم. شاید بهتر باشه که من… بیخیال. شاید عاقلانه تر باشه که در سکوت ادامه بدم تا تموم بشه. ولی این… هرگز دلم نمیخواد به همچین بینشی گرفتار بشم. اوه خدا نه من این مدلی نیستم.
پیشنهادهای بسیار بسیار وسوسه انگیز و بسیار بسیار خطرناکی بهم… هی! دلم میخوادشون. من همیشه آزمایش تجربه های جدید جذبم میکردن ولی این… این لعنتی بدجوری جذابه و من… تصور نمیکنم این کار درستی باشه. هی! کسی نمیفهمه. خودم چی؟ خودم که میدونم درست و نادرست رو. اما واسه چی؟ واسه چی این نادرسته؟ چه ایرادی داره مگه؟ به کسی که آسیب نمیرسه من فقط میخوام یهخورده درصد آرامش و خوش گذرونیم بره بالا و کسی هم طوریش نمیشه. واقعا نمیشه؟ خودم هم طوریم نمیشه؟ یعنی مطمئنم که نمیشه؟ خب خیلیها رو دیدم یعنی شنیدم که طوریشون نشده. واسه چی من باید فقط تماشاگر باشم من دلم میخواد که این… خدایا واسه چی من ذاتم اینهمه خرابه؟ اصلا واسه چی باید دلم بخواد؟ یعنی هیچ راهی واسه عشق و حال کردن جز کثافتکاری های این شکلی نیست که من گیر دادم به این؟ خب چی؟ چه راهی؟ هی بسه! به خاطر خدا! دارم اذیت میشم. لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی دارم اذیت میشم! آخ کثافته لعنتی دارم اذیت میشم! الان واسه چی حرصم گرفته؟ واسه چی من هر زمان حرصم میگیره و از حل و دفع و رفع چیزی که حرصم میده عاجز میشم و خیلی حرصی ام چشم هام خیس میشن؟ واسه چی اشک های حرصم از اشک های معمولیم داغتر هستن؟ انگار جنسشون متفاوته. انگار اون اشکها معصومیتی دارن که اشکهای خشمم ندارن. داغن و آتیشی. لعنتی! لعنتی! آخ لعنتی! من خودم رو پشت نرده ها زنجیر میکنم و عوضش هیچ چی گیرم نمیاد جز این اشک های خشم و آتیشیه لعنتی! آخه واسه چی؟ واسه چی واسه چی؟
بسه دیگه! واقعا که شرمآوره. خیر سرم من44سالمه! آخه هر غلطی آدم دلش بخواد که نمیکنه! این ممکنه خطرناک باشه. خب چه خطری؟ یک کسی بیاد واسم خطرش رو بگه. یک کسی؟ اینترنت! توی روحش واسه چی تا الان به سرم نزد؟ الان میرم از اینترنت خطراتش رو میپرسم. میدونی؟ کاش خطرناک باشه! کاش خطرش زیاد باشه! تحمل ندارم واسه خاطر هیچ چی پشت نرده ها گیر کرده باشم. اه بر ذاتتون لعنت جرقه های خیسه عوضی بسه متوقف بشید به جان خودم صورتم سوخت! اه لعنتی!
این خیلی مسخره هست. با این سن و سال اینجا نشستم چرت مینویسم و واسه همچین چیزی فکم از فشار درد گرفته و هی جرقه های خیس مزخرف از چشم هام میاد پایین. اوه خدا! اوه خدایا این… شکرت که کسی اینجا نیست ببیندم. شرمآوره!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. چه فایده داره! تا به حال چیزی به مسخرگی خودم مخصوصا در این مدل زمانها ندیدم! واقعا که! این دیگه چیه! بذار ببینم این چیچیه اومده واسم!
ایول پیام از سرپرست آموزشی مدرسه! آخجون فردا یه ساعت دیرتر باید برم سر کار. به جای8باید9اونجا باشیم! آخ جون! خب شاید این یهخورده تسکینم بده اما فقط یهخورده. بذار ببینم اینترنت واسم چی داره بلکه یهخورده این تسکین درصدش بره بالا. ساعت9و25دقیقه شب. تا بعد.
جمعه صبح.
باید بلند شم کلی گرفتاری دارم همه موندن روی دستم. وای خدا امروز روز تعطیلمه نمیخوام پا شم آخه. وووییی.
پریسای داخل آینه هیچ خوشش نمیاد. به نشان همدردی واسش سر تکون میدم. اون هم به نشان نارضایتی واسم سر تکون میده. خب چیکار میشه کرد کار کاره روز و ساعت سرش نمیشه تقصیر من که نیست. به پریسای داخل آینه لبخند میزنم. با لبخندی اخمو بهم جواب میده. با هم کنار اومدیم. مثل همیشه. البته نه همیشه. مثل همیشه بعد از اون شب و صبح آواز ستاره ها. شب و صبح قشنگی بود خیلی قشنگ. تکرارش رو… میخوام؟ نمیخوام؟ بیخیال.
روی تختهامون نشستیم. من و پریسای داخل آینه. به موهای پریشونمون دست میکشیم. قهوه الان کمک میکنه. حالا باشه درست میکنم. پریسای داخل آینه خمیازهش رو پشت دستش مخفی میکنه. بهش میگم تو واقعا لازمه یهخورده مواظب وزنت باشی تا بیاد پایین. پریسای داخل آینه با حرکت دست فحشی بی خطر واسم پرتاب میکنه. 2تایی لبخند میزنیم. درصد اخم این یکی کمتره.
نمیدونم به عادل و مرضیه دیشب چی گذشت. دیشب مهمون داشتن. بچه ها میخواستن برن اونجا. اونها این جمعها رو دوست دارن. همگیشون. با تمام منفی مثبتهاش. کاش اینهمه بی تحمل نبودم تا من هم میتونستم جمع رو دوست داشته باشم! نیستم و ندارم. کاریش نمیشه کرد. بیخیال. همه که شبیه هم نیستن. از تمرکز روی این واقعیت که من همیشه متفاوتم اخم میکنم. پریسای داخل آینه به قیافه دلگیرم اخم میکنه.
-هر کسی مدل خودش رو داره. و من مدتها در انفرادی دنیای مردگان دنبال شبح مالیخولیایی که اصلا مال جهان من نبود در این هزار توی فاقد خروجی چرخیدم. طول میکشه تا چشم هام به نور عادت کنن. اون جمعها هم مال من نیستن. آدمها همه متفاوتن حالا تفاوت بعضی ها این وسط بیشتره. اینکه عزا گرفتن نداره.
به نظرم باید به این توضیح و توجیه گوش کنم. درست به نظر میاد. پریسای داخل آینه نظر آخریم رو تأیید میکنه. لبخندم کمرنگ اما لبخنده. مال2تامون.
ساعت6دقیقه از8صبح گذشته. هی! میشه تا9ولو بمونم؟ بله که میشه اینجا تعیین کننده منم. ایول!
فردا کلاس تیمتاکی زبان. این کلاس بدجوری شکننده به نظرم میاد هر لحظه امکانش هست که وا بده. و من دیگه خیالم نیست. اگر لازمه بذار وا بده. دلواپس همه چیز که من نباید باشم. هوممم. بیخیالش.
امروز خونواده از ارتفاعات برمیگردن. باید بیخیالتر و مهربونتر باشم هرچند این اواخر بدجوری واسم سخت شده. از این سیر باطل خستم. این هم بیخیال. باید بیشتر تمرین کنم تا بیشتر تماشاگر باشم. درست میشم.
فردا دوباره سر کار. آخجون این هفته هم تعطیلی داریم. 4شنبه تعطیله. خدایی این دفعه دیگه من تقویم رو نگشتم خود بچه ها تاریخ تعطیلات رو پیدا کردن به من هم گفتن و حسابی ذوق کردن. من ذوقم رو گذاشتم واسه زمانی که بچه ها نبیننم. مثلا الان و اینجا. پس آخ جون!
دلم یهخورده ولخرجی میخواد. از مدل مجاز و نامجازش. ولی آخه پول… بیخیال. همیشه که نمیشه حسابگر باشم. تازه الان هم موقعیتش نیست هر زمان زمانش شد بهش فکر میکنم. الان صبح جمعه هست و همه خوابن. نه موردی هست نه موقعیتی. پس آرامش رو عشقه.
ظاهرا در ارتفاعات اوضاع بد پیش نرفته. خدایا شکرت! آخه من یهخورده که پیشت خاطر دارم ندارم؟ بیا به خاطر من یهخورده اوضاع رو روی خط مستقیم واسه بقیه پیش ببر. باور کن حسابی سرگیجه گرفتم یه دستی برسون یه کمکی کنی ممنونت میشم. قربون دستت.
فیلترینگ هنوز به شدت آزار میده. کاریش نمیشه کرد. امروز دوباره بهش تقه میزنم. کاش این وضعیت مسخره تموم بشه! تموم که میشه فقط کاش زودتر میشد که من و همنسلهای داغونم هم یه حالی میبردیم! بیخیال درست میشه این دست من نیست پس ولش کن.
اگر خدا یاری کنه و خودم یهخورده بجنبم تابستون امسال باید اتفاقهای خوبی واسم بی افته. کاش بشه! خیلی دلم میخوادشون خیلی. خدایا کمکم کن! دردسر هم داره اما اگر پایانش مثبت باشه… هست حتما هست. بعدش راه واسه خیلی چیزها بازتره. وای خداجونم کاش بشه!
اون تابش تیز مزاحم فعلا به طرز مرموزی دست از چشمک زدن برداشته. هنوز میتابه اما تابشش مات و ملایمه. شبیه ویروسی که در دوره خواب موقت شاید هم دائم باشه. خدایا بذار بخوابه. لطفا! چه کیفی داره بکشی عقب و همه چیز رو بسپاری به دستی که مال خودت نیست. کاش بتونم ادامه بدم! واقعا این مدلی راحتتر میشه نفس کشید. خدایا تمامش با خودت ایول!
واسه متنهایی که هنوز ننوشتم دلواپسم. باید امروز حلشون کنم. وووییی خدا! بیخیال درستش میکنم. ساعت8و20دقیقه صبح جمعه. باقیش باشه واسه بعد. صبح به خیر.
5شنبه شب.
تمام روز دور از سیستم با گوشی کتاب میخوندم. صبح به تشویق عادل و مرضیه رفتم کتابخونه. بعدش هم کافه. یه کافه دنج که3تاییمون دوستش داریم. خبری از آلاچیق و قلیون نیست اما فضاش آرومه و غذاش رو3تاییمون تأیید میکنیم. البته یواش یواش باید عادت کنم که در این مدل مواقع بگم4تایی. باران کوچولو حالا دیگه در توافقی ناگفته بین ما3تا در زمانهایی که با هم حرف میزنیم یا مواقع کمیابی شبیه امروز که3تایی1جا هستیم یک نفر کامل به حساب میاد. اوه خدا لطفا هوای این بچه رو زیاد داشته باش خیلی عزیزه خیلی!
دیروز… چی اسمش رو بذارم! روز بسیار سختی داشتم. چنان سخت بود که حس میکردم هرگز تموم نمیشه. عصر هم تحملم ته کشید و یکی از هزارانی که نباید میگفتم رو گفتم. دیگه نتونستم تحمل کنم. دیروز2دفعه حس کردم تا لبه جنون کامل پیش رفتم و نمیدونم چه قدرتی از اون لبه کشیدم کنار و مانع شد که با دستهای باز به داخل آشفتگی رهاییبخش بپرم. آخر شب نه غمگین بودم نه تاریک فقط به طرز وحشتناکی خسته بودم و احساس باطل بودن داشتم. گریه ای در کار نبود. فقط حس بود. حسی از جنس خالص خستگی و بطلان. تعریف از خودم نمیکنم ولی واقعیت اینه که من به گفته خیلیها واسه خیلیها در خیلی موارد وزنه مثبت هستم، اما قادر نیستم واسه تخفیف فشارهای عزیزترینهام کاری کنم. اونها داخل تار عنکبوتهای پست قبلیم گرفتارن و من هرچی سعی میکنم انگار تمام تیرهام میخورن به تخته سنگهای ناگذر و باطل می افتن زمین. خسته شدم. اوه خدایا باید یه پست به روز کنم! برمیگردم.
خب ماجرای پست امشب حل شد. و خدایا2تا متن باید واسه شنبه1شنبه بنویسم هنوز اصلا دفترش رو باز نکردم. وای خداجون!
چی میگفتم؟ تار عنکبوت! و بطلان. داشتم میگفتم من واقعا سعی میکنم ولی واقعا جواب نمیده. عزیزهای من دنیاشون… خدایا چقدر دلم میخواست میشد عوضش کنم! من نمیتونم. غم انگیزش اینجاست که خودم هم بهشون بسته شدم. یک عمره که بسته شدم. خدایا اونها واقعا عزیزهای من هستن ولی من واقعا نمیخوام در این مسیر تار عنکبوتی هممسیر باشیم. دیگه نمیخوام. من44سال از دست دادم دیگه واقعا نمیخوام و میدونم که این… من نمیتونم کمک کنم. اونها همراهی نمیکنن. نمیخوان یا نمیتونن. زندگی از نگاه من میتونه کلی مثبت واسه لذت بردن و شاد بودن داشته باشه. مثبتهایی که هرچند کوچیکن ولی وجود دارن. دلم میخواد ازشون لذت ببرم. دلم میخواد اونها هم لذت ببرن اما… واسم خیلی دردناکه من نمیتونم کمک کنم. باید تمرکزم رو فقط بذارم روی خودم و خودم رو از این تار عنکبوت بکشم بیرون. اونها کمک نمیکنن. من زورم نمیرسه. در مورد خودم هم وحشتناک سخته. خدایا کاش اینهمه باطل نبودم! کاش میتونستم. سالها سعی کردم. دسته کم از زمانی که خودم به خودم اومدم. از96سعی کردم واقعا کردم. نشد. نمیشه. بدون همراهی خودشون من موفق نمیشم. و دیروز عمیقا حس کردم از این تلاش به شدت نا امید شدم. تماشا کردم و دیدم خودم هم حسابی به تار عنکبوتها باختم. 44سال باختم و مخصوصا این آخریش… مهاجرت و این… خدایا آخه چی شد که من تسلیم این توهم شدم و اجازه دادم همچین ضربه وحشتناکی درست روی فرق سرم فرود بیاد! هی! بسه! این بحث ممنوعه! اون مالیخولیای مضحک اصلا نباید وارد بینشها و دنیای شخصی من… بسه. بسه! تموم شده! فقط دردش جا مونده. درد میکنه. خدایا! هنوز درد میکنه! خیلی زیاد!
هی! بیخیال! من الان اینجا نشستم. امشب تنهام. پنجره بازه و هرچند کلی خاک اومده و گند زده به اتاقم اما صداهای شبانه و باد بهاری داره روی مژه هام دست میکشه. اون مثبت ها که گفتم واسه من هم هنوز وجود دارن. من امروز رفتم گردش. همه چی آرومه. کلی چیزهای کوچولوی قشنگ هستن که منتظرشون باشم. مواردی که شاید واسه بقیه مضحک باشن ولی خب بذار باشن! این زندگی منه و من این کوچولوهای درخشان رو دوست دارم چون واسه خودم حسابی میدرخشن. مالیخولیا شناسایی شده. اون هیچ زمانی مال من نبود و حالا دیگه اصلا توی سر من نیست. الان دیگه من بیدارم. این درد هم یادگاری شبیه تمام یادگاریهای دیگه. بیخیال. همه چی درسته.
پریسای داخل آینه آهسته تأییدم میکنه. به خاطر خاک روی آینه یهخورده اخم کرده. فردا باید تمیزش کنم. پریسای داخل آینه هم شبیه خودم از آرامش شب خوشش میاد. دستش رو آهسته بالا میبره و آهسته روی پلکهاش میکشه. سعی میکنیم بخندیم. من و پریسای داخل آینه. هرچند هنوز چهره هامون از درد میره توی هم ولی حالا موفقتریم. لبخند میزنیم. واسه هم سر تکون میدیم. دوباره لبخند میزنیم. شب به نشان موافقت با لبخندمون همراه میشه. به نشان همدستی3تایی میخندیم. اینو دوست دارم.
دیشب سعی کردم حس بطلانم رو به یک کسی توضیح بدم. توضیحش هم دادم ولی… دیشب عمیقتر از گذشته حس کردم توضیح دادن خودم واسه هر کسی جز خدا هیچ فایده ای نداره. اونها بد نیستن فقط نمیتونن. نهایتش در جوابم بگن خخخ. خب چه انتظاری دارم؟ چی میتونن بگن؟ هیچ چی. واقعا هیچ چی. اونها نمیتونن احساسش کنن و در عین حال من با این گفتن هام مجبورشون میکنم که حس کنن باید یه جوابی بهم بدن. جوابی در کار نیست و اون بنده های خدا لازم میبینن یه چی بگن. در نهایت میگن خخخخ. از کجا معلوم شاید با این مدل گفتن ها و با اشتراک این مدل حس ها و این مدل موارد اذیتشون میکنم. شاید در معذوریت آزاردهنده ای میذارمشون که یه جوابی بهم بدن و اونها هم زیر سنگینی این معذوریت مجبورن بگن خخخخ تا بلکه یهخورده این سنگینی آزاردهنده دست از سرشون برداره. چطور تا دیشب و تا امروز اینو حس نکرده بودم؟ جدی من واسه چی اینهمه نفهمم؟ واقعا باید این واقعیت در خاطرم بمونه و دیگه کمتر از این اشتراکگذاری های عذابآور رو به اطرافم تحمیل کنم. هر کسی که میخواد باشه. این کار درستی نیست.
بذار ببینم دیگه چی میخواستم اینجا بگم! خاطرم نیست. پست امشب هم به سلامت اومد بالا و به خیر گذشت. باید اون2تا متن رو بنویسم. امشب نه. فردا. فردا انجامش میدم. الان هم دیگه چیزی خاطرم نیست که بنویسم. ساعت10و13دقیقه5شنبه شب. تا بعد.
عصر3شنبه.
مدرسه هم باز شد. هوممم. پیش میره. اینجا نشستم. فکر میکنم. تمرکزم بدک نیست. فکر میکنم. به خیلی چیزها.
دیروز مهمون اومد. 2اومد خونم. مادرم اینجا بود. با2دست ندادم. یه شال بلند سرم بود با روپوشی که روی پیراهن بلندم پوشیده بودم تا آستینهای کوتاهم رو بپوشونه. 2خندید. مادرم هم همینطور. خودم هم همینطور. گفت تو پیشترها اینجوری نبودی. بیشتر خندیدم. حرف میزدیم. از بچه ها. از خیلی چیزها. 2میگفت پریدنم با نامجازها درست نیست. تأییدش کردم. 2رفت. و من همچنان با نامجازم میپرم.
داخل تیمتاکم اما فرود نیومدم. امروز از سر کار که برگشتم سیستمم رو روشن نکردم. یه کتاب داخل گوشیم تبدیل کردم و زدم خوند. با صداش خواب رفتم. سیستمم رو تازه روشن کردم. حدود10دقیقه پیش. بالای تیمتاکم و اومدم اینجا. فکر میکنم. به خیلی چیزها.
مادرم آماده شد که بره. برنامه عوض شد و نرفت. الان رفته خرید. طفلک مادرم! طفلک همه!
زمانهایی که شبیه الان یه گوشه آروم میشینم و آروم و بی طرف و بدون حس های مدل به مدل به زندگی نگاه میکنم، فقط نگاه میکنم، خیلی چیزها میبینم. خیلی چیزها.
توی سرم داره چرخ میزنه که اگر نصف موارد حالا رو در20سالگی میدونستم الان کجا بودم! قطعا جلوتر بودم و احتمالا بالاتر. کاریش نمیشه کرد. من دیگه20ساله نمیشم. باختها و بردهای تا الانم رو چندان نمیشه عوض کنم. شاید بشه زهر باختهام رو کمی تخفیف بدم و بردهایی هم داشته باشم ولی گذشته گذشته و نمیشه خیلی دستکاریش کرد.
2تا گربه اون پایین جنگشون شده. جیغ میکشن. کاش شلوغ کنن با مزه هست.
اینجا نشستم و تماشا میکنم. آدمها رو و زندگی رو. با نگاهی که حرص و درد و حسابگری و هیچ چیزی داخلش نیست. هیچ چیزی جز تماشا.
در نگاهم آدمهایی که حرکت میکنن، ساکن یه گوشه وا میدن، خشم دارن، تلاش میکنن، و خسته میشن هر کدوم یک مدل متفاوتی هستن. از دریچه نگاهشون زندگی رو تماشا میکنم.
زمانی اگر کسی میگفت زندگی رو ما میسازیم بهش فحش میدادم که لعنتی واسه چی شعار میدی یه چیزهایی دست ما نیست ما نمیتونیم کاریش کنیم زندگی با بعضی از ما راه نمیاد هیچ کاریش هم نمیشه کرد. الان فحش نمیدم. الان میفهمم اون زمان منظور از این گفته چیزی نبوده که من تصور میکردم. درسته زندگی گاهی واسه بعضی از ما بدجوری تاریکه. اینو همه میدونن. و منظور از این جمله این نبود که ما بتونیم معجزه کنیم. مقصود ما هستیم. ما و زندگی. حالا میفهمم.
حالا دارم میبینم که زندگی رو هر کسی یه مدلی میسازه. برای خودش و اطرافیانش. اول و بیشتر از همه برای خودش.
زندگی واسه بعضی ها یه کاخه که داخلش دنبال آرزوهاشون میگردن و اگر هم پیدا نکنن با کشف زیبایی های جدید این قصر پیچ در پیچ ناشناخته لذت های جدید رو تجربه میکنن.
زندگی واسه یه دسته یه زندانه که از پشت نرده هاش افراد آزاد و خوشبخت رو تماشا میکنن و در حسرت خودشون محو میشن. زجر میکشن و زجر میکشن و تموم میشن.
زندگی واسه خیلیها یه تار عنکبوته که داخلش دیوانه وار میچرخن و به جای باز کردنش و پیدا کردن راه رسیدن به آرامش تارهای بیشتر و بیشتر و پریشونتری دور خودشون میتابن و برای خلاصی بیشتر تلاش میکنن و گرفتارتر میشن.
زندگی واسه یه عده یه راه تاریک، یه مسیر پر دستانداز، یه جاده خطرناک، یه سفر هزار منظره، یه میدون جنگ، یه کتاب، یه دنیا معما در انتظار کشف شدن، یه آزمایش، یه شانس، یه تایم گذرا، یه عذاب تلخ، یه مهلت برای لذت بردن، و بسیاری چیزهای متفاوت دیگه هست.
گذشتگان درست میگفتن. زندگی رو ما میسازیم. این خود ما هستیم که تعیین میکنیم زندگی برامون کدوم یکی از اینها باشه. و اونهایی که من دارم تماشاشون میکنم مثبت هاش رو واسه خودشون تعیین نکردن. خود من هم همینطور. گاهی موانع رو بهانه کردم. گاهی توجیهم اطرافیانی بودن که به دلایل مختلف به فرعیهایی که نمیخوامشون منحرفم کردن و اجازه ندادن مسیری رو پیش ببرم که دلم میخواست. گاهی به بی تجربگی خودم و تیرگی موقعیت چسبیدم. گاهی به محدودیت جسمم. گاهی به نامناسب بودن مکانم…
و باختم! تمام اون گاهیها رو باختم!
من تمام اون گاهیهای تاریک رو باختم و بهای تاریکش عمری بود که ازم رفت و دیگه با هیچ قیمتی نمیشه پس بگیرمش. حتی یک لحظه از زمان از دست رفته رو نمیتونم دوباره پس بگیرم. بعدش هم ادامه زمان رو با عزاداری روی مزار لحظه های از دست رفته و آرزوهای برآورده نشده و خطاهای بی جبران بیشتر باختم. همیشه هم گفتم از بازنده بودن متنفرم. کاش بازنده نبودم! و هرگز نفهمیدم که میشه بازنده تر نباشم.
زندگی رو ما میسازیم. تصویری در قاب نگاه و تلاشهای خودمون. من یه تصویر قشنگ دلم میخواد. درسته به اون قشنگی که آرزو داشتم نمیشه. خیلی چیزها از دست رفتن. واسه خیلی چیزها خیلی دیره. ولی همیشه جا واسه بهتر بودن هست. میشه سعی کرد که این تصویر هرچی قشنگتر باشه. ای کاش میشد این نگاه رو به باقی ذهنها و نگاه ها منتقل کنم! نگاه های خسته ای که در اطرافم موج میزنن و صاحبهاشون بی توقف و بی هدف میچرخن و میچرخن و مدام گیجتر و خسته تر میشن.
مطمئنم که باز هم از درد زخمهام میبارم. باز هم خسته خواهم بود. باز هم درد خواهم کشید از اثرات تلخ زمین خوردنهایی که خیلیهاش تقصیر خودم بود و در خیلیهاش واقعا بی تقصیر بودم. اما حالا میدونم که درد هم در زندگی باید جایگاه خودش رو داشته باشه. زمانی برای گریه کردن. زمانی برای خسته بودن. زمانی برای تاریکی. اما نه همیشه. نه در همه جای زندگی. نه در تمام لحظه ها.
شاید خیلی دیر و خیلی کند و نامحسوس اما حرکتها رو شروع کردم. زنگ ها رو زدم. پیام ها رو فرستادم. و در انتظار تایم مربوط به شروع پیشبرد چندتا هدف کوچولو هستم که واسه خودم خیلی بزرگن و میخوام اگر خدا بخواد حتما بهشون بپردازم و اگر خدا یاری کنه و مصلحت ببینه انجامشون بدم. کاش موفق بشم! اگر هم نشدم دسته کم من سعیم رو کردم. خدایا کمکم کن! هرچی تو بخوایی!
داخل تیتی2فرود اومدم. موزیک خودم رو زدم بخونه. موزیک بی کلام و آشنا و عزیز خودم! با تمام خاطرات تلخ و شیرینش. این موزیک رو که جوونترهای تیمتاک میگن خیلی خز شده خیلی دوستش دارم خیلی.
دیروز به ملل زنگ زدم. بعدش پشت پلک هام خیس شدن. دلم تنگ شده بود. بهشون گفتم. واسه تلاشها. امیدها. حتی استرسها. واسه پویایی بی توقفی که امید و استرس همراهش بود اما در تصور من پایانش میشد که مثبت باشه. پایانش اون چیزی که من بهش مطمئن بودم نشد. خب، کاریش نمیشه کرد. نشد. اما من هنوز زنده ام. ازشون در مورد کلاس های جدید که من نگذرونده باشم پرسیدم. گفتن فعلا هیچ کلاسی نیست. ازشون خواستم اسمم رو داخل لیست وارد کنن تا هر زمان کلاس Speaking ملل راه افتاد بهم اطلاع بدن.
دیروز یه کارهای دیگه هم کردم و نمیدونم کی و چقدر جواب میده. حرکتها رو دوست داشتم. کاش جوابهای خوب و سریعی بده!
از تیتی2منتقل شدم به یه کانال باز شلوغ. تمرکزم واسه نوشتن اینجا زیر نصفه. شاید برگردم تیتی2شاید هم یهخورده اینجا بمونم. به هر حال فعلا دیگه نمیخوام متمرکز بمونم واسه ادامه این نوشتن. باقیش باشه بعد. ساعت6و11دقیقه عصر3شنبه. تا بعد.
شب آخر تعطیل.
1شنبه شب.
پیامهای واتساپیم رو فرستادم و عجیب بود چون متصل شدم و پیامها همه رفتن جوابها هم بهم رسیدن. جوابهای خوبی بودن و حسم ازشون بد نبود. یک کسی یه سری اطلاعاتی که از پیش داشتم رو کمی بیشتر تأیید کرد و تأییدها همه مثبت بودن و یکی دیگه هم در یه موضوع دیگه کلی نکته مثبت واسم گفت و درضمن بهم اصرار کرد که بذار اول ببینیم اصلا ویرانی در کار هست یا تو شلوغش کردی. گفتم من شلوغش نکردم فقط شلوغی ها توی سرم چرخ زدن و طرف کلی واسم توضیح داد که شاید واقعا موردی برای اینهمه دلگیری به اون شدتی که شنیدم وجود نداشته باشه و در هر حال چندتا جفت چشم از چندتا داور بی طرف برای براورد میزان دردسر میشناسه که کمک میکنن. این خاطر جمعی رو هم بهم داد که اگر هم گیری باشه فقط با پرداخت هزینه مادی حل میشه و کلی چیز مثبت دیگه که یهخورده فرمون حسم رو به طرف راست چرخوند. کاش درست باشه! آخ جون خداجونم کاش درست باشه! یعنی میشه؟ وای خدا خیلی خدایی یعنی میشه؟
باقی موارد رو امشب نمیشه حلش کنم باید فردا و فرداها زنگها رو بزنم و گره ها رو تک تک باز کنم. خدایا یعنی جدی داری کمک میکنی؟ خیلی خدایی خیلی!
دلم میخواست میشد بدون توقف همه چیز رو انجام بدم. بدون توقف حتی برای یک شب. اما این شدنی نیست و باید صبورتر باشم. من هیچ زمانی صبوری لازم رو نداشتم. این هم یکی از مواردیه که باید بلدش بشم. سخته.
نمیخوام به صبح فردا فکر کنم. سر کار. وووییی. هی! بیخیالش. واردش که بشم میبینم اونقدرها هم ناجور نیست. زود هم تموم میشه. شاید اصلا بد هم نباشه داخل4دیواری امن زیادی امنه و یهخورده هوای تازه و یهخورده خسته شدن و فراموشی یه سری چیزهای نه چندان درست درمون واسم بد هم نیست.
امروز13به در رو داخل خونه سپری کردم. مادرم خوشش نیومد ولی من دوست داشتم. هیچ زمانی رفتن به دل طبیعت و نشستن روی زیلو در همچین مناسبتهایی واسم جالب نبود. تعبیر من از گردش و لذت بردن با اطرافیانم حسابی متفاوته. من یه فضای امن میخوام که سقف داشته باشه و طبیعت در اطرافم باشه یا نباشه اما افرادی از جنس خودم باشن و مدل عشق و حالمون شبیه همدیگه باشه و… امروز نرفتم بیرون. ایول!
امسال عید روابطم با نامجازها جز در چند مورد کنترل شده بود اما امروز کولاک کردم و این کارم هیچ درست نبود. هی! من فردا صبح نیستم. بذار یه امشب رو حال کنم بعدش واسه وجداندرد زمان هست. از این گذشته اگر اوضاع همین مدلی که امروز شروع شد بخواد پیش بره خود به خود کمتر نامجاز لازم خواهم بود. خدایا میبینی؟ من واقعا متوقع نیستم. به همین سادگی میشه درستتر سعی کنم تا درستتر پیش ببرم فقط با یه تابش کوچولوی… تابش! وای خدا این نور تیز نفله! این الان رسما فرود اومده و روی مغزم نشسته. میگم که، لحظه رو عشقه. اصلا مشخص نیست که انتهای این… اصلا فرداها رو کی دیده شاید واقعا این یکی اونقدرها هم منفی… بیخیال. فعلا بذار بتابه و پدر مخ منو دربیاره. زمانش که رسید… زمانش… زمانش دور نیست. بسه. خدا رو چه دیدی شاید واقعا این… خدایا نمیدونم. با خودت. تمامش با خودت. این دفعه دیگه واقعا با خودت. من نه نق میزنم نه چیزی از جنس این تابش میخوام. اگر مثبته خودت حلش کن. اگر هم منفیه خودت رفعش کن. فقط اجازه نده دیگه متحمل ضایعات بشم. باور کن دیگه خستم. تحملش… خدایا کمکم کن!
مدتهاست دیگه دعای جدی واسه پول نکردم. الان هم خیالش رو ندارم. اون پول گنده رو دیگه نمیخوام. یعنی اگر باشه بدم نمیاد ولی دیگه واسه به دست آوردنش اصرار ندارم. گیرم حل شده. اون مدلی که دلم میخواست حل بشه نشد ولی در هر حال دیگه واسه باز کردن اون گره تاریک لعنتی پول لازم ندارم. خدایا حکمتت رو شکر! ای کاش این… چی بگم! من که خدا نیستم. حکمت و مصلحت رو تو میدونی. چی میشه بگم! ولی با تمام اینها ای کاش این… خدایا! فقط هیچ زمانی دستت رو از روی شونه هامون بر ندار!
خب همین الان رفتم به خواست مادر یه تلفن به دایی زدم. البته خودم هم بی تمایل نبودم این زنگها و دیدارها به نظرم لازمن. امسال عید بیشتر از سالهای پیش پایه دیدار بودم. اقوام اومدن و من رفتم. بینشون بودم و خلاص از فشار درس و کرونا که عیدهای پیشم رو درو کردن بین زنده ها کمی چرخیدم. فهمیدم که هنوز به شدت از شلوغیهای اطرافم خسته میشم و خواهان سکوت اطرافم هستم ولی این نوروز نشونم داد که امیدی به احیای من هست. من هنوز زنده هستم. باید بین من و یه متوفا تفاوت باشه. از نظر من کسی که با جهان زنده ها مرتبط نیست یعنی زنده نیست. من امسال هرچند گاهی به شدت خسته میشدم، هرچند گاهی اصلا مایل نبودم، هرچند گاهی به شدت دلم پناه بردن به سکوت طولانی سالهای پیشم رو میخواست، اما بیشتر از سالهای اخیر بین زنده ها بودم. هرچند به هیچ کسی تبریک نگفتم جز اینکه در جواب تبریکاتشون تبریک گفتم و دعای مشترک تمام قلبهای شکسته و دلهای گرفته رو همراه خیلیها تکرار کردم، اما در هر حال زنده تر از نوروزهای پیش بودم و این از نظرم مثبته. من هنوز قابلیت زنده بودنم رو کامل از دست ندادم. نمیدونم هیچ زمانی شبیه اولم، شبیه زمان پیش از مهر97میشم یا نه. ولی میتونم سعیم رو کنم و میتونم در این راه پیشتر از جایی که الان هستم برم. این مثبته. مثبتها رو دوست دارم. به خاطرش خوشحالم. خیلی زیاد.
دستم درد میکنه. مچ و مفصل انگشتهام گاهی بدجوری اذیتم میکنن. شبیه همین الان. مادرم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
حقیقت، حرکت، شروع!
بعد از ظهر1شنبه.
آخرین ساعتهای تعطیلات رو سپری میکنم. هی بیخیال زیاد گندهش کردم. فردا این موقع در هر حال دوباره داخل دیوارهای امن هستم.
تعطیلات گذشت و تموم شد. خیلی چیزها توی سرم هست که باید انجام بشن. زیادن و نمیدونم واسه انجام چندتاشون واقعا حرکت میکنم. همیشه گفتم و نکردم. شاید زمانش باشه که دیگه بلند شم و عمل کنم. یا جواب میده یا نمیده. در هر حال بهتر از اینجا نشستن و چرت گفتنه. از تماشای مات این تابلوی تاریک خسته شدم. باید بجنبم.
زندگی عادی از فردا شروع میشه و من باید خدایا از کجا باید شروع کنم! پیداش میکنم. سر این گره های پیوسته رو پیدا میکنم. واسه باز کردنشون باید سر این رشته دستم باشه. تا جستجو نکنم که سر این رشته کوفتی پیدا نمیشه! خدایا کمکم کن!
واسه بیستم یه پست باید بنویسم، واسه بیست و هفتم هم همینطور، یه متن عجیب غریب زیر دستمه که راست و ریست کردنش بدون اینکه اصل ماجرا خیلی طوریش بشه واسه منه مبتدی غیر ممکنه و رسما دارم جون میکنم بلکه بشه و بسیار سخت پیش میره و عاقبت هم چیزی که دلم میخواد نمیشه، خدایی این دیگه تقصیر من نیست، چندتا زنگ در زمانهای مختلف باید بزنم، یک پیام واتساپی اگر نت دست از این کثافتکاری برداره باید بفرستم یه تایم تماس واتساپی از یه کسی بخوام، چندتا چیز باید از چند نفر بپرسم، چندتا نفر آگاه باید پیدا کنم که واسه شروع اصلاح یک ویرانی بسیار آزاردهنده که بعد از گذشت چندین ماه هنوز شبیه کوچولوها چشم هام رو خیس میکنه ازشون کمک بخوام بلکه ببینم کجای داستانم و تا کجا باید برگردم عقب و دوباره درستش کنم، اگر عمری باقی باشه مدرسه که به انتها نزدیک بشه واسه خلاصی از شر اون کلید شوک لعنتی اقدام کنم، اه کثافته عوضی من اینو تحمل نمیکنم باید از دستش خلاص بشم، خدایا اذیتم میکنه این کثافت این کلیده کثافت اذیتم میکنه بذار از دستش خلاص بشم، اه لعنتی! حتی تصورش هم به مغزم شوک الکتریکی میده انگار. ولی جدی واسه چی؟ این لعنتی فقط… نمیتونم. نمیتونم تحملش کنم. خدایاااااااااااا نمیتونم باید پاکش کنم این این اینو اینو باید پاکش کنم اجازه نمیدم روی جنازهم فرود بیاد و تا ابد روی استخون هام باقی بمونه. باورم نمیشه همچین چیزی بتونه با همچین قدرتی آزار بده ولی منو آزار میده و… هی! من باید از دستش خلاص بشم. سال 1402 من باید از دست این کلیده کثافت خلاص بشم. حتی اگر نشه، که میشه، دسته کم من باید تلاش کنم. اگر بسته به تلاش خودم باشه پس این لعنتی همراه من به403 وارد نمیشه. خدایا کمکم کن من باید بتونم!
اینهمه خشم واسه خاطر یه… یه… کلید؟ هی! بیخیال! اینطوری بدجوری ضربه پذیریم بالا میره. من واقعا نباید… بسه. حالم از این مدل توصیه ها به هم میخوره. بله من نباید ولی همینه که هست. من از این کلید بدم میاد هیچ طوری هم نمیخوام سعی کنم نگاهم در این مورد عوض بشه چون سعی کردم و نشد. باشه بچگانه هست مزخرفه ناموجهه اصلا از بیخ غلطه خب که چی! همینه که هست. من ازش بدم میاد و میخوام این حل بشه. تمام!
ساعت از1گذشت. این کتابها رو دوست ندارم. جین اوستن بیخیال املای درست اسمش اعصابم رو خورد میکنه دیگه نمیخوام ازش چیزی بخونم و این کتاب نوجوانان و اون یکی که شبیه گزارش می مونه. من ی کتاب درست درمون میخوام. بیخیال. درست میشه. بذار ببینم اینی که تازه تبدیلش کردم در چه حاله. اگر نت اجازه بده بکشمش داخل سیستمم و بدون گوشی بخونمش!
امروز واسه دوش گرفتن نرفتم. دلم نمیخواد حس کنم واسه تموم شدن تعطیلات و رفتن سر کارم خیلی زیادی آماده میشم. بذار این گذران عادی باشه. بلد نیستم توضیحش بدم. به جهنم. اصلا کی گفته من اینجا باید واسه توضیح چیزی خیلی سعی کنم؟
فقط2ماه دیگه مدرسه میرم. آخ جون! امسال رو دوست نداشتم. تا مهر آینده هم که هزاران اتفاق پیش میاد. مادرم درست میگه باید کارهای از فردام رو لیست کنم. اولیش چی باشه؟ هوممم. پیام واتس. بعدش هم زنگ به موسسه ملل. بعدش چی؟ هی! یکی یکی. بذار این2تا رو انجامش بدم. احتمالا لازم میشه یه چیزی هم پست کنم ولی زمانش الان نیست. یه چیز خیلی خیلی عزیز رو با بی تجربگیم زدم ناقص کردم. به جای اینکه واسش گریه کنم باید ببینم راه اصلاحش چیه. کاش پیدا کنم! خدایا کلی هزینه میخواد ولی کاش با هزینه کردن حل بشه حاضرم بپردازم. مهشید میگه شدنیه و من فقط یواشکی اشک پاک میکنم. این خیلی مسخره هست ولی کاریش نمیشه کنم. جز اینکه سعی کنم از هر جا ویرانی شروع شده دوباره پیش ببرم و خدایا بدجوری اصلاحش رو میخوام تو که میدونی چقدر پس لطفا کمکم کن!
ساعت داره2میشه. ببینم با این کتابه چیکار میکنم میشه بخونمش یا نه. آرامش لازم دارم. و تفکر. نتیجه گیری های مثبتی نیستن ولی پذیرش اولین گام به سوی رسیدنه و من باید بپذیرم. واقعیتهایی که چندان مثبت نیستن رو باید بپذیرم. یکیش اینکه به توضیح مادرم و طبق شواهد موجود من تنها هستم. برای پیدا کردن راه های درست و برای اصلاح خیلی موارد خودم هستم و خودم. کسی نمیتونه کمک کنه. من همیشه خودم بودم. الان هم نمیشه منتظر دست نجاتدهنده باشم. باید بلند شم. خدایا کمکم کن!
6دقیقه به2و دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.