دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه نفس کوچولو.

2شنبه شب. آخجون تا شنبه مدرسه و کلاس تعطیل! البته آخجونم یهخورده ترک داره آخه استاد زبانمون رسما… چیه خب! راست میگم دیگه! آقا این بنده خدا از هفته پیش بهمون آماده باش داد و الان واسه شنبه چنان تکلیف داد چنان تکلیف داااااااد که حس میکنم تا2سال دیگه باید موقع نشستن… شرمنده گاهی بیتربیت بودنم رو نمیتونم مخفی کنم. خب آقا یعنی چی اسمش تعطیلاته خیر سرمون الان واسه چی اینهمه تکلیف دارم من آخه؟ نوشتنیها رو یه جوری جمعشون کردم ولی آخه آدم واسه یه جلسه24تا متن متفاوت انگلیسی لازم باشه حفظ کنه تازه باید تمرین کنه شبیه نوار هم نگه انصافه؟ وای نوار! خدایا نوار! من تا آخر این ترم یک کسی رو باید بکشم! این بنده خدا به من میگه شبیه رادیو می مونی! خدایی من باید چه مدلی حرف بزنم که از نظرش شبیه رادیو نباشم؟ به خدا تمرین میکنم هرچند وسطش پقی میزنم زیر خنده. آقا تمام اون مدتی که زبان میخوندم تأکید بر سرعت بود الان هی میخوام تمرین کنم انگار هی زور میزنم برم توی نقش بعدش بلدش نیستم شبیه دلقک آماتوری میشم که تازه وارد عرصه هنر شده هیچ چی هم بلد نیست هی میخواد با تمام احساس و مهارت نداشته خودش حس بگیره و نمیتونه! نخندها! اعصاب ندارم میزنم نصفت میکنم واسه چی میخندی نباید الان بخندی وای خداجون عصبانی ام نخند میترکونمت نباید بخندی اصلا خودت خنده داری فحشت میدم فححححححشت میدم نخند فحش میدم خدایا وای عصبانی ام عصبانی ام وووووییییی عصبانی ام خداجونم فحش میدم فحش میدم فحش میدم فحشهای زشته زشته زشت میدم خداجون وای خداجون وای خداجون!
هرچی فشار ناگفتنیهای اطرافم یواشکی بیشتر میشن من بیشتر و عمیقتر توی درس و کلاسم فرو میرم. یعنی این واقعا جواب میده؟ جواب نمیدونم میده یا نه ولی مادرم از این مدل فرارم بدش نمیاد. خوشش میاد توی زبان فرو میرم. کیف میکنه خخخ. ولی جدی این بدجوری سنگینه و گذشته از تمام فشار و استرسی که بهم میده خدایا بلد نیستم توضیحش بدم این… چه مدلی توضیحش بدم؟ شبیه کسی که مازوخیسمه و از اذیت شدن خودش خوشش میاد. نمیدونم دوست داره اذیتش کنن یا خودش رو اذیت کنه. درد میکشه اذیت هم میشه ولی حس میکنه این مدل درستیه که باید باشه. انگار با اون اذیت شدنش آرامش میگیره. تا اینجای عمرم هیچ مدلی نمیتونستم درک کنم چه جوری این دسته از افراد با زجر کشیدن به آرامش میرسن. الان به نظرم یهخورده میفهممشون. شاید هم اشتباه میکنم ولی حس میکنم الان به درکشون نزدیکترم. این مرور از هر جهت آزاردهنده هست. اولا من این راه رو طی کردم. اون زمان پر بودم از اطمینان و امید و انتظار رسیدن به خط پایان و موفقیت. اون زمان دفعه اولم بود. اون زمان انتهای این جاده رو اون مدلی که دلم میخواست تصور میکردم. اون زمان به آخر قصه مطمئن بودم. الان دارم دوباره کاری میکنم. راهی رو میرم که پیش از این رفتم و این خودش حسابی تلخه واسم. جای امید و انتظار دفعه پیش هم حسابی توی این جاده خالیه. تصور هدفی که دفعه پیش با اونهمه عشق و تلاش و اعتماد خواهانش بودم و الان دیگه نیست… الان فشاری رو تحمل میکنم که هیچ پایانی و هیچ هدفی درش نیست. تمام اون خاطرات در هر جلسه همراهم هستن و مغزم رو سوراخ میکنن. من خسته تر شدم. زخمیتر شدم. تحلیل رفتم. تحلیلی که در تمام وجودم احساسش میکنم. و خیلی چیزهای دیگه که بلد نیستم توضیحشون بدم و خیلی دردسرهای دیگه که حس توضیحشون نیست. مثل بردن لپتاپم به کلاس و چپیدنم توی یه گوشه تنگ به مدت2ساعتی که هر دقیقهش پدرم درمیاد. اما با اینهمه حس میکنم اینجا جاییه که باید باشم. این فشاریه که تحملش انگار یه جورهایی از تحمل باقی موارد یهخورده خلاصم میکنه. این دردسر انگار حریف باقی فشارهاست. تمامشون رو میزنه عقب شبیه قلدرهای لاتی که میان به میدون و باقی جوجه لاتها رو مثل پر کاه میزنن عقب که میدون رو خالی کنید سرورتون اومد! بدجوری گاهی اذیت میشم ولی… این باید باشه. من باید تحملش کنم. شاید این تنها راه نجات از جنونه. شاید راههای بهتری هم باشه ولی این تنها راهیه که من الان بلدم. خدا آخرش رو به خیر کنه!
اینها رو ول کن. نیمه اسفند امتحان داریم. یا خدا امتحان نه امتحان نهههههههههههههههههههههههه امتحان نه خدایا! امتحان! درس! اوخ شنبه یه نیمچه امتحان داریم از بس درسمون زیاده! پس من اینجا چیکار میکنم؟ وای خدا دیرم شد قرار بود2دقیقه بیام نفس تازه کنم برم الان کلی زمانه اینجام وای خداجونم دیرم شد واااااااااایییی دیرم شد ساعت9و11دقیقه من رفتم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام بی نشون.

سلام بی نشون.
حس و حال تاریخ و ساعت نیست. بی مقدمه، دلم میخوادت بی نشون. دلم حرف زدن میخواد. دلم شکستن این حصار سکوت رو میخواد که هیچ کسی جز خودت نمیفهمدش. کجایی بی نشونم؟ توی کدوم ستاره نشستی؟ اون بالا هوا چه جوریاست؟ خوش میگذره؟ اونجا شب هم دارید؟ شب هات اگر هستن ستاره بارونن؟ میتونی بشماریشون؟ ستاره ها رو میگم. دستت بهشون میرسه؟ میتونی نازشون کنی؟ اوه خاطرم نبود تو اهل نوازش نیستی احتمالا اگر پسندت نباشن فحششون میدی خخخ. راستی
هنوز همونطوری؟ هنوز تلخی؟ هنوز از جا که در میری آتشفشان و انفجار در کاره؟ اونجا هم حرصی که بشی پرستوهای آسمونی در میرن؟ اصلا اون بالا حرصی هم میشی؟ به نظرم نه. آخه اونجا یه دیرفهم احمقی شبیه من نیست اذیتت کنه. کسی نیست خریتهاش حرصت بده. چیزی نیست یواشکی دلواپسش باشی. کسی نیست لازم باشه همیشه بدون اینکه بروز بدی پشت سرش باشی تا چیزیش نشه. اونجا من نیستم خستت کنم.
از حال من اگر بخوایی، که قطعا نمیخوایی، بزرگ شدم. خیلی بزرگتر از زمانی که از حرص روانت رو خراش میدادم. راستی تو چند سالت بود بزرگ شدی بی نشون؟ 10سال؟ 12سال؟ 14سال؟ من46سالم بود که بزرگ شدم. یهخورده زیادی دیره میدونم. ولی منو که بلدی. من همیشه دیر میکنم. آخ خدا من همیشه دیر میکنم. دیر میرسم. دیر بزرگ میشم. دیر میفهمم. دیر میفهمم! دیر فهمیدمت بی نشون! دیر کردم! خیلی دیر!
چقدر دلم تنگ شده واست بی نشون! چقدر لازمت دارم که باشی. فقط باشی. فقط حس کنمت که اینجایی. کاش پیشم بودی!
شبهایی شبیه امشب حس میکنم روی این خاک از فشار این انجماد دارم تموم میشم. کاش اینجا بودی! کاش اینجا بودی بی نشون! کاش بودی!
تکراریه ولی… باور کن حالا قشنگ میفهمم چی میکشیدی از دست من و از دست ما و از دست خامدستیهای اطرافت، که هیچ مدلی با صبوریهای به ظاهر تلخت جور نمیشدن. و ما چه دور بودیم از دلواپسیهای یواشکیِ تو! چه میکردی با اینهمه غربت بین ما خامهای کندفهمی که عاقبت هم نمیفهمیدیم! چه دردی کشیدی از سرمای این خاک، که ما هیچ زمانی هیچ کمکی واسه تحملش بهت نمیکردیم! چه جوری تحمل کردی بی نشون! چه تحملی داشتی بی نشون! از کجا می آوردی اینهمه توان برای اونهمه تونستن رو!
این شبها گاهی تصور میکنم تاوانِ ندونستن های اون زمانم رو پس میدم. ولی این درست نیست. تو نمیشه نفرینم کرده باشی که تجربه کنم تا بفهممت. دلش رو نداشتی رضایت بدی به گرفتار شدنهام وسط این کلافِ کابوسهای بیداری که زنده زنده دارم زندگی میکنمشون. داشتی؟ دلش رو داشتی؟ میدونم که نه. مطمئنم. مطمئنم! تو میشناختی جنسِ نازک و ضعیفِ حصارهای تحملِ من و ما رو. دلِ دردمون رو نداشتی. هیچ زمانی نداشتی. کسی ندید که پشت اون ماسک تلخت قد یک آسمون مهربونی توی دلت بود. من هم نفهمیدم. کاش میفهمیدم! من خیلی دیر فهمیدم. من خیلی دیر رسیدم. من خیلی دیر کردم بی نشون. خیلی! درست مثل همیشه. من همیشه دیر میکنم! دلم بدجوری تنگته بی نشون. کاش بودی! خاک مهربون نیست. زندگی سبک نیست. قهرمان بودن ساده نیست. کاش زمانی که هنوز دیر نبود میفهمیدم! کاش میفهمیدمت! کاش به یه دردی میخوردم! شاید فایده ای داشت! شاید کمک میکرد که اینهمه زود و اینهمه ناگهانی ازمون خسته نشی و…
تو منو میشناختی بی نشون! میدونستی من تو نیستم. میدیدی فرداهام رو. میفهمیدی ترک خوردنهام رو. آخه چه جوری دلت اومد؟ واسه چی اینجا وسط این جاده جنون جام گذاشتی؟ کاش منو با خودت برده بودی بی نشون! من هنوز آتیشِ سیلِ اشکهای لحظه های آخرم رو یادمه. هنوز درد هقهقهای آخری رو توی قفسه سینم حس میکنم. به خدا حسش میکنم. هنوز بعد از پریدن از کابوسهایی که اندازه واقعیت واضح و کاملن نفسهام از فشار تنگ میشن و حنجرهم و سینم و تمام وجودم از عربده هایی که مجاز به بالا اومدن نیستن تیر میکشه. هنوز حیرت میکنم از زنده گذروندنِ اون تماشای تاریکِ تاریک! چه جوری دلت رضایت داد به ندیدنش؟ به نشنیدن من؟ چه جوری دلت اومد خلاص بشی از اینهمه غربت بدون من؟
خستم بی نشون. از این خاک بی معرفت خستم. از این زمستون سیاه خستم. از این ادامه تاریک خستم. از ادراک دیرهنگام نصیحتهایی که ازت نشنیدم خستم. کاش اینهمه زود و اینهمه غافلگیر دیر نمیشد! دلم اندازه تمام پرهای فرشته های تمام عرش تنگ شده واست! کاش میدونستی!
اینجا شب شده. یه گوی موزیکال با صدای تیز داره شلوغ میکنه. و من اینجا نشستم و دارم فکر میکنم با چی میشه حساب کرد فاصله خودم رو تا مأوای تو که هرچی گشتم نشونی ازش هیچ کجا نبود! بی نشون! با معرفت! آشنا! مهربونِ نامهربون! عزیز! عزیز! عزیزه من! دلم خیلی تنگ شده واست! وسط تاریکی این غربتسرای خاکی خدا، دلم خیلی تنگ شده واست! کاش پیشم بودی! کاش بودی!
زیاد تلخ شد. اینجا هم دست از سرت برنمیدارم. نق زدن هنوز ترکم نشده. میبینی؟ من هنوز خودمم. تو چی؟ هنوز خودتی؟ اگر هستی پس هنوز با معرفتی. من دستم نمیرسه به دستهای تو. تو که قدم هات میرسه به خوابهای من! یه کوچولو رنجهشون کن بیا یه سر به ما بزن. واسه تو دور نیست. نهایتش2تا بال پروازه. یه شبِ خاکی بیا یهخورده سخت بگذرون. چیزی نمیشه به خدا! دلم میخوادت بی نشونم! بدجوری خستم. بدجوری سردمه. بدجوری این غربت تلخه. بدجوری دلم میخواد حست کنم. لمست کنم. حرف بزنم باهات. آخ! حرف بزنم باهات! بدجوری دلم میخواد حرف بزنم باهات! بدجوری لازم دارم حضورت رو. بهت احتیاج دارم بی نشون! خیلی بهت احتیاج دارم! کاش پیشم بودی!
طولش دادم. ببخش. دلم گفتن خواست و اینجا کسی از جنس ناگفتنیهای من نیست. دیدم دارم میترکم قلم برداشتم نوشتم واسه تو. اگر اینو میخونی به فرشته های اطرافت سلام برسون. به آشناهای مشترکمون هم همینطور. راستی اگر اوزیر کوچولوی بزرگ اون اطرافه بهش بگو من هنوز بادکنکهای هلیومی رو دوست دارم و بهش بگو هنوز منتظرم. تو بهش بگو خودش میدونه منتظر چی. بهش بگو من بزرگ شدم ولی نه بزرگتر از اون. بهش بگو بزرگترین و مردترین مردی بود که توی تمام عمرم شناختم. بهش بگو حالا از ته دلم باور دارم که دیگه هیچ مردی توی زندگیم قد اون مرد کوچولوی بزرگ مرد نیست. خیلی چیزها دارم که دلم میخواد بگم بهش بگی ولی بیخیال. شاید یه نامه هم واسه خودش نوشتم. شاید.
دیره. باید برم سراغ تکالیفی که خودم رو توش خفه میکنم بلکه ذهنم اونقدر خسته باشه تا دست از سرم برداره. باز هم واست مینویسم. باز هم نق میزنم. من که آدرس ازت ندارم. تو ولی جای منو بلدی. اگر دلت خواست و تونستی یه سری بزن. آرزوی عجیبیه با پرونده تاریک من و با پرهای بلندِ پریدن های تو، ولی به امید دیدار.
دلتنگِ همیشگیِ تو، پریسا.
آسمان، برسد به دست بی نشان.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و جاده، درست همین روزها.

اطراف ظهر جمعه. وای درس درس درس درس خدا درس.
جلسه پیش4نمرهم رو پس گرفتم. یعنی نمره قبلیم اصلاح نشد ولی ضعف پیشین رو ضربه کردم. تشویق شدم به شدت. نتیجه رو دوست داشتم. عقده تشویق ندارم ولی از دیدن درصد بالای مثبت بودن نتیجه حسابی خوشم اومد. من دلم کف دستمه بلد نیستم ادای بی تفاوتها رو دربیارم که بگم خیلی عاقلم. همون سر کلاس بلند ذوق کردم باز هم میکنم. باید واسه فردا درس بخونم. قطعا دوباره واسم کف نمیزنن انتظارش رو هم ندارم ولی من رضایت استاد این ترمم رو حسابی لازمش دارم. واسه پایان ترم و واسه نکاتی که سبب پیشرفتم در زبان میشن.
تجربه های جدید رو دوست دارم هرچند اگر واسه سن من خیلی کوچولو و خیلی دیر باشن. همیشه شمع بهم حس خوبی میداد ولی هیچ زمانی باهاش خیلی سر و کار نداشتم. جیگیلک من واسم چندتا بسته شکلات و یه شمع لیوانی آورد از اونها که اتاق رو خوشبو میکنن. روشنش کردم و حالا گیر دادم به شمع و ول کن نیستم. همیشه دلم نزدیکی به شمع رو میخواست ولی از زمانی که دیگه آتیش رو ندیدم با رقص شعله ها بیگانه شدم. الان دارم میبینم که هنوز عشقم به این رقص نورانی کم نشده. شمع رو روشنش کردم و هر چند دقیقه یک بار میرفتم دستم رو میگرفتم بالای شعله کوچولوی داخل لیوان و میگفتم تو آتیش کوچولوی منی. شمع سوخت و فتیلهش تموم شد. مونده بودم چه جوری پارافین اطرافش رو احیا کنم. مادرم گفت بذارش روی تاقچه بالایی شومینه تا آب بشه. گذاشتم و آب شد و حالا تمامش از گوشه دیوارهای لیوانش رفت ته لیوانه و حسابی خوب شد. فقط فتیله نداره که دوباره روشنش کنم. باید بزنم بیرون و فتیله شمع و چندتا شمع کوچیک مدادی پیدا کنم که بزنم ته جا فتیله این لیوانه. دیروز توی فروشگاه2تا شمع لیوانی کوچولوی دیگه با بوهای متفاوت خریدم. یکیش رو دیروز روشن کردم و تا امروز صبح تموم شد. مادرم میترسه و میگه پشت سر هم توی این اتاقت شمع روشن نکن پارافین توی فضای بسته سرطانزاست. چشم رو گفتم و فعلا شمع آخری رو گذاشتم بمونه. به نظرم بد نیست من گاهی حرف گوش کنم. این یکی بمونه واسه زمان بهتر و شب دیگه. ولی خدایا! چقدر شمع رو دوست دارم! هی میدونستی با فندک روشنش میکنم چون عاقبت دستم با کبریت رفیق نشد؟ نخند! هرچی میگی خودتی. خب چیکارش کنم رفتم با کبریت روشنش کنم کبریت و اون لرزش ریز دست که عاقبت هم کامل درست نشد و همیشه سر کارهای ظریف حالم رو میگیره دست به یکی کردن و اونقدر بازی درآوردن که نزدیک بود رومیزی ناهارخوری رو آتیش بزنم. انداختمش کنار و فندکم رو برداشتم و ماجرا حل شد. هی! من فیتیله شمع میخوام. من شمع میخوام. خدایا چقدر شمع رو دوست دارم! یادش به خیر تماشای رقص شعله ها! بیخیال. نشد دیگه. ولی چقدر شمع رو دوست دارم! چقدر شمع رو دوست دارم!
هر شب از بیرون حصارهای خودم بیشتر و بیشتر نا امید میشم. به نظرم یهخورده دیگه خود به خود از تمامش جدا میشم. بد هم نیست این دیوانگی از تمام جنونهای عمرم خطرناکتره و مضحکتر و… باید یک جایی تموم بشه. باید. باید!
هرچی از اطرافم بیشتر بریده میشم بیشتر توی درسهام فرو میرم. زمانی از فشار و استرس کلاس و دلواپسی وحشتناک آیلتس در رفتم و پریدم توی بغل جنون. الان از فشار جنونی که قرصش دیگه گیر نمیاد فرار کردم و پناه گرفتم زیر سایه های سنگی درس و کلاس. کسر تسکین جنونم فرارم داد. دوباره فرستادم زیر آوار زبان. به کسی و چیزی معترض نیستم ولی میدونی؟ هیچ زمانی سر هیچ کسی نباید همچین چیزی بیاد. خدایا مواظبم باش تا واسه هیچ وجودی سبب همچین تجربه تلخی نباشم! بیشتر از این دلم نمیخواد گفتنش رو. خدایا فقط تو باید بدونی که میدونی پس توضیح لازم نیست. فقط دستم رو رها نکن. من این شنای بِسمِل رو بلد نیستم. تا همینجا هم فقط ته نفسهام از این مرداب بیرونه. اجازه نده به این تیرگی مسخره ببازم. خدایا! کمکم کن!
این شبها واقعا کم میرم بین بچه های اینترنت. انگار لحظه های گذرنده همراه خودشون تمام بستگی های من به جهان بیرون از خودم رو میبرن. لحظه به لحظه بیشتر از پیش واسه همراهی با آشناهای دور و نزدیک خسته و دلزده ام. آشنای نزدیک خخخ! من که دیگه آشنای نزدیک ندارم. البته جز خونوادم. همه دورن. اونقدر دور که دیگه درست درمون توی خاطرهای هم نیستیم. و من همچنان دارم دورتر میشم. و اگر پیش از این بود حیرت میکردم که چطور این واقعیت اصلا غمگینم نمیکنه. من دارم از همه زنده ها جز خونوادم که در هر حال همراه هم هستیم بیشتر و بیشتر دور میشم و برخلاف گذشته اصلا خیالم نیست. به نظرم رواندرمانی لازم دارم نه؟ خب داشته باشم. کرونا که نیست واگیر داشته باشه ملت در خطر باشن. عشق جنایت هم که نیست آدم بکشم. گیری اگر باشه ضررش واسه خودمه. و من همینطوری که هستم راحتم. دلم درمون نمیخواد. میخوام همینطوری بمونم. بذار این هیاهوی خاکی برای همیشه توی سرم و توی دنیای شخصیم و توی وجودم و توی زندگیم تموم بشه.
دیروز توی فروشگاه یه روبیک ماری پیدا کردم. از ماری که توی اتاق بازی مدرسه دیدم بزرگتره من کوچولوش رو دلم میخواست میگم نمیشه یواشکی مال خودم رو با اون یکی عوض کنم؟ خخخ. ولی این خخخخ این عجب چیزیه دیروز کلی سرگرمم کرد آخرش هم شبیه اولش تا نشد خوشم میاد ازش. یه گوی موزیکال هم پیدا کردم که شبیه اونی که میخواستم از اینترنت بخرم نیست کیفیتش پایینتره صداش هم خیلی تیزه ولی من دوستش دارم. وای شمع و موزیک و آرامش چه ترکیب عزیزی! آرامش! یعنی برمیگرده؟ خدایا! بهش بگو اشتباه کردم با ناشکری هام ندیده گرفتمش. بهش بگو از این قهر سیاهش برگرده. باور کن دیگه قدرش رو میدونم. دلم واسش تنگ شده. دلم واسه آرامشی که مدتهاست دیگه نیست تنگ شده. دلم واسه زمانهایی که تنها دردم کدورت از تعطیل نشدن مدارس و موفق نبودنم در مهاجرت و گاهی هم از دست رفتن بیناییم بود بدجوری تنگ شده. در تمام اون لحظه ها آرامش زندگی من درست همینجا توی گذر زمان عمرم جاری بود و من نمیفهمیدم و از نبودنش نق و نالم به عرش بود. خدایا ببین! من غلط کردم! لطفا آرامش زندگی خاکی کوچیکم رو بهم پس بده. باور کن دیگه ناشکر نمیشم. فقط کاری کن که دوباره برگرده. فقط همین یک دفعه. لطفا! فقط کاری کن که دوباره برگرده!
اه گم شو پریسا اگر این اشکها پول بودن ثروتمندترین خاکیه جهان بودی همیشه چندتا قطره آماده داری این چه وضعشه هر دفعه میری4کلمه دعا کنی کثافتکاری راه میندازی؟ واقعا که!
هی! از دست هفته تاریک در رفتم. نتونست توی روزهای کاری شکارم کنه. البته شکار کرد ولی فقط پرهای دمم رو کشید. خخخ3شنبه دستش بهم رسید و3شنبه شب از کلاس که برگشتم دیگه ضربه شدم و هرچند رسما پدرم در اومد ولی نه مدرسه ای بود و نه کلاسی فردا هم که مدرسه و کلاس جفتشون به راهن زهر این کوفتی دیگه گرفته شده و نمیتونه اذیتم کنه و در نتیجه این دفعه من بردم! آخ جون!
وووییی فردا شنبه هست. صبح مدرسه عصر کلاس. این مدارس واسه چی تموم نمیشن خخخ. جدی این دفعه تعطیلات آخر هفته انگار زیادی زود گذشت. بیخیال2ماه دیگه عید میشه و وای خداجون امتحان آخر ترم رو چه مدلی بگذرونم اگر منشی بهم ندن؟ الان میگن امتحان آنلاینه من با محدودیت زمان مواجه میشم مطرحش که کردم گفتن شاید بشه فایل بدیم با سیستمت بیایی اینجا امتحان بدی و فایلها اگر شبیه این جزوه ها باشن من واقعا… هی! بیخیال. فردا تازه جلسه ششمه. هنوز کلی تا اون امتحان کزایی مونده و دزد رو تا نگرفتن پادشاست. عاقبت یک طوری میشه. فعلا بذار درسهای فردا رو… اوخ! درس! یکی از متنهای اسپیکینگم هنوز مونده! بقیه رو هم باید تمرین کنم! این یکی رو هنوز کامل نخوندم! وووواااایییی خدا من واسه چی اینجااااام! یا خدااااا همین الان صدا ساعتم در اومد گفت1شدههههه وای خدا درسم موند درسم موووووووووووووووووووند درسم موند. ساعت1و1دقیقه. دیرم شد وای خداجون درسم موند من رفتم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده اعلام حضور، یهخورده تخلیه

2شنبه شب.
خدایا از خستگی دارم میپاشم. این بچه ها توی مدرسه واقعا اذیت میکنن و تقصیر خودمه که دلم نمیاد حلش کنم. آخه خدایی چی بهشون بگم؟ که شاد نباشید؟ نخندید؟ دلتون واسه کلاس تنگ نشه؟ نپرید بغلم نکنید؟ واسه این چیزها که نمیشه دعواشون کنم. من چی بهشون بگم؟ اینها چه تقصیری دارن که من دارم از خستگی میپاشم؟ خدایا کمکم کن!
فردا باز کلاس. وای خدا حس میکنم یه سربالایی که به سرعت شیب گرفته و داره بیشتر شیب میگیره رو باید به سرعت برم بالا و قشنگ به نظرم میاد نفسم گاهی یادش میره ادامه بده. ولی میدونی؟ بد نیست. با تمام اینها انگار الان جایی هستم که باید باشم. سخته استرسش بالاست فشار زیاده خیلی زیاد ولی به نظرم مثبتتر از استرس گرفتن به خاطر مواردیه که حلشون دست من نیست. بذار درگیر باشم بلکه یادم بره اون بیرون چیها شده و چیها داره میشه.
بهمنماه رسید. شروع شب طایفه ما توی این ماه بود که از پارسال شروع شد. خدایا لطفا دیگه تموم بشه. به خیر تموم بشه. خدایی تمام فامیل ترکیدن از بس تمام سال چشمشون اشک داشت. خدایا نجاتمون بده! همه رو نجات بده! خسته ایم از تاریکی فقط نجاتمون بده!
هی! وایستا ببینم باز یادم افتاد! این اصلا عادلانه نیست. من شنبه ای که گذشت توی این کلاس نفله4نمره از دست دادم به خاطر اینکه استاد میگفت زیادی سریع حرف میزنی مگه نواری؟ تو که حرف میزنی انگار دارم نوار گوش میدم همینطوری میخونی میری. یهخورده مکث و بالا پایین روی صدات نداری. میگفت هر کسی دیگه بود واسه چندتا اشتباه ریزت یه نمره ازت کسر میکرد ولی من4تا کم میکنم. خدایا از تعجب فکم چسبیده بود به دیوار پشت سرم یعنی چی این انصاف نیست4نمره ازم کسر کرد به خاطر اینکه زیاد سریع حرف میزنم و به قول استاد شبیه نوارم؟ عصبانی ام وووووییییییییی! نه نمیشه حرصم نمیره هنوز مونده عصبانی ام وووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییییی! بازم مونده! ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! یهخورده هنوز تهش مونده! ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
خب یهخورده بهتر شد البته فقط یهخورده.
باید اسپیکینگها رو دوباره بگم ولی وای خدا به جان خودم دیگه نفسم بالا نمیاد بسه باقیش رو فردا میگم میدونم بابا میدونم بعد از مدرسه حس درس نیست حله بابا توی کلاس زنگ تفریح میگم بعد از ظهر هم که سیستم لازم نیست حفظم فقط باید تمرینش کنم که زبونم نگیره. وای خدا میگه زیادی سریع حرف میزنم شبیه نوارم خدایا نوار نوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نوار نوار نوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نواااااااااااااااااااااااااااااااااااار نواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار4نمره ازم کسر کرده چون زیادی سریعم شبیه نوار میگه شبیه نوارم شبیه نواااااااااااااااااااااااااااااااارم شبیه نوار ای خدا عصبانی ام وووییی عصبانی ام عصبانی ام خدا عصبانی ام وووییی خداجونم وووییی خداجونم وووییی خدا وووییی وووییی خداجونم وووییی!
تیمتاک توی رادیو میوت درس میخونم. تازه چند دقیقه میشه اومدم کانال باز. به نظرم زیاد نشینم. یهخورده بمونم صدا آدم زنده بشنوم بعدش میرم توی بغل پتو و گوش به کتاب و خواب و آخ جون!
شبها رو هر بلایی سرش بیاری مدل زهرماره. استرسها و خیالهای عوضی و سوالهای بی جواب و… یه چیزهای مزخرف دیگه که نباید باشن میان توی کله دژوال بازی راه میندازن و هرچی میکنی نمیرن. خدایا یعنی من هیچ زمانی به آرامش میرسم؟ میشه برسم؟ آخه این یه فصقل جمجمه ترکید از فشار سبک بشو هم نیست میشه بسه؟
باز ناپرهیزی کردم. چیکار کنم گشنم بود. فقط یادم رفت ترتیب موارد پختنی رو رعایت کنم و همه رو برعکس ریختم. جدی من واسه چی حواسم این مدلی شده؟ تعمیر هم داره این حواسپرتی آیا؟
آخ خدایا! میگم این تاریک واسه چی اینهمه پشت سر همه؟ بابا پریروز اینجا داشتم نق میزدم واسش. بابا یه تنفسی بده دقیقه به دقیقه که نمیرسن که! یا خدا من وقت بیمار شدن ندارم لطفا خدایا لطفا وووییی لطفا.
الان خدا میگه خب چیکارت کنم؟ دقیقا میخوایی الان کجای دلم بکوبمت؟ چیچی میگی تو؟ هان؟ راست میگه! خب بذار ببینم! کاریش نمیشه کرد آخه! خب مثلا نمیدونم مثلا توی تعطیلات بیفتم. آخه با این وضعیت دیگه تعطیلی هم ندارم که الان استاد از شنبه گفته بود9بهمن تعطیلید آماده باشید درس اضافه بدم بهتون و بیچارمون کرد. خب نمیشه مثلا گاهی مرخصی تأخیری تمدیدی چیزی… الان گریه میکنم.
بسه دیگه حس چرت و پرت گفتنم درد گرفت. خستم برم بخوابم نه اینجا نه اینترنت نه اون بیرون نه این درون جوابهای من هیچ کجا نیست برم بخوابم بلکه توی دنیای کتاب و خواب و ناهشیاری چند ساعتی خلاص بشم از تمام موارد بگو و مگویی که روانم رو پوک کردن.
دیگه حس نوشتنم نمیاد. ساعت9و43دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سال سیاه403

بعد از ظهر5شنبه.
کلاسها. لعنت بهشون! گیرهای برون اینترنتی. اخبار تاریک. بچه های مدرسه. دلواپسیها. ترسها. خستگیها. آخ خدا!
حس ندارم بیشتر از لیست کردنشون واسه توضیح نق بزنم. واقعا حتی حال نق ندارم. واقعا تصور نمیکردم زمانی برسه که دلم حتی نق زدن نخواد. من زمانهای تاریک و کرخت توی عمرم زیاد داشتم ولی هیچ زمانی… یعنی همچنان دارم بزرگ میشم؟ نمیشه یهخورده واسه تنفس دادن متوقف بشه؟ آخ خدا!
از خیلی چیزها بریدم این روزها. همچنان پیش میرم. پیش میبرم. سعی میکنم عاقل باشم. سعی میکنم آرامش بدم. سعی میکنم… سکوت کنم. سعی میکنم. سعی میکنم. این روزها زیاد سعی میکنم. دیوار و پریسای داخل آینه از دستم بیچاره شدن. و همچنان زندگی در جریانه. خاطرم هست زمانی آخر تمام نق هام میگفتم زندگی هنوز قشنگه. از کی دیگه نگفتم؟ واقعیتها قشنگ نیستن. نه تمامشون. واقعا نیستن.
این کلاسه پدرم رو درآورده. خدایا نیفتم؟ فقط دلواپسم که نیفتم. بیخیال حسش نیست بیشتر ازش بگم یعنی بنویسم. اصلا واسه چی اینجا مینویسم؟ هیچ بعید نیست وسطش پاکش کنم و بیخیالش بشم.
چه ساله… چی بگم؟ این سال حتی در تعطیلاتش هم بیبرکته یعنی بود شکر خدا که داره تموم میشه. تعطیلاتش خیلی… چه بد دیگه شنبه3شنبه تعطیل نیست؟ توی روحش خب تعطیل باشه دیگه این2روز من کلاس دارم اگر تعطیل باشه میتونم وسط تکلیفهای نفسگیرش یه نفسی تازه کنم.
403سیاه گذشت. هیچ سالی رو به خاطر ندارم که اینهمه تاریک و اینهمه سنگین گذشته باشه. فقط هم واسه من اینطوری نبود. یعنی نیست. هر طرف چرخیدم همه زیر بار گذر تاریک این سال سیاه له شدن. خدایا دیگه نفس ندارم صدا کنم و نق بزنم حتی به درگاه تو. میشه خودت دیگه سبکترش کنی؟ باور کن دیگه توان واسه هیچ کسی باقی نیست. واقعا دیگه نمیتونیم بسه دیگه!
سالگرد دایی مهدی داره نزدیک میشه. یک سال! و رفتنش شروع خیلی چیزها برای کل اقوام من بود. بچه که بودم دلم میخواست آینده رو بدونم. الان میبینم شکر که ما فرداهامون رو نمیدونیم. اگر میدونستیم بعد از21بهمن402چیها قراره ببینیم بقیه رو نمیدونم ولی من یکی احتمالا دق میکردم. خدایا فقط به خیر تمومش کن. واسه خیلیها دیگه به خیر تموم نمیشه میدونم. واسه پسر عمه من که پسر تازه دامادش رو از دست داد. واسه یک دوست اینترنتیه دور که خبر فوت برادرش چنان حالم رو افتضاح کرد که مادرم نصفه ب بیدار شد و نشست به دلداری دادنم و آخرش هم با قرص سبز رفتم توی رختخواب. واسه آشنای غمگینی که خواهرش ناغافل از دست رفت. واسه… 403 چقدر تاریک گذشت! خدایا! فقط به خیر تمومش کن. لطفا باور کن که من دیگه شونه هام ظرفیت ندارن. نمیخوام ناشکر باشم ولی جز تو به کی میشه بگم؟ باور کن جز خودت دیگه هیچ کسی نیست. هیچ شونه ای نیست هیچ ادراکی نیست. من خودمم. بیشتر از همیشه خودمم. فقط خودم! اگر تو هم بهم بفهمونی حوصله نق زدنهام رو نداری دیگه توی هستیت هیچ کسی نیست باهاش حرف بزنم. لطفا نگو. لطفا بذار باهات حرف بزنم. لطفا بذار بهت نق بزنم. من باید با یک کسی حرف بزنم. هیچ کسی نیست. پس خودت حوصلهم رو داشته باش تا من بتونم حرف بزنم. خدایا! یا تو حوصله داشته باش یا من میترکم. یا تو حوصله داشته باش یا من دق میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من سکته میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من دلم میترکه. یا تو حوصله داشته باش یا من میمیرم!
تیمتاکم. آلاچیق. بقیه مشغولن. صحبت و شیطنت و همه چیز. من مینویسم. فقط مینویسم و گاهی هم جواب میدم و میخندم. خدایا! من باید باهات حرف بزنم وگرنه خاکستر میشم.
این اسپیکینگهای مسخره رو کامل بلدم پس واسه چی تا میام بگمشون زبونم میگیره؟ استاد این ترممون به لکنتها گیر میده. خدایا نیفتم دیگه! زنگ.
مادرم.
هی! یا خدا امروز چندمه؟ یا خدا27دی! مهتاب این ماهم کامل نیست! اوخ خدایا به داد برس من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مهمونی.

بعد از ظهر جمعه.
آخ تاریک تاریکه لعنتی!
عجب سرده! خدایا یه دفعه چه سردی شد! یعنی کلاسها باز آنلاین میشه؟ خدا کنه مثل دفعه پیش یه روز قبلش اعلام کنن! خیالم نیست بشه یا نشه. هیچ چی خیالم نیست این لحظه ها هیچ چی خیالم نیست. یعنی از اثرات تاریکه؟ به خاطر خاصیت عصر جمعه هاست؟ واسه حس شخصی خودمه؟ خدایا!
4شنبه12دیماهه. آخ خدایا توکل به خودت! به کی بگم جز خودت؟ دلم میخواد از همه چیز بگم. از خیلی چیزها که خیالم بهشون… هست. هست! مگه میشه نباشه؟ هست خدایا هست!
تیمتاکم. آدیو. بچه ها مشغولن. هنوز خیلی بد شلوغ نیست فعلا در نرفتم. نمیدونم تا کی اینجام فقط این لحظه هستم.
از تکلیفهای زیر دستم یه بزرگش مونده که بدجوری تمرکز لازمه و من بدجوری بی تمرکزم. خدایا! من کی و از کجا اینهمه… اینهمه… اینهمه… خاک بر سرت پریسا! ای خاک بر سرت!
هفته دیگه فردا کلاسم شروع میشه. کلاس من و لپتاپم. راستی عاقبت خاطرم نموند لپتاپه یا لبتاپه یا لپتابه یا… مسخره! هرچی! مسخره!
از درس دوم این کلاسه هیچ خوشم نیومد. ای خدا باز افعال تک بخشی و دو بخشی! هیچ زمانی نتونستم حفظشون کنم. خدایی هیچ زمانی هم خیلی زور نزدم حفظشون کنم. گندش بزنن خیلی زیادن آخه من چه مدلی یادم بمونه تمامشون رو؟
این لحظه خودم تنهام. همه رفتن. نمیدونم امشب برمیگردن یا نه. شاید نه. شاید آره. این لحظه کسی نیست. همه رفتن. خودم و خودم. من و صداهای اینترنت و سکوت اینجا و کلافهای توی سرم و… اوه چه شلوغ!
خدایا از خودم در حیرتم. باورم نمیشه مگه شدنیه یک کسی روی شماره46مدل…
محتویات آخرین لوله سالتم داره هی کمتر میشه. زمانی که اون صدای فش خیس که اعلام کننده پایان این قطره های کثیف اما گاهی اثربخشه کی میاد؟ و بعدش من چی میشم؟ اصلا واسه چی باید بجنگم؟ من واسه چی باید ترکش کنم؟ من با چی باید بجنگم؟ واسه چی باید ولش کنم؟ که چی بشه؟ فردای بدون تسکینهای این کثافت رو میخوام واسه چی؟ دقیقا واسه چی؟ کدوم آجر از دیوارهای جهان هستی رنگش عوض میشه اگر من… هی! مادرم! من مهلت بیمار شدن ندارم. اطرافم دیگه نمیتونن. اطرافم. پس کی و کجا نوبت خودم میشه؟ تا حالا که نشد. از حالا هم نمیشه. نمیشه! میترسم اون دنیا هم نوبتی واسه من نباشه. خدایا یعنی هست؟ اون طرف نوبتی واسه من هست؟
باز من به سرم زده! خب عجیب نیست من این ماه های آخری خیلی به سرم زده. ولی این… یه جاهاییش خدایی تقصیر خودمه. تقصیر خودی که اجازه داد خوابم بگیره و اینهمه ساده و احمقانه در سراب یک ننوی شفاف خوابم ببره. خدایا چند سالم باید بشه تا گاهی عاقلتر بشم؟ به نظرم نمیشم. شبیه های من هیچ زمان… بیخیال. این یه مدلش رو از خودم ندیده بودم که دیدم. نمیشد که مجموعهم ناقص بمونه. میشد؟ حالا کامله. کامله! آخ لعنت!
یه سریال نکبت رو پیش از این تا نیمه دیده بودم ازش هیچ خوشم نیومد ولش کردم. دیشب و امروز تا انتها دیدمش. یه آدم سفتی توش بود که نقش اول نبود جزو نقشهای حاشیه داستان بود و این سرطان گرفت و میدونست وضعش افتضاحه. ضعیفتره توی بغلش گریه کرد و این دلداریش داد که باور کن دکتر گفت خوب میشم. بعدش سرطانش پیش رفت. توی بیمارستان گفت دکتر گفت پیش رفته ولی بدنم مقاومتش خوبه دارم بهتر میشم. هردو میدونستن دروغ میگه. باز ضعیفتره سرش رو گذاشت روی شونه این و گریه کرد. طرف گفت زندگی خودت چطوره اون گفت عالی و اینم داشت دروغ میگفت. بازم ضعیفتره بود که گریه میکرد. بعدش بارون و چتر و قبرستون و قبر اون آدم سفت که سرطان پیروز شده بود و بردش. توی بیمارستانش رو یواشکی بارونی شدم. صحنه قبرش زیر بارون هم یواشکی بارونی شدم. مادرم اون طرف خواب بود و من یواشکی بارونی شدم. زیاد نبود. باقیش رو نگه داشتم واسه الان که کس اینجا نیست ولی نمیخوام ببارم. امشب اگر ببارم تا صبح میبارم. من نمیخوام شروع بشه. خدایا! واقعا من چه دردمه که توی جلد خودم جا نمیشم و اینهمه نکبت سر روانم میاد؟ آخه واسه چی؟ واسه چی این معامله مسخره رو میکنم با خودم؟ واسه چی شبیه آدم نمیشینم توی مرکب خودم و فقط منظره ها رو منظره های جاده خودم رو تماشا نمیکنم که این وضعیت جفنگ رو نفس نکشم؟ آخه این نکبت چیه من با خودم میکنم؟
فردا کلاس. باز جوجه ها و باز ماجراهاشون. و میدونم فردا تمام زورم رو میزنم که باز همراهشون بخندم. خدایا کمکمون کن! به جوجه ها. به خونوادم. به عزیزهام. به خودم. خدایا! کمکمون کن!
امیرعلی3شنبه رفته بود تهران دکتر. خدا کنه چیزهای خوبی بهش گفته باشن! من دعا میکنم و اون بچه واسم میگه و4شنبه کسی جز تو نیست من خودم واسش بگم. خدایا! منو میبینی؟ قطعا میبینی. ببین منو! کسی نیست. هیچ کسی نیست من3شنبه شب توی بیداریهام ازش انتظار همراهی و4شنبه انتظار شنیدن و همیشه انتظار کمک داشته باشم. هیچ کسی جز خودت نیست. خدایا! بقیه رو نمیدونم. منو اگر ول کنی واقعا هیچ کسی نیست که اون سر پرده های این شبها رو واسم بگیره تا سنگینیشون پایینم نکشه. جز خودت هیچ کسی نیست. هیچ کسی! خدایا! اینجا ماسک لازم نیستم. تو پشت هر حصاری رو میبینی. بدجوری خستم. بدجوری خستم! بدجوری خستم! لطفا مواظبم باش باشه؟
چیزی نیست درست میشم. هفته تاریک و عصر جمعه با هم قاطی شدن سر راهشون دلواپسی12دیماه رو هم برداشتن و همه با هم رفتن به وادی خریتهای من مهمونی و نتیجهش شده مسمومیت روان من. درست میشه. درست میشم. زمان میگذره. این4شنبه هم میاد و میره. شبیه مرداد403میره. شبیه فروردین و خرداد و تیر403میره. شبیه شهریور403میره. دیماه هم میره. 403هم میره. اما من باقی می مونم و هیچ زمانی این سال سیاه و آموزنده رو یادم نمیره. شبهاش. ساعتهاش. لحظه هاش. انتظارش. انجمادش. دردش. دردش! تا عمر دارم فراموش نمیکنم. خدایا تا عمر دارم فراموش نمیکنم!
مستند جمعه شروع شد. همیشه نمیبینمش ولی حالا که اینجام بذار برم سینما تیمتاک تماشا کنم. شاید امشب باز بنویسم. شاید. الان دیگه حسش نیست میخوام ازینا ببینم. ساعت4تمام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

محض گفتار.

2شنبه عصره یا شب؟ 3دقیقه مونده به6عصر الان نمیدونم اون بیرون هنوز روز باقیه یا نه.
فقط اومدم. گاهی به جایی میرسیم که اگر سکوت کنیم انگار نفس قهر میکنه. الان من اونجام. باید حرف میزدم پس اومدم اینجا. چیز درست درمون هم که نمیگم فقط اومدم بنویسم. هرچی به سرم میاد بنویسم. چرت بنویسم فقط حس کنم یه جایی یه چیزی گفتم.
گاهی یه چیزهایی هست که بعضی ها واقعا تحمل نمیکنن. خاک میشن میپاشن زمین. گاهی حس میکنم این دفعه دیگه خاک میشم میپاشم زمین. بیخیال بابا من پیش از این هم از این حسها داشتم. خیلی پیش اومد که به نظرم رسید این دفعه دیگه بلند بشو نیستم. یه شبی… نه! چندتا شب توی عمرم بود که مطمئن بودم صبح رو نمیبینم. بعدش صبح شد. یقین داشتم نهایتش یه هفته دیگه زیر خاکم. فشار سنگین بود. نفس تنگ بود. جهان وایستاده بود انگار.
از اون چندتا شب خیلی گذشته. من صبح رو دیدم. هفته بعد رو هم دیدم. و هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. اون دفعه ها بلند شدم. هرچند زخمی. هرچند داغون. ولی پا شدم و هنوز دارم پیش میرم. خط و خراشهای اون شبها هرگز کامل از بین نرفتن ولی من هنوز هستم. اون آثار سیاه یادگاریهای تلخی هستن که اون شبها بهم دادن تا خیلی چیزها یادم بمونه. یکیش اینکه آدمها، همون آدمهایی که از شیشه شکننده ترن اگر جاش برسه از کوه محکمترن. یکی دیگهش اینکه هر شبی اگر ازش زنده در بریم قویترمون میکنه. یکی دیگهش اینکه یادگاریهای تلخی شبیه اینها که من دارم اگر عبرتبین باشیم سفتمون میکنن تا دیگه از اون منطقه آسیب نبینیم. اما اشتباهه اگر تصور کنیم یه جایی از زندگی برای همیشه ضد ضربه میشیم. همیشه چیزی هست که یه خط و خراش تازه به وجودمون یادگاری بده. و چه بسا تا لحظه آخر زندگیِ خاکیمون در حال جمع کردن یادگاری باشیم.
خب الان این… میگم یعنی از این یکی هم زنده در میرم؟ آخه فشارش بدجوری شدیده. بدجوری سنگین. بدجوری تلخ. بدجوری سخت. به کسی هم نمیشه نق زد. جایی هم نمیشه گفت. زمزمه هم نمیشه کرد عربده که جای خود داره. خدایا! تو بدون اینکه لازم باشه ما بگیم همه رو میدونی. تمام قصه خاکیها رو میدونی. خودم رو سپردم به خودت. فقط خودت! این دفعه هم درم میبری؟
باید با کلاسم صحبت کنم اجازه بدن سیستم ببرم. این بهترین راهیه که فعلا به نظرم میاد. بد هم نیست خب یهخورده سخته ولی من با سختی بیگانه نیستم. سیستم من. رفیق سفیدم اینجا هم باید همراهم باشه و به نظرم معرفتش بد نیست. توکل به خدا.
چیز عجیبیه. رفتم جزوه های جدولداره نامرتب رو یهخورده واسه خودم جمع و جورش کنم که وسط کار کمتر گیج بشم و در کمال حیرت دیدم از انجام دادن پیشاپیش تمرینها بدم نمیاد که هیچ، لذت هم میبرم. باورت میشه؟ من از زبان متنفر بودم! الان حس کردم وقتی وارد انجام تمرینها شدم یه جوری… بلد نیستم توضیحش بدم. انگار بعد از مدتها برگشتم خونه! انگار یه چیزی توی روانم گفت آهان دوباره اینجا! جام اینجاست پس واسه چی اینهمه دیر؟ انگار خاطرم وقتی این خطها رو مینویسم یه جور عجیبی جمع میشه. بلد نیستم توضیحش بدم. انگار همه چیز میره سر جای خودش. ای خدا من بدون جزوه های درست درمون و بدون امکانات این حس رو دارم اگر همه چیزم درست بود… از کجا معلوم اگر همه چیزم درست بود شاید این حس رو نداشتم! بیخیال. من همه چیزم درست نیست. امکانات موجود نیست سختی هم تا دلت بخواد موجوده ولی انگار در حال پیش بردن و رفع دردسرهای این کلاسه خاطر جمعم. یعنی واقعا الان دوستش دارم؟ دیگه ازش متنفر نیستم؟ به نظرم نه. نیستم. شاید واقعا این بتونه کمکم کنه که اینجای جاده رو سبکتر طی کنم. اینجا یه مرداب به شدت توفانیه و واقعا نمیدونم ازش گذر میکنم یا نه ولی… خدایا! فقط تویی که میدونی. فقط تویی که میتونی. فقط تویی که میشه بهت بگم کمکم کن. پس لطفا کمکم کن. من نمیخوام به هیچ ببازم. کمکم کن ازش رد بشم! خدایا! لطفا!
اوه خدا برمیگردم. نه اشک و گریه در کار نیست الان میام الان میام.
خب اومدم. بابا هیچ چی اینها گفتن برق اینجا4تا6میره بعدش4تا6نرفت الان میترسم هر لحظه بره برق اینجا که بره آب هم قطع میشه ترسیدم گیر کنم پریدم رفتم دستشویی بعدش هم شیر روی اوپن بود تا سرد بشه سرد شد گذاشتمش داخل یخچال و خلاصه رفتم و اومدم و این… این… هی! واسه چی یه دفعه من اینهمه سردمه؟
به نظرم یهخورده بیمارم. نه استرس بیمارم کرده نه گریه زاری نه ترس چیزی نیست پیشدرآمد ورود به هفته تاریکه که باز حالم رو گرفته. ولی این الان… من عادی بودم یه دفعه ظرف2دقیقه چنان سردم شد که دارم میلرزم این دیگه چیه!
میگم واسه چی هرچی پرهیز میکنم باز حس سلامتی ندارم؟ به خدا امروز بدخوری نکردم ولی حالم هیچ خوش نیست. قهوه هم خوردم ولی عوض بیدارتر شدن حس میکنم دلم میخواد بخوابم و خدایا واسه چی عجیب سردمه؟ خیلی بد سردم شده مثل بید دارم میلرزم هوا واقعا اینهمه سرد نیست اما من یه جور کثیفی سردمه خب الان واسه چی؟
دیروز ناپرهیزی کردم ولی خخخ کیف داد اما از دیشب یهخورده جسمم حالش منفیه. الان هم که… خدایا سرده الان عجیب سرده یعنی چی دارم میمیرم از بس سردمه! گندش بزنن منجمد شدم عجیبه ولی عجیب رو ولش کن فقط سردمه! ای بابا!
فردا از اون3شنبه های چیزه. خخخ نباید اینطوری بگم ولی آخه فردا… وووییی! باید بچه ها رو ببرم اتاق بازی. بعدش جویده درسشون بدم. این2تا هم که آروم نمیگیرن روزهای اتاق بازی رسما توی هوای جیک جیکن یعنی همیشه هستن ولی3شنبه ها بیشتر. بعدش هم که اون جلسه شورای کوفتی که من باید توش واسه بقیه سخنرانی کنم و هیچ خوشم نمیاد و خدایا از بس سردمه حس میکنم استخونهام از یخ درست شدن یعنی چی!
هی! خدا رو چه دیدی! شاید فردا عجیب غافلگیر بشم. شاید شب که شد بگم عجب من خیال میکردم روزم افتضاح باشه ولی از فلان زمان به این طرف روز به این مثبتی نداشتم کاش باز از این روزها نصیبم بشه. جدی بعید نیست. آخ خدا اگر بشه عالی میشه! یعنی واقعا میشه؟ ممکن که هست فقط یه اشاره کوچولو لازمه که کار من نیست. وای خداجونم حالا که من اینهمه بیمار و اینهمه گناهی و اینهمه منجمدم و خلاصه بدجوری مظلومانه گناه دارم میشه فردا رو با یه مشت غافلگیریه فوق عالی سورپرایزم کنی؟ جای دور نمیره ها! البته تو خدایی نمیشه گفت ثواب داره ولی… میگم یه چیزی! مثلا ما خاکیها وقتی کار خوب میکنیم و یه کسی با کار خوبمون شاد میشه خودمون هم دلشاد میشیم و حسمون مثبت میشه. الان تو که خدا هستی وقتی یه کسی رو دلشاد میکنی از اون کیفهای شبیه ما نمیکنی؟ گناه داری که! جدی خدایا تو حوصلهت سر نمیره؟ اون بالا تنهایی نشستی. از ازل تا ابد فقط خودتی و خودت تنهایی جهانِ هستی رو میچرخونی و این حسابی تکراریه. حس مثبت و منفی هم نداری. نق هم که نمیزنی خدا که نق نمیزنه. هوس چیزی هم که نمیکنی. غافلگیر هم که نمیشی چون خدا همه چیز رو میدونه. آرزوی چیزی هم که نداری از برآورده شدنش ذوق کنی چون خدایی و خدا از همه چیز بینیازه. فردا هم که قرار نیست چیزی واست عوض بشه تا منتظرش باشی. خواب هم که نمیری استراحت کنی. رویا هم که نداری اگر در واقعیت اونی که دلت خواست واست نشد بری توی خیال و از رویاهات کیف کنی. اصلا تو که خدایی خدا که چیزی دلش نمیخواد که واسش بشه یا نشه. خدایا! میگم که، تو پس چی داری؟ تو خیلی گناهی هستی که! جدی دلم سوخت تو واقعا طفلکی بیا خودم بغلت کنم! راست میگم جدی دلم واست گرفت نمیخوام بهت نق بزنم بیا امشب من بغلت کنم یهخورده حال و هوات عوض بشه.
چیه؟ به جان ابلیس الکل نزدم اصلا هیچ چی نزدم بیدارم حواسم سر جاشه بیشتر از زمانهای دیگه هم خل نشدم ولی این واقعا خیلی باید بد باشه خدایا چه جوری تحمل میکنی؟
هی چیه؟ اصلا به تو چه؟ خدای خودمه دلم میخواد دلم واسش بسوزه الان تو حرف داری؟ روانی هم خودتی! دلم میخواد! به تو چه!
ساعت6و48دقیقه عصر2شنبه هست و خوشبختانه هنوز برق نرفته. گندش بزنن آدم اینطوری حس نا امنی داره هر لحظه استرس دارم که بره. خدایا میخواستم امشب برم حموم یه دوش بگیرم الان میترسم برم اون داخل کفی بشم برق بره بعدش باید2ساعت بشینم از سرما هم بلرزم تا برق بیاد و وووییی خداجونم سردمه باور کن سردمه عجیب سردمه خب آخه یه دفعه چی شد من اینهمه سردمه؟
بسه خسته شدم برم اینو شوت کنم روی آنتن اینجا بعدش ببینم تمرین حل کنم یا یهخورده زیر پتو مچاله بشم بخوابم دیرتر بلند شم تمرین حل کنم خدایی حال جسمم یهخورده مزخرفه اصلا خوشم نمیاد این مدلی باشم. سر مهلت به تاریکه دیوونه یه دل سیر فحش میدم الان از نوشتن خسته شدم حالم هم خوش نیست سردم هم هست. ساعت6و50دقیقه عصر2شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گشتی یواشکی در قلمرو جنون.

1شنبه شب. آخ خدای من!
واسه چی این روزها هی مینویسم هی پاک میکنم نمیارم شوتش کنم اینجا؟
امروز بعد از سالها به خاطر ندیدنم بارونی شدم. خیلی عر نزدم فقط چندتا قطره یواشکی بود که چندتاشون شاید یکی2تاشون هم یواشکی چکیدن. جزوه های بینایی و همکلاسیهای بینا و من که اگر بخوام سر کلاس شبیه اونها تمرینها رو بخونم باید نوشته زیر دستم باشه و نوشتن تمام این لعنتی وحشتناک سخت و زمانبره و من صبح تا ظهر سر کارم و بعدش هم باید درس بخونم و به باقی زندگیم برسم و تازه از گفتن اینکه وقتی برمیگردم خونه شبیه جنازه خستم صرف نظر کردم و… خدایا من فقط2تا چشم کسر دارم که از تمامشون بهتر باشم میدونم که بهترم واقعا هستم و اون2تا چشم رو هم دارم فقط نمیبینن و واسه تو هیچ کاری نداشت که بازشون کنی و… خدایا قربونت برم آخه واسه چی این یهخورده دیدن رو بهم ندادی؟ من سالها بود به خاطر ندیدنهام نباریده بودم. دلم تنگ میشد ولی نمیباریدم. خدایا! شکرت! حکمتت رو شکر! چیزی نیست فقط دلم خیلی تلخ گرفت. اگر ایران نبودم امکانات حمایتی بهم میدادن و الان و اینجا… از زمانی که یادمه هیچ کمکی برای پیش رفتنم بهم نشد فقط خودم بودم و خودم اینهمه سازمان و ارگان پیچ در پیچ هیچ غلطی واسه من نکردن الانم نمیکنن و… خدایا فقط لازم بود این2تا چشم ببینن تا هیچ لازم نباشه که هیچ کمکی لازم داشته باشم! فقط لازم بود تو این2تا چشم رو واسم باز میکردی و خدایا تو این دیدن رو بهم ندادی! آخه واسه چی ندادی؟ مگه دیدنهای من چقدر از جهانت رو میگرفت؟ یعنی توی این دنیا به این بزرگی فقط جا واسه دیدنهای من نبود؟ مگس و مارمولک و خوک حق دیدن دارن. تمام حشراتت میبینن. فقط دیدنهای من اضافی بود؟ فقط سهم من از رنگ و از نور و از نوشته های این جزوه های بینایی لعنتی 0 بود؟ یعنی هستیِ تو فقط واسه دیدنهای من جا نداشت؟ اونهایی که ذاتشون از ستم درست شده میبینن. اونهایی که یک نفس مروت به زنده و مرده ندارن چشم هاشون هر نوشته بینایی که بخوان رو میخونه. اونهایی که تمام عمرشون یه بار نیتشون به خیر نرفته و جز شب واسه اطرافشون هیچ چی ندارن بریل لازم نیستن. منم آدم حسابی نیستم ولی یعنی از سیاهکارهای آشنای خودم و خودت بدتر بودم که به اونها اجازه دیدن دادی ولی به من اجازه خوندن یه مشت خط روی یه دسته کاغذ رو ندادی؟ آخ خدایا! شکرت! شکرت! حالا من اینو چه جوری حلش کنم؟ میدونی اینجا ایرانه؟ میدونی حمایتی در کار نیست؟ میدونی اون دستگاه کوفتی که اگر داشتمش دردسر میرفت پی کارش چنده؟ میدونی من زورم نمیرسه یه دونه واسه خودم بخرم؟ میدونی زورم هم اگر میرسید الان توی این موقعیت که خودم و خونوادم داخلشیم هر کدوممون هرچی داریم باید سفت نگه داریم شاید خدای نکرده جلوتر واسه رفع موارد خطرناک لازممون بشه؟ میدونی من دستم به هیچ جهنمی نمیرسه که بتونم اون جزوه ها رو بریلی داشته باشم؟ میدونی جدا از بلایی که تمام عمرم با ندیدنهام سرم درآوردی فقط روی خوندن این جزوه ها چه اذیتی رسید به کل روانم؟ تو میگی آه بکشید من میشنوم اجابت هم میکنم. من سالها آه کشیدم و تمام امروز بعد از ظهر آه هام به شدت خیس بودن. الان شنیدی. دو هفته دیگه کلاس دارم. کاری میکنی واسم؟ این2تا چشم رو باز میکنی فقط موقع خوندن اون جزوه ها بتونم ببینم بعدش تا از کلاس اومدم بیرون دوباره بسته بشن تا جلسه بعدی؟ خدایا! آخ خدایا آخه واسه چی این معامله رو کردی باهام؟
هی! بیخیال. اینطوری که چیزی درست نمیشه. باید باهاشون صحبت کنم بلکه بشه سیستم ببرم سر کلاس. کاریش نمیشه کرد. با گریه زاری هم من نمیبینم. نفله هم بشم باز نمیبینم. توی قبر بخوابم باز نمیبینم. باید روی کیبورد سیستم دستم رو روون کنم بلکه بتونم بدون کیبورد یدک ببرمش سر کلاس. ولی ای کاش… بیخیال. خب قطعا با یه دسته کاغذ کار راحتتره ولی چیزی که نمیشه نمیشه دیگه. من با ناکامی بیگانه نیستم. هی بسه پریسا سر چل چلی هوای چشم به سرت زده امشب با این اشکها معرکه گرفتی؟ پاک کن دیگه خجالت داره واقعا که!
دیشب مادرم اینجا نبود. من تنها بودم و بعد از مدتها که نمیدونم چقدره در شبی که کسی نبود با سیستم خاموش خوابیدم. تا دیشب امکان نداشت هیچ شبی تنها با سیستم خاموش بخوابم. شبهایی که مادرم اینجاست خیلی زمانه دیگه خاموشش میکنم ولی دیشب کسی نبود و البته گوشیم داشت واسم کتاب میخوند ولی سیستم خاموش بود. میدونی این یعنی چی؟ یعنی خواب توی تیمتاک در کار نبود. یعنی من بعد از مدتهای بسیار طولانی یک شبِ تنها رو بیرون از تیمتاک توی تخت خودم خوابیدم. این سخت و… خب یعنی… خب یه چیزهاییش شاید… هر چیزی اولش سخته. مثبتهاش زیادن. سختش هم عاقبت درست میشه. خدایا! شکرت! شکرت!
امروز2دیماه بود. 12دیماه داره مثل تیر میرسه و خدایا توکل به خودت من خیلی خیلی خیلی شدید و خیلی یواشکی میترسم. به کسی نمیتونم بگم جز خودت. مدتهاست که دیگه با کسی نمیتونم حرف بزنم. خدایا! دلم از خاکت خیلی بد گرفته. انتظار ندارم ملت جمع بشن بیان نازم کننها! ولی این… میشه توضیح ندم؟ تو خدایی و خودت به تمامش آگاهی پس من نمیگم و باقیش همونهایی که خودت بلدی. خلاصه که خدایا خودم و کل دنیای کوچیکم با عزیزهای موجود داخلش دربست توی بغل خودت. هوامونو داری مگه نه؟ خدایا! هوامونو، هوامو داری مگه نه؟ خدایا! ببین منو! هوامو داری مگه نه؟ مگه نه؟ میدونم داری. تو هوامو داری. تو ولم نمیکنی بی افتم. من میدونم فقط خواستی تنبیهم کنی چون زیاد ناشکر بودم. خدایا من تنبیه شدم ببین؟ دیگه هوای سفر توی سرم نیست. هوای مهاجرت توی سرم نیست. باور کن از اولش هم نبود این خواست من نبود رویای من نبود من فقط به تو گوش کردم که گفتی فرمون مادر رو باید ببری. خب بردم دیگه. بعدش هم که نشد… خب موافقم بعدش زیاد گفتم و گفتم. ولی ببین دیگه نمیگم. اصلا نمیخوام. دیگه هیچ چی نمیخوام. فقط از این شب درد نجاتمون بده! میدونم که میدی. میدونم تو هوامو داری. خدایا مگه نه؟ خدایا! مگه نه؟ مگه نه؟ هوامو داری مگه نه؟
به نظرم تا جنون خیلی فاصله نداشته باشم. خنده هام مشکلی ندارن ولی این… اگر به خودم نجنبم یه چیزیم میشه. من باید… باید چی؟ یعنی باید… نه! خدایا نه! دیگه نمیخوام باز از… اه لعنتی مگه مغز خر خوردم اصلا خیال خریت به سرم نیست همه چی درست میشه یه دفعه دیگه خودم رو گرفتار اتفاقات خرکی نمیکنم.
خوابم میاد؟ الان؟ داشتم مینوشتم ولی دیدم واقعا دردسر داره همون سیستم ببرم آسونتره و خدایا! وای خداجونم! کاش دستکم مینی لپتاپ داشتم! هی! بیخیال. تا15دی هنوز کلی راهه. جدی خدا رو چه دیدی شاید یه راه عجیب غریب از یه جایی که اصلا تصورش نمیشه اومد بغلم کرد خخخ. فعلا12دی نزدیکتره. خدایا! کمکمون کن!
با کسر کتاب مواجه شدم. آخجون چندتا پادکست عادل واسم فرستاده بود امشب میتونم گوششون کنم تا خوابم ببره! عادل. باید بهش زنگ بزنم ببینم دیماهش چی شد. یادم که بود واسه چی نزدم؟ خدایا به کسی نگیها! من اونقدرها که چاخانش رو میکنم شجاع نیستم. ترسیدم بزنم بگه جراحیش قطعیه و… دلم نمیخواد این بیماریها این جراحیها این بیمارستانها… هی! حالم از خودم به هم میخوره تا یه چی میشه اشکم از توی این2تا چشم دیوونه جاریه. خب الان کوفت! چی شده مگه؟ چیزی نیست که! گندش رو درآوردی پریسا!
کارم از دلنازک شدن گذشته من دارم خل میشم. واقعا لازمه واسه ترمیم خودم زمان صرف کنم ولی آخه چه جوری؟ خدایا میدونی؟ من ترمیم لازم ندارم. خونوادم رو ترمیم کن، من خود به خود درست میشم. من جون سگ دارم. به این سادگی نمی افتم. اگر هم بی افتم خب طوری نیست. خیلی مشکل بزرگی پیش نمیاد. فقط مادرم یهخورده اذیت میشه که خب بقیه میان حلش میکنن و…
نه مثل اینکه امشب بدجوری فازم شبِ. خخخ چیزی نیست بغل میخوام خدایا بغلت واسم جا داره مگه نه؟ تو خدایی حتما اون گوشه کنارهای بغلت یه جا واسم داری منو که میبینی باز امشب چی شدم حسابی بغلت لازمم. پتوی آشنام هم بغلش رو باز کرده واسم. وای خداجون بهتر از تو نباشه که نیست این خیلی خوبه کامل توی بغلش جا میشم هر زمان هم که بخوام تا هر زمان که بخوام هر مدلی بخوام بغلم میکنه خخخ. خیلی مهربونه. مهربون و صبور و آشنا و… ساعت9و5دقیقه. پتوجون بگیر منو که اومدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و تب و برف و انتظار دیماه!

شنبه شب.
خدایا دستم داره از درد منفجر میشه. این واسه چی اینهمه درد میکنه؟ امروز صبح که بلند شدم جسمم معترض بود. تمام جسمم معترض بود و تلقین هم به زور کمک میکرد. از مدرسه که اومدم فقط خوابیدم. بعدش خوردم. بعدش باز خوابیدم. البته همراه تمام اینها کتاب هم خوندم. خدایا دستم! کاش این درد دست برداره!
مدارس تعطیل شد. واسه2روز. کلاسهای آنلاین. با این اینترنت! تکالیف بچه ها رو با اجازه مدیر بهشون دادم تا فردا و پسفردا واسشون فایل نفرستم. الان ساعت9و13دقیقه شب هست و من تازه حدود10دقیقه میشه که سیستمم رو روشن کردم. باید یه پست بروز کنم. لینکش هنوز نرسیده. و الان من توی تیمتاک چه غلطی میکنم؟ این وامونده رو باید ترکش کنم از اعتیاد به نیکوتین هم بدتره. آخ دستم خدا!
تیمتاکم. آلاچیق. جماعت همیشگی با همون حال و هوا و کلام و موضوعات و داستانهای همیشگی. من اینجا واسه چی نشستم؟
15دیماه کلاسها شروع میشن. امشب یه دلواپسی مسخره دارم. من همه چیز رو فراموش میکنم. نکنه اون زمان هم… اه نه! درست میشم. شروع که بشه درست میشم. این خیلی مسخره هست.
دیماه! دیماه داره میاد و همراه زمستون یه خروار دلواپسی سیاه رو با خودش میاره تا بپاشه به روح من. خدایا! میشه مواظبم باشی؟ لطفا؟ لطفا!
به نظرم این نوشتن ها دستم رو ویران کرده. دردش رو واقعا به زور تحمل میکنم. امروز حس کردم از شدت درد تب داشتم. الان خیلی مواظب باید بنویسم. اه لعنت! درد مسخره! درد لعنتی! تلفن.
مادرم بود. میگفت بیرون داره به شدت برف میاد. اگر تا صبح طول بکشه حسابی میشینه. خب، 2روز تعطیلی، برف، احتمال تداوم تعطیلات در3شنبه و اتصالش به آخر هفته، فقط نصف اینها در گذشته از شادی روانیم میکردن. پس واسه چی من حتی لبخند بهشون نمیزنم؟ خدایا! شکرت! ممنونتم ولی… من فقط رضایت دکترهای12دیماه از عقبنشینی بیماری از جسم برادرم رو میخوام. و شادی مادرم. و آرامش خونواده کوچیکم. و… خدایا! چقدر من عوض شدم! میشه به این خاکیه کوره زده دود گرفته خاکت یه کمکی کنی؟ خدایا لطفا! به تمام آفرینشت. خدایا لطفا!
بذار امشب خودم رو توی بحثهای این جماعت فرو نکنم. بذار بیخودی نخندم. بذار ماسک نذارم. فقط بشینم. بذار ببینم این تماشا کجا میره. هیچ کجا ولی… بذار همینطوری بمونه.
آخر شب باید برم روی بالکن. باید دونه بپاشم. شاید فردا صبح پرنده ای از فشار گرسنگی یخِ بالهاش رو باز کنه و به امید دونه بیاد اینجا. روی بالکن من.
کتابی که میخوندم تموم شد. تلخ بود. واسه چی از نقش اول زن ماجرا حرصم گرفته؟ انصافا تقصیری نداشت. ولی این وسط یکی تباه شد، یکی از اوج به زیر خاک رسید، یکی خودکشی کرد، فوت شد، تموم شد، از روی عشق نبود. از فشار زندگی بود. جنازهش رو بی نام و نشون بردن خاک کردن. نقش اول زن به تکامل نسبی ذهن رسید ولی من دلم واسه اونی که اونهمه غربتزده شیر گاز رو توی یک اتاق کرایه ای باز کرد و پایان خودش رو تعیید کرد عجیب گرفته. واسه تمامشون دلم گرفت. واسه دختر ساده دلی که دنبال پناهی امن و آروم و البته شرافتمندانه بود و ازش سوء استفاده شد، واسه مرد خوشگذرونی که مهربون بود و کمک کرد اما جوابی که گرفت طبق معیارهای معرفت نبود، و واسه مدیر موفق و ثروتمندی که به خاطر قدم اشتباهی که برداشت عاقبتش به شیر گاز یک اتاق محقر ختم شد. من واسه چی دلم اینهمه از این پایان گرفته؟
اوخ باید لینک پست امشب رو بردارم الان دیر میشه! الان میام الان میام!
خب حل شد. لعنتی دستم آخ لعنتی!
فردا باید بشینم یه سری کار که دستمه رو تا یه جایی برسونم. اینم تموم بشه بلکه یهخورده… اینها تمومی ندارن. خستم. فقط خستم خدایا! نمیخوام نق بزنم ولی… عجیب حس میکنم خاکت زیادی خاکیه. نباید معترض باشم ولی… اه بسه!
این2روز اگر بتونم یهخورده تکالیف گوش کنیم رو سبک کنم خیلی مثبته. خدایا کلاسها! اینها که شروع بشن من باید خیلی بجنبم. دلم میخواد یه سری از تکالیفش رو پیشاپیش حل کنم ولی نمیدونم این کار درسته یا نه. تمرینها رو باید سر زمانش حل کرد. ترم آخر کانون واسه اینکه جا نمونم تمرینها رو پیشاپیش نوشتم و نمیدونم شاید اشتباه کنم اما به نظرم نتیجه واسم مثبت نبود.
گاهی چیزهای مضحکی توی سرم چرخ میزنن که واقعا از اعتراض در موردشون حس کسر شأن بهم دست میده ولی از طرفی هم نمیشه به خاطرشون معترض نباشم. بذار سیستم همیشگیم رو اجرا کنم. هر اتفاقی که واسم پیش میاد مقصر اول خودمم. خودی که اجازه داد به مرحله ای از ضعف برسم که ضربه از یه گوشه حصارم نفوذ کنه و بهم سیخونک بزنه. خب کاریش نمیشه کرد. زندگی هر لحظه در حال درس دادنه. از خودم تعریف نمیکنم اتفاقا این منفیه ولی در هر حال من به طرز بسیار احمقانه ای اخلاصم… این اسمش اخلاص نیست خریته. من یه جاهایی تا حد خریت خالص پیش میرم و واقعا هیچ چیزی رو توی اون جاده ها پشت دستم مخفی نمیکنم و عوضش تماشاگر چی میشم؟ اینکه میفهمم خریتم رو جایی مصرف کردم که هرچند خیلی می ارزه ولی اندازه اینهمه خریتم شاید قیمتش نبود و زیادی پرداختم و میپردازم. خدایا عجب احمقی هستم من درست هم نمیشم! شاید هم بشم. الان که از خودم حسابی یواشکی دلگیرم. شاید فردا که این شب یخزده بره و یه صبح یخزده برسه و دستم بهتر بشه مثبت بینتر بشم. شاید اینها همه از ترس رسیدن قریب‌الوقوع دیماهه. خدایا دیماه! خدایا توکل به خودت! فقط خودت. فقط خودت!
برف میباره. شدید. صدای رهگذرها میاد که توی خیابون ذوق میکنن. خدایا کاش میشد همه دنیا واسه همیشه ذوق میکردن! چقدر دلم بهشت کوچیکی رو میخواد که این اواخر زیاد به رویاهام سرک میکشه. خدایا میشه وقتی من از خاکت رفتم داخل همچین جایی که توی سرم میچرخه زندگی کنم؟ خدا تویی من کسی نیستم ولی از نظر خودم یهخورده شاید سزاوارش باشم. به نظرم چند درصد کوچولو لایقش هستم. نیستم؟
بذار برم داخل کانالهای همیشگی بلکه واسه امشب یه کتاب پیدا کنم. هی! میشه از یکی از اون تک دقیقه هام استفاده کنم؟ امروز فقط3تاش رو مصرف کردم. ولی آخه از آخریش خیلی نگذشته. خب که چی؟ اصلا واسه چی باید مراعات کنم؟ واسه چی باید به قواعد عمل کنم؟ واسه چی باید زور بزنم تا ترکش کنم؟ هی! خر نشو پریسا! اینها باطله های امشب ذهن منجمدتن. تمومش کن!
بدجوری سرده! وای سرده خدایا سرده سرده افتضاح سرده! همه چی درست میشه. هوا بهتر میشه. دیماه امن میاد و میره. زمستون آروم میگذره. من از خراشهای یواشکیم درمون میشم. کلاسها مثبت پیش میرن. ذهنم از این مه خلاص میشه. فراموشیهام کم میشن. عید میاد. این سال سیاه تموم میشه. باز بهار میرسه. باز من میخندم. باز سبک میشم. باز درست میشم. درست میشم! خدایا! اینها که همه قشنگن پس واسه چی این… گندت بزنن پریسا تو که با وعده های مثبت هم خیسی!
خب خب خب. چیزی نیست. حله. من درستم. من مثبتم. من پریسام. فردا بهتر میشم. آخ دستم! توی روحت درده عوضی اعصابم خورد شد آخ دستم دستم آخ گندت بزنن دستم!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم دستم درد میکنه. ساعت10و22دقیقه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پس از باران.

4شنبه صبح.
آخجون خدا مدرسه نیستم ایول!
عجب صبح شلوغ و همه چی توی هم و ژولیده و… اما خوشگلی! خدایا خیلی میخوامت!
گاهی شوکهای کوچولویی که یه دفعه میان و به روان آدم انگار جرقه وصل میکنن گذشته از آثار تخریبی وحشتناکشون فایده هم دارن. چند روز پیش به من یکی ازینا رسید. به کسی نشد بگم. اینجا هم نشد بنویسم. امروز رفع شد و گذشت. حالا میشه اینجا بنویسم. داشتم دق میکردم. ترس با تمام هیبتش روی شونه هام فشار میآورد. خدایا امن باشه. خدایا امن باشه! این ورد شبهام شده بود و ورد روزهام شده بود و چقدر دلم میخواست یه دل سیر از ترس بلند عر بزنم که تنها نبودم و نشد که نشد و آخ خداجان الان دیگه امنه و… خدایا شکرت! داشتم سکته میکردم. خدایا شکرت! خدایا شکرت!
این روانی که ازم پاک شد ضررش بود. فایده این مدل وحشتها اینه که بعد از گذشتنشون و البته به خیر گذشتنشون چیزهایی رو میبینیم که پیش از این یادمون رفته بود و نمیدیدیم. یکیش اینکه آدم میتونه خیلی عوض بشه و خودش رو کامل یادش بره ولی تمام تغییراتش شبیه یه لایه زنگ آهنه که روی اصلش رو میپوشونن و با یه ناخن کشیدن کنار میره و میبینی خودت هنوز اون زیری. خودت! با حس و حال آشنای خودت. آدمها هرچی عوض بشن باز خودشونن. باز میتونن هم رو هرچند بی سر و صدا و فقط توی دل خودشون، اما خیلی خالص دوست داشته باشن. دلواپس عزیزهای دیرآشنای قدیمی باشن. از ته دل واسه اینکه شب بدون فرود اومدن روی سر عزیزانشون از بالای سرشون بگذره و بره دعا کنن. گریه کنن. تقاضا کنن. از خدا بخوان. بعد از اینکه مطمئن شدن خطر جدی و خطرناکی در کار نیست از ته دل بخندن. بلند و بلند بخندن. چنان سبک بخندن که انگار اگر خودشون رو ول کنن میرن بالا و میچسبن به سقف. خدایا خیلی شکرت! خیلی شکرت! خدایا! خیلی شکرت!
هنوز دردسر در اطرافم زیاده ولی این جدیدش رو واقعا… اوه خدا داشتم میترکیدم از ترس! خدایا خیلی خدایی! خیلی میخوامت خیلی! خیلی میخوامت! خیلی میخوامت خیلی!
دوباره توی اتاق سنگر گرفتم. ای خدا مادرم هی کار میکنه کار میکنه بعدش میگه نمیدونم دستم واسه چی درد میکنه. میدونی؟ از این سیر باطل و تمام دورهای باطل اطرافم خسته شدم. زیادی تکراری شدن و من دلم این تکرار رو نمیخواد پس میکشم عقب. دیشب شب خیلی خیلی خیلی سنگینی داشتم. نصفه شب پریدم و اینجا تنها نبودم و هیچ کاری نمیشد کنم چون بقیه بیدار میشدن. مرده بودم واسه یه قهوه که نمیشد، مرده بودم واسه موزیک که نمیشد، مرده بودم از این اتاق بزنم بیرون بلکه نفسم بالا بیاد که نمیشد، از وجودم شبیه آتشفشان گرما میزد بیرون رسما آتیش گرفته بودم میخواستم پنجره ها رو باز کنم که نمیشد، سکوت داشت وجودم رو میجوید و خدایا چقدر بد گذشت دیشب! عاقبت بلند شدم در اتاق رو بستم پنجره رو باز کردم بلکه سردم بشه تا آرومتر بشم. معمولا در رو نمیبندم. مادرم اذیت میشه. دیشب ولی بستمش. از حالا احتمالا بیشتر میبندمش. من واقعا در مواقع این مدلی لازم دارم یه کاری کنم تا از رفتن به مرز سکته خلاص بشم. دیشب سنگین گذشت خیلی سنگین. بعدش صبح شد. صبحش هم شب بود. الان ولی صبحه. صبح درست درمون. هی! سلام صبح! معلومه تو کجایی؟ واسه چی سر به من نمیزنی؟ بیشتر ببینیمت!
بیرون اخبار سیاست سوریه در جریانه و من از اخبار هر مدل سیاستی متنفرم. خواستم برم آشپزخونه سراغ لباسشویی ولی مادرم اونجا مشغوله و میگه بذار بعدا و خدایا من واسه چی آدم نصفه هستم دلم میخواد شبیه همه آدمها آشپزیهای مزخرف و لباس شستن و تمیزکاری خونه گیر تعطیلاتم باشه از این وضعیت متنفرم! در46سالگی ببین چیها دلم میخواد! یعنی من هیچ زمانی زندگی کردنم کامل نمیشه؟ امروز باز دندم چپه ولی خدایی توقعم به جاست. نیست؟ بیخیال. ولش کن. صبح رو عشقه! من یه ساعت نیست از یه کابوس یواشکی چندین روزه در اومدم. نمیخوام الان اخم کنم. همچنان خدایا شکرت!
بذار برم تلگرام تکلیفهام رو بردارم. اینها تمومی ندارن. زندگی من. تردمیل لعنتی! بسه این کثافت رو نمیپسندم من2تا بال دلم میخواست و عوضش این تردمیل نکبت گیرم اومد و… هی! بسه.
امروز دم صبح کار بدی کردم. از قانون یک دقیقه این روزهام گذشتم و خیلی هم گذشتم. خب چی باید میکردم کم مونده بود خفه شم هیچ راهی دم دستم نبود واقعا نبود باید یه کاری میکردم و خب کار بدی بود اما… اصلا الان چی؟ این کار رو کردم. تمام.
اوه ساعت داره میره طرف10و من هنوز دارم ول میچرخم. بجنبم دیر شد! همچنان خدایا شکرت! بسه کلی گرفتاری دارم. ساعت9و42دقیقه صبح4شنبه. من رفتم.