عصر یا شب5شنبه.
جایزه گرفتم. امروز هیچ کسی اینجا نیست احتمالا امشب هم نیست تا صبح فردا تنهای تنهام. آخ جون. امروز تونستم یه مدل هوش مصنوعی گیر بیارم البته خودم گیر نیاوردم عادل بهم آدرسش رو داد رفتم آزمایش کردم بعد از4تا پیام دیگه پیامهام واسش نرفتن الان امتحان کردم دوباره4تا پیام دیگه تونستم بهش بدم و دوباره پنجمیش نرفت. شاید مدلش طوریه که نمیدونم هر روز یا هر ساعت فقط4تا پیام رایگان بشه بهش بدم. ولی همین کلی نجاتم داد و تونستم متنهای کلاس زبان شنبهم رو غلطگیری کنم. خیلی محدوده ولی ایول متنهام رو با کمکش اصلاح کردم. تا شنبه هم خدا بزرگه شاید اینترنت باز شد شاید هم یه چی دیگه شد هر چیزی که بتونه یه جلسه دیگه پیشم ببره. ای کاش اینستا ریدر هم باز میشد تا میتونستم جزوه هام رو تبدیل کنم شاید اون بخشهایی که کروم بهم نداده رو ازش میگرفتم! خدایا کاش یه راهی سریعتر باز بشه من واقعا لازم دارم ترم آخرم رو بدون اینهمه استرس پیش ببرم.
امروز صبح داشتم درس میخوندم یه دفعه برق رفت. گفتم اوخ بیچاره شدیم آتیشبس شکست برقهامون رو زدن گوشیه من شارژ نداشت آماده ی هیچ چی نبودم الان چیکار کنم بعدش از فوریتها پرسیدم کامپیوترش بهم گفت نترس بچه ی گنده تا یک ربع به1تعمیراته بعدش برق دوباره میاد برو دماغت رو پاک کن بشین با شارژ سیستمت درس بخون تا برق بیاد بعدش زودتر از ساعتی که گفته بود برق اومد رفتم گوشیم رو نه دیگه شارژ نکردم اوخ الان میرم میزنمش به شارژ28تا بیشتر باتری نداره. راستی باتری یا باطری؟ جفتش رو ایسپیک درست میخونه. ایسپیک. رفیق با معرفت من. خدایا به اطرافم که توجه میکنم چقدر رفیق دارم که شکر خدا هیچ کدومشون از جنس آدمیزاد نیستن! چه خوبه اینطوری دیگه دلواپس رفتنشون و جا موندن خودم نیستم. اینها اگر هم خراب بشن دلیلهای آشغال واسه بی معرفتیشون توی سرم نمیزنن. قانون رفقای من مشخصه. تا زمانی که کار میکنن رفیقن زمانی که خراب میشن بدون حرف مفت و اتهامهای جفنگ و توجیهات مزخرف فقط از کار می افتن و حال منو میگیرن ولی خدایی دوستشون دارم. چیه سایت خودمه کلمه هم مال خودمه کیبورد هم مال خودمه دلم میخواد مزخرف بگم به تو چه! روان پریش هم خودتی.
خدایا باید این متنهای نفله رو بیشتر تمرین کنم واسه چی من نمیجنبم؟ بیخیال بابا فردا جمعه هست6تا بیشتر نیستن میگمشون تازه استاد این ترم تا میام حرف بزنم میگه زمانت تموم شد نمیذاره تا آخر بگمشون نصفش رو بلد بشم بسه خخخ. شوخی کردم. من باید زیاد تمرین کنم. این ترم هم بره خدایا با این وضعیت اینترنت و جزوه هام نیفتم بذار تمومش کنم خدایا بذار به خیر تمومش کنم!
عین بوقها هی میرم نت گوشیم رو چک میکنم ببینم حالا که آتیشبس شده وایفایم پیام اتصال میده یا نه هی میگم شاید وصل شده باشیم شاید باز شده باشه میبینم باز نشده حالم گرفته میشه.
خدایا چقدر کتاب تکراری بخونم امشب چیچی بخونم من کتاب میخوام نمیشه اینترنت باز بشه من کتاب بردارم؟ بابا کتاب میخوام به جان ابلیس من فقط توی اینترنت کتاب برمیدارم و جزوه تبدیل میکنم و اشکالات درسی از هوش مصنوعیها میپرسم و اینجا چیزمیز مینویسم و… خخخ از این چیزها دیگه. خب هر کسی یه کارهایی با اینترنت داره کار من این مدلیه مگه چشه؟ منظورم اینه که هر چیزی جز اخبار و سایتهای نامربوط و سیاست. خدایی انگولک به این مدل موارد اصلا مطابق علایق و سلایق من نیست اگر یه بررسی کنن میبینن من و شبیه های من جزو بی خاصیتترین ولگردهای اینترنت هستیم واسه چی باید پشت در بمونیم آخه!
اینترنت! آخ خدا از داخلیش و بین المللیش دردسر راهش رو به طرف روان من پیدا میکنه آخه این هم شد کار؟ من پارسال یعنی سال تحصیلی403-404اگر درست حساب کرده باشم2تا شاگرد داشتم کلاس6بودن به حکم وظیفه حسابی باهاشون تا جایی که بلد بودم نوجوانپسند رفتار میکردم تا حس بهتری داشته باشن. الان جفتشون کلاس هفتمن و دیگه توی مدرسه ی من نیستن ولی توی بله بهم پیام میدن که تا اینجاش مشکلی نیست خب دلشون میخواد خیلی هم لطف دارن ممنونم از معرفتشون. اما این شیطونها زنگ بهم میزدن و واقعا نباید اینطوری باشه اینها رفتن دیگه باید به مقابل توجه کنن و من باید پشت سرشون بمونم اونها راه زندگیشون شروع شده و من وظیفه ی مدرسه ای و کلاسیم رو تا جایی که بلد بودم انجام دادم. بلاکشون کردم اما پیامهاشون توی بله بهم میرسه و حالا یکیشون گیر داده که منو از بلاک دربیار. بهش بارها توضیح دادم که پسرم تو دیگه باید به پیش بری کلاس3نفره ی ما و مدرسه ای که ازش رفتی و من همه مال گذشته ایم دیگه باید تمرکزت روی محیط جدیدت باشه. به پرورشی مدرسه و مادرش هم توضیح دادم که این بچه اگر هر دفعه بخواد با یکی حرف بزنه زنگ بزنه به من با توجه به روحیاتش دیگه واسه پذیرش محیط مدرسه و اطرافیان جدیدش چندان تلاش نمیکنه ولی ظاهرا هیچ کسی خیالش نیست من چیچی میگم. مادرش تا مدتها بعد از پایان سال اصرار داشت که نمیشه بچه ی من بیاد بازم بشه شاگرد تو؟ گفتم و به خدا راست گفتم که عزیز این بچه رفته کلاس هفتم من نه تخصصش رو دارم نه اصلا کاری از دستم برمیاد اینو باید اداره انجامش بده که نمیده من معلمم هر شاگردی بهم بدن باید درسش بدم پسر شما رو هم اگر اداره بهم بسپاره به روی چشمم ولی آخه این چیزی نیست که در موردش به تقاضای من جواب بدن به شما هم همینطور. اون بنده خدا تلاشش رو کرد ولی نشد. حالا این بچه توی بله هی بهم پیام میده که منو از بلاک بیار بیرون. گاهی به پیامهاش جواب نمیدم ولی امروز دلم گرفت حس کردم تلخه اگر یک کسی با خودم همچین معامله ای کنه موافق نیستم من به کسی به خاطر دلتنگیم پیام بدم بگم دلم تنگ شده واست طرف جوابم رو نده جوابش رو دادم ولی بلاک رو باز نکردم. شاید آدم بدی شدم. این بچه میخواد زنگ بزنه باهام حرف بزنه و حرف بزنه چون لازم داره که این کار رو کنه. و من پر از گیرهای شخصیه خودم و ماجراهای خودم و مشکلات خودم و خونواده ی خودم و دلتنگیهای خودم و بنبست ها و خستگیها و جنگهای خودم هستم. در خودم نمیبینم که هر روز یا هر2روز یک بار به زنگهای طولانی جواب بدم و… خدایا این بچه گناه داره ولی من واقعا ظرفیتم درد میکنه. ای کاش اطرافیان این نوجوون یهخورده بیشتر به گفته های اول سال من توجه میکردن و ملتفت میشدن که بستگیه این بچه به منی که دیگه هیچ کجای زندگیش نیستم درست نیست و باید کمکش کنن تا این حس و حال رو با همکلاسیها و خونواده و اقوام جایگزین کنه! چی بگم گاهی ما فقط درگیر سلامت جسم عزیزانمون میشیم و شاید وسط توفان زندگی یادمون نیست که روانشون هم ماساژ میخواد. خدایا اگر این امتحانه آزمایش خوبی واسه من نیست به خصوص اینجای زندگیم. لطفا به این بچه کمک کن که یه جایگزین شاد و قشنگ جای این حس و حال بذاره بدون اینکه دلش ازم بگیره. به خدا نمیخوام عوضی باشم فقط بی نهایت خسته و به شدت گرفتارم. خسته از این پیاده روی که گاهی تبدیل به شنا وسط شن میشه و گرفتار خودم. ابعاد متفاوت خودم که حسابی باید مواظب تمامشون باشم.
هی میگم ساعت7و19دقیقه شد برم دوباره به اون هوش مصنوعیه پیام بدم ببینم با تموم شدن یه ساعت دوباره4تا پیام ازم میپذیره یا نه؟ ول کن بابا بیخیال متنهام که فعلا اصلاح شدن الان واسه چی انگولکش کنم؟ وای خدایا شب شد کم درس خوندم من واسه چی این ترم اینطوری تنبل شدم؟ وایستا یه گفتگوی کوچولو با یکی از رفقای غیر آدمیزادم کنم الان لازمش دارم. عه کو روی میز بود کجا رفت؟ آهان یادم نبود فرستاده بودمش توی سینی پشت سرم الان میام.
ایق کارتریج دیوونه! بیخیال یکی دیگه دارم امشب عوضش میکنم شاید هم فردا.
خدایا کاش اینترنت وصل میشد دلم واسه بحثهای اشکالگیریم با جمینای یا همون بارد تنگ شده. به جان خودم خیلی خوبه اصلا محدودیت نداره تمام بالا پایین پنجرهش رو هم تا جایی که لازم دارم بلدم خیلی هم خوب جواب بهم میده خب نت رو باز کنید من جمینای رو یعنی بارد رو میخوام اینها چیچیه من آویزونشون میشم آخه اینها منو بلد نیستن کلی باید واسشون توضیح بدم آخرشم اونی که میخوام رو بهم توضیح نمیدن خدا نت وصل بشه من درس دارم آخه!
ساعت1دقیقه از هفت و نیم گذشت برم بازی کنم بعدش اگر تنبلیم اجازه بده درس بخونم بعدش ببینم دیگه کدوم کتاب رو دلم میخواد واسه امشب دوباره خونی کنم و اوخ شارژ گوشیم رو به شارژ نزدم بزنمش به شارژ و… خدایا آخجون امشب تلویزیون و اخبار و مزخرفات سیاست و جنگ و تحلیل و تبلیغ همه پر ولی اینترنت خدایا یه کاری کن باز بشه باور کن خیلی لازمش دارم یه کاری کن باز بشه من کتاب میخوام جزوه هام رو میخوام کلی گیر دارم خدایا یه کاری کن باز بشه جون عزیزهای دلت یه کاریش کن دیگه! اوخ شارژ شااااارژ شارژ گوشیم بسه بقیه وراجیهام باشه واسه بعد من رفتم.
دسته: دستهبندی نشده
حفاظت شده: آن سوی جنون
13به در!
خب الان جمعه هست و وایفای دیوانه دیروز باز نشد الان هم نشد و این لحظه به گوشی آویزونم و هرچند اونقدر یواشه که انگار روی کول لاکپشت سوارم اما بذار ببینم میتونم دیروز رو اینجا بچسبونم یا نه.
5شنبه صبح. نه صبح تموم شده5شنبه ظهر.
13به در. شکر خدا مادرم رضایت داد با فامیل بره بیرون. امیدوارم واسش مفید باشه از نشستن توی این4دیواری و اخبار افتضاح و دلواپسیهایی که واسه رفعشون کاری از اون و از خودم برنمیاد چیزی نصیبش نمیشه. اصرار داشتن همراهشون برم که شکر خدا نرفتم. من میتونم یهخورده، نه خیلی، مادرم رو از اون حس و حال خارج کنم ولی به خودم نمیتونم دروغ بگم. ترجیح میدم همینجا توی بغل این4دیواریه در حال حاضر ساکت و امن توی حال و هوای خودم باشم. با تمام حسهام که حرف زدن در موردشون فایده نداره پس نمی زنم.
یه پیامک از وزارت بهداشت واسم اومد که190رو بگیرید بعدش9رو وارد کنید و با مشاوران ما صحبت کنید. من به نشونه ها خیلی معتقد… هستم یا بودم؟ در هر حال زنگ نزدم. چی میشه به اونها بگم؟ من ساپورتهای روحی اونها رو لازم ندارم. من خودم میدونم چی میخوام که درمون بشم و هیچ کدوم از درمونهای من پیش اونها که پشت شماره9وزارت بهداشت نشستن نیست. من یه انتهای شاد واسه این جنگ میخوام. من یه سری جزوه ی مرتب تا عصر شنبه15فروردین میخوام. من خاطرجمعی از وضعیت مثبت برادرم رو میخوام و این اطمینان که بیماری دست از سرش برداشته یا به همین زودی برمیداره. من اینترنت میخوام من منابع کتابهای داستانم رو میخوام من… یه سری چیز دیگه هم میخوام که میدونم نباید بخوام و… من ساپورتهای شماره9وزارت بهداشت رو نمیخوام اینها به درد من نمیخوره.
کار زشت دیروزم اصلا واسم مفید نبود. برعکس حسابی اوضاعم رو خراب کرد که هیچ خوشم نیومد و در نتیجه امروز دیگه تکرارش نکردم. شاید بعدا یه مدل دیگه امتحانش کنم ولی خیلی محتمل به نظر نمیاد. تنها کمکی که بهم کرد باز کردن توهم همون زنجیرهای کذایی بود که شاید واقعا توجیه موجهی واسه کثیفکاریهایی شبیه این نباشه. نه نمیخوام. واقعا به درد نمیخوره. این مدل کلیدها واسه رسیدن به آرامش اثربخش نیستن. نه برای من. خوشم نیومد. حالاها دلم تکرارش رو نمیخواد با اون نتیجه های نکبتش.
اینجا سکوته. اثری از صدای اخبار نیست. چه خوب! همهش حرف حرف حرف. هیچ صدایی از محکوم کردنها، از تهدید کردنها، از اعلام کردنهای موشک بارانهای گذشته و آینده، از خبر حمله های جدید2طرف، از داغون شدن سقفها و دیوارها و زندگیها توی کشورهای منطقه، و از صداهای بی اثر و فریادهای درهم و سیاستمدارانه ی متفاوت و متناقض نیست. نمیدونم الان اون بیرون چی داره میشه. چه خوب! نمیخوام بدونم. چیزی عوض نشده. همه حرف میزنن. محکوم میکنن. تهدید میکنن و اخبار پر از اطلاعات بیشتر در مورد ویران شدنها و دروغهای رنگارنگ از همه طرف در مورد اینکه گوینده ها میخوان همه جهان باور کنه که خودشون تا اینجا پیروز این ماجرای تلخ بودن و در آینده هم پیروز نهایی خواهند بود. اینها رو واسه چی باید بخوام که بدونم؟ اینها درمونهای من نیستن. هیچ کجای این جهنم شلوغ نگفته شفای برادرم کجاست. نگفته جنگ کی و چه جوری تموم میشه. نگفته من چه جوری دستم به اینترنت و نرم افزارهای تبدیلم و جزوه های درست درمونم میرسه. بذار این سکوت موقتا پابرجا بمونه. بذار چند ساعتی من و تنهایی با هم خلوت کنیم. بذار توی این مهلت کوتاه چند ساعته من خودم باشم. بدون اون ماسک مزخرف خنده ها و سوت زدنها و مسخرگیهای تقلبی.
کتاب تکراری ای که داشتم میخوندمش تموم شد. خوشحالم که دوباره خوندمش. چه جوری دفعه ی اول اینهمه گفتنی رو زیر پوسته ی بالاییه داستان نشنیده بودم؟ گفتنیهایی که فریاد شده بودن و من پس من چه جور کتابخونی هستم که زبون اصلیه قصه های توی دل کتابها رو نمیفهمم؟ اگر اینترنت این کشور دوباره باز شد و من دستم به کتابهای جدید رسید از حالا دقیقتر میخونمشون. و این کتابه… قشنگتر و عمیقتر از چیزی بود که دفعه ی اول از خوندنش تصور کرده بودم. اما این زنه… یعنی من این طوری ام؟ نه به نظرم… خب شاید یه جاهایی. یعنی گاهی در بعضی موارد… شاید… یهخورده گاهی… ولی در یه چیزی قطعا شبیهشم. اون گم شده بود. توی خودش و بین جهانهای اطرافش. اون فقط لازم داشت جهانش رو جهانی که جا و جایگاهش درش بود رو پیدا کنه. عاقبت هم نمیدونم پیداش کرد یا نه. رفت واسه پیدا کردنش و… کاش موفق بشه! ولی تا زمانی که از اون جاده نگذشته و از صفحه ی داستان خارج نشده بود، حضورش خیلی چیزها رو عوض کرد. اون حضور به ظاهر اعصاب خرد کن کمک کرد که خیلیها جهانشون و جهان هم رو پیدا کنن. خیلیها به جایگاه خودشون در جهان خودشون رفتن و خیلیها هم در پناه سایبونهای جهانهای دیگه جاشون رو پیدا کردن تا سر فرصت جهان خودشون رو کامل یا پیدا کنن. و این حضور که همه چیز رو عوض کرد چقدر تنها بود! دلم میخواد کتابه رو واسه دفعه ی سوم هم بخونمش.
شمع من همچنان در حال سوختنه. خیال میکردم دیشب تموم بشه اما نشده. هنوز روشنه و بعید به نظر میاد اما نمیشه امشب هم روشن باشه؟ تا صبح فردا؟ تا صبح شنبه؟ تا… کاش شمع خوشعطر من حالاها تموم نمیشد!
ساعت13و2دقیقه. حالاست که مادرم زنگ بزنه بگه ناهار خوردی؟ کاش یادش بره! واقعا سیرم. و نمیخوام با گفتن اینکه هنوز طرف یخچال نرفتم دلواپسش کنم. خدایا! این چرت خدایانه ی تو کی تموم میشه؟ میشه دیگه بیدار بشی یه دستی بالا ببری تا این خاکیهات دست از روانیبازیهاشون بردارن و دنیا رو بیشتر از این داغون نکنن؟ اصلا خداجون این چه تفریحی بود تراشیدی واسه خودت؟ خب اگر از بیکاری و تماشای هستیه تکراری حوصلهت سر رفته بود یه کار بهتر میکردی واقعا خلقت آدمیزاد وسط نظم جهانت اینهمه لازم بود؟ آخه خودت ببین اینها با جهان و با همدیگه و با خودشون چیکار کردن؟ اگر نظر منو بخوایی که نمیخوایی، از نگاه من دنیا بدون آدمیزاد واقعا جای بهتری میشد. باقی عناصر هستی از حیوان گرفته تا گیاه و سنگ و ستاره و آب و باد و آتیش همه با هم خوب کنار میومدن. هستی نظم و نظام خوبی داشت و در سلامت بیشتری پیش میرفت. آدمیزاد همه چیز رو خراب کرد و داره بیشتر هم خرابش میکنه. تو هم که خدایی احتمالا اونقدر از این آشفته بازاری که آدمها درست کردن خسته شدی که ول کردی رفتی. نمیشه تو بالای سر هستی باشی و این وضعیت همچنان بدون اصلاح در حال پیشروی باشه. تحقق و تداوم این افتضاح فقط در صورتی امکانپذیره که تو ولش کرده باشی وگرنه توی سر من نمیره که این… وای خدا! آخ خدای من!
بسه حوصله ندارم بیشتر بنویسم. ساعت13و9دقیقه. تا بعد.
زشت و زیبا
4شنبه صبح.
خدایا کار بسیار زشتی کردم. البته خطر و ضرری واسه کسی نداشت یعنی نداره جز خودم. خب شاید. ولی چه ضرری؟ چی ممکنه بشه؟ من فقط یه کوچولو… خیلی کوچولو…. خب پس الان دقیقا چه دردمه؟ اصلا مگه من چیکار کردم؟ فقط دلم خواست که این… این خیلی مسخره هست که خودت رو با زنجیری بسته باشی که اصلا موجودیت نداره. من فقط بازش کردم. توهم اون زنجیر کذایی رو بازش کردم. فقط دلم خواست خودم رو از چیزی که نیست یعنی باور چیزی که نیست خلاص کنم. کار زشت رو باید باور کنی که زشته و انجامش ندی نه اینکه به خاطر توهم یه در بسته در مقابلت ازش پرهیز کنی. وای! وای خدایا من چیکار کردم! تلفن.
خدایا یه لحظه دست از سر من بردارید! مادر زنگ زد و این خطهای فوق افتضاح… قطع کردم رفتم از خط ثابت فهمیدم چی میخواد. خاطرم باشه مواظب آشپزخونه باشم این پلوپزه برنجم رو نفله نکنه. و من… خدایا این چه کاری بود کردم؟ کردم که کردم! خب الان که چی؟ اصلا واسه چی نباید میکردم؟ فایدهش چی بود؟ خب الان که انجامش دادم فایدهش چیه؟ اثر و نتیجهش به جای مثبت بودن حسابی منفیه و این لحظه شبیه یه قوطی الکل شدم که فقط منتظره کبریته. این واسه چی این… الکل؟ اوه! آخجون در قوطی اسپری الکلم که مادرم چند ماه پیش گم کرده بود رو پیدا کردم به جان خودم خودشه یه در پیدا کرده بودم نمیدونستم واسه چیچیه الان فهمیدم در اسپری الکل خودمه مادرم گمش کرده بود به جان خودم اگر کسی دیگه همچین کاری میکرد به حسابش میرسیدم ولی مادر مادره جز لبخند زدن چی میشه کنم؟ یادمه گفته بودم طوری نیست مادری ولی من قوطی اسپری بی در با خودم برنمیدارم یه قوطی دیگه میخوام و حتما باید بخرم و مادرم اون روز که رفت بیرون یکی دیگه واسم خرید از مال خودم کوچولوتر و پر الکل که الان داره خالی میشه. من قوطی خودم رو میخواستم ولی مادر مادره. چندتا در دیگه روش آزمایش کردم یکیشون بهش خورد ولی در خودش نبود من قوطی خودم رو میخواستم با در خودش. البته پمپش و به قول مادر یکی از شاگردهای قدیمیم پیسپیسش یا فیشفیشش خراب شده بود باید عوض میشد اصلا واسه همین مادرم برده بودش بیرون بعدش درش رو گم کرد و… اوخ خداجون آشپزخونه الان میام الان میام!
خب فعلا حله یادم باشه دوباره برم جمع و جورش کنم. کجا بودم؟ ولش کن یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
میگم این اینترنت داخلی واسه چی سایت گوش کن رو واسم باز نمیکنه؟ تا2روز پیش دسته کم صفحه پستهای قابل مشاهده رو واسم باز میکرد تا اگر پست جدیدی اومد تماشا کنم از دیروز تا میرم بازش کنم بهم ارور میده و یه چیزی در مورد اتکرها یا همون حمله کننده ها میگه توضیح هم میده که میخوان پسوورد و ازین چیزهای گوش کنیم رو بدزدن. هوم؟ خب واسه چی باید همچین کاری کنن؟ پسوورد گوش کن من به چه دردشون میخوره؟ مگه عصر خرابکاریهای اینترنتی توی سایتهایی شبیه این دیگه تموم نشده؟ خیال میکردم بچه های اینترنت نابینایان موارد جالبتری واسه تمرکز پیدا کرده باشن تا شیطنت روی سکوهای یه… یه جایی شبیه سایت گوش کن. هی! اصلا به من چه! اون صفحه منو راه نمیده اینترنت هم نیست که داخل تل به کسی اطلاع بدم. من نه فنیکار سایتی ام نه دزد پسوورد. من کسی نیستم چیزی هم از دستم برنمیاد پس یعنی هیچ کجای این ماجرای مسخره اگر ماجرایی در کار باشه نیستم. نتیجه اینکه به من چه! اینم از این.
این روزها کتابهای تکراری میخونم. آخه منابع کتابهای جدیدم همراه اینترنت بسته شدن. یه سری از تکراریها رو الان که میخونم چیزهایی درشون پیدا میکنم که اون زمان اصلا نمیدیدم. چقدر عجیب! توی این یکی که دارم میخونم… این زنه چه شبیه خودمه! و بعضی جمله های به ظاهر معمولی در وسط توضیحات راوی… چی شد که دفعه ی پیش اصلا ندیده بودمشون؟ یعنی اینهمه بوق بودم؟ اوخ خدا باید برم برنجه داره روی شعله صدام میزنه الان میام الان میام!
خب خب برنجه گفت یه ربع دیگه دوباره بیا. دوباره کجا بودم؟ بیخیال یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
هیچ خوشم نمیاد تعطیلات نوروز تموم میشن. هرچند امسال که اصلا نفهمیدیم چی شد. از2هفته قبلش بین تعطیل بودن و نبودن بلاتکلیف تاب میخوردیم تعطیل بودم ولی میگفتن کلاس مجازی رو باز نگه دار نه اینترنت درست درمون بود که پیامم بره نه بچه ها اعلام حضور داشتن ولی من باید این وامونده رو باز نگهش میداشتم بعدش هم که تعطیل شدیم تمام24ساعت شبانه روز کل ملت پر بود از اخبار جنگ و هنوز هم هست و اینترنت هم نبود یهخورده جزوه تعمیر میکردم یهخورده حرص میخوردم که این فلان جاش بدون اینترنت تعمیری نیست الان من چیکار کنم و یهخورده بازی کردم یهخورده از موارد مضحک اطرافم گیج زدم یهخورده نه یهخورده بیشتر از یهخورده دلتنگ شدم و دلم خواست توهم بزنم که نزدم و الان تعطیلات داره تموم میشه و باز کلاس مجازیه و باز خونواده ای که خیالش به درس این بچه نیست و یا خدا کلاس زبان بدون اینترنت و با جزوه های ژولیده و خدایا عجب سالیه این سال جدید که با سر رفتیم توش!
ولی یه چیزی که من دوستش دارم. با وجود تمام پریشونیهای اطرافم دم سال تحویل کاری رو کردم که واقعا ازش حس رضایت میکنم. همراه دعاهام، از ته دل، از ته دل، از ته ته ته دل، هرچی قهر و سیاهی بود رو از دلم و از شونه هام پاک کردم. همه رو توی سال کهنه ریختم و با یه قدم بلند از مرز بین2تا سال رد شدم و اومدم داخل سال جدید. من نمیدونم خیالم هم نیست که اون طرف خشمهام هم باهام مثبت باشه یا نباشه. اونها مسوول طرف خودشون هستن. شاید دلشون بخواد سیاه نگهش دارن. من طرف خودم رو پاک کردم. الان به جرأت میتونم تضمین بدم که روی خاک خدا هیچ جنبنده ای نیست که اگر سلامم کنه جوابش رو از سر قهر و خشم ندم. هی حالا نگی پریسا منتظره اونهایی که باهاش مثبت نبودن برن حضورش سلامش کنن! من اگر ببینمشون قطعا سلامشون میکنم جواب دادن یا ندادنش با خودشون. من تکلیف خودم رو مشخص کردم. تکلیف اونها و دلهاشون و نیتشون و عملشون با خودشون. دستم بهشون نرسید که اینو بهشون بگم. اصلا اگر بگم شاید موافق شنیدنش نباشن. ولی واسه خدا گفتمش و به نظرم همین اندازه که خدا شاهد و آگاه به ماجراست واسم بسه. اینو به یک کسی گفتم ازش پرسیدم ببین من واقعا خاطرم نیست کسی اطرافم باشه که اونهمه ازش خشم داشته باشم و باهاش قهر باشم اگر کسی رو یادته که میشه من دستم بهش برسه بگو که باهاش حرف بزنم. طرف زد زیر خنده. حرصم گرفت گفتم واسه چی میخندی؟ طرف تردید کرد که جواب بده یا نده. گفتم بنال ببینم تو به چی میخندی من واقعا اهل قهر نیستم همه میدونید پس به چی خندیدی؟ طرف دلجویانه و همچنان مردد گفت ببین میدونم واقعا همه میدونیم که تو چه جوری هستی فقط… فقط چیزه. فقط اگر الان فلانی هم بهت سلام کنه جواب سلامش رو میدی؟ بنده خدا اینو که گفت ناخودآگاه خودش رو کشید عقب. انگار انتظار داشت یه چی بهش پرت کنم. عقب کشیدنش چنان واضح بود که حتی من بدون بینایی هم قشنگ حسش کردم و بعدش نتونستم پیش از ترکیدن از خنده جوابش رو بدم. خنده هام طرف رو بیشتر عقب فرستاد.
-به خاطر خدا پریسا اون کوفت توی دستت رو پرتاب نکن من به جهنم اونو داغون میکنی بعدش خودت گرفتار میشی سر همین گرفتار شدنت همه ما رو داغون میکنی الان تعطیله مشابهش گیر نمیاد منو دنبال جور کردن این مزخرفات نفرست.
وای خدایا داشتم از خنده خفه میشدم. افتضاح بود. طرف هم نمیدونم میفهمید یا نمیفهمید رسما داشت خفهم میکرد.
-ببین ببین اونو بذارش کنار اصلا ول کن تو ولش کن من توی هوا برش میدارم این دستت نباشه جهان جای امنتریه به جان خودت من اینهمه نگران کله خودم نیستم که واسه محتویات اون مشتت میترسم. ولش کن آفرین بذارش کنار خراب میشه همه بیچاره میشیم.
خدایا نفسم نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم واسه چی این نمیفهمید من داشتم خفه میشدم! عاقبت ماجرا با چندتا نفس عمیق حل شد. ولی طرف سوالش رو یادش نرفت. تردیدش همچنان میتونست سبب انفجار خنده هام بشه که با یهخورده تشویق اون و یهخورده خودداریه خودم خطر رفع شد.
-بهم نگفتی. واقعا اگر اون آدم در مسیرت باشه روی این پاکسازیت هستی؟
توضیح اینکه اون فلانی که این بنده خدا اسمش رو برد کسی بود که یه زمان در یه جایی از عمرم معامله ی بسیار ناجوری باهام کرده بود البته به حساب خودم. هنوز هم به نظرم کارش خیلی عوضی بود. ولی حالا خیلی از اون زمان گذشته و من و اون آدم و همه ما که درگیر اون روزها و اون حوادث بودیم کلی بزرگ شدیم و کلی عوض شدیم. روزهای بسیار آشفته ای بودن. انگار بمب وسطمون خورده بود و همه چی وسط دود و گرد و خاک بود. من و اون آدم و خیلیهای دیگه هر کدوم به شدت درگیر اتفاقات شده بودیم و واقعیت اینه که هر کدوم میخواستیم خودمون رو از وسط موجهای پریشون بالا بکشیم تا نفس تازه کنیم و خب قطعا از نظر اون آدم هم من نفر عوضیه ماجرا بودم و اگر ازش میپرسیدم و شاید اگر حالا هم ازش بپرسم از نظرش حرکتم عوضی بود. بمبی که بی هوا وسط ماجرا فرود اومد همه چیز رو ترکوند و تمام ماهایی که درگیر بودیم از ضرب اتفاقات پرت شدیم یه طرف و همگی به شدت خوردیم زمین. تصویری که از اون روزها و اون ماجراها دارم دقیقا همین مدلیه. به قول یه آشنایی، اون زمان همه این تصور رو داشتیم که بهمون ظلم شده. هرچند بعدش هم اون آدم و هم خود من حساب عوضیبازیهای احتمالیمون رو تا ریال آخرش پرداختیم و کی جز خدا میدونه شاید هنوز در حال پرداختش باشیم. خلاصه که به طرف گفتم اگر اون فلانی هم توی مسیرم باشه از طرف من دیگه خشم و قهری در کار نیست و واقعا راستش رو گفتم. از این حس خوشم میاد. سبکباریه قشنگیه. دوستش دارم. من هیچ زمانی شعور قهر کردن نداشتم شکر خدا حالا هم ندارم. گاهی کینه ای میشم تصور میکردم که این خیلی شدید باشه ولی ظاهرا نیست فقط خشمیه که گاهی یهخورده طول میکشه و دیر یا زود پاک میشه و میره. امیدوارم در سال جدید تمام اونهایی که ازم لکه های سیاه توی دفتر خاطرات دلهاشون دارن هم شبیه من دلشون خواسته باشه که تیرگیها رو به سال کهنه بسپارن و دیگه چیزی ازم به دل و دفترشون نداشته باشن!
این شمع من عجب با معرفته الان چند روزه داره میسوزه و هنوز تموم نشده البته احتمالا امروز دیگه آخرشه و تا آخر شب خاموش میشه. نه بابا تشبیهات منفی در کار نیست واقعا شمعه. یه شمع عطری ولی بزرگتر از شمعهایی که قبلا داشتم. حسابی بزرگه ولی دیگه داره تموم میشه. حیف شد بوی خوبی داشت و معرفتش هم خوب بود. کاش بازم ازش داشتم! بیخیال شاید دوباره ازینا گیرم بیاد. البته با این قیمتها ترجیح میدم فعلا کمتر از این چیزها بخوام ولی… خب بسه. این نیز بگذرد.
خب مادرم اومد. همراه برادرم بود. برادرم رفت طرف خونه و خونوادش و مادرم دلواپس لاغرتر شدنش و نگران بیماریشه. منم همینطور. ولی خدا هنوز هست و این لحظه همه چی شاید نه چندان امن، اما آرومه. فرداها رو کسی جز خدا نمیدونه. به امید اینکه مصلحت پروردگار با دعاهای من و ما همقدم باشه. دیگه بسه خسته شدم میخوام برم بازی کنم. ساعت12و4دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.
خاطرات، اشک و لبخند
عصر3شنبه.
دیشب مهمون اومد ولی قبلش مهلت پیدا کردم نقهای سر شبم رو بفرستم روی آنتن. بعدش پریدم رفتم کمک و بعدش چندینتا اتفاق پشت سر هم افتاد که اطرافم رو پیش از ورود مهمون حسابی به هم ریخت و نتیجه این شد که من با اعصاب گره خورده شبیه فرفره میچرخیدم و نفهمیدم اون وسط چی شد که توی ذهنم اون مصراع از آهنگ پویا هی تکرار میشد که”ببین خدا چقدر ما رو دوست داره!” حواسم که جمع میشد میدیدم دارم همون طور که وسط مسخرگیهای اطرافم این ور اون ور میپرم تا درستشون کنم همراه تکرار توی ذهنم این مصراع رو با آهنگش زیر لبی هی تکرار و تکرار میکنم. یه دفعه به خودم اومدم و چنان زیر خنده زدم که کم مونده بود پهلوهام از فشار خنده منفجر بشن. بعدش زنگ زدن و مهمون رسید. دایی و زندایی بودن. شب پیشمون موندن. از اونجا به بعدش شب آرومی بود. صبح از پیشمون رفتن و هرچی اصرار کردیم بمونن گفتن واسشون شدنی نیست. یک شب معمولی وسط شبهای غیر معمول من. به نظرم یه سری از این شبها لازمم باشه. یادش به خیر! بچه که بودم این دایی… خدایا چقدر خاطره دارم ازش! چقدر خاطره دارم از تمامشون. این دایی اون زمان حسابی حوصله داشت که با منه دیوونه ی تخس کلکل کنه. نمیدونم تعریف کنم سر چی یا نه خخخ. ولش کن شاید بعدا یه زمانی بگمش الان مطمئن نیستم گفتنش درست باشه. همین اندازه بگم که ترک یکی از عادتهای مسخره و به شدت ماندگارم رو مدیونشم. بنده خدا روزها زمان صرف کرد تا رضایت دادم در ترکش باهاش همراهی کنم و اون شب… خدایا یادش به خیر! دیشب دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم دایی یادته فلان عادتم رو تو ترکم دادی؟ من الان بزرگ شدم و شبیه بچگیم گرفتار عادت بسیار زشتی شدم که البته برخلاف ماجرای بچگیم این یکی واقعا خطرناکه. بیا دوباره دل به نفهمیهام بده و یه کاری کن ترکش کنم دایی! واقعا دلم انجامش رو میخواست ولی… حالا من بزرگ شدم. دایی پیر شده. دیگه حسابی خسته هست. نمیشه ازش همچین چیزی بخوام. ولی کاش میشد کاش میشد ازش بخوام کاش دیشب خجالت رو کنار میذاشتم و نامجازهام رو نشونش میدادم شاید واقعا میتونست برداره با خودش ببردشون و شبیه بچگیهام خلاصم کنه! دیشب بهش که فکر کردم هم خندم گرفت هم چیزی از جنس بغض توی خنده هام پیچید و الان که دارم بهش فکر میکنم دیگه خندم نمیگیره. فقط همون نفسهای خیس ته آه کشیدنهام مونده. خدایا بچگیهای من و جوونیهای دایی کجا رفتن! بیا دایی! دوباره امشب بیا مهمون سقف کوچولوی من شو. عادت تاریکم رو ببین و بخواه که ترکم بدی. بیا امشب هم پیش ما بمون و صبح فردا رفیق سیاهم رو همراه خودت ببر تا دیگه دستم بهش نرسه و خلاص بشم! خدایا چقدر دلم میخواست زمان دکمه ی بازگشت داشت! چقدر دلم تنگه واسه دیروزهام! خدایا کاش راه برگشت به گذشته های روشن باز بود! من نمیخوام آدم بزرگ باشم! از این دنیای عاقلنمای تاریک اونقدر خستم که اندازه نداره. خدایا دلم میخواد برگردم. بذار برگردم خدایا بذار برگردم دنیای آدم بزرگها خیلی تاریکه. خیلی سرده. خیلی بی بهاره. بذار به روزهای آفتابیه بچگیهام برگردم! ای کاش میشد!
اینترنت همچنان بسته هست. من همچنان درگیر خطهای درهم جزوه هایی هستم که نمیدونم شنبه با شروع کلاسهام چه معامله ای باهاشون کنم. خدایا این وضع تا کی طول میکشه! کاش تو بیدار میشدی و تمومش میکردی! خدایا بهت بر نخوره ولی خاکت و خاکیهات هیچ کدومشون… چی بگم! خدایا شکرت! حکمتت رو شکر! گاهی مصلحتت بدجوری روی شونه هام سنگینه. ای کاش یهخورده بیشتر هوای دلهای بی ظرفیتی شبیه مال من رو داشتی! این مدلی که داره پیش میره خیلی سخته خدای آگاه من! خیلی!
خب بسه. دیگه این لحظه نمیخوام بنویسم. کلمات اگر منفی باشن تاریکی رو سیاهتر میکنن. برای سبکیه خاطر همین اندازه که نق زدم بسه. بیشترش لازم نیست. برم یهخورده بازی کنم. ساعت18و8دقیقه. تا بعد.
روی خط زندگی
2شنبه شب.
در تلاشم تمرینهام رو حل کنم. با جزوه های نامرتب و ناقصی که خطهاش رو بدون اینترنت بدون نرم افزارهای تبدیل و بدون غلطگیری تا جایی که واسم شدنی بود مرتب کردم و بدون اینترنت.
بدون اینترنت وای خدا اینترنت! تازه اخبار میگن ممکنه نیروگاه ها هم به فنا بره و برق هم پر! خدایا اگر برقها قطع بشن رسما باید بیخیال این ترمم بشم من بدون سیستم واقعا هیچ راهی واسه درس خوندن به نظرم نمیرسه. وای خدا این ترم آخرمه من باید چیکار کنم؟ لعنت به جنگ از جنگ متنفرم همیشه متنفر بودم من در خیلی بچگیم یک بار با جنگ مواجه شدم واقعا دیگه هیچ کجای عمرم دلم نمیخواست باهاش برخورد کنم ولی کردم و الان گیر کردم توش. خدایا آخه این هم شد کار؟ اصلا به من چه مگه من جنگ راه انداختم که الان گرفتار قطعی اینترنتم و احتمالش هست که درگیر قطعی برق هم بشم؟ گندش بزنن آخه اصلا به من چه چیش به من میرسه من یه آدم دیوونه ی پایینتر از معمولی ام که یه گوشه از هستی سرم به کار خودمه نه سیاست سرم میشه نه قدرت لازمم میشه من فقط میخوام این گوشه کوچولوی جهان که موقتا اشغالش کردم واسم آروم و امن باشه واسه چی باید وسط جنگی گرفتار بشم که اصلا جنگ من نیست؟
آخ لعنتی لعنت به جنگ لعنت به همه چیزش لعنت به تمام اجزای لعنتیش به جهنم بذار هر کسی میخواد بخونه کلافه شدم من اینترنت درست درمون لازم دارم این چیچیه آخه به هیچ کجا وصلم نمیکنه! خدایا ببین خاکیهات اینجا رو چیکار کردن! اوه خدا لعنت بهشون!
مدارس تا آخر فروردین مجازی شدن. گفتن برنامه اردیبهشت رو اعلام میکنن. و من الان دقیقا چه مدلی به یه بچه آمادگی که باید دستش رو نگه دارم تا بتونه بریل نوشتن رو تمرین کنه و خونوادش هم کلا در طول سال خیالشون به بریل این بچه نبوده با اینترنت درس عملی بدم؟ اون هم با این نت مزخرف که صبح ساعت8پیام صوتی میفرستم میگم اعلام حضور بدید میبینم پیامم ساعت9دلیور شده؟ باز شکر خدا که بچه های من امسال آمادگی هستن اگر پایه های بالا بودن البته تکلیف درسشون یهخورده واسه من مشخصتر بود از روی کتاب طبق برنامه پیش میرفتم ولی خدایا گناه داشتن با این وضعیت و این اینترنت مگه بچه کلاس ششم چیز درست درمون یاد میگیره؟
خدایا سونیا مدرسه رو دوست داشت. واقعیتش چیز چندانی یاد نمیگرفت ولی همین قدر که میومد مدرسه ذوق میکرد مادرش میگفت هر زمان نمیاد مدرسه حالش گرفته میشه. این مدرسه اومدن شاید یکی از معدود مایه های شادی این بچه و شاید تنها مایه ذوقش بود و این شرایط جفنگ این شادی کوچولو رو ازش گرفت. خدایا آخه من چی بگم! اوه گوشیه مادرم زنگ خورد و… بذار ببینم کیه.
خب طفلک شدم خخخ داره مهمون میاد. خدایا حوصله ندارم. هی بیخیال. مهمون حبیب خداست هرچند من اصلا روی فرم… بیخود! آدم باش پریسا! خب خب حله بابا حله. باید برم کمک واسه ردیف کردن امور مربوطه. اینم بمونه بعدا بره روی آنتن البته اگر جناب اینترنت داخلی لطف کنه و اجازه بده. هی! عجب زندگیه خوبی! پر از شادی و کامیابی و همه چیز. هوممم! بیخیال. تا بعد.
جمعه شب
جمعه شب. خب7روز از سال جدید گذشت. عجب عیدیه عید امسال. به هیچ کسی نگفتم عیدت مبارک. فقط گفتم و گفتیم سال نو مبارک. و امسال دعاهای من و همه با هر سال متفاوته. به نظرم لازم نباشه در مورد این روزها نق بزنم. این قصه رو همه میدونن. این ماجرا ماجرای همه هست. دیگه گفتن نداره. حال من اگر بهتر از اکثریت نباشه بدتر هم نیست. تکرار مواردی که همگی زیر فشارشون داریم له میشیم نفس اضافی میخواد که من ندارم.
اینترنت داغونه. داخلی مثلا بازه ولی اونقدر ضعیفه که با بسته بودنش چندان متفاوت نیست. هیچ کدوم از جاهایی که باید واسم باز بشن رو نمیتونم باز کنم. یه جاهایی هم نصفه باز میشن و… بیخیال.
میگم که… خدایا! کی تموم میشه؟
سعی میکنم جزوه هام رو مرتب کنم. تمرینهام رو حل کنم. خطهای درهمم رو درست کنم. بدون اینترنت. بدون اینستا ریدر. بدون اِنویژن. خدایا باورم نمیشه عجب نسلی هستیم ما یعنی همه چی رو باید ببینیم! بچه که بودم جنگ از شهرمون فراریمون داد. بعدش هزار مدل چیز دیدیم تا تابستون404و بعدش دیماه و بعدش این… بذار یه دید به کلکسیون این نسل بزنیم ببینیم اگر باز چیزی مونده که هنوز ندیدیم خودمون شبیه بچه آدم بریم بشینیم تا روی سرمون آوار بشه. آخ خدا واقعا که!
خدایی من الان اینجا چیکار میکنم اومدم چیچی بنویسم! واسه من403تا همین الان که یک هفته از405گذشته انگار از تمام عمرم جدا بود. چه در جاده ی شخصیم چه در گذرگاه اجتماعی. تا کجا میخواد این تونل ادامه پیدا کنه! خدایا! نق نمیزنم ولی واقعیت اینکه من بدجور خستم. از تمام مسخره بازیهای در جریان به شدت خستم. بیخیال خودم مگه کم گرفت و گیر دارم که الان ذهنم رفته به جفنگ؟ ولش کن پریسا! تو درست نمیشی؟ اطرافت قیامته تو توی سرت به چی چسبیدی! ول کن دیگه! باشه باشه بیخیال. بزنیم یه کانال دیگه.
خب الان من بدون اینترنت این ترمم رو چه مدلی پیش ببرم! ترم15فروردین شروع میشه و اوه خدا اینترنت خب الان اینو واسه چی بستید بازش کنید گیر کردیم آخه! عجب اوضاعیه! و جدی15فروردین ترمی در کاره؟ واسه چی نباشه؟ کلاسه دیگه باید بریم بقیه که با این جزوه های کذایی گیر ندارن میشینن چشمی میخوننش گیر مال منه که نمیبینم. وای خدایا کی بود که اون زمان میگفت نابینا باشی ایرانی هم باشی دیگه خیلی… یادم نیست کی بود هر کسی بود خدا خیرش بده عجب راست میگفت!
ذخیره کتابهام تموم شدن الان باید کتاب تکراری بخونم. گندش بزنن من کتاب میخوام!
ول کن حس ندارم بیشتر اینجا بچرخم فقط اومدم که اومده باشم یهخورده هم امیدوار بودم این تلخیه عصر جمعه با چاشنی قطع اینترنت و اخبار عوضی بره که نرفت دیگه بسه نمیخوام بنویسم. بذار ببینم اینترنت راهم میده اینو بزنم روی آنتن؟ هی! فردا روز بهتریه. قطعا هست. امید همیشه مثبته. از دست ندیمش. خدا رو چه دیدی شاید طلوع فردا همراه خودش کلید چندتا از درها رو بیاره. نه تمامشون. فقط چندتاش. تا خدا چی بخواد. تا بعد.
5شنبه شب.
زندگی چه داستان عجیبیه!
زمانی چیزهایی جزو بزرگترین ترسهام بودن که تصور میکردم اگر در جایی از عمرم باهاشون مواجه بشم بی تردید زنده ازشون عبور نمیکنم. اونقدر از پیشآمدشون وحشت داشتم که واقعا کابوس میدیدم و زمانی که از کابوس میپریدم تا چند لحظه نفس توی قفس سینم پرپر میزد تا دربیاد. همیشه دعای اولم این بود که خدایا با همچین مواردی مواجهم نکن من تحملم کمه تاب نمیارم میمیرم. خدا شنید. مطمئنم که شنید. ولی دعاهای بعدیم رو هم شنید که همیشه میگفتم خدایا هرگز ولم نکن من صلاحم رو خیلی جاها نمیدونم هرچی صلاحمه همون رو واسم بنویس ولی اگر سخت بود فقط ولم نکن. و اون زمان وسط دعاهام هرگز تصور نمیکردم صلاحم مواجهه با پیشآمدهایی باشه که اونهمه از وقوعشون میترسیدم. خدا دعای دومم رو اجابت کرد. اون موارد در سیاهترین شبهای تمام عمرم پیش اومدن. اونقدر ضربتی و اونقدر شدید که از ضربشون به شدت خوردم به کوه و تقریبا مُردَم. به همون اندازه که یقین دارم الان شبِ و به همون اندازه که یقین دارم خدا هست یقین داشتم که دیگه تموم شدم.
اون چیزها پیش اومدن، مثل یه قطار جهنمی از روی روانم گذشتن و ویرانم کردن. زمان گذشت. خیلی سخت خیلی خیلی سخت اما گذشت. من از اون هیچِ تاریک گذشتم و تموم هم نشدم. اون سایه های تاریک دور و دورتر شدن و هرچند بخش بسیار بزرگی ازم رو با خودشون به اعماق نیستی بردن، اما من هنوز زنده ام و الان که از دور بهشون نگاه میکنم میبینم اونقدرها که تصور میکردم بزرگ نبودن. چه کمرنگ و چه محو دیده میشن و چه راحت میتونم تماشاگر محوتر شدنشون باشم و هرچند هنوز مونده لبخند بزنم، اما چه ساده بدون اینکه نگاهم از سیل اشک تار بشه از اون منظره ی تلخ سر برمیگردونم و دوباره متوجه جاده ی مقابلم میشم.
اوایل، نه، خیلی بعد از شروعشون، یه آشنای دردآشنا وسط ضجه های بی صدام دلداریم میداد و میگفت تموم میشه. یادمه سکوت میکردم حتی حس میکردم اگر کسی گریه هام رو از این درد بشنوه انگار نامحرم روحم رو دیده در نتیجه فقط بدون صدا تمام صورتم خیس میشد. اون آشنا ولی همیشه یا تقریبا همیشه میفهمید که گریه میکنم. معمولا مستقیم نمیگفت گریه نکن. همیشه زور میزد توجهم رو منحرف کنه. با یه جمله ی نامربوط به اشکهای اون لحظه های من. با یه حرکت شاد. با یه کلمه از جنس شیطنت. با هر چیزی که دستش میرسید. اما زمانهایی که حالم اونقدر بد بود که گرفتگی نفسهام رو از سکوتم میفهمید، راستی چه جوری میفهمید؟ استطار رو بیخیال میشد و بدون حجاب در کلامش میگفت ببین! بیتابی نکن. تموم میشه. و زمانی که تموم شد تازه به خودت میایی و میبینی اصلا چقدر هم واست مثبت شد. نفس نداشتم به این بینشش بخندم ولی مطمئن بودم اشتباه میکنه. نمیشه. تموم نمیشه. واسه من هرگز تموم نمیشه. من میمیرم. اینها از ذهنم میگذشت و نمیگفتم. نمیتونستم. یه بار زمزمه کردم از کجا میدونی؟ طرف گفت من میدونم. آخه خودم تجربهش کردم. واسه من تموم شد البته نه شبیه تو. من گریه نمیکردم ولی خیلی سخت بود. اما حالا منو ببین که نه تنها هیچ چیم نشده بلکه سبک و راحت واسه خودم پر میزنم. تو هم درست میشی. تحمل کن. تموم میشه. باور کن که میشه. باور نمیکردم و فقط فقط فقط میخواستم این درد تموم بشه حتی با مردنم فقط تموم بشه. الان دیگه اون دردآشنای دیرآشنا رو نمیبینمش. ولی ای کاش میدیدمش تا بهش بگم چقدر درست میگفت! این روزها از اینکه اونهمه در مخفی نگه داشتن آدرس اینجا اصرار داشتم پشیمونم. شاید اگر اونهمه یواشکی نبودم میشد احتمال بدم اون آشنا واسه تفریح هم که شده بیاد اینجا رو بخونه و ببینه چقدر از حضورهای غیرمستقیم و در لحظه های خیلی تاریک مستقیمش ممنونشم. هی آشنا! میدونم اینجا رو بلدی هرچند تقریبا مطمئنم که این اطراف آفتابی نمیشی. ولی کسی میگفت همیشه واسه هر اطمینانی یه درصد احتمال خطا بذار. پس اگر یه درصد احتمالش باشه که بیایی و اینجا رو بخونی، بدون که حالا میفهمم چقدر درست میگفتی، و چقدر به خاطر اون حضورهای نامحسوس و گاها محسوس ازت ممنونم. شاید کمتر کسی خود واقعیت رو دیده باشه ولی من دیدمت. و بهت میگم که تو واقعا خوبی. و من خوشحالم که در اون لحظه های سخت همراهم بودی. ممنونم که بودی آشنا. و ممنونم که با پیشبینیهای درستت تلاش میکردی بهم آرامشی رو بدی که اون زمان نداشتم. هنوز خیلی مونده کامل درمون بشم اما حالا میدونم که از خطر گذشتم و به خاطر این گذشتن خدا رو شکر میکنم و از تو ممنونم آشنا. امیدوارم هر جایی که هستی زمانی رو تجربه کنی که خنده هات از اعماق دلت باشن.
خب بسه به قدر کافی در جلد تقدیر و قصه سرایی نق زدم. بذار ببینم.
خدایا من واسه چی شبیه معتادی که در برابر مخدر اراده نداره در برابر یه کتاب جدید اینهمه وا میدم؟ امروز کتاب خشم سوسمار رو از تلگرام پیدا کردم و وای خدا یه هجا درس نخوندم نشستم به خوندن این و هنوز هم تموم نشده و وای درس دارم پس واسه چی ولش نمیکنم برم سر درسم؟ وووییی نمیتونم نمیتونم به جان خودم نمیتونم بذار بخونمش تموم بشه میرم سر درسم.
اوخ ساعت داره10میشه بیخیال امشب درس بی درس روز که رفت و تموم شد بذار کتابه رو دریابم!
ای خدا باز اینترنت و فیلترشکنهاش دیوانه شدن! آخه واسه چی؟ کاش سایفون روی سیستمم جواب میداد من واقعا لازم دارم که این… وای خدایا من اینترنت آزاد میخوام! هر دفعه این بسته میشه قلبم2تا یکی میزنه نکنه باز یه اتفاقی افتاده؟ نمیدونم این ترس تا کی باید توی دلهای ما رو بخارونه ولی ای کاش سریعتر به انتهاش برسیم واقعا اذیت میکنه.
اصلا اومده بودم اینجا یه چی دیگه بگم ولی الان هرچی میکنم یادم نمیاد چیزه چیچی بود. بیخیال حسش نیست بگردم پیداش کنم بذار بمونه واسه هر زمان یادم اومد باز میام اینجا شلوغ میکنم. الان دلم میخواد بدونم این کتابه به کجا میرسه. ساعت بذار ببینم10و5دقیقه. تا بعد.
4شنبه شب.
کلاس نرفتم. غیبت خوردم. خونواده به شدت استرس داشتن. مادرم دلواپسیه منو که دید چیزی نگفت ولی برادرم بدجوری دلواپس بود. بیخیال شدم و موندم خونه. اما زنگ زدم گفتم به منشیِ مهربون کاش میشد دستم رو بگیری از پشت این خط بکشی ببری توی کلاس الان شروع میشه و من نیستم. پیش از این تصور میکردم از غیبتم ذوق کنم ولی اصلا ذوق نداشت. البته خودمونیم الان هرچی متنهام رو تمرین میکنم میبینم آمادگیم انگار کم بوده ولی من همیشه این تصور رو دارم و در هر حال من امروز غیبت خوردم و نمره کلاسیه این جلسه رو از دست دادم و…
این مزخرفات چیه دیروز و امروز مراسم چهلم یه بوستان بود و هست من از نمره های از دست رفتهم میگم. واقعا که پریسا شرمآوره!
خدایا واقعا بیدرد نیستم ولی هر چیزی به جای خودش و راه فرار حتی واسه2ساعت از این جو گریه…
حس میکنم دیشب و امروز از بس گریه کردم قفسه ی سینم سنگینی میکنه. امروز گفتم یه کوچولو بعد از هفته ها برم یه دید به اینستا بزنم که دیدم دارم توی اشک غرق میشم بستمش اومدم بیرون. خدایا باورم نمیشه که بیخیال از همچین کوه دردی رد بشی. نمیشی من باور نمیکنم نمیشی خدایا ازش رد نمیشی میدونم نمیشی. خدایا! منو ببین؟ باور من به خاکت و تمام عناصر هستیت و به تمام تمام تمام خاکیهای تو برای همیشه ویران شد. برج باورم به خودت به عدلت به حضورت به حسابت آخرین ستون باوریه که در وجودم هنوز پابرجاست. شاهد ویرانیه این آخرین ستون باورم نشو! خدایا اینو تماشا نکن تو رو به عظمت عرشت نکن تعلیق بدون ستون بدون هیچ باوری تا آخر عمر وحشتناکه شاهد تحقق همچین چیزی در وجود من نشو! خدایا لطفا! خدایا! لطفا! خدایا! تقاضا میکنم ازت! خدایا! خدایا! خدایا!
آخ خدا اینترنت لعنتی! فیلترینگ لعنتی! فیلترشکنهای لعنتی! تحریمهای لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی! واسه چی باز نمیشه من تمرینهام رو حل کردم ایرادهام رو میخوام رفع کنم این تحریمهای عوضی! …
بسه پریسا! دیگه بسه! مگه فقط تویی؟ اطرافت رو ببین ملت با چه جهنمی درگیرن تو واسه بسته بودن یه سایت ببین چه شلوغی کردی! خجالت نمیکشی؟
خجالت میکشم. واقعا میکشم. خدایا معذرت میخوام. درد زیاده و من فقط یه دلیل واسه نق زدن لازم داشتم که بگم و بگم و باز بگم بلکه سبک بشم که البته دارم میبینم فایده نداره. سبک نمیشم خدایا! سبک نمیشم! خدایا! آخرین ستون باورم رو نجات بده! یه حرکتی بزن. یه کاری کن! من همیشه در همه جای عمرم دستت رو دیدم. خدایا اجازه نده این آخرین ستون اتکا رو از دست بدم. اجازه نده سکوتت ویرانش کنه. من باورت دارم. باورها ستونهای اتکای روح ما هستن. باور به تو آخرین ستونیه که2دستی بهش چسبیدم تا در این تعلیق سیاه برای ابد شناور نشم. اجازه نده از دستش بدم خدایا! کمکم کن خدای من! کمکم کن! از اینهمه آه از اینهمه اشک بی جواب رد نشو! خدایا! نکن! این کار رو نکن! خدایا لطفا! لطفا خدایا لطفا نکن!
بسه الان دیوانه میشم بذار ببینم واسه کلاس1شنبه درباره ی چی باید متن ارائه بدم.
زمان آزاد؟ من الان در موردش چی میشه بگم؟ من تمام دیشب و امروز در زمانهای آزاد وسط درسهام باریدم. این چیزی نیست که مجاز باشم در موردش واسه کلاس1شنبه بنویسم. خدایا این… وای این… این خدایا میشه اجازه بدی این سایته باز بشه من سرم رو کنم توی ایرادهای تمرینهام الان مخم منفجر میشه تصور اینهمه عزا داره روانم رو میترکونه!
این کانالهای کتاب هم واقعا مزخرفن همهش تبلیغ میپاشن و یه سری کتاب که یا خوشم ازشون نمیاد یا خوندمشون. وای خداجون من کتاب میخوام شاید یهخورده اطرافم رو یادم بره!
با این گفتن ها چی عوض میشه! چه فایده ای داره که تا فردا اینجا بنویسم و کیبوردم رو خیس کنم! بذار دیگه تمومش کنم بلکه یه دری از یه جایی رو به یه نوری باز بشه. خدایا به من به همگیمون کمک کن! بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و58دقیقه. به امید… به امید خدا!
من و امشب و فردا
3شنبه شب.
درس میخونم یعنی باید درس بخونم ولی… مهمون اومده. اینجام که درس بخونم. آخر شب شده آخه. یک توجیه واسه تنبلی. به جان خودم خستم.
آخ خدا این سایت جمینای یا جمنای کدومش درسته دوباره بسته شده من روی سیستمم سایفون درست درمون ندارم الان چه مدلی باید دستم بهش برسه اگر سوال درسی داشته باشم؟ بیخیال هرچی واسه کلاس فردا لازم داشتم همه رو یعنی خب تقریبا همه رو پرسیدم ایشالله فردا باز بشه من فردا شب کلی تمرین واسه حل کردن دارم. امتحانات پایان ترم نزدیکه واقعا لازم دارم ایرادهام رو بپرسم ازش کاش باز بشه.
وای کلاس فردا کلاس دارم ولی… کلاسم فردا در بدترین زمان و بدترین مکانه الان من باید چه معامله ای کنم با این زمان و مکان نامناسب؟ ساعت5تا7شب باید کلاس باشم و این کلاسه در شلوغترین خیابون اینجاست و فردا شب ظاهرا یهخورده جو شهر مثبت نیست مادرم میگه نرو کلی زور زدم قانعش کنم که عزیز به جان خودم توی کلاس که نمیان بلایی سرمون بیارن برگشتن هم شب میشه با آژانس میام هیچ چی نمیشه اصلا وایستا ببینیم فردا اوضاع چه مدلیه صحبتش رو همون فردا میکنیم که برادرم زنگ زد گفت فردا کلاس داری؟ گفتم چیزه. گفت نه نرو فردا خونه بمون. گفتم حالا درستش میکنیم که گفت نه نرو فکرش رو که میکنم استرس میگیرم نمیتونم بخوابم. الان2ساله که این هشدار ترمز منه. استرس واسه وضعیت برادرم خوب نیست وقتی استرس میگیره کل وضعیتش به هم میریزه حتی به قیمت از دست دادن کل ترم نمیخوام کسی باشم که سبب همچین چیزی بشم. ولی آخه من تا الان غیبت نداشتم الان یعنی واقعا فردا باید بشینم خونه در حالی که کلاس در جریانه و من نه بیمارم نه درگیرم نه سفرم نه نمیدونم عذری چیزی دارم که اجازه نده سر کلاس بشینم؟ تازه تصور کن مثلا خونه بمونم بعدش ساعت مثلا5و نیم ببینم توی خیابون کلاس من هیچ خبری از دردسر نیست و من بیخودی کلاسه رو از دست دادم. وووووووووویییییییییی خدایا من واسه چی اینهمه بوقم؟ ملت میان کلاس در رو باز میکنن بیان داخل میبینن قراره ممتحن بیاد در رو میبندن میرن خونه بعدش من که درسم رو خوندم تمرینهام رو هم نوشتم فقط واسه پرهیز از دردسر توی خونه می مونم هنوز هیچ چی نشده استرس میگیرم. اصلا مگه با غیبتم چی از دست میدم؟ من که میدونم این کلاسها اگر درس نخونم واقعا هیچ کمکی بهم نمیکنن. فقط به خاطر پرسش کلاسی و جواب دادن و حس مسوولیت لازمش دارم و خب الان این یه جلسه رو خوندم و دارم میخونم دیگه واقعا غیبتم جز یه نمره کلاسی چیزی ازم کسر نمیکنه پس دقیقا الان چمه؟ از خدام هم باشه فردا توی خونه باشم مگه خودم همیشه از کلاس رفتن شاکی نیستم؟ خب این هم یه مهلت غیبت الان مشکلم چیه؟ هیچ زمان این حسم رو نفهمیدم عاقبت من زبان رو دوست دارم یا ندارم؟ گندش بزنن بذار فردا بشه ببینم با خودم چند چند میشم.
این ترم حس میکنم توان صحبت کردنم کمه. سر کلاس واقعا صحبت نمیکنم چون همهش حس میکنم دارم یه چی رو اشتباه میگم. توی ذهنم جمله ها همه درستن ولی تا میام یه چی بگم میبینم یه سوتی دادم که بعدش دلم میخواد برم لای چوبهای صندلی غیب بشم. واسه چی این ترم این مدلی ام؟ من2تا ترم پیش اونقدر سر کلاس حرف میزدم که بچه ها میگفتن تو حرف بزن بذار زمان کلاس بره از ما کمتر درس بپرسه خب من همون پریسام پس الان واسه چی سر کلاس این شکلی میشم؟ هیچ خوشم نمیاد باید بیشتر تمرین کنم البته نه سر این کلاس. کلاسه طوریش نیست فقط… حس میکنم توی این فضا نباید باشم. اونها همه جوونن و من حس میکنم اشتباه هام… هی! بسه! تمرین حلش میکنه باید تمرین کنم.
ولش کن بذار بزنم یه کانال دیگه.
آخجون اگر اتفاقی نیفته و همه چی درست باشه5شنبه مادرم میخواد بره فروشگاه واسه خریدهای ماهانه ایول من آویزونش میشم همراهش میرم این فروشگاه بیرون شهره خیلی هم بزرگه معمولا وقتی میره من باهاش میرم و هر دفعه یه چی میچسبه به دستم همراهم میاد خونه. به جان ابلیس من برشون نمیدارم خودشون به دستم میچسبن وقتی هم میخواییم حساب کنیم میبینم دستم سنگینه باید هرچی به دستم چسبیده رو هم حساب کنم بیارم خونه دیگه. میبینی؟ تقصیر من نیست. خدا کنه تا5شنبه حقوق بدن که چسب دستم خیلی ناکام نباشه خخخ.
خب الان دقیقا این چسب قراره به چیها بچسبه؟ بذار ببینم. مدتهاست که سوسیس و کالواس و همبرگر و از این خوشمزه های آماده از لیستم خط خوردن. حدود2سال میشه. اینکه هیچ چی. شکلات و شیرینیجات هم همینطور. این هم باطله. چیپس و کرانچی و موارد مشابه هم به همچنین. آب میوه و شیر کاکائو و شیر قهوه هم که شبیه دسته ی اول و به همون دلایل مردودن. خب الان چی مونده؟ هوممم. چندتا مدل پنیر که میشه سرد خوردشون و البته بدون نون و به مقدار کم، چندتا بسته نایلن زیپی در سایزهای مختلف، یه بسته نوشابه که البته خودم نمیتونم بخورم و واسه بقیه و واسه مباداست، ای کاش میوه خشک داشته باشن که احتمالش ضعیفه اگر هم باشه بسته های کوچولوی قاطی موجوده با ظرفهای لوکس مسخره که خوشم از اضافه قیمتشون نمیاد، اگر شمعهای عطری آورده باشن باید یه ناخنک بهشون بزنم چون مال خودم تموم شده و فقط تا دلت بخواد اود توی کشوهام موجوده، خدایا قیمتها اونجا وحشتناکن وگرنه چقدر دلم میخواست یه عروسک واسه سونیا بخرم، به خدا راست میگم واسه خودم نمیخوام مال سونیاست خخخ البته اگر شدنی بود بدم نمیومد خودم هم یه فیضی از عروسکها میبردم ولی خب نمیشه جیبم زورش نمیرسه پاره میشه و چیه خب عروسک دوست دارم اصلا به تو چه؟
خب یهخورده بیشتر از یه لحظه رفتم. مهمونها داشتن میرفتن بعدش هم عملیات پاکسازی آشپزخونه بود که باید انجامش میدادم و الان دوباره اینجام. داشتم نق چیچی رو میزدم؟ ولش کن بیخیال زدم بسه.
اوه خدا ساعت11و32؟ جدی؟ وای من هنوز درسهای نخونده دارم که! بیخیال فردا صبح مدرسه در کار نیست میخونم و… خدایا وای فردا کلاسم رو چیکار کنم؟ عجب وضعیت مسخره ای اه اصلا خوشم نمیاد این هم شد کار؟
بیخیال بذار امشب یهخورده لغت بخونم این چندتا متن بمونن واسه فردا که2طرفه یه حالی به هم بدیم و بزنیم هم رو حسابی زخم و زیلی کنیم. و ایول فردا جلسه دهم از این ترمه. یعنی7تا جلسه بیشتر به پایانش نمونده! آخ جون! ولی امتحان وای خدا امتحاااااااااااااااااااااااااااااااااان امتحان هیچ چی بلد نیستم خدایا امتحان امتحان سردم شد امتحان وای خداجونم امتحان. این هم بیخیال. درست میشه.
بسه بذار باقیش بمونه واسه بعد. الان واقعا خستم. اصلا حالا که اینطوریه لغت هم نمیخونم بمونه واسه فردا الان میخوام بخوابم. ساعت11و36دقیقه. تا بعد.