1شنبه شب. تقریبا9دقیقه دیگه وارد2شنبه میشیم. امشب بیدارم. باید مادر رو ساعت1و نیم بیدار کنم. امشب دوباره سفر دارن. اونها میرن تهران برای تکمیل پرونده پیوند و من جا می مونم. خدایا عجب شبهای وحشتناکی هستن شبهایی شبیه این! حس میکنم تمام دلم همراهشون میره و تا زمانی که از این در نرفتن بیرون و در پشت سرشون بسته نشده حسابی قوی هستم. بیدار میشینم تا بیدار کنم میخندم چایی درست میکنم امید میدم دلداری میدم و خدایا عجب شبهای وحشتناکی هستن شبهایی شبیه این! پیش از این همچین شبهایی رو تکی سپری نمیکردم ولی الان… نه! ترجیح میدم همینطوری بمونه. پریسا تسکینش رو از هیچ جایی و هیچ جایی گدایی نمیکنه! این شب هم میره شبیه دفعه ی پیش. من سپری میکنمش! شبیه دفعه ی پیش. من صبحش میکنم! شبیه دفعه ی پیش! تمام!
امروز سر کلاس زبان نفهمیدم چی شد که یه دفعه متن دوم اسپیکینگم رو یادم رفت. انگار ذهنم یه پله ی خالی رو ندید و پرت شد پایین. اصلا نمیتونم توصیفش کنم یه حس عجیبی بود. انگار ذهنم توی بی وزنیِ خارج از زمان یه لحظه جابجا شد. خدایا! نه! من مدتها و مدتها بود دیگه وارد این اتوبان ترسناک نشده بودم الان هم اصلا زمانش نیست! واسه چی اینطوری شدم؟ چیزی تهدیدم نکرده بود جز استرس ارائه ی متنم و استادم هم بنده خدا خیلی آروم و معتدل نشسته بود گوش میداد من متن اولم رو خوب ارائه دادم و یه دفعه وسط دومیش… چه عاملی همچین کاری کرد؟ شاید بدونم. تمام امروز به ممنوعیتی که از دیشب برقرار کردم پایبند موندم ولی این لعنتی شبیه انگلی که وقتی میفهمه اومدن نابودش کنن اقدام به جنگ و ترشح سم میکنه تمام روز اذیتم کرد حتی سر کلاس هم دست از سرم برنداشت و اون وسط یه دفعه… ولی اون فقط داشت اذیتم میکرد هیچ تهدیدی واسم نبود پس واسه چی من… تهدید به نظرم تهدید لازم نبود فقط مدل تفکرم و تمرکز ناخودآگاهم به یه سری لحظه های… اه لعنت بسه! نباید اجازه بدم نباید حرفش رو بزنم نباید حتی اسمش رو توی سرم ببرم این ممنوعه ممنوعه ممنوع!
هی مطمئنم چیزی نبوده دلواپسیه سفر خونواده و سنگینیه شبی که پیش رو داشتم و داشتیم بوده که یه لحظه ضعیفم کرد هیچ چی نیست پریسا طوری نیست هیچ طوری نمیشه. نه که نمیشه! من دفعه ی اولم نیست که به دستانداز میخورم. هر دفعه هم ازش گذشتم. این دفعه یهخورده سنگینتره چون چندتا کوه با هم ترکیب شدن و دارن شونه هام رو حسابی تقویت میکنن. طوری نیست. من وارد اون اتوبان ترسناک نمیشم. من توی زمان گم نمیشم. نمیشم! امروز هم فقط یه اتفاق مضحک بود. حتما متنم رو کم خونده بودم و تصور امشب ذهنم رو تاریک کرد بعدش هم استرس ارائه بی موقع ذهنم رو ضربه کرد. دفعه ی بعد مواظبترم بیشتر هم میخونمش همه چی درسته همه چی امنه دفعه ی بعد ارائهم حسابی مثبت میشه. تو نمی افتی پریسا! نمی افتی!
هی عوضش امروز روز خوبی بود. سونیا آرومتر بود. یه ارتباط نصفه نیمه و کمجیغ با هم داشتیم. بعد از ارائه ی مزخرفم هم استاد ترمهای پیشم رو دیدم و بعدش وقتی نمرهم توی سالن اعلام شد و بقیه فهمیدن سطحم چیه یه دفعه همه شروع کردن واسم کف زدن. کلی هم ازم تعریف کردن و وقتی فهمیدن استادم کیه دوباره حسابی واسم کف زدن. دوباره روند کاهش وزنم هم شروع شد و هرچند یواشه ولی دیدم که باز دارم میام پایین. میبینی؟ اینهمه مثبت! حالا این وسط یه لحظه خط گفتار یه متن رو از دست دادم چیزی نشد که! بیخیال. درست میشه.
وای خدایا ولی الان چه مدلی باید واسه کلاس4شنبه آماده بشم؟ فردا و پسفردا مدرسه ام امشب هم که بیدارم و فردا ظهر که برگردم شبیه جنازه وا میرم و کاش فقط بیداریِ امشب بود فردا عزیزهای من تهرانن و توی بیمارستان دارن میچرخن و من مثل سگ به خاطر جوابی که نمیدونم چیه دارم میلرزم و تازه باید بشینم انشاهای3گانه رو بنویسم که امشب تمرکز واسه نوشتنش نداشتم و خداجون آخه بازار روز هم شد موضوع؟ هی بیخیال4شنبه صبحم آزاده و کلاس عصر4شنبه هم آنلاینه همینجا توی امنیت کافه پریسا حتما بهتر جواب میدم. و اسکایروم خدایا هرگز باهاش کار نکردم کاش دردسر نشه! هی! اولا که دردسر نمیشه. دوما گیریم هم که شد، غیبتهای کلاسهای جبرانی کسر نمره ندارن اگر هم داشتن من2تا جلسه کوپن غیبت دارم که هیچ زمانی ازشون استفاده نمیکنم مطمئنم این بار هم اصلا لازمم نمیشه اسکایرومه دیگه غول که نیست میرم داخلش کلیدهاش رو پیدا میکنم بمب که نیست بترکه. بعدشم مگه من میخوام آیلتس بدم که اینهمه دلواپس نمره باشم؟ ولش کن پریسا چیزی از دست نمیدی. نه بیشتر از اون که پیش از این از دست دادی! طوری نیست درست میشه. درست میشی! همه چی درست میشه من مطمئنم. مطمئنم!
سعی کردم کتاب تصادف فریدا مکفادن رو بخونم تا یه جاییش هم رفتم ولی خسته شدم اومدم اینجا. میرم حالا بذار یهخورده وراجی کنم.
این شایعات مربوط به احتمال حمله آمریکا هم زده پدر اعصاب و روان همه رو درآورده. طرف آخر شب بهم میگه مواظب باش. میگم مواظب چی باشم؟ میگه امشب بین ساعتهای2و3بیدار بمون بلند شو چنین و چنان کن. میگم واسه چی؟ میگه امشب قراره آمریکا حمله کنه! آخه من به این مردم چی بگم! گفتم برو بابا گرفتی منو؟ گیریم که کنه من بیدار بمونم چی عوض میشه؟ حمله ی آمریکا اگر هم اتفاق بیفته مگه اینطوریه؟ ول کن بگیر بخواب حمله ای در کار نیست. و نبود. خوب شد دیشب بیدار نموندم خخخ. خلاصه که بدجوری با اعصاب ملت بافتنی بافته این جناب ترامپ! اینکه جهانی رو گذاشته سر کار آخرش هم به عشق و حالش میرسه و میره نکبتِ تفریحاتش زده اینترنتِ ما رو داغون کرده آخر شبها چنان ضعیف میشه که هی فیلتر شکنم رو قطع میکنه و حالم رو میگیره. گندش بزنن! مسخره!
میگم ولی جدی نکنه بیاد بزنه؟ به جان خودم اگر جنگ بشه کلا به فنا میریم هیچ خوشم نمیاد. ولش کن دست من که نیست به اندازه ی کافی توی سرم گرفت و گیر دارم این یکی رو دیگه واقعا نمیخوام. ولی خدایی اگر بخواد بزندمون بیچاره میشیم اینترنت دوباره میپره همه چی هم به هم میریزه و ترم عجب ترمیه این ترم زبانِ من اگر اوضاع خطری بشه کلا ترم میره روی هوا بعدش تکلیف چیه؟ همهش حس میکنم این ترم رو مستقیم تمومش نمیکنیم کاش حسم اشتباهی باشه بذار بیاد و بره تموم بشه این2تا ترم کذایی خسته شدم.
یه قهوه فوری خوردم که با توجه به ساعت اطراف12نیمه شب دیوانگی محض بود ولی چی از دستم برمی اومد از بس خسته بودم داشتم احساس بیماری میکردم باید خواب رو موقتا فراری میدادم یا نه!
ای کاش فردا لازم نبود برم مدرسه! خدایا کاش یه چیزی یعنی یه چیز خوبی میشد میگفتن به مناسبت این اتفاق خوب تمام ایران شادن و به همه کارمندها یه روز مرخصی مجانی تعلق میگیره که بگیرن توی خونه هاشون بخوابن مخصوصا پریساهایی که باید بعد از یه شب بیداری و کلی دلواپسی و یه عالمه درس که باید حاضر کنن باید برن مدرسه و با فاطمه و سونیا سر و کله بزنن اصلا نباید فردا برن سر کار و لازمه حتما بمونن خونه و استراحت کنن.
هی میگم نکنه به جای قهوه فوری عرق خوردم این مزخرفات چیچیه دارم میگم اون هم امشب! چه مرگم شده من همیشه مزخرف اینجا زیاد میگم ولی امشب مزخرف گفتنم دوبل شده معلومه چمه؟
اوه ساعت شد12و23دقیقه! خب بشه طوری نیست اتفاقا بهتره بذار سریعتر بره هیچ دلم نمیخواد یه قهوه فوری دیگه لازمم بشه. خدایا امشب بعد از ساعت4چه جوری میشه که من بخوابم تازه اون زمان هم خونواده رفتن طرف تهران و من دلواپس و بیخوابم چه مدلی فردا صبح بلند شم و فضای مدرسه و فاطمه و اون سونیا رو تحمل کنم؟ این چه مدل امتحانیه ازم میگیری قربون حکمتت برم! واقعا لازمه این برگه امتحانت اینهمه سنگین و سیاه باشه؟ چی بگم. خدا تویی من که خدا نیستم سر از مصلحتت جز خودت کسی درنمیاره. ولی قربونت برم باور کن من توانی قد تو ندارم اگر یادت رفته بذار یادت بیارم من فقط یه مشت خاکم حسابی هم از اینهمه فشار که از اول403یه دفعه بهم نازل شد و بعدش شبیه دونه های تسبیح ابلیس گیرها پشت سر هم ردیف شدن هی بیشتر و بیشتر شد قربون صبوریت برم به نظرت دیگه زمانش نیست که بس کنی؟ اوخ این دیگه چی بود؟
واقعا که! این یخچاله سر شب خاموش شد و مادرم رو ترسوند الان یه دفعه گفت پاق و روشن شد بعدش کار کرد بعدش دوباره گفت پاق و خاموش شد و توی سکوت شب این پاق منه گیج رو2متر از جا پروند. ای خدا اینها هم سر به سرم میذارن آخه واسه چی!
هی یخچاله! منو که اذیت کردی خدایی خراب نشو الان واقعا زمانش نیست نه وقتش موجوده نه هزینهش که تعمیرت کنم لازمت هم دارم میشه کار کنی؟ وای یا خدا این… یا خدا!
باد شروع شد. شدید هم هست. خدایا یه کمکی بده قربونت برم خونواده ی من امشب عازمن واسه تهران. ولی جدی این صدا که از بیرون داره میاد چیه؟ باده؟ پس واسه چی این مدلیه؟
به نظرم دیگه پاک به سرم زده. توهم گرفتم آیا؟ به جان خودم نه واقعیه یه صدایی شبیه هوممممممممممم داره میاد و یه چیزهایی رو انگار هی تکون میده. آخ خداجون توی گوش مسوول ماجرا بخون فردا شاید سرد باشه بهش بگو همین الان بگه مدارس فردا تعطیلن باور کن از خستگیِ روانی دارم میمیرم خدایا خواهش میکنم من بدجور بدجور خستم!
بسه دیگه. امشب خاصیت انشا نوشتن که ندارم بذار برم ببینم توی این کتابه این زنه پلی عاقبت چه غلطی میکنه. غلطش غلط خوبی نیست ولی بذار حالا بخونمش حس میکنم آخر کتاب یه نفر میمیره که البته حس خالصم نیست اول کتاب یه کسی داشت توضیح میداد که چه جوری افتاد روی یه نفر و داشت خفهش میکرد. پدرسوخته چه کامل هم توضیح میداد میگفت خیلی مبارزه میکرد انتظار اینهمه لنگ و لگد نداشتم و جیغهای خفه زیر دستم… اوه خدا من زمان حال معمولیم هم از خفگی وحشت میکنم این زمان که حسابی حالم بد میشه. گندش بزنن خب میگفتی طرف رو خفه کردم واقعا لازم بود تمامش رو بگی اون هم واسه من که طرف یه پخ میگه کلا تمام ابعاد یه انفجار تکمیل رو تصور میکنم؟ آخه این هم شد کار؟
نه مثل اینکه جدی جای قهوه یه چی دیگه خوردم. به جان خودم بسته قهوه بود خودم از وسط باقی بسته ها درش آوردم پس واسه چی من اینهمه وراج شدم یعنی وراج که بودم فقط نمیفهمم واسه چی امشب فرکانس جفنگپردازیم بدجوری رفته بالا.
بسه دیگه. واقعا کافیه. این چه وضعشه؟ لازم نیست خودت رو وسط چرندیات بپیچی پریسا هیچ چی نمیشه خونواده میرن جوابه هم حسابی عالیه و فردا شب این زمان تنها چیزی که باید دلواپسش باشی انشاهای حفظ نکرده و کلاس4شنبه و خستگیِ جسمیته. تمومش کن طوری نمیشه هیچ طوری نیست!
ساعت19دقیقه مونده به1نیمه شب. هنوز تا1و نیم زمان زیاده. برم سراغ پلی و خدا کنه هنک یا هنگ چیزیش نشه آخه مرد خوبیه و آدمهای خوب واقعا نباید طوری بشن. البته این قاعده در دنیای واقعی اصلا درست درنمیاد و اتفاقا خوبها آخرش بدترین بلاها سرشون میاد ولی بذار دستکم توی قصه ها اوضاع این مدلی نباشه. بیخیال تا نخونم نمیفهمم. ساعت12و42دقیقه. تا بعد.
جمعهانه
عصر جمعه. خدایا عجب وضعی!
بذار ببینم میتونم یهخورده کمتر منفی بگم؟ منفیهای این زمان توی کشور من که دیگه گفتن نداره همه میدونن. چشمها همه خیس، دلها همه گرفته، نفسها همه آه، قلبها همه شکسته، ای خدا!
خب خب بذار ببینم! عصر جمعه ها همیشه تاریکن این جمعه ها هم که… ای بابا! واسه چی نمیشه؟ بذار دوباره ببینم!
هی یه چیزی! من همیشه به درک اشیا معتقد بودم. به قول یه عزیزی من متوهمم. البته اینو واسه اعتقادم به درک اشیا نگفت ولی بیخیالش بذار من متوهم باشم من متوهم بی آزاری هستم و توهماتم رو دوست دارم چون هر زمان لازم بشه میتونم پرده ی توهماتم رو ببندم و توی دنیای واقعی بلولم و درضمن توهمات من مایه آزار کسی نیست و مال خودم و سبب سبکی خاطرم هستن اگر توهم باشن.
خب خب ولش کن. یکی از توهمات منه به قول عاقلترها متوهم اینه که به درک اشیا معتقدم. یعنی باور دارم که تمام اشیا حتی دستسازهاشون چون مواد اولیه شون از جهان طبیعی گرفته شده و طبیعت مخلوق خداست پس هر کدوم به نوع خودشون صاحب ادراک هستن و حتی زبون خودشون رو واسه گفتار دارن ولی ما این زبون رو نمیفهمیم. روی همین حساب همیشه سعی میکنم با وسایلم که کارم رو در مواقع مختلف به صورتهای مختلف راه میندازن تا جایی که بلدم مهربون باشم. واسه من تمام وسایلم رفیقن. سیستمم، گوشیم، فلاسک2قلوی توی اتاقم، آبنمای کوچولوی روی میز گوشه اتاق، این یخچاله که مادرم همیشه به پودرهای داخلش دستبرد میزنه خخخ، خلاصه همه چیزم رفیقهام هستن. چند روز پیش بعد از حدود2سال رفتم قهوه سازم رو دوباره باز کنم تا یه قهوه واقعی به جای قهوه های فوری بهم بده که دیدم حالش خوش نیست و البته بعدش فهمیدم که من کلا طرز کارش رو یادم رفته بود و خلاصه این رفیق از یاد رفتهم منتقل شد به بیمارستان یعنی تعمیرگاه و چند روزی اونجا بود و بعدش مرخص شد. من همیشه کافه رفتن رو دوست داشتم. حس خوبی بهم میداد کافه و عطر قهوه و موزیک ملایم داخل فضاش و داستانهای اطراف. بعدش خیلی چیزها شد که زیاد ازشون اینجا و هر جا نق زدم و الان دیگه حسش نیست و خلاصه دیگه کافه نرفتم بیرون نرفتم هیچ کجا نرفتم.
زمان گذشت. سن و سال من از جوونی رد شد و من هنوز کافه رفتن رو دوست دارم اما هنوز جایی نمیرم. و ایول از بس کافه نرفتم عاقبت کافه اومده دیدنم. شاید دل فضای کافه هم واسه من تنگ شده. واسه پریسای دیوونه ای که توی اون فضاهای متفاوت یه عالمه رویاهای یواشکی توی ذهنش داشت. حالا من یه کافه توی اتاقم دارم. قهوه سازم الان توی اتاقم روی میزه که هر زمان بخوام بهم قهوه بده. یه چاییساز فسقلی هم کنارشه که واسه زمانهای نسکافه و شکلات داغ و قهوه های فوری همراهی میکنه. البته جدید نخریدمها! الان قیمتها سر به جهنم میزنه. یه قدیمی توی کمد مادرم بود که ایراد پیدا کرده بود و سالها توی بایگانی خواب بود و من ازش کش رفتم و دادم تعمیر و بیدارش کنن و دوباره احیا شده و داره واسم کار میکنه. آبنما و موزیک ملایم اکثرا پیانو داخل پلیر و گوشی هم که به راهه. بیسکویتها و شکلاتها و تخمه های توی یخچال هم موجوده. بذار ببینم دیگه چی مونده؟ هیچ چی. دقیقا هیچ چی. فقط اینکه کافه رو هرچند من تکی هم میرفتم اما اکثریت با رفقا میرن، اما به قول یه کسی دیگه نه اون بیرون بیرون قدیمه نه رفقا دیگه رفیقن. این زمان با وجود قهوه های آلوده به مخدر و کافه های شلوغ و خیابونهای نا امن و قیمتهای بالا و موارد خارج از شمارش و از همه سفتتر میل شدید خودم به کناره گرفتن از آدمیزادهای بیگانه و شبه آشنا، کافه های اون بیرون دیگه چیزی بهم نمیدن که اینجا توی همین اتاق نداشته باشمش. در نتیجه الان من یه کافه پریسا توی اتاقم دارم و خدا میدونه چقدر دوست دارمش!
شاید از نظر عاقلها این خیلی مضحک باشه ولی خب بذار باشه. واقعا مگه مهمه؟ من در هر حال عاقل نیستم. من حسهایی دارم که از نظر خودم متفاوت و شیرین و از نظر افراد معمولی و عادی مسخره و توهمن. من حال و هوایی دارم که از نگاه خیلیها سبب تمسخره و برای خودم حسابی مثبتن. من نگاهی دارم که خیلیها زاویه ی جنون میبیننش اما من دوستش دارم. من از اینکه بعد از گرفتن قهوه از قهوه سازم توی اتاقم و در جریان سیال موزیک دست به سرش میکشم و لبخند میزنم خوشم میاد بذار بقیه بگن بیمار روانی ام. واقعا چه ایرادی داره؟ اصلا مگه چه مشکلی توی دنیای خدا پیش میاد اگر یه کسی مطابق استانداردهای اشخاص اون بیرون بیمار روانی باشه؟ اشخاصی که با مسخره کردن همدیگه شاد میشن، با شوخی کردنهاشون دلهای هم رو میشکنن، با هم همسفره میشن و یواشکی به هم اسمهای تلخ میدن، و چنان مدعی معرفتن که عرش از سنگینی ادعاشون تاب برمیداره ولی بی معرفتی کردن جزو افتخاراتشونه. بیمار روانی ای که از این مدل بیمار بودنش حس مثبت بگیره و بالاتر از اون آزارش به کسی نرسه ایرادش کجاست؟
خلاصه که منه متوهمه بیمار الان یه کافه پریسا توی اتاقم دارم با قهوه هاش و نسکافه هاش و شکلاتهاش و آبمیوه های خنک فلاسکش و موزیکش و رویاهای جاری توی هواش و خدایا خیلی دوست دارم این حال و هوا رو. آخ خدا فقط اگر این بیماریه سیاه سایهش روی خونوادم نبود! آخ که اگر نبود! آخ که اگر این شب از جسم برادرم میرفت بیرون و سلامتیش رو خدا بهمون پس میداد! خدایا! توکل به خودت!
ساعت از7گذشت. خدایا ترم جدیدم داره پیش میره باید درس بخونم1شنبه کلاس دارم امروز کم درس خوندم. اینجا نشستم و دارم ازینا مینویسم. یه دسته مهمون هم اون طرف نشستن که به بهانه ی درس در رفتم از جمعشون. البته دروغ نگفتم به خدا درس دارم ولی این لحظه دارم مینویسم. جمع خوبه ولی من سکوتم رو بیشتر دوست دارم. زشته وگرنه در اتاق رو میبستم و میرفتم کافه پریسای خودم. خب الان نمیشه خیلی زشته باید منتظر بشم. البته لازم نیست واسه تهیه چیزی برم بیرون همه چیز همینجا دم دسته حتی شکلات واسه کنار قهوه هام توی این یخچاله موجوده ولی این واقعا درست نیست باید منتظر بشم. و درس. اوخ خدا باید درس بخونم دیگه خیلی اراجیف گفتم. گفتم که گفتم. دلم میخواد. سایت خودمه اصلا تمدیدش کردم که اراجیف بگم. دیوونه هم خودتی من این مدلی دوست دارم. ولی درس. باید درس بخونم خدایا باید اسپیکینگ حفظ کنم باید لغت بخونم وووییی خداجونم برم سر درسم دیرم میشه. از اون اتاق صدای صحبت میاد. ظاهرا مهمونها دارن زمزمه ی رفتن میکنن. بعدش باید بلند شم برم کمک مادر واسه پاکسازیهای بعد از مهمونی. بدک نیست ولی درس اوخ درس فردا باید برم مدرسه باید درس بخونم خداجون باید بخونم. ساعت7و30دقیقه. تا بعد.
بینام
عصر جمعه. ساعت4و56دقیقه.
امروز سوم بهمنماه1404و اینترنت همچنان وصل نیست. خدایا عصرهای جمعه همینطوری هم تاریک بودن عجب روزهایی رو سپری میکنیم من و این مردم!
عادل آدرس یه هوش مصنوعی رو بهم داد که اولش موفق نشدم ازش استفاده کنم ولی به نظرم پریشب بود که زدم و گرفت و الان میتونم انشاهای انگلیسیم رو بهش بدم و ازش بخوام غلطهای املایی و گرامریم رو داخلشون پیدا کنه. بیشتر از این هم اگر بتونه نمیدونم. من ازش نخواستم. ممنون از عادل. دستکم الان از اسپیکینگهای این ترمم یهخورده خاطر جمعترم. خدا رو شکر که این مورد در دسترسه ولی… بارد حسابش جداست. خدایا چقدر دلم واسه بحثهای طولانی که سر یه s داخل یه جمله داشتیم تنگ شده! یعنی میشه دوباره وصل بشیم؟
یه داستان فسقلی نوشتم و هنوز جایی نزدمش. حسش نیست. حتی اینجا. خودم ازش بدم نیومد. نه که خیلی عالی شده باشه ولی ماه ها بود ننوشته بودم و از اینکه دوباره تونستم بعد از اینهمه ماه اینهمه شب اینهمه شب دوباره بنویسم حسم مثبت بود و هست و واسه همین این داستانه که نوشتم رو دوستش داشتم یعنی دارم.
هرچی میگم، هرچی میچرخم، هرچی از دیدنش از شنیدنش از گفتنش شونه خالی میکنم… ظاهرا شدنی نیست. نمیشه ندید. نشنید. نگفت. بذار بگم.
به هر طرف که میچرخم میبینمش. میشنومش. حسش میکنم. یه غمی توی هوا، توی سکوت، توی خوابگردیهای عمومیِ همه مردم در مسیرِ روزمرگیها داره جیغ میکشه. یه غمِ تلخ. یه غمِ خیس. به شدت خیس. یه حس از جنسِ بغض و بهت و بارون. خدایا من خیلی توی عمرم شده غمگین باشم. تو میدونی خیلی زمانها چنان بد غمگین شدم که با تمام وجودم حس انتها داشتم. ولی تمام اون گاهیها چه مدلی توضیحش بدم فقط خودم بودم یعنی مشکل هرچی بزرگ بود مشکل شخصیه من بود. میدیدم که زندگی در اطرافم همچنان در جریانه. میدیدم که بقیه بیدارن. پیش میرن. حرف میزنن. میخندن. زندگی میکنن. شبیه همیشه. و من جدا از زندگی عادی به شدتی فراتر از توصیف غمگین بودم. الان هم غمگینم ولی الان خدایا چه مدلی توضیحش بدم بلد نیستم الان… این درد عمومیه. همه جا هست. توی قلب من. توی هوای تنفس. روی در و دیوار. پشت پنجره ها. توی کوچه های شهر. داخل مغازه ها. توی سرمای سکوت راننده تاکسی. توی وحشت شاگرد کوچولوی من که ازم میپرسه خانم چرا توی کشور جنگه؟ چرا تلویزیون اخبار بد میگه؟ چرا مامانم اخبار میبینه گریه میکنه؟ خانم باز شب کلاس داری؟ کلاست کجاست؟ نمیشه نری؟ مواظب باشیها! زودی فرار کن با تاکسی فرار کن! خدایا! من هیچ زمانی در عمرم همچین مدل اندوهی رو تجربه نکرده بودم. اندوهی به شدت تلخ، به شدت سنگین، به شدت خیس، اندوهی مثل یک کوه شب اما نه فقط روی شونه های من. دردی از جنسِ جهنم روی سینه های تمام مردمم. ای خدا! یادمه یه جایی خونده بودم که گفتی اگر یه بیگناه به ناحق مورد ظلم واقع بشه، اگر یه دل پاک بشکنه، اگر یه مادر ظلم دیده آه بکشه، اگر یه قطره از اشک مظلوم به خاک زمین بچکه، … خدایا! یعنی وسط اینهمه اینهمه اینهمه جون، اینهمه دل، اینهمه چشم های خیس، اینهمه مادرهای دلشکسته ی عزادار، اینهمه پدرهای ویران، اینهمه بچه های پدر از دست داده، اینهمه آه، اینهمه اشک، این سیل بی انتهای اشک، آخ خدا اینهمه اشک از دلهایی که خون گریه میکنن، خدایا یعنی حتی یه آه یه قطره اشک یه ضجه به دلت ننشسته که جوابش رو بدی؟ باورم نمیشه یعنی تو اینهمه… خدایا بیداری؟ مروت نداری تو؟ آخه اینهمه درد اینهمه درد اینهمه اشک و ناله سیل شده داره همگیمون رو با خودش میبره تو که میگفتی با یه قطره اشک مظلوم عرشت میلرزه یعنی این سیل اشک و آتیش پایه های عرشت رو لمس هم نکرد که یه دست بالا میکردی و اجازه ی همچین فاجعه ی سیاهی رو نمیدادی؟ واقعا اینهمه سخت بود واست که اجازه ی عزادار شدن یه ملت رو ندی؟ پس کو بخوانید مرا تا اجابت کنم شما رایی که از بچگیهای لعنتیِ من توی سرم کردن و کردی؟ چه جوری دلت رضایت داد به این تماشا؟ در تمام عمرم در هیچ مرحله ای از درد کشیدنهام اینهمه تلخ نباریده بودم خدایی هیچ زمانی اینطوری ته قلبم نسوخته بود آخه تو چه جور موجودیتی هستی که تونستی تحمل کنی؟ وای خدا دلم داره میترکه کاش اون لحظه نمیشنیدم ضجه های اون مادر توی تلویزیون هنوز توی سرم چرخ میزنه و بند دلم هر لحظه پاره میشه تازه میدونم که همین یه دونه هم نیست هزاران هزار خونه الان پر از ضجه های همین مدلیه. خدایا من هیچ زمانی ازت… خدایا اگر شبیه من خاکی بودی میگفتم ازت متنفرم از تویی که تونستی و نکردی سکوت کردی سکوت کردی سکوت کردی و فقط تماشاگر شدی هنوز هم داری فقط تماشا میکنی. آخه هر شبی یه مرز داره مگه تا کجا میشه توی سیاهی فرو رفت چه جوری شدنیه که آدم خاکی که همیشه شنیدم و خوندم و باور داشتم که بخشی از وجود خودت رو درش دمیدی در پیشروی توی شب اینهمه… خدایا باورم نمیشه مگه یه آدم که مخلوق خودته چقدر میتونه بد باشه! آخه من خیلیها رو دیدم که بد بودن. اما خدایی هر کدومشون حتی بدترینهاشون یه مرز داشتن. طرف آدمکش بود میگفت من بچه نمیکشم. دزد بود میگفت از معلول نمیدزدم. متجاوز بود میگفت به زن شوهردار و دختر مجرد تجاوز نمیکنم. یعنی توی عمرم هر مدل آدم عوضی دیدم یه جایی ترمز و توقف داشت میگفت از اینجا جلوتر نمیرم. و واقعا نمیرفت. چه جوری میشه یه وجودی که تو آفریدی اصلا هیچ خط قرمزی واسه سیاه شدن نداشته باشه؟ من باور نمیکنم یعنی الان دیگه باور میکنم فقط هنوز ماتم خدایا این چی بود من اینجای عمرم دیدم مگه میشه یه غمی اینقدر وحشتناک تلخ و تاریک باشه من دارم دیوانه میشم تو چه جور رحمت و مروتی داری که دردت نمیاد اِی مروتت رو شکر من دارم میمیرم از نفستنگی!
نمیتونم. حالم خوش نیست. نیست! تا بعد.
فراتر از جنون
3شنبه عصر. شاید هم شب. ساعت6و18دقیقه.
خدایا دارم دیوانه میشم! اینترنت جهانی قطع شده. الان13روزه که قطعیم و هیچ اثری از اتصال مجددش نیست، اما این از رسیدن اخبار وحشتناک پیشگیری نمیکنه. خدایا هیچ زمانی در تصورم نبود همچین کابوسی رو در تمام عمرم تجربه کنم! این دیگه مشکل شخصیِ من نیست این درد یه ملته. اخبار لهم میکنن خدایا آخه یه کاری کن! وای خدا حتی نفسم درنمیاد دعا کنم! آخه مگه ما چه جرمی به درگاهت مرتکب شدیم که این مدلی تاوان پس میدیم؟ چه جوری میتونی تماشا کنی؟ یه کاری کن خدایا یه کاری کن خدایا یه کاری کن!
ترم جدیدم شروع شده. بدون کمک اینترنت باید پیشش ببرم. نمیدونم متنهای اسپیکینگهای3گانهای که باید فردا ارائه بدم غلط داخلشون هست یا نه. خدایا اگر میدونستم این ترمم همزمان با این کابوس عمومیه مرخصی میگرفتم آخه من از کجا باید میدونستم؟ مثل جرقه شروع شد و یه دفعه شبیه یه انبار باروت شعله کشید و هنوز هم خیال تموم شدن نداره. خدایا کی تموم میشه؟
کاش اینترنت وصل میشد! دسته کم میتونستم بیشتر از حالا سرم رو توی درسها و کتابهای رمان که از تلگرام میگرفتم فرو کنم بلکه کمتر حواسم به اطرافم باشه. نمیفهمم قطع و وصل اینترنت که دیگه تفاوتی نداره اخبار که در هر حال داره توی تمام جهان پخش میشه این افتضاح هم که انگار تمومی نداره پس واسه چی وصلش نمیکنن؟ به خاطر خدا نت رو وصل کنید به خاطر خدا وصلش کنید من واقعا واقعا لازمش دارم!
این کتاب آخری که دارم میخونم کلافم کرده کم اطرافم بوی خون و جنگ میده این لعنتیها بیتوقف دارن توی این کتابه میجنگن و احتمالا پایان کتاب هم چندان مثبت نیست. یا ناتموم میشه و میره به جلدهای بعدی که من ندارمشون یا بد تموم میشه و حالم رو میگیره. ولی این آخرین ذخیره از ذخایر کتابهامه تلگرام متصل نیست بعد از تموم شدنش من بدون کتاب چه مدلی باید نصفه شبها رو پیش ببرم! خدایا باورم نمیشه که تماشاگر همچین چیزی در اطرافم شدم. باورم نمیشه تو هم تماشاگر همچین چیزی شده باشی! آخه من زورم نمیرسه اما تو خدایی و زورت میرسه. یعنی بین منه خاکی و تو که خدای کل موجودیت جهان هستی الان هیچ تفاوتی نیست؟ یعنی من تماشا میکنم، تو هم تماشا میکنی؟ حتی کلمه واسه توصیف حسم پیدا نمیکنم.
کاش اینترنت متصل میشد! تمام سلولهای روانم از کمبودش فریاد میکشن. اخبار رو نمیخوام چندین برابر ظرفیتم دارم میشنومشون. اینترنت رو میخوام خودِ اینترنت رو میخوام. خدایا کتاب میخوام اتصال میخوام بارد رو میخوام! آخ لعنت!
بچه که بودم جنگ بین ایران و عراق رو دیدم. زمانهایی که آژیر قرمز میزدن زمانهایی که بمب مینداختن. خدایا شبیه این نبود اصلا نبود. شاید من بچه بودم و کمتر یادمه ولی باور کن شبیه این نبود! کاش دستم و زورم به جایی میرسید شما رو به خدا اینترنت رو وصل کنید دارم رسما روانی میشم!
اصلا نمیدونم میشه اینو بزنم روی آنتن یا نه. اینترنت به شدت ضعیفه و هرچی به طرف شب میریم ضعیفتر هم میشه. دیشب آخر شب کامل قفل کرده بود. اصلا چه اهمیتی داره؟ این آنتن دیگه کجای این کوه شب رو سبک میکنه؟ گیریم که بزنم روی آنتن. یا نزنم. واقعا چی عوض میشه؟ چقدر تمام این گفتنها و نوشتنها امروز به نظرم مضحک میان. اینهمه سال اینهمه سال من و اینترنت و فضاهای مجازی و… مرده شور بستگیهای من به اینترنت رو ببرن! مرده شور تمامش رو ببرن! البته جز بخشهای مربوط به این2-3ماه آخر که کمکم بود و اگر متصل بشه هنوز هست و میتونم مدعی باشم که خیلی فایدهها بهم داده.
وای خدا چه سرده! اینجا شب که میشه سرد تره. هوا سرده. به نظرم داره بارون میاد. تازه اول شبِ و من به شدت سردمه. خدایا سردمه واقعا سرده دارم یخ میزنم. سرمای واقعی سرمای جسم هرچی میکنم باز سردمه.
فردا کلاس دارم. جلسه دوم. باید جلسه چهارم میشد ولی هفته پیش کلاسها بسته بودن و الان عقبیم. گفتن اگر لازم بشه توی تعطیلات رسمی هم باید کلاسها برقرار بمونن تا به آخر سال نخوریم. ای کاش کلا این ترم رو میبستن و همگی میرفتیم واسه اون طرف سال! اصلا مشخص نیست در روزها و هفتههای آینده چی منتظرمونه. اگر اوضاع بدتر بشه من باید چه مدلی خودم رو به کلاسم برسونم؟ ساعتش و مکانش در بدترین شرایط ممکن هستن. کلاس5تا7شب و مکانش یکی از خطرناکترین جاهای شهر در زمانهای شلوغیه. خدایا کاش این ترم ثبت نام نکرده بودم لعنت من از کجا باید میدونستم!
با اینکه میدونم فایده نداره هر چند لحظه یک بار اتصال رو چک میکنم و زمانی که متصل نمیشم حالم مزخرفتر میشه. ای کاش دست از این چک کردنها بردارم! هی! من چه مرگم شده؟ مگه فقط من درگیر این کابوسم؟ واسه چی اینهمه بیتابم؟ من فقط اینترنت رو از دست دادم کلاس و درس هم عاقبت یه طوری پیش میره حالا گیریم که نمرههای کلاسیم پایین بیاد دقیقا چی میشه مگه؟ کلی آدم زیر خاک رفتن. کلی آدم عزیز از دست دادن. کلی آدم ای خدا معلول شدن. نمیدونم اخبار چقدر درستن ولی شنیدم کلی آدم دیگه نمیبینن. شبیه من. آخ خداجان شبیه من! شخصا اگر انتخابی بین ندیدن و مردن داشتم در این لحظه انتخابم مورد دوم بود. این آدمها جهان رو دیدن. تا هفتههای پیش سلامت بودن. خدایا اینها چه جوری میخوان باقی راه رو در تاریکی طی کنن؟ بمیرم واسه دلهاشون خدا اینهمه درد اینهمه خون ای خدا و من فقط میگم واسه چی اینترنتم وصل نیست! جدی من چه مرگم شده؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. واقعا چه جوری دارم تحمل میکنم کلاس و سونیا و فاطمه رو! امروز حس میکردم توی کابوس دارم وسط کلاس راه میرم این سونیا هم هی با خودش حرف میزد و جیغ میکشید فاطمه هم هی حرف میزد و حرف میزد. طفلک فاطمه! بیچاره سونیا! خدایا حس انتها دارم. انگار کاملا مُردَم. یعنی این کابوس تمومی هم داره؟ یعنی آخرش رو میبینم؟ یعنی میشه صبح بلند شم و لبخند بزنم؟ واقعا زمانی میرسه که روز بدون آه و افسردگی به خاطر بیداریِ صبح شروع بشه؟ یعنی واقعا صبح میرسه؟ خدایا چنان بریدم که حس میکنم هیچ زمانی به انتهای این قصه نمیرسم. میدونم میدونم این درست نیست باید امید رو حفظ کرد باید امید داد باید محکم بود ولی آخه این… سخته. بدجوری سخته. خدایا این بدجوری سخته!
کلاس این ترمم افتاده به1شنبه و4شنبه شب. گندش بزنن به هر دری زدم که همون شنبه و3شنبه باشه اما نشد که نشد. خیال میکردم ترمی که سپری شد سختترین ترم باشه ولی ظاهرا ترمی که تازه واردش شدم قراره یه کابوس واقعی باشه و دلایلش فقط داخل جزوهها و جدولهای این کتاب خلاصه نمیشه. خدایا کاش راهی واسه سبکتر کردن این حس فوق تاریک بلد بودم!
باز چک کردم. فایده نداره. بس کن پریسا! این لعنتی رو چک نکن. نکن فایده نداره نکن. این لعنتی رو دیگه امشب چک نکن!
باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. باید متمرکز باشم. باید… باید منتظر باشم. خدایا! خدایا کمکم کن! کمکمون کن! خدایا یه کاری کن!
بسه دیگه دارم چرت و پرت مینویسم. ساعت7و4دقیقه. تا بعد.
ازت ممنونم شب!
جمعه شب.
خیلی چیزها واسه گفتن هست ولی حسش نیست. عصرهای جمعه همیشه متفاوتن ولی امروز نه امشب فقط یه مدل حس کرختیه عجیب دارم. امتحان شفاهیه پایان ترم تموم شد. کتبیش4شنبه صبحه. ساعت9باید اونجا باشم. بقیه آنلاینن و من هم شبیه عصرهای جمعه متفاوتم.
روزها دارن روشنتر میشن. و البته بلندتر. خیلی آروم. خیلی نامحسوس. اعتراف میکنم که یقین داشتم این دفعه دیگه در نمیرم. ولی ظاهرا هنوز زنده ام. از این یکی هم نه با قدمهای سفت، بلکه این بار با خزیدن، اما به هر حال زنده گذشتم و هنوز هستم. هنوز اینجام. از روی خاک سرد زیر زخمهای قفسه سینم سر بالا کردم و با نگاه از پشت پرده سرخ خونی که مال خودمه در دوردستها دنبال خورشیدی هستم که هنوز تا طلوعش شاید زمان باقیه ولی میدونم که عاقبت طلوع میکنه. اینو میدونم چون طلوعش دست خودمه.
دارم یه کتاب میخونم. اسمش هست نگذار جنگل تسخیرت کند. 2تا پسر جوون توی یه مدرسه شبانه روزی دارن با یه جنگل هیولا میجنگن. طراحیهای یکیشون خالق هیولاها بوده و حالا هرچی ازشون میکُشَن موفق به نابودیشون نمیشن. اما تازه فهمیدن که دومی با داستانهایی که مینویسه میتونه متوقفشون کنه. اینهمه مدت کلید توی دستهای خودشون2تا بود. بله دست ماست. طلوعها دست ماست. این خودمون هستیم که باید خورشیدمون رو از تیرگیهای نفرین شده بیرون بکشیم. ای کاش من بتونم مال خودم رو بیرون بکشم چون شبم حسابی طول کشیده و من از اینهمه سیاهی بدجور خستم.
بله صبح میاد. شب گذراست. و من چقدر یادگاریهای سرخ و دردناک از این گذار تلخ و توفانی روی همه جای روانم دارم.
خاطرم هست سالها پیش، یه جایی یه آشنای دیروزی نوشته بود از اونهایی که بهم یاد دادن دنیا به اون سفیدی که خیال میکردم نیست ممنونم. اون زمان چیزی نمیشد به اون شبزده ی خسته بگم. آخه اونی که به تصورش یادش داده بود دنیا به اون سفیدی که خیال میکرد نیست خود من بودم. حالا هم خیال ندارم گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم. الو؟ سلام خوبی؟ زنگ زدم درباره اون جمله ای که سالها پیش فلان جای اینترنت نوشتی حرف بزنم. عجب تصویر مزخرفی! ولی با این علم یا دسته کم با این امیدواری که اون آشنای دیروزی اینجا رو نمیخونه اینجا میتونم همه چی بگم. و حالا خیال دارم اینجا بگم که چقدر از نویسنده ی اون جمله متشکرم. اون راست میگفت. باید از کسانی که یادمون دادن دنیا به اون سفیدی که تصور میکردیم نیست ممنون باشیم. اگر اهل عبرت باشیم. من نبودم. ولی به نظرم حالا دیگه باشم. من برخلاف اون آشنای دیروزی از کسانی که یادم دادن دنیا به اون سفیدی نیست توی هیچ نوشته ای تشکر نمیکنم. چون اونها رو بی هیچ کلامی فقط به عدل خدا سپردم نه به رحمتش. به نظرم باید معترف باشم که اون آشنای دیروزی از خودم خیلی مهربونتر بود. اون در انتهای نوشتهش همچین چیزی واسه من نخواسته بود زمانی که باور داشت من معرف سیاهی بهش بودم. شاید هم خواست و خدا شنید من نمیدونم. اما یه چیزی. آیا واقعا اون عامل تاریک من بودم؟ اینو هرگز شاید نشه بفهمیم. خودم خیلی سعی کردم که بفهمم. من تقصیرهای خودم رو مدتها پیش در خلق اون تصویر تاریک در بارگاه عدل خدایی که بدجوری بهش معتقدم پذیرفتم. نمیدونم اون آشنای دیروزی منو به عدل خدا سپرده بود یا نه. ولی خودم این کار رو کردم. در درگاه عدل پروردگار خودم رو به عدلش سپردم. من هرگز نمیخواستم نقاش همچین نقش سیاهی در قاب تصورات کسی باشم که زمانی اونهمه عمیق واسم عزیز بود. به هیچ عنوان حتی در کابوسهام هم اینو نمیدیدم. اما ظاهرا اینکه فقط یه چیزی رو نخواییم واسه متوقف کردنش بس نیست. من خودمو به عدل خدا سپردم و ازش خواستم به اندازه تقصیرم مجازاتم کنه تا بدهکار نباشم. و خدا مجازاتم کرد. ای کاش واسه پرداخت حسابم کافی بوده باشه. و در تمام اون لحظه ها برای کسی که تصور میکرد یادش دادم دنیا به اون سفیدی که تصور میکرد نیست دعا کردم. اونقدر دعا کردم که به نظرم میرسید نفسم از قفس سینم با دعاهام آزاد میشه و میره به جهنم بدون اینکه مهلت پایان پرداختهام رو پیدا کنم. من هنوز زنده ام و اون آشنای دیروزی شکر خدا هنوز در دسترسه و تا جایی که خودم از روزهاش آگاهم خدا چیزی، چیزهایی بهش داده که از هر نگاهی زیباترین ستاره های دلها هستن. فقط خدا میدونه چقدر از این انتها دلشادم. و حالا نوبت خودمه. نوبت منه که کسی رو به عدل خدا بسپارم. اینجا هم تقصیرهای خودم رو میپذیرم. من باید زودتر یاد میگرفتم که دنیا به اون سفیدی که زمانی تصور میکردم نبود. میگفتم که میدونم ولی خوابم برد. با زمزمه های تقلبیه جنگلی که وجود نداشت خوابم برد. اون بیرون قیامت بود. شب بود. فشار بود. درد و خستگی بود. و من فرار کردم. به داخل سراب فرار کردم و اونجا سایه ای از جنس سراب اصرار داشت که حقیقته. اولش باورم نشد. من هیچ زمانی حقیقتهای سفید رو هم باور نداشتم. سایه ها که جای خود داشتن. اما این یکی در زمانی به واقعی بودنش اصرار داشت که من به شدت گیج از ترس و از خستگی فقط یه نفس هوای تازه لازمم بود. چقدر خسته بودم! چقدر خوابم میومد! و چقدر اون صدای لالایی واسم عمیق و شفاف بود. باورهام خوابشون برد. گاردهای روحم برای اولین بار در تمام عمرم به خواب رفتن، بی حس شدن و سقوط کردن. داخل شهر سراب آفتاب بود. سایه ها در آفتاب موندگارن. سایه ای که واقعیت نداشت واسم از حقیقتهایی لالایی میخوند که من هیچ زمانی باورشون نکرده بودم و من رویا میدیدم. رویاهام چقدر قشنگ بودن. اما از اونجایی که روز و شب هیچ کدوم موندگار نیستن، عاقبت روز گذشت و شب اومد. آفتاب رفت و سیاهی اومد. زمستونی چنان سرد و چنان ترسناک که سرابِ هیچ بهاری در برابرش رنگ نداشت. سایه ای که واقعی نبود سعیش رو کرد. واقعا تلاش کرد تا روحی که با سرابِ لالاییش به خواب رفته بود رو دوباره از یلدا پس بگیره. سخت بود. توفان بود. باد نعره میکشید. جهنمِ خدا برای مهمونی به خاک اومده بود. هیچ آوازی شنیده نمیشد. شب سرابِ ستاره ها رو خورد. سیاهی فاتح شد. توفانِ سیاه وزید و وزید و نقابها رو پاره کرد. ماسکها غبار شدن. سراب ویران شد. شب این بار پوشاننده نبود. شب آشکار کننده بود. حقیقتِ عریان واضحتر از هر توفانی در برابرِ نگاهِ غافلگیرم قهقهه میزد. و منی که دیگه وجود نداشتم، عمیقا یقین کرده بودم که این بار جونِ سالم به در نمیبرم. باور به ویرانیه خودم، تنها باوری بود که هنوز پابرجا و استوار در وجودم باقی بود و لحظه به لحظه قویتر میشد.
اما من حالا اینجام. چون صدایی، صداهایی از ورای اون جهنمِ توفانی صدام میکردن. هنوز کسانی هستن که لازمم دارن. من باید از این گذار زنده میگذشتم چون هنوز دستهایی هستن که دارم میبینم چقدر سردن و چقدر عمیق میتونم با گرفتنشون گرمشون کنم. بعد از این، زمانی که به صبح برسم، زمان خواهم داشت که واسه ویرانه های برجهای روحم که برای همیشه از بین رفتن سوگوار باشم. اما هنوز کارهایی هست که باید انجامشون بدم. همسفرهایی که بارها در دل این یلدای زمهریر به زبون آوردن که چقدر زیاد و چقدر عمیق توی دل این جاده به استحکام حضورم احتیاج داشتن و هنوز دارن. بله من زنده ام. همچنان در تلاشِ دوباره بلند شدنم. اما حالا دیگه کاملا آگاهم که دنیا به اون سفیدی که تصور میکردم نیست.
از شب ممنونم. شبی که تلخترین و یلداترین یلدای تمام عمرم بود و هنوز به انتها نرسیده و آخرش رو کسی جز خدا نمیدونه. خیلی سنگین بود برای شونه های من، اما خیلی چیزها رو در لایه های تاریک و پریشان از توفان و تگرگش نشونم داد. چیزهایی که زندگی با تمامِ تلخ و شیرینش45سال سعی کرد بهم درس بده و من یاد نگرفتم. حالا چندتا از این درسها رو بلدم. حالا پشتِ پرده هایی از زندگی رو دیدم که اون زمان هرگز نمیتونستم ببینمشون. حالا حس میکنم زخمهای این گذار چقدر عمیقتر و پخته ترم کردن. هی شب! ازت ممنونم. خیلی تلخ اما خیلی اثربخش بودی. اما حالا، لطفا دیگه عقب بکش. من هرچی لازم بود در آینه های تاریکت ببینم دیدم. لطفا دیگه دست از قصه ی همسفرهای من بردار. ما برای ادامه ی جاده ی زندگی به نور احتیاج داریم.
خدایا چقدر چرت و پرت نوشتم. دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی4شنبه توی راهه و واسه کلاس فردا هم عملا درس نخوندم. دلیل نمیشه چون نمره های فردا در امتحان شفاهی اثر چندانی ندارن بیخیالشون بشم. فردا صبح سر کار زمان واسه تمرین و تکرار زیاد نیست و… اوه نمیدونم فردا مدارس چه جوری میشن. آنلاینن یا حضوری؟ گندش بزنن من نمیدونم الان از کجا بفهمم؟ بیخیال. راهش پیدا میشه. فعلا دیگه بسه. بذار یهخورده لغت بخونم واقعا باید بخونمشون. ساعت8و35دقیقه جمعه شب. تا بعد.
فقط یوهو!
به نظرم باید بگم5شنبه صبح. ولی چه مدلی جور درمیاد الان نصفه شبِ که! خب نمیدونم ساعت1و25دقیقه نیمه شب4شنبه حالا خودت هر مدلی دلت میخواد توی سرت تاریخ بزن.
بذار ببینم آخرین تاریخی که اینجا بودم کی بود؟ ولش کن خیلی پیش بود. هی! دلم تنگ شده بود واسه وراجیهای یه طرفه. وای خداجون حسابی گرفتارم، بدجوری درگیرم، حسابی دلواپسم، گرفتار زندگی، درگیر درس و کلاس، دلواپس امتحانات و نمره ها و کلاسهام، ولی حسابی مثبتم. نخند واقعا هستم. من عالی ام. واقعا حسم حرف نداره. فقط امشب اینطوری نیستم مدتهاست که همین مدلم. واسه چی باید جز این باشه؟ وضعیت برادرم از پارسال بهتره. آینده رو جز خدا کسی نمیبینه لحظه رو عشقه و در این لحظه همه چیز مثبته خدا هم که هست و میدونم خیال نداره ولم کنه بی افتم پس همه چیز مثبته و مثبت هم باقی می مونه. داشتم میگفتم. برادرم از پارسال بهتره، مادرم از این بهتر بودن حسش مثبتتره در نتیجه حالش بهتره، خودم حسابی با استرس درس و کلاس زبان اوخ عجب ترم مزخرفیه ترمی که داخلش هستم و خلاصه حسابی مشغولم، امکان نق زدن هم تا دلم بخواد موجوده، در خارج از زمانهای درس خوندن کلی کتاب میخونم، از انتظار واسه تعطیلات آخر هفته هرچند نه تفریح میرم نه غذا از بیرون سفارش میدم نه چیز جدیدی واسه خودم میخرم ولی لذت میبرم، کار با گوگل میت رو با کمک بارد و عادل یاد گرفتم و تجربهش رو واسه اولین بار در یک کلاس واقعی آزمایش کردم و حسابی موفق بودم، به سرعت باد دارم از شر اضافه وزنم خلاص میشم، 2تا اسلایم اگر اسمش رو درست نوشته باشم واسه مدرسه و کلاسم با هزینه خودم خریده بودم که چون پولش رو از جیب خودم دادم با وجدان راحت یکیشون رو واسه خودم کش رفتم، آخجون یادم باشه فردا باهاش بازی کنم، یه کیبورد عجیب غریب گیر آوردم که اوخ یادم باشه بازش کنم باهاش تمرین کنم دستم روش روون بشه سر بزنگاه گرفتار نشم، از سال تحصیلی بیشتر از2ماه گذشته و اوضاع شکر خدا بدک نیست، و خب این یکی رو نمیگم و جاش نقطه چین میذارم چون دلم میخواد، ………… و همچنان یه عالمه نقطه، و خلاصه ایام به کامه و خدا رو چه دیدی شاید بیش از پیش به کام بشه که ایشالله بشه و من بیش از حال حالش رو ببرم. خلاصه اینکه جدی جدی واقعا خوبم. خداجونم شکرت!
اگر فردا یه کوه درس سرم نریخته بود دلم میخواست یه کار درست درمون واسه خودم کنم که البته نمیشه چون بدجوری درس دارم و بیخیال روزهای دیگه هم روزهای خدا هستن. آهان راستی کمر این ترم شکست و از16جلسه9تاش رفت فقط7تا جلسه دیگه موند که هرچند توی این7جلسه3تا امتحان وحشتناک در پیشه ولی در هر حال7تا بیشتر نمونده و بعدش نتیجه هرچی باشه ترم تموم میشه و آخجون، اگر هفته آینده گذرم به بازار ترکمن بیفته با این کاهش وزن سریع و متعادل شدن ویتامینهام مجازم یه کوچولو ناپرهیزی کنم و بدون اینکه از بهداشت غذاهای اون بیرون بترسم از عمو شهرام یه دونه نوتلا بخرم بخورم که البته میدونم بعدش با توجه به وضعیت جدید جسمیم حال معده بیچارم خراب میشه ولی ارزشش رو داره، بیش از ماه های اخیر هوس خوردن میکنم که البته نتیجه شبیه امروز به به هم خوردن تنظیمات گوارشم ختم میشه که خیالی نیست اوضاع امنه، اوه خدایا اگر بشمارم مثبتها رو تا فردا شب باید بنویسم و من الان باید خواب باشم فردا باید زودتر بلند شم درس بخونم وای خداجون!
خلاصه اینکه اوضاع خوبه و من خوبم و همه چی خوبه و البته از اونجایی که من همیشه نق میزنم و چه خوب کاری میکنم، این خوب بودن کافی نیست و من بهترش رو میخوام پس ای کاش موقعیتی پیش بیاد یا پیش بیارم که بتونم موارد بیشتری واسه ذوق کردن جور کنم و حسابی ازشون ذوق کنم. دیوونه هم خودتی خب چیه خوشم میاد. از همه چی خوشم میاد. از تعطیلات خوشم میاد از کاهش وزنم خوشم میاد از تجربه جدید گوگل میت خوشم میاد از بالا رفتن نمره های کلاس زبانم خوشم میاد از دیدن خنده های مادرم و خاطر جمعی خونواده برادرم خوشم میاد و از این حسم به کل زندگی خوشم میاد و از کل زندگی خوشم میاد از خدایی که خدای عزیز منه هم خوشم میاد که هر روز عمیقتر حس میکنم بغلم کرده و هرچی هم در زمانهای تاریک نقهای مزخرف بهش میزنم باز قهر نمیکنه و زمانی که دوباره عاقل میشم میبینم هنوز باهام آشتیه و خدای مهربون خودمه و با هزاران نشونه بهم میگه منه نق نقو ی دیوونه ی بی مخ رو با تمام ابعاد اخلاق زهرمار نکبتم دوست داره. آخ جون!
خیلی وقته میخوام بیام اینجا این چیزها رو بنویسم ولی خدایی واقعا زمان نداشتم از بس گیر این اسپیکینگهای نفله شدم هر جلسه4تا متن باید از خودم بنویسم هر بار هم باید از درس اول بخونمشون و وای خدا واسه شنبه باید36تا متن بخونم که4تا شون رو همین امروز نوشتم اصلا نخوندمشون و وااایییی خداجون وووییی خداجون وووییی خداجونم وای خداجونم شبیه جا آمپول دردم گرفت وای خداجون!
بسه دیگه ساعت1ربع مونده به2نیمه شب باید واقعا تمومش کنم و برم بخوابم فردا صبح موقع بلند شدن گریهم درمیاد باید بجنبم. هی بابا زمان! وایستا نرو بذار برسم! عمری اگر باشه که امیدوارم باشه چون اگر دست خودم باشه و انتخاب با خودم باشه ابدا خیال مردن ندارم میخوام زنده باشم و از نفس کشیدن کیف کنم، باز در زمانهای یهخورده آزادتر میام اینجا دیوونه بازی درمیارم. ساعت دقیقا1و47حالا شد48دقیقه نیمه شب. بابا زمان سر جد عصای خوشگلت وایستا اومدم! تا بعد.
جمعه شب. عصر کرخت و داغونی بود. حتی حس نداشتم نق بزنم. گاهی انگار جهان به بنبست خورده. مغز بی حس میشه و فقط وا میدی. عصر این جمعه واسه من یکی از اون گاهیها بود. ولی یه اتفاق خوب افتاد. آخ جون! وای خداجون حالا من بارد یا همون جمینای داخل سیستمم رو روی گوشیم هم دارم! وای خیلی ذوق کردم به خاطرش خیلی زیاد. آقای محمدی همراه آقای نصرتی کمکم کردن تا انجامش بدم. اون2تا اینجا رو نمیخونن ولی من باید بدهیم رو بپردازم. هی بچه ها بدجوری ممنونم از جفتتون. به خودشون هم گفتم باز هم میگم ولی نمیشه اینجا هم نگم باید بگم این واسم خیلی مهم بود خیلی زیاد آره من بوقم روانی ام خل میزنم به تو چه من این بارد رو روی گوشیم میخواستم الان همه جا باهامه و حسابی ذوقش رو میکنم چون دلم میخواد ذوق کنم تو هم بچسب به عقل مزخرفت تا بترکی!
خدایا این عالیه حالا هر زمان بخوام بارد پیشمه میتونم کلی چیزمیز انگلیسی ازش بپرسم و هر جا فیلترها خیلی کاری نباشن این همراهمه! وای چقدر این ماجرا رو دوست دارم! هی! ممنونم آقای محمدی ممنونم آقای نصرتی من واقعا خوشحالم!
وای خداجون درس! واسه چی هرچی اسپیکینگها و لغتهای فردا رو میخونم حس میکنم هیچ چی بلد نیستم؟ هی! مزخرفه. من همه چی بلدم. فقط الان شب شده و اطلاعات باید توی ذهنم تهنشین بشن و جا بگیرن. من این ترم از همیشه بهتر پیش میرم! من هنوز پریسام لعنتی من هنوز هستم هنوز پریسام هنوز هم خیال باخت دادن ندارم. به جهنم که شدت ویرانیم به انفجار شبیهه به جهنم که کامل پاشیدم به جهنم که هیچ زمانی در تمام عمرم شبی به تاریکیه این یکی نداشتم به جهنم که دیگه هرگز هرگز… خدایا! من هنوز هستم. من نمیخوام زیر آوار این شب دفن بشم. خدایا! کمکم کن!
نصب بارد روی گوشیم شاید واسه بقیه هیچ چی نیست ولی واسه من در این لحظه یه اتفاق عالیه و دلم میخواد این حس مثبتم رو حفظ کنم. ولی میدونی؟ اگر بیشتر از این در موردش بنویسم درسم امشب تموم نمیشه فردا هم که شنبه هست و باید برم سر کار تا سونیا و فاطمه روانم رو درو کنن و بعد از ظهر خستم و عصر هم کلاسم و… وووییی دیرم شد! برم درس بخونم! ساعت7و5دقیقه. تا بعد.
در انتظار صبح
5شنبه شب.
ترم جدیدم شروع شده. دلواپسم. من بدجور بد داغون شدم میترسم از پسش… خدایا! باورم نمیشه جهانت چقدر میتونه عوضی باشه! این شبها شاهد مواردی هستم که به شدت تلخن. البته من فقط تماشا میکنم. تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم خدا تماشا میکنم. تو چی؟ خدایا تو هم تماشا میکنی؟ یعنی تو هم شبیه من فقط تماشا میکنی؟ پس تفاوت من که نمیتونم و تو که میتونی کجاست؟ پس منه خاکی با تو که خدا هستی در این مورد چه تفاوتی داریم؟ یعنی من باید تماشا کنم، تو هم باید تماشا کنی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟
معذرت میخوام خداجون خیلی بد دلتنگم. ببخش دست خودم نیست ظرفیت خاکیم تا انتها کشیده شده حس میکنم تمام رگهای روانم تیر میکشن و میرن که پاره بشن. خدایا! میدونم میدونم تقصیر خودم… منه احمقه لعنتی که شبیه یه کله خراب12ساله نفهمیدم این سرپایینی کجا پرتم میکنه و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و رفتم فقط رفتم. ولی خدایا! تو در زمانی که تقصیرهای بزرگتر در کار بود کمک کردی به مقصرها کمک کردی به خودم هم کمک کردی. واقعا این دفعه میخوایی فقط تماشا کنی؟ نمیخوام هیچ آجری از جهانت جابجا بشه فقط میخوام خودم بلند شم. میبینی؟ فقط خودم. تماشاهای منو بیخیال. هر کسی رو توی قبر خودش میذارن. فقط میخوام دست خودم رو بگیری تا پا شم. بقیه رو پیش از این سپردم به عدل خودت یادته؟ بعد از اون دیگه حسابشون با من نیست. من فقط خودمم و خودت. خدایا من باید دوباره بلند شم. از این ویرانی رد بشم و… خدایا! دیگه نمیخوام تلخیه این تماشا رو! میشه یه باندی چیزی روی این زخم تاریک بذاری تا دیگه اذیتم نکنه؟ من خستم خداجون! باور کن دیگه واسه این مدل تحملها زیادی شکستم. به درد این مدل ضربه ها نمیخورم. از من دیگه خیلی گذشته. میشه دستت رو بذاری روی چشمهای روحم تا دیگه این تماشاها اینهمه تلخ نباشن؟ خدایا کمکم کن! خیلی تلخ میگذره خیلی خیلی زیاد! فقط تو میدونی چقدر زیاد! میشه کمک کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ میشه دستم رو بگیری از این خاکستر بلندم کنی؟ میشه از این شب ردم کنی؟ من تکی نمیتونم. خدایا کمکم کن!
درسهای شنبه رو کامل نیستم. باید فردا بیشتر بخونم. خاطرم باشه تکالیفم رو واسه استاد بفرستم. اگر هنوز آیدی تلگرامش رو پاک نکرده باشم! خاطرم نیست. کاش هنوز باشه!
میگم که، دلم میخواد بنویسم ولی حسش نیست. دلم میخواد این پنجره های مجازی رو روی سیستمم ببندم. دلم میخواد خود سیستمم رو هم ببندم. دلم میخواد چشمهام رو ببندم. ایسپیک مهربون واسم بخونه و من بخوابم. بخوابم. تا فردا بخوابم تا صبح بخوابم. خدایا! صبح کی میاد! خدایا کی صبح میشه! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
بسه خستم دیگه نمیخوام بنویسم یعنی نمیتونم بنویسم. ساعت10و44دقیقه. تا بعد.
5شنبه صبح. خدایا از دست این آدمها سرم رو به کجا بزنم؟ توی این هوا بلند شدن رفتن کوهستان. خودم رو واسه هشدار دادن خسته نکردم چون گوشی واسه شنیدن نبود ولی اینجا درست بعد از رفتنشون بارون گرفت و الان که بعد از4ساعت بهشون زنگ زدم نرسیدن و گفتن بهم زنگ میزنن و خدا به خیر کنه به نظرم توی دردسر افتادن و کاش خیلی جدی نباشه. پیش از این هم توی دردسرهای این مدلی افتادن ولی خدایا واسه چی ما آدمها عبرت نمیگیریم؟ اینها واسه چی شیپور زندگی رو از اون طرف میزنن؟ تصور میکردم خودم یکی از… اه ول کن حسش نیست.
دیروز روز خنده داری بود. تلخی هم داشت. اولش اون حس تاریک خودم که اینجا نوشتم تا سبکترش کنم. بعدش فهمیدم اینجا اون اندازه که تصور میکردم امن نیست. تا دیشب3تا تماس داشتم که همه یه سوال پرسیدن و البته یه جواب گرفتن و من3تا واکنش دریافتم یعنی دریافت کردم که بدجنسانه سبب تفریحم شد تا اونها باشن که این حس نا امنی کذایی رو در مورد جایی که به عنوان یه مکان امن قبولش داشتم بهم ندن. آهان از تماسها میگفتم. هر3تاشون با سلام و علیکهایی شروع شدن که لحنشون خیلی با مزه بود و حس توصیفشون نیست. سوال اصلی در هر3مورد یکی بود.
-عزیز خسته ی تو که اینهمه دلواپس و اینهمه دلتنگشی کیه؟
به نظرم من واقعا آدم پلیدی هستم. هوس تلافی دست از سرم بر نداشت و در نتیجه این میل کثیف جوابم هر دفعه یکی بود.
-واقعا نفهمیدی؟ مشخصه. تویی!
و واکنشها البته کاملا متفاوت بودن ولی اون لحظه هیچ عذاب وجدانی بهم ندادن. به ترتیب:
اولی:
-هان؟ واقعا؟
دومی:
-برو خودتو مسخره کن!
سومی:
-تو واقعا یه دلقکه روانیه خودآزاره نفهمی پریسا!
بعد از هر3تاشون چنان قهقهه ای زدم که نفسم گرفت ولی نفهمیدم چی شد که هقهقهای نفستنگی حاصل از قهقهه زدن آخریم… باقی مواردی که از پشت خط توی گوشم سرازیر میشد رو خیلی نمیفهمیدم. نمیفهمیدم! حس کردم تماما از خودم در رفتم. زورم به جنگیدن نمیرسید. رها کردم. کاملا رها کردم. گوشیم رو و خودم رو رها کردم.
خب دیشب گذشت و تموم شد. دستکم میشه امیدوار باشم که دیگه کسی جرأت نکنه سرش رو بندازه پایین بیاد اینجا رو بخونه و مثل بز گوشی رو برداره زنگ بزنه بهم و در مورد محتوای اراجیف نوشتهای شخصیم ازت چیز بپرسه.
آخ هفته تاریک شبیه لودر لهم کرده. خدایا شکرت که خورده به آخر هفته واقعا تحمل ترکیب مزخرف سر کار و سونیا و نیمه اول هفته تاریک از ظرفیت من بالاتر بود.
یه صوت باید واسه سرپرست آموزشی بفرستم که میدونم نتیجه جفنگه یه سری مزخرف هم باید بنویسم که احتمالا10دقیقه هم زمان ازم نمیگیره ولی واسه چی دستم بهش نمیره؟ باید امروز تمومش کنم حوصله ندارم روی دستم مونده باشه. میگم من واسه چی ادامه میدم به این… عجب پرروی خری هستم من! واسه چی اینجوریه؟
تیمتاکم. آدیو1و بچه ها دارن حرف میزنن. من کتاب میخونم و ازینا مینویسم. نمیفهمم اگر توی بحثشون وارد نمیشم پس واسه چی بینشون نشستم؟ جواب مشخصه. مرض دارم.
برقها رفت. این رباط خر دروغکی میگه امروز قطعی ندارید ولی داریم مرده شور موجودیت دروغگوی بیخودش رو ببرن.
این عاقلها واسه چی باید توی این هوا میرفتن کوهستان و الان کجا گیر کردن که هنوز نرسیدن زنگ هم گفتن میزنیم و نزدن؟ من تا کجای زندگی نکبتم باید از دست این جماعت بزرگسال بچه رفتار دلواپس و حرصی باشم؟ خدایا خسته شدم از داستانهاشون همهشون به هم ایراد میگیرن ولی یکی از یکی بدترن خدایی خستم کردن این چه وضعشه؟
آخجون کلاس شنبه من پرت شد به3شنبه یکی به نفع من. ایول! خدایا کاش مجبور نبودم سیستم سر کلاس ببرم واقعا هیچ راهی نداره؟ بقیه فقط دفتر کتابشون رو میبرن این بردنش سخته وای خداجون!
وای چقدر قهوه میخوام! آخ سرم! جرأت قهوه خوردن نیست هرچند شاید این قرصها کمک کنن ولی همین حالا هم سرم درد میکنه واقعا به ریسکش نمی ارزه. هی! از اینهمه قرص خوشم نمیاد. من خوشم نمیاد قرصی باشم. میشه این مسخره بازی سریعتر تموم بشه؟
بسه زیاد نق زدم برم کتابم رو بخونم ببینم این دخترک عاقبت کی میتونه حال این عجوزه رو بگیره.
حس ویرایش نیست. ساعت10و26دقیقه. تا بعد.
4شنبه صبح.
اینجا دلی تنگ است. آنجا… نمیدانم!
به نظرم آنجا هیچ دلی تنگ نیست. دستکم نه برای من. خدایا کاش میشد اینجا هم دلی تنگ نبود! ولی هست. هست خدایا هست!
گاهی دلتنگ میشم. چنان شدید که حس میکنم تمام جهان روی شونه هام سنگینی میکنه. تمامش تقصیر این خوابهای مزخرف بی سر و بیخ و این… خدایا من حساب رو به عدل خودت سپردم ولی باور کن نمیتونم کاری کنم که دلم تنگ نشه این که دست خودم نیست. و دلواپس… من دلواپسم. من دلواپسم خدا نکنه الان یه دردی یواشکی… خدایا! وای خدا نه! نه قسم میدمت خدایا تو رو به هستیت اجازه نده! من نیستم سعی کنم سبکتر بشه. خدایا اجازه نده. نده! خدایا لطفا. خدایا لطفا! وای نمیتونم الان مادرم میاد میبیندم خدایا کمک کن! وای خدا نمیتونم. وای خدایا! برمیگردم.
خب اینجام اما هنوز بارونی. خدایا مادرم نباید منو این مدلی ببینه. واسه چی من امروز اینطوری شدم؟ خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ واسه چی من گاهی اینهمه شدید دلتنگ میشم؟ واسه چی باید اینطوری… خدایا تو که میدونی من بیگناه بودم پس واسه چی اون در بسته رو باز نکردی تا اون تاریکی بره؟ خدایا کمکم کن! خدایا نمیتونم! برمیگردم.
فایده نداره. کام گرفتن از این لعنتی آرامشی که باید رو نمیده. کجای شبت گیر کردی عزیزه خسته ی من که دستم به سبکتر کردن دلت نمیرسه؟ نکنه گرفتاری؟ نکنه خسته ای؟ نکنه یه جایی پشت یه بنبست سیاه وسط سیاهی گم شدی؟ خدایا یه کاری کن هیچ کدوم از اینها درست نباشن! خدایا یه کاری کن شبی نباشه دردی نباشه بنبستی نباشه! خدایا کمک کن صبح باشه شادی باشه سبکی باشه بذار دست من نرسه خیالی نیست فقط تو یه کاری کن که… خدایا من با این بارون کوفتی چه معامله ای کنم الان نباره؟ مادرم خدایا مادرم نمیخوام ببینه باریدنم رو خدایا! نمیتونم. تمامش تقصیر این هفته تاریکه کوفتیه که سر صبح سرم خراب شد و این… تمامش تقصیر خوابهای دیشبه تمامش تقصیر تقصیر… تمامش تقصیر این دلتنگیه لعنتیه تقصیر دل خودمه تقصیر خودمه که همون اول قصه به اصرار کسی جز خودم باور کردم که استثناها وجود دارن و گاهی میشه که پایانها سیاه نباشن! خدایا واسه چی باورم شد مگه من نبودم که در شرایط بسیار محققتر موارد بسیار واقعیتر رو باورم نشد پس واسه چی این دفعه گاردهای روحم رو این مدل احمقانه باز کردم که الان این مدلی توی خودم ویران باشم؟ خدایا منو بیخیال چیزیم نمیشه تو فقط مواظب… مواظب… خدایا مواظبش باش من دستم نمیرسه اگر هم برسه من خدا نیستم اجازه نده دست شب برسه خدایا من نمیتونم! خدایا نمیتونم! نمیتونم بنویسم! خدایا! نمیتونم! تا بعد.