2شنبه شب.
در تلاشم تمرینهام رو حل کنم. با جزوه های نامرتب و ناقصی که خطهاش رو بدون اینترنت بدون نرم افزارهای تبدیل و بدون غلطگیری تا جایی که واسم شدنی بود مرتب کردم و بدون اینترنت.
بدون اینترنت وای خدا اینترنت! تازه اخبار میگن ممکنه نیروگاه ها هم به فنا بره و برق هم پر! خدایا اگر برقها قطع بشن رسما باید بیخیال این ترمم بشم من بدون سیستم واقعا هیچ راهی واسه درس خوندن به نظرم نمیرسه. وای خدا این ترم آخرمه من باید چیکار کنم؟ لعنت به جنگ از جنگ متنفرم همیشه متنفر بودم من در خیلی بچگیم یک بار با جنگ مواجه شدم واقعا دیگه هیچ کجای عمرم دلم نمیخواست باهاش برخورد کنم ولی کردم و الان گیر کردم توش. خدایا آخه این هم شد کار؟ اصلا به من چه مگه من جنگ راه انداختم که الان گرفتار قطعی اینترنتم و احتمالش هست که درگیر قطعی برق هم بشم؟ گندش بزنن آخه اصلا به من چه چیش به من میرسه من یه آدم دیوونه ی پایینتر از معمولی ام که یه گوشه از هستی سرم به کار خودمه نه سیاست سرم میشه نه قدرت لازمم میشه من فقط میخوام این گوشه کوچولوی جهان که موقتا اشغالش کردم واسم آروم و امن باشه واسه چی باید وسط جنگی گرفتار بشم که اصلا جنگ من نیست؟
آخ لعنتی لعنت به جنگ لعنت به همه چیزش لعنت به تمام اجزای لعنتیش به جهنم بذار هر کسی میخواد بخونه کلافه شدم من اینترنت درست درمون لازم دارم این چیچیه آخه به هیچ کجا وصلم نمیکنه! خدایا ببین خاکیهات اینجا رو چیکار کردن! اوه خدا لعنت بهشون!
مدارس تا آخر فروردین مجازی شدن. گفتن برنامه اردیبهشت رو اعلام میکنن. و من الان دقیقا چه مدلی به یه بچه آمادگی که باید دستش رو نگه دارم تا بتونه بریل نوشتن رو تمرین کنه و خونوادش هم کلا در طول سال خیالشون به بریل این بچه نبوده با اینترنت درس عملی بدم؟ اون هم با این نت مزخرف که صبح ساعت8پیام صوتی میفرستم میگم اعلام حضور بدید میبینم پیامم ساعت9دلیور شده؟ باز شکر خدا که بچه های من امسال آمادگی هستن اگر پایه های بالا بودن البته تکلیف درسشون یهخورده واسه من مشخصتر بود از روی کتاب طبق برنامه پیش میرفتم ولی خدایا گناه داشتن با این وضعیت و این اینترنت مگه بچه کلاس ششم چیز درست درمون یاد میگیره؟
خدایا سونیا مدرسه رو دوست داشت. واقعیتش چیز چندانی یاد نمیگرفت ولی همین قدر که میومد مدرسه ذوق میکرد مادرش میگفت هر زمان نمیاد مدرسه حالش گرفته میشه. این مدرسه اومدن شاید یکی از معدود مایه های شادی این بچه و شاید تنها مایه ذوقش بود و این شرایط جفنگ این شادی کوچولو رو ازش گرفت. خدایا آخه من چی بگم! اوه گوشیه مادرم زنگ خورد و… بذار ببینم کیه.
خب طفلک شدم خخخ داره مهمون میاد. خدایا حوصله ندارم. هی بیخیال. مهمون حبیب خداست هرچند من اصلا روی فرم… بیخود! آدم باش پریسا! خب خب حله بابا حله. باید برم کمک واسه ردیف کردن امور مربوطه. اینم بمونه بعدا بره روی آنتن البته اگر جناب اینترنت داخلی لطف کنه و اجازه بده. هی! عجب زندگیه خوبی! پر از شادی و کامیابی و همه چیز. هوممم! بیخیال. تا بعد.
جمعه شب
جمعه شب. خب7روز از سال جدید گذشت. عجب عیدیه عید امسال. به هیچ کسی نگفتم عیدت مبارک. فقط گفتم و گفتیم سال نو مبارک. و امسال دعاهای من و همه با هر سال متفاوته. به نظرم لازم نباشه در مورد این روزها نق بزنم. این قصه رو همه میدونن. این ماجرا ماجرای همه هست. دیگه گفتن نداره. حال من اگر بهتر از اکثریت نباشه بدتر هم نیست. تکرار مواردی که همگی زیر فشارشون داریم له میشیم نفس اضافی میخواد که من ندارم.
اینترنت داغونه. داخلی مثلا بازه ولی اونقدر ضعیفه که با بسته بودنش چندان متفاوت نیست. هیچ کدوم از جاهایی که باید واسم باز بشن رو نمیتونم باز کنم. یه جاهایی هم نصفه باز میشن و… بیخیال.
میگم که… خدایا! کی تموم میشه؟
سعی میکنم جزوه هام رو مرتب کنم. تمرینهام رو حل کنم. خطهای درهمم رو درست کنم. بدون اینترنت. بدون اینستا ریدر. بدون اِنویژن. خدایا باورم نمیشه عجب نسلی هستیم ما یعنی همه چی رو باید ببینیم! بچه که بودم جنگ از شهرمون فراریمون داد. بعدش هزار مدل چیز دیدیم تا تابستون404و بعدش دیماه و بعدش این… بذار یه دید به کلکسیون این نسل بزنیم ببینیم اگر باز چیزی مونده که هنوز ندیدیم خودمون شبیه بچه آدم بریم بشینیم تا روی سرمون آوار بشه. آخ خدا واقعا که!
خدایی من الان اینجا چیکار میکنم اومدم چیچی بنویسم! واسه من403تا همین الان که یک هفته از405گذشته انگار از تمام عمرم جدا بود. چه در جاده ی شخصیم چه در گذرگاه اجتماعی. تا کجا میخواد این تونل ادامه پیدا کنه! خدایا! نق نمیزنم ولی واقعیت اینکه من بدجور خستم. از تمام مسخره بازیهای در جریان به شدت خستم. بیخیال خودم مگه کم گرفت و گیر دارم که الان ذهنم رفته به جفنگ؟ ولش کن پریسا! تو درست نمیشی؟ اطرافت قیامته تو توی سرت به چی چسبیدی! ول کن دیگه! باشه باشه بیخیال. بزنیم یه کانال دیگه.
خب الان من بدون اینترنت این ترمم رو چه مدلی پیش ببرم! ترم15فروردین شروع میشه و اوه خدا اینترنت خب الان اینو واسه چی بستید بازش کنید گیر کردیم آخه! عجب اوضاعیه! و جدی15فروردین ترمی در کاره؟ واسه چی نباشه؟ کلاسه دیگه باید بریم بقیه که با این جزوه های کذایی گیر ندارن میشینن چشمی میخوننش گیر مال منه که نمیبینم. وای خدایا کی بود که اون زمان میگفت نابینا باشی ایرانی هم باشی دیگه خیلی… یادم نیست کی بود هر کسی بود خدا خیرش بده عجب راست میگفت!
ذخیره کتابهام تموم شدن الان باید کتاب تکراری بخونم. گندش بزنن من کتاب میخوام!
ول کن حس ندارم بیشتر اینجا بچرخم فقط اومدم که اومده باشم یهخورده هم امیدوار بودم این تلخیه عصر جمعه با چاشنی قطع اینترنت و اخبار عوضی بره که نرفت دیگه بسه نمیخوام بنویسم. بذار ببینم اینترنت راهم میده اینو بزنم روی آنتن؟ هی! فردا روز بهتریه. قطعا هست. امید همیشه مثبته. از دست ندیمش. خدا رو چه دیدی شاید طلوع فردا همراه خودش کلید چندتا از درها رو بیاره. نه تمامشون. فقط چندتاش. تا خدا چی بخواد. تا بعد.
5شنبه شب.
زندگی چه داستان عجیبیه!
زمانی چیزهایی جزو بزرگترین ترسهام بودن که تصور میکردم اگر در جایی از عمرم باهاشون مواجه بشم بی تردید زنده ازشون عبور نمیکنم. اونقدر از پیشآمدشون وحشت داشتم که واقعا کابوس میدیدم و زمانی که از کابوس میپریدم تا چند لحظه نفس توی قفس سینم پرپر میزد تا دربیاد. همیشه دعای اولم این بود که خدایا با همچین مواردی مواجهم نکن من تحملم کمه تاب نمیارم میمیرم. خدا شنید. مطمئنم که شنید. ولی دعاهای بعدیم رو هم شنید که همیشه میگفتم خدایا هرگز ولم نکن من صلاحم رو خیلی جاها نمیدونم هرچی صلاحمه همون رو واسم بنویس ولی اگر سخت بود فقط ولم نکن. و اون زمان وسط دعاهام هرگز تصور نمیکردم صلاحم مواجهه با پیشآمدهایی باشه که اونهمه از وقوعشون میترسیدم. خدا دعای دومم رو اجابت کرد. اون موارد در سیاهترین شبهای تمام عمرم پیش اومدن. اونقدر ضربتی و اونقدر شدید که از ضربشون به شدت خوردم به کوه و تقریبا مُردَم. به همون اندازه که یقین دارم الان شبِ و به همون اندازه که یقین دارم خدا هست یقین داشتم که دیگه تموم شدم.
اون چیزها پیش اومدن، مثل یه قطار جهنمی از روی روانم گذشتن و ویرانم کردن. زمان گذشت. خیلی سخت خیلی خیلی سخت اما گذشت. من از اون هیچِ تاریک گذشتم و تموم هم نشدم. اون سایه های تاریک دور و دورتر شدن و هرچند بخش بسیار بزرگی ازم رو با خودشون به اعماق نیستی بردن، اما من هنوز زنده ام و الان که از دور بهشون نگاه میکنم میبینم اونقدرها که تصور میکردم بزرگ نبودن. چه کمرنگ و چه محو دیده میشن و چه راحت میتونم تماشاگر محوتر شدنشون باشم و هرچند هنوز مونده لبخند بزنم، اما چه ساده بدون اینکه نگاهم از سیل اشک تار بشه از اون منظره ی تلخ سر برمیگردونم و دوباره متوجه جاده ی مقابلم میشم.
اوایل، نه، خیلی بعد از شروعشون، یه آشنای دردآشنا وسط ضجه های بی صدام دلداریم میداد و میگفت تموم میشه. یادمه سکوت میکردم حتی حس میکردم اگر کسی گریه هام رو از این درد بشنوه انگار نامحرم روحم رو دیده در نتیجه فقط بدون صدا تمام صورتم خیس میشد. اون آشنا ولی همیشه یا تقریبا همیشه میفهمید که گریه میکنم. معمولا مستقیم نمیگفت گریه نکن. همیشه زور میزد توجهم رو منحرف کنه. با یه جمله ی نامربوط به اشکهای اون لحظه های من. با یه حرکت شاد. با یه کلمه از جنس شیطنت. با هر چیزی که دستش میرسید. اما زمانهایی که حالم اونقدر بد بود که گرفتگی نفسهام رو از سکوتم میفهمید، راستی چه جوری میفهمید؟ استطار رو بیخیال میشد و بدون حجاب در کلامش میگفت ببین! بیتابی نکن. تموم میشه. و زمانی که تموم شد تازه به خودت میایی و میبینی اصلا چقدر هم واست مثبت شد. نفس نداشتم به این بینشش بخندم ولی مطمئن بودم اشتباه میکنه. نمیشه. تموم نمیشه. واسه من هرگز تموم نمیشه. من میمیرم. اینها از ذهنم میگذشت و نمیگفتم. نمیتونستم. یه بار زمزمه کردم از کجا میدونی؟ طرف گفت من میدونم. آخه خودم تجربهش کردم. واسه من تموم شد البته نه شبیه تو. من گریه نمیکردم ولی خیلی سخت بود. اما حالا منو ببین که نه تنها هیچ چیم نشده بلکه سبک و راحت واسه خودم پر میزنم. تو هم درست میشی. تحمل کن. تموم میشه. باور کن که میشه. باور نمیکردم و فقط فقط فقط میخواستم این درد تموم بشه حتی با مردنم فقط تموم بشه. الان دیگه اون دردآشنای دیرآشنا رو نمیبینمش. ولی ای کاش میدیدمش تا بهش بگم چقدر درست میگفت! این روزها از اینکه اونهمه در مخفی نگه داشتن آدرس اینجا اصرار داشتم پشیمونم. شاید اگر اونهمه یواشکی نبودم میشد احتمال بدم اون آشنا واسه تفریح هم که شده بیاد اینجا رو بخونه و ببینه چقدر از حضورهای غیرمستقیم و در لحظه های خیلی تاریک مستقیمش ممنونشم. هی آشنا! میدونم اینجا رو بلدی هرچند تقریبا مطمئنم که این اطراف آفتابی نمیشی. ولی کسی میگفت همیشه واسه هر اطمینانی یه درصد احتمال خطا بذار. پس اگر یه درصد احتمالش باشه که بیایی و اینجا رو بخونی، بدون که حالا میفهمم چقدر درست میگفتی، و چقدر به خاطر اون حضورهای نامحسوس و گاها محسوس ازت ممنونم. شاید کمتر کسی خود واقعیت رو دیده باشه ولی من دیدمت. و بهت میگم که تو واقعا خوبی. و من خوشحالم که در اون لحظه های سخت همراهم بودی. ممنونم که بودی آشنا. و ممنونم که با پیشبینیهای درستت تلاش میکردی بهم آرامشی رو بدی که اون زمان نداشتم. هنوز خیلی مونده کامل درمون بشم اما حالا میدونم که از خطر گذشتم و به خاطر این گذشتن خدا رو شکر میکنم و از تو ممنونم آشنا. امیدوارم هر جایی که هستی زمانی رو تجربه کنی که خنده هات از اعماق دلت باشن.
خب بسه به قدر کافی در جلد تقدیر و قصه سرایی نق زدم. بذار ببینم.
خدایا من واسه چی شبیه معتادی که در برابر مخدر اراده نداره در برابر یه کتاب جدید اینهمه وا میدم؟ امروز کتاب خشم سوسمار رو از تلگرام پیدا کردم و وای خدا یه هجا درس نخوندم نشستم به خوندن این و هنوز هم تموم نشده و وای درس دارم پس واسه چی ولش نمیکنم برم سر درسم؟ وووییی نمیتونم نمیتونم به جان خودم نمیتونم بذار بخونمش تموم بشه میرم سر درسم.
اوخ ساعت داره10میشه بیخیال امشب درس بی درس روز که رفت و تموم شد بذار کتابه رو دریابم!
ای خدا باز اینترنت و فیلترشکنهاش دیوانه شدن! آخه واسه چی؟ کاش سایفون روی سیستمم جواب میداد من واقعا لازم دارم که این… وای خدایا من اینترنت آزاد میخوام! هر دفعه این بسته میشه قلبم2تا یکی میزنه نکنه باز یه اتفاقی افتاده؟ نمیدونم این ترس تا کی باید توی دلهای ما رو بخارونه ولی ای کاش سریعتر به انتهاش برسیم واقعا اذیت میکنه.
اصلا اومده بودم اینجا یه چی دیگه بگم ولی الان هرچی میکنم یادم نمیاد چیزه چیچی بود. بیخیال حسش نیست بگردم پیداش کنم بذار بمونه واسه هر زمان یادم اومد باز میام اینجا شلوغ میکنم. الان دلم میخواد بدونم این کتابه به کجا میرسه. ساعت بذار ببینم10و5دقیقه. تا بعد.
4شنبه شب.
کلاس نرفتم. غیبت خوردم. خونواده به شدت استرس داشتن. مادرم دلواپسیه منو که دید چیزی نگفت ولی برادرم بدجوری دلواپس بود. بیخیال شدم و موندم خونه. اما زنگ زدم گفتم به منشیِ مهربون کاش میشد دستم رو بگیری از پشت این خط بکشی ببری توی کلاس الان شروع میشه و من نیستم. پیش از این تصور میکردم از غیبتم ذوق کنم ولی اصلا ذوق نداشت. البته خودمونیم الان هرچی متنهام رو تمرین میکنم میبینم آمادگیم انگار کم بوده ولی من همیشه این تصور رو دارم و در هر حال من امروز غیبت خوردم و نمره کلاسیه این جلسه رو از دست دادم و…
این مزخرفات چیه دیروز و امروز مراسم چهلم یه بوستان بود و هست من از نمره های از دست رفتهم میگم. واقعا که پریسا شرمآوره!
خدایا واقعا بیدرد نیستم ولی هر چیزی به جای خودش و راه فرار حتی واسه2ساعت از این جو گریه…
حس میکنم دیشب و امروز از بس گریه کردم قفسه ی سینم سنگینی میکنه. امروز گفتم یه کوچولو بعد از هفته ها برم یه دید به اینستا بزنم که دیدم دارم توی اشک غرق میشم بستمش اومدم بیرون. خدایا باورم نمیشه که بیخیال از همچین کوه دردی رد بشی. نمیشی من باور نمیکنم نمیشی خدایا ازش رد نمیشی میدونم نمیشی. خدایا! منو ببین؟ باور من به خاکت و تمام عناصر هستیت و به تمام تمام تمام خاکیهای تو برای همیشه ویران شد. برج باورم به خودت به عدلت به حضورت به حسابت آخرین ستون باوریه که در وجودم هنوز پابرجاست. شاهد ویرانیه این آخرین ستون باورم نشو! خدایا اینو تماشا نکن تو رو به عظمت عرشت نکن تعلیق بدون ستون بدون هیچ باوری تا آخر عمر وحشتناکه شاهد تحقق همچین چیزی در وجود من نشو! خدایا لطفا! خدایا! لطفا! خدایا! تقاضا میکنم ازت! خدایا! خدایا! خدایا!
آخ خدا اینترنت لعنتی! فیلترینگ لعنتی! فیلترشکنهای لعنتی! تحریمهای لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی! واسه چی باز نمیشه من تمرینهام رو حل کردم ایرادهام رو میخوام رفع کنم این تحریمهای عوضی! …
بسه پریسا! دیگه بسه! مگه فقط تویی؟ اطرافت رو ببین ملت با چه جهنمی درگیرن تو واسه بسته بودن یه سایت ببین چه شلوغی کردی! خجالت نمیکشی؟
خجالت میکشم. واقعا میکشم. خدایا معذرت میخوام. درد زیاده و من فقط یه دلیل واسه نق زدن لازم داشتم که بگم و بگم و باز بگم بلکه سبک بشم که البته دارم میبینم فایده نداره. سبک نمیشم خدایا! سبک نمیشم! خدایا! آخرین ستون باورم رو نجات بده! یه حرکتی بزن. یه کاری کن! من همیشه در همه جای عمرم دستت رو دیدم. خدایا اجازه نده این آخرین ستون اتکا رو از دست بدم. اجازه نده سکوتت ویرانش کنه. من باورت دارم. باورها ستونهای اتکای روح ما هستن. باور به تو آخرین ستونیه که2دستی بهش چسبیدم تا در این تعلیق سیاه برای ابد شناور نشم. اجازه نده از دستش بدم خدایا! کمکم کن خدای من! کمکم کن! از اینهمه آه از اینهمه اشک بی جواب رد نشو! خدایا! نکن! این کار رو نکن! خدایا لطفا! لطفا خدایا لطفا نکن!
بسه الان دیوانه میشم بذار ببینم واسه کلاس1شنبه درباره ی چی باید متن ارائه بدم.
زمان آزاد؟ من الان در موردش چی میشه بگم؟ من تمام دیشب و امروز در زمانهای آزاد وسط درسهام باریدم. این چیزی نیست که مجاز باشم در موردش واسه کلاس1شنبه بنویسم. خدایا این… وای این… این خدایا میشه اجازه بدی این سایته باز بشه من سرم رو کنم توی ایرادهای تمرینهام الان مخم منفجر میشه تصور اینهمه عزا داره روانم رو میترکونه!
این کانالهای کتاب هم واقعا مزخرفن همهش تبلیغ میپاشن و یه سری کتاب که یا خوشم ازشون نمیاد یا خوندمشون. وای خداجون من کتاب میخوام شاید یهخورده اطرافم رو یادم بره!
با این گفتن ها چی عوض میشه! چه فایده ای داره که تا فردا اینجا بنویسم و کیبوردم رو خیس کنم! بذار دیگه تمومش کنم بلکه یه دری از یه جایی رو به یه نوری باز بشه. خدایا به من به همگیمون کمک کن! بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و58دقیقه. به امید… به امید خدا!
من و امشب و فردا
3شنبه شب.
درس میخونم یعنی باید درس بخونم ولی… مهمون اومده. اینجام که درس بخونم. آخر شب شده آخه. یک توجیه واسه تنبلی. به جان خودم خستم.
آخ خدا این سایت جمینای یا جمنای کدومش درسته دوباره بسته شده من روی سیستمم سایفون درست درمون ندارم الان چه مدلی باید دستم بهش برسه اگر سوال درسی داشته باشم؟ بیخیال هرچی واسه کلاس فردا لازم داشتم همه رو یعنی خب تقریبا همه رو پرسیدم ایشالله فردا باز بشه من فردا شب کلی تمرین واسه حل کردن دارم. امتحانات پایان ترم نزدیکه واقعا لازم دارم ایرادهام رو بپرسم ازش کاش باز بشه.
وای کلاس فردا کلاس دارم ولی… کلاسم فردا در بدترین زمان و بدترین مکانه الان من باید چه معامله ای کنم با این زمان و مکان نامناسب؟ ساعت5تا7شب باید کلاس باشم و این کلاسه در شلوغترین خیابون اینجاست و فردا شب ظاهرا یهخورده جو شهر مثبت نیست مادرم میگه نرو کلی زور زدم قانعش کنم که عزیز به جان خودم توی کلاس که نمیان بلایی سرمون بیارن برگشتن هم شب میشه با آژانس میام هیچ چی نمیشه اصلا وایستا ببینیم فردا اوضاع چه مدلیه صحبتش رو همون فردا میکنیم که برادرم زنگ زد گفت فردا کلاس داری؟ گفتم چیزه. گفت نه نرو فردا خونه بمون. گفتم حالا درستش میکنیم که گفت نه نرو فکرش رو که میکنم استرس میگیرم نمیتونم بخوابم. الان2ساله که این هشدار ترمز منه. استرس واسه وضعیت برادرم خوب نیست وقتی استرس میگیره کل وضعیتش به هم میریزه حتی به قیمت از دست دادن کل ترم نمیخوام کسی باشم که سبب همچین چیزی بشم. ولی آخه من تا الان غیبت نداشتم الان یعنی واقعا فردا باید بشینم خونه در حالی که کلاس در جریانه و من نه بیمارم نه درگیرم نه سفرم نه نمیدونم عذری چیزی دارم که اجازه نده سر کلاس بشینم؟ تازه تصور کن مثلا خونه بمونم بعدش ساعت مثلا5و نیم ببینم توی خیابون کلاس من هیچ خبری از دردسر نیست و من بیخودی کلاسه رو از دست دادم. وووووووووویییییییییی خدایا من واسه چی اینهمه بوقم؟ ملت میان کلاس در رو باز میکنن بیان داخل میبینن قراره ممتحن بیاد در رو میبندن میرن خونه بعدش من که درسم رو خوندم تمرینهام رو هم نوشتم فقط واسه پرهیز از دردسر توی خونه می مونم هنوز هیچ چی نشده استرس میگیرم. اصلا مگه با غیبتم چی از دست میدم؟ من که میدونم این کلاسها اگر درس نخونم واقعا هیچ کمکی بهم نمیکنن. فقط به خاطر پرسش کلاسی و جواب دادن و حس مسوولیت لازمش دارم و خب الان این یه جلسه رو خوندم و دارم میخونم دیگه واقعا غیبتم جز یه نمره کلاسی چیزی ازم کسر نمیکنه پس دقیقا الان چمه؟ از خدام هم باشه فردا توی خونه باشم مگه خودم همیشه از کلاس رفتن شاکی نیستم؟ خب این هم یه مهلت غیبت الان مشکلم چیه؟ هیچ زمان این حسم رو نفهمیدم عاقبت من زبان رو دوست دارم یا ندارم؟ گندش بزنن بذار فردا بشه ببینم با خودم چند چند میشم.
این ترم حس میکنم توان صحبت کردنم کمه. سر کلاس واقعا صحبت نمیکنم چون همهش حس میکنم دارم یه چی رو اشتباه میگم. توی ذهنم جمله ها همه درستن ولی تا میام یه چی بگم میبینم یه سوتی دادم که بعدش دلم میخواد برم لای چوبهای صندلی غیب بشم. واسه چی این ترم این مدلی ام؟ من2تا ترم پیش اونقدر سر کلاس حرف میزدم که بچه ها میگفتن تو حرف بزن بذار زمان کلاس بره از ما کمتر درس بپرسه خب من همون پریسام پس الان واسه چی سر کلاس این شکلی میشم؟ هیچ خوشم نمیاد باید بیشتر تمرین کنم البته نه سر این کلاس. کلاسه طوریش نیست فقط… حس میکنم توی این فضا نباید باشم. اونها همه جوونن و من حس میکنم اشتباه هام… هی! بسه! تمرین حلش میکنه باید تمرین کنم.
ولش کن بذار بزنم یه کانال دیگه.
آخجون اگر اتفاقی نیفته و همه چی درست باشه5شنبه مادرم میخواد بره فروشگاه واسه خریدهای ماهانه ایول من آویزونش میشم همراهش میرم این فروشگاه بیرون شهره خیلی هم بزرگه معمولا وقتی میره من باهاش میرم و هر دفعه یه چی میچسبه به دستم همراهم میاد خونه. به جان ابلیس من برشون نمیدارم خودشون به دستم میچسبن وقتی هم میخواییم حساب کنیم میبینم دستم سنگینه باید هرچی به دستم چسبیده رو هم حساب کنم بیارم خونه دیگه. میبینی؟ تقصیر من نیست. خدا کنه تا5شنبه حقوق بدن که چسب دستم خیلی ناکام نباشه خخخ.
خب الان دقیقا این چسب قراره به چیها بچسبه؟ بذار ببینم. مدتهاست که سوسیس و کالواس و همبرگر و از این خوشمزه های آماده از لیستم خط خوردن. حدود2سال میشه. اینکه هیچ چی. شکلات و شیرینیجات هم همینطور. این هم باطله. چیپس و کرانچی و موارد مشابه هم به همچنین. آب میوه و شیر کاکائو و شیر قهوه هم که شبیه دسته ی اول و به همون دلایل مردودن. خب الان چی مونده؟ هوممم. چندتا مدل پنیر که میشه سرد خوردشون و البته بدون نون و به مقدار کم، چندتا بسته نایلن زیپی در سایزهای مختلف، یه بسته نوشابه که البته خودم نمیتونم بخورم و واسه بقیه و واسه مباداست، ای کاش میوه خشک داشته باشن که احتمالش ضعیفه اگر هم باشه بسته های کوچولوی قاطی موجوده با ظرفهای لوکس مسخره که خوشم از اضافه قیمتشون نمیاد، اگر شمعهای عطری آورده باشن باید یه ناخنک بهشون بزنم چون مال خودم تموم شده و فقط تا دلت بخواد اود توی کشوهام موجوده، خدایا قیمتها اونجا وحشتناکن وگرنه چقدر دلم میخواست یه عروسک واسه سونیا بخرم، به خدا راست میگم واسه خودم نمیخوام مال سونیاست خخخ البته اگر شدنی بود بدم نمیومد خودم هم یه فیضی از عروسکها میبردم ولی خب نمیشه جیبم زورش نمیرسه پاره میشه و چیه خب عروسک دوست دارم اصلا به تو چه؟
خب یهخورده بیشتر از یه لحظه رفتم. مهمونها داشتن میرفتن بعدش هم عملیات پاکسازی آشپزخونه بود که باید انجامش میدادم و الان دوباره اینجام. داشتم نق چیچی رو میزدم؟ ولش کن بیخیال زدم بسه.
اوه خدا ساعت11و32؟ جدی؟ وای من هنوز درسهای نخونده دارم که! بیخیال فردا صبح مدرسه در کار نیست میخونم و… خدایا وای فردا کلاسم رو چیکار کنم؟ عجب وضعیت مسخره ای اه اصلا خوشم نمیاد این هم شد کار؟
بیخیال بذار امشب یهخورده لغت بخونم این چندتا متن بمونن واسه فردا که2طرفه یه حالی به هم بدیم و بزنیم هم رو حسابی زخم و زیلی کنیم. و ایول فردا جلسه دهم از این ترمه. یعنی7تا جلسه بیشتر به پایانش نمونده! آخ جون! ولی امتحان وای خدا امتحاااااااااااااااااااااااااااااااااان امتحان هیچ چی بلد نیستم خدایا امتحان امتحان سردم شد امتحان وای خداجونم امتحان. این هم بیخیال. درست میشه.
بسه بذار باقیش بمونه واسه بعد. الان واقعا خستم. اصلا حالا که اینطوریه لغت هم نمیخونم بمونه واسه فردا الان میخوام بخوابم. ساعت11و36دقیقه. تا بعد.
شبی از شبها
2شنبه شب.
خدایا عجب روزهای شلوغی دارم من! بدم نمیاد با مزه میگذرن. البته گاهی یهخورده سنگین پیش میرن ولی در مجموع من دوستشون دارم. آیی آیی آیی هفته ی تاریکه دیوونه! خدایا این چه وضعشه واسه چی این میادش و این مدلی حالم رو میگیره؟ گندش بزنن.
وای دلم میخواد بگم دلم میخواد پرحرفی کنم من الان کلی مجهزم به خیلی چیزهایی که دلم میخوادشون یعنی میخواستشون. البته نه همه چیز ولی اوضاع در این هفته خیلی از هفته ی پیش بهتره و هفته ی پیش خیلی بهتر از هفته ی پیشترش بود و… الان کلی خوش میگذره بهم. کافه پریسا همچنان بیشتر از پیش در حال تجهیزه، من یه دفتر کار کوچولوی متحرک دارم، روند کاهش وزنم دوباره شروع شده و یواشه اما متوقف نیست، کمتر از ماه پیش به سرم میزنه، کلی سفتتر شدم، کلی بیدارتر شدم، ترم مزخرفم از نصف گذشته و نهایتش تا22اسفند تموم میشه و چه بیفتم چه در برم بعدش تا15فروردین تعطیل میشم و کلاس آفلاین و آنلاین زبان در کار نیست، کلی دمنوش توی کافه پریسا دارم؟ یه عالمه جایگزین واسه شکلاتهایی که از خوردنشون پرهیز دارم دم دستمه، و معجزه ی من داره حسابی عمل میکنه و نتیجه ی حضور و عملش به شدت مثبته. اونقدر مثبته که حتی منه منفی بین هم دارم میبینمش. خدایا شکرت اگر فقط به خاطر همین آخریش بخوام کامل شکرت کنم تمام عمرم به شکر سپری میشه و باز بدهکارم. خدایا شکرت شکرت. خدایا شکرت!
اتاق بغلی یه دسته مهمون نشستن. من به بهانه ی درس اینجام. بحثهای سیاسی دوست ندارم. وای خدا چقدر درس دارم ولی آخه الان آخر شب و تمرین متن انگلیسی؟ وووییی!
میگم خدایا میشه فردا فاطمه و سونیا غیبت کنن تا من سر کلاس درس بخونم؟ هرچند امروز فاطمه نبود اما من درس نخوندم. به جان خودم فردا میخونم فقط این بچه خونه بمونه من درس بخونم.
آخ واااای لعنت به تاریک وای خدا پدرم در اومد هیچ خوشم نمیاد.
داشتم میگفتم خیلی چیزها اطرافم جوره اما نه همه چیز. وای خداجون خیالش که هزینه نداره بذار ببافم. مثلا اینکه یه پول حسابی داشتم و یه سرفیس خوب میخریدم. اوه عجب چیزی میشد! سرفیس وای خداجون میشد همه جا ببرمش وای سرفیس سرفیس سرفییییییییییییییییییییییس سرفیس سرفیس خداجونم من سرفیس میخوام. خب البته همه ی خواستنها به رسیدن ختم نمیشن. من پول ندارم همچین چیزی بخرم. به نظر هم نمیاد حالاها همچین پولی گیرم بیاد که بتونم یه سرفیس داشته باشم. خب این خوب نیست اما بد هم نیست واقعا نه اونقدر بد که به خاطرش اخم کنم. چند شب پیش با یه عزیزی صحبت میکردم. بحث دارایی و آدمها بود. آخر بحث بهش گفتم میدونی عزیز؟ من ثروتمندم. واقعا هستم. من خیلی ثروتمندم، فقط پول زیاد ندارم. واقعا به این واقعیت معتقدم. من بسیار ثروتمندم. اما همه چیز رو که نمیشه یه نفر داشته باشه. منه ثروتمند فقط پول زیاد ندارم. خب این نباید خیلی هم بد باشه. اینکه من پول ندارم یه سرفیس و یه نت تیکر بخرم خیلی هم فاجعه نیست، هست؟ به نظر خودم که نه.
خدایا به خاطر تمام اجزای ثروتی که بهم دادی ازت ممنونم. به خاطر تکتک موارد ثروتم شکرت. به خاطر تمام داشته هام که در دنیای من و برای من یه جا جمع شدن ازت به شدت ممنونم. خیلیها رو دیدم که خیلی چیزها دارن. حتی پول حسابی هم دارن. ولی لیستشون اندازه ی مال من کامل نیست. خدایی خودمونیم اما لیست خودم کاملتره فقط پول زیاد توش نیست. خب اینو میشه زد به بیخیالی و از کنارش گذشت و من یواااش با یه درصد نق ازش رد میشم خخخ.
آخ آخ وای خدایا درس دَََََََََََََََرس درس باید درس بخونم ولی دیر وقته بذار ببینم میتونم2تا کلمه تمرین کنم یا نه. احتمالا نه ولی بذار به این بهانه وراجیهای امشب رو تمومش کنم. ساعت10و3دقیقه ی شب. فردا روز قشنگتریه. چون فردا روز خداست و خدا زیباترین واقعیت هستیه. میدونم باز هم پیش میاد که من اینجا از درد ببارم. میدونم که حال هیچ زنده ای همیشه یه مدل نیست و من استثنا نیستم. اما این حقیقت زندگیه. باید در لحظه زندگی کرد. فرداها رو کسی ندیده. آینده خطیه که جز خدا هیچ کسی نمیتونه بخوندش. پس بذار به خدا بسپارمش و فقط ازش بخوام که وقتی جاده سخت شد کمک کنه تا ساده تر ازش رد بشم. امید همیشه قشنگه. از دست ندیمش. ساعت حالا10و5دقیقه. به امید فردا و به امید خدا. تا بعد.
شنبه شب.
عجب روزی بود. سرد، سنگین، بارونی. بسیار بارونی! ولی گذشت. امروز گذشت. امشب هم سپری میشه. عاقبت این بارون واسه همیشه متوقف میشه. تجربهش رو داشتم هرچند هرگز اینهمه سخت و سنگین نبود، اما شبیهش رو گذروندم. از این هم رد میشم. فقط این دفعه گاهی بدجوری سخته.
خب خب خب بسه. بذار ببینم.
امروز فاطمه نبود و سونیا جالب بود. خدایا میگن این بچه نمیفهمه این از تمام عاقلنماهای اطراف من عاقلتره امروز از مدل فهمیدنش گریهم گرفت واقعا گریهم گرفت و اونم یه دفعه گفت خانم جهانشاهی گریه میکنه. موندم بهش چی بگم. اون منتظر گفتن های من نشد. دستم رو گرفت گفت خانم جهانشاهی زودتر خوب شو. بیشتر گریهم گرفت. دستم رو ناز کرد و گفت بغلش کن. سکوت کردم نمیتونستم اون لحظه حرف بزنم ابدا نمیتونستم. سونیا دستم رو ناز کرد و گفت نازش کنم. همونطور وا رفته بودم که گفت خانم جهانشاهی! درست میشه. خدایا دیگه واقعا نتونستم تحمل کنم. تمام ثانیه هایی که به خاطر جیغهای آزاردهندهش باهاش بدرفتار بودم یه دفعه روی شونه هام آوار شدن. بغلش کردم و واقعا زدم زیر گریه. خدایا این بچه از من خیلی بهتره. کاش من یه دلی شبیه این داشتم! اون تمام هوارهایی که امسال سرش زدم رو کامل بهم بخشید و من… خدایا انسان اگر وجود داشته باشه کسی شبیه سونیاست و من سالهاست به خیال خام خودم دارم زور میزنم انسان باشم. به قول یه کسی زمانهایی که حالش باهام خوش بود و میخواست بگه غلطهای زیادی، زارت. خدایا گذرم به بازار بیفته یه عروسک واسه این فرشته ات بخرم عاشق عروسکه. وووییی خودم هم عاشق عروسکم نمیشه یه دونه هم واسه خودم بخرم؟ چیه خب عروسک دوست دارم چیکار کنم؟ الان چته گفتم امروز گریهم در اومد خیال کردی باید جنازه باشم؟ گفتم روز سختی بود گریه کردم نگفتم که مُردَم!
یه زمانی خیال میکردم اگر یه چیزهایی پیش بیاد واقعا زنده نمی مونم. همیشه از بروزش وحشت داشتم. اونقدر شدید وحشت داشتم که کابوس میدیدم. و هر دفعه هر دفعه هر دفعه هر هر هر دفعه با اطمینان بهم گفته میشد هرگز اون موارد پیش نمیان. و پیش اومد! دقیقا همون مدلی که نباید پیش اومد و یقین داشتم من زنده ازش رد نمیشم. نمیتونم مدعی باشم که تکمیلم ولی قطعا مرده هم نیستم. من نمیتونم مرده باشم. این بیرون خونوادم لازمم دارن. من زمان واسه مردن ندارم. باید بجنگم. مرده ها نمیجنگن. مرده ها آماده ی نبرد با بیماری سیاه خونواده نمیشن. مرده ها به درد پیوند نمیخورن. من الان موقعیت مردن ندارم. خدایا خودت کمکمون کن!
خلاصه من عروسک دلم میخواد. البته همین الان2تا توی کاور گوشه ی اتاقم دارم. ولی من عروسک دلم میخواد اگر این2تا3تا بشه خیلی حال میکنم. خب گیریم که شد حالا کجا باید بذارمش؟ با همین2تا زمان ندارم صرف کنم سومیش اگر بیاد چی میخواد بگه وسط این شلوغ بازار؟ جدی توی این اتاق من همه چی پیدا میشه. هر دفعه میگم دیگه جا واسه یه سوزن هم نیست ولی باز جا میشن. رفقای دستساز من هر دفعه مهربونتر میشینن تا صمیمیتر باشیم. اون دفعه گفتم اتاق من فقط یه سینک ظرفشویی کم داره بعدش هم باید نق بزنم یه دوش و توالت یه جاییش جا کنم تا یه خونه کامل باشه. خب البته جدی نگفتم واسه این دیگه واقعا جا نیست ولی کی میدونه شاید یه زمانی واسه اینها هم جا پیدا بشه! اما الان سونیا و عروسک و من عروسک دلم میخواد.
بیخیال بابا بسه واقعا که!
اینترنت دیوانه شده. خدایا دستم با اپ گوشی به بارد میرسه ولی روی سیستم نمیتونم سایتش رو باز کنم با فیلترشکن هم که میرم ارور403میده. من یه مشکل دارم. گیرهای سیستم و اینترنتیم رو از کی باید بپرسم؟ طوری نیست من واسه بدتر از اینها هم یه راهی پیدا کردم واسه این هم پیدا میکنم. قطعا میکنم. من پریسام! پریسا نمیبازه!
فردا کلاس دارم. وووووووووویییییییییی! خدایا این2تا ترم تموم بشن به جان خودم اصلا حوصله چرخه کلاس و امتحان رو ندارم. خب گیریم که تموم شد. بعدش چه غلطی میخوام کنم مگه؟ حالا تموم بشه به غلطهای بعدی هم فکر میکنم الان خلاصی از این2تا رو عشقه.
آهان داشتم میگفتم فردا کلاس دارم. درس خوندمها ولی حس میکنم باید بیشتر بخونم. ول کن دیر وقته حوصله ندارم. خدایا سایت بارد رو میخوام واسه چی باز نمیشه میخوام گرامرها رو واسم بگه با گوشی چه مدلی واسش بفرستم اینو؟ گندش بزنن خب واسه چی باز نمیشه؟
راستی باید برم یه سرچی بزنم در مورد تیمز یا تیم نمیدونم هرچی که هست ببینم اولا دسترسپذیر هست یا نه دوما اسم کوفتیش چیچیه سوما سوما رو یادم رفت چی بود. آخه واسه چی باید در تعطیلات رسمی کلاس داشته باشیم و کلاسه آنلاین باشه و داخل برنامه هایی باشه که من بلدشون نیستم؟
راستی داستان اسکایروم4شنبه رو نگفتم. یا گفتم و خاطرم نیست. افتضاح بود. البته تقصیر من نبود. اونها گنجایش اتاقشون رو بالا نبرده بودن و همزمان اینترنت هم کلا رفت و من1ساعت کامل از کلاس رو از دست دادم بعدش کلاس منتقل شد به میت و تونستم به پرسش آخر کلاس برسم. این دفعه استاد گفت توی این تیم یا تیمز یا نمیدونم چیچیه باید بریم و خداجون من اصلا نمیدونم این چیه خب توی همون میت کوفتی بمونیم دیگه مگه چی میشه؟ البته من هنوز کوپنهای غیبتم رو مصرف نکردم ولی نمیخوام غیبت کنم. وای خداجون فردا کلاس و واسه چی من این نوبت به این کلاسها این مدلی واکنش دارم خب الان توی خونه بمونم که چی بشه باید برم بیرون و… نمیشه بیرون رفتن لازمم نشه؟ وای خدایا حوصله ندارم!
این نقها فایده ندارن. عادت ندارم کاری که شروعش کردم رو نیمه رها کنم. تا آخر این2تا ترم باید برم مگه اینکه یه چی بشه که از اختیار من خارج باشه مثلا جنگی پیش بیاد و کلا موسسه رو ببندن که اون دیگه دست من نیست. جنگ اوه خدایا تصورش هم ترسناکه هرچند بیخیال هنوز که جنگی نشده لحظه رو عشقه.
اعصابم خرد شده این کانالهای کتاب معلومه چه غلطی دارن میکنن؟ بابا کتاب میخوام آخه این چه وضع جفنگیه من کتاب میخوام الان این یه دونه تموم بشه من کتاب لازم دارم خب بذارید یه چی که خوشم بیاد گندتون بزنن.
میگم چیزه. میشه فردا مدرسه ها چیز بشه؟ یعنی تعطیل بشه؟ یا بچه ها برن مهمونی؟ خب که چی؟ بشینم داخل اون کلاس حرص قورت بدم که اینترنت نیست و چقدر درسهایی رو بخونم که امروز همه رو خوندم؟ بیخیال مگه به حرف منه؟ حالا من یه چی گفتم.
بذار برم یه سرکی به کانالهای تلگرام کتاب بزنم بلکه یه چی پیدا کنم. وای خدا کتاب کتاب کتاب کتاب کتااااااااااااااااب کتاب کتاب میخوام کتاب کتاب.
اوه کی ساعت از10گذشت؟ بسه دیگه باید جمعش کنم. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.
جمعه صبح.
وای سرم. عجب سردرد نکبتی! واسه چی؟ الان که زمانِ هیچ چی نیست هفته ی تاریک هنوز نرسیده خودم هم که با نق نق بلند نشدم واسه چی درد میکنه؟ وای خدا سرم!
امروز صبحی بدجنس شدم. شیطون رفت توی جلدم دست خودم نبود. شیطون توی گوشم گفت به مواردی سرک بکش که بهت ربطی ندارن. هرچی منطق گفت آخه الان به تو چه چی به تو میرسه گوش نکردم عاقبت رفتم سرک کشیدم خاطرم جمع شد. اینجا خودِ خودمم بذار راست بگم. واقعا به من هیچ ربطی نداشت ولی اعتراف میکنم زمانی که سر درآوردم و دیدم اون مدلی که تصور میکردم نیست خدایا منو ببخش واقعا به من مربوط نیست ولی دست خودم نبود خاطرم یه جورهایی جمع شد. از اون لحظه یکسره دارم زور میزنم خودم و این حرکتم رو توجیه کنم یا یه دلیل واسه خاطر جمعی از چیزی که منفی و مثبتش اصلا ربطی به من نداشت پیدا کنم ولی واقعا هیچ دلیل منطقی ای واسه توجیهش نیست. سعی میکنم باورم بشه که اصلا خیالم نبود ولی اینجا خودمم پس اعتراف میکنم که بود خیالم بود نمیفهمم واسه چی ولی واقعا بود به خودم که نمیتونم دروغ بگم وقتی فضولیهام رو کردم و از اشتباه بودن تصورم خاطر جمع شدم حسم مثبت بود. البته میدونم این دائمی نیست هر لحظه امکانش میره که نتیجه عوض بشه و تصور صبحم درست باشه ولی واقعا چیزی واسه من عوض نمیشه جز اینکه شخصا ترجیحم اینه که اینطوری نشه. یعنی چیزی که اصلا هیچ تغییری در هیچ کجای زندگی خودم نمیده همون مدلی که الان دیدم بمونه. ولی واسه چی بمونه؟ اصلا به من چه؟ تو اصلا چی میگی پریسا؟ دقیقا به تو چه؟ گیریم که این منفی مثبتها جاهاشون عوض شد چی به تو میرسه یا ازت کسر میشه؟ تو واسه چی باید از دیدن یه منفی حست مثبت بشه و زمانی که این علامت عوض شد حس تو مثبت نباشه؟ حرف حساب تو چیه؟
مشکل دقیقا همینجاست. این و مواردی شبیه اینو باید اصلاح کنم تا هوای هوام ثابت بشه. یعنی میشه؟ بهم گفته شده که میشه اما کی! امیدوارم هرچه سریعتر باشه. خلاصه اینکه به گناه فضولیم معترف شدم و میدونم کار قشنگی نبود چون نیتم صرفا فضولی بود و میدونم که اون علامت مثبت و منفی که انگولکش کردم هیچ ربطی به من نداره و اصولا حق انگولکش رو نداشتم چه برسه به اینکه دلم بخواد علامتش منفی یا مثبت باشه. تمام اینها رو میدونم میدونم اشتباهه و معترفم که انجامش دادم و خدایا کمکم کن دیگه انجامش ندم. دیگه دلم این فضولی رو نخواد دیگه خیالم به اون علامت کذایی نباشه دیگه تفاوتی واسم نکنه. خدایا ببین! منو ببین! من حسابی تنبیه شدم میشه دیگه بسه؟ خدایی کوتاه بیا قربونت برم تو خدایی من که همقدت نیستم تا ریال آخر حسابم رو بگیری ازم واسه خداییِ تو زشته سر به سر یه مشت خاک شبیه من بذاری. هم مجازات شدم هم بیدار شدم هم سفت شدم هم الان آگاهم. خب، تقریبا آگاهم. بیا باقیِ حسابم رو زیرجلدی رد کن بره دیگه خداوکیلی جرق استخونهای روانم در اومد بعدش آتلبندیهاش با خودته تو هم که سرت شلوغه قربون حسابگری و حسابرسیت برم بیا باقیش رو بیخیال شو هم من خلاص بشم هم خودت وسط این گرفت و گیر جهانت که آدمها به نکبت کشیدنش درگیر نقهای من و آتلبندیِ بعد از جیریق جیریقم نباشی.
توی روحش عجب سردردی کاش بره دست از سرم برداره هیچ از قرص خوردن خوشم نمیاد. آقا من نمیفهمم خیر سرم3سال دیگه نیم قرنم میشه واسه چی شبیه بچه ها از قرص و درمون اینهمه فراری ام؟ از سر خوش شانسی بچه که بودم زیاد بیمار نمیشدم وگرنه هر روز باید سر دارو خوردن کتک میخوردم. آآآآآآآیییییی سرم!
هنوز سرده. نه اندازه ی دیشب شبها دما پایینتره بیشتر سرده ولی الان هم سردمه.
اوخ ساعت داره9میشه الان کنکور توی عمان شروع میشه! وای خدا امروز صبح شنیدم در این مدت زمان نت ملی میشه یعنی واقعا الان چند دقیقه دیگه تلگرام و اینترنت پر؟ ای خدا واسه چی آخه! آقا به جان خودم من از اینترنت پیگیر ماجرا نیستم بذارید واسه من باز باشه قسم میخورم از اینترنت اخبار رو انگولک نکنم. واسه چی اینجوری نگاه میکنی! نگفتم اصلا پیگیر نمیشم گفتم از اینترنت پیگیر نمیشم پس قسمم درسته. دیوانه هم خودتی. آخ آخ سرم خدا!
یه چیزی. یعنی امروز چون سرم درد میکنه نباید برم کافه؟ غلطهای زیادی اوهوکی کافه رو باید رفت حالا به جای قهوه تلخ میشه نسکافه فوری انداخت بالا ولی امروز تعطیله و فردا شنبه هست و تاااااا4شنبه زمان کافه رفتن پیدا نمیکنم امروز اگر این کله از فرقش جیغ هم بزنه بیرون من باید کافه برم.
4دقیقه مونده به9صبح دیگه بسه باید برم درس بخونم. ووویییی خداجون گردنم میشکست دوباره وارد چرخه ی کلاس و امتحان نمیشدم آخه این چه کاری بود کردم! هرچند خودم و خدا جفتی میدونیم این انتقادها حساب نیست. بین من و این درسها عشقی در کار نیست اما اگر موافق نباشم که این نفله ها با وجود تمام اذیتکنندگیشون کمک میکنن بی معرفتیه و من واقعا بی معرفت نیستم. خدایی هرچی نکبت توی وجودم باشه این یکی نیست به شدت سرش اصرار دارم. وای سرم درد میکنه لعنت بهش!
دیگه واقعا باید بجنبم اگر میخوام تا عصر درسم رو به یه جای درست درمونی برسونم و امروز کافه رو هم از دست ندم باید همین الان برم سر درسم. ساعت دقیقا9صبح. آهای اینترنت ملی نشو لطفا نشو جان ابلیس نشو گرفتارم میکنی. اوخ دیرم شد. تا بعد.
در انتهای شب
5شنبه شب.
مثل بهارم این روزها. یه لحظه آرام، یه لحظه توفانی، یه لحظه تاریک، یه لحظه آفتابی، یه لحظه بارونی، یه لحظه شب، یه لحظه صبح.
اما در هر حالتی که باشم، آخرش به صبح ختم میشه. صبحی که هنوز مونده تا موندگار بشه. میاد اما سسته و شبیه یه شیشه ی نازک با یه تقه از جنس یه قطره بارون، از جنس یه موزیک، از جنس یه عطر، از جنس یه سری صدا، از جنس دیدن یه عنوان داخل یه صفحه، از جنس یه خنده، از جنس خاطره، ترک برمیداره، میشکنه و میپاشه و در زمان این پاشیدنها جز معجزه ی من هیچ قدرتی نمیتونه دوباره ترمیمش و ترمیمم کنه. اما این زمان موفقیتهای معجزه ی من دارن بیشتر و عمیقتر میشن و مدت موندگاریهای درمونهاش خیلی آهسته، خیلی نامحسوس، خیلی آرام، دارن بیشتر میشن. خدایا! کاش برسه زمانی که از اینهمه سرخ و سیاه فقط یه خط نقره ای از جنس تجربه باقی بمونه. خطی که یکی از تلخترین یادگارهای تمام عمرم خواهد بود، اما میدونم که تنها خط از این جنس خواهد بود و هرگز مشابهی در هیچ کجای روحم نخواهد داشت.
پر از داستانهای ننوشته ام ایم شبها. بدجوری دلم نوشتن میخواد ولی میدونی؟ تنبلم خخخ. نوشتن و پروردنِ قصه های خامی که دسته دسته دارن توی ذهنم جولان میدن و منتظر کلمه شدن از در و دیوار خاطرم بالا میرن سخته. زورم میاد خخخ. مینویسم. یک زمانی حتما مینویسم. فعلا خستم. خیلی خستم خیلی. از ویرانه های این خستگیها که بگذرم حتما مینویسمشون، اگر تا اون زمان عمرم هنوز به جهان باشه.
وووییی چه سرده! هوا یهخورده ملایم شده بود ولی یه دفعه عجب سرد شد! دیشب بارون میبارید الان بارون نمیاد ولی بدجوری سرده. یا من سردمه. این اتاق من جاییه واسه خودش. تابستونهاش زیاد گرمه زمستونهاش زیاد سرده. آخه داخلش پر از در و پنجره هست و حسابی درز داره. با درزگیر بزرگترین درزها که روی در چوبیه بالکن پشتی بود رو گرفتیم ولی بازم سرده. وووییی خدا سردههههههه به جان خودم سرده خداجونم سرده بدجوری سرده یخ زدم خداجونم سرده سرده وای خدایا سرده.
باید مواظب باشم این روزها زیاد میرم کافه. این قهوه های هر روز کار دستم میدن. بیخیال دیروز و امروز مدرسه نبود خوردم شنبه که مدرسه باشم دیگه نمیتونم برم کافه. بیخیال دزد رو تا نگرفتن پادشاست خخخ هنوز که واسم دردسر نشده پس لحظه رو عشقه و کافه رو عشقه و قهوه رو عشقه. آخ جون. ولش کن بذار حرفش رو نزنم وگرنه قهوه دلم میخواد و این ساعت از شب قهوه اصلا ابدا واسم خوب نیست بمونه واسه فردا. وای خداجون عجب سرده؟
میگم که، من یه مشکلی دارم. به جان خودم دارم. مشکلم بزرگه. هرچی کتاب درست درمون داشتم خوندم به نظرم تمامش تموم شد دیگه توی این کانالهای تلگرام رایگان هیچ چی کتاب نیست بردارم نمیادش همهش تبلیغات میاد و نمیدونم چیزمیزهای عجیب غریب توشونه خب شماها مگه کانال کتاب نیستید این هله هوله ها چیچیه میذارید کتاب بذارید آخه! یه دونه دیگه دارم ولی واقعیتش ترجمه ی آقای منصوریه خیلی دلم میخواد داستانش رو بخونم ولی چند صفحه ی اولش رو که خوندم دیدم باز بلایی که توی داستان3تفنگدار سرم آورد داره دوباره سرم میاره کتابه رو بستم در رفتم. وای خدایا الان چیکار کنم من کتاب میخوام آخه! وای سرده سرررررررده هرچی میکنم باز سرده وای خداجونم سرده.
اخبار احتمالات ترسناک همه رو حسابی ترسونده. البته قهرمانبازی در نیارم خودم هم یواشکی میترسم ولی اطرافیانم بدجوری بیشتر از خودم ترسیدن. هرچی هم بهشون میگم به این سادگی جنگ نمیشه باور نمیکنن. میگم خودمونیم حالا من یه چی میگم جدی جنگ اگر بشه بدجوری میریم هوا! اوخ خدا میشه روی همین زمینت بمونیم من از شوت شدن توی هوا و پرت شدن روی زمین خوشم نمیاد. وای خدایا منجمد شدم این سرما واسه چی نمیره هرچی واسه مقابله انجام میدم اثر نمیکنه انگار این نفله از لابلای تار و پود مقابله های من راهش رو پیدا میکنه میاد داخل میره لای استخونهام جاگیر میشه. خدایا این چه وضعشه خب سردمه آخه!
امشب عمرا حال درس خوندن ندارم. باید روز میخوندم که نخوندم و بیخیال فردا هم روز خداست الان خستم. تازه سردم هم هست. این یه عذر کاملا موجهه واسه درس نخوندن. آدم سردش که باشه مخصوصا آخر شب دیگه اصلا درس خوندن جفاست اصلا مجاز نیست یکی از بندهای قانون بشریت اینه که پریسا آخر شبها مخصوصا اگر سردش باشه اصلا مجاز نیست درس بخونه این عمل کاملا مجرمانه هست جرم هم چیزیه که نباید مرتکب شد. آره بابا آدم باید مجرم نباشه کار زشتیه. روانی هم خودتی. وای خدایا اعصابم خرد شد واسه چی اینجا اینقدر سرده!
اوخ راستی یادم نبود چندتا چیز باید از یه جایی و یک کسی بپرسم یادم رفته بود بپرم بپرسم تا فضولیم از درد نترکیده.
بسه دیگه از بس چرت و پرت گفتم سرگیجه گرفتم. آخه دلم میخواد باز بگم. ولش کن بسه باقیش باشه واسه یه دفعه دیگه الان میخوام برم خانه های رنگی بازی کنم. بازیهای آفلاینم رو باید دوباره پیدا کنم دلم بازی میخواد از بازیهای آنلاین خوشم نمیاد جدیدهاش رو هم اصلا بلد نیستم بازیهای آفلاینِ قدیمیه آشنا رو عشقه.
جدی دیگه بسه برم بازی کنم بلکه این سرما رو یادم بره کلافهم کرد واقعا سردم شده. ساعت بذار ببینم چنده ساعت9و6دقیقه شب. تا بعد.
معجزه
3شنبه شب.
دیر وقته. دیگه نمیخوام الان درس بخونم. هیچ خوشم نمیاد. خوابم هم نمیاد ولی درس خوندنم هم نمیاد. ولش کن فردا صبحم آزاده مدرسه نیستم کلاسم هم عصره فردا میخونم الان دیگه بذار ساعتها واسه خودم باشن.
آخ خدا چقدر دلم کافه پریسا رو میخواد و قهوه. ولی شبِ و قهوه هر مدلی که توجیهش کنم مثبت نیست. فردا قطعا میرم کافه پریسا. فردا. فردا حتما انجامش میدم.
فردا کلاس زبانم آنلاینه. گندش بزنن واسه چی این ترم دیرتر شروع شد که توی تعطیلات رسمی کلاس برقرار باشه اون هم اسکایروم که من هرگز تجربهش نکردم؟ گندش بزنن ولی بیخیال این هم یه تجربه جدیده.
الان دیگه حسش نیست درس بخونم. میگم چیزه. نکنه فردا باز موقع ارائه… نه نمیشه فردا اون اتفاق دیگه تکرار نمیشه. تکرار نمیشه! نمیشه! تمام!
آخجون فردا مدرسه بی مدرسه. حتی با وجود کلاس زبان در تعطیلات رسمی باز فردا خوبه. مدرسه نمیرم، کلاس آنلاینه و از خونه بیرون نمیرم، یه تجربه جدید با اسکایروم کسب میکنم، و اگر به فرض هم تجربه ی موفقی نبود به خاطر غیبتم از کلاس نمره از دست نمیدم. درس هم… خب اینجا روراست باشیم. درسهای کلاس زبان خیلی کمکم نمیکنن فقط اجبار ارائه پیشم میبره وگرنه تمامش رو خودم توی خونه دوباره باید بخونم و بارد درسم میده تا درست درمون سرم بشه دقیقا گرامرها چی میخوان بگن.
امشب هم شبیه خیلی شبهای امسال… لعنت بر هوس!
گاهی واقعا هوس انجام مواردی به سرم میزنه که منطق با تمام وجود خودش رو نفله میکنه که متوقف بشم و خوشبختانه خدا اینجا حسابی مواظبم شد. البته خدا همیشه مواظبمه ولی خیلی جاها میگه از عقل خودت استفاده کن منم که عاقل نیستم و گند میزنم. اما اینجای ماجرا خدا خوشش نیومده که بیشتر از این گند بزنم. من حرف خودم توی دلم جا نمیشه اگر اینجا نگم میترکم هرچند واضح نگم ولی باید یه مدلی بگمش حتی اگر اونقدر پراکنده بگم که فقط خودم ازش سردربیارم فقط خاطرم جمع باشه که یه جایی به یه مدلی فاشش کردم واسم بسه وگرنه دلدرد میشم.
قصه اینه که خدا وقتی دید من حسابی به جاده ی جنون میزنم یه معجزه واسم فرستاد. راست میگم معجزه ها همیشه از جنس جادوهای مثبت نیستن. گاهی دست معجزه از آستینهایی چنان عادی درمیاد که اصلا تصورش رو نمیکنیم. و خدا یکی از این معجزه ها واسم فرستاد. اما یادم نداد چه مدلی این ستاره رو روشنش کنم. یه مدتی این ستاره دستم بود ولی بلدش نبودم. خدا گفت روشن کردنش دیگه با خودت. بگرد راهش رو پیدا کن. و به نظرم من یهخورده پیدا کردم. الان بلدم چه مدلی ستاره ای که خدا بهم داد رو روشن کنم. و معجزه ی خدا واسم حسابی عمل میکنه.
داشتم میگفتم که گاهی هوس انجام مواردی به سرم میزنه که تمام اجزای منطق ردش میکنن. این مدل زمانها معجزه ی من وارد عمل میشه. این زمانها میدونم که تا اشتباه کردن فقط یه قدم کوچولو فاصله دارم. سریع دکمه ی روشن شدن معجزهم رو میزنم. اون ستاره روشن میشه و عمل میکنه و هوس انجام موارد اشتباهیه من هرچی هم قوی باشه موفق نمیشه به جاده های عوضی ببردم. گاهی حرصی میشم گاهی کلافه میشم گاهی گریه… نه نمیکنم ولی اعتراف میکنم که زیاد گریه میکردم اما حالا دیگه گریه نمیکنم فقط وحشتناک کلافه میشم، اما متوقف می مونم تا زمانی که هوس بگذره شب سپری بشه و صبح که بیدار میشم هرچند خسته از جنگهای شب پیش، اما خاطر جمعم که دیگه وارد جاده های اشتباهی نشدم. خوشم میاد الان افشاش کنم خوشم میاد داد بزنم بذار تمام جهان اینجا رو بخونن و اینو بخونن و بدونن که من یه معجزه دارم که حسابی نجاتم میده. نه از همه چیز. نه همه جا. اما از خیلی چیزها و در خیلی جاها نجاتم میده.
آهای خوابگردهای بیدارِ جهانِ واقعیِ عاقلها! من یه معجزه دارم! مرض دارم که بگمش که داد بزنمش بذار تمام جهان بدونن دلشون هم اگر خواست بهم بخندن. من یه معجزه دارم. فقط واسه خودم و از طرف خدای خودم. وای خدایا نمیفهمم چم شده خیلی زمانه دارمش ولی امشب عجیب حس کردم که چقدر از اینکه یه معجزه واسه خودم دارم ذوقزده ام. شاید چون اول شب بدجوری هوس موارد اشتباهی زده بود به سرم و معجزه ی من باز هم شبیه تمام این شبها موفق شد متوقفم کنه و امشب بعد از مدتها بعد از اونهمه شب تازه به خودم اومدم و واقعا حس کردم چقدر مثبته که من این مدل مواقع متوقف میشم و اشتباه نمیرم. دفعه های پیش اونقدر داغون و خسته میشدم که فقط شبیه جنازه ولو میشدم تا شب سپری بشه بلکه حالم جا بیاد ولی امشب واسه اولین بار بدون اینکه جنگهای بی ثمر با خودم تمام زورم رو بگیره یهخورده از توانم رو واسه خودم باقی گذاشت تا پیش از اینکه از حال برم بفهمم چه غلطی ممکن بود کنم و نکردم. ای کاش خدا معجزه ی منو زودتر از اینها واسم میفرستاد. خیلی زودتر از اینها لازمش داشتم تا اجازه ندم در جاده های اشتباهی اونقدر پیش برم که بالا اومدن از سرپایینیهای شبزده حالا اینهمه واسم تلخ و دردناک باشه. ولی بیخیال. شاید حقم بود. خدا عقل داده. و من باید میفهمیدم و نفهمیدم. اگر بد قدم برداریم پامون میشکنه. من بد قدم برداشتم و تمام استخونهام خرد شدن. حالا هم تاوان نفهمیدنهام رو پس میدم. اما خدا دلش نیومد بیشتر از این اشتباه کنم و یه ستاره بهم داد تا دیگه توی تاریکیهای توفانی که خودم از سر نفهمیدنهام ایجادشون کردم گم نشم. آخجون خدایا شکرت که من یه معجزه دارم. آهااااایییی شب! آهااااااییی جهانِ عاقلِ مسخره! آهاااااییی همه! من یه معجزه دارم.
آخیش گفتمش سبک شدم. من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. باید میگفتمش باید فاشش میکردم داشتم میترکیدم باید میگفتم. حالا گفتم. راحت شدم. آخ جان!
دلم تفریحات میخواد. دلم میخواد برم یه چی واسه خودم بخرم. دلم میخواد واسه خریدنش ذوق کنم. خدایا چقدر دلم یه خرید و یه تفریح حسابی میخواد. چقدر دلم کافه پریسا میخواد با موزیک پیانو و قهوه های تلخش. اوخ اگر الان آخر شب نبود خدایا میخوام واقعا دلم قهوه میخواد. بیخیال. فردا هم روز خداست. فردا حتما میرم حتما.
اوخ اخبار ترسناکه احتمال شروع جنگ… اوخ خدا کاش دوباره اینترنت نپره خدایی من فقط میخوام اینترنتم وصل باشه میشه لطفا قطع نشه؟ خدایا لطفا! خدایا لطفا! خدایا واقعا لازمش دارم خدایا خواهش میکنم اجازه نده قطعش کنن خدایا من نه جنگ رو میفهمم نه زبون قدرت جهانی و سیاست رو بلدم من فقط اینترنتم رو میخوام که متصل باشه من لازمش دارم خدایا لطفا اجازه نده دوباره قطع بشه!
خب دیگه بسه. همه چی درست میشه. قطعا میشه. هیچ شبی تا ابد ماندگار نیست. امید همیشه قشنگه. از دست ندیمش. ساعت10و11دقیقه ی شب. تا بعد.