عصر5شنبه.
در ارتفاعاتم. خدایا صبح که توی راه بودیم بعدش هم خوابم میومد کتاب زندان زمان هم داشت صدام میزد که باقیش رو بخونم و خلاصه اغفال شدم و اصلا راه نداره پشیمون باشم خوش گذشت و در نتیجه الان در ساعت خدای من4و42دقیقه عصر تازه سیستم رو از کوله درآوردم سوارش کردم روشنش کردم نشستم2تا جمله خوندم که دیدم میل به اراجیفنویسیم درد میکنه. تازه قبلش هم فهمیدم داخل کیبورد اکسترنالی که اینجا گذاشته بودم بمونه تا دیگه کیبورد از شهر به اینجا و برعکس جابجا نکنم باتری یا باطری جا گذاشته بودم و این ماه ها داخل این کیبورده مونده بود و دیگه خالی شده بود و وای خدایا شکرت که بلایی سر کیبوردم نیاورد وگرنه واقعا آخر هفته ی وحشتناکی با کیبورد سیستمم داشتم. راستی باتری یا باطری؟ کوفت! یه سرچ حلش میکنه مگه چقدر زمان میخواد؟ الان خیلی. آخه باید گوشیم رو هاتسپات کنم و… ولش کن اینترنته قفل شده ارزش دردسر هاتسپات کردن گوشی رو نداره.
اینترنت. خدایا از اینترنت در ارتفاعات چقدر خاطره دارم! از همه چیز در همه جا چقدر خاطره دارم! کاش میشد خاطره ها رو شبیه فایلهای داخل حافظه ی سیستم انتخاب کنیم و هر کدوم رو به هر دلیلی نمیخواییم که دیگه باشن با کلید دیلیت از حافظه هامون پاک کنیم و واسه خاطر جمعی شیفت دیلیت رو بزنیم تا برای همیشه غیبشون بزنه و دیگه هرگز برنگردن! ولی اگر همچین چیزی شدنی بود آیا تجربیاتمون هم همراه خاطرات میرفتن؟ احتمالا جواب مثبته. به خاطر اونچه پشت سر میذاریم تجربه کسب میکنیم اگر یادمون نباشه چی پشت سر گذاشتیم چه جوری واسه پرهیز از تکرار اشتباهاتمون مصمم میشیم؟ اگر بعد از اینکه محو تماشای رقص شعله دستمون رو برای گرفتنش دراز کردیم و دستمون سوخت بتونیم خاطره ی تلخ اون درد رو فراموش کنیم پس چه جوری میشه دفعات بعد که نگاهمون محو رقص شعله ها شد به خاطر داشته باشیم که آتیش فقط واسه تماشاست نه واسه بغل کردن وگرنه میسوزیم و درد وحشتناکی بهمون تحمیل میشه؟ اگر درد تاول دستمون یادمون بره تمام عمر باید با سوختگیهای مدل به مدل در اثر لمس شعله درگیر باشیم و عاقبت عفونت یکیشون ما رو میکشه یا دسته کم ناقصمون میکنه. خب به نظرم باید آرزوی اول نوشتهم رو پس بگیرم ولی… خب نمیشه خاطرات شبیه فایلها توی یه پوشه بسته باقی بمونن هر زمان لازم شد بهشون مراجعه کنیم و در زمانهای دیگه این اطراف نباشن؟ بذار بررسی کنم! مثلا من از رقص آتیش خوشم میاد باید برم توی47سال پوشه و فایلهای خاطرات بگردم ببینم تجربه ای از لمس این شعله های رقصان و سرخوش داشتم یا نه. اگر نداشتم که دستم رو ببرم وسطش. اگر داشتم دوباره مرورش کنم ببینم بعدش چی شد. سوختگی یعنی چی. دردش چقدره. خب من رقص آتیش رو خیلی دوست دارم خیلی خوشگله شاید دردش ارزش لمسش رو داشته باشه بذار به فایل خاطراتم رجوع کنم ببینم میزان درد حاصل از سوختگی از ارزش کیف لمس شعله بیشتر بود یا کمتر. خب اون زمان که دستم سوخت کمسالتر بودم تحملم کمتر بود الان سنم بالاتره تحملم بیشتره باید محاسبه کنم ببینم این میزان ارزش و میزان درد بر حسب سن اون زمانم بوده یا بر حسب تمام عمرم و آیا میزان تفاوت تحملم از اون زمان تا امروز چقدر متفاوت شده و بعد با میزان ارزشهای گفته شده یه جدول تناسبی چیزی ببندم بفهمم اگر الان آتیش رو بغل کنم میزان ارزش درد سوختگیش از کیف بغل کردن آتیش بیشتره یا کمتره یا اگر لازم باشه این مقدار رو بر حسب شرایط روحی و جسمی اون زمان و این زمانم بسنجم و مقایسه های آماری و جدولی و… واااااااااااااااااااااییییییییی خداااااااااااا نمیخوااااااااااااااام نمیخوام وای خداجون نمیخوام وای مخم ترکید نمیخوام غلط کردم به جان ابلیس رسما کتبا دفترا محضرا من غلط کردم نمیخوام پاک بشن آقاجون بمونید خاطره های لعنتیه مسخره که دارید به ریش نداشته ی منه در به در میخندید همونجا بمونید و شبیه خرمگس توی کله ها بچرخید لازم نکرده پاک بشید لعنت بهتون که اینهمه نفله و اینهمه سمج و اینهمه مزاحم و اینهمه تلخ و اینهمه… اینهمه ارزشمندید. میدونم شماها واقعا با ارزشید. ولی درک کنید که گاهی خیلی بد اذیت میکنید. خیلی تلخ آزار میدید. خیلی سیاه زنده و سنگینید. ما آدمها یه مشت خاکیم. گاهی تحملمون از فشار شماها خیلی کمتره. مخصوصا زمانهایی که از هر طرف زیر فشاریم. کاش میشد گاهی شماها هم یهخورده سبکتر تا میکردید. یهخورده آهستهتر نیش میزدید. یهخورده سبب بارونهای ملایمتری میشدید.
الان من دارم با خاطرات حرف میزنم؟ و ازشون میخوام که درکمون کنن؟ کدوم پدرسوخته ای با چسبوندن لفظ عاقل به جوهر من به عقل توهین کرده؟ هیچ کس بابا همه میدونن من کلی تخته هام کسره عاقل کجا بود من بخوام و نخوام که قطعا میخوام از این یه قلم اتهام پاکه پاکم این ماجرا کاملا حله.
ساعت5شد واقعا باید این3تا متن رو تمرین کنم تازه12تای قدیم هم هست که تا شنبه باید بالای سرشون یه چرخی بزنم و لغتها و… خدایا گردنم میشکست این ترم رو واسه چی گرفتم آخه من واقعا حس درس ندارم و… بسه بابا اینترنت هم که نیست کتاب جمع کنم درس نخونم چه غلطی کنم؟ نمیدونم فقط درس نخونم خدایا عجب کاری کردم!
گاهی باید قشنگیها رو توی خاطرات نگه داشت و گذشت. الان میفهمم واسه چی گاهی بعضی به تصویرهای آخر که خیلی منفی هستن نگاه نمیکنن و میگن میخوان آخرین خاطره از چیزی یا کسی که دیدن رو زیبا نگه دارن. مثلا کسی رو میشناختم که پدرش رو خیلی دوست داشت. پدرش بیمار شد. لحظه های آخر همه رفتن بالای سر بیمار و اون دختر رو هرچی گفتن نرفت. پدرش فوت کرد و اون دختر بالای جنازه ی پدرش نرفت. اون زمان نفهمیدمش. حتی زمانی که واسم توضیح میداد و میگفت از همه شنیدم که بابام رو بیماری خورده بود. چیزی ازش باقی نبود. نمیخواستم ببینمش نمیتونستم. دلم میخواست آخرین تصویرم از بابام همون بابای سالم و خندونی باشه که کولم میکرد. ندیدمش و به خاک رفت. اون زمان به توضیحاتش گوش کردم ولی نپذیرفتم و یواشکی دلم ازش گرفت. الان میفهممش. گاهی باید قصه ها رو در اوج رها کرد پیش از اینکه به زوال برسن و اعتبار و رنگهای قشنگ خاطرهشون از بین بره. این آموزشگاه زبان که میرم رو خیلی دوستش داشتم. دوره اولم پر بود از ترکیب بوی قهوه و استرس و امید به آیلتس و اطمینان به اینکه عاقبت یکی از عکسهای روی دیوارش میشم و وحشت از مانع آیلتس که باید ازش میپریدم و میدونستم چقدر سخته و به شدت تشنه و به شدت مطمئن بودم که هرچند زخمی ولی موفق ازش رد میشم و… چند سال ازش دور بودم. دورهم تموم شده بود. دوباره برگشتم تا خاطرات گم شدهم رو دوباره پیدا کنم. دوباره زندگیشون کنم. دنبال حس آشنای پر استرس اما آشنا و قشنگ توی اون فضا بودم. برگشتم و دوباره واسه دوره دوم ثبت نام کردم. حالا دارم تمام خونده های دفعه پیش رو با کلمات و مطالب متفاوت میخونم. همه چی سر جاشه جز چیزی که واسه پیدا کردنش روز اول برای ثبت نام در دوره دوم از اون در وارد شدم. در طول چندتا ترمی که گذروندم خیلی دنبال اون حس و اون فضا گشتم. نبود. هیچ کجای اون موسسه نبود. نمیدونم کجا رفت، اما رفت و هرچی تلاش کردم پیدا نشد. الان به جایی رسیدم که واسه تموم شدن موفق این ترم ثانیه میشمارم فقط واسه اینکه از چرخه ی ترم و کلاس و امتحان خلاص بشم. احتمالا باز برمیگردم و در کلاسهای بحث آزاد موسسه شرکت میکنم. ولی این دفعه دنبال هیچ حس و فضای آشنایی نیستم. و احتمالا دسته کم2ماهی حوصله ی درس خوندن نخواهم داشت. خب پیش از تمام اینها باید اول این ترم رو تمومش کنم. خدایا بدون اینترنت بدون تمرکز بدون حس نیفتم! خدایا کمکم کن موفق تمومش کنم لطفا کمک کن ازش بگذرم کمک کن تموم بشه!
الان اگر خدا تجسم مادی پیدا میکرد و به زبون فارسی روان باهام حرف میزد پس کلهم رو میگرفت فرو میکرد توی کیبوردم میگفت واسه اینکه موفق تمومش کنی لازم نکرده بشینی واسه من دعا به زبونت ببندی و تسبیح لطفا لطفا راه بندازی. این پنجره کوفتی رو ببند کمتر چرت و پرت بنویس بشین درس بخون تا نیفتی اینقدر هم به قول این طرفیها گینگ گینگ نکن. چیه خب ما گاهی که یکی زیاد و به یه سبک خاص هی نق میزنه در زبون غیر رسمی بهش میگیم گینگ گینگ میکنی. خب چیه گینگ گینگه دیگه یعنی نق نق کردن و هی بهانه گرفتن و نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم اون مدل نق نق رو نمیشه نوشت مال لحن خاص اون مدل نق زدنه لحن رو چه مدلی با ایسپیک منتقل کنم آقا گینگ گینگ همون نقِ حالا برو نقهای اطرافت رو گوش بده ببین کدومشون به گینگ گینگ میخوره. سخت نیست گوش بدی خودت میفهمی قشنگ مشخصه گینگ گینگ چه جوریه وقتی بشنویش خود به خود پیداش میکنی میگی این گینگ گینگه.
به جان خودم قطع اینترنت و جریان بی ریخت روزمرگیها و هفته ی تاریک و فقدان حس درس خوندن و جبر انجام مطالعات درسی و همه چی زدن همون2درصد مخ که دروغکی تصور میشد داشتم رو هم درو کردن الان اینها چیچیه من میپاشم اینجا؟ وای خدایا یعنی کامل از دست رفتم؟ حالا نمیشه یهخورده بیشتر روی این حقیقت تأمل بشه؟
میگم که، خدایی دیگه بسه دیرم شد باید برگردم به دنیای منطق و به درسم برسم واسه خلبازی همیشه زمان هست من واقعا باید این متنها رو بلد بشم. خدایا آخه عروسی هم شد موضوع؟ من در مورد عروسی و هزینه هاش و دلایل خرج کردن اونهمه پول چیچی باید بگم اصلا من از کجا بدونم من نه طرف عروسم نه جزو لشکر داماد آخه موارد مربوط به بحث عروسی به من چه موضوع دیگه الان نبود؟
محض خاطر خدا بیخیال بسه دیرم شد درس خدایا درس واقعا دیگه نباید اینجا بمونم. خب الان واسه زدن این روی آنتن هم شده باید گوشیم رو هاتسپات کنم. بیخیال فعلا نوشتم بذار بمونه هر زمان حسش و امکانش بود انجامش میدم فعلا بمونه امانت توی بغل سیستمم تا حلش کنم. ساعت5و25دقیقه عصر5شنبه3اردیبهشت1405. تا بعد.
بعد از ظهر4شنبه.
هنوز به ارتفاعات نرفتیم. فردا صبح. و خدایا این سردرد زده کجم کرده واسه چی ولم نمیکنه؟
آتیشبس تمدید شد ظاهرا تا اطلاع ثانوی قرار نیست برق بره و من میتونم همچنان به ترمم ادامه بدم و از دستم نمیره. ولی اینترنت… از راه هایی که واسه اینترنتهای صنفی به گوشم خورده هیچ خوشم نیومده خصوصا اینکه من جزو هیچ کدومشون نمیتونم باشم. خدایا به چه زبونی ازت بخوام که کمک کنی این باز بشه؟ چه مدلی واست توضیحش بدم که چقدر لازمش دارم؟ وای خدایا سرم وای سرم توی روحش این واسه چی اینقدر درد میکنه!
میگم یه سری آدم توی لیست مخلوقات خدا واقعا… خدایا عجب صبوری تو!
غرض اینکه بعضی ها ذاتا یه چیزیشون هست. به خدا نمیخوام بدجنسی کنم ولی هرچی متمرکز میشم میبینم واقعا یه سری اعمال هیچ دلیل خاصی ندارن جز اینکه طرف ذاتش بیماره. چند وقت پیش به یکی از اینها خوردم و… آخه من الان چی بگم! حتی نمیتونم تعجب کنم این خیلی مسخره هست. من خودم سالم و همه چی تموم نیستم خیلی پیش میاد که مرض دارم ولی دسته کم پشت این مرض داشتنم واسه خودم یه منطق هست که خودم رو قانع میکنه به فلان دلیل من همچین عمل مسخره ای دارم انجام میدم. ولی این… طرف رسما گیر داره توضیح هم نمیده دقیقا الان موتور این گیر خاصش رو واسه چی روشن میکنه. خب بگو الان تو چی میخوایی! حال میکنی از تصور اینکه مخاطب عملت رو اذیت کنی؟ باورت شده که عملت درسته؟ به نظرت ملت خیلی منفعت میبرن که شده با چاخان به دسته هایی که چسبیدیشون تا نیفتی آویزون بمونن؟ کلا هیچ کدوم از اینها نیست فقط اون لحظه این مدلی پروندن رو دوست داری؟ خب دقیقا چته؟ تو حرف حسابت چیچیه؟
به جان خودم اگر ازشون بپرسی جوابی در کار نیست نه در زبان نه در اون مخ هیچ منطق درست درمونی پشت بعضی مرض داشتنها نیست من واقعا هیچ مدلی هیچ مدلی نتونستم درک کنم هنوز هم نمیتونم. الان خیلی گذشته ولی خودم موندم در مواجهه با همچین مواردی باید چه مدلی احساس کنم. وایستم شبیه خود طرف بشم و جواب عملش رو از جنس خودش بدم؟ اگر بهش خورد که دلم خنک بشه نخورد هم باز دلم خنک بشه که بله من جواب عملش رو دادم؟ متعجب بشم؟ حرصم بگیره؟ بخندم؟ بهم بر بخوره؟ شونه بالا بندازم بگم اصلا حالا که این مدلیه خوش به حال من که چیزیم نشده تو خواستی یه چی پرت کنی بهم ولی به هدف نخورد و در هر حال ایول به من؟ بگم به جهنم و رد بشم؟ کلا در رو پشت سرم یواش ببندم کلیدش رو هم بندازم توی آب روون بره؟ واقعا در مواجهه با همچین عجایبی من باید چه حسی کنم؟
واقعیتش من هیچ حسی نمیکنم جز… خدایا منو ببخش! جز… ترحم. توهینآمیزه میدونم ولی دلم سوخت. صاحب همچین اعمال بدون دلیل و منطق از نظر من چنان در سیاهیهایی که روانش رو گرفتن گیر کرده که اصلا نمیفهمه ضربه رو کدوم وری پرتاب میکنه فقط دلش میخواد این مدلی باشه و هست بدون اینکه یه لحظه متمرکز بشه که اگر یه شیر پاک خورده ای که من سر رودربایستی هم شده لازم بشه واسش توضیح بدم این حرکت رو واسه چی زدم ازم بپرسه خب جناب الان این چه کاری بود کردی اصلا واسه چی کردی چی باید بهش جواب بدم. خدایا بین مخلوقاتت همه مدلش پیدا میشه الان من چی بگم.
خاطرم هست یه کسی بین آشناهام بود که همیشه بهش میگفتم تا جایی که ازت برمیاد خشمت رو از کسی نگه ندار. خشم شبیه آتیشه. توی دستت که بگیری میسوزونه. اگر به من خشم گرفتی آتیش توی دستت رو پرتاب میکنی بهم که دوتا حالت داره. یا بهم میخوره که میسوزم، یا جاخالی میدم و بهم نمیخوره و هیچ چیم نمیشه. اما برای تو فقط یه حالت داره. چه من هدف پرتابت بشم چه کنار بکشم تو زخمی میشی. حتی اگر پرتابت موفق باشه و من زخمی بشم باز زخمی که تو برداشتی از مال من شدیدتره چون آتیش توی دست تو بود بعدش پرتابش کردی به من. طرف اون زمان ظاهرا موافق بود اون زمان ظاهرا با اکثر گفته های من موافق بود ولی زمان عمل که رسید سر هیچ کدوم از موافقتهاش نموند سر هیچ کدوم از گفته های خودش هم نموند که البته به خودش مربوطه ولی… من هنوز نمیفهمم گاهی یه سریها واقعا چیکار با خودشون میکنن اطرافشون رو بیخیال. و همچنان خدایا قربونت برم عجب صبوری تو!
وای ول کن به من چه یه کسی میخواد خودش رو توی شب خفه کنه بذار کنه من که خدا نیستم درستش کنم خیلی درستکن بودم این سردرد کوفتیم رو درست میکردم داره بیچارم میکنه. وای سرم وای سرم بر ذاتش لعنت این سردرد مزخرف کلافم کرد وای سرم!
و اینترنت. ای خدا من اینترنت میخوام عجب گیری کردم یعنی واقعا دیگه اینترنت ایران درست نمیشه؟ آخه به من چه اون ترامپ دیوونه زده اوضاع رو به هم ریخته الان من واسه چی به جاش جریمه میشم؟ خدایا مگه من گفتم به سرش بزنه از اون طرف جهان بلند شه بیاد گند بزنه به مملکت؟ اینترنت نیمه باز منو واسه چی بستید آخه! یکی اینو واسه من و کلیددارهای اینترنت ایران حل کنه به خدا من اینترنت لازم دارم!
اوخ ساعت از1گذشت خوابم میاد برم ولو بشم بلکه این کله از درد بی افته بعدش بلند شم ببینم کجای درسم رو بلد نیستم به همون بخش گند بزنم. ساعت بذار ببینم به سیستم من1و13دقیقه بعد از ظهر. تا بعد.
1شنبه شب.
دیروز توی کلاس زبان افتضاح بودم. واسه چی؟ چه دردم شده بود؟ نفهمیدم جز اینکه گرفتار هفته ی تاریک بودم و به شدت خسته بودم و این کیبورد دیوانه اذیتم میکرد و خودم حسابی در خودم گیر بودم و اینها هیچ کدوم توجیه موجهی نیستن من واقعا واسه چی نتونستم متنهایی که اونهمه تمرینشون کرده بودم رو شبیه آدم ارائه بدم؟
خدایا چقدر خستم اصلا حوصله درس خوندن ندارم هیچ زمانی قد این زمان حس نکرده بودم که واقعا سر کلاس نشستن و درس یاد گرفتن و تمرکز به استاد و تلاش واسه کسب نمره بهتر از من گذشته. واقعا گذشته؟ من از این کلاسها دقیقا چی میخوام؟ جلسه ی پیش2تا از همکلاسیهای جوونم که در تب و تاب آیلتس بودن ازم چندتا چیز میپرسیدن. تا جایی که میشد واسشون از تجربیات دوره ی پیشم گفتم. ازم پرسیدن پس چرا آیلتس ندادی؟ خیلی خلاصه واسشون گفتم که تحریم و کرونا بی موقع رسیدن و واسه من نشد که بشه و دیگه هم نمیشه اما واسه شما2تا حتما شدنیه. اونها گفتن ایشالله واسه شما هم درست میشه. واسشون نگفتم که مهلت من دیگه تموم شده و دیگه این یه قلم هرگز واسه من درست نمیشه. من نمیتونم دوباره جوون بشم و اینجا هم حضورم به شدت لازمه. میگم نمیشه خودم برم کبدم اینجا جا بمونه تا اگر لازم شد دم دست باشه؟ ولی بقیهم بره خلاص بشه از همه چیز اینجا؟ گندش بزنن لوسترین شوخیه مزخرف تمام عمرم بود. این خیلی مسخره هست.
خدایا باید درس بخونم حوصله ندارم خب الان واسه چی ندارم خب بخونم دیگه3شنبه کلاس دارم دیرم میشه و…
داریم به پایان آتیشبس نزدیک میشیم و اون آمریکا تهدید میکنه اگر توافق نکنیم نیروگاه های ایران رو نفله میکنم و چه و چه. اگر همچین کاری کنه بقیه میتونن به کلاسهای این ترم ادامه بدن. همه جز من. بدون کامپیوتر واقعا هیچ راهی واسه خودم متصور نیستم. بدون اینترنت تا اینجا تونستم پیش برم ولی بدون سیستم واقعا راهی به نظرم نمیرسه. خدایا! واسه چی این دفعه قد دفعه ی پیش توی دلم از ترس این اتفاق خالی نشده؟ یعنی چون دور به نظر میاد بیخیالم؟ اگر نزدیک بشه دوباره شبیه اون شب پیش از آتیشبس2هفته ای قفسه سینم از وحشت تصور عواقب قطع برق سنگینی میکنه؟ هوممم. نمیدونم به نظرم نه.
یادمه یه زمانی از تصور قطع اینترنت چند برابر این وحشت میکردم. نق هم میزدم که اگر زمانی توی ایران جنگی بشه و نت قطع بشه من باید چه غلطی کنم؟ من نمیتونم من نمیخوام. من باید دستم به نت برسه من نمیتونم. من نمیتونم! یادش به شر عجب خری بودم! چی اون زمان از نت میخواستم؟ جدی مگه میشه یک کسی در سن من اونهمه احمق باشه؟ خدایا من از فشار ترس قطع نت اون زمان توی چشمم اشک جمع میشد و چنان حرصی داشتم که اون لحظه ها میتونستم جهان رو آتیش بزنم. چه مرگم بود؟ خب واقعیتش هیچ چی جز اینکه اونقدر کور بودم که تصور امروزها رو نداشتم. باورم نمیشد یه زمانی چیزهایی که اون زمان از نت میخواستم رو دیگه نخوام. میدونی؟ ای کاش تمام اینها… ای کاش من پیش از ضربه عاقلتر میشدم! خدایا آخه من واسه چی همیشه اینهمه دیر میفهمم؟ بیخیال دیگه گذشته. چه فایده ای داره نق زدن واسش؟ چیزی که عوض نمیشه. فقط باید گذشت و پشت سر گذاشت. کاری که همیشه ازش متنفر بودم و همیشه هم بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد ولی خدایا درست همون مدلی پیش اومد که ازش پرهیز میکردم و بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد و… خدایا! نمیتونم تصور کنم که تو هیچ کجای این ماجرا نبوده باشی!
تو کجای این ماجرا بودی خدای مهربون من؟ یعنی این آخرین راهت واسه تفهیم مصلحتت بهم بود؟ خب هرچی نشونه بهم دادی من ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم. و این… ببخش خدای من. ببخش که هیچ مدلی بیدار نشدم تا جایی که لازم دیدی با ضربه بیدارم کنی! منو ببخش خدای مهربونم که به رضایت دادن به ضربه رسوندمت. آخه من از کجا باید میدونستم؟ منه بوق که هرگز عاقل نبودم! منو ببخش خدای همیشه همراهم. منو به خاطر نفهمیدنهام ببخش.
این رباط فروش اینترنت گیگی پولم رو گرفت اینترنت گیگیم رو بهم هنوز نداد. یعنی میده؟ یعنی نمیده؟ الان بالای500هزار تومن ضرر کردم؟ واسه چی مگه من چی میخواستم جز یه گیگ اینترنت؟ واسه چی پولم پرواز کرد؟ خواستهم نامجاز بود؟ خدایا خواستهم نامجاز بود؟ خدایی این یکی دیگه نامجاز نبود من یه گیگ اینترنت میخواستم که به درسم برسم الان تقاضای من نامجاز بود؟ یادت که هست من باید یه خونه رو با تمام ماجراهاش و قواعد متفاوتش که الان حس توضیحش نیست بچرخونم دیگه! و تقاضای خرید یه گیگ فقط یه گیگ اینترنت به مبلغ بالای500هزار تومن واسه اینکه گیر درسم رو رفع کنم الان نامجاز بود؟ این بخش از پولم اضافی بود که لازم شد بپره؟ جاهای دیگه ی جهان اینترنت اصلا هزینه نداره همه جا هست همه جا و من واسه خرید یه گیگش بالای500هزار تومن پرداختم و این رباطه پوله رو گرفت و اینترنت بهم نداد. الان این تقاضای من نامجاز بود؟ چون ایرانی ام چون اینجا گیرم چون اینترنت لازم دارم؟ الان تقاضای من نامجاز بود؟ تقاضای لعنتیه منه لعنتی نامجاز بود؟ حتی حوصله ندارم فحش بدم. کثافت آشغال لعنتی! الان مخاطب کیه؟ آنکه دانم و ندانی شاید هم دانی به من چه من که اسمی نبردم یافتن پرتقالفروش با خودت.
این پله برقیه چقدر صدا میده. داخل بازی2دی نمیدونم چیچی تا مرحله ی آخرش میام بعدش این مرحله یه جاییه صدای پرنده میاد و آبگیر وسطشه و اگر بپرم پایین چمن اون پایینه و اگر بخوام برگردم بالا توی آبگیرش شنا کنم میپرم روی کلیدهای سوتکدار بالابر تا پرتم کنن بالا اونقدر هم امتیاز یا پول یا جون یا هر کوفتی که هست جمع کردم که اگر1هفته هم اینجا بپلکم تموم نمیشه. بعدش میشینم توی این فضا و میرم توی آبگیر میام بیرون میپرم پایین روی اون کلیدها میام بالا و میرم روی این سکو که بالاترین جای این منطقه هست و با یه پرش بلند میپرم توی آبگیر و باز میام این بالا و همین بالا میشینم با صدای پرنده اینجا چیزمیز مینویسم و درس میخونم و این پله برقیه چقدر صدا میده خب نمیخوام سوار بشم برو دیگه!
خدایا درس ساعت9شب شد من فقط یه متن تمرین کردم فیشهام رو هم هنوز ننوشتم فردا همراه این3تا9تا قدیمیها رو هم باید تمرین کنم دیروز هم که اصلا مثبت ظاهر نشدم باید دیروزی ها رو هم تمرین کنم و وای خدایا اصلا واسه چی اگر نیروگاه ها رو بزنن دیگه ترمی واسه من نیست که دلواپسش باشم ممکنه3شنبه آخرین جلسه ی من باشه و ترمم بره به جهنم پس من واسه چی دارم میخونم؟ هی من چمه؟ این تاریک مسخره زده روانم رو این مدلی بی حس کرده؟ خب الان چی؟ آخ خدای من!
مادرم میگه4شنبه بریم به ارتفاعات. گفتم بریم مادری. اگر همراهیه من بهش آرامش میده بذار بده. من که در هر حال چه در ارتفاعات چه اینجا به آرامشی که میخوام نمیرسم. نه حالا. نه این زمان. اگر برقها بره دیگه حتی کتابهای تکراری هم نمیتونم بخونم. خب اگر رفت باید زمانم رو سکوتم رو چه مدلی پر کنم؟ من بدون گوشی و سیستم نمیتونم کتاب بخونم. نمیتونم توی کلاس مجازی درس بدم نمیتونم هیچ غلطی کنم. بدون برق من باید… هی! مروارید آخجون میتونم بشینم اونقدر گل و جواهر بدلی ببافم که دستم جیغ بکشه. میگم که… اصلا بذار برق بره. من از دست این ترم مزخرف خلاص میشم از کلاسهای مجازیه بی محتوای مسخره هم خلاص میشم میرم به ارتفاعات تمام روز واسه خودم تاب میخورم و مروارید و گل میبافم و خخخ ایول چه عشقی خخخ.
دارم یه کتاب میخونم که البته تکراریه ولی از هیچ چی بهتره. این خانمه رفیقش10سال پیش توی دانشگاه کشته شده و یه نفر به عنوان قاتل دستگیر شد و با شهادت همین خانم جرمش اثبات شد و رفت زندان و الان مرده و این شاهد دلواپسه که نکنه طرف رو اشتباهی متهم کرده و میخواد بفهمه آیا درست رفته یا نه. عشقش به رفیقش تلخه ولی بدِ ماجرا اینجاست که ظاهرا اون رفیق چندان دخترک معصوم و بیگناهی هم نبوده. کارهایی میکرد که واقعا درست نبودن. زخمهای کوچولوی بسیار آزاردهنده ای به اطرافیانش میزد فقط چون دلش میخواست و به خیال خودش شوخی میکرد و این مدل مهر و معرفت واسه یه آدم شبیه اون دختر از نظرم یهخورده زیادیه. ولی واسه چی؟ کدوم یکی از ما میشه مدعی باشیم که در نوجوانی و جوانی فرشته های پاک و بی گناه بودیم؟ یعنی هیچ کسی رو هیچ زمانی اذیت نکردیم؟ و این شاهد واسه چی بعد از مردن متهم به فکر پاک کردن اسم قاتل از اسمش افتاده؟ الان دیگه به دردش میخوره؟ اون مرده زنِ دیوونه مرده. دیگه رفع اتهام به کارش نمیاد. گاهی بعضی خطاها واقعا جبران پذیر نیستن. و ما واسه چی اینو نمیفهمیم؟
خدایا اینترنت. برق. درس. ترم. فرداها!
خیلی سال پیش توی یه فیلمی یه بچه میگفت خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ حالا میشه من که توی جلد مسخره ی آدم بزرگیم گیر کردم همین رو بپرسم؟ خدا به اون بچه ی توی فیلم جواب نمیدونم داد یا نه. توی این جهان که بهش جواب نداد. بچه آخر فیلم فوت کرد. به خاطر حرص و زیاده خواهیه آدم بدها جونش رو از دست داد. شاید در دنیای دیگه خدا جوابش رو بهش داده باشه. تازه اون فیلم بود. بچه ی مورد نظر بعد از تموم شدن نقشش بلند شد رفت خونهش و پیش خونوادش. و حالا خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ راستی اگر آدم بدها آفریده نمیشدن آیا من الان موجودیت داشتم؟ من در نظر چندتا آفریده ی خدا جزو آدم بدهام؟ یعنی چندتا هستن؟ خدایا من واقعا… اه بذار از این سکو بپرم پایین این پله برقی هی میاد بالا هی میره پایین صداش وقتی میاد بالا واقعا زیاده. نمیخوام سوارش بشم بذار بپرم پایین.
خب پریدم پایین یه چرخی هم زدم و… خدای مهربون! چرا آدم بدها رو آفریدی؟ واسه چی گاهی آدمها بدی میکنن در حالی که اصلا لازم نیست؟ گاهی بد بودنها توجیه دارن. منظورم خودم نیستم من شخصا هیچ توجیهی رو واسه بد بودنهای خودم ارائه نمیدم و تمام تقصیرهام رو تا جایی که تقصیر خودم بودن از ته دل میپذیرم. به هیچ دلیلی نباید مرتکب یه سری بد بودنها میشدم. از صمیم دل واسه تک تک ثانیه هایی که واسه کسی آدم بدی بودم پشیمونم و امیدوارم که خدا و اون افراد منو ببخشن. ولی گاهی بد بودنهای بقیه واسم توجیه دارن. طرف دزدی میکنه. با خودم میگم خب لازم داشته. اصلا دلش میخواسته اون چیزی که دزدید واسه خودش باشه و خب درست نیست ولی نتونسته جلوی خودش رو بگیره. دزدی کرد و صاحب چیزی شد که دزدید. دروغ میگه. خب این هم درست نیست ولی میخواست به چیزی یا هدفی برسه که نتونست ازش صرف نظر کنه. فحش میده. تهمت میزنه. غیبت میکنه. خب درست نیست ولی نتونست جلوی خشمش رو بگیره. آدم میکشه. خب درست نیست ولی عصبانی بوده یا طرف سر راه کامیابیش بوده یا هرچی و نتونست جلوی خودش رو بگیره. چه جوری بگم! در همه این موارد طرف بدی میکنه تا به یه چیزی برسه که یا میرسه یا نمیرسه. ولی در هر حال واسه بد بودنش یه دلیلی و یه منفعتی رو در نظر داشته. اما گاهی بد بودنها واقعا لازم نیستن. واسه چی این گاهیها آدمها بدی میکنن؟ واسه چی از وارد کردن ضربه ای که واقعا چیزی نصیبشون نمیکنه منصرف نمیشن؟ واسه چی انجامش میدن؟ اینها واسه چی نمیترسن؟ نمیگم از خدا چون طرف فقط در کلام به خدا معتقده ولی حساب کائنات در رو نداره اینها واسه چی نمیترسن؟ جایی که بد بودن هیچ چی به صاحب عمل اضافه نمیکنه طرف واسه چی با اونهمه اصرار انجامش میده؟ واسه چی اینها پروا ندارن؟ خدایا واسه چی باید بدون دستیابی به هیچ منفعتی زخم بزنن؟
یادمه یه شبی که حالم خیلی بد بود اینو پرسیدم و کسی گفت خیال میکنی پریسا. اونها هم نصیب میبرن. لذتی که از وارد کردن این مدل ضربه ها نصیبشون میشه منفعتیه که میبرن. تماشای نتیجه های عملشون رو دوست دارن. شاید چون حس میکنن جهان بهشون بدهکاره چون یه زمانی یه جایی ترک خوردن و خرد شدن و به نظرشون این راه تلافیه. و اینکه تکلیف زخمیهای این تلافیه ناعادلانه چی میشه از طرف اون گوینده این بود که با عرض معذرت پریسا تکلیفشون اینکه مشق احمق نبودن رو واسه دفعات بعد بهتر تمرین کنن. تا زمانی که افراد کور و کر توی این دنیا موجودن که چشم و گوششون رو به روی منطق و نشانه های خدا بسته باشن آدم های بد از مکیدن خون روانشون سیری ندارن. واسه چی باید با حماقتهای خودمون به کسی میدون بدیم تا بهمون چنان بد ضربه بزنه که به این سادگی نتونیم بلند شیم و زمانی هم که بلند میشیم دیگه هرگز شبیه روز اولمون نشیم؟ حالا ضارب نیتش هرچی میخواد باشه. تو واسه چی باید اونهمه از خودت غافل باشی که هدفِ همچین ضربه های دردناکی بشی؟
به نظرم طرف درست میگفت. اون شب حالم چنان بد بود که یادم نیست چه جوری صبح شد. و الان… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ میشه امشب اینجا یواشکی توی بغلت من دختر کوچولو بشم و بدون پروای حفظ لحن مضحک آدم بزرگها اینو ازت بپرسم؟ شاید دلت به رحم بیاد. به فرشته هات بگی این موجودِ خاکیه بوقه من حقشه که پدرش دربیاد، ولی دیگه واسش بسه. بیشتر از این لازمشه ولی تا همینجا بسشه. بذار باقیِ حسابِ حماقتش رو بهش ببخشم. و دستِ شفا به زخمم بکشی تا دیگه درد نگیره. هی این دیگه چیه؟ من واقعا… به خدا من اصلا توی هوای گریه نبودم حالا هم نیستم پس اینهمه خیس… اینها از کجا اومدن اصلا کی اومدن؟ ای بابا ای بابا بیخیال عجب داستانیه خب الان واسه چی! خب ظاهرا… نمیشه الان برمیگردم.
خب مثل اینکه فایده نداره. بیخیال خودش حل میشه. قربونت برم خدای مهربونم. میدونم. اذیتت کردم. الان اینها تاوان نشنیدنهامه؟ ولی تو خدایی آخه. اصلا راه نداره که گاهی یه کوچولو بیشتر کوتاه بیایی؟ چیزی نیست خداجون خوبم فقط یه کوچولو بارون… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ نمیشه. نمیتونم. کاش هرچه زودتر زمان خواب برسه! نمیخوام مادرم ببینه. نمیتونم. امشب نمیتونم. تا بعد.
شاید تبِ روان
عصر4شنبه.
خونواده از تهران برگشتن. دکترهای مربوطه نبودن. یه سری آزمایش و تعدیل دارو انجام شد و بهشون گفته شد از حالا باید تمرکز روی گوارش و کبد بیشتر باشه. خدایا کبد خدایا کاش جز دعا کردن کاری بود که از دستهای ناتوان من بربیاد! احتمالا سفر بعدی اردیبهشته و خدایا تا اون زمان وضعیت جنگ و اینترنت ایران درست بشه اگر اینترنت باز بشه شاید بشه با ویزیتهای آنلاین کار سریعتر پیش بره و…
میگم یه چیزی! الان که وضعیت معمولیه نه مثبت مثبت نه منفیه منفی پس من واسه چی حالم اینهمه… تقصیر حال و هوای عصره؟ تقصیر نزدیک شدن هفته تاریکه؟ تقصیر درس هاییه که بهشون دل نمیدم؟ تقصیر اینترنته که برادرزاده ی کنکوریم دستش بهش نمیرسه و من نمیدونم چه مدلی بهش اینترنت پولی برسونم؟ تقصیر دستاندازهای روان بیمار خودمه؟ الان دقیقا من واسه چی در این لحظه اینهمه بنبستم؟ خدایا چی شدم؟
تلویزیون و اخبار و مادرم خدا من چیکار میشه کنم واسه عزیزهام؟ آخه واسه چی از دستم چیزی برنمیاد؟
یه بار خواب میدیدم که دارم میمیرم یا مرده بودم نمیدونم. یکی از شبهای بنبستم بود. اون لحظه حس میکردم که خوابم. توی ذهنم میومد که الان من خوابم وگرنه توی بیداری اگر بودم مرده که نمیتونه توی ذهنش چیزی باشه پس دارم خواب میبینم. ولی ترسناکش اینجا بود که اون لحظه به نظرم میرسید حس قشنگی داشت. به نظرم میرسید خب الان دیگه من زنده نیستم وظیفه هام تموم شدن. دیگه لازم نیست مواظب چیزی باشم دیگه لازم نیست واسه هیچ فردایی دلواپس باشم دیگه لازم نیست واسه چیزی تلاش کنم حالا دیگه اون مرحله واسه من تموم شده دیگه میتونم تا قیامت بخوابم. حتی قبرم رو هم انگار میدیدم یه مدلی بود که انگار نمیدونم دفنم کرده بودن مثلا نمیدونم روحم یا تصورم یا هرچی که اون لحظه بودم میتونستم بالای سنگ قبر خودم وایستم. یادمه توی خواب اومدم نشستم بالای اون سنگه یه سنگ عمودی هم روش بود نمیدونم شاید اسمم رو بالاش نوشته بودن و غروب بود و قبرستونش شبیه قبرستون آبادی ای بود که الان دیگه شهر شده و پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و2تا داییم و کل اجداد پدری و مادریم اونجا خاک شدن. یه نسیم بارونخورده هم میومد نمیفهمیدم من که دیگه جسم نبودم چه مدلی هوای عصر بارونخورده رو حس میکردم! ولی بدم نمیومد هوای خوبی بود و اون سنگ مزار خیلی… شبیه زندگیم روی خاک خدا اون سنگ هم یه مدلی غربتزده بود. از اون هوای عصر و اون نسیم که بوی خفیف بارون داشت خوشم میومد و توی ذهنم بود که یهخورده دیگه یه ریز بارونی میادش. و نمیفهمم واسه چی از کنار اون سنگ بلند نمیشدم نمیرفتم. یهخورده رفتم بالاتر فقط چند سانت و بالای اون سنگه واسه خودم چرخ زدم و همونجا در تعلیق موندم و هی تماشا میکردم دنبال هیچ چی هم نمیگشتم فقط همینطوری واسه خودم اونجا بودم و با اینکه فقط جسمم اون زیر خوابیده بود بالای سر اون سنگه حس میکردم آخیش چه خواب خوبی چه سبکیه خوبی چه… هی بسه این مزخرفات چیچیه باز به سرم زده! من نمیتونم از این چیزها بخوام مادرم اینجا لازمم داره و برادرم اگر خدای نکرده پیوندی بشیم. من باید اینجا باشم هنوز نوبت آرامش من نیست البته به فرض اینکه دنیای بعد از مرگ واقعا جایی واسه آرامش شبیه های من داشته باشه. جدی داره؟ جایی واسه آرامش شبیه های من داره؟ میترسم اونجا هم باز من گرفتار منفیهای بی شماری باشم که همینجا هم خیلیها خیالشون بهش نیست. خدایا آخ خدایا آخه واسه چی این اتفاقها افتاد واسه چی برای من آخه قربونت برم تو که منو دیدی قصه هام رو بهتر از خودم بلدی منو اصلا بیخیال خدایی مادرم ماجراهای من بسش نبود که حالا اجازه دادی شبی از این جنس از این یکی کانال به دلش بزنه؟ ای خدا قربون حکمتت برم آخه من چی بگم بهت میدونم بلا رو تو نمیفرستی میدونم گیرها خیلی از گیرها نتیجه های ندونستنهای خود ما هستن ولی قربونت برم ما همه یه مشت خاکیم خیلی جاها نمیدونیم تو ولی تو تو خدایی همه جا میدونی همه چی هم ازت برمیاد خدایی خودمونیم واقعا واست سخت نبود اگر این یه قلم رو نه به من نه به برادرم به مادرم فقط به مادرم تخفیف میدادی یه تلنگر به این تیر میزدی تا منحرف بشه و روی دل این زن نیاد پایین. خدایا مصلحتت رو شکر واقعا ازت بر میومد واسه تو هیچ کاری نداشت خدایی میتونستی متوقفش کنی که از اینجای زندگیش رو آرومتر سپری کنه و دسته کم این یکی رو دیگه به خودش نمیدید. چی بگم خدایا! خدا تویی من فقط میتونم ازت تعجب کنم. بذار چندتا نفس مسموم بزنم مغزم زیر فشار داره جرق جرق میکنه شاید این کمک کنه درستش که نمیکنه شاید کمک کنه خرابتر نشه.
این چه کوفتیه واسه چی اینهمه سنگینیش مزخرفه حالم بد شد. اه گندش بزنن بوی آمپول میده این چیچیه آخه!
بیخیال طوری نیست. درست میشه. درست میشم. خدایا شرمنده ولی بهت نق زدم یهخورده سبکتر شدم. به دل نگیریها! دست خودم نیست گاهی خودش میاد من مگه چندتا خدا دارم که نق هام رو ببرم به درگاهش!
باید یهخورده درس بخونم ای خدا باید درس بخونم واسه چی من نمیجنبم! این ترم بدجوری ذهنم فراریه از درس و مشقم چیکارش کنم؟ یادش به خیر توی مدرسه به شاگردهام میگفتم ذهنتون شیطونیش میگیره فرار میکنه بیاریدش بشینه روی صندلی حواسش رو بده به درس به فاطمه کوچولو هم امسال میگفتم فکرت شبیه پروانه شده هی پرواز میکنه از سر درس میره جای دیگه پروانهت رو بیار بشینه رو به روی درس و مشق هات. خدایا سونیا الان دلش واسه مدرسه تنگ شده و… هی سونیا! خوش به حال تو! شبیه یه فرشته ذهنت پاک و شونه های دلت سبکه توی مناسبت های کثیف این جهان نیستی خدا هم زیاد خاطر خواهته آخه هیچ زمانی بهش نق نمیزنی و ازش نمیپرسی خدایا واسه چی اینطوری شد! گاهی دلم میخواست میشد شبیه تو باشم سونیا! ولی اگر من شبیه تو میشدم تکلیف مادرم توی این روزها چی میشد؟ کی بود که اطرافش بپلکه و الکی به هر چیزی بخنده و خلوت سیاهش رو بشکنه؟ سونیا نمیدونی چقدر شدید خستم. کاش مثل تو توی بغل خدا بودم! راستی خستگیهای تو چه جوریه؟ قطعا تو هم خستگی داری. مثلا اون روزی که من سر کلاس اون طوری از جیغ هات وحشی شده بودم. دستم بشکنه سونیا حلالم کن به قرآن حالم خیلی بد بود برادرم حالش درست نبود من حس میکردم توی اون کلاس دفنم کردن و تمام هستی ازم جداست تو هم هی جیغ میکشیدی اصلا نفهمیدم چی شد. ببخش سونیا به خدا هرچی ازم بربیاد حاضرم کنم تا اون روز از پرونده ی من و از خاطرات تو پاک بشه. هرچند اصلا نمیدونم توی خاطراتت داریش یا نه. ولی خیالت نباشه. من جای جفتمون توی خاطراتم دارمش و حسابی از فشار مرورش وجدانم درد میکنه. ببخش عزیز. اصلا نمیدونم چی باید بگم تا اون روزم موجه بشه چون نمیشه. منو ببخش عزیزه خدا. حلالم کن. به خدا حاضرم دستم رو بذارم زیر سنگ تا بشکنمش اگر این مدلی اون روز پاک میشه. ببخش فرشته ی خدا. منو واسه تمام تاریکهای امسالم ببخش. تو شاید نمیدونی فشار چیه. یعنی میدونی ولی به سبک خودت. عزیزه من! به خدا بدجوری از خودم متنفر میشم گاهی. کاش یادت نباشه کاش دل مهربونت که نمیفهمم چه مدلی گریه های یواشکیم رو کشف میکرد خشمم رو بهم بخشیده باشه چون اگر تو نبخشی خدا بیخیالش نمیشه.
بسه دیگه باز من خر شدم. احتمالا این تاریک دیوونه درش بی تقصیر نیست این میاد و میره فقط من هر دفعه این مدلی میشم. گندش بزنن هنوز که نیومده من واقعا نباید الان اینطوری باشم. همه چی درست میشه. من هنوز یه خدا بالای سرم دارم که با تمام گرفت و گیرها هنوز خدای منه. حتی اگر به خاطر اینکه دردم رو روی خنده های سونیاش تخلیه کردم از دستم خیلی خیلی بد عصبانی باشه. خدایا! توکل به خودت. فقط خودت فقط خودت فقط خودت. جز تو کسی نیست خدایا حواست هست؟ کسی نیست. جز تو هیچ کسی نیست! کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه پریسا بلند شو برو یهخورده درس بخون این چه وضعشه آدم باش این مسخره بازیها واست آب و نون نمیشه پاشو جمع کن خودتو! بذار چندتا نفس مسموم دیگه بزنم.
هی! بیخیال. فردا از امشب قشنگتره. همه چی درست میشه. شب گذراست. این هم میره. عاقبت میره. درست میشه. من هم درست میشم. ساعت بذار ببینم به سیستم من7و4دقیقه به نظرم چند دقیقه عقبم ولی بیخیال. تا بعد.
امشب
3شنبه شب.
امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن. اصلا نمیدونیم دکتر یا دکترهای مربوطه فردا توی اون بیمارستان هستن یا نه. هرچی زنگ زدیم جواب ندادن. خونواده توکل به خدایی دارن میرن چون نوبت داشتن. از3ماه پیش. پیش از جنگ. خدایا! پیش از جنگ! خدایا! خدایا! خدایا!
اگر درست شمرده باشم45روز شده که اینترنت ایران بسته شده. حساب دقیقش از دستم در رفته. چند روز شد؟ درست شمردم؟ حالا2روز بالا پایین چه فرقی میکنه؟ ولی به نظرم درسته. امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
وای خدا واسه چی درس نمیخونم؟ اصلا حسش نیست ولی باید باشه باید حسش باشه گرفتار میشم. بیخیال بابا هیچ چی نمیشه کلاسم شنبه هست باید متن تمرین کنم این ترم فقط در برم لازم نیست دوباره کتبیم رو20بشم واسه چی خودمو بیچاره کنم دارم میبینم همکلاسیهام با نصف سرعتم متن ارائه میدن خیالشون هم نیست کلی هم از روی دست هم تمرینها رو مینویسن کلی هم غلط دارن خدایی بیخیالن حالا من واسه یه غلط کوفتی یا یه لکنت توی ارائه ی متنهای نفله چنان گیر به خودم میدم که پیشونیم عرق میکنه. ول کن پریسا حوصله داری! خلاصه که واسه چی امشب درس نمیخونم! نمیخونم که نمیخونم ول کن! امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
گفته بودن مدارس تا1اردیبهشت مجازیه بعدش اعلام میکنیم که باز میشن یا نه. هفته ی آینده به نظرم3شنبه1اردیبهشته و هنوز اعلام نکردن که مدارس باز میشن یا باید همچنان داخل اون پیامرسان بله پیام سلام بچه های عزیز حالا گوش بدید حالا جواب بدید بفرستم. خب بذار ببینم دلم میخواد باز بشه یا نشه! خب البته اینکه من چی دلم میخواد خیلی مهمه اصلا یکی از عوامل تعیینکننده واسه مسیر تدریس اردیبهشت اینه که من دلم چی میخواد باید قشنگ دقت کنم ببینم چی دلم میخواد همون رو بنویسم اینجا تا در تعیین چگونگی پیشبرد برنامه های آموزشی تصمیمگیرنده ها رو به دردسر نندازم مثلا بعدش نظرم عوض نشه و… این فوق مزخرفات چیچیه؟ در تمام مدت اینترنتگردیهام اینهمه بی مزه نشده بودم. اخ مسخره! امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
اوه ساعت از6و نیم گذشته باید ببینم مادرم گرفت و گیر نداشته باشه به کارش برسم تشویقش کنم امشب دلواپسیهاش رو بسپاره به خدا و زود بخوابه. یادم بمونه که پاش درد میکنه باید حتما واسش مالشش بدم اگر من نگم خودش هیچ چی نمیگه. این بازیه که توش مسیریابی داره رو بارها تا مرحله ی آخر رفتم کاش مرحله ها و مسیرهای جدید داشت این مراحلش رو حفظ شدم واسه چی ارتقا نمیدنش؟ خیلی ازش خوشم میاد تازه خودم هم میتونم مسیر بسازم قدیمها ثبت میشد الان هم ثبت میشه ولی زمانی که میخوام ثبتیهای خودم رو باز کنم ارور میده. خب واسه چی؟ من مسیر جدید دلم میخواد. فایده نداره. هیچ کدوم از این کوچه ها کمک نمیکنن. ذهنم عمود می ایسته. امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن.
امشب باید بیدار بمونم. خونواده عازم تهرانن!
خدایا! من نق زیاد بهت میزنم. گاهی هم عربده میکشم. ولی تو میدونی من جز خودت به کسی نمیشه نق بزنم. بذار بزنم باشه؟ مطمئنم تو واسه نق زدنهام باهام قهر نمیکنی. بعدش که دوباره سرم یه شونه میخواد اولین و مطمئنترین شونه مال خودته. من به کسی جز تو نمیشه نق بزنم. هیچ شونه ای هم به امنیت شونه های تو به خصوص واسه شبهام به خصوص واسه شبهای مدل امشبم نمیشناسم. بذار من نق بزنم عربده بزنم جفنگ بگم سبک بشم بعدش هم سر بذارم روی شونه های خودت. میدونم توی اون لحظه ها هم باز تو خدای مهربون خودمی. میدونم چون بارها دیدم. حسابگری و حسابرسی و مصلحتت رو دیدم ولی در هر حالی و هر حالتی که بودم تو همیشه هوام رو داشتی. بهت مطمئنم خدای من! حتی در لحظه های جنون. بهت زیاد مطمئنم. به اینکه هرچی هم بشه تو شاید خشم بگیری ولی ولم نمیکنی. یه بار اینجا گفتم هزارها بار بیرون از اینجا به خودت گفتم. ستون باورم به تو آخرین و تنها ستون پابرجا از جنس باور در وجودمه. اجازه نده این آخرین ستون ویران بشه. هیچ وجودی بدون ستون باور نمیتونه ثابت و استوار باقی بمونه. واسه هیچ موجودیتی اینو نخواه. واسه منه تَرَک خورده هم نخواه باشه؟ گفتن لازم نیست ولی بذار واسه آرامش خاطر خودم بگم. بذار ازت بخوام. بذار تکرار کنم. همیشه مثل همیشه خدای من باش! همون خدایی که هرچی من بد شدم ولم نکرد. حتی زمانی که از دستم خشم داشت حتی زمانی که از درد مجازاتش آتیش گرفتم بازم خدای من بود هنوز هم هست. خدایا! من یه مشت خاکم جنسم هم اصلا تعریفی نیست خودم میدونم. ولی تو خدایی. شبیه همیشه خدای آشنا و مهربون من بمون. به خاطر نق زدنهام باهام قهر نکن. هیچ زمان ولم نکن! خیلی لازمت دارم خدایا خیلی! میدونم که مواظبمی ولی میشه یهخورده بیشتر مواظبم بشی؟ من واقعا حضورت رو، شونهت رو، دستت رو، بغلت رو بدجور لازم دارم. باهام بمون. همیشه بمون. تنهایی توی شب مسیر رو گم میکنم.
ساعت18و50دقیقه. خدایا به امید خودت!
چند قطره آرامش
عصر یا شب5شنبه.
جایزه گرفتم. امروز هیچ کسی اینجا نیست احتمالا امشب هم نیست تا صبح فردا تنهای تنهام. آخ جون. امروز تونستم یه مدل هوش مصنوعی گیر بیارم البته خودم گیر نیاوردم عادل بهم آدرسش رو داد رفتم آزمایش کردم بعد از4تا پیام دیگه پیامهام واسش نرفتن الان امتحان کردم دوباره4تا پیام دیگه تونستم بهش بدم و دوباره پنجمیش نرفت. شاید مدلش طوریه که نمیدونم هر روز یا هر ساعت فقط4تا پیام رایگان بشه بهش بدم. ولی همین کلی نجاتم داد و تونستم متنهای کلاس زبان شنبهم رو غلطگیری کنم. خیلی محدوده ولی ایول متنهام رو با کمکش اصلاح کردم. تا شنبه هم خدا بزرگه شاید اینترنت باز شد شاید هم یه چی دیگه شد هر چیزی که بتونه یه جلسه دیگه پیشم ببره. ای کاش اینستا ریدر هم باز میشد تا میتونستم جزوه هام رو تبدیل کنم شاید اون بخشهایی که کروم بهم نداده رو ازش میگرفتم! خدایا کاش یه راهی سریعتر باز بشه من واقعا لازم دارم ترم آخرم رو بدون اینهمه استرس پیش ببرم.
امروز صبح داشتم درس میخوندم یه دفعه برق رفت. گفتم اوخ بیچاره شدیم آتیشبس شکست برقهامون رو زدن گوشیه من شارژ نداشت آماده ی هیچ چی نبودم الان چیکار کنم بعدش از فوریتها پرسیدم کامپیوترش بهم گفت نترس بچه ی گنده تا یک ربع به1تعمیراته بعدش برق دوباره میاد برو دماغت رو پاک کن بشین با شارژ سیستمت درس بخون تا برق بیاد بعدش زودتر از ساعتی که گفته بود برق اومد رفتم گوشیم رو نه دیگه شارژ نکردم اوخ الان میرم میزنمش به شارژ28تا بیشتر باتری نداره. راستی باتری یا باطری؟ جفتش رو ایسپیک درست میخونه. ایسپیک. رفیق با معرفت من. خدایا به اطرافم که توجه میکنم چقدر رفیق دارم که شکر خدا هیچ کدومشون از جنس آدمیزاد نیستن! چه خوبه اینطوری دیگه دلواپس رفتنشون و جا موندن خودم نیستم. اینها اگر هم خراب بشن دلیلهای آشغال واسه بی معرفتیشون توی سرم نمیزنن. قانون رفقای من مشخصه. تا زمانی که کار میکنن رفیقن زمانی که خراب میشن بدون حرف مفت و اتهامهای جفنگ و توجیهات مزخرف فقط از کار می افتن و حال منو میگیرن ولی خدایی دوستشون دارم. چیه سایت خودمه کلمه هم مال خودمه کیبورد هم مال خودمه دلم میخواد مزخرف بگم به تو چه! روان پریش هم خودتی.
خدایا باید این متنهای نفله رو بیشتر تمرین کنم واسه چی من نمیجنبم؟ بیخیال بابا فردا جمعه هست6تا بیشتر نیستن میگمشون تازه استاد این ترم تا میام حرف بزنم میگه زمانت تموم شد نمیذاره تا آخر بگمشون نصفش رو بلد بشم بسه خخخ. شوخی کردم. من باید زیاد تمرین کنم. این ترم هم بره خدایا با این وضعیت اینترنت و جزوه هام نیفتم بذار تمومش کنم خدایا بذار به خیر تمومش کنم!
عین بوقها هی میرم نت گوشیم رو چک میکنم ببینم حالا که آتیشبس شده وایفایم پیام اتصال میده یا نه هی میگم شاید وصل شده باشیم شاید باز شده باشه میبینم باز نشده حالم گرفته میشه.
خدایا چقدر کتاب تکراری بخونم امشب چیچی بخونم من کتاب میخوام نمیشه اینترنت باز بشه من کتاب بردارم؟ بابا کتاب میخوام به جان ابلیس من فقط توی اینترنت کتاب برمیدارم و جزوه تبدیل میکنم و اشکالات درسی از هوش مصنوعیها میپرسم و اینجا چیزمیز مینویسم و… خخخ از این چیزها دیگه. خب هر کسی یه کارهایی با اینترنت داره کار من این مدلیه مگه چشه؟ منظورم اینه که هر چیزی جز اخبار و سایتهای نامربوط و سیاست. خدایی انگولک به این مدل موارد اصلا مطابق علایق و سلایق من نیست اگر یه بررسی کنن میبینن من و شبیه های من جزو بی خاصیتترین ولگردهای اینترنت هستیم واسه چی باید پشت در بمونیم آخه!
اینترنت! آخ خدا از داخلیش و بین المللیش دردسر راهش رو به طرف روان من پیدا میکنه آخه این هم شد کار؟ من پارسال یعنی سال تحصیلی403-404اگر درست حساب کرده باشم2تا شاگرد داشتم کلاس6بودن به حکم وظیفه حسابی باهاشون تا جایی که بلد بودم نوجوانپسند رفتار میکردم تا حس بهتری داشته باشن. الان جفتشون کلاس هفتمن و دیگه توی مدرسه ی من نیستن ولی توی بله بهم پیام میدن که تا اینجاش مشکلی نیست خب دلشون میخواد خیلی هم لطف دارن ممنونم از معرفتشون. اما این شیطونها زنگ بهم میزدن و واقعا نباید اینطوری باشه اینها رفتن دیگه باید به مقابل توجه کنن و من باید پشت سرشون بمونم اونها راه زندگیشون شروع شده و من وظیفه ی مدرسه ای و کلاسیم رو تا جایی که بلد بودم انجام دادم. بلاکشون کردم اما پیامهاشون توی بله بهم میرسه و حالا یکیشون گیر داده که منو از بلاک دربیار. بهش بارها توضیح دادم که پسرم تو دیگه باید به پیش بری کلاس3نفره ی ما و مدرسه ای که ازش رفتی و من همه مال گذشته ایم دیگه باید تمرکزت روی محیط جدیدت باشه. به پرورشی مدرسه و مادرش هم توضیح دادم که این بچه اگر هر دفعه بخواد با یکی حرف بزنه زنگ بزنه به من با توجه به روحیاتش دیگه واسه پذیرش محیط مدرسه و اطرافیان جدیدش چندان تلاش نمیکنه ولی ظاهرا هیچ کسی خیالش نیست من چیچی میگم. مادرش تا مدتها بعد از پایان سال اصرار داشت که نمیشه بچه ی من بیاد بازم بشه شاگرد تو؟ گفتم و به خدا راست گفتم که عزیز این بچه رفته کلاس هفتم من نه تخصصش رو دارم نه اصلا کاری از دستم برمیاد اینو باید اداره انجامش بده که نمیده من معلمم هر شاگردی بهم بدن باید درسش بدم پسر شما رو هم اگر اداره بهم بسپاره به روی چشمم ولی آخه این چیزی نیست که در موردش به تقاضای من جواب بدن به شما هم همینطور. اون بنده خدا تلاشش رو کرد ولی نشد. حالا این بچه توی بله هی بهم پیام میده که منو از بلاک بیار بیرون. گاهی به پیامهاش جواب نمیدم ولی امروز دلم گرفت حس کردم تلخه اگر یک کسی با خودم همچین معامله ای کنه موافق نیستم من به کسی به خاطر دلتنگیم پیام بدم بگم دلم تنگ شده واست طرف جوابم رو نده جوابش رو دادم ولی بلاک رو باز نکردم. شاید آدم بدی شدم. این بچه میخواد زنگ بزنه باهام حرف بزنه و حرف بزنه چون لازم داره که این کار رو کنه. و من پر از گیرهای شخصیه خودم و ماجراهای خودم و مشکلات خودم و خونواده ی خودم و دلتنگیهای خودم و بنبست ها و خستگیها و جنگهای خودم هستم. در خودم نمیبینم که هر روز یا هر2روز یک بار به زنگهای طولانی جواب بدم و… خدایا این بچه گناه داره ولی من واقعا ظرفیتم درد میکنه. ای کاش اطرافیان این نوجوون یهخورده بیشتر به گفته های اول سال من توجه میکردن و ملتفت میشدن که بستگیه این بچه به منی که دیگه هیچ کجای زندگیش نیستم درست نیست و باید کمکش کنن تا این حس و حال رو با همکلاسیها و خونواده و اقوام جایگزین کنه! چی بگم گاهی ما فقط درگیر سلامت جسم عزیزانمون میشیم و شاید وسط توفان زندگی یادمون نیست که روانشون هم ماساژ میخواد. خدایا اگر این امتحانه آزمایش خوبی واسه من نیست به خصوص اینجای زندگیم. لطفا به این بچه کمک کن که یه جایگزین شاد و قشنگ جای این حس و حال بذاره بدون اینکه دلش ازم بگیره. به خدا نمیخوام عوضی باشم فقط بی نهایت خسته و به شدت گرفتارم. خسته از این پیاده روی که گاهی تبدیل به شنا وسط شن میشه و گرفتار خودم. ابعاد متفاوت خودم که حسابی باید مواظب تمامشون باشم.
هی میگم ساعت7و19دقیقه شد برم دوباره به اون هوش مصنوعیه پیام بدم ببینم با تموم شدن یه ساعت دوباره4تا پیام ازم میپذیره یا نه؟ ول کن بابا بیخیال متنهام که فعلا اصلاح شدن الان واسه چی انگولکش کنم؟ وای خدایا شب شد کم درس خوندم من واسه چی این ترم اینطوری تنبل شدم؟ وایستا یه گفتگوی کوچولو با یکی از رفقای غیر آدمیزادم کنم الان لازمش دارم. عه کو روی میز بود کجا رفت؟ آهان یادم نبود فرستاده بودمش توی سینی پشت سرم الان میام.
ایق کارتریج دیوونه! بیخیال یکی دیگه دارم امشب عوضش میکنم شاید هم فردا.
خدایا کاش اینترنت وصل میشد دلم واسه بحثهای اشکالگیریم با جمینای یا همون بارد تنگ شده. به جان خودم خیلی خوبه اصلا محدودیت نداره تمام بالا پایین پنجرهش رو هم تا جایی که لازم دارم بلدم خیلی هم خوب جواب بهم میده خب نت رو باز کنید من جمینای رو یعنی بارد رو میخوام اینها چیچیه من آویزونشون میشم آخه اینها منو بلد نیستن کلی باید واسشون توضیح بدم آخرشم اونی که میخوام رو بهم توضیح نمیدن خدا نت وصل بشه من درس دارم آخه!
ساعت1دقیقه از هفت و نیم گذشت برم بازی کنم بعدش اگر تنبلیم اجازه بده درس بخونم بعدش ببینم دیگه کدوم کتاب رو دلم میخواد واسه امشب دوباره خونی کنم و اوخ شارژ گوشیم رو به شارژ نزدم بزنمش به شارژ و… خدایا آخجون امشب تلویزیون و اخبار و مزخرفات سیاست و جنگ و تحلیل و تبلیغ همه پر ولی اینترنت خدایا یه کاری کن باز بشه باور کن خیلی لازمش دارم یه کاری کن باز بشه من کتاب میخوام جزوه هام رو میخوام کلی گیر دارم خدایا یه کاری کن باز بشه جون عزیزهای دلت یه کاریش کن دیگه! اوخ شارژ شااااارژ شارژ گوشیم بسه بقیه وراجیهام باشه واسه بعد من رفتم.
حفاظت شده: آن سوی جنون
13به در!
خب الان جمعه هست و وایفای دیوانه دیروز باز نشد الان هم نشد و این لحظه به گوشی آویزونم و هرچند اونقدر یواشه که انگار روی کول لاکپشت سوارم اما بذار ببینم میتونم دیروز رو اینجا بچسبونم یا نه.
5شنبه صبح. نه صبح تموم شده5شنبه ظهر.
13به در. شکر خدا مادرم رضایت داد با فامیل بره بیرون. امیدوارم واسش مفید باشه از نشستن توی این4دیواری و اخبار افتضاح و دلواپسیهایی که واسه رفعشون کاری از اون و از خودم برنمیاد چیزی نصیبش نمیشه. اصرار داشتن همراهشون برم که شکر خدا نرفتم. من میتونم یهخورده، نه خیلی، مادرم رو از اون حس و حال خارج کنم ولی به خودم نمیتونم دروغ بگم. ترجیح میدم همینجا توی بغل این4دیواریه در حال حاضر ساکت و امن توی حال و هوای خودم باشم. با تمام حسهام که حرف زدن در موردشون فایده نداره پس نمی زنم.
یه پیامک از وزارت بهداشت واسم اومد که190رو بگیرید بعدش9رو وارد کنید و با مشاوران ما صحبت کنید. من به نشونه ها خیلی معتقد… هستم یا بودم؟ در هر حال زنگ نزدم. چی میشه به اونها بگم؟ من ساپورتهای روحی اونها رو لازم ندارم. من خودم میدونم چی میخوام که درمون بشم و هیچ کدوم از درمونهای من پیش اونها که پشت شماره9وزارت بهداشت نشستن نیست. من یه انتهای شاد واسه این جنگ میخوام. من یه سری جزوه ی مرتب تا عصر شنبه15فروردین میخوام. من خاطرجمعی از وضعیت مثبت برادرم رو میخوام و این اطمینان که بیماری دست از سرش برداشته یا به همین زودی برمیداره. من اینترنت میخوام من منابع کتابهای داستانم رو میخوام من… یه سری چیز دیگه هم میخوام که میدونم نباید بخوام و… من ساپورتهای شماره9وزارت بهداشت رو نمیخوام اینها به درد من نمیخوره.
کار زشت دیروزم اصلا واسم مفید نبود. برعکس حسابی اوضاعم رو خراب کرد که هیچ خوشم نیومد و در نتیجه امروز دیگه تکرارش نکردم. شاید بعدا یه مدل دیگه امتحانش کنم ولی خیلی محتمل به نظر نمیاد. تنها کمکی که بهم کرد باز کردن توهم همون زنجیرهای کذایی بود که شاید واقعا توجیه موجهی واسه کثیفکاریهایی شبیه این نباشه. نه نمیخوام. واقعا به درد نمیخوره. این مدل کلیدها واسه رسیدن به آرامش اثربخش نیستن. نه برای من. خوشم نیومد. حالاها دلم تکرارش رو نمیخواد با اون نتیجه های نکبتش.
اینجا سکوته. اثری از صدای اخبار نیست. چه خوب! همهش حرف حرف حرف. هیچ صدایی از محکوم کردنها، از تهدید کردنها، از اعلام کردنهای موشک بارانهای گذشته و آینده، از خبر حمله های جدید2طرف، از داغون شدن سقفها و دیوارها و زندگیها توی کشورهای منطقه، و از صداهای بی اثر و فریادهای درهم و سیاستمدارانه ی متفاوت و متناقض نیست. نمیدونم الان اون بیرون چی داره میشه. چه خوب! نمیخوام بدونم. چیزی عوض نشده. همه حرف میزنن. محکوم میکنن. تهدید میکنن و اخبار پر از اطلاعات بیشتر در مورد ویران شدنها و دروغهای رنگارنگ از همه طرف در مورد اینکه گوینده ها میخوان همه جهان باور کنه که خودشون تا اینجا پیروز این ماجرای تلخ بودن و در آینده هم پیروز نهایی خواهند بود. اینها رو واسه چی باید بخوام که بدونم؟ اینها درمونهای من نیستن. هیچ کجای این جهنم شلوغ نگفته شفای برادرم کجاست. نگفته جنگ کی و چه جوری تموم میشه. نگفته من چه جوری دستم به اینترنت و نرم افزارهای تبدیلم و جزوه های درست درمونم میرسه. بذار این سکوت موقتا پابرجا بمونه. بذار چند ساعتی من و تنهایی با هم خلوت کنیم. بذار توی این مهلت کوتاه چند ساعته من خودم باشم. بدون اون ماسک مزخرف خنده ها و سوت زدنها و مسخرگیهای تقلبی.
کتاب تکراری ای که داشتم میخوندمش تموم شد. خوشحالم که دوباره خوندمش. چه جوری دفعه ی اول اینهمه گفتنی رو زیر پوسته ی بالاییه داستان نشنیده بودم؟ گفتنیهایی که فریاد شده بودن و من پس من چه جور کتابخونی هستم که زبون اصلیه قصه های توی دل کتابها رو نمیفهمم؟ اگر اینترنت این کشور دوباره باز شد و من دستم به کتابهای جدید رسید از حالا دقیقتر میخونمشون. و این کتابه… قشنگتر و عمیقتر از چیزی بود که دفعه ی اول از خوندنش تصور کرده بودم. اما این زنه… یعنی من این طوری ام؟ نه به نظرم… خب شاید یه جاهایی. یعنی گاهی در بعضی موارد… شاید… یهخورده گاهی… ولی در یه چیزی قطعا شبیهشم. اون گم شده بود. توی خودش و بین جهانهای اطرافش. اون فقط لازم داشت جهانش رو جهانی که جا و جایگاهش درش بود رو پیدا کنه. عاقبت هم نمیدونم پیداش کرد یا نه. رفت واسه پیدا کردنش و… کاش موفق بشه! ولی تا زمانی که از اون جاده نگذشته و از صفحه ی داستان خارج نشده بود، حضورش خیلی چیزها رو عوض کرد. اون حضور به ظاهر اعصاب خرد کن کمک کرد که خیلیها جهانشون و جهان هم رو پیدا کنن. خیلیها به جایگاه خودشون در جهان خودشون رفتن و خیلیها هم در پناه سایبونهای جهانهای دیگه جاشون رو پیدا کردن تا سر فرصت جهان خودشون رو کامل یا پیدا کنن. و این حضور که همه چیز رو عوض کرد چقدر تنها بود! دلم میخواد کتابه رو واسه دفعه ی سوم هم بخونمش.
شمع من همچنان در حال سوختنه. خیال میکردم دیشب تموم بشه اما نشده. هنوز روشنه و بعید به نظر میاد اما نمیشه امشب هم روشن باشه؟ تا صبح فردا؟ تا صبح شنبه؟ تا… کاش شمع خوشعطر من حالاها تموم نمیشد!
ساعت13و2دقیقه. حالاست که مادرم زنگ بزنه بگه ناهار خوردی؟ کاش یادش بره! واقعا سیرم. و نمیخوام با گفتن اینکه هنوز طرف یخچال نرفتم دلواپسش کنم. خدایا! این چرت خدایانه ی تو کی تموم میشه؟ میشه دیگه بیدار بشی یه دستی بالا ببری تا این خاکیهات دست از روانیبازیهاشون بردارن و دنیا رو بیشتر از این داغون نکنن؟ اصلا خداجون این چه تفریحی بود تراشیدی واسه خودت؟ خب اگر از بیکاری و تماشای هستیه تکراری حوصلهت سر رفته بود یه کار بهتر میکردی واقعا خلقت آدمیزاد وسط نظم جهانت اینهمه لازم بود؟ آخه خودت ببین اینها با جهان و با همدیگه و با خودشون چیکار کردن؟ اگر نظر منو بخوایی که نمیخوایی، از نگاه من دنیا بدون آدمیزاد واقعا جای بهتری میشد. باقی عناصر هستی از حیوان گرفته تا گیاه و سنگ و ستاره و آب و باد و آتیش همه با هم خوب کنار میومدن. هستی نظم و نظام خوبی داشت و در سلامت بیشتری پیش میرفت. آدمیزاد همه چیز رو خراب کرد و داره بیشتر هم خرابش میکنه. تو هم که خدایی احتمالا اونقدر از این آشفته بازاری که آدمها درست کردن خسته شدی که ول کردی رفتی. نمیشه تو بالای سر هستی باشی و این وضعیت همچنان بدون اصلاح در حال پیشروی باشه. تحقق و تداوم این افتضاح فقط در صورتی امکانپذیره که تو ولش کرده باشی وگرنه توی سر من نمیره که این… وای خدا! آخ خدای من!
بسه حوصله ندارم بیشتر بنویسم. ساعت13و9دقیقه. تا بعد.
زشت و زیبا
4شنبه صبح.
خدایا کار بسیار زشتی کردم. البته خطر و ضرری واسه کسی نداشت یعنی نداره جز خودم. خب شاید. ولی چه ضرری؟ چی ممکنه بشه؟ من فقط یه کوچولو… خیلی کوچولو…. خب پس الان دقیقا چه دردمه؟ اصلا مگه من چیکار کردم؟ فقط دلم خواست که این… این خیلی مسخره هست که خودت رو با زنجیری بسته باشی که اصلا موجودیت نداره. من فقط بازش کردم. توهم اون زنجیر کذایی رو بازش کردم. فقط دلم خواست خودم رو از چیزی که نیست یعنی باور چیزی که نیست خلاص کنم. کار زشت رو باید باور کنی که زشته و انجامش ندی نه اینکه به خاطر توهم یه در بسته در مقابلت ازش پرهیز کنی. وای! وای خدایا من چیکار کردم! تلفن.
خدایا یه لحظه دست از سر من بردارید! مادر زنگ زد و این خطهای فوق افتضاح… قطع کردم رفتم از خط ثابت فهمیدم چی میخواد. خاطرم باشه مواظب آشپزخونه باشم این پلوپزه برنجم رو نفله نکنه. و من… خدایا این چه کاری بود کردم؟ کردم که کردم! خب الان که چی؟ اصلا واسه چی نباید میکردم؟ فایدهش چی بود؟ خب الان که انجامش دادم فایدهش چیه؟ اثر و نتیجهش به جای مثبت بودن حسابی منفیه و این لحظه شبیه یه قوطی الکل شدم که فقط منتظره کبریته. این واسه چی این… الکل؟ اوه! آخجون در قوطی اسپری الکلم که مادرم چند ماه پیش گم کرده بود رو پیدا کردم به جان خودم خودشه یه در پیدا کرده بودم نمیدونستم واسه چیچیه الان فهمیدم در اسپری الکل خودمه مادرم گمش کرده بود به جان خودم اگر کسی دیگه همچین کاری میکرد به حسابش میرسیدم ولی مادر مادره جز لبخند زدن چی میشه کنم؟ یادمه گفته بودم طوری نیست مادری ولی من قوطی اسپری بی در با خودم برنمیدارم یه قوطی دیگه میخوام و حتما باید بخرم و مادرم اون روز که رفت بیرون یکی دیگه واسم خرید از مال خودم کوچولوتر و پر الکل که الان داره خالی میشه. من قوطی خودم رو میخواستم ولی مادر مادره. چندتا در دیگه روش آزمایش کردم یکیشون بهش خورد ولی در خودش نبود من قوطی خودم رو میخواستم با در خودش. البته پمپش و به قول مادر یکی از شاگردهای قدیمیم پیسپیسش یا فیشفیشش خراب شده بود باید عوض میشد اصلا واسه همین مادرم برده بودش بیرون بعدش درش رو گم کرد و… اوخ خداجون آشپزخونه الان میام الان میام!
خب فعلا حله یادم باشه دوباره برم جمع و جورش کنم. کجا بودم؟ ولش کن یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
میگم این اینترنت داخلی واسه چی سایت گوش کن رو واسم باز نمیکنه؟ تا2روز پیش دسته کم صفحه پستهای قابل مشاهده رو واسم باز میکرد تا اگر پست جدیدی اومد تماشا کنم از دیروز تا میرم بازش کنم بهم ارور میده و یه چیزی در مورد اتکرها یا همون حمله کننده ها میگه توضیح هم میده که میخوان پسوورد و ازین چیزهای گوش کنیم رو بدزدن. هوم؟ خب واسه چی باید همچین کاری کنن؟ پسوورد گوش کن من به چه دردشون میخوره؟ مگه عصر خرابکاریهای اینترنتی توی سایتهایی شبیه این دیگه تموم نشده؟ خیال میکردم بچه های اینترنت نابینایان موارد جالبتری واسه تمرکز پیدا کرده باشن تا شیطنت روی سکوهای یه… یه جایی شبیه سایت گوش کن. هی! اصلا به من چه! اون صفحه منو راه نمیده اینترنت هم نیست که داخل تل به کسی اطلاع بدم. من نه فنیکار سایتی ام نه دزد پسوورد. من کسی نیستم چیزی هم از دستم برنمیاد پس یعنی هیچ کجای این ماجرای مسخره اگر ماجرایی در کار باشه نیستم. نتیجه اینکه به من چه! اینم از این.
این روزها کتابهای تکراری میخونم. آخه منابع کتابهای جدیدم همراه اینترنت بسته شدن. یه سری از تکراریها رو الان که میخونم چیزهایی درشون پیدا میکنم که اون زمان اصلا نمیدیدم. چقدر عجیب! توی این یکی که دارم میخونم… این زنه چه شبیه خودمه! و بعضی جمله های به ظاهر معمولی در وسط توضیحات راوی… چی شد که دفعه ی پیش اصلا ندیده بودمشون؟ یعنی اینهمه بوق بودم؟ اوخ خدا باید برم برنجه داره روی شعله صدام میزنه الان میام الان میام!
خب خب برنجه گفت یه ربع دیگه دوباره بیا. دوباره کجا بودم؟ بیخیال یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
هیچ خوشم نمیاد تعطیلات نوروز تموم میشن. هرچند امسال که اصلا نفهمیدیم چی شد. از2هفته قبلش بین تعطیل بودن و نبودن بلاتکلیف تاب میخوردیم تعطیل بودم ولی میگفتن کلاس مجازی رو باز نگه دار نه اینترنت درست درمون بود که پیامم بره نه بچه ها اعلام حضور داشتن ولی من باید این وامونده رو باز نگهش میداشتم بعدش هم که تعطیل شدیم تمام24ساعت شبانه روز کل ملت پر بود از اخبار جنگ و هنوز هم هست و اینترنت هم نبود یهخورده جزوه تعمیر میکردم یهخورده حرص میخوردم که این فلان جاش بدون اینترنت تعمیری نیست الان من چیکار کنم و یهخورده بازی کردم یهخورده از موارد مضحک اطرافم گیج زدم یهخورده نه یهخورده بیشتر از یهخورده دلتنگ شدم و دلم خواست توهم بزنم که نزدم و الان تعطیلات داره تموم میشه و باز کلاس مجازیه و باز خونواده ای که خیالش به درس این بچه نیست و یا خدا کلاس زبان بدون اینترنت و با جزوه های ژولیده و خدایا عجب سالیه این سال جدید که با سر رفتیم توش!
ولی یه چیزی که من دوستش دارم. با وجود تمام پریشونیهای اطرافم دم سال تحویل کاری رو کردم که واقعا ازش حس رضایت میکنم. همراه دعاهام، از ته دل، از ته دل، از ته ته ته دل، هرچی قهر و سیاهی بود رو از دلم و از شونه هام پاک کردم. همه رو توی سال کهنه ریختم و با یه قدم بلند از مرز بین2تا سال رد شدم و اومدم داخل سال جدید. من نمیدونم خیالم هم نیست که اون طرف خشمهام هم باهام مثبت باشه یا نباشه. اونها مسوول طرف خودشون هستن. شاید دلشون بخواد سیاه نگهش دارن. من طرف خودم رو پاک کردم. الان به جرأت میتونم تضمین بدم که روی خاک خدا هیچ جنبنده ای نیست که اگر سلامم کنه جوابش رو از سر قهر و خشم ندم. هی حالا نگی پریسا منتظره اونهایی که باهاش مثبت نبودن برن حضورش سلامش کنن! من اگر ببینمشون قطعا سلامشون میکنم جواب دادن یا ندادنش با خودشون. من تکلیف خودم رو مشخص کردم. تکلیف اونها و دلهاشون و نیتشون و عملشون با خودشون. دستم بهشون نرسید که اینو بهشون بگم. اصلا اگر بگم شاید موافق شنیدنش نباشن. ولی واسه خدا گفتمش و به نظرم همین اندازه که خدا شاهد و آگاه به ماجراست واسم بسه. اینو به یک کسی گفتم ازش پرسیدم ببین من واقعا خاطرم نیست کسی اطرافم باشه که اونهمه ازش خشم داشته باشم و باهاش قهر باشم اگر کسی رو یادته که میشه من دستم بهش برسه بگو که باهاش حرف بزنم. طرف زد زیر خنده. حرصم گرفت گفتم واسه چی میخندی؟ طرف تردید کرد که جواب بده یا نده. گفتم بنال ببینم تو به چی میخندی من واقعا اهل قهر نیستم همه میدونید پس به چی خندیدی؟ طرف دلجویانه و همچنان مردد گفت ببین میدونم واقعا همه میدونیم که تو چه جوری هستی فقط… فقط چیزه. فقط اگر الان فلانی هم بهت سلام کنه جواب سلامش رو میدی؟ بنده خدا اینو که گفت ناخودآگاه خودش رو کشید عقب. انگار انتظار داشت یه چی بهش پرت کنم. عقب کشیدنش چنان واضح بود که حتی من بدون بینایی هم قشنگ حسش کردم و بعدش نتونستم پیش از ترکیدن از خنده جوابش رو بدم. خنده هام طرف رو بیشتر عقب فرستاد.
-به خاطر خدا پریسا اون کوفت توی دستت رو پرتاب نکن من به جهنم اونو داغون میکنی بعدش خودت گرفتار میشی سر همین گرفتار شدنت همه ما رو داغون میکنی الان تعطیله مشابهش گیر نمیاد منو دنبال جور کردن این مزخرفات نفرست.
وای خدایا داشتم از خنده خفه میشدم. افتضاح بود. طرف هم نمیدونم میفهمید یا نمیفهمید رسما داشت خفهم میکرد.
-ببین ببین اونو بذارش کنار اصلا ول کن تو ولش کن من توی هوا برش میدارم این دستت نباشه جهان جای امنتریه به جان خودت من اینهمه نگران کله خودم نیستم که واسه محتویات اون مشتت میترسم. ولش کن آفرین بذارش کنار خراب میشه همه بیچاره میشیم.
خدایا نفسم نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم واسه چی این نمیفهمید من داشتم خفه میشدم! عاقبت ماجرا با چندتا نفس عمیق حل شد. ولی طرف سوالش رو یادش نرفت. تردیدش همچنان میتونست سبب انفجار خنده هام بشه که با یهخورده تشویق اون و یهخورده خودداریه خودم خطر رفع شد.
-بهم نگفتی. واقعا اگر اون آدم در مسیرت باشه روی این پاکسازیت هستی؟
توضیح اینکه اون فلانی که این بنده خدا اسمش رو برد کسی بود که یه زمان در یه جایی از عمرم معامله ی بسیار ناجوری باهام کرده بود البته به حساب خودم. هنوز هم به نظرم کارش خیلی عوضی بود. ولی حالا خیلی از اون زمان گذشته و من و اون آدم و همه ما که درگیر اون روزها و اون حوادث بودیم کلی بزرگ شدیم و کلی عوض شدیم. روزهای بسیار آشفته ای بودن. انگار بمب وسطمون خورده بود و همه چی وسط دود و گرد و خاک بود. من و اون آدم و خیلیهای دیگه هر کدوم به شدت درگیر اتفاقات شده بودیم و واقعیت اینه که هر کدوم میخواستیم خودمون رو از وسط موجهای پریشون بالا بکشیم تا نفس تازه کنیم و خب قطعا از نظر اون آدم هم من نفر عوضیه ماجرا بودم و اگر ازش میپرسیدم و شاید اگر حالا هم ازش بپرسم از نظرش حرکتم عوضی بود. بمبی که بی هوا وسط ماجرا فرود اومد همه چیز رو ترکوند و تمام ماهایی که درگیر بودیم از ضرب اتفاقات پرت شدیم یه طرف و همگی به شدت خوردیم زمین. تصویری که از اون روزها و اون ماجراها دارم دقیقا همین مدلیه. به قول یه آشنایی، اون زمان همه این تصور رو داشتیم که بهمون ظلم شده. هرچند بعدش هم اون آدم و هم خود من حساب عوضیبازیهای احتمالیمون رو تا ریال آخرش پرداختیم و کی جز خدا میدونه شاید هنوز در حال پرداختش باشیم. خلاصه که به طرف گفتم اگر اون فلانی هم توی مسیرم باشه از طرف من دیگه خشم و قهری در کار نیست و واقعا راستش رو گفتم. از این حس خوشم میاد. سبکباریه قشنگیه. دوستش دارم. من هیچ زمانی شعور قهر کردن نداشتم شکر خدا حالا هم ندارم. گاهی کینه ای میشم تصور میکردم که این خیلی شدید باشه ولی ظاهرا نیست فقط خشمیه که گاهی یهخورده طول میکشه و دیر یا زود پاک میشه و میره. امیدوارم در سال جدید تمام اونهایی که ازم لکه های سیاه توی دفتر خاطرات دلهاشون دارن هم شبیه من دلشون خواسته باشه که تیرگیها رو به سال کهنه بسپارن و دیگه چیزی ازم به دل و دفترشون نداشته باشن!
این شمع من عجب با معرفته الان چند روزه داره میسوزه و هنوز تموم نشده البته احتمالا امروز دیگه آخرشه و تا آخر شب خاموش میشه. نه بابا تشبیهات منفی در کار نیست واقعا شمعه. یه شمع عطری ولی بزرگتر از شمعهایی که قبلا داشتم. حسابی بزرگه ولی دیگه داره تموم میشه. حیف شد بوی خوبی داشت و معرفتش هم خوب بود. کاش بازم ازش داشتم! بیخیال شاید دوباره ازینا گیرم بیاد. البته با این قیمتها ترجیح میدم فعلا کمتر از این چیزها بخوام ولی… خب بسه. این نیز بگذرد.
خب مادرم اومد. همراه برادرم بود. برادرم رفت طرف خونه و خونوادش و مادرم دلواپس لاغرتر شدنش و نگران بیماریشه. منم همینطور. ولی خدا هنوز هست و این لحظه همه چی شاید نه چندان امن، اما آرومه. فرداها رو کسی جز خدا نمیدونه. به امید اینکه مصلحت پروردگار با دعاهای من و ما همقدم باشه. دیگه بسه خسته شدم میخوام برم بازی کنم. ساعت12و4دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.
خاطرات، اشک و لبخند
عصر3شنبه.
دیشب مهمون اومد ولی قبلش مهلت پیدا کردم نقهای سر شبم رو بفرستم روی آنتن. بعدش پریدم رفتم کمک و بعدش چندینتا اتفاق پشت سر هم افتاد که اطرافم رو پیش از ورود مهمون حسابی به هم ریخت و نتیجه این شد که من با اعصاب گره خورده شبیه فرفره میچرخیدم و نفهمیدم اون وسط چی شد که توی ذهنم اون مصراع از آهنگ پویا هی تکرار میشد که”ببین خدا چقدر ما رو دوست داره!” حواسم که جمع میشد میدیدم دارم همون طور که وسط مسخرگیهای اطرافم این ور اون ور میپرم تا درستشون کنم همراه تکرار توی ذهنم این مصراع رو با آهنگش زیر لبی هی تکرار و تکرار میکنم. یه دفعه به خودم اومدم و چنان زیر خنده زدم که کم مونده بود پهلوهام از فشار خنده منفجر بشن. بعدش زنگ زدن و مهمون رسید. دایی و زندایی بودن. شب پیشمون موندن. از اونجا به بعدش شب آرومی بود. صبح از پیشمون رفتن و هرچی اصرار کردیم بمونن گفتن واسشون شدنی نیست. یک شب معمولی وسط شبهای غیر معمول من. به نظرم یه سری از این شبها لازمم باشه. یادش به خیر! بچه که بودم این دایی… خدایا چقدر خاطره دارم ازش! چقدر خاطره دارم از تمامشون. این دایی اون زمان حسابی حوصله داشت که با منه دیوونه ی تخس کلکل کنه. نمیدونم تعریف کنم سر چی یا نه خخخ. ولش کن شاید بعدا یه زمانی بگمش الان مطمئن نیستم گفتنش درست باشه. همین اندازه بگم که ترک یکی از عادتهای مسخره و به شدت ماندگارم رو مدیونشم. بنده خدا روزها زمان صرف کرد تا رضایت دادم در ترکش باهاش همراهی کنم و اون شب… خدایا یادش به خیر! دیشب دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم دایی یادته فلان عادتم رو تو ترکم دادی؟ من الان بزرگ شدم و شبیه بچگیم گرفتار عادت بسیار زشتی شدم که البته برخلاف ماجرای بچگیم این یکی واقعا خطرناکه. بیا دوباره دل به نفهمیهام بده و یه کاری کن ترکش کنم دایی! واقعا دلم انجامش رو میخواست ولی… حالا من بزرگ شدم. دایی پیر شده. دیگه حسابی خسته هست. نمیشه ازش همچین چیزی بخوام. ولی کاش میشد کاش میشد ازش بخوام کاش دیشب خجالت رو کنار میذاشتم و نامجازهام رو نشونش میدادم شاید واقعا میتونست برداره با خودش ببردشون و شبیه بچگیهام خلاصم کنه! دیشب بهش که فکر کردم هم خندم گرفت هم چیزی از جنس بغض توی خنده هام پیچید و الان که دارم بهش فکر میکنم دیگه خندم نمیگیره. فقط همون نفسهای خیس ته آه کشیدنهام مونده. خدایا بچگیهای من و جوونیهای دایی کجا رفتن! بیا دایی! دوباره امشب بیا مهمون سقف کوچولوی من شو. عادت تاریکم رو ببین و بخواه که ترکم بدی. بیا امشب هم پیش ما بمون و صبح فردا رفیق سیاهم رو همراه خودت ببر تا دیگه دستم بهش نرسه و خلاص بشم! خدایا چقدر دلم میخواست زمان دکمه ی بازگشت داشت! چقدر دلم تنگه واسه دیروزهام! خدایا کاش راه برگشت به گذشته های روشن باز بود! من نمیخوام آدم بزرگ باشم! از این دنیای عاقلنمای تاریک اونقدر خستم که اندازه نداره. خدایا دلم میخواد برگردم. بذار برگردم خدایا بذار برگردم دنیای آدم بزرگها خیلی تاریکه. خیلی سرده. خیلی بی بهاره. بذار به روزهای آفتابیه بچگیهام برگردم! ای کاش میشد!
اینترنت همچنان بسته هست. من همچنان درگیر خطهای درهم جزوه هایی هستم که نمیدونم شنبه با شروع کلاسهام چه معامله ای باهاشون کنم. خدایا این وضع تا کی طول میکشه! کاش تو بیدار میشدی و تمومش میکردی! خدایا بهت بر نخوره ولی خاکت و خاکیهات هیچ کدومشون… چی بگم! خدایا شکرت! حکمتت رو شکر! گاهی مصلحتت بدجوری روی شونه هام سنگینه. ای کاش یهخورده بیشتر هوای دلهای بی ظرفیتی شبیه مال من رو داشتی! این مدلی که داره پیش میره خیلی سخته خدای آگاه من! خیلی!
خب بسه. دیگه این لحظه نمیخوام بنویسم. کلمات اگر منفی باشن تاریکی رو سیاهتر میکنن. برای سبکیه خاطر همین اندازه که نق زدم بسه. بیشترش لازم نیست. برم یهخورده بازی کنم. ساعت18و8دقیقه. تا بعد.