3شنبه شب.
حس خدانگهدار به سالی که گذشت و سلام به سال جدید در اول فروردین نبود. امسال حس هیچ چی نبود. 403 چنان نفسی ازم گرفت که خدایی حس و حال هیچ چی نداشتم. غمگین نیستم. هوای نق های آخ دلم گرفته هم توی سرم نیست. فقط افتضاح خستم. در سالی که گذشت من خیلی چیزها رو از دست دادم. آرامشی که هرگز نفهمیدمش، مثبت هایی که هیچ زمان ارزششون رو نشناختم، و ناآگاهیِ ارزشمندی که بهم اجازه میداد خیلی چیزها رو نبینم و ندونم. پوششی روی نگاهم که آدمها رو از پشت ماسک رنگی تماشا کنم و باور داشته باشم که دیده هام درست هستن. تقصیر اونها نبود. اونها نقاب نزده بودن. نقاب روی نگاه من بود. میگن آگاهی ارزشمنده. شاید درست میگن ولی نگه داشتنش ظرفیتی میخواد که من در خودم نمیبینم. ای کاش فقط در بعضی موارد این پوشش کنار نمیرفت! دلم دیدن واقعیت بعضی موارد رو نمیخواست. اذیتم کرد. خیلی زیاد اذیتم کرد. خدایا! خیلی تلخ بود خیلی!
بیخیال. دیگه گذشته. حالا دیگه نمیتونم برگردم عقب و چیزی رو عوض کنم. من واقعیتها رو دیدم و توی کله من فراموشی در کار نیست. تنها راه پذیرفتن و پیش رفتنه. البته پذیرفتم ولی گاهی یهخورده جای زخمهام درد میگیره. نه اندازه گذشته. زمانهایی که خیلی شدید درمونخواهم و درمونی نیست دردش رو حس میکنم و از تو چه پنهون گاهی یه آخ یواشکی هم میگم. این هم میگذره و چند وقت دیگه شاید همین آخ یواشکی رو هم نگفتم. کی میدونه! ولی میدونی چیه؟ هیچ زمانی فراموش نمیکنم. این واقعا… هی! تقصیر کسی نیست. من باید حقیقت خاک رو زودتر از اینها میشناختم که نشناختم. دیگه بسه!
وبسایت گوش کن داره سر به سرم میذاره. بدجوری باهاش به گیر خوردم. چندین شب دارم هی توضیح میدم هی توضیح میدم که تقصیر من نیست. این لحظه حس میکنم چقدر این توضیح دادن های مداومم مسخره هست. یک بار گفتم نه بیشتر خیلی بیشتر از یک بار گفتم. بسه. دیگه نمیگم. ولی جدی این واسه چی اینطوریه؟
عمیقا حس میکنم که… هی! بیخیال. من پر از حس هایی هستم که نمیدونم عمل بهشون چقدر شدنیه. به بعضیهاشون میشه عمل کنم ولی از عواقبش مطمئن نیستم. دیگه نمیخوام اشتباهی کنم که بعدش بیشتر از چیزی که تحمل کردم دردم بیاد.
باید بجنبم و تمرین های کلاس ترم بعد رو به یک جایی برسونم. این رایتینگها واقعا جفنگن. بابا خیلی از این جمله ها یه جورهایی سلیقه ای هستن من از کجا بدونم نویسنده نفله کدوم جمله رو واسه جواب فلان سوالش در نظر داشته که عین پاسخنامه کتاب جواب بدم؟ عجب گیری کردم! اوخ تمرینهای آخر کتاب هم هنوز مونده! هرچی زور بزنم یه چی واسه نوشتن وسط ترم می مونه ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. هرچی بخواد پیش بیاد سر زمانش پیش میاد و همون زمان باهاش روبرو میشم.
امسال عید نه به کسی زنگ تبریک زدم، نه به کسی پیام تبریک فرستادم، نه به پیام تبریک کسی جواب دادم، نه زنگ تبریک کسی رو برداشتم. گفتم که غمگین نیستم فقط بد خستم. یه مدل خستگی مسخره هست که انگار میزنه بی حست میکنه. هرچی میخوام توصیفش کنم میبینم هیچ چی نیست نه بغضه نه خشمه نه یأسه فقط و فقط از هر مدل ارتباطی یه جور عجیبی دلزده شدم. میدونم آدمها بد نیستن. میدونم نیتها خیر و زندگی رو به پیشه. میدونم که زنده ها باید با هم مرتبط باشن. خیلی چیزهای دیگه رو هم میدونم. ولی چنان شدید حوصله ارتباط با باقی خاکیها رو ندارم که انگار اصلا دیگه مال این جهان نیستم. ببین چه شور شده داستانم که مادرم میگه درست نیست دستکم به آشناهای نزدیکترت یه تبریک بگو. گفتم تبریک و دعای خیرم رو توی دلم فرستادم واسشون واقعا حس شوت کردن کلمات و خنده ها و مدلهای تکراری به طرفشون رو در خودم نمیبینم. جدی من چه دردم شده؟
خب من لینک بروز کردن پست امشب رو برداشتم ببینم سایت راهم میده امشب درستش کنم یا باز بازی درمیاره. هی! تلاشم رو میکنم ایشالله هم درست عمل میکنه ولی توضیح ممنوع! دیگه بسه بابا اه!
امشب قراره مهمون بیاد ولی هنوز نیومدن. خدایا اقوام رو حفظ کن فقط لطفا لازم نباشه بیشتر از همین سالی یک دفعه پرشون به پر من بگیره! حوصله توضیح نیست ولی وووییی!
تعطیلات دوست داشتنی وایستا نرو! درست از شنبه16فروردین چنان وارد گرفت و گیرهای روزمره میشم که مهلت نفس کشیدن پیدا نمیکنم. درست همون روز صبح مدرسه و بعد از ظهر ساعت2و45دقیقه باید سر کلاس باشم. این یعنی ظهر از مدرسه میرسم و سریع باید بپرم توی تاکسی و از وسط ترافیک برم تا سر ساعت توی کلاس باشم و سیستم پهن کنم توی کلاس و استاد جدید که دوباره باید تمام قواعدش رو بلد بشم و تمام گیرهام رو واسش بگم و باز برو بیا و باز بنویس و بخون و باز سیستم ببر سر کلاس و باز گرفتاری های حاصل از تفاوتم با بقیه همکلاسی ها و باز مدرسه و باز بچه ها و باز به ساز دلشون برقصم و باز وای خداجون!
و این نمایش تا نیمه دوم خرداد ادامه دارد. زمانی که مدرسه تعطیل بشه و ترم تموم بشه و امتحانات پایان ترم و خلاص. اوه خدایا داستانهای این3ماه به همینجا ختم نمیشن کلی ماجرا از خوندنها و نوشتنها و استرسها و وای خدای من! خدایا کمکم کن!
خلاصه اینکه تعطیلات دوست داشتنی وایستا نرو! وووییی!
بیخیال. زندگی همینه دیگه. احتمالا تصورش از زندگی کردنش ترسناکتره. درگیرش که باشم فقط باید شنا کنم و حواسم به سختی ماجرا نیست ولی الان اینجا نشستم هی بهش فکر میکنم و هی مورمورم میشه.
هی! واسه چی امشب اینهمه حرصی ام؟ چی شده مگه؟ چیزی نیست یهخورده درصد بوقیتم زده بالا حالا درست میشم.
چیزمیز زیاد داشتم بنویسم الان هم یادم رفته هم خسته شدم بذار فعلا بس باشه باقیش بمونه واسه بعد. ساعت8و46دقیقه شب. تا بعد.
عصر شنبه.
واسه شخص من روز خوبی بود. بچه ها امروز نبودن از خاک اره های مغزم خمیر درست کنن، اجازه غیبت تا عید رو گرفتم و الان تعطیل شدم، از آیلتس ملل بهم اطلاع دادن که4شنبه هام آزاد شده و برگشتم به کلاس شنبه3شنبه البته باید ساعت2و45سر کلاس باشم که خیالی نیست خودمو میرسونم و آخجون، اعصابخوردی آرایشگاه پیش از نوروز رو پشت سر گذاشتم و خلاص شدم، شبیه جنازه خوابیدم و جبران بیخوابی دیشبم شد، …
اما واسه خیلیها اصلا روز خوبی نبود. داخل2تا پست پیش اینجا در مورد روحهای زخمی گفتم. امروز یکیشون… آخ خدا کاش قدرت داشتم دردهای جهان رو از صفحه دلها پاک کنم. برادر همکارم سکته کرد. خدایا آخه واسه چی ما اینهمه از حال هم بیخبریم؟ این آدم3روزه داره جهنم رو زندگی میکنه و منه کور نفهم هر بار دیدمش از طنین خسته سلام و احوالپرسیش نفهمیدم یه چیزیش هست و هر دفعه حالم رو پرسید شبیه همیشه نق زدم که ای بابا هستیم زنده ایم هنوز و از این مزخرفات. شاید منم حالش رو پرسیده باشم ولی فقط در کلام فقط به تعارفات معمول. واسه چی نفهمیدم سلامش ترک داره و نرفتم عمیقتر ازش بپرسم چی شده؟ خدایا من واسه چی اینهمه کورم؟ امروز داشتم وارد مدرسه میشدم که دیدمش. در حال صحبت وارد شدیم. بازم نفهمیدم بازم نپرسیدم. این طفلک چنان درد بهش فشار آورد که اصلا نمیدونم در جواب چه صحبتی واسم گفت چی شده! الهی نباشم درد مردم رو واسه پاره های دلشون ببینم خدا! به2جهانت قسم دردم میاد آخه! خدایا به دینت من دردم میاد از درد مردم! رفتیم توی کلاس خالی من نشستیم به حرف زدن. خیلی حرف زدیم و در تمام لحظه های صحبتمون یادم بود که مواظب باشم چیزی نگم که زخم دلش رو به ناخواه خراش بده. خدا کنه موفق شده باشم. خدایا! برادرشه! میشنوی؟ برادرش! خدایا! تو رو قرآن! داداششه که روی تخت بیمارستان با یه لخته خون بزرگ و خطرناک توی سرش جلوی چشم خونوادش افتاده! خدایا! آخ خداجان! خدایا! ببین منو! داداششه! داداشش! آخ اشکهای بی معرفت! پشت صحنه بمونید الان مادرم میاد! آخ خدای من! این بنده خدا3سال پیش خواهرش رو از دست داد. خدایا! دم عیده! اینها برنامه داشتن یه عید آروم داشته باشن! بیمارستان توی برنامه های کوچولوشون نبود. خدایا! ببین منو! من خاک جهانتم! خدایا! ببین منو! خدایا داداششه! داداششه! داداشش! آخ دیگه نمیتونم خدا ای خدا! اشکهای بی معرفت! آخ اشکهای بی معرفت! آخ خدا بی معرفتهای بی معرفت!
خدایا خلاصهی تمام این گفتنها و باریدنها اینه که شفا دست خودته. دکترها و علم و درمون و همه چیز فقط واسطه های خودتن. هر کسی هرچی میخواد بگه من به خودت به حضورت به خداییت اعتقاد دارم. تو سراسر معرفتی ولی بیا بازم بیشتر به منه خاکیه نق نقو معرفت کن بذار فردا بشنوم که داداش این بنده خدا حالش رو به راهه و خطر ازش گذشته. خدایا! قربونت برم! تو میتونی فقط خودت! خدایا! ببین الان مادرم برسه این مدلی بارونی ببیندم دلش نمیاد! تو هم که از مادر مهربونتری. دلت نمیاد تمام شب اینطوری یواشکی ببارم. میاد؟ دلت میاد؟ خدایا! خدایا شفاش رو بده! شفای هر2تا داداش رو بده! خدایا! مهربون! رفیق! عزیز! خدای من! اوخ زنگ. مادرم! ساعت5و27دقیقه عصر شنبه. تا بعد.
گندش بزنن!
عصر جمعه. خدایا قربون دستت میشه فیتیله هوا رو یه کوچولو بکشی پایین این چه کاریه آخه به جان خودم سوختیم!
امروز واسه1زنگ زدم. چند روز پیش یهخورده بیمار بود. میدونی؟ دلم میخواد بیماری شخصیت فیزیکی داشت میگرفتم اونقدر میزدمش تا جونش دربیاد بعدش هم میدادمش بیخ دیوار بهش میگفتم ببین1دفعه دیگه اطراف آشناهام ببینمت شبیه کاغذ پرس میکنمت. گندش بزنن!
آخ خدایا این تکلیفهای ترم آینده واسه چی اینهمه طول میکشن؟ خوب شد2زار عقل توی سرم رفت از الان نشستم سرش کاش تا شروع ترم بتونم جمعش کنم خدایی اینها واسه من که با صفحه خوان روی خطهای پریشان گیج میزنم واقعا زمانبره. مجددا گندش بزنن!
این گوش کن دقیقا شبیه یه بچه که به نوجوونی میرسه و حال میکنه از گرفتن حال اطرافیانش درست همین روزها باید پشت سر هم با غافلگیریهای چپکی چرتم رو پاره کنه! آخه این درسته؟ وسط درس و مشق و استرس تکلیفها و جزوه های پریشان با این خطهای کوفتیشون این پست نفله رو از کجای آستینم دربیارم جمعش کنم خداییش گاهی حس میکنم بانک لغاتم ته کشیده دیگه چی بنویسم که تکراری نشه؟ واییی! واییی گندش بزنن!
این کسوف و خسوف که میگن امروز یا امشب جفتشون با هم شروع میشن زمانش کی میشه؟ امروز شروع شده یا امشبه؟ میگن تا1شنبه انرژی بالاست و از هستی چیزهای خوب بخواییم و چیزهای خوب بگیم و… هی! واسه چی هر طرف میچرخم فقط خندم میگیره؟ آقا دست خودم که نیست من اعتقاد به این مدل داستانها ندارم یعنی چی که یه ظرف آب برداریم بهش چیزهای خوب بگیم بعد درش رو ببندیم شب بذاریمش زیر نور ماه و دیگه چیچی بود یادم رفت؟ بعدش چیکارش کنیم؟ احتمالا بعدش بریم جیش کنیم و با این آبه خنک بشیم. بی تربیت هم خودتی! خب آخه این هم شد کار؟ آدمیزاد عقل توی سرشه واسه چی باید با همچین چیزهایی بره سر کار؟ اگر چیزی میخواییم اول یه خدا بالای سرمونه که خیلیها موافق پذیرش حضورش نیستن ولی من هستم، دوما خدا عقل داده و امکان داده تا بسنجیم و ببینیم اگر شدنیه و اگر از دستمون برمیاد واسه رسیدن بهش تلاش کنیم اگر هم شدنی نیست یا از دستمون برنمیاد یا رها کنیم یا دعا کنیم. موج مثبت هم موافقم واقعیه ولی این چیزهایی که اینها دارن میگن واقعا زیادیه آخه خدایا به من برمیخوره یه کسی این مدلی بکاردم روی بوق. میگه آب رو بهش چیزهای خوب بگو درش رو ببند شب بذارش زیر نور ماه و چه و چه. جمع کنید آخه! اه گندش بزنن!
میگم که، اصلا به من چه! باز تخته هام رو گم کردم! تقصیر من نیست اعلام ورود هفته تاریک تخته هام رو فوت کرده پراکنده شدن باید بلند شم جمعشون کنم. هی! این انصاف نیست الان خیلی زوده اینهمه زمان واسه اعلام ورود آخه؟ ملکه انگلیسی مگه نکبت نصف اسفند هنوز باقیه خب ول کن دیگه! وووییی! گندش بزنن!
ساعت از5گذشت. برم به مشقم برسم این بخشها طولانی هستن خوشم نمیاد سرش استرس بگیرم. خدایا حوصلهم درد میکنه. یه دفعه دیگه بگم؟ همین یه دفعه. گندش بزنن!
خخخ جدی نگیر تو خدای خودمی واسه خاطر4تا خط نق حالم رو نمیگیری میدونم که نمیگیری. خدایا شکرت! کمک کن حال همه و آخر از همه حال من بهتر و بهتر بشه و باشه. خداوکیلی خیلی… نق نمیزنمها فقط فشار روی روانم زده لهم کرده. باور کن خیلی خستم. خدایا! ببین منو! قربونت برم! خدایی من خستم. بد خستم! بیا یهخورده قلمت رو بچرخون دستاندازهای باقی جاده صاف بشن. خدایا! شکرت! همیشه شکرت!
بسه خسته شدم درس دارم.
راستی امروز باز یاکریمها خوندن و من حسابی ذوق کردم. ساعت5و25دقیقه عصر جمعه. تا بعد.
امسال، من…
4شنبه شب.
مادرم با دخترخاله و همسرش رفته سر خاک خاله بعد از افطار برمیگردن. من نرفتم. اینجا گیر بودم. گیر درسها و لباسهایی که باید شسته میشدن و گیر خودم. آخ از دست این خودم!
از7شب گذشته و تایم ناکامیم تموم شده. الان کامیاب شدم ولی اصلا بهم حال نداد. دلم میخواد دیگه نخوامش. دلم میخواد بندازمش بره. دلم میخواد تمام بخشهای تاریک خودم رو بندازم دور تا بره. دلم میخواد هر چیزی که در این لحظه روی شونه هامه ول کنم بره. تمام مواردی که میشناختم. یعنی تصور میکردم که میشناختم. تمام مواردی که نباید باشن. تمام موارد آشنای سنگینی که دست از سرم برنمیدارن. خدایا هیچ چی نشده فقط عجیب خستم.
سال کهنه داره میره. بدترین سال تمام عمرم بود. اما خودمونیم اندازه تمام سالهای عمرم درس یادم داد. عمیقا معتقدم که تمام وجودم رو عوض کرد. اتفاقات امسال تمام ابعاد موجودیتم رو شبیه یه ساختمون قدیمی کلنگی ریخت پایین و از اول ساختش. تمام جزئیات نگاهم به تمام زندگی. خدایا اینهمه سال چقدر اشتباه میدیدم! زندگی تا لحظه آخری که مهمونش هستیم درسی ناگفته داره که بهمون بده. اگر بلدش نشیم سنگینتر درس میده. من بلدش نشدم. هشدارها رو ندیدم. شادیها رو نفهمیدم. مثبتها رو نشناختم. و زندگی کتابش رو ورق زد و از روی صفحات سیاه درد درسها رو یادم داد. حالا هم کامل بلدش نشدم اما واقعا بهتر از سالهای پیش بلدم. حالا زندگی رو متفاوت میبینم. حالا همه چیز رو شفافتر میبینم. حالا آدمها رو واضحتر تماشا میکنم. افرادی که در تصورم کاملم خنثی میدیدم هر مدلی که از دستشون برمیومد توی قلب سیاهیهای یکی از وحشتناکترین توفانهای زندگیم بهم اعلام حضور میدادن. حتی با یک کلمه. حتی با لحنی آمیخته با لبخند و اطمینان به اینکه همه چیز رو به راه میشه. نمیدونم واقعا مطمئن بودن یا نه ولی تمام زورشون رو میزدن تا تمام اطمینان لازم برای ادامه دادنم رو در همون یک جمله در لحن و لبخند نهفته در کلام بپیچن و بهم توان بیشتری بدن و موج مثبتهایی که حس میکردن شاید بتونه کمکم کنه رو واسم بفرستن. برعکسش هم بود. افرادی که حاضر بودم با خونه جهنده قلبم تضمینشون کنم درست در زمانی که فقط لازم بود کمتر سبب پریشانیم بشن… آخ خدای من! از هیچ کسی انتظار ندارم در همچین دوران تلخی تمام مدت بغلم کنه و بتونم روی شونه هاش از بیچارگی عر بزنم. دوران تاریکیه. خیلی تاریک. همه گرفتارن. خیلی خیلی زیاد. اما میدونی؟ گاهی فقط لازمه یهخورده باشی. بدون هیچ اذیتی فقط باشی. فقط باشی و… و اونها واقعا نبودن. از دستشون دلگیر نیستم. فقط به شدت متحیرم. خیال میکردم آدمشناسیم بعد از اونهمه تجربه بهتر باشه اما نبود. نمیتونم معترض باشم. اونها بد نیستن. فقط خامن. به شدت خام. شاید زیادی جوون باشن شاید هم زیادی ناآگاه. تقصیر اونها نیست. تقصیر خودمه که زیادی پخته و توانا میدیدمشون. مثلا کسی که بعد از سالها درست در اوج بد حالی برادرم و ترسهای ما و حیرت دکترها و گشتنها و نرسیدنها و ندونستنهای ما و اوضاعی که داشت هر روز بدتر میشد پیدام کرد و بهم زنگ زده بود و خخخ در همون جلسه اول میگفت ببین اصلا ناراحت نباشیها! آدمها با مردن تموم نمیشن. مطمئن باش اونهایی که از دنیای ما میرن وارد دنیای بهتری میشن و حالشون از ما بهتره. خدایی اون روز چنان دردی حس کردم که به نظرم رسید سینهم واسه قلبم تنگ شده بود. روزهای خیلی بدی بودن و من واقعا حس میکردم به انتها میرسم. اون خانم حرف میزد و حرف میزد و من توی سرم منعکس میشد که خدایا میشنوی؟ اینها دارن واسه از دست دادن یکی از عزیزهام آمادهم میکنن. یعنی تو هیچ چی نمیخوایی بگی؟ مگه تو خدای من نیستی؟ واقعا اجازه میدی خاکیها همچین کاری کنن؟ خدایا! 403ای که من سپری کردم رو واسه هیچ کافری نخواه! طرف آخر نطقش گفت ببین دلم میخواد مرتبط بمونیم ولی میذارم به عهده خودت که هر زمان خواستی و آمادگی داشتی بهم زنگ بزنی. گفتم باشه. و پیش از قطع تماس مطمئن بودم که هرگز در هیچ کجای عمرم دلم نمیخواد دیگه هیچ مدل تماسی با این بنده خدا داشته باشم. اون آدم بدی نبود. به روش خودش میخواست کمکم کنه ولی من واقعا همچین چیزی رو… آخ خدا! خدایا هیچ کسی این حس رو هیچ زمانی از عمرش نبینه!
فقط همین یکی هم نبود. باز هم ازینا داشتم. طرف میومد و سعی میکرد واسه پذیرش این حقیقت که این اتفاق نباید میافتاد اما حالا که افتاده خیلی بد شده و دکترها خیلی نمیتونن کاری کنن و خدایی نیست که کمکم کنه و بعد از پایان همه چیز مادرم هم دیر یا زود به نتیجه تاریک عادت میکنه و زندگی جریان داره آمادهم کنه. و خدایا واسم گریه میکرد و میگفت میخواد کمکم کنه ولی هر بار بعد از صحبتهامون من واقعا حس میکردم تا آخر شب تمام وجودم زیر بار موجهای منفی که روی وجودم پاشیده بود له میشدم.
یه عزیز دیگه هم بود که خخخ چندین بار حقیقت وحشتناکی که خودم میدونستمش رو برام تشریح میکرد که اگر برادرم طوریش بشه مادرم دووم نمیاره و خاطرم هست یه زمانی ازم پرسید بعد از اینکه همچین چیزی شد تو بعد از این2نفر چیکار میکنی؟ مونده بودم چی باید بگم؟ من از تصور همچین پایانی چنان دردی رو حس میکردم که واقعا توضیح نداشت هنوز هم نداره و باید چه جوابی میدادم؟ بعد از این2نفر؟ خدایا من واقعا نمیفهمم اون زمان من اصلا واسه چی باید زنده میموندم؟ این بنده خدا نمیخواست اذیت بشم ولی میدونی؟ حالا یاد گرفتم با کسی که زخمیه باید خیلی خیلی مواظبتر رفتار کنم. خاطرم هست زمانی رو که3درگیر سرطان شده بود و ما در تماسهامون با2به تصور خودمون واسه روحیه دادن بهش میخندیدیم و حالش رو میپرسیدیم. یکی از این دفعات که بهش پیام داده بودم جوابش پر از کنایه بود. میگفت حال ما به خوبی قهقهه های عزیزان نیست ولی خدا رو شکر که اونها میخندن. الان میفهمم که اون زمان اصلا درکش نکردم و به خاطرش از خودم حسابی دلگیرم. البته بعدا بهش زنگ زدم و وقتی پرسیدم خوبی؟ گفت به نظرت الان خوبم؟ و من واسش توضیح دادم که عزیزجان باور کن میدونم خوب نیستی حق هم داری همسرت بیماره به خدا میفهمم حالت بده ولی تو جای من اگر نپرسم خوبی چی باید بگم؟ ای کاش اون زمان چیز بهتری واسه گفتن بهش داشتم. خدایا من چه کور بودم! یعنی اون زمان2همینطوری از دستم آه کشید؟ وای خدا من نمیخواستم! کاش اون زمان بیشتر میفهمیدمش! اونها نتونستن کاری کنن. سرطان3رو برد. اما این روزها تصور حس غربتی که2بین ما داشت از خاطرم پاک نمیشه. یکی از چیزهایی که امسال یاد گرفتم این بود که غربت بین دوستان یا افرادی که تصور میکنی دوستن از تمام انواع دیگه غربت تلختره. یعنی الان اگر به2توضیح بدم که واسه آزاری که اون زمان به ناخواه بهش رسوندم چقدر متأسفم فایده داره؟ خدایا! منو ببخش! من نمیفهمیدم! منو ببخش!
از اینها امسال زیاد دیدم. اونقدر زیاد که دیگه دلم نخواست به هیچ تماسی و هیچ احوالپرسی و هیچ دلداری و همدردی و تسلایی جواب بدم. یه سری عزیز دیگه هم بودن که خخخ خدایا گناه دارن واقعا این خخخ… گاهی درد چنان بزرگ و روندی که باید طی بشه چنان طولانیه که بعضیها ترجیح میدن از هیبتش عقب بکشن و رها کننت. شاید حس میکنن بابا این دیگه فراتر از کمکهای ماست و خودمون قد خودمون بدبختی داریم اینو نمیشه کاریش کرد و سنگینیش از تحمل ما خارجه درست کردنش هم که کار ما نیست بهتره طرف رو کلا بیخیالش بشیم. من در نظر صاحبان این بینش باطل شدم. اصلا خیالی نبود و نیست که پیش از403چقدر رفیق بودیم و چقدر خاطره داشتیم و چقدر در تصور من با هم یکی بودیم. من تبدیل به جزام شده بودم پس باطل شدم. تمام نیمه دوم امسال سعی کردم بهشون بفهمونم که من بیدارم. هنوز زندم و هنوز خودمم ولی هرچی بیشتر تلاش کردم عمیقتر باورم شد که تمایل طرف مقابل به فاتحه خوندنه. پس در آخرین مرحله از دل رها کردم تا اون بنده خدا فاتحه لازم رو واسه کسی که پیش از این در تصورش بودم بخونه و تمام. البته طرف نمیخواد معترف بشه ولی چیزی که من دیدم رو دیدم. خیال ندارم دیگه تلاش کنم. نه بحث میکنم نه حتی دعا میکنم که خدا درستش کنه. فقط دیگه خیالم نیست. سخت گذشت عادت کردن به همه اینها به خصوص به این آخریش ولی امشب یعنی4شنبه شب یعنی شب 23اسفند1403این هم هرچند خیلی سخت و دردناک اما عاقبت داخل قابی از جنس تجربه جا گرفت و رفت کنار باقی تجربه هام. حالا اون آدم و باقی آدمهایی که اون بالا صحبتشون رو کردم همه تجربه هایی هستن که مجبور شدم خیلیهاشون رو از اول توی باورم نقاشی کنم. با تصویر و ترسیمی متفاوت با گذشته و به رنگ و نقشی کاملا متفاوت با تصویری که دیروزها ازشون توی خاطرم داشتم.
دلم میخواد اونهایی که حالا درخشانتر از دیروزن رو اینجا اسم ببرم و ازشون ممنون بشم ولی فایده نداره. آخه اینجا هنوز مخفیه و اونها بلدش نیستن و آخ جون خخخ. مخفی بودن اینجا رو دوست دارم. اما403واقعا…
در حال حاضر بیماری برادرم تحت کنترله. هرچند دکترها در معاینه13اسفند گفتن عاقبت ما نفهمیدیم این بیماری چیه. هرچند نگرانی به خاطر مصرف دوز بالای کورتون واقعا منو و باقی خونواده رو میترسونه. هرچند این لعنتی باعث شده که برادرم در حال حاضر با تهال و کبد بیمار به درمون ادامه بده و لازم باشه کلی قرص و داروی اضافی واسه استحکام استخونهاش و گرفتن ضرب اثرات مخرب کورتون مصرف کنه. هرچند اون غده غول پیکر همچنان توی قفسه سینهش نشسته و من و مادرم هر لحظه از شبانه روز بدون اینکه به هم بگیم حس میکنیم یه بمب عمل نکرده رو درست روی قلبمون همه جا میبریم. هرچند این ترس در تمام خواب و بیداریهای ما هست و هرچند خطر همچنان توی جاده زندگی همراهمونه، اما من شاکرم چون در این زمان همه چیز به شدت از اردیبهشت و تیر و مرداد 403 روشنتر و مثبتتره. خدایا اندازه تمام آسمون شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا تا نفس آخرم شکرت!
امسال هم گذشت. این شبها سپری میشن. مثل تمام دیشبهایی که سپری شدن و گذشتن. اما تجربه های امسالم رو با وجود سیاهی و تلخیشون تا زمانی که زنده باشم یادم نمیره. حالا دیگه خیلی چیزها بلد شدم که پیش از این اصلا نمیدونستم. یکیش اینکه مفهوم واقعی درد دقیقا چیه. میدونم نباید ناشکر باشم. دردهایی بالاتر از درد من هم هست. اما زندگی چیزی از جنس بدترین دردها رو نشونم داد تا معنی شب واقعی رو بفهمم. حالا دیگه میفهمم. و روی همین حساب دیگه هیچ کدوم از گیرهای گذشتهم اصلا به حساب یه نگاه کوچولو هم نمیان. حتی نه اونقدر که به خاطرشون یه آه جدی بکشم. کسی میگفت زندگی واسه درس دادن به ما آدمها روشهای متفاوتی داره. با نشون دادن عبرت. با هشدار. با نعمت. با شادی و خوشبختیهایی که معمولا از دیدنشون غافلیم. و اگر هیچ کدوم از این موارد بیدارمون نکردن، درد بیدارمون میکنه. همون یک کسی میگفت آدمها رو اتفاقهای قشنگ زندگی آگاه میکنن. اگر نشد درد آگاهشون میکنه. اگر باز هم نشد دیگه هیچ راهی واسه بیداری اون آدم نیست. ای کاش هیچ کدوم از ما لازم نباشه که به این غول مرحله آخر برسیم! من اونقدر احمق بودم که لازم شد بهش برسم. اما میدونی؟ من هنوز به خودم و به همه چیز این جاده امیدوارم. میشد خیلی بدتر از این باشه. خدایا شکرت! باور کن درسم رو گرفتم. دیگه ناشکر نیستم. لطفا این برگه تاریک رو دیگه ازم تحویل بگیر و اجازه بده همه چیز ختم به خیر بشه. آموخته های این مرحله و این سال سیاه رو امکان نداره دیگه فراموش کنم.
اوخ داره9میشه. جزوه های ترم بعد رو گرفتم و خب تقلبه ولی به یه عالمه دلیل ترجیح میدم هرچی میتونم بیشتر تکلیفهای ترم رو پیشاپیش انجام بدم تا زمانش که رسید کمتر فشار تحمل کنم. خدایا میشه این ترمها رو بدون افتادن پشت سر بذارم؟ وووییی!
5دقیقه مونده به9شب و به نظرم دیگه بسه باقیش باشه واسه دفعه دیگه. دلم میخواد باز وراجی کنم ولی خسته شدم. بذار ببینم این کتابه عاقبت به کجا میرسه. ساعت8و55دقیقه شب. هی راستی! خیلی وقته نگفتم اما زندگی همچنان قشنگه. خدا همچنان هست پس شب ابدی نیست. خدایا شکرت که هستی. حالا شد8و56دقیقه. تا بعد.
من و خودم و خدا.
5شنبه شب.
منو باش یا یه ماه نمیام این طرفها یا روزی3بار میام البته امروز2بار شده هنوز یکی دیگه طلب دارم. چیه؟ سایت خودمه دلم میخواد ساعتی60بار بیام اصلا به تو چه!
آخ حسابی نصف شدم کلی تکلیف گوش کنی روی هم داشتم که واسه خاطر درس و مشق زبان بهشون نرسیده بودم. دیروز عصر و تمام امروز به مفهوم واقعی کلمه حسابی پا به گاز رفتم و الان کلی ازشون تموم شد چندتا دیگه مونده که عمری اگر باشه فردا به یه جایی برسونمشون امشب خدایی دیگه حالش رو ندارم.
عجب روزی بود! باطریها شارژ شدن و تبر من ظاهرا خیلی جون نداشت فقط خراش انداخت که اونم با رنده چوب و یهخورده چسب و چندتا میخ وای اوخ میخ آخ آخ میخ خدا نصیب نکنه مییییییخ خداجان میخ خلاصه تعمیر شده و الان پل امنه ولی میخ… این میخ… خدا نخواد دیگه پرم بهش بگیره این میخ واقعا… از میخها خوشم نمیاد اصلا جون ندارم اینها خیلی تیزن خدایا میشه دیگه میخ این وسط نباشه؟ ووویییییی!
نمره های امتحان شنبه میاد و خدایا قبول بشم دیگه! بعدشم خدایا یه تایم درست درمون واسه کلاسم باشه دیگه! به4شنبه5شنبه نیفتم دیگه! وووییییییییی خداجون!
مادرم دلگیره، من یواشکی تاریکم، به خاطر دلواپسیهای معمول واسه سایه سیاه روی سر خونواده و بیماری آشنای قدیمی که صحبتش رو اینجا صبحی کردم، جواب آزمایشهاش اومده و ظاهرا بیماریش خیلی خیلی سنگینه و… و زندگی در جریانه با تمام سیاه و سفیدش. خدایا آخه این آدم واسه چی همچین بلایی سرش اومد من الان حال خونوادهش رو میفهمم من امسال این وضعیت رو یک ساله دارم نفس میکشم ای خدا آخه این چی بود بهشون نازل شد آخه واسه چی این مدل زمانها کاری از دست ما برنمیاد جز تماشا؟ آخ لعنت به این تماشا کاش کاری بود که واسه حلش کنم و کنیم آخه واسه چی هیچ کاری نیست که بشه انجام داد؟ خدایا من نمیدونم واسه چی اینطوری شد ولی میدونم تو اگر بخوایی مرده هم زنده میشه. میگم هیچ راهی نداره حلش کنی؟ این مرد یه دختر نابینا داره که وضعش از من خیلی بدتره. توی زندگیشون همین یکی بسش بود نمیشه این بیماری رو از جسمش برداری؟ خدایا! نمیدونم چه مدلی ازت بخوام. کمکش کن. کمکمون کن خدایا! نجاتمون بده!
امروز عصر یه دفعه دیگه یاکریم خوند و خدایا چقدر دلتنگ این صدا بودم! این پرپروهای بی معرفت رو بدجوری دوستشون دارم. کاش میشد اینها هم منو یه کوچولو دوست داشتن! گداییه محبت معمولا نمیکنم ولی خب اینها که آدم نیستن ایرادی نداره دلم مهرشون رو بخواد چی میشه مگه؟ دلم میخواد منو دوستم داشته باشن روانی هم خودتی.
جدی از بس روی کیبورد زدم دست راستم داره ارور میده باید امشب دیگه واقعا تمومش کنم حس دست درد و آتل دست ندارم. این درد کزایی هم یکی از یادگاریهای مخفیه جوونیهای داغونمه که واسم مونده و به نظرم تا آخر عمر همراهمه. خب الان من چی بگم؟ به کسی باید فحش بدم؟ لعنتی چیزی باید بفرستم؟ به کی میتونم گیر بدم جز خودم؟ بیشتر از نصف بلاهایی که سر ما آدمها میاد تقصیر خودمونه. واقعا خودم رو مجاز به متهم کردن هیچ خاکیه دیگه ای جز خودم نمیبینم. پس اگر منفی بگم صاف فرود میاد و میخوره توی فرق سر خودم. در نتیجه بیخیال. من نمیگم و کاش هیچ کسی لازمش نشه در46سالگی به خوده جوونترش فحش پرت کنه! اصلا حس مثبتی نیست ولی… بیخیال. کاریش نمیشه کرد. آدمها همیشه همین راه ها رو رفتن و خواهند رفت. باز هم قدمهایی که کج برداشته میشن و پاهایی که میشکنن و من نه اولی بودم نه آخری. چی میشه بگم؟ هیچ چی. واقعا هیچ چی. خدایا شکرت! خدایا! ببین منو! یه چیزی! میگم اگر من زمانی از گیرهای امشبهام حرصی شدم و وسط خشمهام به کسی جز خودم چیزی پرت کردم تو اجازه نده بهش بخوره باشه؟ آخه من گاهی از جا در میرم چیزمیز پرت میکنم ولی واقعا این حرکتم عادلانه نیست. لطفا پرتابهای ناآگاهم در اون لحظه ها رو منحرف کن باشه؟ قربون خداییت برم بعدش که به خودم بیام دل ندارم گرفتاری کسی رو تماشا کنم. خب بابا میدونم یادمه بابا یاااادمه اون زمانی که الان با قلمِ خدایانه و حسابگرت داری دورش خط میکشی تا بولد بشه و دوباره ببینمش من جوون بودم و حرص داشتم خیلی شدید خیلی زیاد درضمن اصلا نمیدونستم چه فاجعه وحشتناکی میتونه درست کنه نتیجه ی این… این… این… واقعیتش هنوز متحیرم. یعنی واقعا تقصیر من بود؟ آخه چه جوری همچین چیزی شدنیه؟ من فقط به طرز بسیار وحشتناکی حرصی بودم و از سرِ جنونِ حرصم یه ترقه انداختم و بعدش که ضرب انفجارش چنان قوی بود که خودم پرت شدم عقب و از ترس و حیرت وا دادم تازه فهمیدم تمام موارد از نظر خودم نامحتملی که میشنیدم و بهشون میخندیدم… اوه خدا! این چیزی نبود که من الان در اینجای زندگی بخوامش. اصلا تصوری از کاری که یه ترقه از طرف منه نصفه آدم میتونست کنه نداشتم. آخه من از کجا باید میدونستم؟ من فقط یه آدمه نصفه بودم که حتی نمیتونست خودش رو کامل کنه. چه جوری باید باورم میشد که این ترقه ها میتونن اونهمه بد منفجر بشن؟ تنها چیزی که الان ازم برمیاد عبرت گرفتنه. من فقط همون یه دفعه در تمام زندگیم خشم و نفرت خالص و عریان رو با تمام حجم سیاهش تجربه کردم و شاید بزرگترین خطای عمرم این بود که راهش رو باز گذاشتم و اجازه دادم کاملا آزاد بشه و الان تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که به شدت از اون مدل خشمم بترسم و به شدت مواظب باشم که همچین چیز وحشتناکی در هیچ کجای عمرم و به هیچ دلیلی بهم مسلط نشه. و نتیجه اینکه من فقط بلدم خراب کنم بلد نیستم درستش کنم خدایا میشه یواشکی خودت درستش کنی؟
بسه. چه فایده ای داره گفتن و نوشتن این چیزها! هیچ کسی دستش به گذشته هاش نمیرسه که عوضش کنه. فقط میشه از اینجا به بعدش آدم بهتری بود. و من… آیا واقعا هستم؟ واقعا این زمان آدم بهتری هستم؟ یعنی الان آدم بهتری نسبت به دیروزهام شدم؟ کاش شده باشم! خدایا داری میبینی من واقعا سعی میکنم. بدجوری تلاش میکنم که به تلافیه دیشبهای تاریکم آدم بهتری باشم. کاش یه معیاری چیزی بود که بهم بگه تا اینجا موفقیتی داشتم یا نه! دلم میخواد بدونم. خدایا! کمکم کن تجدید نشم! من واقعا بیشتر از این بلد نیستم. خدایا! کمکم کن!
آخ دستم جدی داره شروع میکنه به اذیت کردن. وای آتل نه اصلا خوشم نمیاد دستم بسته باشه از همچین چیزی متنفرم من دستم رو لازم دارم اصلا لازم هم نداشته باشم این2تا باید باز باشن بسته بودنش به شدت اذیتم میکنه.
میگم یعنی فردا باز یاکریمها میخونن؟ کاش بخونن دلم میخواد گوششون کنم. آخجون فردا هم درس بی درس. تکلیف گوش کنی برجاست ولی درس ووویییییییی خداجونم الان حس درس نیست بذار فکرش رو نکنم لحظه رو عشقه.
اوه کی11شد؟ بسه دیگه نمیخوام بنویسم بذار برم یهخورده بازی کنم بعدش ولو بشم توی بغل پتو و کتاب و خواب و ایول! ساعت11و3دقیقه. تا بعد.
5شنبه صبح. خدایا ترم تموم شد! عجب2هفته وحشتناکی بود! اینها رو ولش کن اول یه چی بگم خیلی مهمه خیلی زیاد بعدش میام باقی نقها رو میزنم.
امروز5شنبه16اسفند1403ساعتش رو خاطرم نیست ولی میدونم بین8و8و40دقیقه صبح اولین آواز یاکریم بعد از سرما رو از پشت درهای بسته شنیدم! خدا دلم تنگ شده بود واسه آوازشون شکرت! این یعنی خیلی چیزها. این یعنی بهار داره میاد. این یعنی زمستون داره میره. خدایا یعنی میشه بهار بعد از یک سال تأخیر واقعا بیاد؟ میشه به خونه کوچولوی من هم برسه؟ پایانهای موارد این2هفته داغون میگن بد نیست من جرأت کنم یهخورده خوشبین باشم. خدایا یعنی میشه این شب طولانی ختم به خیر شده باشه؟
2هفته ای که گذشت واقعا ترسناک بود. حس میکردم یکی از شبهاش قطعا سکته میکنم. امتحان شفاهی آنلاین با استادی که اصرار داشت ازم تصویر داشته باشه و اصلا نمیدونست من نمیبینم. امتحان کتبی که واسه همه آنلاینه و من نمیتونستم آنلاین پشت سر بذارمش و باید واسه پیدا کردن راه جایگزین صحبت میکردم و صحبت میکردم. داستان بیمارستان تهران و13اسفند و دلواپسی جواب دکترها و مدرسه و ماجراهاش و درس واسه امتحان آخر ترم همزمان با تکلیفهای کلاسی و خستگیهای مدرسه و فشارهای حاصل از استرس13اسفند و یه سری موارد مزخرف دیگه و اتمام ظرفیت من و شاگردهایی که شبیه دریل به اعصابم نفوذ میکردن و… خدایا باورم نمیشه تموم شد خدایا شکرت!
امتحان شفاهی کلی داستان پیدا کرد اما گذشت. امتحان کتبی رو هم دیروز صبح رفتم حضوری و آفلاین دادم. مدرسه هم که خب کاریش نمیشه کرد. و مهمتر از تمام اینها13اسفند هرچند این دفعه واسه من به اندازه وزن جهنم سنگین بود ولی اومد و رفت. خدایا خیلی میخوامت. دکترها از نتیجه درمان تا اینجا رضایت داشتن. میگن عاقبت مشخص نشد این بیماری چیه ولی تا اینجا تحت کنترله و این مثبته. البته این پایان ماجرا نیست. این لعنتی زده پدر کبد و تهال و همه جای برادرم رو درآورده و الان واسه تمام این بخشها جدا دکتر داره. فروردین باید دوباره برن تهران. کورتون هم داره حسابی جولون میده و واسه رفع خطر پوکی استخوان باید داروهایی مصرف بشه که توی ایران نیست و گیر آوردن و وارد کردنشون حسابی ماجرا شده. اما تمام اینها مانع نمیشن که من شکر کنم. اگر نکنم واقعا از تمام بی معرفتهای دنیا عوضیترم. خدایا شکرت! خدایا! شکرت! خدایا! شکرت!
زندگی قصه پریان نیست. تمام موارد آخر قصه شاد نیستن. خبر بیماری یکی از آشناهای دور دیروز مثل پتک توی سرم خورد و خدایا آخه واسه چی؟ این بنده خدا که نه فست فود خورد نه الکل مصرف کرد نه ناپرهیزیهای شهر رو داشت پس این چه بلایی بود سرش اومد؟ خدایا! هیچ جنبنده ای رو با بیماری تنها نذار. خدایا کمک کن! به همه و به خونواده کوچیک من! خدایا! لطفا!
و دیشب… میگم یه چیزی. حالا میگیم پاک کردن لجن از بدشانسی من همیشه میخوره بهم ولی واسه چی هر کسی میخواد لجن بپاشه هم لجنپاش رو به زور میذاره توی دست من؟ خدایی این دیگه خیلی اعصابخورد کنه. خیلی سعی کردم اسپری نکنم ولی دیگه تحملم ته کشید. گاهی اینقدر درگیر خودمونیم که یادمون میره اطرافیانمون هم یه مشت خاکن شبیه خودمون که اتفاقا در این دوران سیاه حسابی زیر فشارن. پروردگارا اجازه نده من در حق کسی اینو یادم بره و نادانسته جفایی از این مدل بهش کنم!
دیشب در یه سکوت به شدت سنگین و عجیب فرو رفتم و اونقدر طول کشید که خوابم برد. نخندیها ولی آخرش ترس برم داشته بود که نکنه دیگه هیچ زمانی نتونم حرف بزنم! خودم از ضربه تبری که به آخرین تخته های پل زدم چندان حس شوک نداشتم چون مدتهاست انتظارش ازم میرفت ولی بعدش نفهمیدم چی شد که انگار صدام گم شده بود. تمام داستانهایی یادم میومد که داخلشون یک کسی بعد از یک اتفاق ناگهانی و تکونی که خورده بود دیگه نمیتونست حرف بزنه و خخخ با همین فکرها توی آدیو2تیمتاک آهنگ آرامشم رو گذاشتم و گوشش کردم تا خوابم برد و امروز که بلند شدم دیدم خخخخخ صدام مثل همیشه همراهم بود حرف هم تونستم بزنم و خاطرم جمع شد. اما عجیبه. از خودم توقع دیگه ای داشتم. که حالم عوضی بشه و گریه کنم و بیام اینجا متن غم و خشم بنویسم و… اعتراف میکنم که یهخورده کدر شدم ولی واقعا حس نمیکنم جهان به انتها رسیده. یعنی الان من بی معرفتم؟ خب باشم. هیچ کسی اونقدر معرفت نداشت که محض خاطر ابلیس ازم بپرسه یا وایسته خودم توضیح بدم که دلیلم واسه لجن پاشیدن چی بود. پرسش بخوره توی سرم حتی اجازه توضیح نداشتم شاید بی معرفت شدنهام دلیل داشت شاید لازم بود توجیه بشم یا توجیه کنم. هی! بیخیال. جهان بی معرفته. بذار ازم توضیح نخواد. به جهنم. اصلا من بی معرفتم. حالا منه بی معرفت باید منتظر شنبه بمونم تا نتیجه امتحانات پایان ترم برسن و اگر قبول شده باشم که احتمالش خیلی زیاده و خدایا کمک کن که اینطوری باشه، بپرم واسه ثبت نام ترم بعد و جزوه و اوه خدا کنه جزوه ها رو بدن من این عید بشینم جلو جلو بخونم و آخجون تقلب من این مدلی تقلب دوست دارم.
این برق بدجنس هم که از8رفته هنوز نیومده. الان شارژ این رفیقم تموم بشه من باید چیکار کنم! خدایا من از تک تک موارد اطرافم… حتی این رفیقم… همه چیز پر از خاطراتن میدونم که یهخورده بعد حالا یه شب بعد یا یه هفته بعد رو نمیدونم ولی میدونم زمانش میاد که یک دفعه از فشار خاطرات منفجر بشم و چنان اوضاعم نفله بشه که نتونم به این سادگی جمعش کنم ولی میدونی؟ من از این انفجارها پیش از این هم داشتم. و حالا هرچند داغونتر از گذشته شدم اما تجربهم بیشتره. حالا آگاهترم و درصد غافلگیری ماجرا نزدیک صفره و گذشته از تمام اینها زخمهای عمیق پینه هایی از خودشون باقی میذارن که سفتت میکنه و من کلی از این پینه ها توی روحم دارم و در نتیجه از گذشته سفتترم. نهایتش1هفته عر میزنم بعدش بلند میشم میرم پی کار و درس و زندگیم. خب هنوز که نترکیدم. لحظه رو عشقه.
بدجوری به شمعهای لیوانی گیر دادم. میگن خطرناکه. خدایا واسه چی من هرچی رو دوست دارم خطرناکه؟ یعنی چی؟ ای بابا! طرز ساختشون رو از اینترنت گرفتم ولی هنوز عملی اقدام نکردم. فعلا کلی شمع دارم ولی خدایا چقدر دلم میخواد شمعسازی رو هم بلدش بشم!
راستی دیگه روزها ناکامم خخخ. مگه اینکه اوضاع خیلی بد باشه. اما نه. در13اسفندی که گذشت اوضاع روحیم خیلی بد بود ولی من کل روز همچنان ناکام بودم پس اگر یهخورده سفت باشم میشه ادامه بدم. خدایا یعنی میشه یک زمانی کامجویی شبها هم از سرم بیفته؟ یه مشکل! از اینجا به بعدش رو نمیدونم چیکار باید کنم. شارژ ستاره راهنمام تموم شد الان لازمه یه تکنولوژی واسه شارژش پیدا بشه که البته من سعی کردم ولی جواب نداد و خب نداد دیگه بیخیالش الان من از اینجا به بعد با خودم چه معامله ای کنم؟ اوه خدا بلد نیستم که خخخ! طوری نیست راهش رو پیدا میکنم. من همیشه نجاتیافته دقیقه90هستم. واسه این هم یه راهی پیدا میکنم. من همیشه در لحظه آخر راهی واسه گذر از گذارهای سخت زندگیم پیدا کردم. خیالی نیست که قبلش چقدر بریدم و چقدر خسته بودم و چقدر مطمئن بودم که نمیتونم و این دفعه دیگه موفق نمیشم و راهی نیست و چه و چه. اصل اینه که در لحظه آخر راهش رو پیدا کردم و گذشتم. واسه این هم یه راهی پیدا میکنم و ازش رد میشم. فقط کاش تا اون زمان دود با بیماری دست به یکی نکنن و یه بلایی سرم نیارن که واسه گذشتنم دیر شده باشه.
این انصاف نیست من برق لازم دارم وصلش کنید دیگه الان حتما باید ساعت10بشه؟ بیخیال.
بسه دستم خسته شد بذار باقیش بمونه واسه دفعه بعد. ساعت9و23دقیقه صبح5شنبه16اسفند1403که یاکریم بعد از چند ماه سرد و تاریک واسه اولین دفعه دوباره خوند. تا بعد.
ته انجماد.
شنبه صبح، جمعه شب، نمیدونم. ساعت1و50دقیقه نیمه شب. حالا خودت داخل هر روزی میخوایی جاش بده.
بیدارم. باز بیدارم. چیزی نیست فقط به نظرم این دفعه دیگه… هی! پس واسه چی گریه نمیکنم؟ واسه چی متن آنتیک نمینویسم پاک کنم؟ واسه چی حیرتزده نیستم؟ واسه چی؟ به نظرم منتظرش بودم. همیشه بودم. پس واسه چی فقط تماشا کردم تا برسه؟ خب. کردم. تماشا هم کردم. این کار رو کردم. تمام!
عجب سرده! خدایا اینجا عجب سرده! چنان بد سرده که حس میکنم توی هوا کلی سوزن تیز جاریه. خدایا! وای خدایا! وای خدایا سرده! سرده خدا سرده خدا سرده! خدایا سرده! خدایا! خدایا! خدایا! آخ خدا! آخ خدا! آخ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااا بیدار شو تو هم شبیه من بیدار شو به خاطر خدا بیدار شو سرده!
کلاسهای مدرسه آنلاین شدن. خوب شد کتابهای مدرسه رو قرض گرفتم. آخه کلاس آنلاین هم شد کار؟ به جهنم. تا8صبح هنوز خیلی زمان باقیه.
کلاس زبانها ولی آنلاین نشدن. باید واسه فردا بخونم. الان نه. الان نمیتونم. نمیتونم!
13اسفند هم داره میاد. خدایا باز تهران. باز دکتر. خدایا این دفعه جوابش شادتر باشه! خدایا! بیدار شو! من حرف دارم. میخوام حرف بزنم. میخوام نق بزنم. میخوام یه کسی الان بیدار باشه همراه من. خدایا به کی بگم! واسه چی من عصر جمعه تا الان اصلا گریه نکردم؟ واسه چی الان بیدارم؟ واسه چی اینهمه شدید سرده؟ خدایا بیدار شو من حرف دارم. پاشو میخوام گوش بدی بهم. پاشو باهام حرف بزن. پاشو بغلم کن. آخه تو چه مدلی تحمل میکنی؟ واقعا تو چه جور دلی داری؟ یعنی واقعا این… خدایا! آخ خداجان! آخ خدا سرده! سردمه خداجان سردمه خداجان سردمه!
!
خفه کردم خودمو با این پاد کثافت بسه دیگه! بسه؟ واسه چی بسه؟ اصلا واسه چی باید بس کنم؟ واسه چی باید بس باشه؟ واسه چی معده داغونم به الکل جواب… میده؟ جواب میده؟ الان این لحظه باید جواب بده مگه نه؟ آخ خدا! ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
5شنبه امتحان شفاهی. احتمالا آنلاین. داخل اسکایپ. خدایا شکرت من این کلاسه رو برداشتم دارم میرم وگرنه این هفته رو چه مدلی پیش میبردم؟ فردا باید درس جواب بدم. این کلاسه آنلاین نیست. باید بیشتر بخونم. باید آماده تر باشم. حلش میکنم. حلش میکنم ولی نه الان. الان نمیتونم. الان نمیتونم!
به نظرم به چندتا از خاکیهای خدا بد بدهکارم. خدا خودش از سر تقصیراتم بگذره چون مطمئن نیستم اونها بگذرن. حق هم دارن مگه نه؟ من کاری نکردم جز حکمی که در تصور خودم صادر شد و شکر خدا فقط واسه خودم بود و چیزی رو در جهان بیرون عوض نکرد ولی… اینهمه نشونه اینهمه راه واسه آگاهی بود و من ندیدم و نفهمیدم! شاید نتونستم. شاید دلم نخواست. دلم نخواست! خدایا! الان چی شده مگه؟ واسه چی اینطوری میکنم؟ من چی از دست دادم مگه؟ خدایا واسه چی خاکت اینهمه سرده؟
آدیو میوت2و شکیلا. داره میخونه تو خاموشی خونه خاموشه. نوجوون که بودم خخخ دلم میخواست حنجرهم رو جراحی کنم صدام بشه شبیه این. آخ رویاهای کوچولوی مسخره ی بچگیهام! کجا جا موندید؟ بیایید ببریدم! بیایید منه بی معرفت رو از این انجماد ببریدم! من بی معرفتم که ندیدم جا موندنتون رو. معرفت کنید بیایید از فشار این واقعیتهای منجمد عوضی نجاتم بدید!
خدایا دارم میلرزم بدجوری سرده. جوهر سیاهم بعد از مدتها امشب چه بد پریده از خواب طولانی تاریکی که داخلش حبسش کردم! حسابی بیداره امشب. حسابی میخواد جولان بده امشب. قهقهه هاش رو میشنوم. داره بهم میگه چی شده! توی جاده صاف یخپوش خوردی زمین؟ اول و آخرش خودم باید به دادت برسم. فقط خودم! احمقی که اینهمه طول کشید بفهمی. من از تمام اون سفیدهای اطرافت با معرفتترم. فقط دست از این سفیدبازی بردار تا بغل کنم ببرمت از این منظره های نفرینی که خودت رو باهاشون فریب دادی. چیزهای دیگه هم داره میگه ولی انعکاسشون توی سرم اجازه نمیده دیگه بفهممشون. شکیلا هنوز داره میخونه. از ستاره تا ستاره گریه کردم. خدایا دستهام منجمدن واقعا این سرما اجازه نمیده سریع بنویسم. سرده. خدایا سرده. سردمه. خدایا! سردمه!
ساعت2و13دقیقه شد. چه سکوتی! خدایا پاشو. پاشو من حرف دارم. خدایا! ببین منو! یا تو بیدار شو یا من دق میکنم. یا تو پاشو به من گوش بده یا من دلم میترکه. یا تو بیدار شو بغلم کن از این انجماد تاریک پسم بگیر یا من امشب تموم میشم!
هی! این چه حالیه! اصلا واسه چی مگه چی شده! طوری که نیست. چیزی که نشده! همه چی درست میشه. من درست میشم. زمستون میره. سرما گذراست. باز پا میشم. باز پیش میرم. باز عبرت… کاش دیگه گرفته باشم! به نظرم دیگه گرفتم. من نزدیک نیم قرن از خدا عمر گرفتم. دیگه واسم بسه. امشب گذراست ولی خدایا عجب سرده!
بسه دیگه این خیلی مسخره هست. خدایا ببین من درست میشم ولی خداوکیلی امشبهام رو به کسی نگی! اگر بفهمن از شرم دود میشم. این واقعا زشته. اوه خدا تصور کن یه کسی خخخ اوه خدا وااای واااای وااااااااااای خخخخخخخخخخ.
جدی من چه مرگم شده! اصلا حرف حسابم چیه! چه توقعی دارم از این خاک خام خدا! بسه بابا واقعا که!
چندتا فایل ویرایشی دیگه مونده تحویل بدم؟ کاش اینها اینهمه کاربر نبودن! بدجوری کار میبرن. کاش تایم و حس داشته باشم سریعتر تمومش کنم! دلم میخواد تموم بشن. دلم میخواد تموم شه. دلم میخواد دیگه تمومش کنم! دیگه نمیخوام ادامه بدم. میخوام بپرم. میخوام بیام از این بهشت کاغذی بیرون. از تیمتاک از گوش کن از بخش آشنای فضای اینترنت از همه جای آشنا از همه جا میخوام بیام بیرون دیگه نمیخوان بمونم! دیگه نمیخوام بمونم!
عجب مسخره اشتباهی این چیزمیزها رو داشتم توی پیوی آدیو پلیر مینوشتم شکر خدا که اشتباهی توی پیوی کسی نفرستادمشون! پیوی کسی؟ کانالها رو ندیدم این ساعت کسی جز خودم اینجا هست یا نه. ولی هست چندتا هستن بذار باشن. به خیر گذشت جایی نفرستادم اراجیفم رو. خدایا سرده دارم منجمد میشم!
بیخیال بسه. من موارد سفتتری جز این عروسکبازی دارم که بهشون متمرکز باشم. 13اسفند مثل تیر داره میاد. امتحاناتم در جریانن. عید404… به نظرت بهاری که میاد چه مدلیه؟ یعنی میشه دیگه به سیاهیه چیزی که پشت سر میذارم نباشه؟ خدایا یه کمکی میکنی لطفا؟ لطفا؟ لطفا!
این شکیلا چقدر حرف میزنه. هی لالایی لالایی لالایی. آخرین کوکب دیگه چیچیه؟ خب بلند شو یه کوکب دیگه بکار اگه خیلی کوکب دوست داری اینکه اینهمه جیغ و داد نداره که!
عجب اوضاعی من واسه مست کردن الکل لازمم نیست همینطوری خل میزنم شبیه همیشه فقط الان یهخورده درصدش بالاست. بسه بابا واقعا که! آخ خدا این سرما امشب نفسم رو میگیره بد سردمه! بد سردمه خدا وحشتناک سردمه!
ساعت2ونیم شد. بسه دیگه. بذار ببینم اوه این چی بود؟
یه صدای بلندی از بیرون اومد. یه چی انگار محکم خورد به یه بشکه حلبی گنده. ول کن چیزی نبود. بذار این چرتنوشت رو تمومش کنم. تا صبح هم بنویسم چیزی عوض نمیشه. این شب گذراست. من درست میشم ولی خاک بر سرم اگر امشب و امشبها رو یادم بره! ساعت2و32دقیقه. تا بعد.
قصه ی صبحِ جمعه.
صبح جمعه.
اوه از کی اینجا نیومدم! کلی چیز دلم میخواد بگم. شمعها، شبها، اتفاقها، آخر هفته، ذهن پراکنده ای که این دفعه پدرم رو درآورده تا4تا جمله حفظ کنه، … ول کن حسش نیست. میگم کاش میشد یه راهی بود هرچی توی کله آدمه هر زمان خواست خودش کلمه بشه با2شماره بشینه روی کاغذ شبیه کپی پیست دیگه لازم نمیشد من اینجا جمله درستش کنم و هی روی کیبورد ضرب بزنم! وووییی کلی چیز واسه نوشتن دارم همه مال اینجا نیستن کاش واقعا این شدنی بود! بیخیال نمیشه چرت گفتن هم بسه. یعنی چرت گفتن در این باره بسه.
امتحانات رسیدن. اوخ خدا! یکیش همین5شنبه کزاییه که داره میاد. خدایا آنلاینه نمیشه من حضوری برم؟ اصلا بیخیال آنلاین و حضوریش من الان56تا متن رو چه مدلی توی سرم ردیف کنم از کجا بدونم کدوم جواب واسه کدوم پرسشه اگر عوضی جواب بدم چی اگر وسط کار برق بره چی اگر اینترنت بره چی وای خدایا حالم داره بد میشه من کلا از اسم امتحان حالم افتضاح میشه این که جای خود داره وای خدایا باور کن راست میگم حالم واقعا داره خراب میشه تازه این شفاهیه امتحان کتبی رو بگو با دردسرهاش و وای حالم بده دیگه بسه تو رو خدا الان نفله میشم. وای خداجون بحث عوض!
در هفته تاریک پیش میرم. هرچند اگر به کسی نگی و اگر به حساب ناشکریم نوشته نشه پیش از ورودم به این تایم سراسر کثافتکاری هم چندان در روشنایی پیش نمیرفتم. بیخیال. همه چی درست میشه. واقعا؟ یعنی من یه زمانی حالم جا میاد؟ اوه قطعا میاد من بدتر از اینها رو… واقعا بدتر بودن؟ به نظرم، نه. نبودن. واقعا نبودن. من هیچ سالی به سیاهی و سنگینی امسال توی دفتر46برگ عمرم نداشتم. همه چیزش تاریک بود. تمامش. تمامش! از فوتیهای فامیل گرفته تا بیماری توی خونوادم و واسه تکمیل تمام اینها هم… خدایا! ببین منو! گاهی نمیشه همه حسابها رو بسپارم دستت چون تو زیاد دقیقی و من دلم… نه! لطفا! فقط اینجای جاده واسه من واسه خود من خدایی کن. فقط بغلم کن از این توفان دود ببرم اون طرف. تقصیر کسی نیست جز خودم. فقط خود من. فقط خودم رو نجات بده. فقط کمک کن سپری کنم. من در هر حال سپری میکنم ولی یواشکی داره خیلی خیلی خیلی سخت میگذره. یه کمکی برسون که سادهتر بگذره. قربون حکمتت برم که همیشه هوام رو داشتی. میدونم هنوز هم داری. احتمالا الان داری میگی دندت نرم خریت نمیکردی حالا حقته ولی چی بگم دوستت دارم نترس ول نمیکنمت. میدونم که نمیکنی. مطمئنم که نمیکنی. خدایا! ببین! الان اینجا جز خودم و خودت کسی نیست. توی غربت خاکت دل من واقعا، واقعا، واقعا، این شبها جز خودت هیچ و هیچ و هیچ کسی رو نداره تکیه کنه به حضورش. فقط باش باشه؟ فقط بذار حس کنم هستی باشه؟ فقط خدای من باش تا… تا همیشه. همیشه خدای من باش!
اینها رو ول کن. آقا یه چیزی! واسه چی همیشه همه چی شبیه داروی از تاریخ گذشته وسط… خواسته های ما شبیه یه مشت پر توی هوان. هرچی بیشتر دنبالشون میری سریعتر در میرن و از دسترس خارج میشن. درست زمانی که دیگه بیخیالشون میشی و یا نمیتونی یا دیگه نمیخوایی یا هردو، یوااااش از جایی که اصلا انتظارش نمیره میان روی شونهت میشینن و حسابی چرتت رو پاره میکنن. خب واسه چی اینطوریه؟ جدی تو هم حسش کردی یا فقط واسه من این مدلیه؟ چند روز پیش گوشی به دست سرم به کار خودم بود که توی گروه مدرسه محل کارم پیام اومد. بازش کردم. شیوه نامه اعزام فرهنگیان به مدارس خارج از کشور بود. خندم گرفت. زمانی که توی آتیشِ پریدن خاکستر میخوردم اتفاقا واسه این هم تحقیق کرده بودم و هیچ چی نفهمیدم و آخرش گفتن فعلا اعزام در کار نیست. بعدش که بیخیالتر شدم از یه آقای محترمی توی اداره که الان بازنشسته شده و حسابی خوش به حالش، به وسیله مادرم خبر بهم رسید که بهش بگو میتونه بیاد مراحل آزمونها رو بگیره امتحان بده شاید تونست و رفت. گفتم من دیگه نفس احتمال و شاید ندارم همون تجربه آیلتس واسم بس بود دیگه نمیتونم تکرارش کنم. بعدش صحبت شیوه نامه و شرایط اطمینانبخش شد و نبود هیچ کجا نبود. بعدش من رها کردم. بعدش حتی سفر معمولی رو هم رها کردم. بعدش خودم رو هم رها کردم. بعدش403مثل نفرین رسید و شب تمام زنده بودنم رو قورتش داد. بعدش شیوه نامه اومد. من دنبالش نرفتم. حتی تحقیق اینترنتی خونگی هم نکردم. حالا شیوه نامه شبیه یه لوله فلفل… ای خدا! فقط خندم گرفت ولی نه از اون خنده های مضحک هیستریک شبیه این فیلمهای مسخره. یه خنده کوچولو بود. شاید یهخورده از لبخند بیشتر. بعدش بستم گذاشتمش کنار. هم خنده رو هم پیامه رو. و بعدش اشتباه ترسناکی کردم. پریشب خخخ که مادرم اینجا بود زبونم بد چرخید و بهش گفتم. حالا گیر داده که برو شیوه نامه رو بگیر مراحلش رو طی کن تا بری. گفتم مادره من یکی از شرایطش داشتن سلامت کامل جسمی و روانیه. روان رو هم اگر بیخیالش بشیم، جسم رو کجای دلم جا بدم؟ من بینایی ندارم پس جسمم سلامت نیست پس واجد شرایط نیستم جان ابلیس ول کن. مادرم بیخیالش نشد. البته الان نیستش تا چند ساعت دیگه میرسه و کاش فراموش کرده باشه ولی اگر یادش بیاد بیخیال نیست. باز میگفت تو بگیر باقیش با من. گفتم مادر من کلی دردسر و دوندگی داره من حوصله ندارم. گفت تو بگیر دوندگیش هم با من. گفتم عزیزه من آخه تو یه چیزی میگی الان من باید اینجا باشم اون زمان اگر حسی واسه رفتن بود خاطرم از تو جمعتر بود نهایت ماجرا فقط یه تنها موندن ساده بود نه الان که تمام جهانمون رو روی شونه داریم میبریم آخه من چه جوری اینجا نباشم؟ بیشتر توضیحش ندادم. در مورد شبهایی که باید برن تهران نگفتم. در مورد روزهایی که اوضاع خیلی رو به راه نیست نگفتم. در مورد اثراتی که کورتن داره میذاره نگفتم. در مورد لحظه های سکوتی که باید بشکنمشون نگفتم. در مورد شبهای فکر و خیال نگفتم. هیچ چی نگفتم. خدایا! من دیگه پر واسه پریدن واسم نموند. قربونت برم. من که گوشه همین خاکت یواشکی خاک شدم. بیا مرحمت کن فقط قصه این درد سیاه رو ختم به خیر کن باقیش رو نمیخوام. باور کن دیگه هیچ چی نمیخوام ازت. هیچ کدوم از چیزهایی که اونهمه خواستم و اونهمه نشد. بیخیال. نشد دیگه. ولی این یکی رو… خدایا! تو رو خدا. تو رو خدا!
خب خب حله. اینجام. حالم از این دلنازک شدنم به هم میخوره. اینقدر بدم میاد همیشه نوک دماغم قرمز باشه! اَییی! ایق!
میگم که، من یه ایراد مزخرفی دارم. یعنی ایراد زیاد دارم ولی این یکی از اون مزخرفهاشه. به این سادگی پایانها رو نمیپذیرم. واقعیت اینه که گاهی فقط باید رها کنی و بری. فقط بری چون دیگه هیچ راهی واسه توقف و ادامه نیست. هیچ کاری واسه انجام دادن باقی نیست جز اینکه رها کنی و بری فقط بری. و منه خر در بدترین حالتها باز آخرش میپرسم یعنی هیچ راهی نیست؟ یعنی هیچ چی؟ آخه یعنی واقعا اصلا؟ هیچ چیه هیچ چی؟ هستها! شاید باشه! بذار حالا ببینم شاید هنوز راه داره! و نداره. هیچ راهی نداره احمق بسه دیگه نمیتونی بعضی گره ها باز شدنی نیستن گیر نده ول کن برو دیگه!
گاهی فقط باید رها کنی و بری. فقط بری. بدون نگاه به پشت سرت بری. ولی یه مشکلی هست. من زورم به این گاهیها نمیرسه. گاهی به تدریج رها کردن شدنی نیست. شبیه ترک مخدر که باید یه روز صبح بلند شی و بگی دیگه طرفش نمیرم و تمام! اگر بگی خب کم کم کمش میکنم باور کن جواب نمیده. یه روزهایی که حالت خوش نیست میگی خب امروز تسکین لازمم بذار یه امروز زیاد باشه. زمانی که حالت بهتره میگی یه امروز جشنه توی دلم بذار شادیم کامل بشه یهخورده حالش رو بیشتر ببرم. زمانی که خسته ای میگی امروز خستم بذار حالم جا بیاد یه امروز یهخورده بیشتر باشه. و الی آخر. ولی زمانی که دفترش رو کامل ببندی دیگه خلاصی. گاهی رها کردنها باید این مدلی باشن. یه جهش و تمام! مشکل اینجاست که من زورم نمیرسه. تمام این هفته دورخیزش رو کردم. تا لب سکو هم رفتم. دستم رو بردم عقب که بپرم. قیافهت رو واسه چی اینجوری کردی نه بابا خیال خودکشی ندارم جرأت میخواد من مال این حرفها نیستم. این پرش فقط… بیخیال. نپریدم. میدونم اگر بپرم دیگه بازگشتی در کار نیست و واقعیتش من… شجاعت لازمه. از درد این ترک اون هم در این بخش وحشتناک جاده که درش پیش میرم حسابی میترسم. من الان گرفت و گیر زیاد دارم. میترسم اوضاعم بدتر بشه و… خدایا! یعنی واقعا باید پرش آخر رو انجام بدم؟ یعنی دیگه هیچ راهی نیست؟ واقعا باید بپرم؟ در هفته ای که گذشت بارها و بارها مطمئن شدم که اول فروردین404پریده باشم و از همین الان بستن چمدون و جمع کردن موارد لازم رو شروعش کنم ولی… گاهی فقط باید رها کرد و گذشت. هنوز زورم به این گاهی نرسیده. یعنی میرسه؟ یعنی اصلا این لازمه؟ خدایا کاش میدونستم مسیر درست کدوم طرفه! نمیشه تو بیایی بهم بگی؟
اوه خدا ساعت داره10میشه درسم موند الان مادرم میرسه باید اطرافش یه چرخی بزنم وای درس دارم خدایا درس دارم وووووییییییییی درس دارم باقیش باشه بعد بعدا دوباره میام دیرم شد دیرم شد وای خداجونم دیرم شد! ساعت9و58دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
اطراف ظهر جمعه.
دیشب سالگرد دایی مهدی بود. البته سالگرد اصلیش شب21بهمنماهه ولی اون زمان وسط هفته میشد و خلاصه جور نبود و سالگردش رو دیشب گرفتن. دیروز عصر سر خاک. دیشب توی مسجد. دیروز بارون میبارید. دیشب توی مسجد شلوغ بود. خدایا چقدر این حسرت بعد از گذشت یک سال هنوز واسم تلخه!
امروز صبح زور میزنم درس بخونم. خیلی تلاش میکنم متمرکز باشم ولی نمیفهمم واسه چی نمیشه. یک جورهایی تهی هستم انگار. چه دردم شده! درسم رو بلدم ولی لازمه سریعتر بشم. هی تکرارش میکنم هی تکرارش میکنم ولی حواسم بهش جمع نیست. خدایا واسه چی اینطوری شدم!
هوا وحشتناک سرد شده. انگار میخواد برف بیاد. میگن فردا صبح یخ میاد. بدجوری سرده. کاش کلاسها آنلاین نشن! پیش از اینها یا تعطیل بودیم یا مدرسه میرفتیم. با این اینترنت مزخرف کلاس آنلاین چه مسخره بازیه! عجیب بی حسم. مغزم حس نداره روی درسم کلید کنه. انگار زمان ساکت و ساکنه. و من نه درس خوندنم، نه فردام، نه این لحظه هام، نه تعطیلی2شنبه که پیش از این اونهمه شادم میکرد، هیچ کدوم هیچ حسی بهم نمیدن. تعطیلی2شنبه. بره به جهنم من باید خرخونی کنم چه فرقی میکنه! فرقی نمیکنه؟ توی مدرسه نیستم با بچه ها سر و کله نمیزنم و خرخونیهام همینجاست توی خونه. نه پس گرفتم فرق میکنه. دلم میخواد مدرسه ها سریعتر تعطیل بشن. خسته شدم. بچه ها تقصیری ندارن ولی قشنگ حس میکنم حوصله ندارم. خدایا واسه چی نتونستم شغلم و موارد بسته بهش رو شبیه خیلیهای دیگه دوست داشته باشم؟ این بچه با سرماخوردگی افتضاح اومد مدرسه و سرمای لعنتی رو منتقل کرد به من که از زیر ماسکم هم گرفتمش و حالا دارم از ترس انتقالش به خونواده سکته میزنم. این پدر مادرها دنبال چی هستن؟ خدایی لازمه آدم همچین کاری کنه فقط واسه اینکه یه روز کمتر… بسه. باز من حس و حالم درد گرفته الان اینجا یه چی میگم بعدا پیش خودم توبیخ لازم میشم به خاطرش. گیریم یه کسی بیاد اینجا رو بخونه هر چیزی رو که نمینویسن که! ولی واسه چی؟ واسه چی نباید حس اصلیم رو بنویسم؟ حسی که واقعیه و توی انجام وظایفم تأثیری نداره رو واسه چی نباید بگم؟ من محبتم به کلاسم اندازه وظایفمه این جنایته؟ به جهنم که جنایته. من بلد نیستم اینجا ادای عشق به شغلم و به بچه های کلاسم رو بازی کنم. توی مدرسه وظیفهم بهم میگه خوب درس بده، خوب تا کن، به اندازه ای که میتونی محبت بهشون بده و خلاصه خوب باش. من با تمام وجودم در ساعتهای کاریم وظایفه کاریم رو انجام میدم. هر اندازه ای که از دستم برمیاد. ولی خارج از ساعتهای وظیفهم نه میتونم و نه میخوام به خودم و به بقیه دروغ بگم. من به هیچ چیز و هیچ کس اون محیط عشق ندارم. تمام! بذار هر کسی میخواد بخونه و بدونه!
خدایا عجب سرده! اینجا بدجوری سرد شده! یعنی برف میاد؟ احتمالا اینجا نمیاد ولی مثل همیشه اطراف شهر میباره و یخبندانش میاد واسه ما. طوری نیست بذار بیاد. حسش نیست دلم برف بخواد. خدایا واسه چی این مدلی شدم! اصلا از این حالم خوشم نمیاد.
این روزها از صبح تا7شب پاکم. گاهی بدجوری سخت میشه. دلم یه کام حسابی میخواد. هنوز تا7شب خیلی مونده. هرچند اینم دیگه اثر نمیکنه ولی به شدت میخوامش. وای خدایا چقدر یه مایه تسکین لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر! چقدر! چقدر!
بدجوری گاهی به این فکر میکنم که ای کاش در برنامه مهاجرتم موفق میشدم و میرفتم! شاید اگر رفته بودم از این هوای منفی فاصله میگرفتم و یهخورده… اطراف من جز امواج منفی هیچ چی نیست. از هر چیزی فقط اخبار بد و خطرش بهم میرسه. به شدت از این مدل متنفرم. بارها انتقاد کردم ولی چیزی عوض نشد. خدایا جدی ناشکر نیستم ولی این اصلا عادلانه نیست این آدمها واسه چی هوای خودشون و هوای منو در تمام عمر اینهمه سربی کردن! چقدر گله مندم از اینهمه! خدایا! این عادلانه نیست.
هی! بسه. آدم از فاز و فضای زندگیش که نمیشه فرار کنه! امروز من منفی بینم. شاید تا شب درست بشم. بذار فعلا از اینجا بلند شم یه چرخی بزنم بلکه حالم یهخورده بیاد سر جاش. ساعت12و46دقیقه بعد از ظهر جمعه. تا بعد.
دیگه چه خبر!
4شنبه عصر.
همه چی آرومه. درس میخونم. مادرم اینجاست. من درگیرم. اینجا سکوته. برادرم اومد و رفت. یک عصر زمستون. پس واسه چی واسه چی من چنان بد استرس دارم که احساس تهوع میکنم؟ این لعنتی رو چه مدلی از دستش خلاص میشم؟ واسه چی حس انتهای… خدایا این چه… خدایا کمکم کن!
این شبها گاهی عجیب گرفتار تردیدم. شاید اشتباه کردم. شاید در قضاوتهام… یعنی گناه بنده های خدا رو شستم؟ یعنی الان مدیونم بهشون؟ یعنی من خطا زدم؟ خدایا من کجای داستانم به من چه! اصلا واسه چی باید این… پیش از این مطمئن بودم. الان نیستم. خب گیریم اصلا من اشتباه رفته باشم. چی عوض میشد اگر درست میرفتم؟ خطا زدنهای من فقط توی تصور خودم بود من در عمل هیچ کجای قصه نبودم. این ماجرا به من مربوط نیست. هیچ کجاش جزو زندگی من نیست. هیچ چیزش واسه من نیست. تعبیر و ادراک درست یا نادرست من هم قادر به عوض کردنش نبود. واسه هیچ کسی جز خودم. پس واسه چی من الان درگیرشم؟ واسه چی نمیشه یک بار واسه همیشه خودم رو از این لعنتی بکشم بیرون؟ واسه چی زورم نمیرسه اثر این دود لعنتی رو از روزهام از شبهام از روانم پاکش کنم؟ مگه خودم کم توی زندگیم این زمان گرفت و گیر دارم که ذهن و روانم درگیر این مسخره بازیه؟ خدایا واسه چی من از این خریت بریده نمیشم؟ واسه چی تمومش نمیکنم؟ واسه چی تموم نمیشه؟ چی میخوام از جون خودم؟ خب چه توقعی داشتم؟ واقعا تصور میکردم بیخیالیهام ابدیه؟ از همون اولش هم قرار نبود این پازل بی سر و بیخ به هیچ چسبی بچسبه خودم هم میدونستم. پس الان دقیقا چه دردمه؟ خدایا! بدجور چسبیدم بدجور گیرم وسط این مرداب سیاه لجن که زورم به بالا پریدن و خلاصی ازش نمیرسه! خدایا! به خداییت، من گرفتارم. خستم. هزار مدل درگیری اطرافم دارم. میشه کمکم کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ این دیوانگی انتهاش هیچ چی نیست دارم میبینمش میشه دستم رو بگیری دربیام ازش؟ به تمام اسم هات قسم بدجوری خسته شدم. من شنا توی این معجون رو بلد نیستم. خدایا نجاتم بده! کاش میشد با یک کسی… خدایا من باید با یک کسی حرف بزنم. باید به یک کسی بگم. خدایا باید به یک کسی… به کی میشه گفت این مدل فوق خریتها رو! اصلا چی میشه بگم؟ خدایا جز خودت با کی میشه هر حرفی رو زد؟ خدایا کمکم کن! خسته شدم کلافه شدم خودت از این گذرگاه دود گرفته لعنتی ببرم بیرون! خدایا لطفا! خدایا لطفا! لطفا! و اونهایی که شاید در موردشون خطا زده باشم… نمیدونم واقعا دیگه هیچ چی نمیدونم. یعنی واقعا… من نمیدونم. نه در جایگاه قضاوتم نه اصلا قضاوت من چیزی رو عوض میکنه. فقط اگر پیشتر این تردید رو حس میکردم شاید الان حس و حال خودم بهتر بود. خب این هم مجازات خطا زدنم. بی حساب نشدیم آیا؟
بسه دیگه. باید درس بخونم. واسه چی عصر که میشه من اینطوری میشم؟ باید مثبت بین باشم. هزار شکر به پروردگار الان اطرافم همه چیز از ماه های پیش آرومتره. ایشالله خدا بخواد همینطور آرومتر و آرومتر بشه. خب مگه من همین رو نمیخوام؟ چی میخوام جز این؟ باید درس بخونم و خاطر جمعتر از گذشته باشم و دعا کنم و… ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقها نمی افتاد! نه واسه اطرافم، نه واسه خودم، نه توی سرم! آخ خدا که چقدر دلم خلاصی میخواد! خلاصی از تمام این کابوس. خلاصی از خودم! ای کاش میشد!
درسم موند. بذار حواسم رو بفرستم سمتش. باید24تا متن واسه شنبه حفظ کنم. یکیش هنوز مونده. و استادم که میگه هنوز شبیه رادیو می مونی. به خدا اینطوری نیست نمیدونم دیگه چی میخواد بیشتر از این لحن بدم به حرف زدنم باید بزنم زیر آواز که! خدایا کاش این ترم به خیر تموم بشه سریعتر هم به خیر تموم بشه بره! خستم کرده! جدی نکنه سر این مسخره بازیها بی افتم؟ خیلی مضحک میشه من تمام این زلمزیمبوهایی که درس میده رو بلدم نکنه سر موارد مسخره مثلا مدل امتحان دادنم یا اون جدولهای کزایی یا همین لحن دادن به گفتارم یا از این موارد مسخره نمره امتحانم نرسه! اه گندش بزنن اصلا واسه چی به هرچی متمرکز میشم منفیهاش باید توی نظرم بیاد؟ نخیر من نمی افتم لحنم هم نمیدونم استادم چی میخواد ولی هیچ هم بد نیست امتحان هم عاقبت یه مدلی میاد و میره این فکرها خیلی جفنگه حدود1ماه دیگه این ترم کزایی هم تموم میشه خلاص میشم قبول هم میشم بعدش هم از رو نمیرم میپرم واسه ثبت نام ترم بعدی و شاید اون زمان اوضاع متفاوت باشه! فعلا هنوز تا اون زمان کلی مونده. هنوز10جلسه دیگه تا پایان کتاب، یعنی تا14یا نمیدونم16اسفند کلاس داریم، بعدش امتحان کتبی، قبلش امتحان شفاهی، بعدش هم آخجون استراحت بین2ترم رو عشقه!
امشب تنها نیستم. کاش دیگه شبیه دیشب… نه بابا چیزی نمیشه هر شب که اون طوری نمیشه که! امشب قطعا آرومتر میگذره. میدونم که میگذره. هی! ول کن این حرفها رو! این کتابه رو حال نمیکنم بخونمش کتاب هم ندارم الان امشب واسه لالایی چیچی بخونم؟ هیچ چی خخخ. آهان خنده بیخودیش هم مثبته. تا جایی که میشه خندید باید خندید. خدایا یعنی میشه من باز بدون اینکه اون مدل مسخره ببارم مثل آدم بخندم؟ میگم واسه چی من این روزها وقتی میزنم زیر خنده آخرش هقهق میزنم؟ به نظرم روانم بدجوری زخم و زیلی شده. باید تعمیرش کنم. تعمیر؟ من با مشاور صحبت نمیکنم! اینها تمامشون… دستکم اونهایی که من به پستشون خوردم یا اونها به پست من خوردن تمامشون… ایق نخیر دیگه تا شعاع1000کیلومتریشون هم نمیرم. ولی روانم تعمیر لازمه. بذار ببینم چی از دستم برمیاد. باید خودم حلش کنم. من همیشه خودمم. فقط خودم. فقط خودم! این که دیگه غافلگیرم نکرده تمام زندگیم کم و بیش همین طوری بوده. البته جز زمانی که کلا خودم نبودم. منفیم روی دوش خودم نبود ولی در عوض مثبتم هم روی دوش خودم نبود و کلا لازم نبود اصلا به عنوان یک فروند شخصیت موجود باشم. فقط کافی بود خخخ یه چیزی باشم. هی بسه خخخ اون زمان دیگه گذشته و تموم شده اینجا و هیچ کجا هم گفتن این مدل چیزها درست نیست حتی تا همین اندازه. این خیلی خخخخ اوه خدایا نه نمیخوام دیگه بگم این خخخخخ. واسه چی میخندم؟ اصلا خنده دار نیست. این واقعا… هی! بسه! از سرم برید بیرون!
امروز وسط درس به سرم زده بود. این شمعها داستانی دارن با من. زدم شمعم رو خراب کردم و امروز گیر داده بودم که من شمع میخوام. داستانش طولانیه شاید دفعه دیگه توضیح کاملش رو نوشتم. خلاصه هی درس خوندم هی بلند شدم انگولکش کردم هی درس خوندم هی بلند شدم سیخونکش زدم و عاقبت تونستم شمع داغونم که خودم نفله کرده بودمش رو احیا کنم و روشنش کنم و از دم ظهر تا الان روشنه و داره میسوزه و من هی میرم دستم رو میگیرم بالاش و میگم تو آتیش کوچولوی منی دیدی زندت کردم؟ ولی این آخریشه دیگه شمع ندارم باید دوباره بخرم. گندش بزنن این خطرناکه من به چه چیزهایی گیر میدم این هم شد کار؟
اوه داره7میشه باید برم سر درسم. امروز این یکی رو هم تمومش کنم فردا4تاش رو دوره کنم چون جدیدتر از بقیه هستن و جمعه خدا بخواد تمام24تا رو که از پریروز داشتم میخوندم از اول تا24دوره کنم و… خدایا! باور کن من زبانم بدک نیست. کمکم کن نیفتم باشه؟ قربونت برم خداجون بیا از این گرفت و گیرهای عوضی خلاصم کن. باور کن اینکه من خاکیه سر به راهی نیستم خیلی هم تقصیر خودم نیست. اصلا هرچی که باشم تو منو آفریدی و تو منو دوست داری و تو ولم نمیکنی بی افتم. میکنی؟ ولم میکنی؟ نمیکنی من میدونم نمیکنی. لطفا بیا شبیه همیشه خدایی کن ذهن و روانم رو از این نکبت ناگفته و ناگفتنی پس بگیر. باور کن این فشار خیلی…
ولی خودمونیم. عجب دنیای کثیفیه! خدایا قربون صبرت برم چه جوری تحمل میکنی من که فقط اطراف خودم رو دیدم این حالمه تو تمامش رو میبینی چه مدلی تحملت میکشه به اینهمه تماشا! جدی خیلی خدایی واقعا ایول داری! دنیای بدیه خاکت خداجون! خاکیهات خیلی… بی معرفت… نامرد… ناکس… خدایا منو ببخش!
تا این زمان واقعا نمیدونستم خاکت اینهمه… حالا میدونم. حالا میفهمم. نباید اینطوری بگم. تقصیر کسی نیست. تقصیر خودمه. خودی که هیچ زمان سر موقعش نفهمید. یا دیر فهمید یا اصلا نفهمید. تقصیر کسی نیست. نباید ایراد بگیرم از خاکیهای تو. ولی این… خدایا ببخش! منو ببخش! خدایا منو ببخش!
8دقیقه مونده به7شب. واقعا باید برم سر درسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا جفنگ مینویسم. نگرانم اگر زمانی این نوشتن ها هم اصلا جواب نده با چی یهخورده سبک بشم! بیخیال. درست میشه. توکل به خدا. فقط خدا. خدایا میبینی؟ میشنوی؟ فقط خودت. من جز تو کسی رو نمیشناسم توکل کنم بهش. هرچی هم عوضی باشم هر نکبتی هم زده باشم باز گیر که میکنم توکلم به خودته که نجاتم بدی. من از رو نمیرم. اونقدر بهت نق توکل میزنم تا یا جواب بدی یا ببریم پیش خودت. پس توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت! دیرم شد! درس! ساعت6و56دقیقه عصر. تا بعد.