دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه شب

جمعه شب. خدایا باز شنبه! ببخش ناشکر نیستم ولی… متنفرم این لحظه. دلم شنبه رو نمیخواد. دلم مدرسه رو نمیخواد دلم بچه ها رو نمیخواد دلم کلاسم رو هم شاید نخواد نمیدونم.
عجب مزخرف گذشت آخر هفته! برادرم تب کرد و نفهمیدم مسمومیت بود یا ویروس ولی در هر حال بیماری بود و خدایا اینها همگیشون واسه چی اینهمه روحشون کاغذیه هرچی میگفتم بابا تبِ میاد میره میدونم در وضعیتی که ما هستیم این خطرناکتره ولی نه اینهمه یهخورده مسلط باشید فایده نداشت و خلاصه اینکه من یکی از اون5شنبه جمعه های بسیار جفنگی رو سپری کردم که الان حس میکنم تمام اعصابم رو شبیه یه بسته قهوه لعنتی آسیاب کرده و خدایا باز فردا و مدرسه و اون بچه ها و… لعنتیها واسه چی تعطیلش نمیکنید تمومش کنید این سال تحصیلی رو بره دیگه!
الان کسی اینجا نیست. منتظرم هر لحظه صدای زنگ آیفون دربیاد. خدایا بذار امشب بدون تب و بیماری و پریشانی بگذره آخه قربون حکمتت برم من رسما دارم دیوانه میشم به تموم اسم هات قسم دیگه تحمل ندارم خب الان چی میخوایی بسه دیگه!
عجب روزهای عجیبی رو سپری میکنم! خیلی عجیبن خیلی! خیلی پیش اومد که توی عمرم خسته باشم. گیر باشم. ترسیده باشم. ولی هیچ زمانی اینهمه… خدایا! نمیشه گاهی بعضی از ما خاکیها از قهرمان بودن انصراف بدیم؟ به هر کسی میرسم یه عبارت مسخره (تو قوی هستی) میبنده به کولم و خودش رو خلاص میکنه. خدایا من به چه زبونی بگم؟ من غلط کردم قوی ام من بیجا خوردم الان بسه یا باز بگم؟
اه باز من امشب زده به سرم خخخ. احتمالا خاصیت شب جمعه پیش از شنبه باشه. چیزی نیست. درست میشم. درست میشم!
هفته پیش امروز… پدرم مُرد. درست یه هفته پیش امروز دفنش کردن. هی! جدی؟ یعنی واقعا رفت؟ یعنی تموم؟ انگار فرصت نشده باور کنم. یعنی الان داره باورم میشه؟ آخه الان وقت باور کردنه؟ اون دفن شد و من… اون رفت در حالی که نخواسته بود بابای من باشه و در نتیجه من سر دفنش نرفتم. یعنی بعد از این زمانی که میرم سر خاک اقوامم باید برم سر قبر بابام؟ بابایی که نخواسته بود بابای من باشه؟ باید برم؟ نباید برم؟ وای خدا بسه! بسه به خاطر خدا بسه!
تمام این هفته تمام زحمتهای ترک لعنتیم رو فرستادم ته چاه توالت. چنان به این چیز کوفتی چسبیدم که انگار قرار بود آخر این هفته بمیرم و قبلش باید تلافی تمام پرهیزهایی که اونهمه واسشون زحمت کشیده بودم رو دربیارم. خدایا تمامش تلف شد! از فردا دوباره همه چیز از اول. واسه چی؟ آخه واسه چی؟ چی عوض میشه اگر من با این لعنتی از خاکت بپرم؟ اوه نه خدایا معذرت میخوام معذرت میخوام. من معذرت میخوام اینو نباید بگم. خدایا! ببین منو! من این هفته خیلی اذیت شدم. حالم خوش نیست. جفنگ گفتم. ببخش پس گرفتم. میدونم جونم نعمته و امانته و من نباید اینطوری بگم باور کن میدونم. بذار به حساب فشارهام. بذار به حساب دردم. بذار به حساب خستگیهام. خستگیهام! خدایا! تو داری میبینی. اونقدر خستم که واقعا دلم خوابی تا قیامت میخواد. میدونم نباید بخواد ولی باور کن من تا مغز استخونهای روانم خستم. دلم آرامش میخواد. دلم ی زندگی عادی میخواد. شبیه همه. دلم میخواد خودم و اطرافم اینهمه متفاوت نباشیم. دلم روزمرگیهای معمولی میخواد. دلم برخوردهای عادی شبیه همه مردم میخواد. آخه واسه چی همه چیزهای اطراف من اینهمه متفاوته؟ دلم عادی بودن میخواد.
ای بابا ای بابا عجب خری هستم خب الان چه مرگمه خخخ. درست میشمها امشب اینطوری شدم و فردا حتما… آخ خدای من!
خدایا تو از همه چیز آگاهی حتی از ناگفته ترین ناگفته های من ولی ببین! آدمهای خاکی گاهی لازم دارن حرف بزنن. من واقعا… گاهی حس میکنم چنان شدید لازم دارم حرف بزنم که نفسم تنگ میشه. گاهی حس میکنم از شدت فشار این الزام بیمار میشم. و شدنی نیست. ناگفتنیها رو نمیشه گفت. دستکم من نمیتونم. شاید چون ناگفته های من از خیلی ناگفته های دیگه ناگفتنیترن. خدایی به کی میتونم توضیح بدم این… اوه خدا! اوه خدایا حتی تصورش هم ترسناکه. اوه خدایا حتی نمیتونم واسه ذخیره داخل اون فلش یواشکی بنویسمش. اوه خدایا نه! وای نه خدا نمیتونم بنویسم هیچ کجا نمیتونم بنویسم نمیتونم بگم نمیتونم این… آخه وسط اینهمه گرفت و گیر این… خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باید برم حموم. میترسم. نه اشتباه نشه از تاریکی و تنهایی نمیترسم بابا میترسم برق بره آب هم قطع بشه من زیر یه لایه کف گیر کنم اون داخل. امروز برقها رفت ولی کی میتونه اینها رو پیشبینی کنه؟ اینجا ایرانه هرچی دلشون بخواد با زندگیمون میکنن گیریم من رفتم و برق رفت و آب هم قطع شد و الان کسی اینجا نیست. خدایا من واقعا لازم دارم برم اون داخل بذار مادرم برسه یا تکلیف اومدنش مشخص بشه بعدش هر ساعتی از شب شد برم اوضاع خودم رو درست کنم این چه وضعیت کثافتیه!
باید واسه کلاس فردا یهخورده بیشتر بخونم. نمیدونم واسه چی کلمه ها از زبونم فرار میکنن. باید تمرینشون کنم و… این ترم به خیر بگذره خدایا این ترم به خیر بره!
دود لازمم. دیگه شورش رو درآوردم. خدایا زیادی دارم میرم. میدونم میدونم. از فردا دوباره متعادلش میکنم. از فردا. فردا! امشب لازمش دارم. امشب این کثافت لعنتی رو لازمش دارم. خدایا این جواب نمیده کاش یه چیزی بالاتر داشتم! چیزی به قدرت دستهای تو که بغلم کنن. خدایا! تو از همه چیز آگاهی. پس الان میدونی من چقدر لازمت دارم. جایی که هیچ کسی نیست. هیچ نوری نیست هیچ صدایی نیست هیچ چی نیست. فقط خودم و خودم. اینجای جاده عجیب شبِ و عجیب سرده و عجیب ساکته و… خدایا من یه دیوار میخوام. دیوارم میشی؟ میخوام نق بزنم. میخوام توی بغلت سرم رو بذارم روی شونه هات و اونجا باور کنم که باز هم من جا موندم. حتی از پدرم که رفت و دلش نخواست که بابای من باشه. میخوام توی بغلت به بیماری برادرم، به اوضاع مادرم، و به خیلی چیزهای زندگیم معترض بشم. میخوام شونه هات رو خیس کنم. خدایا! باور کن لازمت دارم. باور کن! من واسه تحمل این هوای جامد منجمد در اینجای جاده خیلی خستم. بیا دیوارم بشو. بیا بغلم کن! خدایا! بیا پایین بغلم کن!
حتی از نق زدن هم خستم. حتی اینجا داخل این وبسایت مسخره که داخلش همیشه نق میزنم. من لازم دارم این شب تموم بشه. من صبح لازم دارم. من آرامش لازم دارم. من لازم دارم از این پناهگاه بزنم بیرون. ناپرهیزی کنم. نترسم از خوردن غذاهای ترسناک سرطانزای اون بیرون. نپرم از صدای زنگ تلفنهای شبانه. خدایا! تو مگه خدای من نیستی؟ واقعا یادته که خاکیها صبرشون و عمرشون محدوده؟ میبینی منو؟ دارم روانی میشم. دارم نیست میشم. خدایا! بسه دیگه! این کابوسها تمومم میکنن. خدایا! کسی نیست. هیچ دستی نیست. بیا تکونم بده! جنون داره قورتم میده. دیگه نمیتونم. بیا بیدارم کن!
ساعت8 شب. دیگه نمیخوام بنویسم. نمیخوام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و تو نیستی

این شب‌ها، این هفته‌ها، این لحظه‌ها!
از کلاس برمی‌گردم. عصره. خستم. ماسک شجاعت و استحکام و تمام این موارد مسخره رو درست بعد از ورودم به چهاردیواری امنم و بسته شدن در ورودی پشت سرم کنار می‌زنم. سلام خودم! چطوری خودم؟ حالت خوبه؟ خودم سکوت می‌کنه. سکوتش انگار فحشم میده. زبون سکوتش رو بلدم.
-به نظرت من خوبم؟
آه می‌کشم.
-نه نیستی. البته که نیستی. ولی خوب میشی. باور کن که میشی.
کلی درس دارم. باید بجنبم. امتحان سه شنبه مثل تیر داره می‌رسه و من اصلا آماده نیستم. تمرین‌های سه شنبه و دوتا کنفرانس‌ها هم هستن. زمان نیست. خدایا چقدر خستم! کیف سنگین حامل سیستمم رو آهسته می‌ذارم زمین. شونه‌هام نفس راحت می‌کشن. رفیق سفیدم باید سریع از کیف خارج بشه. درس دارم. تشنه‌ام. آب حلش نمی‌کنه. خدایا چقدر تشنم! سعی می‌کنم شونه بالا بندازم. شونه‌هام زیر فشار واقعیت می‌بازن.
و تو نیستی.
نمی‌دونم چقدر گذشته. سیستمم کنارم سواره. سوار و روشن. روی تخت. و من روی صندلی چرخون نشستم و سعی می‌کنم بفهمم تمرینهای جا موندم چی میگن. ذهنم پرواز می‌کنه. تشنگی فشار میاره.
-خدایا این حس بیچارم می‌کنه دارم میمیرم کمکم کن!
خاطرم هست که این تمرین‌ها رو حل کردم. پس واسه چی الان اصلا نمی‌فهمم چی می‌خوان؟ اصلا جواب‌هایی که نوشتم کو؟ پیداشون نمی‌کنم. بارد مثل این اواخر به کمکم میاد. خوشبختانه بی‌دردسر بهش متصل میشم. اسمش جمینایه ولی من بارد صداش می‌کنم. تشنه‌ام. خدایا واسه چی فشار این لعنتی شبها بیشتره؟ هرچی در شب بیشتر پیش میرم تشنگی قوی‌تر زور میده. مه سفید، تمرین‌هایی که با کمک بارد جواب‌های گم شدهشون رو پیدا و اصلاح می‌کنم، اخبار وحشتناک بندرعباس، هیچ کدوم کمک چندانی به تقویت فراموشی نمی‌کنن.
-خدایا لطفا! کمک کن سبکتر سپری بشه! حتی شده1ساعت! تنفس لازم دارم.
فایده نداره. به طرف ساعت 9 شب میریم. از شدت تشنگی احساس تب می‌کنم. نبض روحم ضربان می‌گیره. نفس‌هام سنگین میشن. سعی می‌کنم تمرکزم رو از خودم پرواز بدم. تب بیشتر میشه. نفس‌هام تنگ میشن. تشنه‌ام.
و تو نیستی.
تمرین‌ها عاقبت تموم میشن. داخل تیمتاکم. کانال رادیو میوت. خدایا من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ واقعا واسه چی اینجا می‌شینم؟ واقعا لازمه درسم رو اینجا حاضر کنم؟ به نظرم الان جنگیدن جواب نمیده. بارها و بارها و بارها سعی کردم این عادت عجیب رو ترکش کنم. نتونستم. نشد. سعی می‌کنم با زدن کلیدهای خروج از برنامه خارج بشم. دستم اندازه یه کیسه سیمان سنگین میشه.
-امشب نه! به خاطر خدا این زمان واسه هیچ جنگ مضاعفی مناسب نیست! بمونه واسه زمان بهتر.
ولی زمان بهتر کی میاد؟ من کی دوباره قوی میشم؟ اصلا این شدنیه؟ بله هست اگر این تشنگیِ وحشتناک دست از موجودیتم برداره. تمرین‌ها رو مرور می‌کنم. غلط‌ها رو اصلاح می‌کنم. بارد تأیید می‌کنه. بهم تبریک میگه. حرف‌های مثبت می‌زنه. چیزی نمی‌فهمم جز اینکه تمرین‌ها تموم شدن. سوار بال‌های زمان به طرف ساعت 10 پیش میرم. اوه خدا باید سر ساعت 10 انتشار یه پست کامل بشه! خدایا سایت دوباره مثل این اواخر به سرش نزنه من باید وارد بشم! هی! باز شو. باز شو! من باید وارد بشم. باید. باید! با یکی دو دفعه خطا عاقبت باز میشه. خدایا شکرت! معتدل پیش میرم. پست در زمان درستش منتشر میشه. نفس عمیقی به نشان آرامش می‌کشم. قفسه سینم آخرهای نفسم رو نمی‌کشه. با شروع سرفه‌هام می‌جنگم. اگر شروع بشن تمام شب اذیتم می‌کنن. موفق میشم مهارش کنم. باید درس بخونم. شدنی نیست. دیره. خستم. تشنه‌ام. خدایا چقدر تشنه‌ام. تمام وجودم از شدت اون تب کزایی ضربان گرفته. خدایا من واسه چی اینطوری شدم! آخه واسه چی من! واسه چی الان! واسه چی اینجای جاده! من تاوان چه نفرینی رو پس میدم! کجا اشتباه رفتم! واسه چی اشتباه کردم! به تنها تسکین این شب‌هام متوصل میشم. مه سفید توی مغزم رو پر می‌کنه. همه چیز، از دلواپسی کلاس سه شنبه تا امتحان قریب‌الوقوعی که واسش آماده نیستم پشت پرده مه سفید محو میشن. همه چیز جز… دیوانه وار تشنه‌ام. از شدت تشنگی احساس خفقان می‌کنم.
-امشب از اون شبهای سیاهه.
و تو نیستی.
پیام از تلگرام. بچه‌های کلاس زبان. پیام‌هامون شادن. کلی شلوغی در یه گروه رسمی. همه کلاس از من جوونترن و من فقط میگم که چقدر خوابم میاد. از باقی موارد چیزی نمیگم. بچه‌ها دلواپس کلاس سه شنبه و امتحانن. حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم. آخر شب. پیام استاد. کلاس سه شنبه کنسله. این یعنی کنفرانس‌های سه شنبه و امتحان میان ترم و باقی ملزومات درس و کلاس همگی به کلاس شنبه منتقل شدن. یه مثبت وسط منفی‌ها. خدایا شکرت! باید حسابی بخونم ولی نه امشب. امشب نمی‌تونم. ذهنم از شدت حرارت در حال ذوب شدنه. حس می‌کنم کم مونده شبیه آتشفشان از فرق سرم فوران کنه و جاری بشه. از درموندگیم متنفرم. سعی می‌کنم کنارش بزنم. زورم نمی‌رسه. چندتا نهیب بی‌عربده راه نفسم رو یهخورده بازتر می‌کنه. آگاهی به حقیقت تلخ از سرمای وحشت منجمدم می‌کنه.
-امشب سخت می‌گذره خیلی سخت.
و تو نیستی.
از خستگی بی‌حسم. پتوی مهربون و آشنای خودم مثل همیشه بغلم می‌کنه. دوستش دارم. هرچی که باشم، هر اشتباهی کرده باشم، حتی اگر نفرت انگیز باشم، این توده نرم نخ و پشم باهام مهربونه. هر زمان بخوامش بغلم می‌کنه. هوا از شدت گرما انگار آتیش به جهان فوت می‌کنه. این زمان زمان پتو نیست ولی من این پناهدهنده‌ی بی‌جان رو دوستش دارم. شبیه یه ملخ بارونخورده توی بغل پتو مچاله میشم.
-همه چیز بمونه واسه فردا. درس و امتحان و همه چیز.
چشم‌هام رو می‌بندم. حرارت بین پلک‌هام آزارم میده. بازشون نمی‌کنم. باید بخوابم. لحظه‌های مذاب از روی خاطر و خاطراتم قدم می‌زنن. تاول‌های نبضم توی خودآگاهم می‌ترکن و سوزش هزاران هزار خاطره در خاطرم شعله می‌کشن.
و تو نیستی.
از خواب می‌پرم. کدومشون بیدارم کردن؟ کابوس آشنای همیشگی؟ چیزی در بیداری؟ یا هر دو؟ دردی توی قفسه سینم می‌پیچه. دست‌هام خیس عرق شدن. نفس می‌کشم و دودستی روی قفسه سینم فشار میارم. دست‌هام می‌خوان انصراف بدن. درد عقبنشینی می‌کنه. ولی خواب رو هم با خودش می‌بره. سیستمم روشنه. هنوز توی تیمتاکم. سال‌هاست که شب‌ها داخل تیمتاک می‌خوابم. می‌خوام خاموشش کنم. شب تهدیدکننده و منتظر به تماشا نشسته. از خاموش کردن سیستمم منصرف میشم. گوشیم کنارمه. با دو ضربه متصل به هم ایسپیک مهربون شروع می‌کنه به کتاب خوندن. این صدای آشنا رو چقدر دوست دارم. سکوت شب عقب می‌کشه. تشنگی اما خیال باخت دادن نداره. تب هم حالا حسابی جاگیر شده. تمام آگاهیم ضربان می‌گیره. احساس عجزم کلافهم می‌کنه. ازش متنفرم. از این درموندگی متنفرم. هقهقم رو به ضرب تمام عقب می‌زنم.
-خفه شو پریسا! فقط خفه شو! تو گریه نمی‌کنی!
هقهق به نهیبم می‌بازه. اشک‌ها اما نه. یکی از تجربه‌های عجیبم به خصوص این اواخر اینه که بدون گریه هم میشه بارید. مثل بارون بارید. خیلی شدید. خیلی طولانی. دارم می‌سوزم. خدایا دارم می‌سوزم! صدای نفس‌هام رو توی سرم می‌شنوم. درد دارم. تمام احساسم از درد آتیش گرفته.
و تو نیستی.
شب آهسته پیش میره و پیشم می‌بره. به طرف صبح میریم. ساعت 2 صبح. ساعت 3 صبح. 4. 5. و من بیدارم. کاریش نمیشه کنم. باید منتظر ساعت 6 بمونم تا بلند شم و مثل هر روز به جریان مداوم زندگی واقعی پیوند بخورم. زیر سنگینیِ نقابی که خودم نیست. اونقدر بریدم که حس می‌کنم هر لحظه شبیه یه مشت ماسه می‌پاشم. نهیبم تکونم میده.
-زندگی در انتظار هیچ جا مونده‌ی وا مونده‌ای متوقف نمیشه. بیرون از این حصار خیلی‌ها منتظرن. بچه‌های مدرسه. مادرت. برادرت. بلند شو! الان!
از تخت کنده میشم. اونقدر سخت و اونقدر کند که انگار قراره تا قیامت طول بکشه. ساعت از 6 گذشته. در زمان اوج سردردهای مداوم قهوه خوردن اصلا به صلاحم نیست. بذار با آبمیوه حلش کنم. هرچند نه قهوه، نه آبمیوه، نه الکل، و نه هیچ آب حیاتی درمون این تشنگی نیست! سعی می‌کنم این حقیقت که از نیمه شب تا صبح نخوابیدم و الان باید واسه سر و کله زدن با بچه‌های مدرسه از سکوت خونه بیرون بزنم رو موقتا از خاطرم پاک کنم. سعی می‌کنم همه چیز رو موقتا از خاطرم پاک کنم. ناکامی به تلاشم قهقهه می‌زنه.
-لعنتی دیگه بسه. روز شده. من نمیتونم اینطوری به دل روزمرگی‌ها بزنم. معرفت کن فعلا دست از سرم بردار تا شب.
نقابی که خودم نیست انگار سنگین‌تر شده. سنگین‌تر از صبح‌هایی که شب‌هاشون دستکم می‌تونستم بخوابم. به جاده نفهمیدن می‌زنم. دیرم میشه. آبمیوه. اه خاک لعنتی! از لای درز پنجره بسته هم وارد میشه و ببین با دستگاه آبمیوه‌گیر کنار پنجره چیکار کرده! باید بجنبم. دیره. آبمیوه من حاضره. چندتا قالب یخ کمک می‌کنه خنک بشه. و چندتا قالب یخ می‌تونه کمک کنه که من خنک بشم؟ چندتا کوه یخ خلاصم می‌کنه از این تشنگی؟ خدایا کمکم کن! بی‌حرکت موندن خطرناکه. این آبمیوه‌گیر دیوونه همه جا رو به نکبت کشید. باید پیش از رفتن تمیزش کنم. این چه عادت مضحکیه که پیش از دور ریختن خمیر سیب‌هایی که آب گرفتم باید کم و بیش بگردمشون؟ چی می‌تونه داخلش باشه؟ و هست! خدای من هست! چیزی نرم‌تر، یا سفتتر، و در عین حال متفاوت از خمیر سیب! خدایا این دیگه چیه! این… خدایا این… خمیر سیب نیست! این شکل داره و دست و پا داره و برجستگی‌هاش… وای خدا این… یه مارمولک قد انگشت اشارهم! زنده توی دست من! وای خدا! وااااایی خدا! وای خداجان! جیغ می‌کشم و پرتش می‌کنم توی سینک. اصلا چیزی بود؟ واقعا جز خمیر سیب چیزی توی دستم بود؟ یعنی اشتباه نکردم؟ واقعا یه موجود زنده بود؟ من که دستگاه لعنتی رو پیش از سوار کردن شسته بودم! این چه جوری بین اون قطعه‌ها… یعنی واقعا اونجا بود؟ یعنی توی دست من بود؟ یعنی من جون یه موجود زنده رو با فشار مشتم گرفتم؟ دست‌هام رو به هم فشار میدم. صبح زوده و ملت خوابن ولی از کنترل خودم در رفتم. همچنان دست‌هام رو با تمام قدرتی که درشون نیست به هم فشار میدم و بی‌توجه به زمان و آرامشِ باقیِ جهان، ترسخورده و نفرتزده جیغ می‌کشم و جیغ می‌کشم. مثل بید می‌لرزم. اونقدر شدید که حس می‌کنم الانه که پخش بشم روی زمین. در تاریک‌روشن ادراکم سوسو می‌زنه:
-اگر بیفتم دیگه نمی‌تونم بلند شم.
سرپا ایستادن غیرممکن میشه. نمی‌تونم. خم میشم. جیغ می‌کشم. می‌لرزم. دارم می‌افتم. نباید!
-تو نمی‌افتی. تو نمی‌افتی! تو، نمی‌افتی!
اصلا شاید اشتباه می‌کنم. لامسهم می‌تونه دروغ گفته باشه. من دیشب نخوابیدم. حالم هم که هیچ مثبت نیست. این روزها روانم حسابی تب داره. خیلی درست درمون نیستم. حالا گیریم که بقیه نمی‌فهمن چون اجازه نمیدم که بفهمن. خودم که از اوضاع خودم آگاهم. در همچین وضعیتی لامسه هم شبیه باقی عناصر می‌تونه هذیون تحویلم بده. به روی خط روزمرگی‌ها می‌خزم. آماده شدن واسه رفتن و رسیدن بدون تأخیر به محل کار. از شدت لرز کم مونده هرچی توی دستمه رو بندازم. بیخیال سردرد. یه قهوه شیرین باید بتونه کمک کنه. خدایا ولی باید برم توی آشپزخونه. با تمام وجود خودم رو به جلو هل میدم.
-بابا بیخیال اولا که از کجا معلوم درست دیده یعنی لمس کرده باشم. دوما گیریم که درست باشه. مارمولکه هیولا که نیست. سوما من جلوی سینک بودم که هرچی توی دستم بود پرت کردم اون داخل. اگر واقعا چیزی جز خمیر سیب توی دستم بوده الان توی سینکه. یعنی خب… به احتمال قوی باید توی سینک باشه. خب یعنی می‌خوام بگم… شاید باشه. هی! در هر حال من باید برم توی آشپزخونه.
وارد آشپزخونه میشم. چندتا قدم مردد پیش میرم. یه دستمال از روی اوپن می‌افته روی دمپاییم. مثل برق گرفته‌ها عقب می‌پرم و دوباره جیغ می‌کشم. خدایا من نمی‌تونم ببینم. یک کسی. هر کسی هر چیزی. حقیقت. کسی نیست. هیچ کسی. هیچ کمکی. فقط خودمم. فقط خودم! مثل همیشه. فقط خودم! دوباره قدم پیش می‌ذارم. دستمال رو از زمین برمی‌دارم. به هر زحمتی هست قهوه فوری شیرین رو آماده می‌کنم و میدمش پایین. بذار سینک و هرچی توشه منتظر برگشتنم بمونه. ولی این شدنی نیست. من باید آبمیوه‌گیر رو از اون داخل بردارم و اگر موجود زنده‌ای اونجاست نجاتش بدم. درضمن در غیبتم سینک خشک میشه و اون میاد بیرون و بعدش هر جای خونه ممکنه بره و پیدا کردنش دیگه شدنی نیست. خدایا من تنهایی نمی‌تونم. ضربان حقیقت. کسی اینجا نیست. جز خودم هیچ کسی نیست. مهم نیست انجامش چقدر سخته ولی در هر حال کمکی در کار نیست. هیچ دستی جز دست خودم قادر به مطمئن کردنم نیست. خدایا دارم سکته می‌کنم کاش می‌تونستم توی سینک رو ببینم! آخه چه جوری دستم رو کنم اون داخل؟ اگر مطمئن بودم چیزی اونجاست شبیه دفعه پیش زنگ می‌زدم به آتشنشانی روبرو تا بیان و حلش کنن ولی تصور کن من زنگ بزنم و اون‌ها بیان و بگن اینجا جز یه مشت خمیر سیب چیزی نیست. و چه طور میشه ازشون انتظار داشته باشم اگر دفعه بعدی در کار باشه و من واقعا کمک لازم داشته باشم اون‌ها به درخواستم اعتبار بدن؟
-هیچ راهی نیست پریسا! باید خودت باهاش مواجه بشی! فقط خودت! تنها خودت!
باید بجنبم. زمان نیست. سر کار رفتنم دیر میشه. دستم رو که انگار خون توش نیست داخل یه کیسه نایلون کاملا می‌پوشونم. قطعات آبمیوه‌گیر رو چنان با وحشت و سرعت یکی یکی برمی‌دارم که انگار دینامیتن. با حد اکثر فشار آب می‌شورمشون و مواظبم دستم با لبه سینک تماس پیدا نکنه. مبادا اون موجود زنده احتمالی راه فرار از سینک خیس رو روی لباسم باز کنه. کار شستن آبمیوه‌گیر لعنتی به هر دردسری بود تموم میشه.
-یعنی اون هنوز اونجاست؟ یعنی واقعا موجود زنده‌ای در کاره؟ خمیر سیب رو از داخل سینک پاک نکردم و آب. کلی آب اون داخله. یعنی یه موجود زنده الان در حضور من درست در2قدمی من واسه زنده موندن واسه نفس کشیدن توی آب سینک داره دست و پا می‌زنه؟
نفسم تنگ میشه. خدایا حالا وقت نفستنگی‌های من نیست. هیچ کمکی نیست. خدایا فقط 1 ثانیه اجازه بده من ببینم! خدایا فقط 1 ثانیه چشم‌هام رو بهم بده! خدایا! خدایا! خدایا! …
فایده نداره. زمان می‌گذره. تصور موجود زنده‌ای در حال دست و پا زدن و خفگی به سرگیجهم میندازه. هیچ راهی هیچ راهی نیست! چاره‌ای به نظرم نمی‌رسه. جز یکی. با هقهق‌های خشک و بریده دوباره دست راستم رو داخل کیسه نایلون می‌پوشونم. با دست چپ لبه‌های کیسه رو جایی در بالای ساعدم سفت بسته نگه می‌دارم. سعی می‌کنم به خودم روحیه بدم.
-چیزی نیست. اون داخل چیزی نیست. الان لمسش می‌کنم و می‌بینم فقط یه مشت خمیر سیبه. اونجا هیچ چی نیست.
دست نایلونپوشم رو از لبه دیواره سینک داخل می‌برم. هقهق‌های خشکم کم مونده نفسم رو ببرن. دستم داخل سینک میلیمتر به میلیمتر پایین میره. پایین‌تر. پایین‌تر. درست اونجاست. در نزدیک‌ترین گوشه سینک به من. با برخورد دستم از نیمه‌راه تلاشش واسه بالا اومدن دوباره داخل سینک سقوط می‌کنه. دیگه جای تردید نیست. اون زنده و در تلاشه. از بند دل جیغ می‌کشم و چنان شدید عقب می‌پرم که کم مونده با مغز پخش بشم روی سرامیک.
-هنوز زنده هست. می‌خواد فرار کنه. من نمی‌تونم لمسش کنم. خدایا من از مارمولک می‌ترسم. ولی اون… داره خفه میشه! نه! خدایا نه!
از خونه می‌زنم بیرون. خدایا این وقت صبح به کی بگم؟ از آسانسور رد میشم. در خونه همسایه. خانم همسایه داره بچه‌هاش رو آماده می‌کنه تا برن مدرسه. نفسم بالا نمیاد. از دیدنم با لباس مدرسه و کیف به دوش و اون حال عجیب در اون ساعت صبح حیرتزده میشه اما حیرتش رو مؤدبانه مخفی می‌کنه. من در وضعیتی نیستم که توجه کنم. صدای ترک خوردن ظرف تحملم رو به وضوح می‌شنوم. داستان رو هر طور شده واسه خانم همسایه توضیح میدم و ازش می‌خوام همراهم بیاد تا داخل سینک رو ببینه وگرنه من مجبورم با لمس ماجرا رو ختمش کنم. واضحه که این فراتر از توانمه. خانم همسایه اینو می‌بینه و میگه منتظرش بشم تا چادرش رو برداره. حس می‌کنم تا لحظه ورودمون به خونه من قرن‌ها طول می‌کشه. خانم همسایه به داخل سینک نگاه می‌کنه و امید کمرنگ من به اینکه اشتباه کرده و تمام این جنجال رو سر یه مشت خمیر سیب بپا کرده باشم از بین میره.
-بله یه مارمولک این داخله زنده هم هست و داره توی سینک راه میره.
حس می‌کنم دارم می‌افتم. صدام انگار مال خودم نیست. طنینش رو نمی‌شناسم.
-خدایا باید از اونجا بیارمش بیرون ببخشید میشه شما بالای دستم رو بگیرید هدایتم کنید که با دست نایلونپوش از توی سینک برش دارم بندازمش بیرون؟
در حال جمعآوری تمام قدرت و شجاعتی هستم که واقعا در هیچ کجای موجودیتم موجود نیست. خانم همسایه متوجه میشه و چه عالی چون واقعا نمی‌دونم بعد از مشت کردن دست نایلونپوشم دور اون جسم متحرک چی به سرم میاد.
-نه لازم نیست شما یه پارچه بهم بده من برش می‌دارم.
خفقان حمله می‌کنه. دارم خفه میشم.
-نه اذیت میشید من واقعا… شما فقط دستم رو ببرید طرفش تا من…
خانم همسایه به وضوح برای آرامش من می‌خنده.
-نه بابا چه اذیتی نمی‌ترسم بچه روستاییم ناسلامتی. پارچه‌ها کجان؟؟
وقتی اون دست نجاتبخش با یه دستگیره آشپزخونه داخل سینک میشه ثانیه‌های فرار اون موجود کوچولوی ترسیده از اون دست پارچه پوش تا زمان موفقیت خانم همسایه واسه گرفتنش انگار اندازه عمر من طولانیه.
-گرفتمش. حالا چیکار کنیم؟
با وجود حال خرابم می‌تونم طنین ترسی هرچند کمتر از وحشت خودم رو در صدای اون بنده خدا تشخیص بدم. خدایا من این طفلک رو گرفتار همچین ماجرای مسخره‌ای کردم. صدام صدای خودم نیست.
-میشه از پنجره بفرستیمش بیرون؟
با وحشت می‌بینم که دارم بی حس میشم. خدایا حالم واقعا خوش نیست. نکنه اینجا بی‌افتم؟ خانم همسایه مثل فرشته نجات دو موجود زنده، من و مارمولک توی دستش، هنوز محکم ایستاده. دنیای من داره آهسته آهسته شروع می‌کنه به چرخیدن. خدایا! نه!
-شدنش که میشه ولی… وووییی! وووییی داره از پارچه میاد بیرون من می‌خوام بندازمش پایین ولی داره میاد بالا!
چرخش جهان داره سرعت می‌گیره. خدایا! خدایا لطفا! لطفا!
-اوه با پارچه انداختمش پایین داشت از پارچه میومد بالا شرمنده پارچه‌ی شما رو هم همراهش انداختم پایین رفت.
صدای خودم رو از دورها می‌شنوم که داره دورتر و دورتر میشه.
-اختیار دارید پارچه فدای سرتون خیلی هم ممنونم شما نجاتم دادین من واقعا نمی‌دونستم باید چیکار…
صدام داره از گوشهای ادراکم دورتر میشه و سیاهی مثل یک پرده تاریک و نفوذ‌ناپذیر آهسته آهسته داره بالاتر میاد. طنین نگران صدای خانم همسایه رو از لابلای چرخش دیوانه وار جهان، از لابلای تب یواشکی و خاموش روحِ روانیم، از زیر آوار سنگین تشنگی ناگفتنیم، و از ورای ترکیب دردآلود تمام این‌ها می‌شنوم که صدام می‌زنه.
-خانم جهانشاهی! عه! حالت خوبه؟ چی شد؟ خوبی؟ می‌خوایی بشینی؟ می‌خوایی آب بهت بدم؟ چی شد؟ چیزی نیست. هیچ چی نیست. عزیزم چیزی نشد که! آخی عزیزم! بیا آب بخور الان بهتر میشی. عزیزم! چیزی نیست. اشکال نداره یهخورده گریه کن. راحت میشی. هیچ چی نیست عزیزم عیب نداره گریه کن.
از پشت لایه های درد و ضعف و ترس و خستگی احساسش می‌کنم. حضوری که تکیه گاهم میشه تا پیش از افتادن روی صندلی بشینم. سردی لیوان آبی که به خوردنش تشویق میشم. دست‌هایی که بغلم می‌کنن. شونه چادرپوشی که سرم به سنگینی تمام روش رها میشه. بغضی که آسوده از آگاهی به این حقیقت که اون فرشته نجات چیزی از تشنگیهای اخیر من نمی‌دونه، چیزی از هیچ کدوم از ناگفته‌های من نمی‌دونه، به شدت تمام می‌شکنه و سیل اشک‌هایی که با هقهق‌های بی‌مهار و انگار بی‌انتها رها میشن. روی اون شونه‌ی بیگانه‌ی آشنا از اعماق دل می‌بارم و می‌بارم. تشنگیم رو می‌بارم. خستگیهام رو می‌بارم. شب رو می‌بارم.
و تو نیستی.
در هیچ کجای این کابوس‌های تودرتوی بیداری نیستی.
در هیچ گوشه‌ای از پایانِ فصلِ من در نگاهِ خودت، در هیچ مکانی از انتهای من در خاطرت، در پشتِ هیچ سایه‌ای از نبودن‌های من در امروزهای پیچ در پیچت، در هیچ نقطه از آتشفشانِ تشنگی‌های بی‌انتها و تبدارم نیستی.
من همچنان تلخ و انگار بی‌پایان، دردِ خالص رو روی شونه‌هایی که شونه‌های تو نیستن می‌بارم، و تو همچنان نیستی.
نیستی!
پایان.
پریسا. 7.2.1404

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خداحافظ پیرمرد!

1شنبه شب. درس میخونم ولی ظاهرا تا ننویسم خاطرم واسه جذب درسم سبک نمیشه.
زندگی چقدر عجیبه! و عجیبتر اینکه قواعد تکراریش هرگز واسه ما خاکیها عادی نمیشن. هنوز شوکه میشیم و هنوز حیرت میکنیم و هنوز بعد از وقوع واقعه های تکراری گیج و منگ ماتمون میبره.
اون آشنای پیر قدیمی، که زمانی پدرم بود، و بعد به این تصور غلط که من میخواستم ارثیه ای که نمیخواست بهم بده رو با حیله ازش بدزدم دیگه نخواست پدرم باشه، 12اردیبهشت1404فوت کرد.
چقدر عجیبه گفتنش واسه من! داستانی بود جمعه ای که گذشت! واسه تحویل جنازه از ورثه امضا میخواستن. چه امضایی؟ اون دیگه نمیخواست پدر من باشه. پس من حالا واسه چی باید جزو ورثه حساب میشدم؟ برادرم بیماره و واقعا نباید به این ماجرا وارد میشد. قانون امضا میخواست و مادرم و البته خودم مثل خروس جنگی ایستادیم که ما اجازه نمیدیم برادرم آگاه بشه و توی اون صحنه های غریب قدم بذاره. عموی من مرد خوبیه. واقعا خوبه. بنده خدا کلی دوندگی میکرد. جنازه تحویل نمیشد. مردم توی گرما گیر کرده بودن. طولش ندم هرچند خیلی طول کشید خیلی. قرار شد برگه رو بیارن خونه تا ما امضا کنیم. به برادرم گفتیم. از من احساسیتره. برادرم همیشه از من بهتر بوده. دلش پاکتره و روحش صافتره و… برادرم آدم بهتریه از من. ذاتش از مال من تمیزتره. قرار شد طولش ندم. عمو با دخترخاله و پسرعمو اومدن خونم. عمو روی شونه من گریه میکرد. برادرم دخترخاله رو بغل کرد و داستانی بود. همسر برادرم با شنیدن ماجرا از ترس حال همسرش مثل تیر خودش رو رسوند. حق داشت. برادرم حالش داشت خراب میشد. برادر بزرگسال و پاکمرام من تحمل نداشت. من گریه نمیکردم. عمو رو بغل کردم و باهاش حرف زدم تا گریه هاش کمتر شدن. امضا کردیم. عمو گریه میکرد. دستم رو بوسید. خواست دوباره ببوسه که اجازه ندادم. فقط بغلش کردم بوسیدمش و حرف زدم و حرف زدم. جو آرومتر شد. اونها رفتن تا جنازه رو تحویل بگیرن و دفنش کنن. جنازه آشنای بیگانه ای که زمانی پدرم بود و دیگه نخواسته بود که پدر من باشه. ما نرفتیم. بلند شدیم رفتیم خونه برادرم. اطرافش موندیم تا رو به راه شد. برگشتیم خونه. تلفنی باهاش در تماس بودم. هنوز هم هستم. خونوادش گفتن نباید تنها بمونه و چه عالی چون واقعا نباید تنها بمونه. من گریه نکردم. جای گریه های من نبود. بازم مثل همیشه نوبت من نبود. من گریه نکردم. هنوز هم نکردم. دیشب تنها بودم. نتونستم. نشد. امشب هم تنها هستم. دلم میخواد میشد گریه میکردم. نمیتونم. حسم رو نمیشناسم. میدونم یه چیزی شده ولی اثرش هیچ کجای زندگیم نیست. من سر کار میرم. با بچه ها میخندم. حتی کلاس زبانم رو هم میرم. هیچ چیز توی روزمرگیهای من عوض نشده. ولی عمیقا میدونم که یه چیزی شده. قطعه پازلی در یه گوشه از جهان که باید باشه اما دیگه نیست. از زندگی من رفته. از جهان رفته. از همه جا رفته. سعی میکنم در تنهایی کمی شبیه کسی باشم که پدرش فوت کرده. واسه چی نمیتونم؟ اون دیگه نخواسته بود پدر من باشه. به خاطر ارث. ارث لعنتی. من ازش ارث نمیخواستم. سعی کردم بفهمه ولی باورش نشد. توی هوای ادراک نبود. هیچ چی نمیفهمید انگار ولی… اون زمانی پدر من بود. و بعد به خاطر پولی که من ازش نخواسته بودم دیگه نخواست پدرم باشه. به تدفینش نرفتم. قرار بود حتی دعا هم واسش نکنم. نه به خاطر خودم. این بی معرفت به برادر من نفرین فرستاد. برادر من که بیشتر از خود من دلش به پدرش بود و هواش رو داشت. بعدش برادرم بیمار شد. اونقدر حرصی بودم که گفتم من امضا نمیدم بذار بمونه روی هوا. مادرم اجازه نداد. باهام حرف زد و یادم آورد که خدای من بچه نیست که به خاطر اراجیف صاحب یک عقل بیمار بخواد بنده هاش رو بیمار کنه. امضا رو دادم. روی قرارم نموندم. واسه متوفی دعا هم کردم. واسش فاتحه هم خوندم. واسه متوفایی که زمانی پدر من بود. دفنش کردن. در غیبت من و برادرم که اگر اینهمه بد باهامون تا نکرده بود باید توی مجلسش حاضر میشدیم. نشدیم. حالا مجلسهای سوم و هفتمش در جریانه. من رفتنی نیستم. برادرم هم همینطور. امروز دختر خالم اومده بود پیشم واسه تسلیت. انداختمشون به خنده. حالا همه رفتن. و به کسی نگیها ولی الان من نمیخندم. خدایا! این چه حس مزخرفیه! من همیشه حسهام رو شناختم. خشم. نفرت. مهر. حسرت. دلتنگی. و ترکیبهای عجیب و غریب تمام اینها. هیچ زمانی در تشخیصشون گیر نکردم. و هیچ زمانی حسی به عجیبیه این یکی نداشتم. این یکی رو نمیشناسم. نه میتونم توضیحش بدم نه حتی میتونم بفهممش. فقط میدونم مثبت نیست. سنگینه. تلخه. تاریکه. تاریکه! خیلی تاریک!
نمیدونم آدمها بعد از رفتن از این جهان کجا میرن. خیلی چیزها میگن. هر دینی یه چیزی میگه. من واقعا نمیدونم کدومش درسته. ولی بدجوری معتقدم که در ادامه این راه هر جا که بریم پوچ نمیشیم و چه بسا که جهانی که ترکش کردیم رو با دیدی بازتر ببینیم. یعنی الان اون پیرمرد داره میبینه؟ یعنی الان دیگه توی سرش میره که من ارثش رو نمیخواستم؟ خب که چی؟ گیریم که ببینه. باور هم کنه. مگه دیگه فرقی داره؟ اون دیگه رفته و من… من اینجام و توی این فکرم که واسه چی سن زن جماعت بالاتر که میره گاهی دلشون میخواد که بابا… بیخیال. بسه. باید درس بخونم. و قبلش باید واسه آشنای بیگانه پیری که زمانی پدرم بود و دیگه نخواست حتی به اندازه تماسهای گاه و بیگاه بابای من باشه دعا کنم.
هی! بیخیال پریسا! بهت بر نخوره ولی تو کلا هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودی. نچسبی و نگیری و خلاصه موجود مزخرفی هستی. البته خدا دوستت داره. مادر و برادرت هم دوستت دارن چون عضو خونواده ای ولی کلا مالی نیستی که بشه دوستت داشت. دفعه اولت هم نیست که از همچین چیزی سر درمیاری. تو همیشه یه مدل نچسبی متفاوت بودی هنوز هم هستی. گیریم یه پیرمردی هم نخواست بابای تو باشه. حالا انگار تو این وسط بابا داشتی آسمون به نامت میشد. ول کن تو هم حوصله داری.
آره به نظرم موافقم. بیخیال بابا احساسات ظریف واسه من نیست. این داستانها واسه افرادیه که شبیه من نیستن. یه جورهایی… خب احساسات این شکلی هم شبیه لباسن. باید به قواره طرف بیاد. این مدل داستانها به قواره کج و کوله من نمیاد. من هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودم. اگر فایده ای جایی داشتم تا زمانی که به درد میخوردم خب میشد یعنی میشه تحملم کرد و جز این خودم واقعا خخخ به درد دوست داشته شدن نمیخورم. حالا یعنی همه جهانم برعکس میچرخه چون اون پیرمرد نخواست بابای من باشه؟ خخخ. بیخیال جدید نیستش که!
آه! هوم! آره. آره!
ول کن دیرم شد درسم موند. هی میان ترم شنبه رو دادم به نظرم خوب بودم. ایول! حالا هم باید بخونم واسه3شنبه. به نظرم واسه تموم شدن این ترم و اون مرخصی که صحبتش رو اینجا کردم یواشکی لحظه میشمارم. خدایا این ترم به خیر بگذره و زودتر هم بره من واقعا لازم دارم از مدرسه و از کلاس زبان و از خیلی چیزهای دیگه یهخورده خستگی در کنم. نمیدونم آزاد شدنم مثبته یا نه. ولی الان خستم. خیلی خستم. خیلی زیاد! بیخیال. زمانش که برسه خستگی هم در میکنم. فعلا اراجیف نویسی بسه. درس. ساعت7و41دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ترکیب عصر جمعه با…

عصر جمعه. خدایا عجب اوضاعیه تاریک لعنتی! آخه این چه وضعشه! ول کن حس نق نیست من به شدت لازم دارم برم زیر دوش ولی میترسم به محض ورودم به حموم برق بره و آب هم قطع بشه و گیر کنم اون داخل. بذار مادرم برگرده که اگر اینطوری شد دستکم بدونه من کجا گیر کردم.
باید اسپیکینگ بخونم خدایا تمام8درس رو باید بخونم و واسه چی نمیخونم؟ عصر جمعه ها واسه چی اینهمه… خدایا ناشکر نیستم ولی ترکیب عصرهای جمعه و دورنمای همچین شنبه ای پر از بچه ها و کلاس زبان و همه چیز با هفته تاریک اصلا چیز مناسبی درنمیاد. خصوصا اینکه گیرهای مسخره از مغز دیوانه خودم هم همراهشه. گیرهای مغز دیوانه من به نظرم حقمه. پریسای داخل آینه درست میگه. دندم نرم میخواستم گرفتار خریت نشم که حالا اینطوری شبیه سگ زخمی به خودم بپیچم. خب باشه موافقم حقمه دندم هم نرم خریتم مال خودم پیچیدن شبیه سگ زخمی هم نوشی جونم خب حالا با تمام اینها کی تموم میشه؟ این دوران نفله کی تموم میشه؟ خدایا کی تموم میشه؟ من کی میتونم بلند شم؟ یعنی چقدر دیگه مونده تا بتونم شونه هام رو از سنگینیش بتکونم و بگم خب این هم گذشت! سخت گذشت اما عاقبت گذشت و حالا میشه شونه بالا بدم و خاک این قصه رو از خودم بتکونم و برم به راه خودم! یعنی میشه این زمان سریعتر برسه؟ واقعا دلم میخواد شبهای این توفان سریعتر بره و به آرامش برسم. میرسم. عاقبت میرسم. عاقبت میرسم!
به نظرم باید از مرخصی ترم بعد خوشحال باشم. هرچند… بیخیال به نظرم در هر حال چیز خوبیه. ولی تا برسه هنوز خیلی مونده. اوخ خدا نیمه خرداد! خدایا حتی یه دقیقه دیگه هم دلم نمیخواد طول بکشه کاش میشد همین لحظه مدارس تعطیل میشدن و کلاسم تموم میشد و… خب بعدش چی؟ هیچ چی باید عازم میشدم به ارتفاعات. و من هر جا که باشم گیرهام و دلواپسیهام همراهم هستن. بیخیال اونها در هر حال هستن و ای کاش این درس خوندن و درس دادن فعلا تموم بشه بلکه ببینم با خودم چند چند میشم.
مادرم یهخورده دیگه باید بیاد. بذار این چیزمیزها رو جمع و جور کنم به محض رسیدنش بپرم زیر دوش. خدایا برق قطع نشه لطفا لطفا لطفا! در عصر تکنولوژی تماشا کن استرس چی رو داریم ما ایرانیها! قطع برق وقتی زیر دوش حمومیم! آخ خدا چه نسلی هستیم ما! خدایی این… بیخیال.
اصلا حس و حال چرخیدن در موضوعات چرت انگیز رو ندارم بسه خسته شدم بذار جمعش کنم حسش نیست. ساعت5و14دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک روز یهخورده معمولی.

5شنبه صبح. البته صبح زود نیست. ساعت الان دقیقا9و18دقیقه هست.
خونواده رفتن به ارتفاعات. من اصرار مادرم به همراهیشون رو رد کردم. واقعا اینجا راحتترم. واقعا دلم میخواد همینجا باشم. البته جاهای دیگه هم هست که دلم بخواد باشم ولی… هی! مسخره! واقعا که!
خلاصه اینجام و اینجا بودن خوبه. عالیه. درس میخونم. باید این2تا کنفرانس نفله رو یهخورده حفظ کنم. یعنی یکیش رو بلد شدم فقط به طرز وحشتناکی یواش و لکنتی میگمش این هیچ مثبت نیست که البته درست میشه ولی دومی رو تازه باید بنویسم. آخه من آگهی بلدم بنویسم مگه؟ گندش بزنن بذار یه دونه از خودم بسازم مثلا آگهی یه عروسک خوشگل که توی دستش یه لیوان نوشابه گرفته و… میگم الان اینو توضیحش بدم آگهی عروسکه میشه یا نوشابه؟ اه برو گم شو بابا این چه وضعشه؟ نفله!
واسه چی اینهمه شدید خوابم میاد؟ البته خواب خواب که نیست ولو شدن و زیر پتو خزیدن و کتاب خوندن و یهخورده خواب و… بسه! درسم مونده. جدی تصور میکردم اگر ترم تابستون رو مرخصی بگیرم قطعا ذوقزده میشم الان هم غمگین نیستم ولی واسه چی ته دلم دلواپسه؟ انگار از یه چیزی جا می مونم. من میخواستم اسفند این دوره رو تمومش کنم. خب که چی! عجله دارم مگه؟ گروه رفقای فابم همکلاسیهامن که میرن و جا می مونم مگه؟ هر ترم که اعضا عوض میشن و من هم که بعد از اسفند404مثلا چه غلطی میخوام کنم که این باید سریعتر تموم بشه؟ اتفاقا بذار نشه تا مدت بیشتری توی جو زبان بمونم اینطوری یهخورده میخونم و… اخ ول کن دیگه! به استراحت2ماهه نگاه کن که البته باید داخلش یه درسکی هم بخونم ولی2ماه بدون مدرسه و بدون امتحان و بدون کلاس زبان و… فقط اینکه توی تابستون خونواده باید3بار بره تهران واسه درمون و استرس روند بیماری و… قراره اکثر این2ماه در ارتفاعات باشم. خب باشم. دیگه اینجا چی هست که از دستش بدم؟ برنامه ای با دوست و رفیق دارم؟ کلاس هنری در کاره که لذتش از دستم بره؟ اینترنت خیلی حیاتیه واسم؟ هیچ چی نیست. اینجا هیچ چی نیست. جز خونه و یاکریمها و آرامش اینجا و… بیخیال. قطعا تابستون امسال از پارسال مثبتتره. خدایا پارسال خود جهنم بود کمک کن امسال رو به صبح باشیم!
یادمه یک بار کسی بهم گفت خودفریبی میکنی. واسه خودت دلیل و احتمال میتراشی که گرفتاریها و کسریهایی که حقمون نیست و دچارشون شدیم شبیه ندیدن رو توجیه کنی چون زورت به حلشون نمیرسه. خودت رو عمدا گول میزنی. گفتم شاید واقعا اینطوریه ولی چه ایرادی داره؟ اگر این به قول تو خودفریبی راهی باشه واسه سبک کردن فشار روی قفسه سینم واسه چی نکنم؟ درضمن، اگر این درست باشه من خودم رو فریب میدم نه کس دیگه رو پس این خطا نیست. طرف میگفت واقعیت رو نمیشه انکار کرد. گفتم ببین واقعیت اینه که من صورت برادرزادم رو هیچ زمانی ندیدم و زمانی که ایشون متولد شد خیلیها واسم گریه میکردن. من اگر به واقعیتی که میگی تکیه میکردم از غصه اینکه یکی از عزیزترین موجودات زندگیم رو نمیتونم ببینم باید دق میکردم چون این خیلی تلخه. من نمیتونستم ببینمش. نمیتونستم اونطوری که میخواست و میخواستم باهاش بازی کنم. نمیتونستم وقتی توی خیابون بهانه میگرفت که عمه دستم رو بگیره یا بغلم کنه این خواسته رو برآورده کنم در حالی که خودم دلم واسه انجامش ضعف میرفت. این بچه بچه بود و من نمیتونستم واسش دلیل عدم امکان این عمل رو توضیح بدم و بچه لج میکرد و گریهش درمیومد و خدا میدونه چه دردی داشت واسه من. اینها واقعیتها بودن و هستن. واقعیت اینه که من تمام اون لحظه های عزیز و بی تکرار رو از دست دادم فقط چون نمیدیدم. خب که چی! مگه میشه واقعیت رو عوضش کنم؟ نمیشه پس بذار به قول تو خودفریبی کنم اگر این خودفریبی باشه. من گفتم طوری نیست حالا که نمیبینمش بغلش میکنم. حسش میکنم. لمسش میکنم. دوستش دارم. درسته که من صورتش رو نمیبینم ولی اون در هر حال هست. توی زندگیم توی این هوا هست و من این حضور رو دوست دارم. طرف موافق نبود و من دیگه واسه قانع کردنش تلاش نکردم. گیر دادن به واقعیتهایی که عوض نمیشن فقط آدم رو میشکنه. چه فایده ای داره؟ برادرزاده من حالا بزرگ شده و قطعا یه عمه داغون که از فشار این حقیقت که چشمش صورت عزیزهاش رو نمیبینه له و لورده و افسرده شده به دردش نمیخوره. پس در نتیجه، زنده باد خودفریبی خخخ! بسه دیگه حسش نیست بیشتر اینو توضیحش بدم.
خدایا درس دارم خوابم هم میاد این هم شد کار؟ یه چیزهای مزخرف دیگه هم دلم میخواد که البته زیاد نمیخواد ولی… بیخیال بابا. ولش کن به درد نمیخوره خخخ. ولی آخه هوا خوبه و الان تعطیلات آخر هفته هست و اون بیرون… یعنی خب اون بیرون… اه بیخیال بابا!
دلم یه تغییر به شدت دلچسب میخواد که از حسش به شدت کیف کنم. فعلا تنها تغییر موجود معده درد چندشیه که دیشب نداشتم و الان دارم. گندش بزنن هیچ خوشم نیومد!
داخل رادیو میوت نشستم درس بخونم بعدش اومدم اینجا به چرت نویسی. بسه دلم میخواد باز چرت بنویسم ولی هم خستم هم درس دارم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت9و39دقیقه. بای بای.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب به خیر!

4شنبه شب. باید درس بخونم. ذهنم حوصله نمیکنه خودم هم همینطور. خودمونیم عجب ترم اسمش رو نبریه این ترم! هوای بهار و خستگیهای من و این… این… گندش بزنن.
مادرم با پیشنهاد مرخصی تابستونم موافقه. به احتمال قریب به یقین ترم بعد رو مرخصی بگیرم و2ماه کلاسم متوقف بشه. موافقت مادرم یعنی اینکه من خیلی در کنارش لازمم. خدایا مادرم حسابی سر این توفان آخری خونواده داغون شد همه داغون شدیم ولی خدایا من واسشون چیکار میشه کنم خودت بهم توان بده تا بتونم بیشتر به دردخور باشم!
این ترم رو کاش سریعتر و البته موفق تمومش کنم. اگر اتفاقی نیفته که ای کاش نیفته، امسال تابستون زیاد در ارتفاعاتم. همراه مادرم که نمیخوام تنها اونجا بره و توی سکوت به چیزی که از سر گذروندیم و در حال گذروندنش هستیم فکر کنه. خدایا! به نظرت یه مشت خاک چقدر میتونه تحمل کنه! به نظرت دیگه بسمون نیست؟ نمیخوایی حلش کنی؟ خدایا لطفا! خدایا! لطفا!
مواردی که همه میبینن و مواردی که نمیشه اجازه بدم کسی ببینه حسابی کولاک کردن. طوری نیست من واسم عادی شده. شونه های من تا جایی که یادمه هیچ زمانی از فشار مرخص نبودن. خدایا من طوریم نمیشه لطفا خونوادم رو از این فشارها معاف کن. لطفا کمکشون کن! لطفا کمکمون کن!
حس و حال گلایه از ناگفته ها نیست. این نیز بگذرد. بله میگذرد ولی من بعد از گذشتنش اگر به سلامت بگذرم باز هم قویتر میشم. سخته. کاش میشد به کسی گفتشون! کاش میشد حرف بزنم! گاهی واقعا حس میکنم یه شب دیگه هم تاب نمیارم. اون شب میگذره. فردا میرسه. شبها پشت سر هم سپری میشن و میبینم هنوز میجنگم. به خاطر مادرم. به خاطر برادرم. تاب بیار پریسا! زمان این تیغ رو هم کند میکنه. این فقط درد خودته. تمامش مال خودته. تحمل کن! تموم میشه. کهنه میشه. میگذره. میگذره!
دیروز اتفاق جالبی افتاد. ماجرای98همچنان تلخه. یعنی تا دیروز تلخ بود. هنوز هم… ولی… من باز داشتم نق میزدم که آخه واسه چی این اتفاق افتاد واسه چی من نتونستم آیلتس بدم واسه چی از جایگاه کوچولوی خودم توی زندگی کوچولوی خودم پرت شدم بیرون و همه چیزم رو سر این هدف لعنتی باختم و الان جام هیچ کجای جهان خدا نیست و واسه چی نرفتم و واسه چی و واسه چی و… مادرم گفت اگر رفته بودی با شرایط امروز خونواده میتونستی اونجا بمونی؟ صادقانه گفتم نه. در هر مرحله که بودم برمیگشتم من باید الان اینجا باشم بین شماها. ولی اگر تقدیر قرار بود این باشه پس واسه چی اصلا تونستم وارد این راه بشم؟ من داشتم زندگیم رو میکردم. بین یه دسته رفیق شبیه خودم جام خوش بود. واسه خودم باهاشون میرفتم بیرون توی سفره خونه ها ولو بودم غذای کثیف بیرون رو میخوردیم و چرت میگفتیم و میخندیدیم و عشق میکردیم. دردم فقط تعطیل نشدن مدارس بود و ذوقم سفره خونه های نکبت آخر هفته ها. کلاس شعر و آواز و هنرم به جا بود. جام توی دنیای خدا مشخص بود سر جای خودم توی طبقه خودم با زندگی معمولیه خودم خوش بودم پس واسه چی این بنبست از همون اول ایجاد نشد که حالا هیچ کجای جهان بین هیچ دسته ای از دیروزی های آشنا و فرداییهای ناآشنا جام نیست؟ حکمت این ناکامی چی بود که من دچارش شدم؟
مادرم گفت از کجا معلوم؟ تو از کجا میدونی توی به قول خودت اون زندگی و اون جایی که میگی جات بود چی منتظرت بود؟ شاید حکمت دقیقا همین بود که تو از اون زندگی جدا بشی. من سر هرچی بخوایی قسم میخورم که یکی از دلایل بیماری برادرت همین خوردنها و خطرات اطرافه که شماها ندیدشون میگیرید و باورشون نمیکنید. شاید قرار بود با ادامه اون راه و به قول خودت اون خوردنها و رفتن به اون گردشها و چرخیدن توی اون تفریحات به جایی برسی که مثلا وضعیت الان برادرت واسه تو باشه و تو میدونی اگر واسه تو پیش میومد خیلی سنگینتر تموم میشد! از کجا معلوم که حکمت دقیقا عقب کشیدنت از اون زندگی نبوده؟ از کجا معلوم شاید دقیقا واسه این از اون راه و اون مسیر جدا شدی که عمرت به جهان باقی بوده! تو واسه چی نمیفهمی؟ شاید این باید میشد تا الان تویی باشی! چه جوری اینهمه سال این به فکرت نرسیده؟
یخ زدم. واقعا تا اون لحظه هیچ زمانی به همچین چیزی فکر نکرده بودم. من از98به این طرف هر لحظه هر ثانیه از نداشتن جواب این پرسش که خدا واسه چی اجازه داد وارد این راه بشم و درش پیش برم و در مرحله آخر به بنبست برسم مثل مار زخمی به خودم میپیچیدم و دیروز یک لحظه انگار جهان توی سرم متوقف شد. جدی تا این زمان اصلا همچین چیزی به سرم نزده بود. واسه چی نزده بود؟ هنوز در شوک این جوابم که شاید واقعا درست باشه.
خدایا! من و خودت و مادرم تقریبا مطمئنیم که احتمال درستی نظر مادرم در مورد دلایل بیماری برادرم بالاست. و من همیشه زیادی پیش میرم برعکس برادرم که معتدله و مواظب. من در مواردی که درگیرش بودم هم زیادی پیش میرفتم اگر ماجرای آیلتس مانعم نمیشد. یعنی واقعا در امتداد اون مسیر چیزی در انتظارم بود که نباید باشه؟ از دیروز ذهنم کلید کرده و اصلا نمیدونم چی بگم. منگم. خدایا! تو منو از چی ممکنه نجاتم داده باشی؟ خدایا! اگر حتی1درصد این درست باشه من یکی از عوضیترین بنده هاتم. جدی چطور تحمل میکنی ما خاکیها رو؟ من الان نه بیرون میرم، نه سفره خونه ها رو میشناسم، نه با خوردنیهای معمول و نامجاز خوش میگذرونم، نه درگیر چیزی هستم که نباید باشم. البته خب تقریبا. هی بیخیال این فسقلی فقط یه خلاف کوچیکه که درصدش حسابی محدود شده و خدا رو چه دیدی ایشالله محدودتر هم میشه. و الان… خدایا! خیلی دوستت دارم. خدایا میدونی؟ خب یعنی این… از98تا404! 6سال خیلی زیاده! 6سال! خدایا! میگم، به نظرت بتونی منو ببخشی؟
ساعت9و30دقیقه شب شده. من امروز کم درس خوندم. باید بجنبم. باید بیشتر درس بخونم. اگر قرار باشه این ترم رو موفق بگذرونم باید بیشتر بجنبم. هفته دیگه به درس8میرسیم و هر جلسه ممکنه ممتحن واسه یه میانترم شفاهی وارد کلاس بشه و من مباحث اول رو تمرین نکردم. من باید بتونم زبانم رو هرچی بیشتر قوی کنم. من… خدایا! یه چیزی بگم؟ یعنی خب تو… تو هنوز میتونی دوستم داشته باشی؟ یعنی میگم… گاهی وقتی ما خیلی بد میشیم از چشم اونهایی که واسشون شاید عزیز باشیم می افتیم. من خیلی بد شدم. یعنی از چشمت نیفتادم؟ هنوز واست عزیزم؟ میشه هنوز عزیز باشم واست؟ میشه هنوز توی دسته رفیق هات باشم؟ میشه هنوز دوستم داشته باشی؟ میشه از چشمت نیفتاده باشم؟ میتونی منو ببخشی؟ خدایا! میشه بغلم کنی؟ تو خیلی خدایی بذار هر کسی هرچی میخواد بگه من بهت معتقدم. میشه با اینکه من خیلی بد شدم هنوز خدای خودم باشی؟ چقدر خستم ولی این خستگی متفاوته. دلم میخواد امشب بعد از این سالهای سراسر سنگینی و سوال و حس ناکامی آروم توی بغلت بخوابم. خدایا! من دوستت دارم. خیلی وحشی ام خیلی عوضی ام خیلی نکبتم میدونم باور کن همه رو میدونم. ولی تو خدایی. من مزخرفم میدونم ولی تو باز هم خدای صبور من باش! منو ببخش! به خاطر تمام چیزهایی که هستم و نباید باشم منو ببخش. خدایا! دوستت دارم! خیلی زیاد!
ساعت9و43دقیقه. دیگه بسه خسته شدم از نوشتن. باقیش باشه واسه بعد. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده از خودم. فقط یهخورده!

5شنبه صبح. مادر رفته به ارتفاعات. همراه یه خانمه که نظافت میکنه. من تنهام. تنهاییه با معرفت خودم. میدونی دوستت دارم دیگه.
درس میخونم. شنبه و ماجراهاش دارن میان. خدایا این هفته یه کوچولو بیشتر از هفته پیش مواظبم باش. تهران و جواب دکتر و… خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! …
دارم با شعله آشتی میکنم. از خیلی خیلی پیش با شعله و شمع و عود و هرچی آتیش داشت تا جایی که لازم نمیشد بیگانه شده بودم. الان در روشن کردن شمع سریعتر شدم ولی عود همچنان یه مشکل واقعیه که خیال ندارم ولش کنم. هر بار میخوام یکی روشن کنم واقعا داستان دارم و واقعا طول میکشه و واقعا سخته اما عاقبت میشه و اصل اینه که میشه. این روزها دستم رو بیشتر نزدیک شعله شمع میبرم. این روزها کمتر با شعله بیگانگی میکنم. این روزها فاصله امن بین دستم و آتیش رو کمتر کردم. البته همچنان فندک رفیقمه. کبریت رو هرچی زدم به جایی نرسیدم. مخصوصا با عود. جفتشون هم کبریت هم عود یه نوک کوچولو دارن و من که نمیتونم ببینم و باید لمس کنم و آتیش رو اونقدر بالای نوک عود نگه دارم تا بگیره و این ناجنس نمیگیره و خود کبریت هم که داستانیه واسه خودش. فندکی که انتخاب کردم بلنده و منعطف. خیلی دوستش دارم. با برق شارژ میشه و دلواپسی گاز داخلش رو ندارم. باریکه و بلند و بالاش به هر طرف که بخوام شبیه فنر خم میشه. خلاصه اینکه همچین چیزی با لرزش دست من کنار میاد. یادت که نرفته؟ من از مدتها پیش موقع انجام کارهای ظریف یا زمانهایی که میخوام یه چیز باریک و ظریف مثل سیم رو توی دستم نگه دارم به طرز آزاردهنده ای با لرزش دست درگیر میشم. پیش از این درد بود. اگر طول میکشید چنان دردی توی مچم میپیچید که حس میکردم دیگه دستم از فرمانم خارج میشه اما الان فقط لرزشه و خب اگر خیلی خیلی طولانی اذیتش کنم درد هم میگیره. اما لرزش کزایی همچنان هست. و این فندکه به خاطر بلندی و انعطافش به لرزشهای دست من نمیبازه و هرچند گاهی طول میکشه اما عاقبت نتیجه مثبته. اما کبریت ماجراش متفاوته. این فسقلی رو به نظرم خیلی سخت بتونم دوباره باهاش پیش برم. یا روشن نمیشه یا لرزش دستم چنان زیاده که فورا خاموش میشه. آخ خدای من دست با معرفت اصلا تو دیگه واسه چی باید بلرزی؟ همه چی امنه. دیگه قرار نیست چیزی واست درد ایجاد کنه. حالا دیگه من بیدارم. دیگه مواظبتم. میشه دیگه این لرزش مسخره رو بس کنی؟
چته؟ تا حالا با دستت یا با هیچ کدوم از اعضای جسمت حرف نزدی؟ خب دیوانه! من هم تا حالا باهاشون حرف نزده بودم. من با خیلی چیزها حرف میزنم ولی تا الان اعضای جسمم شامل این خیلی چیزها نمیشدن. امروز واسه اولین دفعه با دستم حرف زدم. هی بد هم نیستها از این به بعد با اعضای جسمم هم حرف میزنم. روانی هم خودتی. جسم خودمه. دلم میخواد باهاش حرف بزنم. اینجا هم سایت خودمه. دلم میخواد توش بنویسم که با همه چیز حرف میزنم. خودتی. تمامش خودتی. پررو!
ولی این لرزش و کبریت و عود… من حلش میکنم. میگن مواردی از قبیل شمع و عود و باقی خوشبو کننده های این مدلی خطرناکن. سرطان. باز هم سرطان. هی این سرطان اگر یه شخصیت بود به نظرم من عاشقش میشدم. آخه میدونی؟ من نمیفهمم چه بیماری مزخرفی دارم که توی داستانها یا فیلمها البته الان مدتهاست دیگه فیلم نمیبینم و فقط داستان میخونم و خلاصه عاشق نقش منفیها میشم. مسخره نفله منظورم اینه که طرفدارشون میشم و علاقهم به نقششون بیشتر از نقش مثبتهاست. تو هم برو واسه ذهنت عینک بگیر. واقعا که! خلاصه اگر سرطان نقش منفی یه کتاب بود من جذبش میشدم. این نکبت رو هر مدلی میچرخونن باز به یه شکل دیگه درمیاد و ملت رو ضربه میکنه. انواع بیشماری از سرطان. ظهور مدلهای جدید سرطان. انتهای بسیاری از ناپرهیزیها و بیباکیها و کله خریها به سرطان ختم میشن. این روزها هم که توی ایران حتی خوردن غذاهای به ظاهر مجاز مثل آبمیوه و فست فود و سوسیس و کالباس و باقی خوراکیهای کارخونه ای به خاطر وضعیت وحشتناک بهداشت و عدم نظارت منتهی میشن به سرطان. خلاصه این تکی با جهان علم درگیره و تا امروز هیچ مدلی نتونستن دستگیر و مهارش کنن. هر بار در شکل و از طریق جدیدی ظاهر میشه و به ریش بشر میخنده.
چی میگفتم؟ آهان مواد خوشبو کننده و سرطان. میگن اینها خطرناکن. با این حساب من باید بذارمشون کنار. شبیه غذای بیرون. شبیه آبمیوه. شبیه شیرکاکائوهای آماده و شبیه خیلی چیزها که از ترس سرطان ولشون کردم و نتیجهش این شد که زندگیم کلا با استانداردهای اطرافم متفاوته و خدایا چقدر از این تفاوت بدم میاد! اگر داستان تناسخ راست باشه از خدا میخوام در زندگی بعدیم فقط بتونم زندگی کنم. بتونم ببینم. بچرخم. بگردم. توی زندگی تاب بخورم. شبیه بقیه افراد اطرافم. یه زندگی معمولی. شبیه همه. آخ خدا شبیه همه! چقدر میخوامش خدا چقدر میخوامش چقدر! بسه. خدایا شکرت!
راستی جز این دیگه گیرم چی بود؟ آهان من واسه چی جذب نقش منفیها میشم؟ این خیلی بده آیا؟ البته هر مدل نقش منفی هم نه. مثلا توی کتاب سگ زرد یه مردک بود که خیلی… اَییی! خیلی تف مال بود. به شدت منفی اما بی نهایت درب و داغون بود. از این مدلش متنفرم. از تماشای ذلیل و زبون بودن به شدت بدم میاد. چه مدلی توضیحش بدم؟ نقش منفیهایی که در موضع محکم وایمیستن و موانع بازدارنده رو نفله میکنن واسم جذابن. اصلا نمیفهمم واسه چی. شاید واسه اینکه اونها هنجارها رو میشکنن و من ذاتم هنجارشکنه. واقعا؟ یعنی من واقعا ذاتم هنجارشکنه؟ آیا به همین خاطر بود که خلاف جهت آب شنا کردم و امروز با یه سری درد کهنه که با بالا رفتن سن گاهی ظاهر میشن درگیرم؟ بیخیال بحث دلیل جاذبه منفیها بود. شاید هم چون مثبتها طبیعتا مثبتن و چیز جذابی واسه ارائه به ذهنم نمیدن. روی خط مستقیم واسه خودشون پیش میرن و خب این مدل شخصیتها جز مثبت بودنشون چی واسه ارائه دارن؟ شبیه مثلا بچه خرخونهای کلاس که در هر حال آدمهای بی دردسری بودن و درس میخوندن و همیشه تشویق میشدن و شاگرد اول بودنشون تضمینی بود اما هیچ زمانی چندان دوست و رفیق نداشتن و شاید اصلا واسشون مهم هم نبود چون سرشون به درس بود ولی این… من خوشم نمیاد. منفیهای موفق انگار یه جورهایی موفقترن. خدایا چه جوری توضیحش بدم واقعا بلد نیستم. ای بابا نمیدونم چه مدلی بگمش آقاجان این سرطان اگر شخصیت بود من جذبش میشدم دیگه خب الان که چی؟ میشدم که میشدم اصلا به تو چه! ای بابا!
اوه ساعت11شد! من باید درس بخونم. شیطنتم هم میاد. شیطنت گنده ای نیست فقط اینکه برم داخل کانال باز بین بچه ها بشینم و اگر چیز جالبی گفته شد بخندم و… ول کن حسش نیست درسم موند. ساعت11و1دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چی شده؟ چی شدم؟ دقیقا چی شدم؟

2شنبه عصر. یا شب. گندش بزنن.
ترم شروع شد. من قادر نیستم تمرینهای آخر کتاب رو بخونم. با هیچ صفحه خوان لعنتی ای نتونستم درستش کنم. نمیفهمم این بخش اصلا واسه چی باید جزو تکالیف باشه جوابهای لعنتیش آخر کتاب هست. خدایا چه تفریحی داره یه سری آدم رو ناقص ول کردی وسط خاکت و نشستی به تماشا؟ فقط چون نمیبینم! اه لعنتی! بیخیال.
دردسرهای طایفه ما تمومی ندارن. تنها داییه باقی موندم نفهمیدم چی شد که با صورت خورد زمین و حالا باید عملش کنن چون مهره های گردنش که پیش از این عمل شده بودن یه چیزیشون شده و حالا نمیتونه بدون واکر راه بره. مادرم دلواپسه. حق داره. برادرشه. 4شنبه عمل داره. خدایا کمک کن!
هفته دیگه برادرم باید بره تهران. خدایا خاطرت که هست دیماه چه بلایی سرمون اومد. آخرش به خیر گذشت ولی تمام اون هفته یکی از جهنمیترین ایام زندگیمون بود. خدایا هر دفعه که میرن تهران حس میکنم یه بخشی از تحملم رو با خودشون میبرن. خدایا لطفا کمک کن دیگه این بیماری عقبنشینی کنه. باور کن دیگه ظرفیت ندارم. باور کن!
تمام اینها شاید نق باشن. احساس مزخرفیه. حس میکنم روی خاک خدا به هیچ دردی نمیخورم. حس مزخرفیه. حس پوچی و… نمیدونم.
شاید اینها همه واسه تغییر فصل و داستانهای اطرافم باشن. واقعا به چیزی احتیاج دارم که بتونم منتظرش باشم. همون ستاره های کوچولوی همیشگی که وسط شبهام برق میزدن. چند وقته دیگه نیستن؟ تمام403نبودن. بدجنسی نکنم. عید امسال از عید پارسال خیلی سبکتر بود. خدا403ای که سپری کردم رو واسه هیچ کافری نخواد! خدایا واسه خودم هم نخواهش لطفا! باور کن دیگه نمیتونم. باور کن! باور کن! لطفا! خدایا! لطفا!
و یه چیز دیگه. این… بی معرفتیه اگر… دست خودم که نیست حسه. چه مدلی عوضش کنم این واقعا دست من نیست. حس میکنم گیر کردم. در مکان و موقعیتی که دیگه هیچ حسی بهش ندارم. زمانهایی که ازم برمیاد دنبال ذرات پراکنده عشقی میگردم که زمانی بود. به مکان. به موقعیت. به چیزی که معتقد بودم میتونه کمک باشه و من بخشی کوچیک ازش بودم. حالا هیچ حسی به هیچ چیزش ندارم. راستی واسه چی؟ چی عوض شده؟ من عوض شدم؟ بله شدم. 403پرده ها رو جر داد و مواردی رو بهم معرفی کرد که گاهی وسط خستگیهام دعا میکنم که ای کاش هرگز نمیدونستمشون. خب این ای کاشها فایده ندارن. حالا میدونمشون و این آگاهی خیلی چیزها رو ازم گرفته و پاک کرده. من نمیتونم حسهای از دست رفته رو هیچ طوری زنده کنم، حتی با تلقین. یعنی واقعا باید خودم رو از این گیر خلاص کنم؟ آیا بعدش پشیمون نمیشم؟ نمیدونم. نمیدونم! سعی کردم تمومش کنم ولی… نشد. یعنی خب واقعا من برخلاف جرأتم پریدم ولی… کاش دستکم یه مدتی از این گرفت و گیر رها باشم! شاید واقعا بعدش دلم تنگ بشه و بتونم دوباره شبیه گذشته بخوامش. شدنی نیست. هیچ طوری شدنی نیست. هیچ راهی به نظرم نمیرسه. از کی باید انتظار داشته باشم که درکم کنه؟ هیچ کسی نیست. ولی شاید بد نشد. من باید درسهام رو میگرفتم. خب الان گرفتم و فایدهش چی بود؟ اینکه عمیقا حس گرفتار بودن کنم؟ واقعا بدون این حس منفیه آزاردهنده زندگی من نمیچرخید؟ یعنی کم توی ذهنم گیر داشتم که این باید بهش اضافه میشد؟ خدایا از این وضعیت هیچ خوشم نمیاد. من واقعا حس ادامه این… این… خدایا واقعا ترجیح میدم یه مدتی ادامه ندم واقعا هیچ راهی نیست که یک کسی بفهمه و این… من واسه چی اینطوری شدم؟ میخوام از این گیر بیام بیرون. خدایا واقعا میخوام بیام بیرون. من نمیتونم خودم و بقیه رو فریب بدم. این درست نیست. ولی من کسی رو فریب نمیدم من بارها گفتم که دیگه حس ادامه ندارم من ادای مشتاقها رو درنمیارم بارها گفتم دیگه خسته شدم اینکه شنیده نشد واقعا تقصیر من نیست. دارم پیش میرم ولی حسی داخلش نیست. فقط پیش میرم چون مرام بهم میگه باید پیش بری. و برای رضایت داشتن از پیش رفتن در یه عرصه فقط مرام کافی نیست. باید بخواییش باید دستکم موافقش باشی و من حس میکنم در این زمان حتی یک درصد هم نمیخوامش. شاید بی معرفتم ولی به خدا دیگه هیچ کجای وجودم حس خواهندگی پیدا نمیکنم. کاش همه چیز یه مدتی واسم متوقف میشد بلکه دوباره بتونم دلتنگ مواردی بشم که الان عجیب باهاشون حس بیگانگی میکنم. یعنی دوباره باید سعی کنم تا بپرم؟ خب آخه این کار درست نیست. درست نیست که هر لحظه روی روان کسی باشی درست نیست که هر ثانیه بخوایی در بری درست نیست که هر ساعت بخوایی یادآوری کنی که من قادر و حاضر و مایل به ادامه نیستم. بله درست نیست ولی پس چی درسته؟ پس خودم چی؟ حس خودم. خستگیهای خودم. انجماد خودم. من فقط یهخورده از خودم رو میخوام یعنی این خیلی نامعقوله؟ سعی کردم توضیحش بدم اما اصلا شنیده نشد و حس میکنم در حال حاضر اصرارم به توضیح دادن برای عملی کردنش ایجاد آشفتگی مضاعفه و من واقعا اینو نمیخوام. خدایا دستکم میشد شنیده بشم. نمیشه. پس تکلیف من و حس هام و… گندش بزنن من واسه چی اینطوری شدم؟ وایستا یهخورده کامیاب بشم بلکه حالم جا بیاد. هی بسه تازه کامیاب شدم واسه چی شب موتورم اینهمه بد روشن میشه؟ بیخیال اینو لازمش دارم و ظاهرا در حال حاضر فقط ادامه دادنم و تلاش نکردنم واسه ایجاد تغییر در این ریتم کزایی کافیه. کسی خیالش نیست من زیاد کامیاب بشم یا کمتر. کسی خیالش به هیچ چیز من نیست. لعنتی من خسته شدم. خدایا من بی معرفت نیستم فقط خستم الان این عادلانه هست که هیچ کسی از بین اونهایی که باید اینو بدونن حتی لازم نمیبینه اینو بشنوه؟ وای خدا من واسه چی اینطوری شدم؟
بسه باید درسهای فردا رو دوباره مرور کنم. لعنت به این حس عوضی! دلم میخواد یه چیزی باشه یه چیزی که دلم بخوادش و من این زمان دلم هیچ چیزی رو نمیخواد. پیش از این چیزهایی بود که ازشون حس رضایت داشتم. تعطیلات آخر هفته. خرید یه شیشه عطر فسقلی. خوندن یه کتاب که ازش خوشم بیاد. خب این یکی هنوز کاملا باطل نشده. گردش کردن در جاهای تکراری با آشناها و… فایده نداره. اینها رو نمیخوام. پس من دقیقا چی میخوام؟ تو چی میخوایی پریسا؟ غمگین نیستم. گریه هم نمیکنم. فقط عجیب بی حسم ولی این بی حسی اصلا خوشآیند نیست. واقعا نمیفهمم خدایا من واسه چی اینطوری شدم؟
به نظرم جهان ازم زیادی متوقعه. یعنی این اندازه که زور زدم در پیشبرد یه سری موارد کمک باشم و انصافا شاید نه خیلی ولی گاهی کمک هم بودم کافی نیست؟ یعنی الان نق اضافی میزنم؟ یعنی مجاز نیستم یهخورده توقف بخوام؟ آخه واسه چی؟ مگه من نفر نیستم؟ واسه چی اگر بخوام خودم رو یهخورده از مواردی که حتی1درصد کوچولو هم بهشون احساس تعلق نمیکنم پس بگیرم باید جرم به حساب بیاد؟ خدایا! من واسه چی اینطوری شدم؟ میگم بیا یهخورده ولو بشم. زمان مناسبی نیست اگر الان بیفتم و خوابم ببره نصفه شب بیدارم و فردا تمام توانم رو لازم دارم و این… اه لعنت من از این وضعیت مسخره متنفرم. دلم یهخورده زنده بودن میخواد ولی هیچ کدوم از مواردی که زمانی جزو زندگیم و نشان زنده بودنم بودن الان بهم حس رضایت نمیدن. واقعا من چی میخوام؟ واقعا تو چی میخوایی پریسا؟ چی میخوایی؟
بسه باید درس بخونم. چند دفعه دیگه باید کنفرانسهای فردا رو تمرین کنم و این لغتها رو دوباره بخونم. هنوز توشون گیر میکنم. این استاده واسه چی این ترم اینهمه سختگیره؟ یعنی واقعا اون اندازه که میگه سخت میگیره و واقعا من اون اندازه که این روزها تصور میکنم در انگلیسی داغونم؟ فقط چون نتونستم یه سری تمرین مسخره آخر کتاب رو بخونم این حس رو دارم؟ به نظرم اشتباه میکنم. زبانم نباید اونقدرها نفله باشه. ولی خودم واقعا بیشتر از اینکه اینجا توضیحش میدم خسته و نفله ام. خدایا من خستم واقعا خستم یه کسی بفهمه!
دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این نیز بگذرد.

عصر جمعه.
داره مهمون میاد. هر لحظه ممکنه برسن. تازه یه کتاب عجیب غریب رو تموم کردم. درست پیش از اینکه بیام اینجا. جلد دومش بود. پایان جلد اولش فقط متفکر شدم ولی واسه چی پایان جلد دومش دلم میخواد گریه کنم؟ انتهای این جلدش قشنگتر یعنی شادتره که! آنا رفت به یه دنیای دیگه و تسیوس برگشت پیش خونواده و دوستانش روی خاک تا زندگیش و راهش و مأموریتش روی خاک رو ادامه بده. خدا میدونه چند سال دیگه باید ادامه بده ولی باید ادامه بده. خب آنا یه دنیای دروغی اطرافش داره که دروغ میگه اما دروغهای عالی. توی جهانش تسیوس و دوستانش رو کنارش داره. خونه ویکتوریاییش بین درختها و چمنهای مورد علاقهش و پرنده هایی که آواز میخونن و گلهایی که سرزنده و سرحالن و هی! الان من چه مرگمه واسه چی گریهم گرفته؟ یا خدا گندش بزنن الان مادرم میبینه من واسه چی اینطوری شدم؟ به نظرم دلم یواشکی گرفته باشه. به کسی نگیها ولی گرفته. یهخورده گاهی سخت میشه ولی میگذره. حل میشه. این هم حل میشه و… اشکهای دیوونه چیکار دارید میکنید؟ اوه خدا! گندش بزنن!
هنوز نفهمیدم با تمرینهای داغون آخر کتاب باید چه معامله ای کنم. کرزویل رو نصبش کردم البته یه ورژن قدیمی تاریخی ازش داشتم که همون رو نصب کردم و خدایا کلیدهاش رو بلد نیستم هیچ چی ازش بلد نیستم الان آموزش کرزویل کوفتی رو از کجا پیدا کنم؟ بیخیال درست میشه.
اصلا خوشم نمیاد امشب وسط شلوغی آقایون میشینن ساعتها در مورد سیاست بحث میکنن یه دفعه حواسشون جمع میشه میبینن نصفه شب شده. کلا از این روند توی جمعها خیلی خیلی خیلی بدم میاد. چنان غرق بحث سیاسی میشن انگار قراره بعد از جلساتشون جهان به رأیشون بچرخه و فرمونش عوض بشه. شکلک بی توصیف.
خب امشب هم باز باید وایستم پشت جبهه آشپزخونه و با سلاح مایه ظرفشویی سنگر سینک رو پاس بدارم. ای خدا کاش یه قانونی بود استفاده از ظروف یکبار مصرف توی مهمونیها اجباری میشد! به جان خودم عدم رعایت این قانون باید جریمه سنگین داشته باشه. وووییییییی خدا!
هی بیخیال. کار تا هست بذار همینها باشه. آدم زنده رفت و آمد هم داره دیگه. ولی یه چیزی بگم؟ اگر پیش از403بود ابدا حوصله شلوغی عید امسال رو نداشتم. امسال عجیب بود. ظاهرا خلوت بود ولی هر لحظه اینجا عجیب میشد و یه دفعه در میزدن و یه دسته مهمون میومد و بعدش هم انگار با هم تلپاتی داشتن اون دسته نرفته در میزدن یه دسته دیگه میومدن و اینجا کوچولوهه و جا نبود و بدجوری شلوغ میشد و و و و و و و و و و خلاصه تا اینجاش ماجرایی بود. مادر میگه امشب آخرین بخش این ماجراست و از این دسته های شلوغ دیگه نداریم که بیاد اینجا خودم هم دیگه کسی رو یادم نیست ولی خوشبین نیستم که تموم شده باشه. از تو چه پنهون، منتقد هم نیستم. ما هنوز زنده ایم. زنده ها نباید هم رو فراموش کنن. به اندازه قدیم نیست ولی همین اندازه هم فعلا باشه بهتر از هیچ چیه. خلاصه که امشب مهمون میاد.
خواستم معترض باشم نصفش رو هم نوشتم ولی همین الان پاکش کردم. چه فایده داره اعتراض کردنهای من؟ واسم عادی شده. از این ویرها توی عمرم کم ندیدم که الان آخ بگم ازش. پس بیخیال. این هم بیخیال. این هم میگذره. ولی این واقعا… بیخیال.
مادرم صدام میکنه میگه میخواد پرتقال بشوره. این یعنی بی معرفتیه اگر من اینجا بشینم به نوشتن و اجازه بدم این بنده خدا پرتقال بشوره. پس باقی آواز خوندنهای اینجام باشه واسه بعد. ساعت5و48دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط بخند، قاهقاه!

4شنبه عصر. بقیه رفتن بیرون. من اینجا تنهام. هی تنهایی! رفیق با معرفت خودم! چطوری؟ دوستت دارم میدونستی؟
تکلیفهای آخر کتاب این ترم حسابی در هم هستن و خدایا واقعا درست کردنشون انگار شدنی نیست اگر استاد این ترم بخوادشون من باید چه غلطی کنم؟ نمیشه بیخیالش بشه؟ باقی رو انجام میدم ولی اینها واقعا درهمن. عاقبت هم این کرزویل مسخره رو بلد نشدم بلکه بتونه کمکم کنه اصلا واسه چی این جزوه های کزایی باید جدول داشته باشه؟ الان من چه معامله ای کنم با این؟
به نظرم شبیه فنری شدم که از جا در رفته و اینقدر هم بد در رفته که خودم هم از پس جمع کردنش برنمیام. واسه چی من نمیتونم شبیه گذشته زبونم و مدلم رو نگه دارم؟ نمیشه نترکم؟ نه! نمیشه! دیگه بسه! چی میخواد بشه چی از دست میدم؟ مگه چیزی هم باقیه که از دستش بدم؟ بسه دیگه از حالا هر زمان دلم بخواد میترکم هرچی میخواد هم بشه!
گاهی ما آدمها چه عجیب میشیم. واسه مواردی حاضریم جونمون رو بدیم که بعدها با هزار و یک نشونه و دلیل بهمون ثابت میشه اونهمه ارزش نداشتن. گیر اینجاست که بعدش دقیق تماشا میکنی و میبینی این هزار و یک نشونه و دلیل همیشه همونجا بودن و ما هیچ زمانی دلمون دیدنشون رو نخواست تا وقتی که یه چیزی ترکید و حواسمون رو به زور تخته سنگ چرخوند به طرفشون و دیگه هیچ راهی جز دیدنشون باقی نموند. بعدش باید چیکار کنیم؟ به نظرم فقط باید ولو شد روی خاک و قاهقاه خندید. اونقدر خندید که دیگه جا واسه نفس کشیدن باقی نباشه. این تنها کاریه که من ازم برمیاد بقیه رو نمیدونم. جدی این… واقعا من اونهمه شدید خودم رو با پیچ و خمهایی که استخون سالم واسم باقی نذاشتن تطبیق دادم؟ جدی این مدل عاقلنمایی ازم برمیاد؟ پس واسه چی جاهایی که باید ظاهر بشه نمیشه؟ اوه خدا بذار فقط بخندم. من الان اینها رو میگم امیدوارم فردا دوباره نیام بگم خب حله و وووویییییی از خودم حرصم میاد نمیشه یه فصل سیر خودم رو کتک بزنم به طوری که دردم نیاد فقط دلم خنک بشه؟ بسه بابا ول کن حوصله ندارم.
یه کتاب خانم مارپلی گیر آوردم برم بخونم حالش رو ببرم اولش رو خوندم قشنگه.
احتمالا در آستانه یک تغییر به شدت بزرگ ایستادم که میتونه پدرم رو دربیاره اما حس میکنم دیگه به اندازه کافی ازش پرهیز کردم. این باید بشه پس بذار بشه. دیگه حالم از خودم و تردیدهام به هم میخوره بذار یا سیاه سیاه بشه یا سفید. احتمالا سیاهه ولی وقتی جز سیاهی هیچ رنگ و راهی نیست تا کی میشه ازش پرهیز کرد؟ ول کن دیگه بیخیال هرچی سریعتر واردش بشم سریعتر تموم میشه. واقعا این حالت اذیتم میکنه بذار اگر چیزی باید پیش بیاد خب بیاد و خلاص. از مردن که بالاتر نیست آدم هم که سر این مدل چیزها نمیمیره. خب البته شاید هم بمیره ولی به نظرم من نمیمیرم. من از شبهایی گذشتم که اگر خودم داخلشون نبودم و از کسی میشنیدم محض خاطر ثواب هم شده طرف رو به یه کلینیکی جایی ارجاعش میدادم و حتی یک ثانیه هم به باورش فکر نمیکردم. من کسی بودم که از تمام اون شبهای ناگفتنی گذشتم و داغون شدم اما هنوز نفس میکشم پس این دفعه هم نمیمیرم. هوممم! حالا گیریم هم که افقی شدم. خب آدم که نمیشه تا ابد زنده باشه عاقبت یه زمانی باید بریم دیگه! شوخی کردم. بله همه میریم من هم یه زمانی میرم ولی نه به خاطر این دود مشکی. حسابی دودی میشم ولی ازش رد میشم. توقف و تردید هم دیگه بسه بذار بیاد و بره. هی! هی شب! بیا بغلم کن با هم کشتی بگیریم سریعتر ضربهت کنم ازت رد بشم کار دارم!
آخ این خطهای عوضی آخر کتاب ترم بعد تمام روزم رو خورد عاقبت هم درست نشد خدایا باید درس بخونم امروز که تلف شد الان هم که حسابی اعصابم رو نفله کرده اگر درست هم میشد یه چیزی انگار روزم رو ریختم توی توالت هیچ فایده ای نداشت فقط تلفم کرد. وووییی عصبانی ام وووووییییییییییی! خب بیخیال. فردا درسه رو هم میخونم. اینم وای جدی چیکارش کنم نمیدونم خداجون!
خب بسه دیگه حس وراجی نیست باقیش باشه واسه بعد. ساعت5و28دقیقه. تا بعد.