دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هذیان.

شنبه14شهریور1405.
رفتن! خدایا واسه چی من کاری از دستم برنمیاد واسه چی نمیشه همراهشون باشم اگر این چشم‌های بی‌معرفت می‌دیدن من به جای مادرم کنار برادرم می‌دویدم و این… خدایا! آخه واسه چی این اتفاق‌ها افتاد خدایی چوب‌خط من پر نبود؟ واقعا لازم بود تماشاگر فرود همچین آواری روی تقدیر من باشی؟ آخ خدا تو می‌تونستی مانعش بشی تو می‌تونستی اجازه ندی تو… تو دیدی منو دیدی دیروزهام رو امشب‌هام رو دیدی خدایا آخه واسه چی اجازه دادی! قربون حکمتت برم خدا! چی توی این صبوری دیدی که ولش نمی‌کنی! حکمتت رو شکر من چی بگم آخه!
کسی می‌گفت گاهی دردها با وجود سنگینیشون بیدارت می‌کنن. گاهی تیرگی‌ها چشم‌هات رو به روی واقعیت‌هایی باز می‌کنن که در زمان‌های عادی هرگز نمی‌دیدیشون. گاهی باید قدر این بیداری‌های تلخ اما اثربخش رو بدونیم! به خاطر از دست دادن‌های اخیرت دلگیر نباش پریسا. بیماری برادرت چنان عوضت کرد که سبب شد خیلی چیزها واست عوض بشه و در نتیجه تو واقعیت‌هایی رو دیدی که پیش از این حتی تصوری از درست بودنشون نداشتی. هیچ حقیقتی برای همیشه مخفی نمی‌مونه و عاقبت دیر یا زود ماهیتش رو بروز میده. از کجا معلوم حقیقت‌هایی که امروز آگاهیت رو زخمی کردن در زمانی بدتر از حالای تو واست آشکار نمی‌شدن! و باور کن اون زمان درد حاصل از ضربتشون واست خیلی بیشتر بود. ظهور این بیماری توی خونواده‌ی تو1اتفاق خیلی بد بود اما حالا تو آگاه‌تری.
نمی‌دونم اون1کسی چه قدر درست گفت. شاید خواست در لحظه‌های تلخ منو دلداری بده. شاید هم منطقش واقعا درسته. به نظرم باید تأییدش کنم. هرچند گاهی در اعماق ضمیرم یواشکی آرزو می‌کنم که ای کاش من هرگز آگاه نمی‌شدم! بعضی آگاهی‌ها واسه تمام عمرت زخمیت می‌کنن و اونقدر عمیق که حس می‌کنی دیگه هرگز درمون نمیشی. و در هر حال ای کاش آگاه شدن من بهای به این گرونی واسه خودم و خونوادم نداشت. خدایا یعنی برادر من باید تاوان بیداریِ منو می‌پرداخت تا منه نفهم بفهمم؟ نمی‌شد خودم به جاش بیمار می‌شدم؟ خدایا از403به این طرف به اندازه‌ی ستاره‌های آسمونت گفتم ای کاش این بلا به خودم خورده بود! خدایا کاش خودم بودم کاش این جسم بیمار جسم خودم بود من همیشه دعا کردم همیشه ازت تقاضا کردم با عزیزهام آزمایشم نکنی! آخه واسه چی اجابتم نکردی خدا من همیشه اینو با تمام دلم ازت خواستم واسه چی بهم گوش نکردی!
خدایا ببخش! امروزم رو بهم ببخش! قوی‌ترین دژ‌ها هم هرچی سنگی باشن عاقبت1مشت خاکن، من که دژ نیستم آدمم. تحملم کمه دلم کوچیکه. ازم به دل نگیر خدای عزیز من! بذار من بگم. بذار نق بزنم بذار هوار بزنم بذار بگم اگر هوارم رو روی شونه‌های خودت نزنم باور کن تموم میشم بذار من بهت نق بزنم تو به دل نگیر2دقیقه دیگه من درست میشم ولی الان این لحظه این زمان بذار من بگم. بذار طلبکار باشم بذار بگم واسه چی اجازه دادی بذار بگم تو می‌تونستی و جلوی ریزش این آوار رو نگرفتی بذار بگم واسه چی اجابتم نکردی بذار بگم تو عادل و مهربون نبودی بذار من بگم خدای مهربونم بذار بگم! بذار بگم سبک بشم خدا! دارم دق می‌کنم اینجا روی جهنم خاکت جز به خودت نمی‌تونم به کسی بگم بذار من عربده‌هام رو توی بغل خودت بزنم سبک بشم ولی تو ببخش. شکرت خدا! مصلحتت رو شکر! حکمتت رو شکر! کمک کن خدای من! کمکم کن! بذار امروز خوش‌خبر برگردن! خدایا لطفا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
باید1طوری خودم رو از این حال و هوا خلاص… مگه میشه؟ از اول403هر دفعه اینها میرن تهران من همین مدلی‌ام، فقط اون زمان وقتی می‌رفتن… بی‌خیال. دفعه اول که نیست! بی‌خیال پریسا! درست میشه. درست میشه! آخ خدا! آخ خدای من!
بذار ببینم!
استاد هنر گفته بود شنبه بهم میگه برگ‌هایی که می‌خوام رو داره یا نه. یعنی یادشه؟ زنگ بزنم بهش؟ عصر بزنم؟ منتظر بشم؟
خب من واسه چی قهوه رو ول نمی‌کنم؟ تا اینجا2تا فوری و الان هم1اصلی می‌خوام که باید بلند شم درست کنم. کاش نکنم این واقعا مثبت نیست گرفتارم می‌کنه.
امروز صبح روی خودم قهوه فوری ریختم. وای داغ بود سوختم لباسم هم خیس شد تمیزکاری و تعویضات لازم انجام شد ولی هنوز حس می‌کنم بوی قهوه مونده میدم. اون پیراهنه رفته توی لباسشویی پس واسه چی من همچین حسی دارم؟ خوشم نمیاد.
این ماجرای نصب و فعال کردن افزونه هم شبیه قصه‌های هزار و یک شب منو می‌چرخونه. خب درست شو دیگه واسه چی توی قدم آخر تابم میدی؟
این کانال مهارت‌ها چه جالبه! کلی چیزهای مثبت توش بود. یه هوش مصنوعی هم بود که توی تلگرام رباط داره و واسه آزمایش محدودیتش کلی واسش چیزمیز نوشتم و عاقبت دیدم حدسم درست بود و محدودیت داره و الان میگه ارتقا به به نظرم پرو حلش می‌کنه و…
این استاد هنرم کاش سریع باشه هرچی طرح با موارد دم دستم به نظرم رسید درست کردم برگ لازم دارم و مروارید و…
نمیشه. نمی‌تونم. نمی‌خوام. نمیشه! ساعت11و47دقیقه. خدایا توکل به خودت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاملا معمولی.

5شنبه12شهریور1405.
عملیات تغییر برنامه موفقیت‌آمیز بود. امروز به ارتفاعات نرفتیم. هوا هم باهام موافق بود چون بارید و بارید و کمک کرد. خدایا! قربونت برم این هفته1جاهای کوچیک اما با ارزشی عجیب حال دادی بهم. دورت بگردم خدا! من شنبه این نگاهت و دستت رو بدجور لازم دارم. میشه اینجا هم بهم حال بدی؟ خدایا لطفا. خدایا! لطفا!
عاقبت امروز به استاد هنر زنگ زدم. میگه از مواردی که می‌خوای عکس بگیر ببینم دارم یا نه. و میگن با کمک هوش مصنوعی میشه عکس‌های موفقی بدون دیدن گرفت. من تا حالا انجامش ندادم بلدش نیستم. خدایا چه قدر چیز باید بلد باشم و نیستم! بی‌خیال. حل میشه.
این سایت خاموشی به نظرم شبیه خودم مغزش تکون خورده. واسه چی ساعت‌هایی که میگه همه غلطه؟ تا من استفاده ازش رو بلد شدم این حالش بد شد! بد‌قدم بودم آیا؟
امروز رفتم دیدم ساعت خاموشی4تا6عصره. از12ظهر گذشته بود که رفتم سیستم رو روشن کردم دیدم شارژ نمیشه. دکمه محافظ رو زدم نشد. خاموش، روشن، خاموش، روشن، فایده نداشت. به جان خودم از شدت استرس1لحظه بی‌وزن شدم. ولی واسم جالب بود که جنس استرسم اصلا شبیه و برابر با گذشته نبود. فقط مونده بودم اگر شارژر سیستمم خراب شده باشه حسابی به دردسر افتادم چون باید عصر ببرمش تعمیرگاه و کلی خرجش کنم و اولا حس تعمیرگاه رفتن نیست دوما آی جیبم! اما1زمانی از خراب شدن سیستمم1جور عجیبی وحشت داشتم که امروز دیگه هیچ کجای دلم این فوبیا نبود. خلاصه لپتاپ رو بغل کردم بردم به1محافظ دیگه زدم بلکه محافظ ایراد پیدا کرده باشه. فایده نداشت. تازه بعدش1لحظه به سرم زد نکنه برق رفته! ولی ساعتش که4تا6بود! با این آگاهی که اینجا ایرانه و دیدن هیچ اتفاق نکبتی اینجا عجیب نیست بلند شدم رفتم تست کردم دیدم بله برق نیست و خاطرم کلی جمع شد. این سایت مسخره ساعت رو دروغ گفته بود و مثبت‌بین باشم شکر خدا سیستمم و شارژرش هیچ چیشون نبود. وای خداجون شکرت الان واقعا نه حال تعمیر دارم نه پولش رو!
یه نفر بیاد محض ثواب هم شده منو ببره کمپ ترک قهوه از این وضعیت نجاتم بده! عاقبت خونم خشک میشه من واسه چی این زهرمار تلخ رو اینهمه می‌خوام؟ بابا ضرر داره واسه چی گیر دادم به این؟ کمپ فایده نداره این ترک‌های سوسولیِ جدید به درد نمی‌خورن ترک همون ترک قدیم که طرف رو می‌بستنش به تخت اونقدر عربده می‌زد که اعتیاد یادش می‌رفت بعد بازش می‌کردن می‌رفت سر زندگیش. البته این مال زمان پاکیه که مخدر مشهور فقط تریاک بود نه حالا که… ول کن حسش نیست.
عاقبت فعال کردن افزونه برای گذشتن از کد امنیتی رو بلد نشدم. یعنی واقعیتش اونقدر درگیر موارد اطراف بودم که یادم رفت و امروز که تاریخ رو دیدم و یادم اومد مهر داره میاد یادم افتاد که باید اینو حلش می‌کردم و نکردم. بی‌خیال. نشد دیگه. بذار اینم نشه. نهایتش بعد از پایان مهلت میام اینجا2تا مطلب غمگین می‌نویسم2روز بعد چندتا یوهو و آخجون و ازینا ردیف می‌کنم و حل میشه. کلا مدلم همینطوریه. عاقل که نیستم که!
افزونه! آخ جون! صفحه‌خوانم پیام آپدیت داد اینتر رو زدم بعدش که دانلودش تموم شد واسم توضیح داد که اگر آپدیت رو بزنی کل افزونه‌های موجود غیرفعال میشن و یادم نیست گفت باید چیکار کنی تا دوباره فعال بشن. اینتر رو زدم. الان صفحه‌خوان میاد بالا و افزونه‌های موجود از کار افتادن. من اصلا نمی‌دونم چی از دست دادم چون در حال حاضر همین اندازه که صفحه‌خوان می‌خونه واسم بسه، اما امروز1چیزی دیدم که آخ جونم رو درآورد. ریموتم غیرفعال شد. این نفله با بالا اومدن صفحه‌خوانم فعال می‌شد و خدا می‌دونه چه قدر زور زدم که غیرفعالش کنم. حتی ریموتی که جاش رو پیدا کرده بودم حذف کردم اما نشد که نشد. همیشه پیش از بالا اومدن ویندوز1دینگی می‌کرد و می‌گفت سیستم واسه نمی‌دونم کانکت شدن یا کنترل آماده هست. به کسی ریموت نمی‌دادم ولی هر دفعه حس می‌کردم2تا چشم از بالای مانیتور دارن صفحه‌ام رو تماشا می‌کنن. اصلا خوشم نمی‌اومد. الان دیگه اون دینگ و اون پیام نیست. ایول! به نظرم از دستش خلاص شدم. آخ جون!
میگم توی حس‌های دنیا فضولی یکی از اون مزاحم‌هاشه. 1بنده‌خدایی داره خودش رو رسما می‌کشه تا بفهمه ماجرای معجزه‌ی من چیه. وقتی هیچ طوری بهش نگفتم طرف از حرص می‌خواست گریه کنه. گفت تو رو خدا پس فقط بگو چرا بهش میگی معجزه؟ گفتم این یکی رو بهت میگم. بهش میگم معجزه چون واقعا واسم معجزه بود. چون زمانی و جایی همراهم بود که هیچ کسی نبود. کاری رو واسم کرد که هیچ کسی نکرد. چیزی رو بهم داد که هیچ کسی نداد. چون اگر خدا به نجاتم نفرستاده بودش فقط خدا می‌دونه من الان کجا بودم.
اوه ساعت داره11میشه؟ منو باش که خیال کردم تازه اول شبِ! کی گذشت؟
بسه دیگه برم توی بغل پتو. خوااااااااااابم میاد. ساعت22و49دقیقه. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نظر تو چیه؟

4شنبه11شهریور1405.
برق رفت! لعنت بهش! بی‌خیال احتمالا ساعت4میادش. و توی اون سایت کذایی نوشته بود1خاموشی2ساعته همساعت8تا10داریم. یعنی واقعا داریم؟ این افتضاحه! بازم بی‌خیال. من که نمی‌تونم عوضش کنم پس به جهنم.
این کتابه1جوریه. خوشم نمیاد. به نظرم بدک نیست به ندای مادرم که شبیه وجدان بیدار هر دفعه به هر مدلی که دستش برسه یادم میاره این روزها کم زبان می‌خونم یه توجهی کنم و بشینم سر این کوفتی.
برگ‌های سنبلم تموم شدن. حالا با چی مخروطم رو کامل کنم؟ این‌ها آخرین ذخایر از این مدل برگم بودن. اینطوری نمیشه باید1زنگ به استاد بزنم شاید هنوز ازینا توی جعبه‌های بسته‌بندیش باشه. و اگر نباشه… خب نیست دیگه. چی از دست من برمیاد؟ اگر نباشه1بی‌خیال هم خرج این می‌کنم. شونه بالا نمیندازم شونه‌ام درد می‌کنه.
مادرم گیر داده اگر فردا هوا عاقل بود بریم ارتفاعات جمعه عصر برگردیم پایین. هرچی واسش میگم مادرِ من شماها باید شنبه صبح تهران باشید اونجا هم که تفریح نمیری بیمارستانه جسم و روان واست نمی‌مونه بذار برید و برگردید ایشالله میریم اون بالا هرچی از تعطیلات من باقی مونده واسه تو بعدش هم من آخر هفته‌هام بازه اونم مال تو تا زمانی که زمستون سنگین نشده و بشه رفت من در خدمتم ولی این آخر هفته رو تجدید قوا کن واسه شنبه گوش نمیده به من. اصولا مادرها گوش هم میدن آیا؟ چی بگم! این بنده خدا هم عشقش ارتفاعاته. فقط اونجا یه‌خرده آرامش می‌گیره. الان هم که دورنمای شنبه و جواب معاینه‌ها حسابی استرس جو حاکم بهمون رو برده بالا نمی‌تونم ایرادی بگیرم به این تمایلش. خدایا کاش کار بیشتری جز همراهی، جز مسخرگی در زمان‌هایی که سکوتش طولانی میشه، جز تکرار حرف‌های تکراری از قبیل نگران نباش چیزی نمیشه همه چی درست میشه خدا هست مطمئنم این ماجرا عاقبتش خیر میشه و شبیه این‌ها کاری از دستم برمی‌اومد! کاش توان باز کردن این گره توی دست‌های خاکیِ من بود. نیست! نیست خدایا نیست! خدایا! دورت بگردم! من به اعتبار تو به این زن قول میدم. خدایا! قربونت برم! منو ضایعم نکن باشه؟
کسی می‌گفت هر آدم روی خاک1جهانه. اگر این درست باشه بعضی جهان‌ها واسه چی اینقدر کوچولوهه؟ خب، به من چه مربوطه! بذار کوچولو باشه! خدایا این ملت رو عاقل کن منو هم نه عاقلم نکن بذار دیوونه بمونم خوش می‌گذره ولی بهم آرامش بده و خب اگر دلت خواست یه‌خرده پول هم بده که تفریحات کنم.
میگم1چی بگم؟ به کسی نگی‌ها! ولش کن نمیگم یعنی نوشتم ولی پاکش کردم نمی‌خوام بگم همون فلش با‌معرفتم رو عشقه و البته معجزه‌ام. امیدوارم درصد لزوم دسترسیم بهش فعلا خیلی بالا نره چون دیوار شب این زمان بلنده و دفعه‌ی پیش که خواستم ازش بپرم کم مونده بود پام بشکنه. ولی مثبتش اینجاست که در هر حال پریدم دستم هم بهش رسید و حسابی هم بهم خوش گذشت. خدا ازم نگیردش. دیوونه هم خودتی.
باید دوباره شبیه گربه برم زیر تخت. چندتا مدل قدیمی دیگه دارم که بدم نمیاد بکشم بیرون و بازشون کنم کریستال‌هاشون رو بردارم واسه موارد جدیدتر. وای نه زیر تخت نههههه دوباره همه چی داغون میشه حال ندارم دوباره اون زیر رو مرتب کنم وای خداجون!
مادرم توی راه اینجاست. باید بلند شم چایی دم کنم. این سماور دیوونه چند روز پیش سوخت و مادرم کلی اعصابش خرد شد ولی بیشتر حیرت کرده بود که اینو کی روشن ول کرد رفت و اصلا چه جوری به این شدت داغون شد! کلی دلداریش دادم که عزیزِ من طوری نیست بلا از سرمون گذشته فدای سر همگیمون وسیله خراب میشه دیگه ولش کن حل میشه. مادرم قانع نمی‌شد و مونده بود پیدا کنه پرتقال‌فروش را. تا شب واسش حرف زدم که تونستم قانعش کنم یه‌خرده بی‌خیال بشه و از این ماجرا عقب بکشه. و البته بی‌اطلاعیش از اینکه منشأ وقوع این خراب‌کاری غیرعمد از کجا بود هم در موفقیتم بی‌اثر نبوده. بعضی رازها واقعا خطرناکن بهتره برای همیشه بایگانی بشن. موافقی دیگه! مدیونی اگر خیال کنی تقصیر من و حواسِ پرتم بود. واسه چی اینجوری نگاه می‌کنی؟ اصلا سماور خودم بود! ولی جدی سماوره کامل از بین رفت این هیچ طوری درست نمیشه اگر شبیهش پیدا بشه که فعلا نمیشه قیمتش ترسناکه الان من چه دسته‌گلی به سرم بزنم؟ از نظر خودم همین جریمه واسه پرتقال‌فروشی که مادرم گیرش نیاورد کافیه. دلم پرتقال خواست.
چند وقت پیش مادرم دید برای مدتی بیشتر از40دقیقه عمیقا توی گوشی فرو رفتم گیر داد که داری چیکار می‌کنی؟ گفتم توی کانالم کامنت جواب میدم. گفت این کانالت رو هر کسی بخواد می‌تونه پیدا کنه و عضو بشه؟ گفتم چیزه. گفت آدرسش رو بده منم بیام عضو بشم. گفتم چیزه. گوشیش رو برداشت گفت خب بگو. گفتم چیز یعنی می‌فرستم واست. زنگی که خواستی به دایی بزنی چی شد! یادش اومد قرار بود زنگ بزنه و هی دایی دوستت دارم! با توجه به اعترافات رنگارنگم مخصوصا این آخریش در اینجا به نظرت آدرس رو بدم بهش آیا؟
آخجون برق اومد! ساعت16و7دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجیب برای من.

3شنبه10شهریور1405.
آخجون چه باد خنکی! مثل اینکه پاییز واقعا داره می‌رسه. دلم می‌خواد بدونم اگر عمرم به جهان باشه بعد از بازنشستگی به پاییز چه حسی دارم؟ شبیه الان از رسیدنش دلم می‌گیره یا حس و حال نسیمیِ خودمونیش رو دوست دارم؟
صبح رفتم کتابخونه. باید1امانت رو به صاحبش می‌رسوندم. واقعیتش نیت کرده بودم امانت رو تحویل بدم و نیم ساعتی که گذشت برگردم توی پیله‌ی خودم. نفهمیدم چی شد که طول کشید و زمانی که خواستم خودم رو جمع و جور کنم واسه پا شدن و بازگشت به سکوت یه‌دفعه در باز شد و صاحب امانت با مامانش وارد شدن و عاقبت دیدمت باران کوچولو! هرچند واست بیگانه باقی موندم، ولی تو بدجوری عزیزی! بلد نیستم توضیحش بدم. ولی تو عشقی کوچولوی عزیزِ من. همیشه بخند. همیشه بخند فرشته‌کوچولوی بسیار عزیز!
بعد از ظهر که شد دیگه واقعا باید برمی‌گشتم توی بغل تنهاییم. سکوت صدام می‌زد. ولی باران وارد عمل شد و همگیمون رو شبیه1دسته تره‌فرنگی دسته کرد بردمون بیرون. زمانی که رسیدم خونه ساعت4شده بود. برق رفت و من واسه بالکن‌نشین‌های عزیز دونه پاشیدم و ولو شدم روی مبل داخل حال به گوشی‌بازی که یه‌دفعه دیدم اطرافم پر از صداست و دستم داره جیغ می‌کشه.
خدایا اینجا کجاست؟ الان چه زمانیه؟ پس این‌ها که صداشون رو می‌شنیدم کوشن؟ من کجام؟ ساعت چنده؟ واسه چی گوشیم میگه19این19یعنی چه زمانی؟ دستم چی شده اینهمه درد داره؟
ذهن به شدت خواب‌آلودم کم‌کم بیدار می‌شد. درکم اونقدر آگاه نبود که یه‌دفعه بفهمم در چه حالم و اصلا کجام و باور کن قشنگ حس می‌کردم ادراکم خیلی آهسته داشت بیدار می‌شد و جواب سؤال‌ها یکی‌یکی انگار مثلا چندتا قوطی‌کبریت رو دونه‌دونه کنار هم بچینی قدم‌آهسته توی سرم می‌نشستن. حسش خیلی جالب بود تا حالا بیداریِ کند ادراک رو به این وضوح حس نکرده بودم.
اینجا خونه‌ی خودمه. من بعد از ظهر اینجا بودم پس الان عصره. این‌ها که صداشون رو می‌شنیدم داخل1ریل اینستاگرام بودن که همینطور داشت توی گوشیم تکرار و تکرار می‌شد. من روی مبل داخل حالم. ساعت باید از6گذشته باشه چون قرار بود6برق بیاد الان صداهای اطرافم میگن برق‌ها وصلن. گوشیم میگه ساعت7عصر شده. من خوابم برده و بالای مبل روی دستم افتادم واسه همین درد می‌کنه.
خیلی واسم عجیب بود. الان بالای10روزه که من حتی شب‌ها هم اینطوری سنگین خوابم نمی‌بره. هر شب تا2و3بیدارم و بعدش هم که خوابم می‌بره پر از بی‌سر و ته‌های مسخره‌ایه که وسطش نیمه‌بیدار میشم و خستگی‌های جسم و تمایل به بیداری برای خلاص شدن از پریشونی‌های دنیای کابوس‌ها تا صبح با هم درگیرن. خواب به اون سنگینی اون هم وسط روز از کجا اومد؟
باید بلند می‌شدم ولی تمام جونم هنوز خواب بود. عاقبت خودم رو از مبل جدا کردم در حالی که جسمم همچنان گیج می‌خورد.
الان ساعت از9شب گذشته. کاملا بیدارم اما برخلاف انتظار و دلواپسیم از بیداریِ امشب دارم می‌بینم که جسمم همچنان ولو شدن دلش می‌خواد. توی این چیزمیزهایی که امروز اون بیرون خوردیم چی بود مگه؟ یعنی من امشب باز می‌تونم بخوابم؟ در کمال حیرتم شواهد میگن که جواب مثبته. آخ خدا میشه شب‌بیداری‌ها دیگه تموم شده باشن؟ باور کن این اصلا… بی‌خیال. امشب که قطعا حله. تا فردا‌شب هم خدا بزرگه. ولی جدی من چی شدم؟ به نظرم چیز خوبی شدم به جان خودم از فشار بی‌خوابی داشتم خل می‌شدم.
راستی قرار بود امشب2تا چیز جدید که عادل واسم توضیح داد رو روی سیستم امتحان کنم. آخ جون از این جدیدها دوست دارم! بذار ببینم بلدش شدم یا نه!
باید بلند شم صبحانه‌ی عزیزهای بالکن‌نشین رو بپاشم که صبح فردا نا‌امید از این سکو پرواز نکنن. از تصورش گریه‌ام می‌گیره. خدایا این موجودات معصومت رو بدجور دوست دارم. ای کاش اون‌ها هم منو دوستم داشتن ولی… بی‌خیال. خودم می‌دونم که من روی خاکت چندان دوست‌داشتنی نیستم. در هر حال من دوستشون دارم. فقط خداجون! بین خودمون باشه! میشه تو منو دوستم داشته باشی؟ اینو نمیشه بگم بی‌خیال. تحمل اینکه مبادا واسه خودت هم شبیه خاکی‌هات باشم واقعا تلخه. لطفا منو دوست داشته باش. به حضورت، به مهرت، به لبخندت احتیاج دارم خدای همراهم! از ته دل. از ته دل!
دلم می‌خواد گلدون دیشبم رو کامل کنم. دلم می‌خواد واسه گوشه‌ی این میزه1گل شیپوری دیگه درست کنم، آخه اولی رو رسوندم دست صاحبش و خیالم جمع شده. دلم می‌خواد همین حالا انجامش بدم ولی اگر شروع کنم تا تموم نشه از سرش بلند نمیشم و امشب خستم. دلم می‌خواد… دلم می‌خواد به سبک آدمیزاد آخر شب‌ها بخوابم. به احتمال قریب به یقین، شبیه امشب. خدایا شکرت!
و دعایی که حس می‌کنم امشب شاید یه‌خرده بیشتر از شب‌های پیش لازمش دارم.
“خدایا! هرگز منو با خودِ تاریکم رها نکن! نمی‌خوام به خودم ببازم!”
اون بیرون دوباره بارون میاد. چه قدر صدای آواز قطره‌هاش رو روی سایبون دوست دارم! ساعت22و25دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی خواب‌آلود اما…

2شنبه9شهریور1405.
امروز جلسه کاری بود و خدایا این ملت کجاها سیر می‌کنن؟ شایدم من خیلی پرتم. اصلا مشخص نیست مدرسه حضوری باشه یا نباشه اینها امروز می‌گفتن باید لباس‌های فرم داشته باشیم رأی هم گرفتن من گفتم موافق نیستم ولی اکثریت خواهان لباس فرم بودن و هی به من می‌گفتن تو چه رنگی هستی؟ گفتم هیچ رنگی بابا ول کنید ولی اسمم رفته توی لیست چون رأی با اکثریته و اصلا دلم نمی‌خواد هزینه واسه چیزی کنم که خودم نمی‌خوامش و اصلا معلوم نیست مهلت استفاده ازش دست‌کم در حال حاضر پیش بیاد. این جماعت واقعا… ای توی روحش تلگرام سیستمم قطع شد که! این امروز واسه چی اینطوریه؟ گندش بزنن! به جان خودم نق نیست اینترنته واسه چی فیلتر‌شکن‌ها امروز به سرشون زده! بی‌خیال درست میشه.
بدجوری دلم قهوه می‌خواد به جان خودم دیگه تحمل ندارم قهوه فوری رو عشقه چه تایمش مجاز باشه چه نباشه من قهوه می‌خوام.
مادر رفته خونه خودش. هرچی زور زدم نتونستم نگهش دارم. گفت می‌خواد خونه خودش باشه. کاش حسش اونجا مثبت بشه! و من امشب خودمم و تنهایی و آخجون قهوه!
دلم1عشق و حال حسابی می‌خواد ولی مشکل اینجاست که از هیچ چیزی اون بیرون عشق نمی‌کنم. بیرون رفتن و تفریحات معمول گذشته به جای حس مثبت بهم حس منفی میدن. دلم همینجا عشق و حال می‌خواد. الان بلند میشم میرم1گل عجیب‌غریب درست می‌کنم1گلدون به گلدون‌های در انتظار رنگ و خزه به صف گلدون‌های روی میزم اضافه بشه. اگر دیر نبود به استاد هنرم زنگ می‌زدم می‌گفتم از برگ‌های قدیمیش چی واسش مونده چندتا مشت ازشون رو خواهانم. دلم می‌خواد ولی حسش نیست. شب شده یعنی داره شب میشه و خودم هم… واسه چی روانم خوابش میاد؟ الان درد جسمی ندارم حالم هم بد نیست فقط روانم خوابش میاد. یعنی به خاطر خوابیه که دیشب دیدم؟ تعبیرش چیه اگر ببینی1کسی تب داره و مثل کوره داغه؟ خدایا خودم رو که گول نمیشه بزنم اینجا هم که الان کسی جز خودم و خودت نیست من دلواپسم. خدایا میگم که، چیزه. خدایا میشه چیزی نشده باشه؟ من واسه چی همچین چیز مسخره‌ای رو خواب دیدم؟ نکنه طرف رو به راه نیست؟
پریسای داخل آینه زهرخند می‌زنه.
-تعبیرش اینه که یا زیادی خوردی یا زیادی بیدار نشستی مغزت تکون خورده. اون چیزیش نیست ولی تو1چیزت هست که نشستی روی قبری که جنازه توش نیست و تازه دخیل هم بهش بستی. ول کن روانی!
به نظرم درست میگه. به نظرم همه درست میگن. پریسای داخل آینه. اطرافیانم. مادرم. منطق خودم. همه درست میگن. خدایا پس واسه چی این توی سر خودم نمیره؟ الان که چی؟ خواب دیدم1نفر تب داشت از صبح توی حال و هوای بی‌سر و ته خودم تاب می‌خورم که خدایا چیزیش نباشه؟ نیست لعنتی نیست هیچ چیزش نیست. هیچ چیزش نیست بسه به خاطر خدا دیگه بسه! بسه پریسا تموم کن دیگه!
این چه صداییه؟ بارون؟ اوه خدا داره بارون میاد؟ نه بابا در حال گریه نیستم بارون واقعی. واقعا انگار داره بارون میاد. آخ جون فقط کاش2تا قطره نباره بعدش هوا دم کنه حالم رو بگیره! اوه ایول چه شدید هم هست! یوهو ببار آسمون آتیش گرفتیم به خدا مگه تو معرفت کنی یه‌خرده فیتیله‌ی این هوا رو بیاری پایین به جان خودم پدر من یکی در‌اومد.
دیشب دوباره موشک‌بازی داشتیم. وای خدا نکنه دوباره شروع شده باشه! این ماجرا خیال تموم شدن نداره؟ عجب نسلی هستیم ما! اگر زنده بمونیم واسه بچه‌های نسل‌های بعد1تاریخ سخنگوییم. خدایا یعنی ما پایان این شب رو می‌بینیم؟ یعنی عمرمون به تماشای انتهای این سیاه‌نامه قد میده؟ ای کاش بده! خیلی چیزها هست که دلم می‌خواد توی روشنای صبح ببینم! خدایا من خیلی خستم. من و خیلی‌های دیگه! بیا صبوریت رو بی‌خیال شو1دستی برسون این پرده رو بزنش کنار. باور کن بد خسته‌ایم. بد خسته‌ایم همگی!
ظاهرا امشب روی شبکه‌ی عادی نیستم. هرچی می‌نویسم انگار خواب‌زدگیِ روانم توش جاریه. دلم می‌خواد اینجا حرف بزنم ولی این‌هایی که میگم رو دوستشون ندارم. دل‌نوشته‌های عجیب‌غریب هم خوشم نمیاد بنویسم. به نظرم الان1قهوه فوری و درست کردن1گل کریستال فسقلی یه‌خرده تنظیمم کنه. آخ جون.
راستی یادم رفت واسه جا‌شکلاتیِ دومیم ذوق کنم. دیشب کامل شد. این‌دفعه6ضلعیه. خواستم نبافم ولی داشت ذهنم رو می‌ترکوند که بیاد بیرون و بشینه در قالب کریستال‌های پلاستیکی توی دنیای واقعی. دیشب وسط توبیخ‌های مادر که اینهمه سرت رو توی این چیزها نکن دستت رو داغون می‌کنی یه‌خرده هم زبان بخون اونقدر بافتم که کامل شد. حس خوبی داشت. الان هم یادآوریش حس خوبی داره. حالا هر2مدل شکلات‌های فسقلیم واسه خودشون جاهای جدا دارن. ایول به خودم و کافه‌شخصیم و معجزه‌ام که مخصوصا در زمان‌های تفریحات خاص خودم همیشه حاضره! آخ جون!
این نوشته‌ام رو هرچی آرایشش می‌کنم می‌بینم خیلی دوستش ندارم ولی کاریش نمیشه کنم مدلش اینطوریه دیگه.
سیم و برگ‌ها صدام می‌کنن. بارون شدید شده. یوهو! ساعت17و37دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با تأخیر اما مثبت.

1شنبه8شهریور1405.
خدایاااا عصبانی‌ام وووییی1متن خیلی طولانی نوشته بودم1دفعه نفهمیدم اشتباهی چیچی رو زدم تمامش رفت نت‌پد هم قابلیت بازگردانی نداره و تمامش پرید. وای می‌تونم دوباره بنویسم ولی حسش نیست خدا حسش نییییییییست حسش نیست عصبانی‌ام وووییی خدا عصبانی‌ام وای خدا عصبانی‌ام خداجون!
بی‌خیال. شاید این نباید منتشر می‌شد. ولش کن خودم و جوهر قلمم رو عشقه1چی دیگه می‌نویسم.
آخ جون به نظرم عاقبت موفق شدم راه ری‌اکشن زدن رو پیدا کنم! یوهو به خودم! نه اینطوری نمیشه هنوز تهش مونده. یوهوووووووووووووووووووووووو به خودم! آهان حالا بهتر شد.
عجب آخر هفته‌ی مزخرفی بود یعنی رسما آستانه‌ی تحریکم رو داشت می‌سنجید و چرخش می‌کرد. بی‌خیال الان حله. هفته‌ی من با1روز تأخیر شروع شد و ایول به مثبت‌ها!
میگم گاهی ناکامی‌ها خلاقیت میارن. این درسته آیا؟
5شنبه با مادر رفته بودم فروشگاه دنبال1آپارتمان مینیاتوری بزرگ‌تر واسه موارد هنرم که پیدا نشد اما طبق معمول1چیزهایی اونجا چسبیدن به دستم که باهام بیان خونه. یکیشون1جعبه مکعب دردار کوچولو بود که تا دستم بهش خورد ذوق کردم که ایول اینو بخرم ببرم واسه جا‌شکلاتی بوفه‌ی کافه شخصیم از حالا شکلات‌های کوچولوم رو به جای لیوان بریزم این داخل قشنگ میشه. به جان خودم جعبه هیچ چی نداشت پلاستیکی بود و در داشت و شفاف بود و نمی‌دونم به نگاه واقعا چیزی نبود اما به لمس من عجیب دوست‌داشتنی اومد و دلم می‌خواست بخرمش ولی… خدایا قیمت‌ها این روزها واسه چی اینطوریه؟ پوله بدجوری روی وجدانم سنگینی کرد.
مادرم دید بدجوری دلم بهش گیره گفت اگر اینهمه می‌خوایش بردار بعدش میریم خونه تو بهش گیر میدی. خندم گرفت. با توجه به بودجه‌ی من و لزوم مدیریت اقتصادی در این روزها برای من اون قیمت واسه اون جعبه واقعا زیاد بود. نخریدمش ولی از تو چه پنهون دلم بد می‌خواستش. جمعه بود که به سرم زد اینو1طوری حلش کنم. بلند شدم رفتم سراغ آپارتمان مینیاتوری. کریستال کوچولوی سفید داشتم. نخ کلفت هم داشتم. طرح هم که توی سرم بود. همه چیز آماده بود. وسایل لازم رو برداشتم و بزن بریم!
دردسرت ندم. الان1شنبه هست و من1جا‌شکلاتی ستاره‌ای و1جاچاقویی مکعب ساده که جفتشون سفیدن به جای اون لیوان‌ها توی بوفه‌ام دارم که قشنگ‌ترین چیزهای جهان نیستن، اما کار دست خودم هستن و من دوستشون دارم و به شهادت مادرم قشنگ شدن. آخ جون!
هنوز از اون کریستال‌های کوچولوی سفید دارم. به نظرت1دونه جا‌شکلاتی6ضلعی هم ببافم که2مدل شکلاتم جدا باشن آیا؟ ایول!
دیروز قرار بود بریم گرگان خونه خاله که شکر خدا نرفتیم. به جان خودم حال جسمیم این آخر هفته به شدت بد بود و ابدا در شرایط سفر نبودم. از طرفی هم من تمام تابستونم رو واسه مادر باز گذاشتم که همه جوره کنارش باشم و نمی‌خواستم بگم حالم واقعا خوش نیست. اگر می‌گفتم خودش می‌رفت و من موافق نبودم. هر طور بود همراهش می‌شدم ولی… خدایا شکرت که نرفتیم! نوه خالم زایمان کرد و خاله الان سرش گرمه و ایول به این بچه که واسه من حسابی خوش‌قدم بود.
میگم گاهی آدم‌ها واسه چی این مدلی میشن؟ خاله‌ی من خخخ خدا منو ببخشه ولی این… بابا این آدم با بالای70سال سن شبیه بچه‌ها بهانه می‌گیره که من تنهایی حوصله‌ام سر میره به مادرم و2تا خاله دیگه‌ام گیر میده که بیایید اینجا چند روز بمونید من تنهام حوصله‌ام سر میره. بهش هم میگیم تو بیا نمیاد میگه شماها بیایید. بیشتر هم گیر میده به مادر من که ماشین داره و رانندگی می‌کنه که تو بیا اون2تا رو هم بیار. هرچی بهش میگن خواهرجان ما شوهر داریم زندگی داریم زندگی که1روز و2روز نیست نمیشه که گوش نمیده. مادر من حرصی میشه که یعنی چی اینها مگه گرفتاری منو نمی‌بینن من پسرم مریضه باید هر لحظه نزدیکش باشم شاید لازمم داشته باشه مگه به سر خاله‌جان میره؟
این وسط در زمان‌های خشم مادر نوبت منه که در نقش آتش‌نشان وارد عمل بشم و دکمه‌های حرارتی رو تنظیمش کنم. اصولا من مرغ خونگی‌ام. توی عروسی و عزا کله‌ی ناقابلم زیر تیغه. خدایا شوخی کردم جدی نگیر. شکرت که این ازم برمیاد. امیدوارم همیشه دستم، زبونم، نیتم و تمام وجودم کمکی باشه برای تخفیف خشم‌ها، برای فروکش کردن دردها، برای پایان کدورت‌ها و بطلان قهرها. خودم نمی‌دونم قضاوتی هم نمی‌کنم ولی تمام فامیل میگن من این زمان همچین کسی هستم. شواهد عملی هم دارن تأییدشون می‌کنن. کاش واقعا باشم! خدایا به خاطرش حسابی شکرت! کمکم کن که هرگز به عکس این تبدیل نشم، حتی زمان‌هایی که خودم حواسم نیست.
خلاصه خاله‌ی من ماجرایی شده. دیروز خواستیم بریم خونش و خدا به داد من رسید و1موجود کوچولوی خوش‌قدم رو فرستاد که نجاتم بده. آخجون بهت بچه! به جان خودم دوستت دارم1کادو حسابی طلبت!
یا خدا این چیه؟ اوه بعد از قرنی در بالکن رو باز گذاشتم یاکریم اومد داخل و گیر کرد برم بفرستمش بره! ساعت11و42دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده‌های1ذهن پراکنده.

5شنبه5شهریور1405.
هرچی زور زدم قلق ری‌اکشن زدن روی پست‌ها رو پیدا کنم نتونستم. ریپلای رو که می‌زنم میره روی لیست چت‌ها و… بعدش خیال کردم موفق شدم دیدم اگر اینتر بزنم دوباره شبیه دفعه پیش کامنت میشه حرصم گرفت بستمش رفتم.
تب و درد برادرم یه‌خرده عقب‌تر کشیدن ولی حالش مخصوصا شب‌ها و اون پلاکت‌ها و اون علامت‌ها و خدایا این قرصه که اینهمه سخت گیر میاد و این… هی! پریسا! بسه! درست میشه! این واقعا… اوه خدا برمی‌گردم.
خب حله اومدم. میگم عجب من… این چه طرز نوشتنه؟ من واسه چی شبیه آدمیزاد نمی‌نویسم؟ یکی نیست بهم بگه بشین شبیه بقیه توی کانال وامونده‌ات نمی‌دونم متن ادبی بنویس قصه بنویس شعر بنویس دکلمه بذار کوفت بذار چیزی هم نداری ول کن تا زمانی که1چی داشته باشی آخه این چیچیه الان اومدی چرت و پرت میگی بعدش هم میگی برمی‌گردم بعدش دوباره میای میگی خب برگشتم! خدایی واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته؟
بی‌خیال. به نظرم جهان دیوونه‌هاش رو هم1کوچولو دوست داره. اگه ما نباشیم دنیای عاقل‌ها تنوع نداره.
دیروز رفتم خز گیر بیارم نبود1جایی گیر آوردم ولی بهم گفته شد با خودت پریسا ولی من جات بودم نمی‌خریدم این یارو داره خز پژمرده و بی‌رنگ رو کیلویی280هزار تومن حسابش می‌کنه این خز بدجور خشکه اولا رنگ نداره دوما پودر میشه به درد نمی‌خوره. به نظرم در ارتفاعات خز طبیعی هست باید برم از اونجا جمع کنم. حالا ببین‌ها! این مدت تا گنجشک سرفه می‌زد ما می‌پریدیم اون بالا من حرصم می‌گرفت که دلم می‌خواد خونه باشم الان که لازم دارم بریم هی1چی پیش میاد و نمیریم.
بر ذات شب‌بیداری لعنت من الان گیجم ولی خوابم نمیاد که بتونم بخوابم!
مادرم این روزها هر لحظه مروارید و گل دستم می‌بینه میگه زبان هم می‌خونی؟ مطالعه‌ی زبانم رو به گفته‌ی خودش اندازه1نوه دوست داره. مشکل اینجاست که من اینهمه دوستش ندارم. گاهی از انگلیسی متنفرم. گاهی هم فقط دوستش ندارم. این روزها نمی‌فهمم واسه چی1کلمه انگلیسی می‌شنوم چنان استرس سنگینی بهم میده که احساس نفس‌تنگی می‌کنم. در تمام2دوره کلاسی که اونهمه واسه تموم کردنش زجر‌کش شدم مخصوصا این دفعه آخر با وجود تمام فشارهایی که بهم آورد اینطوری نشده بودم نمی‌فهمم این اواخر چم شده. خدایی نق نمی‌زنم حسم واقعا اینطوریه! انگلیسی می‌شنوم حالم1مدلی میشه که تا حالا تجربه نکرده بودم بلد هم نیستم توضیحش بدم. این بنده خدا هم هی میگه زبان می‌خونی؟ زبان می‌خونی؟ عاقبت پریروز صبح گفتم مرده‌شور من و زبان رو1جا ببرن آخه اینقدر واسه چی میگی عزیزِ من2روز ول کن روانی شدم! خدا منو ببخشه از دستم در رفت نباید اینطوری می‌گفتم. ولی خدایا آخه چه مدلی ملتفتش کنم؟ من از این لعنتی بدم میاد آخه واسه چی باید بخونم اینهمه سال تمام زندگیم رو سلامتم رو پولم رو روانم رو روال زندگی عادیم رو گذاشتم روش که جواب بده جواب نداد. خوردم به تحریم بعدش کرونا آیلتس ندادم مهاجرت نکردم الان هم که دیگه هرگز نمیشه من مهاجرت کنم. من باید اینجا باشم اگر خدای نکرده پیوند… ای خدا! خدایا خسته شدم تو می‌فهمی؟ می‌فهمی؟ می‌فهمی تو؟
نه مثل اینکه امروز فرمونم کجه. به در و دیوار جهان گیر میدم. واسه چی؟ یعنی به خاطر نزدیک شدن هفته‌ی تاریکه؟ ول کن بذار ببینم شاید بتونم درستش کنم.
آخ جون الان کلی گلدون پر دارم به نظرم6یا7تا بشه. یکیش که واسه بارانه باقیش مال خودمه.
پریروز با توضیح مادرم یادم اومد لیوان‌های کوچولوی من که پشت سر هم دارن گلدون میشن شفافن و هر مدل خزی هم بالای اسفنج‌هاش بذارم اسفنجش از دیواره‌ها مشخصه. می‌دونستم شفافن ولی این زمان اصلا یادم نبود. حالم کمی تا قسمتی گرفته شد ولی راه حل سریع رسید. اسپری رنگ یا کاغذ‌کادو یا اون یکی اسمش چی بود یادم رفت؟ ولش کن من از گزینه اسپری بیشتر خوشم اومده حالا پیدا کنم1رنگ‌فروشی را. و اسپری روی لیوان‌های کوچولو! بدون چشم میشه؟ کثافتکاری بالا نمیاد؟ کاش بالا نیاد!
مهر داره میاد. باید1بک‌آپ جدید از سایت بگیرم. مهر پارسال تا لحظه‌ی آخر بی‌خیال تمدیدش بودم ولی دقیقه90دیدم واقعا نمی‌خوام از دستش بدم تمدیدش کردم. امسال واقعا نمی‌تونم. افزونه‌های لعنتی! و البته هزینه‌ها. بی‌خیال. بذار از دستش بدم. من به از دست دادن عادت کردم. اصلا شاید بهتره که بپره. بذار بره بذار این هم قطع بشه بذار من خلاص بشم.
گندش بزنن محدودیت کاراکتر تلگرام باقیش رو بریم بخش دوم.

بخش دوم.
واسه چی نمیشه توی کانال تلگرام پست حفاظت شده زد؟ یکی از مرض‌های مزخرفم اینه که گاهی1چیزهایی رو می‌خوام1جایی بنویسم ولی نمی‌خوام همه ببیننش. توی سایت میشه با رمز قفلش کنم توی تلگرام نمیشه. داخل نت می‌نویسم جواب نمیده دلم می‌خواد1گوشه از نت باشه و توی تلگرام نمیشه. واسه چی؟
دیروز اون ماجرای مسخره‌ی غلط‌گیری که توی کامنت‌های اینجا واسه نازنین گفتم حسابی اسباب خنده شد.
-تو جدی خشمنامه نوشتی بعدش نشستی خوندیش پریسا؟
-اوهوم.
و بعدش هم نشستی غلط‌گیریش کردی؟
-اوهوم.
-واقعا همچین کاری کردی؟
-اوهوم.
-تو خشمنامه‌ات رو غلط‌گیری کردی؟
-اوهوم.
خنده‌ای که یواش یواش از حالت لبخند تبدیل به خنده و بعد تبدیل به قهقهه شد حسابی اخمم رو کشید توی هم.
-مرض! واسه چی می‌خندی؟
و خنده شبیه توپ ترکید و داشت صاحبش رو خفه می‌کرد. نفهمیدم چی شد که اخمم یواش یواش با1لبخند معترض قاطی شد و بعدش لبخنده وسیع‌تر شد و اخمه رو زد کنار و بعدش خنده شد و بعدش به خودم که اومدم دیدم خودم هم دلم رو گرفتم دارم قاهقاه می‌خندم. قهقهه‌هایی که بقیه رو هم آگاه کرد که1چیزی واسه شیطنت موجوده.
-چی شده؟
-هیچ چی هیچ چی نشده.
-خب بگو دیگه.
-نمیشه بگم. مال پریساست.
اخم کردم.
-غلط کردی جوونمرد‌بازی در‌نیار در غیبتم بهشون میگی همین الان که خودم اینجام بگو.
-نمیگم پریسا به جون خودت تو نخوای نمیگم. می‌دونی که همچین کاری نمی‌کنم.
می‌دونستم. اما واسه چی؟ چی می‌شد اگر بقیه هم بدونن و بخندن؟ بذار توی این دوران تاریک که خنده کیمیا شده همگی بخندیم.
-به جهنم بگو بابا بی‌خیال. بهشون بگو.
و ماجرا مثل بمب ترکید.
-این پریسا1خشمنامه نوشته بود بعدش نشست خوندش و غلط‌گیریش کرد.
-چی؟ غلط‌گیری؟ وای خدا! واااااییییی پریسااااااااا تو مواظب خودت باش هیچ چی نشی به خدا از تو فقط1دونه توی دنیا هست.
و بعد چنان خنده‌ی فراگیری به جریان افتاد که از شدت فشارش حس کردم شش‌هام کم مونده بترکن. اونقدر خندیدیم که من حالم واقعا داشت بد می‌شد. خب دست‌کم به قول این‌ها خشمنامه‌ی من هرچند اون زمان خودم رو تسکین نداد اما عاقبت به1دردی خورد و کمک کرد بخندیم اون هم به چه شدتی! اسم قشنگی هم هست! خشمنامه. جدیده واسم. توی لغتنامه جفنگیاتم نگهش می‌دارم.
البته تمام دیروز هم خنده نبود. مواردی که دلم می‌خواد می‌شد توی کانال تلگرام هم شبیه سایت حفاظت شده بنویسمش.
میگم این دمنوشه که بهش میگن دمنوش آرامش واقعا آرامش میده؟ تلخه که! بیشتر قیافه رو جمع می‌کنه. دیروز گیر دادم به1کسی که1کوچولو بخور نظرت رو بگو. قیافه‌اش رو نمی‌دیدم ولی از مدل اعتراضش پقی زدم زیر خنده.
-اخ نه خوشم نمیاد.
اصرار کردم. -خیلی هم بد نیست بقیه خوردن نظر دادن1کوچولو بخور تو هم نظر بده.
رد شد.
-من بدون خوردنش نظر میدم. خوشم ازش نمیاد.
گیر داده بودم.
-خب این نظر شخصیه. ببین1کوچولو بخور نظرت رو بگو دیگه.
طرف خورد و گفت مزه جیش بچه میده. این وسط1زمزمه که البته ظاهرا مشخص نشد از کی بود ولی همه مطمئنیم می‌دونیم صاحبش کیه از وسط ماجرا زد بیرون.
-تو مگه جیش بچه خوردی مزه‌اش رو می‌دونی؟
وای خدا نمی‌شد نخندید به جان خودم نمی‌شد! باقیِ ماجرا رو نمی‌تونم اینجا بگم که چی‌ها شد. وای خدا جای همگیتون خالی البته اگر جنون جمعی رو دوست دارید. ظاهرا1سری موارد هستی هیچ زمانی عوض نمیشن. بی‌نام‌ها یکی از این مواردن. شب هرچی شب باشه جوهرشون رو عوض نمی‌کنه. تا حالا که نکرده. به نظرم بعد از این هم نتونه. کاش نتونه! کاش هیچ زمانی نتونه!
این رباط تلگرام که ساعت‌های خاموشی رو اعلام می‌کرد نمی‌فهمم واسه چی از کار افتاده و حسابی گرفتارمون کرده. خدایا نمی‌دونم خاموشی امروز چه ساعتیه برقه بره بیاد خاطرم جمع بشه می‌خوام برم دوش بگیرم می‌ترسم وسطش برق بره آب هم قطع میشه من گیر می‌کنم اون داخل. گندش بزنن خدایی مردم همه جای دنیا مملکت دارن ما هم مملکت داریم. این چه وضعشه آخه!
واسه چی من امروز شبیه الکلی‌ها اینهمه جفنگ میگم؟
دلم می‌خواد همینطور1نفس بنویسم. دلم می‌خواد حرف بزنم روی این کیبورد. توی این کانال. توی این سیستم فسقلی. خدایا! آخ خدای من!
بسه. بسه پریسا. درست میشه. درست میشی. همه چیز گذراست. حل میشه. درست میشه پریسا! درست میشه! ساعت11و27دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

میگم…

3شنبه3شهریور1405.
ساعت به سیستم من9و59دقیقه صبح. گلی که قول داده بودم واسه1فرشته کوچولو بسازم همین چند دقیقه پیش تموم شد فقط باید خز واسه داخل گلدونش بخرم که خدایا کجا گیرش بیارم هر جا رفتم نداشتن!
حالا خدا بفرسته1بینا رو که بیاد بگه ترکیب رنگ‌ها رو درست رفتم یا نه. آخه گل‌سازی بدجور چشمیه. مروارید هم چشم می‌خواد ولی اگر گیر کنی میشه تا1جاهایی گریز بزنی، مثلا تک‌رنگ ببافی. اما گل شوخی‌بردار نیست حسابی ترکیب رنگ توش مهمه. از طرفی هم خیلی موارد لازم رو نداشتم یعنی بهم گفتن در حال حاضر کلا نیست، مثل پرچم و برگ‌هایی که قدیم باهاشون کار می‌کردم. مجبور شدم از موارد جایگزین استفاده کنم. مثلا پرچم رو با مروارید بزنم و به گل شیپوری قانع باشم. خلاصه جناب ترامپ روی گل‌های کریستال بنده هم نشسته و از خجالتشون در‌اومده. بی‌ادب هم خودتی. عصبانی‌ام آخه این هم شد کار؟ هر جا میری هرچی می‌خوای ندارن معترض هم میشی شروع می‌کنن به توضیح که به خاطر محاصره‌ی آمریکا بار نمیاد و چه و چه. منفجر بشی لعنتی زدی روان و زندگیمون رو با کوفت یکی کردی! بسه دیگه خیلی بی‌تربیت شدم! حرصم گرفته شرمنده! این وسط1کسی بیاد واسم بگه الان به جای خز چیچی بذارم این داخل؟ گندش بزنن!
شرمنده عشق کوچولو شده فقط واسه همین برم بازار یا خز یا پوشال بخرم اینو در اولین مهلت کاملش می‌کنم واست. تو قصه‌ی دل رو هنوز بلد نیستی کوچولوی عزیزِ من، اما زیاد عزیزی. اونقدر که منه تنبل حاضر شدم تمام50تا کشوی این قفسه‌ی به قول مادرم شبیه آپارتمان مینیاتوری و1کشوی گنده‌ی بی‌نظم رو واسه جور کردن مواردی که تک و توک بین ذخایرم باقی بود به هم بریزم و حالا باید تا مادرم برنگشته دوباره مرتبشون کنم. غرض اینکه بدون تشکیلاتِ ادبی من دوستت دارم بچه‌ی عزیز! کاش رنگ‌های این فسقلی رو درست جفت و جور کرده باشم مدلی که تو دوستش داشته باشی!
میگم حالا واسه ناهار چیکار کنم؟ من تا زمان گیرم میاد ماکارونی درست می‌کنم. عاشق این خمیر لعنتی‌ام. امروز هم می‌خواستم درست کنم ولی من دستم یواشه از کار عجله‌ای بدم میاد الان هم ساعت از10گذشته گوشت منجمده پیاز با پوست توی جاپیازی نشسته داره به ریشِ نداشته‌ی من می‌خنده و خلاصه هیچ چیش آماده نیست منم الان خسته شدم حس و حال سریع جنبیدن ندارم. برم دوباره از جیپیتی1دستور آشپزی عجیب بگیرم؟ دفعه‌ی پیش گرفتم با اینکه امیدوار نبودم چیز درست درمونی ازش دربیاد انجامش دادم و خدایی خیلی خوب شد. مادرم بعدش اومد نگفتم چه جوری درستش کردم دید خواست بخوره گفتم نخور مادری تو دوست نداری. گفت حالا یه‌خرده بخورم. گفتم نه نخور جالب نیست. مادرم گیر داد که باید یه‌خرده بخورم. خورد و حسابی خوشش اومد گفت تو که گفتی جالب نیست عالی شده که! کلی یواشکی کیف کردم. خلاصه الان موندم ظهر شکمم رو با چی خر کنم. ولش کن الان که سیرم نیمرو هم اختراع شده واسه همین زمان‌ها دیگه.
میگم من امروز صبح2تا قهوه تلخ و1نسکافه فوری خوردم الان اگر باز دلم قهوه بخواد مجرمم؟ دست خودم نیست قهوه می‌خوام آخه!
میگم امروز عصر مادرم برمی‌گرده و من باید به حساب تمیزکار پول واریز کنم از همین الان هم می‌دونم مبلغش کلفته اگر اینجا نق بزنم و بگم آی جیبم درد می‌کنه بد میشه؟ آی جیبم! یادش به خیر اینو واسه اولین بار که گفتم کلی خندیدیم و… بی‌خیال. همون آی جیبم!
میگم اون قهوه‌ساز شارژیِ کوفتی که اینهمه دلم می‌خواستش رو توی اینترنت پیداش کردم ولی قیمتش اطراف16میلیونه و برندی که من می‌خوام احتمالا از20میلیون بالاتره کلا صفحه رو بستم فرار کردم الان اگر یواشکی نق بزنم که هرچند زورم به خریدنش نرسید ولی هنوز بدجوری دلم می‌خوادش بد میشه؟ خب دلم می‌خوادش این نکبت رو! این دل نفهم من خدا نکنه1چی رو بخواد مگه ول می‌کنه؟ چنان گیری میده که روزگار نمی‌ذاره واسم. خدا نصیب کافر نکنه زبون که نمی‌فهمه! بابا1چیزهایی رو نباید بخوایم دسترس‌پذیر نیست که نیست خب الان ول کن دیگه!
میگم گذشته از اون دستگاه مسخره من دلم1چیزهای لعنتیِ دیگه هم می‌خواد که هیچ مدلی برام دسترس‌پذیر نیستن. واقعیتش الان می‌فهمم واسه خودم بهتره که دستم هرگز بهشون نرسه ولی این… به چه زبونی به دلم تفهیم کنم که گاهی مصلحت به گذشتنه و فقط باید سرت رو بچرخونی و بری دیگه هم برنگردی پشت سرت رو نگاه کنی؟ چه جوری توی سرش کنم که دست برداره تا منه در‌به‌در بتونم شب‌ها بی‌دردسر بخوابم؟
میگم واسه چی نمیشه من وارد پلیروم بشم؟ باز میشه ولی بعدش هرچی روی گزینه‌ی میز جدید می‌زنم جواب نمیده می‌خوام با کامپیوترهای اون داخل اسکوپا بازی کنم ازشون ببازم ولی این اینترنت روانی هی پرتم می‌کنه بیرون.
میگم… امروز چه قدر من میگم! همینطور1بند دارم میگم میگم! شرمنده گاهی مرض دارم دست خودم نیست.
میگم الان محدودیت کاراکترهای تلگرام با چوب میاد بالای سرم تا نیومده من در برم. ساعت11و1دقیقه. الفرار.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجراهای من و مامان!

2شنبه2شهریور1405.
اینجا کسی نیست. مادرم همراه تمیزکار در ارتفاعاته. تنهاییِ آشنای من بغلم کرده. باور کنی یا نه من تنهاییم رو به شدت دوست دارم. به نظرم اونم منو دوست داره.
اولین گلدون کوچولوم بعد از سال‌ها دیروز کامل شد. امروز هم دومیش. فقط اسفنجش مونده و خز واسه جفتشون که هر جا گشتم نبود. شاید گل‌فروشی‌های طبیعی داشته باشن. اگر هم نبود باید پوشال رو امتحان کنم. در منطق من موارد فقط2تا انتها دارن. یا میشه یا میشه. راه سومی نیست. اگر هم موردی کاملا نشدنی بود بد نیست من2قدم از بنبستی که بهش خوردم بکشم عقب و از کنار دیوار پیش برم. گاهی هم لازمه کل راه رو برگردم و از1جاده دیگه برم. جاده‌هایی که گاهی سخت و طولانی هستن، اما عاقبت به جایی که باید می‌برنم. سمجم می‌دونم، ولی دست خودم نیست. اگر چیزی واسم ارزش داشته باشه تا لبه‌ی جون واسش پیش میرم.
واسه چی من نمی‌تونم روی پست‌های تلگرام ری‌اکشن بزنم؟ توی کانال آقای آگاهی خواستم انجامش بدم شکلکه رفت توی کامنت‌ها و حالم رو گرفت. بی‌خیال بذار مثبتش رو ببینم. این کوتاه‌ترین کامنتی بود که در طول سال‌های اینترنت‌گردیم جایی فرستادم.
به جان خودم1جاهایی1چیزهایی از مخلوقات خدا می‌بینم که… بی‌خیال. حس نق زدن ندارم. این روزها عجیب به نق حساسیت پیدا کردم. کسی اطرافم بیشتر از3دقیقه نق بزنه مخم اتصالی می‌کنه. خدایا اطرافیانم از دست نق‌های تمام عمرم چی کشیدن! خدا منو ببخشه کل عمرم من نق زدم و شرمنده بازم نق می‌زنم دست خودم نیست ولی نه این زمان. واقعا حسش نیست. اما خدایی گاهی آدم‌ها رسما مغز ناهشیار و دیده‌ی عبرت‌نبین رو به اتصالی می‌رسونن.
به نظرم مادرم درست میگه. این تقصیر خودمه. چند روز پیش من حالم رو به راه نبود و مادرم همزمان که سرم روی شونه‌اش بود به جای کلمات لطیف که معمولا این زمان‌ها میگن صاف گفت تقصیر خودته دخترجان. چه قدر من گفتم و تو ندیدی. هی من گفتم و تو نشنیدی. من گفتم و تو نفهمیدی. بی‌خودی به زمین و زمان آویزون نشو دنبال مقصر هم نگرد. تقصیر خودته. حالا هم بسه. پاشو جمع کن. دفعه‌ی دیگه یا چشمت رو باز نگهدار یا اگر بستیش گوش‌هات رو باز کن و حرف بشنو تا بعدش گوشه نگیری لب کج کنی. 1لیوان آب هم داد دستم که خوردم و گفت دیگه پاشو تموم کن1چایی بذار الان برق میره سماور روشن نمیشه سرمون بی‌کلاه می‌مونه. سلطان قلب‌ها فقط مادر خخخ. اصولا مادر من گاهی کمی تا قسمتی خطرناک میشه. الان هم به توصیف خودش تلافیِ تمام صبوری‌هایی که در زمان نشنیدن‌هام کرده رو داره درمیاره و تا حس می‌کنه نیت سرک کشیدن به جاده‌خاکی رو دارم مثل شیر می‌غره که آهای دارم می‌بینم. دفعه‌ی آخر رسما نشست رو‌به‌روم گفت تو بارها گفتی که اگر بدون رضایت من کاری کنی گناهه. خب نمی‌دونم این باورت از کجاست. شرعیه یا اعتقاد شخصیه یا هرچی. ولی دارم بهت میگم! من در فلان مورد رضایت ندارم! اگر به هر دلیلی و هر نیتی انجامش بدی خارج از رضایت من عمل کردی! وا رفتم. سعی کردم واسش توضیح بدم که مادرِ من ببین من فقط می‌خوام1دیدار کوچولوی معمولی با چندتا آشنا… خطم رو برید که آشنا بی‌آشنا. من حرفم رو زدم. من رضایت ندارم! جای توضیح و توجیه نبود. گفتم چشم. به مادر جز چشم هیچ چی نباید گفت. این اعتقادمه. همیشه این مدلی نبودم. جوونی‌هام واسش بچه‌ی خلفی نبودم. کاش بتونم تا زمانی که عمرم به جهان باقیه اون پرونده‌ی سیاه رو از بایگانیِ پروردگار پاک کنم! خلاصه گفتم چشم. مادرم همچنان اخم داشت. من که نمی‌بینم ولی از فنجونش که به ضرب گذاشتش توی سینی فهمیدم. مادرم هنوز ناباور بود. لحنش هم وقتی حرف زد تأییدم کرد.
-چاییت رو بخور بعدش یکی دیگه بیار با هم بخوریم.
بغلش کردم.
-گفتم چشم دیگه مادری. چشم. به جان خودم.
مادرم نخندید و این یعنی خطر همچنان به قوت خودش باقی بود.
-قسمِ تو به جان خودت واسه من معتبره ولی واسه خودت معتبر نیست. تو مهر پارسال، آذرش، و عید امسال این کوپن رو مصرف کردی. یادته؟ هر دفعه گفتی به جان خودم.
یادم بود. درست می‌گفت.
-به جون خودت مادری. الان این معتبره؟ تو می‌دونی من از محل اعتبار این یکی هیچ زمانی بی‌محل خرج نمی‌کنم. تمام فامیل می‌دونن وقتی بگم به جون تو امکان نداره بشکنمش. حالا خاطر‌جمع شدی؟
مادرم قانع شد. البته امیدوارم که شده باشه.
-نمی‌دونم. باید ببینم. چایی چی شد؟
لحنش می‌گفت نرم‌تر شده، اما نه اونقدر که تیغ نارضایتیش رو از روی چیزی که اون روز این گیر رو درست کرده بود برداره. منم اصرار نکردم. دیگه بلدم که بحث در این موارد فایده نداره. بوسش کردم و رفتم چایی بیارم.
ولی مادرم راست میگه. به نظرم بد نیست در1سری موارد عاقل‌تر باشم.
اه این کاراکترهای تلگرام واسه چی اینهمه داستان دارن من بازم حرفم میاد! بی‌خیال بمونه واسه بعد. برم1زنگ به مادر بزنم خخخ. ساعت13و29دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من پریسای سنگ‌شکنم!

شنبه31مرداد1405.
در ادامه‌ی ماجرای سنگ‌های فسقلی که دیشب بهشون گیر داده بودم، یکی از هوش مصنوعی‌های توی گوشیم1راه بهم داد که البته انجامش موثر واقع می‌شد اگر سوراخ این فسقلی‌ها اونهمه ریز نبود. با سیم سعی کردم نخ رو از سوراخ سنگ رد کنم ولی سوراخ اونقدر باریک بود که نخ قیتون2لایه ازش رد نشد. سیم رو نازک‌تر گرفتم و کشیدم. نشد. کشیدم. محکم‌تر. محکم‌تر! سیم رو دور انگشتم پیچیدم و سفت کشیدم. اونقدر کشیدم که سیم پدر انگشتم رو درآورد. نخ پدرسوخته از سوراخ سنگ رد نشد که نشد.
-خدایا من تمام روز زمان صرف کردم تا تونستم4تاشون رو توی نخ کنم اینطوری1ابدیت طول می‌کشه!
راهی نبود. نخ باید با سیم رد می‌شد. با تمام زور دستم کشیدم. کشیدم. کشیدم، که1دفعه1صدای کوچولویی گفت تاق و بعدش من با1صدای گنده چیز یعنی ببخشید1صدای بلند هوار زدم آآآآآآآآآآآخ! سنگ بیچاره جنگ بین من و نخِ به سیم بسته شده رو تاب نیاورد و توی دستم خرد شد. به جان خودم1سنگ خیلی کوچولو بود ولی وقتی شکست دستم چنان دردی گرفت که حس کردم دردش قدم‌زنان از بازوم رفت بالا و قطار توی کله‌ی پریشونم دلش سوت کشیدن خواست. جای دشمن خالی درد ناجوری داشت حس کردم دست‌کم1استخون توی10تا انگشتم تلفات دادم.
فرضیه‌ی سیم و نخ رد شد اما ماجرایی که من بهش گیر بدم مگه تموم میشه؟ بعد از اینکه بلند شدم و در حال قدم زدن توی اتاق از درد و حرص چندتا فحش به ناف زمین و زمان بستم و به تمام ستون‌های هستی گیر دادم که واسه چی این سوراخ‌ها اینهمه ریزن؟ واسه چی این نخ نکبت اینهمه کلفته؟ واسه چی این سنگه اینهمه ضعیف بود که اینطوری له و لورده بشه اونم توی دست من؟ اصلا واسه چی من نمی‌بینم که لازم باشه واسه رد کردن1نخ کوفتی از1سوراخ نفله اینهمه تشکیلات اطرافم بچینم و آخرش هم دستم داغون بشه کارم هم پیش نره؟ و کلی موارد دیگه که اگر بگم آبروم میره، نشستم به اندیشه که حالا چی؟ به4تا سنگی که تمام روز طول کشیده بود تا از نخ ردشون کنم دقیق شدم. چرخوندمشون و توی نخ حرکتشون دادم. سنگ‌ها روی نخ بازی نمی‌کردن. می‌چرخیدن عقب و جلو هم می‌رفتن اما بازی نمی‌کردن. سوراخ سنگ‌های من واسه هیچ تبصره و ماده‌ای جا نداشت، فقط باید نخ قیتون رو مستقیم داخلش می‌فرستادم و ردش می‌کردم. نه سوزن و نخ2لایه‌ای، نه سیم کمکی‌ای. فقط1راه داشت. چشم. این فقط با چشم بینا شدنی بود. باورم شد که با اون نخ به این زودی‌ها موفق نمی‌شدم.
من از بنبست‌ها متنفرم. می‌دونم گاهی نشدها واقعا شدنی نیستن ولی این یکی از اون مدل‌هاش نبود و باید می‌شد. باید می‌شد!
دیر‌وقت بود و من نمی‌تونستم بخوابم. بخند ولی به جان خودم نمی‌تونستم. بهم بر خورده بود که از1تیکه سنگ اندازه‌ی پشت ناخن بچه و1وجب نخ اینطوری خورده بودم و دستم هم هنوز داشت گزگز می‌کرد. اگر1راهی واسش پیدا نمی‌کردم از حرص می‌ترکیدم. بلند شدم رفتم سر جعبه‌ی مهماتم. به جای نخ قیتون که مال بدل‌سازی‌های مدل بدل‌های منه رل نازک‌ترین نخ مروارید که داشتم رو کشیدم بیرون. به اندازه‌ی2برابر مچ دستم ازش بریدم. تا کردمش. حلقه‌ی قفل رو واردش کردم و گره زدم تا سفت شد. حالا1نخ2لایه‌ی پلاستیکی داشتم که برخلاف نخ قیتون بدون نیاز به چسبی کردنش سفت و سربلند وایمیستاد و به این سادگی در برابر سنگ‌های من تعزیم نمی‌کرد. پشت میز نشستم و دست‌به‌کار شدم. شب پیش می‌رفت و من مشغول بودم. به آخر کار که رسیدم2تا لایه نخ رو گره زدم تا یکی بشن. بعدش قفل اصلی رو زدم تنگش.
-حالا این وامونده رو چه جوری کور کنم این نخ مرواریده باز میشه که!
دیر بود. از خستگی منگ شده بودم. خوابم می‌اومد. 2تا سر آزاد نخ رو خلاف جهت از حلقه‌ی قفل فرستادم داخل و گره زدم. حالا از جهت مخالف. حالا از زیر. کار تموم شده بود! صدایی به شدت پیچیده در لایه‌های خواب به گوشم خورد که از حنجره‌ی خودم بود.
-انجامش دادم!
تا صبح مثل سنگ افتادم و نفهمیدم که واسه چی اونهمه سبک و راحت خوابم برده بود، اما حس می‌کردم1چیزی از جنس کیف خوابم رو ناز می‌کرد.
حالا من1دستبند با اون سنگ‌های ریز دارم که دور دستم بسته شده. البته می‌دونم نخی که سنگ‌های منو به هم وصل کرده نخ مخصوص این کار نیست و باید مواظب باز شدن گره‌ها باشم، اما در حال حاضر داره بهم جواب میده تا زمانی که با فکر آزاد و بدون نفله کردن دستم دنبال1راه جایگزین یعنی1نخ جایگزین باشم. الان هم کلی سنگ واسم باقی مونده دارم باهاش گردنبند درست می‌کنم. امروز صبح تا الان توی خونه راه افتادم و میگم من پریسای سنگ‌شکنم!
شاید این واسه تو اصلا مهم نباشه. نه اونقدر ارزشمند که با اینهمه آب و تاب به صورت1پست در کانال و سایت بنویسمش، اما می‌دونی؟ من تمامش رو دوست داشتم، حتی اون بخشش رو که دستم به اون شدت تیر می‌کشید و من از آسیب جدی بهش یواشکی ترسیده بودم.
خب بسه. برم ببینم سنگ و سیمم چیچی میگن. ساعت12و58دقیقه. تا بعد.