دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بَبری، از سری داستان‌های آسمانآباد.

بچه که بودیم، بهشت من و برادرم و باقیِ بچه‌های فامیل دِهِ پدربزرگ بود. جایی که باباها و مامان‌هامون اونجا پا گرفته و زندگی کرده بودن، تا زمانی که توفانِ گرفتاری‌های رنگ و وارنگِ دنیای آدمبزرگ‌ها با خودش به شهرها برده و وسط گیر و دار زندگی پخش و پلاشون کرده بود. اما عید و تابستون هنوز قشنگ بودن. دست شب‌های تاریک هنوز به دنیای ما بچه‌ها نمی‌رسید و تعطیلات همیشه زمانی برای نفس کشیدن هوای عشق و بازی و خاطره بود.
با همه چیز اون ده آشنا بودیم. تمام درخت‌هاش، باغ‌هاش، آفتاب صبح‌هاش و نسیم شب‌هاش، مرغ‌ها و گاو و گوسفندهاش، ارابه‌ی پدربزرگ که اسب سیاهش باهاش بهمون سواری می‌داد و هیچ وقت خسته نبود، همه و همه انگار جزئی از دل‌هامون بودن. سگ‌های ده انگار همگیمون رو می‌شناختن. گاهی پارس می‌کردن ولی مطمئن بودیم که آسیبی از طرفشون نمی‌بینیم. بارها پیش اومده بود که بچه‌ی کوچیکی تاتی‌کنان رفته و توی کوچه‌های ده از نظر پدر و مادر نگرانش گم شده بود و مدتی بعد می‌دیدیم که یکی از سگ‌های ده با پارس و جست و خیز از دور همراه بچه‌ی گم شده پیداش می‌شد، یا جوینده‌های دلواپس رو به محل بچه هدایت می‌کرد و خاطرها دوباره جمع می‌شدن. آسمانآباد، دِهِ پدربزرگ، روستای پدرها و مادرهای ما، آسمونِ ما روی خاک خدا بود.

بچه که بودم، خیال می‌کردم از همه بچه‌های آشنا واسه همه عزیزترم. آخه همه انگار یه جور دیگه منو می‌شناختن. یه مدل خاص دوستم داشتن. یه طور متفاوتی باهام سلام و احوالپرسی می‌کردن. یه اصرار و اشتیاق عجیب واسه مواظبت ازم داشتن. حتی بین بچه‌ها هم همینطور بود. بزرگترها به بچه‌هاشون سفارش می‌کردن بیشتر مواظب من باشن. بچه‌ها محبتشون رو با عشق و اخلاص بیشتری نشونم می‌دادن. اون زمان از اینکه عزیزتر از همه بودم چه حس قشنگی داشتم! اون زمان مفهومِ تفاوتِ تاریکِ خودم با بقیه رو نمی‌فهمیدم.
یادش به خیر!

بین سگ‌های آبادی یه سگ خیلی بزرگ و خیلی متفاوت بود. اسمش به قد و قوارهش می‌خورد اما به رفتارش نه. به خاطر شمایل متمایز و جثه‌ی بزرگش بچه‌ها بَبری صداش می‌زدن. و خیلی طول نکشید که اسم بَبری روی بزرگترین و در عین حال مهربونترین سگ آبادی نشست و موند و دیگه تغییر نکرد. البته این نامگذاری دلایل دیگه‌ای هم داشت. بَبری به گفته‌ی صاحبش هنوز کاملا بالغ نشده بود، اما از تمام سگ‌های آبادی پرهیبتتر دیده می‌شد. به شهادت اهل آبادی نژاد بَبری سگ خالص نبود. می‌گفتن یه رگش بَبره. روی همین حساب کسی از دیدن رفتار متفاوتش چندان تعجب نمی‌کرد. بَبری شبیه هیچ سگ دیگه‌ای در اون اطراف نبود. تقریبا هیچ زمانی شبیه بقیه سگ‌ها قاطی شیطنت‌های باقی همجنس‌هاش یا همبازی ما بچه‌ها نمی‌شد. وقتی بقیه سگ‌ها وسط شرطبندی‌های پرهیاهوی ما دنبال توپی خیز برمی‌داشتن یا چوبی که دورتر مینداختیم رو واسمون می‌آوردن و از تحسین و نوازش‌هامون لذت می‌بردن، بَبری فقط تماشاگر می‌شد. هرگز ندیدیم که بَبری شبیه سگ‌های دیگه وقتی در حال خوردن چیزی بودیم، زیر دست و پا بلوله و ریزه خواری کنه. حتی زمان‌هایی که سگ‌ها واسه رسیدن به ظرف نون خشک‌های خیسونده توی آب با شور و شوق به سر و کول هم می‌پریدن، بَبری بی‌میل کنار می‌کشید و تماشا می‌کرد. آخر کار مشتی بهادر که ما عمو صداش می‌کردیم، سهمی از گوشت سفره‌ی خونه، یا دامی که سر بریده بود، یا پاره استخون‌هایی که از قربانعلی قصاب گرفته بود بهش می‌داد و بَبری جدا از بقیه و بدون سر و صدا غذاش رو می‌خورد و پی کارش می‌رفت. بَبری رو تمام آبادی دوست داشتن. رفتار موقر و مسوولیت‌پذیریِ بی‌نقصش هر تردیدی رو در موردش از بین می‌برد. بَبری خیلی سریع خودشو به هر تازه واردی اثبات می‌کرد. تمام اهل آبادی روی بَبری حساب ویژه باز می‌کردن. همه جز پدربزرگ من.
پدربزرگم هیچ زمانی به این موجود غول‌پیکر و آروم خوشبین نبود. همیشه هم در مورد احساسش به عمو بهادر هشدار می‌داد. یادمه که بارها گفته بود:
-مشتی! بیگانه بیگانه هست. تو گلهت رو کامل ول کردی به امون خدا به اعتبار این بَبری. این موجود هنوز بالغ نیست. نگرانم زمانی که ذاتش رو بروز بده تو به خاطر اعتماد امروزت پشیمون بشی.
پدربزرگم به عمو بهادر هشدار می‌داد، به همه هشدار می‌داد، اما چشم‌هایی که رفتار آروم و مهربونِ بَبری رو می‌دیدن، راهِ شنیدن رو به گوش‌های صاحبانشون می‌بستن و اوضاع همون بود که بود. اسم و آوازه‌ی مثبت بَبری به روستاهای اطراف هم رسیده و حسابی مشهورش کرده بود. کدخدای ده بالا بارها پاپی عمو بهادر شده بود که بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه ازش بخره. عمو حاضر به فروش نبود. این سگ رو از زمانی که یه توله‌ی خیلی کوچیک بود بزرگش کرده و بَبری حالا با امتیازات بی‌شمارش یه جورهایی انگار شبیه یکی از اعضای خونواده عمو به حساب میومد. گذشته از همه چیز، بَبری حسابی توی دل ما بچه‌ها هم جا باز کرده بود. یه بار که اصرار کدخدای ده بالا خیلی زیاد شده بود و ترس برمون داشته بود که عمو بهادر نرم بشه، به هر دری زدیم تا قیمت کدخدا رو بفهمیم و بعدش آسمون رو به زمین آوردیم که بتونیم پولی بیشتر از قیمت کدخدا جور کنیم و به عمو بدیم تا بَبری رو نفروشه. خوشبختانه عمو خاطرجمعمون کرد که اصلا خیال فروش بَبری توی سرش نیست و پولی که جور کرده بودیم هم خوشعاقبت شد که این خودش یه داستان پرماجرای دیگه رو می‌طلبه و اینجا جا و زمان گفتنش نیست.

بَبری در توافقی ناگفته سردسته‌ی سگ‌های آبادی و آشنای تمام بچه‌ها و حتی بزرگترها بود. موجود عجیبی بود. بچه‌ها بلند و بزرگترها توی دل‌هاشون قسم می‌خوردن که بیشتر از یه سگ معمولی می‌فهمید. بَبری بارها با رفتار متفاوتش اینو به تازه واردهای مردد روستا ثابت کرده بود. با وجود آرامش و مهربونیه حیرت‌انگیزش، خشم‌هاش عجیب ترسناک بودن. بَبری دیر عصبانی می‌شد ولی زمان‌هایی که از جا در می‌رفت تمام سگ‌ها مثل فشنگ عقب می‌کشیدن و حتی آدم‌ها ترجیح می‌دادن در اون لحظه‌ها بهش نزدیک نشن. شبی که دزد به باغ صاحبش آقا بهادر زد یکی از اون زمان‌ها بود. دزدها چهار نفر بودن و هر چهارتاشون تفنگ‌های بادی داشتن. نصفه شب بود که با صدای جیغ و ضجه‌های چندتا آدم و غرش‌های وحشیِ بَبری تمام روستا از خواب پریدن. بَبری هر چهار نفر رو حسابی زخمی و آش و لاش کرده بود و لازم شد مأمورها پیش از کلانتری سریعا به بیمارستان برسوننشون. از شهر که به ده می‌رسیدیم، بَبری یکی از اولین‌هایی بود که همراه دار و دستهش با سرعت تمام به استقبالمون میومد و هنوز نرسیده قاطی ما بچه‌ها و وسط هلهله‌های شادمون بین کوچه باغ‌های آبادی می‌دوید.

حتی سگ‌های آبادی هم انگار بیشتر از بقیه مواظب من بودن. یه بار واسه خودم راه افتادم و رفتم تا کنار رودخونه‌ای که تمام بزرگترهای آبادی از نزدیک شدن بچه‌ها بهش می‌ترسیدن. داشتم اطراف رودخونه‌ی همیشه عصبانی می‌گشتم که صدای چندتا پارس توجهم رو کشید به خودش. صدای بَبری رو از دورترین فاصله هم می‌شناختم. غروب نزدیک بود. بَبری به همراه چندتا از سگ‌های آبادی مثل باد رسیدن و اطرافم جمع شدن. بی‌ترس بینشون چرخ می‌زدم و نازشون می‌کردم. نفهمیدم چی شد که دیدم همراهشون راهی شدم و رسیدم به مادرم که داشت از دلواپسی دیوونه می‌شد و بقیه اقوام هم دسته کمی ازش نداشتن. صدای یکی از بچه‌ها رو از دور شنیدم که داد کشید:
-اومدش اومدش بَبری آوردش سالمه.
صدای داد برادرم که به طرفم می‌دوید بلند شد:
-کشتی ما رو! کجا بودی؟
اون شب حسابی همه رو ترسوندم. البته جریمهش رو هم پرداختم. مادرم اونقدر ترسیده بود که اول کتکم زد بعدش بغلم کرد و زد زیر گریه. بعدش بقیه به جای دعوا کردنِ من مادرم رو حسابی سرزنش کردن که چته زن؟ بچه رو چرا می‌زنی؟ خدا قهرش میاد مگه دیوونه‌ای؟ خدا رو شکر سالمه. این طفلک هم خدا داره ولش که نمی‌کنه. تو هم خجالت بکش بچه رو می‌زنی!
بقیه و بعدش مادرم اون شب حسابی بهم رسیدن و من حسابی از هواداری‌های دسته‌جمعی در مقابل مادرم کیف کردم و توی دلم هزارتا پروانه پر گرفتن که ببین همه چقدر منو دوست دارن! همه طرف منو گرفتن و با مادرم دعوا کردن که منو زده. اون شب چه معصومانه بی‌اطلاع بودم! هم از جنس ترس مادرم، هم از جنس طرفداری‌های بقیه.
یادش به خیر!

بَبری با همه رفیق بود، اما واسه اون هم انگار من یه طور دیگه عزیز بودم. آقا بهادر که همگی عمو صداش می‌زدیم هم مثل تمام آدم بزرگ‌های آبادی به من توجه خاصی داشت که حسابی از دریافتش کیف می‌کردم. زمان‌هایی که بچه‌ها با سر و صداهای بی‌انتهاشون آرامش رو از جسم خسته از کار عمو بهادر می‌گرفتن و اختیار از دستش در می‌رفت، همزمان با داد و فریادهاش سر بقیه دستی به سر من می‌کشید و شده یه جمله کوچولوی مهرآمیز بهم می‌گفت تا ترسم از خشمش بریزه و ملتفت باشم که مخاطب فریادش من نیستم. بَبری هم وقتی توی ده بودیم، امکان نداشت ما بچه‌ها و به خصوص من جایی باشیم و پیداش نشه.

من آدم عاقلی نیستم. زمانی ترجیح می‌دادم به همچین چیزی اعتراف نکنم، اما حالا دیگه خیالم نیست. شاید این اعتراف کمکم کنه گاهی بتونم در زمان‌های خیلی لازم کمی بهتر و موفقتر در نقش یه آدم کمی عاقلتر فرو برم، هرچند تا این لحظه که دارم این خطها رو سیاه می‌کنم کمکی نکرده. داشتم می‌گفتم. من هیچ زمانی عاقل نبودم. احساسات عجیبم همیشه واسم دردسر می‌شدن. حتی امروز که دنیا‌دنیا از دیروزهای رویاییِ بچگی‌هام فاصله گرفتم و به جبر زمان در جهان آدم بزرگ‌ها و واقعیت‌های سنگی زندانی شدم، همچنان شاگرد تجدیدیِ زندگی‌ام و نتونستم از پس حس‌های بی‌توصیفم بربیام. تجربه‌ها بارها سعی کردن بهم درس بدن. هر بار مطمئن بودم که عبرت گرفتم، اما هیچ تجربه و هیچ عبرتی شدت ضربه‌ها رو نگرفت و از پیامدهای تاریک حفظم نکرد.
با توجه به این توضیحات یا اعترافات یا هرچی که اسمش رو می‌ذارید، جای تعجب نبود که بَبری رو یه جور عجیبی دوستش داشتم. اون هم حسابی باهام صبور و مهربون بود. بارها توی دنیای بچگیم رویاپردازی می‌کردم که مثلا بَبری در جریان یه اتفاق سر بزنگاه سر می‌رسه و از یه خطر خیلی وحشتناک نجاتم میده و بعدش میشه قهرمان کل آبادی. بعدش بابام میاد و میگه از این به بعد بَبری باید همیشه در کنار من باشه. بعدش میره پیش عمو بهادر و میگه که می‌خواد بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه بخره تا بیاد شهر و برای همیشه پیش ما زندگی کنه. حتی این خیال‌پردازی‌ها رو واسه بَبری هم تعریف می‌کردم. اون هم می‌نشست و با گوش‌های پایین گرفته و دمی که آهسته زیر نوازش‌های من می‌جنبوند تمام این وراجی‌هام رو گوش می‌کرد و فقط خدا می‌دونه از عشق نوازش‌های دست‌هام اونهمه صبور و طولانی کنارم ولو می‌موند یا واقعا چیزی از پرحرفی‌هام درک می‌کرد. هرچی که بود، بَبری قهرمانِ بازی‌های تک‌نفره و خیال‌های یواشکیِ من بود و همراهیِ همیشگیش با من ستاره‌ی رویاهای اون زمانم.

طول نکشید که وقتی غیبم می‌زد همه اول می‌گشتن ببینن بَبری هم غیبش زده یا نه. اگر اون هم غیب شده بود همه با خاطرِ جمعتر دنبالم می‌گشتن چون مطمئن بودن بَبری همراهمه و امکان نداره چیزیم بشه.

زمان می‌گذشت. من مثل تمام بچه‌ها، بدون اینکه خودم بفهمم چه بلایی داره سرم میاد، یواش‌یواش بزرگ می‌شدم و تیرگیِ واقعیت‌های سرد و بی‌رحم مثل یه دسته موریانه آهسته آهسته به دنیای بی‌خطم وارد می‌شدن. کم کم می‌فهمیدم که دلیل مورد توجه بودنم صرفا عزیز بودنم نیست. مفهوم تفاوت رو می‌فهمیدم. مفهوم متفاوت بودن رو می‌فهمیدم. تفاوت دوست داشتن با نگران بودن واسه افرادی که از نظرمون ضعیفتر و آسیبپذیرترن رو می‌فهمیدم. معنیِ کلمه‌ی “نابینا” رو بلد می‌شدم!
چه تلخ بود این اولین ادراک‌ها از زمستون، حتی برای من که هنوز بچه بودم!

اون زمان من هنوز خیلی خوب می‌دیدم، اما واسه آدم بزرگ‌ها انگار تفاوتی نداشت. در هر حال چیزی که قرار بود در آینده روی زندگیم خیمه بزنه شبی بود که اون‌ها از همون زمان سعی داشتن هر کدوم به هر طریقی که از دستشون برمی‌اومد از ضربش کم کنن در حالی که می‌دونستن هیچ فایده‌ای نداره. اوایل خیلی واسم مهم نبود. در واقع از اینهمه شلوغکاریه بزرگترها تعجب می‌کردم. واسه یه بچه چه اهمیتی داشت که به تدریج تاریک شدن یعنی چی در حالی که اون لحظه‌ها می‌تونست شبیه بقیه نقاشی کنه، بپره، بدوِه و شاد باشه! چقدر کم می‌فهمیدم!
یادش به خیر!

اولین غروبی که مادرم اجازه نداد همراه بقیه واسه گردو چیدن برم دلم بدجوری گرفته بود. داشتم بزرگ می‌شدم. داشتم می‌فهمیدم! و در اون گرگ و میشِ گرفته، بَبری تنها کسی بود که گریه‌های یواشکیم رو دید، مثل همیشه کنارم نشست و بهم گوش داد. حتی سرش رو به شونه‌هام تکیه داد و اشک‌هام رو لیس زد. بغلش کردم. سرم رو توی موهای نرمش فرو کردم و زار زدم. بَبری ساکت و صبور تحملم می‌کرد. شب می‌رسید و بَبری همچنان بود. همچنان توی بغلم فشرده می‌شد و تحملم می‌کرد و باز تحملم می‌کرد.

با گذشت زمان و با بیشتر شدنِ محدودیت‌ها، ترک‌های بهارِ بی‌بازگشتِ بچگی‌های من بیشتر و بیشتر می‌شدن. من خسته و دلزده از تمام این‌ها، اما هنوز بچه بودم. و در اون زمان هم مثل گذشته‌های نه چندان دور، بَبری بود و من، من بودم و بَبری.

نمی‌دونم دنیای حیوون‌ها هم شبیه ما آدم‌ها با بزرگ و بالغ شدنشون عوض میشه یا نه. ولی به نظرم چیزهایی در هستی وجود دارن که اون‌ها رو هم عوض می‌کنن. و این عوض شدن‌ها معمولا مثبت نیست. دستکم، نه برای بچه‌ها.
سالی که پدرم به خاطر یه تصادف وحشتناک زمینگیر شده بود ما به ده نرفتیم. پای پدرم هنوز توی گچ بود و پیش از درمان کامل توی یه روز بارونی وقتی از سر کار برمی‌گشت به شدت زمین خورد و دوباره کار به بیمارستان و جراحی و وزنه و پلاتین کشید. تابستون رسید. پدرم به گفته دکترها سلامت پاش رو با قطع شدن یکی از عصب‌هاش واسه یه مدت خیلی طولانی، و شاید واسه همیشه از دست داد. اون سال، تابستون خیلی گرم، خیلی طولانی، و خیلی دلگیر بود.
رسیدنِ تابستونِ بعد انگار قد یک ابدیت واسم طول کشید، اما عاقبت رسید و ما راهیِ ده شدیم. دلم بیشتر از تمامِ مثبت‌های آبادی تنگِ بَبری بود. جاده انگار تمومی نداشت. ده انگار دورتر از آخر دنیا بود. ولی عاقبت جاده تموم شد و اتوبوسِ حامل من و اقوامم در انتهای جاده توقف کرد. بچه‌ها مثل یه دسته گنجشک از ماشین بیرون ریختن و من همراهشون بودم. مطمئن بودم که وسط اونهمه هیاهو صدای بَبری رو اگر بود می‌شناختم. گوش دادم. باز هم. باز هم! سگ‌ها که رسیدن باز هم گوش دادم. صدای بَبری از دور شنیده نمی‌شد. وقتی بقیه سگ‌ها خودشون رو وسط بچه‌های پرهیاهو انداختن باز هم اون صدای آشنا رو نمی‌شنیدم. تا جایی که چشم‌های نیمه تاریکم بهم اجازه می‌دادن با نگاه گشتم. بَبری نبود. بیشتر گشتم. نبود. بَبریِ آشنای من واقعا هیچ کجای اون هیاهوی شاد و آشنا نبود!

دلم داشت از جا کنده می‌شد. نکنه گرگ به گله زده و بَبری طوریش شده بود! نکنه عمو بهادر بَبری رو به کدخدای ده بالا فروخته بود. نکنه بَبری توی زمستون یه بیماری گرفته و… نکنه چون تابستونِ گذشته منو ندید باهام قهر کرده بود. نکنه… نکنه…
فایده‌ای نداشت. اگر نمی‌فهمیدم چی شده عقل از سرم می‌پرید. به خونه‌ی خاله که رسیدیم تحملم تموم شد. سراغ بَبری رو گرفتم. خاله بی‌تفاوت و کمی دلخور جوابم رو داد.
-بَبری خل شده خاله جان. انگار جن به جلدش رفته. بیچاره بهادر آبرو واسش نمونده از بس خسارت اهل آبادی رو به خاطر خرابکاری‌های این سگ داده و عذرخواهی کرده. تو هم طرفش آفتابی نشو خاله. اینهمه سگ! با یکی دیگه بازی کن.
خاله چه راحت این‌ها رو گفت و من انگار دنیا روی سرم خراب شد. به هیچ قیمتی نمی‌تونستم بَبریِ همیشه مهربون رو در حالی تصور کنم که واسه اهل آبادی سبب دردسر بشه. کسی خیالش نبود. همه بی‌خیال بودن، مثل خاله. بچه‌ها حسابی مشغول شیطنت شده بودن و من… لازم نبود مادرم بهم تذکر بده که نباید همراه بقیه خیلی دور برم. در اولین فرصتی که به دستم رسید راهیِ خونه‌ی عمو بهادر شدم. عمو مثل همیشه بود. مهربون و خندون. سلامش مثل همیشه گرم بود و مشتش شبیه گذشته‌ها پر از هر چیزی که می‌شد در تصور آدم بزرگ‌های ده واسه یه بچه خوشآیند باشه. مشت بزرگی که توی دست‌های کوچیک و در اون لحظه سرد و عرق کرده‌ی من باز شد و دستی که مثل همیشه به سرم کشیده شد. من اما توی هوای مهر عمو نبودم.
-عمو! بَبری کو؟ واسه چی وقتی اومدیم ندیدمش؟
قیافه‌ی مهربون عمو درهم رفت و با خشم روی زمین تف کرد.
-بَبری؟ ای گور پدرش! توی روحش! این پدرسوخته بیچارم کرده! معلوم نیست چه مرگش شده. هر دفعه یه گندی بالا میاره و منه بیچاره باید خسارت بدم و آبرو بریزم. خدا برش داره این جونور رو که…
دیگه نمی‌شنیدم. توی سرم صداها انگار به هم گره می‌خوردن. عمو همینطور فحش و نفرین می‌پاشید و من مات و منگ وا رفته بودم. عمو بعد از بد و بیراه‌های بی‌پایانش رفت سر نصیحت.
-تو هم عموجان مواظب باش. این سگ انگار جنی شده. نزدیکش نشو خطرناکه. هنوز خوب دزد می‌گیره و گله رو جمع می‌کنه وگرنه یه تیر حرومش می‌کردم.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم بی‌صدا ترکید و اشک بود که مثل دوتا آبشار کوچولو از چشم‌هام سرازیر شد. تصور اینکه عمو با اون تفنگ قدیمیش بَبری رو بزنه داشت خفهم می‌کرد. کمی طول کشید تا عمو صورت خیسم رو دید. طفلک حسابی ترسید. آخه توی دل‌های ساده‌ی مردم پاکدل آبادی، نباید منو اذیت می‌کردن وگرنه خدا از دستشون حرصی می‌شد. عمو که حسابی دست و پاشو گم کرده بود بنای مهربونی رو باهام گذاشت. اشک‌هام رو پاک کرد و دلداریم داد.
-چیه عمو؟ واسه سگه گریه می‌کنی؟ بره گم شه جونور نکبتی! فدای سرت. گریه نکن عموجون. خودم همین تابستون یه توله بهت میدم که مال خودت باشه. اسمشو هرچی دوست داری بذار. اصلا اسمشو می‌ذاریم بَبری. چشم به هم بذاری بزرگ میشه و حسابی دوست میشه باهات. وقتی هم که نیستی خودم مواظبشم به همه هم میگم که این توله صاحب داره. تابستون سر نیومده یه بَبری داری که مال خود خودته عموجان. دیگه چی می‌خوایی؟
عمو می‌گفت و می‌گفت. وعده‌های قشنگی می‌داد که دل هر بچه‌ای رو می‌برد. اما هرچی وعده‌های عمو قشنگتر می‌شدن، گریه‌های من سوزناک‌تر می‌شد. عمو نمی‌فهمید. دل پاکش با وجود اونهمه مهربونی بازم دل یه آدم بزرگ بود. من بَبریِ دیگه‌ای نمی‌خواستم. من بَبریِ خودمو می‌خواستم. اصلا بَبریِ من مگه با هیچ موجود دیگه‌ای جایگزین می‌شد؟ فقط یه بَبری توی تمام دنیا بود که بَبریِ من بود. من توله نمی‌خواستم. دوست جدید هم نمی‌خواستم. من بَبریِ خودمو می‌خواستم. و عمو با تمامِ منطقِ آدم بزرگیش هیچ طوری نمی‌تونست توی سرم فرو کنه که بَبری‌ای که من می‌شناختم دیگه وجود نداره.
طفلک عمو! خدا ببخشدم! اون روز چه عذابی بهش دادم! بنده خدا هرچی به نظرش رسید واسه توقف اون دوتا آبشار کوچولو کرد. من همیشه حیوون‌ها رو خیلی زیاد دوست داشتم. عمو دستم رو گرفت و همراه دخترش لیلا برد توی خونه، توی طویله، توی مرغ‌دونی، توی حصار سگ‌ها، حتی توله‌های جدید رو نشونم داد و گفت حاضره از تمام حیوون‌هایی که داشت از مرغ گرفته تا اسب یکی بهم بده تا اسم تمامشون رو بذارم بَبری و یه عالمه بَبری داشته باشم. فایده‌ای نداشت که نداشت. من جز بَبریِ خودم هیچ بَبریِ دیگه‌ای نمی‌خواستم. دم غروب کم مونده بود عمو خودش هم گریهش بگیره. مونده بود با من چیکار کنه. صدای پارس‌های آشنا و در عین حال ناآشنای بَبری که از دور بلند شد مثل فنر از جا پریدم. خود بَبری بود، اما انگار فرق کرده بود. پارس‌هاش یه جورهایی خشنتر شده بودن. عمو درست پیش از اینکه مثل تیر از جا در برم و به طرف صدایی که نزدیک می‌شد پرواز کنم شونه‌هام رو گرفت و کشید عقب.
-نه عموجان نرو! این بی‌پدر دیگه اعتبار نداره. خطرناکه عموجان.
دلم می‌خواست سر عمو و سر تمام آبادی جیغ بکشم. به چه حقی می‌گفتن بَبریِ من دیگه اعتبار نداره؟ بَبری همیشه بَبری بود و همیشه اعتبار داشت.
-اونها اشتباه می‌کنن همه اشتباه می‌کنن. من و بَبری بهشون ثابت می‌کنیم. همه بی‌معرفتن. همه بی‌خودی میگن. چقدر همه بدجنسن! هیچ کدومشون نمی‌فهمن. ولی باید بفهمن. باید شرمنده بشن باید اشتباهشون رو پس بگیرن.
اینها از ذهن پریشون و بیتابم می‌گذشت و پارس‌های بَبری به سرعت نزدیک و نزدیکتر می‌شد. عاقبت گله گوسفندها رسیدن. عمو گله‌ی بزرگی داشت که چندتا سگ همراهیش می‌کردن. بَبری پیشاپیش همه بود. حیرت کردم. بَبری غولی شده بود. به محض ورودش به حیاط دیگه نتونستم تحمل کنم. دست‌هام رو باز کردم و چون نمی‌شد از دست عمو فرار کنم و به طرف بَبری خیز بردارم تقریبا جیغ کشیدم:
-بَبری! من اینجام منو ببین! بَبری بَبری بیا پیش من!
پارس‌های بَبری برخلاف انتظارم قطع نشدن. عمو حسابی مواظبم بود که مطمئن باشه جلو نمیرم. بَبری بلندتر از پیش پارس کرد. از ته گلو غرید و دندون‌های بلند و تیزش رو نشون داد. دوباره از بیخ گلو غرش کرد و یه دفعه با سرعت به طرف من و عمو خیز برداشت. عمو چوبدستیش رو بالا گرفت و داد زد:
-هی وحشی چته؟ شیطون به جلدت رفته؟ گم شو!
جیغ زدم:
-عمو! عمو بَبری رو نزن!
عمو بهادر بغلم کرد و از سر راه سگ عصبانی کنارم کشید. داشتم مثل بید توی بغلش می‌لرزیدم. مثل بارون می‌باریدم و پشت سر هم جیغ می‌کشیدم:
-عمو بَبری رو نزن. بَبری رو نزن!
سگ مثل دیوانه‌ها پارس می‌کرد و می‌غرید. عمو همونطور که چوبش رو توی هوا تکون می‌داد خاطر جمعم می‌کرد و همزمان به بَبری فحش می‌داد.
-نه عمو نزدمش به خدا نزدمش فقط مواظبم که حمله نکنه. قربون چشمت برم عموجان تو که نمی‌بینی اگر چوبم رو بیارم پایین می‌پره گازت می‌گیره.
توی بغل عمو بهادر از ته دل زار می‌زدم. بَبری حالا بی‌وقفه و دیوانه وار غرش می‌کرد. عمو درست می‌گفت. بَبری آماده‌ی حمله بود. باورم نمی‌شد. اصلا توی سرم نمی‌رفت. این بَبریِ مهربونِ من نبود. از شدت هقهق نفسم بند اومده بود و بَبری همچنان می‌غرید.
یادم نیست کی شب شد. یادم نیست کی برادرم و بقیه‌ی بچه‌ها پیدام کردن. اصلا یادم نیست اونها اومدن و پیدام کردن یا عمو بهادر منو بهشون رسوند. وقتی خاله و شوهر خالم به تصور اینکه بَبری منو به اون حال و روز انداخته سر عمو بهادر داد می‌زدن و سرزنشش می‌کردن و بهش می‌گفتن باید سگ هارش رو با یه گلوله سَقَط کنه تا تمام آبادی نفس راحت بکشن واسه دفاع از عمو بهادرِ شرمنده و خسته هیچ چی نگفتم. وقتی مادرم از ترس نصفه جون شده بود و می‌خواست بدونه سگ گازم گرفته یا نه و به توضیحات عمو بهادر گوش نمی‌کرد هیچ تلاشی واسه خاطر جمع کردن مادرم نکردم. وقتی عمو با شونه‌های افتاده و نفرین‌های زییر لب به سگش از اونجا رفت دست از گریه برنداشتم. وقتی اون شب همه دورم رو گرفتن و از بچه تا بزرگ سعی کردن با هرچی بلد بودن حالم رو رو به راه کنن رو به راه نشدم. زمانی که شوهر خالم بغلم کرد و بعد از کلی وعده‌های قشنگ عاقبت رفت و واسم یه نایلون بزرگ خوراکی خرید و به بقیه‌ی بچه‌ها گفت اینها فقط واسه من هستن و اگر کسی دستش به خوراکی‌های من بخوره گوشش رو می‌پیچونه لبخند نزدم. و زمانی که مردهای خونه کلافه از شیطنت‌های کوچیکترها با لحن جدی داد زدن که هر کسی امشب زیاد شلوغ کنه میندازنش پیش بَبریِ عمو بهادر تا بخوردش بغضم دوباره ترکید و رگبار سرزنش زن‌های خونه رو به روی مردهای شرمنده باز کردم اصلا خیالم نبود. مردم آبادی اون شب و فردا و فرداها مثل همیشه با من مهربون بودن. همه چیز آبادی مثل همیشه بود. همه چیز جز بَبریِ من.

ماجرا تموم نشد. دستکم نه برای من. هنوز باورم نمی‌شد. زمانی که مش‌باقر به پدربزرگم شکایت کرد که سگ عمو بهادر بهترین خروسش رو تیکه پاره کرده و عمو بهادر با عذرخواهی و پرداخت خسارت قائله رو ختمش کرد باورم نشد. روزی که یکی از سگ‌های پدربزرگم به شهادت شاهدها در جریان یه درگیریِ کوتاه مدت با بَبری از پا افتاد و بَبری با یه خیز گلوش رو پاره کرد باورم نشد. و زمانی که نزدیک نیمه شب با فریاد عمو بهادر مردهای روستا به کمکش رفتن و عموی زخمی رو از دست خشم بَبری نجاتش دادن و کم مونده بود کارش به اتاق جراحی بکشه باز هم باورم نشد. بَبری حالا برای تمام بچه‌های آبادی تهدید بود. طفلک عمو بهادر اونقدر جوونمرد بود که همیشه شرمنده و عذرخواه باشه، اما این قصه خیال تموم شدن نداشت. مردم آبادی از عمو می‌خواستن بَبری رو خلاص کنه اما عمو تا جایی که می‌تونست زیر بار نمی‌رفت. مردم از پدربزرگم خواستن که با عمو صحبت کنه. پدربزرگ هر بار آتیش ماجراهای جدید رو زیر خاکستر دفن می‌کرد.
-مردونگی رو نمیشه گم کرد. بهادر مرد محترمیه. نمیشه که به خاطر یه سگ همه چیز رو ندید بگیریم میشه؟
بیچاره پدربزرگ! بیچاره مردم آبادی و بیچاره عمو بهادر که حالا دیگه از شدت شرمندگی چندان توی آبادی آفتابی نمی‌شد!
-کربلایی به خدا ما مردونگی رو گم نکردیم. مشتی بهادر خودش خودشو از آبادی کنار کشیده. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی حساب از آشنایی گذشته. بحث بحث برادریه. اینهمه سال و اینهمه خوبی‌های مشتی رو که با چندتا گاز یه سگ دیوونه نمیشه دور بریزیم. ما فقط میگیم این سگ بلای جون آبادی شده. هر قیمتی هم که مشتی بهادر می‌خواد بهش می‌پردازیم فقط شر این تخم جن رو از سر آبادی کم کنه. خدایی می‌ترسیم. تا حالا به حیوون‌ها زده خدا می‌دونه اگه به یکی از بچه‌ها بزنه چه خاکی باید به سرمون کنیم. توی شاهکار آخریش هم که خود مشتی رو ناکارش کرده.
حرف حساب رو نمی‌شد نشنید. مردم حق داشتن بترسن. حتی حاضر شدن هر کدوم بهترین سگ گله‌هاشون رو به عمو بهادر پیشکش کنن که کمبود بَبری توی گله‌هاش احساس نشه. پدربزرگم تا جایی که می‌تونست ماجرا رو با صبوری به تعویق مینداخت. اما بعد از زخمی شدن عمو بهادر با حمله‌ی بَبری دیگه نمی‌شد چشم به روی خطر بست.
-باشه. من با مشتی بهادر صحبت می‌کنم. ولی بهتر بود خودتون می‌رفتید باهاش حرف می‌زدید. اینطوری خوبیت نداره.
سید کریم که به نمایندگی بقیه پیش پدربزرگ اومده بود هم مثل تمام اهل آبادی آدم خوبی بود.
-کربلایی به جان بچه‌هام ما خواستیم باهاش حرف بزنیم. رفتیم در خونش ولی رو نشون نداد. به پسرش گفت بهمون بگه بابام خونه نیست. نمی‌دونم سر چی ازمون دلگیره.
پدربزرگم آه کشید.
-مشتی از شما دلگیر نیست پدرجان. حس شرمندگی از آبادی جداش کرده. رو نداره که نشون بده.
سید کریم کوبید روی زانوش.
-این مرد هم شبیه سگش جنی شده؟ آخه چه حرفیه؟ ما همخاکیم همخونیم حرف می‌زنیم حلش می‌کنیم. کربلایی قربونت بهش بگو خوبیت نداره. پاشه بیاد آبادی مرد که شبیه زن جماعت توی پستو نمی‌شینه. شرمنده شیطونه. هیچ کس توی آبادی چیزی ازش به دل نداره جز خوبی. یعنی ما حساب مشتی رو با حساب سگش یکی می‌کنیم؟ عجب آدمیه این مشتی!
پدربزرگ مثل همیشه آروم و صبور خشم سید رو تخفیف داد و بهش گفت که با عمو بهادر صحبت می‌کنه. تمام اینها رو می‌شنیدم و حس می‌کردم یه کوه داره دور سرم چرخ می‌زنه. پدربزرگ می‌خواست با عمو بهادر حرف بزنه. توی آبادی کسی روی حرف پدربزرگ حرف نمی‌ذاشت. عمو رضایت می‌داد که بَبری رو از بین ببره. تصور تفنگ لوله بلند عمو بهادر که بَبری رو نشونه می‌رفت بند دلم رو پاره کرد. زمان از دست می‌رفت. اگر کاری نمی‌کردم دیر می‌شد. خودم نفهمیدم چه جوری یواشکی از خونه زدم بیرون. چشم‌هام دیگه شبیه سابق کمک نمی‌کردن ولی هنوز خیلی تا تاریک شدنشون راه بود. دم غروب به پشت خونه‌ی عمو بهادر رسیدم. همونجایی که می‌شد از دیوار کوتاهش بکشم بالا و به بَبری که حالا تمام روز توی حیاط پشتی بسته بود برسم.
-بقیه هرچی می‌خوان بگن. بَبریِ من وحشی نیست. اونها نمی‌فهمن. بَبری به من جواب میده. من می‌دونم. فقط من می‌دونم. باید درستش کنم. باید حلش کنم.
با این اطمینان که با وجود تمام هشدارهای بقیه و نشونه‌های طبیعت حتی یه خط بهش نیفتاده بود خودمو به بالای دیوار کوتاه رسوندم. بَبری اونجا بود. بیتاب و خشمگین قدم می‌زد و آروم می‌غرید. گاهی زنجیرش رو می‌کشید و گاهی بی‌هدف آماده‌ی خیز برداشتن می‌شد. چند لحظه همونجا نشستم. باید می‌جنبیدم. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه و ببیندم. شب نزدیک بود. بَبری ظرف آبش رو تا نیمه خالی کرد و به عکس خودش غرید. آهسته روی دیوار جابجا شدم و صداش کردم.
-بَبری! بَبری من اینجام. این بالا.
بَبری یا نشنید یا خیالش نبود. بلندتر صداش زدم.
-بَبری! منم! این بالام. منو ببین! این بالا رو نگاه کن.
بَبری شاید از صدای من یا هر چیز دیگه‌ای که من ازش سردرنمیاوردم یه دفعه سر بلند کرد و منو دید. خیلی سریع اتفاق افتاد. اونقدر سریع که اصلا نفهمیدم چی شد. بَبری در یک چشم به هم زدن پارس بلندی کرد. بلندتر از همیشه غرید و خیز برداشت. دیوار کوتاه و من سست بودم. خیز بَبری بهم می‌رسید یا نه هرگز نفهمیدم. دستم از لب دیوار شل شد و پرت شدم داخل. به نظرم خود خدا هلم داد چون از مسیر دندون‌های سگ عصبانی دور شدم. اما حالا داخل حیاط بودم و بَبری هم فرصت رو از دست نداد. در کسری از یک پلک زدن بالای سرم بود. یادم نیست چی شد. حتی درد هم نبود. فقط پاره شدن لباسم رو فهمیدم و صدای غرشی که درست توی صورتم بود و صدایی که از حنجره‌ی خودم، اما بیگانه و جدا از خودم جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید.

تا سه روز بعد رو اصلا یادم نمیاد. فقط تب بود و گریه بود و صداهای آروم و دلواپس بالای سرم. بیدار که شدم هنوز تب داشتم. تمام جونم انگار از زیر یه کوه خاک بیرون کشیده شده بود و درد می‌کرد. چند لحظه نفهمیدم چی بیدارم کرده. بعدش صداها، صحبت‌ها، کلمه‌ها، صداهایی که داشتن فریاد می‌شدن. انگار کسی می‌خواست وارد اتاق بشه و بقیه موافقش نبودن. یه صدای آشنا که از شدت شرم عوض شده بود و چندین صدا که از خشم و سرزنش آتیش ازشون بیرون می‌زد. صداها، سرزنش‌ها، آشنا، آشناتر، عمو بهادر، مادرم، خاله، شوهر خاله، … تمام توانم رو توی حنجره‌ی گرفتهم جمع کردم و نفسم رو با یه داد فرستادم بیرون. در کسری از ثانیه یه دسته آدم بالای سرم بودن. به خودم که اومدم مادرم بغلم کرده بود و من با سری که توی یه ظرف خم شده بود شدیدتر از هر زمانی که تا اون بخش از عمرم در خاطرم بود داشتم محتویاتی که توی معده‌ی خالیم نبود رو استفراغ می‌کردم.
-می‌بینی؟ می‌بینی مشتی؟ تمام این روزها همینطوریه. حتما باید همچین بلایی سرمون میاوردی تا حرف گوش کنی؟ حال این بچه رو که داری می‌بینی. برو مرد حسابی حالش خوش نیست می‌خوایی زهره ترکش کنی؟ چیزی نیست خوب میشه فعلا برو تا ببینیم خدا چی می‌خواد.
دلم می‌خواست حرف بزنم. دلم می‌خواست به همه بگم که دست از متهم کردن عمو بهادر بردارن. نمی‌تونستم بگم. دلم می‌خواست اونها بفهمن ولی کسی نمی‌فهمید. سعی کردم حرف بزنم ولی زورم به توقف تهوعم نمی‌رسید. صدام هم به کسی نمی‌رسید. جیغ کشیدم ولی بقیه به اشتباه ترس تعبیرش کردن. عمو بهادر شرمنده تر از پیش از اونجا رفت. بقیه تقریبا بیرونش کردن. و من تمام حرف‌هایی که نمی‌تونستم بگم رو توی اون ظرف خالی بالا میاوردم و فقط دلم می‌خواست که تموم بشه.

دفعه‌های بعد که بیدار شدم همه جا آرومتر و من آگاهتر بودم. بچه‌ها و بزرگترها میومدن، حرف می‌زدن، محبت می‌کردن، واسه بیدار کردنِ توجهِ ماتم زور می‌زدن و می‌رفتن. عاقبت تونستم با تکیه به بابا بزرگ بشینم و بدون تهوع سوپ بخورم. بچه‌ها اطرافمون می‌پلکیدن و مثلا واسه روحیه دادن بهم هی از سوپم تعریف می‌کردن و از پدربزرگ می‌خواستن اجازه بده یهخورده از سوپ من بچشن و بابا بزرگ مهربون با تکون دست شبیه یه دسته پروانه پر می‌دادشون. بچه‌ها واسم جوک می‌گفتن، بزرگ‌ها واسم خوراکی می‌آوردن، پسرها کاردستی و تیله و تیر کمون و هرچی که بیشتر از همه دوست داشتن رو بهم می‌بخشیدن و با تأکید می‌گفتن مال خودت باشه واسه خود خودت. حتی یکی از دخترها عروسک سوگلیش رو آورد و داد بهم و گفت:
-بیا این مال تو. فقط اسمشو عوض نکن عادت نداره. ولی دختر خوبیه ببر با عروسک‌های خودت دوستش کن.
بابا بزرگ تقریبا ازم جدا نمی‌شد. نمازش رو پیش من می‌خوند. واسم قصه می‌گفت. برام کاردستی می‌ساخت. حتی برخلاف همیشه حاضر شده بود عصاش رو بهم بده تا باهاش بازی کنم که راستی‌راستی حسودیه بقیه‌ی بچه‌ها رو تحریک کرد. پدربزرگ روی اون عصا خیلی حساس بود. ظاهرا خیلی عزیز بودم که عصای بابا بزرگ توی دستم بود. کسی از بَبری چیزی نمی‌گفت. عمو بهادر چند دفعه دیگه اومد ولی نذاشتن منو ببینه. می‌گفتن بچه می‌ترسه. تو رو ببینه باز همه چی یادش میاد. برو مرد خدا رو خوش نمیاد.
دفعه‌ی آخر که عمو بهادر اومد اونقدر توان داشتم که صداش کنم. عمو شنید و دیگه منتظر رضایت بقیه نشد. وسط پریشونی‌ها بقیه از ترس اینکه حالم دوباره بد بشه کوتاه اومدن. پدربزرگ قائله رو به نفع عمو بهادر ختم کرد. عمو اومد و بالای سرم نشست.
-چطوری عموجان؟
صدای عمو بغض داشت.
-شرمندتم عموجون! کور بشم عمو! الان خوبی؟
ترکیدن بغض عمو رو ندیدم ولی شکستن صداش رو شنیدم. دست‌هام رو باز کردم و بعد توی بغل عمو بهادر بودم. شونه‌های پهنش جای خوبی واسه من بود. پناهگاهی که می‌شد چیزی رو بپرسم که از هیچ کسی نپرسیده بودم.
-عمو! بَبری…
دست‌های پینه بسته‌ی عمو روی سرم کشیده شدن و سکوت عمو دلیل کافی بهم داد تا بی‌ترس از شلوغکاری‌های بقیه، بیخیال تهوع، بیخیال دلواپسیِ مادر و فحش‌های خاله، بیخیال همه چیز و همه چیز، بغضم بترکه. شونه‌های پهن عمو چه جای خوبی بود. پناهگاهی واسه گریه کردن از دردی که اون زمان با نگاه یه بچه حس می‌کردم جز عمو بهادر کسی نمیفهمدش. آخه بَبری سگ عمو بهادر بود. پدربزرگ اجازه نداد کسی واسه توقف گریه‌هام کاری کنه. اجازه هم نداد که کسی از عمو بهادر جدام کنه که بعد از اینهمه سال هنوز به خاطرش ممنونشم. توی بغل عمو بهادر گریه کردم و گریه کردم. عمو هم گریه کرد اما بی‌صداتر از من. و من که هنوز بچه بودم نمی‌دونستم که اشک عمو از جنس گریه‌های من نبود. پدربزرگ بود که سکوت رو شکست.
-بسه مشتی. بسه مرد. شکر خدا به خیر گذشته. تو که تقصیری نداشتی مومن. اگر سر نرسیده بودی خدا می‌دونه چی می‌شد.
عمو همچنان سرم رو نوازش می‌کرد و بینیش رو بالا می‌کشید. حس می‌کردم باید واسش کاری کنم. واسه عمو بهادر مهربونی که اونهمه واسه عیادتم بهش سخت گذشته بود.
-عمو! گریه نکن دیگه!
و بغضم دوباره ترکید. شونه‌های عمو هنوز می‌لرزیدن.
-اون چه کاری بود کردی عموجان؟ خواست خدا بود که به موقع رسیدم. نزدیک بود تا آخر عمر منو شرمنده‌ی خونوادت و خدا کنی عمو.
ولی من توی هوای سرزنش‌های مهربون عمو بهادر نبودم. روحم داشت زیر بار پرسشی که جوابش در هیچ کجای رویاها و حتی کابوس‌هام نبود له می‌شد.
-عمو! بَبری واسه چی از دستم عصبانی بود؟ من که اونهمه دوستش داشتم. مگه من چیکار کرده بودم؟
و گریه نفسم رو برید. عمو بهادر سعی کرد بخنده اما نتونست.
-تو کاری نکرده بودی عموجان. نژاد بَبری سگ خالص نبود. اون فقط طبیعتش رو بروز داد.
این چیزها توی سر من نمی‌رفت. دست خودم نبود. نمی‌فهمیدم. حس می‌کردم قفسه‌ی سینم از هقهق خرد میشه.
-عمو! بَبری دوستم بود. من خیلی دوستش داشتم. واسه چی دیگه نخواست دوستم باشه؟
عمو محکمتر بغلم کرد و بیشتر نوازشم کرد.
-عموجان! بیگانه بیگانه هست. بیگانه که واسه آدم دوست نمیشه. بَبری ذاتش همون بود که دیدی. اگر تا اون زمان ندیده بودی شاید به این خاطر بود که هنوز اونقدر کامل نشده بود که ذات واقعیش رو نشون بده. وقتی به اندازه‌ی کافی بالغ شد تازه جوهرش رو پیدا کرد. از کجا معلوم شاید خودش هم نمی‌دونست.
بغضم انفجار در انفجار می‌ترکید.
-اگر خودش نمی‌دونست پس نباید تنبیه می‌شد عمو. من دوستش داشتم. بَبری دوستم بود بالغ هم که شد باز من می‌شناختمش. واسه چی باهام قهر کرد؟ من ببر هم که می‌شد دوستش داشتم. پس اون واسه چی دیگه دوست من نبود؟ من فقط می‌خواستم بغلش کنم تا دوباره دوستم بشه.
سرم رو به سینه‌ی خسخسیه عمو بهادر تکیه دادم و زار زدم. عمو بهادر آه کشید.
-اون باهات قهر نکرد عموجان. فقط حس دوست داشتن رو شبیه تو بلد نبود. نژاد بَبری دوست آدم‌ها باقی نمی‌مونن. بزرگتر که بشی خودت می‌فهمی. حالا دیگه گریه نکن عموجون.
ولی من نمی‌فهمیدم. نژاد. طبیعت. بیگانه. ذات. نمی‌فهمیدم. من فقط جای خالی عمیقی رو توی سینم حس می‌کردم که به نظرم می‌رسید دیگه با هیچ چی پر نمیشه. عمو بعد از مدتی خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد آرومم کنه.
-گریه نکن دیگه عمو. دوباره مریض میشی. بسه خیلی گریه کردی. فدای سرت. خودم واست یه توله میارم. اصلا توله رو که نمیشه ببری شهر. توله همینجا بمونه ولی مال تو باشه هر دفعه اومدی باهاش بازی کن خودم واست جوجه میارم. جوجه دوست داری مگه نه؟ این دفعه که رفتم تهران واست عروسک می‌خرم از عروسک دخترم بزرگتر و خوشگلتر. لباسش توری باشه کفشاش برق‌برقی باشه. دوست داری عمو؟ دوست داری؟

اون روز شب شد. شب هم گذشت. حال من بهتر و بهتر شد. مدتی بعد تونستم با نظارت آدم بزرگ‌های دلواپس قاطیِ بچه‌های مهربون و خوشحال از خونه بزنم بیرون. اما هنوز نمی‌فهمیدم. حرف‌های عمو رو کامل به خاطر داشتم اما نمی‌فهمیدم. عمو بهادر گفته بود بزرگ که بشی خودت می‌فهمی. و من دلم می‌خواست می‌شد با یه پلک زدن بزرگ بشم تا بفهمم.

زمان گذشت. من بزرگ شدم. در سال‌های نوجوونیم، در کشاکشِ توفان‌های زندگی که با بزرگتر شدنم بزرگ و بزرگتر می‌شدن، در گیر و دارِ قائله‌های جوونیم، در اصطکاک بین لحظه‌های پر از سربالایی‌ها و سراشیبی‌های زندگی، هر لحظه و هر جا دنبال جواب‌هایی بودم که با هر زمین خوردن خیال می‌کردم شاید فهمیده باشم اما بعد با ضربه‌های بعدی می‌دیدم که هنوز نفهمیدم.

امروز من بزرگ شدم. حالا 47 سالمه. از بچگی‌هام جز رویاهای پیچیده در غبار فراموشی اثری نیست. از جاده‌های ناهموار نوجوونی‌هام گذشتم. منظره‌های مدل به مدلِ جوونی‌هام رفتن و همراه جوونی کردن‌های تلخ و شیرین و گاهی خجالتآورم گذشتن و تموم شدن. و حالا در اینجای زندگی تصور می‌کنم عاقبت فهمیدم اون روز عمو بهادر چی می‌گفت. اگر خودستایی نباشه حالا حس می‌کنم شاید خیلی هم بیشتر و عمیقتر از چیزی که عمو بهادر اون روز می‌گفت و انتظار داشت فهمیدم. امیدوارم این بار دیگه لازم نباشه بابا روزگار درس‌هاش رو واسه قبول شدنم تکرار کنه چون از تکرار این تجدیدی به اندازه‌ی تمام عمری که پشت سر گذاشتم خستم. امشب نمی‌دونم روی چه حسابی یه دفعه دلم واسه عمو بهادر، واسه آبادی، واسه پدربزرگ، و واسه اون بچه‌ی خیالاتیِ دیوونه که خود من بود و نبود به شدت تنگ شد. بچه‌ی بیخیالی که وقتی پژمرده می‌شد، کلی شونه واسه گریه‌هاش داشت. شونه‌هایی که واسه خودش و دلیل‌های باریدن‌هاش حسابی پهن و حسابی محکم بودن.
یادش به خیر!

یادت به خیر عمو بهادر! کاش بودی! هرچند دیگه خودم و گریه‌هام توی بغلت جا نمیشیم، ولی دلم می‌خواست می‌شد باز ببینمت تا بهت بگم عاقبت فهمیدم. و چقدر از اون زمان تا این بزرگ شدنم راه بود! بیشتر از یک عمر طولانی. بیشتر از سال‌ها تجربه. بیشتر از تمام لحظه‌هایی که تصور می‌کردم بزرگ شدم و هنوز خیلی تا بزرگ شدنم راه مونده بود!
به نظرم دیگه واقعا بزرگ شدم عمو! اونقدر بزرگ شدم که مفهوم تمام کلمه‌های اون روزت رو بفهمم.
دفعه‌ی بعد، اگر گذارم به آبادی افتاد، به دیدنِ سنگِ مزارِ خیلی‌ها باید برم. تو هم یکی از اون خیلی‌هایی عمو بهادر. میام عمو حتما میام. خیلی چیزها دارم واست بگم.
روحت شاد!

بدجوری دلتنگِ آبادی‌ام. آسمانآبادی که آسمونِ دل‌های ساده و صمیمی روی خاکِ خدا بود. چه حال قشنگی داشت پروازهای خاکیمون توی کوچه‌هاش!
یادش به خیر!

امشب اعتراف کردم که عاقل نیستم. اگر اعترافاتم به جای یکی بشه دوتا به جایی برنمی‌خوره. پس بذار بگم که من هنوز هم شبیه بچگی‌هام خیالپردازم. فقط الان خیالپردازی‌هام یواشکی‌تره. آخه ناسلامتی آدم بزرگم. من هنوز در جهانِ رویاییِ خودم آرزوهایی دارم که در خیالم مثل درخت جوونه می‌زنن، بزرگ میشن و می‌بالَن. من هنوز رویای آبادی‌ای رو دارم که آسمانآباد بود و آباد بود و آسمونِ همیشه زیبای تمام بچه‌ها و تمام دل‌های پاک بزرگترهای اهل آبادی بود. کی می‌دونه! شاید جایی در جهان، باز هم بچه‌هایی باشن که آسمانآبادشون رو دوباره می‌سازن، و این بار اجازه نمیدن که بزرگ شدن‌ها آسمونِ خاکیشون رو از هم بپاشه. امید همیشه قشنگه. از دستش ندیم.
تا بعد.

پایان.

-از شبنوشت‌های پریسا.-

شنبه 27 دیماه 1404، ساعت23و35دقیقه

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یکشنبه 14 تیرماه 1405.

یکشنبه 14 تیرماه 1405.
در ارتفاعاتم. یکی از روستاهای سوادکوه. سکوتی که با صدای زنگوله‌های اون بیرون تزئین شده، باد سرد تابستونی که فقط در ارتفاع حدود 1800 متری از سطح زمین میشه نوازشش رو حس کرد، آواز پرنده‌های بیخیال، من و تاب و بالکن و گوشی و موزیک و… خیال.
روی تاب نشستم. باد دور سرم می‌چرخه. پرنده‌ها می‌خونن. خیال با قدم‌های بی‌صدا کنارم میاد. با شیطنت می‌خنده و دستش رو دراز می‌کنه. رفت و آمد بین واقعیت و خیال برای من هیچ زمان سخت نیست. اینو راحت‌تر از خیلی‌های دیگه انجامش میدم. دنیای واقعی جذاب نیست. مادر توی حیاط مشغول کار خودشه. حضور من فعلا در این دنیای سنگی لازم نیست. همه چیز واسه سفر حاضره. چشم‌هام رو می‌بندم. دستم رو توی دست‌های مشتاق خیال می‌ذارم و همراه تاب و موزیک و خیال می‌زنم به جاده.
جاده می‌درخشه. انگار از نقره ساختنش. حیرت رو می‌خندم.
-چه فصلی از سال شب‌های جاده این رنگیه؟
تو آهسته تمسخرِ آشنا و مهربونت رو توی گوشم نجوا می‌کنی.
-فصلی که در تقویم‌های کاغذی نیست خنگ خدا! هنوز نفهمیدی؟ پس تو کی یاد می‌گیری!
از کی دستت توی دستمه که نفهمیدم؟ چندتا لحظه رو از دست دادم؟ لعنت به این حواسِ پرت! نمیگم ولی تو می‌فهمی. لبخند می‌زنی. گرمای حضور دستت دستم رو لمس می‌کنه.
-سخت نگیر. حالا که اینجام.
حسی از جنس بهشت از دستم توی تمام ادراکم پخش میشه. سبک میشم. شبیه دونه برفی که خورشید بهش بزنه و آبش کنه. ستاره‌ها بالای سرمون آروم می‌خندن. با دست آزادم واسشون دست تکون میدم. صدای آواز جاده توی هوای نقره‌ای می‌پیچه. چقدر دلتنگش بودم! سال‌هاست که در دنیای واقعی دارم دنبالش می‌گردم اما نیست. هیچ کجا نیست. ای کاش بود.
-واسه چی می‌خوای پیداش کنی؟ که شبیه باقی موزیک‌ها توی یه فلش زندانی بشه؟ آواز جاده همینطوری قشنگه. آزاد و رها، بذار خاطره‌ای باشه توی خیالت.
می‌خوام ازت بپرسم چه جوری فهمیدی این لحظه ذهنم کجاست اما نمی‌پرسم. حس می‌کنم کلام محرم این لحظه‌ها نیست. سکوت می‌کنم. بذار لبریز باشم از خنده‌های تو! و تو می‌خندی. می‌خندی! و سرشار از بهشت میشم.
رنگِ نقره‌ایِ رویا چقدر به شب و جاده میاد! می‌خوام اینو بگم. می‌خوام خیلی چیزها بگم. چقدر حرف دارم واسه گفتن، اما…
-کجا میریم؟
این تنها چیزیه که کلام در گفتنش کمکم می‌کنه. تو همچنان می‌خندی.
-خونه. میریم خونه. باید برگردیم.
جاده از زیر قدم‌هایی که برنمی‌داریم رد میشه. چقدر دلتنگ خونه‌ام. آه می‌کشم. فرشته‌ها آروم می‌خندن. اونها قصه‌ی دلتنگی‌هام رو از حفظن. سرم رو به شونه‌ات تکیه میدم و چشم‌هام رو می‌بندم. خونه و خاطرات صدام می‌زنن. هوای حضورت از خنده‌های فرشته‌ها پر میشه. جاده پیش میره. ما پیش میریم. خونه آخرِ این جاده منتظره. جاده‌ای که قشنگه اما خونه قشنگ‌تره. دلم تنگ شده واسه آرامش آشناش و همه چیزش. طنین خنده‌های آرومت توی هوای ادراکم جاری میشه.
-روی شونه‌های من نخواب. بله خونه قشنگه. خواب هم خوبه. اما خواب‌ها بی‌اعتبارن. تو باید بیدار بشی!
انفجارِ رعد انگار جهان رو منفجر می‌کنه. چشم‌هام رو باز می‌کنم. تمام هستی توی آتیشه. ستاره‌ها نیستن. شب بالای سرم مثل قیر سیاهه. و این پایین شعله‌ها، شعله‌ها، شعله‌ها…
در حال سقوطم. جاده خاکستر شده. با وحشتی به وسعت عدم غیبتِ دستت رو توی دستم حس می‌کنم. می‌خوام صدات بزنم. هوا انگار از خاکستر درست شده. صدا نیست. نفس نیست. تو نیستی.
تو نیستی!
انجمادی تیز ادراکم رو نوازش می‌کنه. از سوز این سرمای بی‌وصف پر میشم. بیداری رو از لابلای خاکستر نفس می‌کشم. صدای گریه‌ی فرشته‌ها سکوت رو زخمی می‌کنه. زخمی که خونش اشک میشه و می‌باره، از چشم‌های تاریکِ من!
دستی سرد و سنگین روی شونه‌هام فرود میاد. تبِ منجمدِ پیشونیم رو نوازش می‌کنه. سفت و سنگین بغلم می‌کنه. از هوای مرگ پر میشم. چشم‌های شب‌زده‌ام رو باز می‌کنم. دلتنگی با صدای سرد و آشناش توی گوشم زمزمه می‌کنه:
-سلام!
فرشته‌ها جایی وسط خاکستر جاده و رویا گریه می‌کنن. من انجماد رو نفس می‌کشم. تیرگی غیبت آسمون آشنا رو بی‌صدا نظاره می‌کنه. چشم‌هام غیبتت رو می‌بارن و می‌بارن. دلتنگی همدل توی گوشم زمزمه می‌کنه.
-رویاها قشنگن اما همیشگی نیستن. بی‌اعتباریشون تقصیر تو نیست. تقصیر من هم نیست. هوای بیداری سنگینه ولی بهش عادت می‌کنی. من تا پایانت کنارتم.
سرم رو به سرمای شونه‌هاش تکیه میدم. چشم‌های خیسم رو به نوازش‌های تب می‌سپارم. دردی تلخ توی قفسه‌ی سینم می‌چرخه. درد رو آه می‌کشم. دلتنگی توی گوشم قصه میگه. قصه‌ای از جنسِ غیبتِ ابدیِ تو. فرشته‌ها جایی وسط خاکستر گریه می‌کنن. خودم رو در تعلیق منجمد آغوش دلتنگی رها می‌کنم. آهسته از خودم دور میشم و گوش به طنین بارونیِ قصه‌های دلتنگی، می‌خوابم… می‌خوابم… می‌خوابم…
می‌میرم!
-از شب‌نوشت‌های پریسا-

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی هم رفته… مثبته.

ظهر5شنبه.
آخ خدای من الان2روزه میخوام بیام اینجا چیزمیز بنویسم هر دفعه تا نصفه مینویسم یه چی میشه بعدش بیخیالش میشم نصفه نوشته ی من شوت میشه میره.
آخجون تنظیمات جسمم دوباره داره فرمت میشه تاااا دفعه ی بعد که هنوز خیلی بهش مونده و دزد رو تا نگرفتن پادشاست و خلاصه آخجون.
ایول خدا سلامتی خیلی خوبه خدا از هرکسی داره نگیردش به هر کسی هم نداره بده از جمله برادر من.
این2روز کلی در تجربیات جدید تکنولوژی شنا کردم و کلی کیف کردم البته تمامش هم موفق نبود ولی من چندتا چیز جدید یاد گرفتم و بدجور خوشم میاد. خدایا چقدر چیز هست که دلم میخواد تمامش رو بلد بشم کاش میشد شبیه داستانهای تخیلی آسیموف تمامش یه جا مینشست توی کله ی من.
خب صدام کردن واسه ناهار بعدش هم پاکسازی آشپزخونه و موارد جانبیش که طول کشید اما این دفعه دیگه این نصفه رو شوت نکردم اومدم باقیش رو بنویسم.
آخجون وای خدا عاشق این موارد جدیدم من تونستم یه کانال توی تل بزنم تازه رباطه بابا خخخ رو هم پیدا کردم بلد شدم چه جوری ازش رباط بگیرم ولی هنوز تنظیم رباط رو بلد نیستم خدا رو چه دیدی شاید اونو هم همین روزها یاد گرفتم کی میدونه! نخند میدونم رباط ساختن آسونه واسه تو ولی من تا همینجا رو هم بلد نبودم الان واسش ذوق میکنم ای موجوده تنگ نظر که به ذوق کردنهای من زیرجلدی میخندی. اصلا دلم میخواد تو چی میگی؟ خل وضع هم خودتی!
واسه دومین بار همراه سوپر لیام توی جشن شکست اکس وان شرکت کردم و آتیشبازیش رو دوست داشتم.
وای از پریشب از بس قهوه خوردم دیشب یه سردرد ملویی داشتم که تهدیدم میکرد. وای دست خودم نیست قهوه دوست دارم. خلاصه که کافه حسابی فعاله.
به احتمال قریب به یقین فردا همراه مادر میرم به ارتفاعات و خدایا اونجا هم بد نیست اما من ترجیحم همینجاست همین4دیواریه امنه خودم. هی بیخیال اونجا هم چیزهای مثبت زیاد منتظرم هستن. بالکن و نسیم و صداهای متفاوت و تاب ایول تاااااب این یکی رو بدجوری عشقه تاب!
وای خدا کاش آدمها هم شبیه مار پوست اندازی داشتن وقتی کثیف میشدیم میتونستیم پوست کثیفمون رو بندازیم یه جدید و تمیزش اون زیر بود لازم نمیشد بریم2ساعت توی حموم بمونیم. حوصله ندارم برم اون داخل آخه! هر دفعه میرم کلی طول میکشه تا بیام بیرون دلم نمیخواد خیلی بمونم اونجا. چیکار کنم تقصیر من که نیست آب بازی کیف میده وقتی مشغول میشم زمان یادم میره. وای ولی باید برم کثیف شدم و آخ که اگر یه وان داشتم خدایا من وان میخوام وای خدا وان وااااااااااااااااااااان وان میخوام خدایا من چنان بدجوری وان میخوام که نمیدونم که چی ولی میخوام وان میخوام وای خداجون چه جوری میشه من اینو حلش کنم وان وان وان میخوام وای خدا وان میخوام وووییی خدا خیلی وان میخوام وای خداجون!
کاش یادم بمونه امشب یه سری سنگ و مروارید جدا کنم فردا ببرم ارتفاعات چندتا گل یقه درست کنم دلم لک زده واسه این موارد انگشتی هنری پس واسه چی انجامش نمیدم الان که زمانم بازه. هی! زمانم! چه عجیبه که زمانم بازه!
این روزها حسهای عجیبی دارم که بعضیهاشون مثبتن بعضیهاشون هم خیلی درست درمون نیستن. اما مثبتهاشون خیلی بیشتره. فقط گاهی یهخورده بعضیهاشون کدر میشن که اونها هم به نظرم به تدریج گرد و خاکشون میره یعنی من بلد میشم چه جوری تمیزشون کنم خخخ. روی هم رفته روزهای جالبی رو سپری میکنم که داخلش پر از حسهای جدید و تجربه های جالبیه که یا کلا جدیدن یا مدتهای خیلی زیادی بود که احساسشون نکرده بودم و الان از حضورشون یه مدل کیفداری تعجب میکنم خخخ. اما من همیشه زیاده خواهم و این روزها بیشتر میخوام میدونم عادت زشتیه ولی دست خودم نیست. مثلا اینکه دارم کیف میکنم واسم کافی نیست کیف بیشتر میخوام. بلد نیستم توضیح بدم ول کن خسته شدم ای بابا!
بدجوری دلم میخواد میشد میرفتم بازار یه میز بزرگ که فیت گوشه اتاقم باشه پیدا میکردم میخریدم ولی نمیشه. اولا قیمتها واقعا خیلی افتضاحن دوما این مدل خریدها انصافا بینایی میخواد میتونم کمک بگیرم ولی بازم اگر خودم ببینم خیلی اثربخشتره دیگه. وای ولی چنان بد این حس میز خواهی خخخ افتاده به وجودم که الان حس میکنم توی مغزم از شدت فشارش میخاره خخخخ. وووییی بدجوری میخاره! وای که اگر میشد من یه میزی که خودم میخوام رو پیدا کنم بخرم ووواااییی که اگر میشد!
روی هم رفته زندگی قشنگه البته منهای لکه های تاریکش از جمله بیماری برادرم و ترس از تلاقی داروهاش با همدیگه که آخ خدا اگر این مشکل نبود چه کیفی میکردم من! خب اگر این مشکل نبود الان خیلی چیزهای دیگه هم پیش نیومده بود که! اگر این مشکل نبود من الان… بسه. ول کن پریسا. تا کی میخواستی توی خواب بلولی؟ الان بیداری. بیخیال شو.
خب بیخیال. خدایا مصلحتت رو شکر به خاطر همه چی شکرت شاید لازم بود دیگه بیدار بشم خدایا دورت بگردم شکرت هرچی تو بگی. توکل به خودت. توکل به خودت!
دیگه چیچی میخواستم بگم یادم رفت؟ هی من باز چیز میخواستم بگم پس بقیهش کو؟ واسه چی یادم نیست؟ چیچی بود؟
بسه بذار یادم که اومد دوباره میام. ساعت به سیستم من14و15دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی دلتنگ میشم.

3شنبه ظهر.
کتاب میخونم. شوالیه و شاپرک. اولش نزدیک بود ولش کنم ولی الان دارم داخلش قدم میزنم. بدک نیست فقط گاهی خسته میشم که شاید به خاطر حس و حالم باشه.
امروز هنوز داستان انگلیسی صوتی گوش نکردم بعد از ظهر چندتا گوش میدم. دیشبی یعنی دیروزی رو محتواش رو فهمیدم ولی تمام جمله های داخلش رو نه. شاید حواسم جمع نبود شاید هم لغتهای ناشناس یا فراموش شده زیاد داشت. باید بیشتر تمرین کنم.
حال جسمم از دیروز2درجه بهتره اما همچنان یه طرف ولو میشم و آخ آخم درمیاد. گندش بزنن این واقعا نکبت مزخرفیه که باید خدا رو بابتش شکر کنم چون میگن اگر نبود من به دردسر میخوردم. من که بلد نیستم علاقه ای هم ندارم که سردربیارم علم میگه.
مادرم هرچی از اینستا گرام و اینترنت میخونه باورش میشه و در حال حاضر این یکی از مشکلاتمه چون تقریبا نیم ساعت پیش نمیدونم از کدوم جهنم اینترنتی ای خونده امشب آمریکا میخواد به ایران حمله کنه و یه سری توصیه های نفله هم زیر هشدارش نوشته بود ازونایی که میگه نمیدونم دارو و آب و ازینا داشته باشید و به فلان جاها نزدیک نشید و توی خونه بمونید و از این چیزها و خلاصه الان دلواپسه و منتظر که امشب آمریکا بیاد بهمون بمب و موشک بزنه هرچی هم بهش میگم بابا این آشغالها رو نخون اگر هم میخونی باور نکن به من گوش نمیده.
اینجا هوا عجیب گردشیه و من عجیب دلم عشق و حال میخواد. البته از ولو شدن و بازی کردن و کتاب خوندن بدجوری عشق میکنم ولی یه مدل عشق و حال دیگه هم دلم میخواد ازونا که میزنیم بیرون و حسابی خوش میگذره. عادل گفت بیا کتابخونه ولی نرفتم. حال جسمم اونقدرها مثبت نبود که بلند شم یه دوش بگیرم و بزنم بیرون به هوای کتابخونه.
امیدوارم قهوه ساز ناجنسم امروز از به قول کوکو و رفقاش ترمیمگاه و به قول خودمون تعمیرگاه برگرده. بدجوری روی میز گوشه اتاق جاش رو خالی حس میکنم. باید یهخورده اینجا رو جابجا کنم بلکه جا یهخورده باز بشه تا موقع قهوه درست کردن اینهمه بلا سرم نیاد و بتونم بیشتر قهوه اصل نه قهوه فوری داشته باشم. وای خدا دلم تفریح میخواد مثلا اینکه بشه برم یه چیزی بخرم. یه چیزی مثل چی؟ اون قوطیهای گرون و پرضرر؟ نه به درد نمیخوره. یه پاد جدید؟ نه خوشم نمیاد درضمن مگه همین یکی که الان دارم چیشه خیلی هم خوبه. به هوای جوونتریهام یه باربی؟ یه عروسک گنده؟ یه شیشه عطر ازونا که مدتهاست دنبالوشونم؟ یه بسته خوراکی مثلا یه ساندویچ حجیم؟ یه ست کامل شمع عطری؟ هیچ کدومشون بهم لبخند نمیدن اینها رو نمیخوام. پس چی؟ یه چیزی از برقیجات. یه چیزی که توی این فضای کوچولو یهخورده اوضاع رو با حالتر کنه. خب چی؟ قهوه ساز؟ مال خودم هنوز بهش امیدوارم قهوه ساز جدید نمیخوام دلم میخواد رفیق خودم برگرده. رفیقی که شاید قد باقی قهوه سازهای خیلیهای دیگه مجهز نیست اما من دوستش دارم. یه حس قشنگی توی سادگیش هست که جذبم میکنه. دیگه چی؟ یه چاییساز که به جای پارچ بشه از شیرش آب گرفت مثل یه کتری؟ چاییساز خودم هنوز سالمه دلیلی نمیبینم همراهیش رو بدون هیچ بهانه ای با یه مدل بالاتر یا متفاوت عوض کنم. یه یخچال کوچولو ولی آب سردکن دار؟ یخچال خودم آب سردکن نداره ولی هنوز بیداره واسه چی باید عوضش کنم تازه اگر هم میشد پولش رو الان نداشتم. خب پس چی؟ نمیدونم مثلا یه میز جدید که استاندارد این گوشه از اتاقم باشه و بتونم فلاسک روی میز آرایشم رو کنار باقی رفقا جا بدم. یعنی الان میشد من یه میز بخرم لبخند میزدم؟ نمیدونم. به نظرم شاید.
ادای قهرمانها رو درنمیارم. فرشته و پیغمبر معصوم هم نیستم. من خودمم. فقط پریسا. یه پریسای خاکی که شبیه همه آدمها ضعفهایی داره که بخشی از موجودیتش هستن. گاهی دلتنگ میشم. به نظرم همه میشن. اعتراف بهش ایرادی نداره. گاهی دلم تنگ میشه و واسه خلاصی از دستش به فرعیهای کمخطر در میرم. مثلا به تصور بیرون زدن از خونه و یه گردش بی هدف. یا خرید یه چیزی که مشغولش بشم. یا تصور تهیه مواردی که در حالت عادی غیبتشون واقعا مشکلساز نیست. گاهی دلتنگ میشم. شبیه تمام اونهایی که هنوز توی قفسه سینشون چیزی بیشتر از اون مشت گوشتی در حال تپیدنه. در و تخته به هم نمیکوبم. گریه زاری هم نمیکنم. عربده و فحش هم در کار نیست. حتی آه هم نمیکشم. فقط گاهی دلتنگ میشم. اونقدر بی صدا که شاید حتی خدا هم نشنوه. بی حرف، بی توقع، بی گریه، بی آه، بی انتظار هیچ فردایی، گاهی دلتنگ میشم.
گاهی عجیب، عمیق، تلخ، دلتنگ میشم. چیزیم نیست. چیزی نمیگم. چیزی نمیخوام. فقط، گاهی دلتنگ میشم.
ساعت12و14دقیقه ظهر3شنبه9تیرماه1405.
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی تار همراه چاشنیِ خخخ.

2شنبه صبح. به جان خودم این دفعه دیگه واقعا صبحه. ساعت12دقیقه از8صبح گذشته پس جای تردید نیست خخخ.
وای خدا داغون شدم. چیزی نیست کاملا جسمیه. حس توضیح نیست فقط همه جام درد میکنه خوابم میاد چون دیشب اصلا درست درمون نخوابیدم یا بیدار میشدم نق میزدم یا خوابهای مسخره میدیدم بازم نق میزدم یا نمیدونم چیچی میشد که بازم نق میزدم خلاصه تمام شب داشتم نق میزدم. جدی نگیر تنظیمات جسمم به هم ریخته و مغز هم جزو جسمه. من در حالت معتدلش هم مخ درست درمون نداشتم الان که تعمیری شدم کلا هیچ انتظاری ازم نیست. آی آی آی خداجون!
هفته تاریک زیرم گرفت بعدش هم نمیفهمم واسه چی استخون درد دارم. شونه هام درد میکنه پام درد میکنه کتفم درد میکنه ستون فقیر فقراتم درد میکنه وای خدا واسه چی همه جام درد میکنه؟ خوب شد حس توضیح نبود اگر بود خدا میدونه دیگه چه اراجیفی اینجا میپاشیدم!
خب نقهام رو زدم بسه. احتمالا امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست و خدایا کاش کاری واسش از دستم برمی اومد. ولی برنمیاد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. هی! در لحظه باید زیست. خودمو عشقه و درست همین الان. آی الان دارم میمیرم که! وووییی خخخخ وای خداجون!
امروز خواستم برم کتابخونه پیش عادل و رفقا که هفته تاریک دیروز عصر شبیه لودر روی سرم هوار شد و الان رسما موجودیتم زیر سواله ولی کاش میرفتم اگر جمعه با مادر بریم به ارتفاعات حالاها زمان پیدا نمیکنم برم اونجا. البته مشکلی در کار نیست مشکل روی گوشیم بود که شکر خدا خودم حلش کردم اما بد نمیشد اگر میرفتم یه چیزی رو به یک کسی میرسوندم شاید خوشحالش میکرد اگر از این یه چیزیها به خودم میرسید خوشحال میشدم خخخ پس احتمال میدم اون یه کسی هم از دریافتش خوشحال بشه.
میگم من معترضم ملزومات تفریحات مضرم بدجوری قیمتشون بالا رفته اگر همینطوری به صعودش ادامه بده دیگه نمیصرفه بخوام تهیهش کنم و اون زمان دقیقا باید چه خاکی روی سرم بمالم که خیلی هم چسبناک نباشه؟ یعنی چسبناکتر از این کثافتی که زدم به زندگیم؟ خدایی این چه غلطی بود من کردم؟ اونم واسه چی! یعنی به جان خودم بهش که فکر میکنم دلم میخواد خودم یک وجود خارج از موجودیتم باشه من دستم بهش برسه اونقدر شدید بزنمش اونقدر بد بزنمش که… زدن چه فایده ای داره؟ این خود من بودم. خودم که از سر نفهمی و خریت خودم رو گرفتار همچین دردسر مسخره ای کردم و الان هرچی زور میزنم زورم نمیرسه خودمو ازش خلاص کنم. شاید این گرونی خیلی هم بد نباشه. بذار قیمت بره بالا من زورم نرسه شاید به خاطر مدیریت هزینه هم شده بتونم خودم رو نجات بدم. اگر زمان دکمه ی بازگشت به عقب داشت اولین اشتباهی که از زندگیم پاکش میکردم این بود. کاش میشد! زدن خودم هم فایده نداره. این خود گناهی نکرده. من همچین بلایی سرش آوردم. خدایا اشتباه کردم بهم بگو چه مدلی درستش کنم باور کن نمیدونستم. هرچند میشد فهمید. من عقل داشتم قدرت تحلیل داشتم اینترنت رو داشتم که یه سرچ بزنم ببینم این مدل کثافتکاریها چه دردسرهایی میتونن درست کنن. نکردم هیچ غلطی نکردم جز اینکه مثل گوسفند سرم رو کردم توی آخور و بی توجه به عواقبش با کله رفتم توی نکبت. کار بدی کردم خدایا میدونم. اگر در نتیجه ی فشاری مثلا از جنس فشار403این بازی رو سر خودم درمیاوردم باز یهخورده جای شفاعت شاید داشت. این مدل گیرها واقعا بزرگن و… ولی401آخ خدا401آخه من چه مرگم شده بود واسه چی اینهمه… بیخیال من تا404هم همین مدلی بودم تازه1ماه نمیشه که استخونهای در رفته ی حواسم جا افتادن پس از1تا4همچین فرقی هم نکرده بودم.
این حرفها رو بیخیال. اشتباه بدی بود که لک تاریکش به این سادگی از زندگیم پاک نمیشه. به نظرم یه چالش به شدت سخت واسه خلاص شدن در پیش دارم که یک ساله دارم عقبش میندازم. به تدریج اینجا جواب نمیده. باید شبیه همیشه ضربتی عمل کنم. من همیشه توی زندگیم همینطوری از روی چالشها پریدم. قدمهای تدریجی هیچ زمانی بهم جواب ندادن. همیشه لبه ی پرتگاه وایمیستادم و یه دفعه میپریدم. اینجا هم چندین بار تدریج رو امتحان کردم. جواب نداده. باید یک بار بگم این بسته میشه و تمام. بعدش… خدا بعدش! از ترس همین بعدشه که اینو هنوز نگفتم. میدونم دری که خودم ببندم رو هرگز بازش نمیکنم. من حرف خودم رو نمیشکنم. من کاری که شروع کردم رو نیمه رها نمیکنم. من اگر قدم اول رو بردارم تا جایی که قدمهام به اختیار خودم باشن تا به انتهای جاده نرسم متوقف نمیشم حتی اگر آتیش روی سرم بباره. و میدونم در این مورد بعد از برداشتن اولین قدم چه راه پرفشاری رو در پیش دارم. خدایا باور کن میخوام ولی سخته با اینهمه ماجرا که اطرافم تاب میخورن این یکی رو هم بهش اضافه کنم میدونی چی سرم میاد؟ الان از همه چی در میرم توی این شب دفتر اینو ببندم از فشار اونهمه شب و غیبت این راه فرار لجنمال کجا باید در برم؟ خدایا سخته آخه! وای! وای خداجان! وای خدا!
بیخیال. این لحظه حال روحیم بد نیست اما واقعا حس میکنم زمان مناسبی واسه تمرکز روی همچین چیزی نیست. آمادگیش رو واقعیتش جرأتش رو این لحظه در خودم نمیبینم. فعلا که لازم نیست به فکر خرید موارد لازمه باشم. هر زمان لازم شد خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان چسبهای روانم سفتتر شدن و نسبت به این زمانم قویتر شدم و تونستم از پسش بربیام. میشم قطعا میشم. تا ابد که روانم این مدلی باند پیچ و آتل پیچ و چسبی نمیمونه. من بدتر از این روزها رو دیدم. اگر از اونها رد شدم از این یکی هم رد میشم. خصوصا اینکه خودمونیم خدایی این زمان به شدت فراتر از انتظار خودم عمل کردم خیال میکردم این روزها اوضاع باید خیلی ویران باشه اما واقعا نیست و جدی غافلگیر شدم از خودم خخخخ. بسه خسته شدم از بس چرت و پرت گفتم بذار بزنم شبکه مثبت.
آخجون عاقبت سوپر لیام رو تا آخر رفتم و زدم اکس وان رو ترکوندم. یوهو کلی تقلب و امتیاز بهم داد دیروز غول3مرحله ی اول رو بهم داد بزنمشون امروز هم گفت هر مرحله از بازی رو دلت خواست بردار بازی کن من کشتی فضاییش رو دوباره بازی کردم ولی مرحله آخرش رو نرفتم آخه این غولش خخخ وقتی نابود میشه ناله میکنه دفعه پیش که نابودش کردم دلم سوخت واسش خخخخخخخ آخه حمله نکرده بود بهم من تعقیبش کردم و زدمش حس بدی بهم داد کاش اون حمله میکرد شاید هم من سرعتم زیادی زیاد بود و اگر متوقف میشدم حمله میکرد ولی این…
این مزخرفات چیچیه امروز میگم؟ یعنی به خاطر هفته تاریکه که اینطوری سوپر بوق شدم؟
برم آخرین پرواز29رو بنویسم! وای خدا نه! برم ماکارونی بپزم! وای ول کن مادرم دوباره نظم فریزر رو به هم ریخته باید کلی دنبال گوشت بگردم. با این وضعیتم یه قهوه فوری تلخ خوردم سردرد نمیشم آیا؟ بیخیال خوردم رفت سردرد هم نمیدونم میشم یا نه ولی این ممنوعه های لعنتی واسه چی اینهمه جذابن من در حالت عادی قهوه دوست دارم ولی این مدلی بد نمیخوامش واسه چی درست زمانی که نباید طرفش برم این مدلی ناجور قهوه میخوام آخه الان توی این وضعیت وقت قهوه خوردنه؟ خب مشکلی نیست یه دونه خوردم مشکل اصلی اینجاست که بازم میخوام! خخخخخخ بله دقیقا غرض اینکه من باز قهوه میخوام خخخخخخ. بیخیال حلش میکنم ولی فعلا یه چی دیگه میخوام برم اول اینو حل کنم شاید یهخورده کنترل مخ نداشته و زبون گیج و دست همه چی نویسم موقتا ری استارت بشن. بسه باید برم. ساعت8و47دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام شنبه.

صبح شنبه. البته داره ظهر میشه. حوصله ندارم ساعت دقیق رو ببینم و بگم ولش کن.
امروز صبح قشنگیه. البته یهخورده گرفت و گیر همراهشه ولی کی اهمیت میده؟ من که نمیدم. قهوه ساز ناجنسم امروز قهوه بهم نداد. به نظرم هنوز باهام قهره باید دوباره ببرمش واسه درمون. قهوه فوری مثل همیشه معرفت کرد و به دادم رسید. این سیستم ناجنس هم امروز واسه بالا اومدن حسابی سر به سرم گذاشت. شکر خدا فعلا که بالا اومده و داره باهام پیش میره نمیدونم دفعه دیگه چه جوری بالا میاد. نمیدونم شاید نیاد و اینم درمون لازم باشه شاید هم درست بالا بیاد. کی اهمیت میده؟ من که نمیدم. البته میدم ولی نه به اندازه ی گذشته. امیدوارم اذیتم نکنه چون بدجوری به دردسر می افتم ولی خب اگر هم بخواد اذیتم کنه کاری نمیشه کرد باید ببرم درستش کنم. وووییی خوشم نمیاد من واقعا همراهیش رو لازم دارم.
آخجون یاد گرفتم توی یوتویوب خیلی سخت و خیلی جزئی اما بچرخم. یه کانال هم گیر آوردم که توش پر از داستانهای صوتی انگلیسیه. ولی یه چیزی بگم؟ این داستانها رو خیلی یواش میگه و من تمامش رو میفهمم. یعنی واسه تقویت زبانم نباید یهخورده کارم سختتر باشه؟ من قشنگ میفهممش ذهنم لازمش نمیشه چالشی رو پشت سر بذاره. چالش دوست ندارم دلم میخواد همینطوری ساده داستان گوش کنم ولی خخخ به نظرم اینطوری زیادی بهم خوش میگذره باید این سیستم رو بیشتر بلد بشم و باید به کانالها و داستانها و پادکستهای قویتر متمرکز بشم و باید وای خدا خوشم نمیاد آخه! بیخیال حتما خوشم میاد پیشروی قشنگه باید یهخورده سعی کنم.
میگم کانال زدن توی تلگرام چه مدلیه؟ دلم میخواد یه دونه بزنم. برای محافظت لحظه هایی که ثبت میکنم و شاید برای مقابله با احتمال از دست دادن اینجا اگر خیلی قیمتها بالا بره یا اگر به هر دلیلی موفق به تمدیدش نشم. در هر حال من هیچ زمانی دنبال شهرت حقیقی یا مجازی نبودم الان هم نیستم. دنبال تماشاگر و خواننده هم نمیگردم اتفاقا ترجیحم به دیده نشدن مخصوصا در اینترنته و فضای امن و ساکتم رو دوست دارم تا هر چرتی دلم میخواد رو بدون تحمل ابراز نظرات عجیب غریب توش بنویسم و سبک بشم. شبیه دیشب که اومدم نوشتم و سبک شدم و شبیه خیلی زمانهای دیگه که شادیهام رو دردهام رو نقهام رو و خشمم رو اینجا نوشتم و سبک شدم. خب پس واسم چه فرقی میکنه که اینجا بنویسم یا داخل یه کانال تلگرامی؟ مگه تفاوتی واسه یک کسی شبیه من داره که توی یه کانال بنویسم یا داخل یه سایت؟ تازه به نفع جیبم هم میشه خخخ. البته تا واقعا گیر نکنم دلم نمیخواد اینجا از دستم بره. اینجا رو دوست دارم ولی قطعا واسه بسته شدنش اگر بسته بشه گریه نمیکنم خخخ. هی! راست میگم. من اون روی سگ زندگی رو دیدم. از اول403چیزهایی دیدم که یادم دادن مواردی از قبیل از دست دادن یه سایت شخصی اینترنتی و حتی بالاترش اونقدر نمی ارزه که به خاطرش عزا بگیرم و زار بزنم. خدایا زمانی بود که سر این چیزها داشتم خودکشی میکردم. خیلی هم ازش نگذشته کمتر از1دهه. وای خدا اون زمان چقدر بوق بودم و چقدر احمق و چقدر… معصوم. به تصورم تمام جهان چیزهایی بود که من میدیدم. و مشکلات بزرگم این بودن که فلان باند اینترنتی دیگه منو یه رفیق مثبت نمیبینن. خدایا جدی من واسه همچین چیزی اونهمه پدر خودم رو درآوردم؟ خخخخخخخخخخخ وای خدایا باورم نمیشه اون واقعا خودم بودم؟ گندش بزنن اصلا خنده دار نیست واقعا که شرمآوره. ولی نه شاید هم شرمآور نباشه من واقعا اون زمان همینطوری میدیدم. شاید چون هنوز جهان رو کم میشناختم شاید هم هنوز به قدر کافی بزرگ نشده بودم و شاید هنوز زندگی و وسعت شب و روزش رو اونقدر که باید نمیشناختم. حالا هم شاید ذهن و روانم به قدر کافی بزرگ و بالغ نباشن اما حالا میدونم که زندگی خیلی وسیعتر و عمیقتر و یه جاهایی هم خطرناکتر از چالشهای مزخرف اینترنتیه. حالا بیشتر میدونم که مفهوم درد و مشکل و چالش در زندگی یعنی چی. و حالا بهتر عظمت مثبتهایی که خدا در اختیارم گذاشته رو میفهمم. به نظرم حالا میتونم مدعی بشم که محتوای زندگی رو نه کامل اما خیلی بیشتر از پیش بلدم. و شاید انصاف نباشه اما حالا تفاوت بین خود امروز و دیروزم رو لمس میکنم و روی همین حساب به وضوح میبینم و درک میکنم که افرادی شبیه دیروزهای من واسه چی اونهمه تاریک… بیخیال. من پیشرو جاده ی خودمم. بقیه به من چه! بذار توی جاده های خودشون باشن. امیدوارم زمانی راهشون رو پیدا کنن اما بیشتر از اون امیدوارم خودم بتونم راهم رو پیدا کنم چون حالا میدونم دست اندازهای سر راهم میتونن بسیار بزرگتر از چاله های معمولی باشن. گودالهای تاریکی که اگر داخلشون سقوط کنم چیزی بسیار بدتر از پیچ خوردگی مچ پا نصیبم میشه. من واقعا اینو نمیخوام پس بد نیست عمیقتر نگاه کنم و بیشتر مواظب باشم. کاش بتونم! خدایا کمکم کن همیشه کمکم کن که بتونم!
هی! این قهوه سازه واسه چی اینطوری شد؟ اصلا خوشم نمیاد. من یه قهوه ساز نو میخوام خخخ. پول هم میخوام که یه دونه بخرم. واقعا؟ بذار ببینم گیریم که پولش همین الان موجود بشه. اصلا یه کسی بیاد بهم بگه این پول واسه یه قهوه ساز جدیده هیچ مشکل دیگه ای هم قرار نیست باهاش حل بشه اصلا فرض کنیم یه نفر یه قهوه ساز نو بهم کادو بده. واقعا همچین چیزی میخوام؟ پس تکلیف این یکی چیه؟ یعنی چون این یکی دو بار واسم بد کار کرده باید دیلیتش کنم؟ منی که معتقدم بیجانها هم به سبک خودشون دارای ادراکن؟ منی که باور دارم بیجانهای اطرافم همه رفیقهام هستن؟ حالا که یکیشون رو به راه نیست باید از فضای اتاقم پاکش کنم؟ پس تفاوت من با اشخاصی که پیش خدا بهشون معترض شدم چیه؟ خب بله من بیجان نیستم این قهوه ساز از جنس من نیست ولی مگه فرقی هم میکنه؟ شاید واقعا به جایی برسم که بپذیرم این دستگاه دیگه درست نمیشه و باید ازش قطع امید کنم ولی اون زمان هم قرار نیست از پنجره بره بیرون. اون زمان هم پایان حضورش قشنگ و آرام خواهد بود. بخند من با استاندارد عاقلها روانی ام ولی هرچی بیشتر میگذره این حال و هوام رو بیشتر دوست دارم. این حس ارزشمندیه و خدا رو شکر میکنم که توی این دنیای صفر و یک همچین حس قشنگی رو به من داده. قهوه سازم هم باید یه بار دیگه واسه تعمیرش اقدام کنم. هی رفیق! من هنوز بهت امیدوارم. خیالت نباشه همه چی درست میشه. حلش میکنیم. اگر هم نشد باکی نیست. تو میری به جایی که قشنگترین استفاده رو داشته باشی و من هرگز یادم نمیره که اولین قهوه اصل رو تو بهم دادی. ولی حل میشه من میدونم که میشه. یه تعمیرکار خوب میشناسم. شاید بتونه کمک کنه. امیدوارم بتونه! خدایا لطفا من قهوه سازم رو درست همین گوشه ی اتاق لازمش دارم میشه تعمیر شدنی باشه؟
اوه خدا پیام در بله. از این نرم افزار اصلا خوشم نمیاد واقعا ازش خوشم نمیاد اینو به جبر محل کار نصبش کردم هیچ زمان دوستش نداشتم الان هم که حال و روزش مشخصه خیلی اینترنت درست درمونی داریم توی این بله هم که کلا اینترنت انگار ایالت مستقل خودش رو داره واسه دانلود و پخش یه پیام14ثانیه ای کلی زمان ازم خورد تا عاقبت باز شد. گندش بزنن پشت سر هم پیام بروزرسانی هم میده نمیخوام عمرا بروزرسانیش رو نخوام اگر تا بازنشستگیم خدا بهم عمر بده بعد از گرفتن حکمم اولین کاری که میکنم پاک کردن این از روی گوشیمه. نخیر هیچ اصلی در مورد این یکی صدق نمیکنه این بهم تحمیل شد به دلخواه خودم نصبش نکردم تا ثانیه ی آخر حضورش توی گوشیم هم ازش خوشم نمیاد باید بره باید بره.
برم این کتابه رو بخونم ببینم عاقبت چی میشه. خدایا نویسنده هاش مشخصه تازه کارن یه جاهاییش بدجوری خخخ ولی قشنگه واسه شنیدن چیز خوبیه و شکر خدا هنوز موارد غیر قابل تحملم رو که مجبورم میکنن کتابه رو هر جاش که باشم شوت کنم یه طرف و بیخیالش بشم توش ندیدم. برم بخونمش بعدش هم اوه راستی یادم رفت من یوتویوب رو فقط با گوشی بلد شدم بذار برم از روی سیستم هم بلدش بشم آخجون تجربه های جدید عاشقشونم ایول! ساعت11و47دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پرواز از خوشحالی این مدلیه؟

جمعه شب.
خب باز اومدم. باید میومدم باید باید! آخه باید یه جایی میگفتمش باید میگفتمش و جایی جز اینجا به نظرم نرسید. خیلی واسم مهمه خیلی زیاد پس باید میگفتمش. فقط واسه اشتراک درد و غمها نیست که آدم لازم داره بگه و بگه. بقیه رو نمیدونم ولی من دلم میخواد شادیهام رو هم هوار بزنم حالا هوار هم نشد بزنم یه جایی باید بگمشون. وای خداجونم عجب عشقی دارم میکنم من! آقا بسه بذار بگم دیگه!
من امشب درست چند لحظه پیش شنونده ی خبر پایان یه قهر بسیار تاریک بودم. وای خدایا خیلی طول کشیده بود و واقعا داشت اذیتم میکرد خدایا مثل برف زیر خورشید آب شد وای خدا شکرت! گفتم داشت اذیتم میکرد. اشتباه نشه من هیچ طرفی از این قهر نبودم. در تمام مدتی که این طول کشیده بود من واقعا با تمام قلبم روحم حسم و عملم تا جایی که ازم برمیومد ثابت کردم که تمام اجزا و اعضای این ماجرا رو دوستشون دارم و هیچ لکه ای از این سیاهی به هیچ کجای محبتم نمیچسبه. اما قهر سیاهه. قهر تاریکه. قهر پایان همه چیزه. قهر شبیه مردنه. قهر که کنی یعنی یک عدم تاریک برای پایان همه چیز. وقتی دلگیری و در مورد دلگیر بودنت حرف میزنی، فحش میدی، هوار میزنی، حتی بیراه میگی، هنوز میشه گفت و شنید و امیدی به احیای محبتها هست. اما زمانی که قهر میکنی یعنی دیگه اون محبتها اون خاطره ها اون همراهی ها و همه چیز و همه چیز رسیده به یک عدم تاریک که به تعلیقی سیاه فرو میرن. تعلیقی از جنس شب محض که تمام دیروزها رو یه جا میخوره. شبیه مرده ای که دیگه نمیشه زندهش کرد هرچی پشت سر بوده برای همیشه در سیاهی گم میشه و تمام. از قهر بدم میاد. بله داشت اذیتم میکرد چون تمام اعضای این داستان سیاه واسم عزیزن. و امروز اونقدر قشنگ این سیاهی فوت شد رفت هوا که الان حس میکنم از شدت سرخوشی مورمورم شده. آخ خدا من دورت بگردم خب تو که اینهمه قشنگ بلدی قصه های تاریک رو تمومش کنی زودتر دست مهر عزیزت رو به ماجرا میرسوندی قربونت برم! حتما لازم بود من اینهمه ماه ازت تقاضا کنم؟ طوری نیست من همیشه ازت همه چی تقاضا میکنم مهربونم. وای خدا خیلی خوشحالم خیلی خوشحالم خیلی وای الان گریه میکنم. خب واسه چی وقتی میشه بلند خندید و از خوشی شلوغ کرد واسه چی من باید گریه کنم آخه! نمیشه بذار چندتا داد بکشم کسی اینجا نیست بهم گیر بده الان میام.
خب خب حله. داشتم میگفتم که همین یهخورده پیش من شنونده ی خبر پایان یه قهر طولانی و تاریک بودم. البته احتمال اینکه از این گیرهای مضحک باز پیش بیاد همیشه هست خیر سرمون ما آدمهای خاکی هستیم و خب چیکارش میشه کرد خخخ. ولی الان این یکی تموم شد و من خدایی از ته دل از ته دل به خاطر این تموم شدن خوشحالم. خدایا چه عالیه که مهرت رو توی این قصه فوت کردی تا شب حساب کار دستش بیاد و بلند شه از این ماجرا بره! خدایا تو خیلی خوبی! وای خدایا خیلی خوشحالم بیا بغلت کنم جدی کاش میشد وای خدایا الان من میگم خدایا بغلم کن یا خدایا بیا بغلت کنم به نظرت متوهمم؟ طوری نیست آقا اصلا هرچی تو بگی تو خدایی نظرت هرچی باشه درسته من خل و متوهم و هر کوفتی که بگی هستم قبوله ولی با هر کیفیتی که باشم من مخلوق خودتم خخخ اینو که باهام موافقی قربونت برم! الان هم خیلی ذوقزده ام بیا بیا بغلت کنم بیااااااا بیا بیا خخخ!
امیدوارم تمام جهان پر از خبرهای قشنگی بشه که تمام مخلوقات پروردگار از شنیدن و حس کردنشون شبیه الان من ذوقزده باشن. امیدوارم زمانی برسه که کل جهان از پایان تمام تیرگیها ذوق کنه و تمام عناصر هستی از سرخوشی بخندن. ولی شبیه چند ثانیه پیش من داد نکشن اوضاع جهان خیلی ترسناک میشه.
آخیش ماجرا رو گفتم سبک شدم. حالا نفسم متعادلتر بالا میاد. تازه میخواستم سیستم رو خاموش کنم با گوشی کتاب بخونم بعدا اگر بیدار بودم دوباره بیام پشت سیستم که این مدلی حالم شکر خدا خوش شد گفتم اول بیام اینجا تخلیه بشم بعدش ببینم اوضاع باقی جهان چه جوریه. اوضاع جهان شخصیه من که خوب بود الان سوپر عالیه. مال تو چطور؟ خدایا! شکرت که خدای همیشه همراه و مهربونم هستی! شکرت خدای من شکرت! عزیزی خدای عزیز من! شکرت حسابی شکرت!
ساعت21و1دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: بازگشت.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از سری ماجراهای من و خودم.

3شنبه صبح. داریم به ظهر نزدیک میشیم.
خونواده دیشب از تهران برگشتن. دکترها گفتن فعلا شرایط معتدله. خطر پیوند نزدیک نیست اما این پرونده بسته هم نیست. طهال بیمار داره بزرگ میشه و باید مرداد و شهریور دوباره معاینه ها انجام بشن و در این فاصله تحقیق و تعویض دارو و همچنان آزمایش و آندسکوپی و سونو و… من آرامش رو ماهانه جیره میگیرم اما خدایا شکرت. به امید اینکه زمانی آرامش واسه هر کسی که عزیز بیماری داره با پایان خوش داستانش و رفع بیماری از جسم عزیزش برای همیشه به دلش حاکم بشه.
امروز باید بریم گرگان خونه خالم. خدایا حوصله ندارم کاش یه کسی گیر بده که من میام خخخ بعدش من میتونم انصرافم رو اعلام کنم. البته زنداییم و یکی از دخترداییها خیلی دلشون میخواد چون مادرم ماشین داره و اونها میخوان یک کسی ببردشون ولی مادرم میگه حوصله کسی رو نداره. هر زمان از بیمارستان میاد این حسش شدیدتره. الان هم که با وجود تعادل شکننده ی شرایط برادرم به خاطر بزرگ شدن طهالش، راستی دیکتهش چه مدلیه؟ ولش کن هر مدلی. خلاصه این تعادل شکننده به خاطر این خطر دلواپسمون کرده. و باز خلاصه مادرم دلش همراهی بقیه رو نمیخواد. البته به من هم خیلی میگه اگر سختته خونه بمون من تنها میرم. میدونم که تنها میره ولی همونطور که توی اون یکی نوشته ی اینجا گفته بودم خود من سختمه که تابستون باشه و من درگیر کلاس نباشم و بشینم خونه و اون تکی بزنه به جاده. ولی وای خداجون بدجوری سختمه این خونه خاله رفتن رو! دوتا از خاله هام خواستن بیان ولی یکیشون درگیر نوه شده و اون یکی هم خواهر شوهرش فوت شد بعدش هم خودش چنان زمینی خورد که مچ پاش رو داغون کرده الان دکتره ببینه در رفته یا شکسته. خدا کنه چیزیش نشده باشه. توی تابستون گچ و آتل خیلی اذیت کنه زمستون هم اذیت کنه کلا فقدان سلامتی اذیت کنه ولی تابستون گرمه و پدر آدم دو برابر درمیاد. ایشالله که طوری نیست. اما در هر حال اون2تا نمیتونن همراه باشن و من اوه من مرغ خونگیِ قبیله ام توی عروسی و عزا سر منو میبرن خخخ. بیخیال. شکر خدا شکرت! جای شکرش باقیه که اگر بخوام میتونم سیستمم رو همینجا جا بذارم. دیگه لازم نیست هر جا میرم با خودم ببرمش. دیگه دلواپس غیبت سیستمم نیستم. چند روز همراهم نباشه دیگه خیالی نیست. میگم یعنی امروز سیستمم رو با خودم نبرم؟ اگه دلم بازی بخود چی؟ این روزها هی بازی میکنم. آخجون سوپر لیام رو تا آستانه ی مرحله ی آخر رفتم فقط همین یه بخش مونده. آقا سخته این بخش همه چیزمیزها رو با هم داره کاش دست کم پریدن از روی شکافها رو نداشت میشد بدو رد بشم این توقفه کار دستم میده تا وایمیستم پیدا کنم ببینم کجام اون لیزر کوفتی از بالای سقف پیدام میکنه کتکم میزنه. و اون2دی که توش نقشه میسازم. هنوز این نقشه آخریم رو کامل نکردم سخته خخخ. الان من امروز بدون سیستم برم خونه خاله بازی بی بازی. تاااااااااااااااااااا جمعه. تا جمعه؟ وووییی. من میخوام بازی کنم آخه! ول کن نمیبرمش دلم سفر بی سیستم میخواد. مدتهاست که تجربهش نکردم هر جا میرفتم باید میبردمش بذار این دفعه سبک سفر کنم خخخ. ولی بازی. آخه من بازی دلم میخواد خخخ. خدایی من اونجا چه غلطی کنم وسط این ملت حال و حوصله واسم نمی مونه که! خدایا دختر خالم زنگ زده خب فیکس بشید با هم برید آخه! خدایا خدایا یه کاری کن فیکس بشن من در برم خدایا دارن حرف میزنن وووییی خداجونم خواهش خواهش خواهش خواهش خوااااااااااااااااااااااهش خواهشششششششششششششششششششششش خواهش خواهش خواهش خداجونم خواهش خواهش خواهش. ای بابا رفتن سر صحبت از اقوام که! بابا حرف رفتن رو بزنید برگردید سر بحث اول چه جوری یادشون بندازم آهان آفرین برگردید حرف امروز بعد از ظهر رو بزنید ایول بزنید بزنید آفرین! اه دوباره بحث منحرف شد گندش بزنن این شانس کوفتی منو خدایا چه مدلی فرمون بحث رو بچرخونم طرف جاده اصلی؟ آهان داره برمیگرده ایول ایول! آقا هردو میخواید برید فیکس بشید بگید با هم بریم بگید با هم بریم بگیییییییییییییییییید با هم بریم تو رو خدا تو رو خدااااا تو رو خدا! تلفنه تموم شد نفهمیدم چی شد بذار سردربیارم ببینم خوشبختی بهم چشمک میزنه یا نه الان میام.
خب اومدم. ای خدا نه. نشد که بشه. خدایا دختر خالم فردا با شوهرش میره نمیشه هیچ مدلی این3تا با هم میرفتن؟ چه مدلی به سر مادرم جرقه بفرستم که ماشینش رو نبره خخخ؟ خب یه تلاشی کردم که نشد. ظاهرا شدنی نیست ولی امید همیشه هست و من امیدم رو از دست نمیدم. خدایا تا بعد از ظهر هنوز یه کوچولو مونده میشه دقیقه90تو واسم درستش کنی؟ من واقعا دلم میخواد خونه بمونم بدجوری دلم این رفتنه رو نمیخواد خداجونم لطفا وای خدایا لطفا خدایاااااااااااااااااا بفرست یه پیک نجااااااااااااااااااااااااااات رو! میگم عاشورا5شنبه هست یا جمعه؟ به جان خودم زمان در رفته از دستم. مادرم میگه5شنبه عاشوراست و شاید جمعه بریم بازار مرزی. میدونه من بازار دوست دارم خخخ ولی من خوشبین نیستم توی این سفر زمان بازار گیرمون بیاد شاید هم بیاد ولی آخه بازار پول میخواد و انگیزه خرید مثلا بگم آخجون فلان چیز رو میخوام بذار برم شاید اونجا گیرش بیارم. من که چیزی نمیخوام. هی از کی بود من دیگه دلم چیزی نخواست؟ خدایا میگم طهال به خاطر کبد بزرگ میشه؟ دکترها هی دارن قرص بازی میکنن و هر چند مدت یه بار یه سری دارو رو عوض میکنن که از زیر سایه ی خطر جاخالی بدیم و… خدایا هفته اول مرداد دوباره وقت دکتر و… بعدش هم شهریور. خدایا قربونت برم. توکل به خودت فقط دورت بگردم منه خاکی یه کوچولو این روزها… هی این چشمهای من دید که ندارن معرفت نمیکنن وقتی لازمه ببینم بیان کمکم ولی بی معرفتیشون حرف نداره این زمان فوری آماده گند زدنن و خب الان که طوری نشده من داشتم میگفتم شاید برم بازار مرزی و… خدایا مهار یه کبد سیروزی که طهال رو بزرگ میکنه و داروها روی بیماری دوم اثر بد میذارن چیه؟ هی! بسه الان مادرم میاد منو میبینه دلم نمیخواد این… بسه پریسا! مگه تو خدا نداری؟ ول کن!
خب حله. همچنان نزدیکترین دردسری که باهاش مواجهم سفر امروزه. گفتم نزدیکترین نه بزرگترین. خدایا اگر مصلحت میبینی میشه یه مدلی که کسی هم به دردسر نیفته همچین نرم و به قول گفتنی ملو از این رفتن معافم کنی؟ قربونت برم هرچی خودت بخوای ولی من بدجوری دلم نمیخوادش یه دستی برسونی منو با یه اتفاق خیر از این برنامه بکشی عقب ممنونت میشم البته الان هم ممنونتم ولی اون زمان باز بیشتر تر تر ممنونت میشم.
جدی این چه قابلیتیه من دارم؟ چه جوری میتونم یه نفس اینهمه چرت بگم؟ اینو میشه جزو هنرها به حساب آورد؟ نمیدونم شاید بشه شاید هم نشه ولی در هر حال این یکی از تواناییهای منه.
بسه بذار این کتابه رو بخونم ببینم آخرش چی شد. محتوا نداره ولی با مزه هست. اولین باره که یه کتاب این شکلی رو که اتفاقا نویسندهش ایرانیه و یه جاهایی حسابی خیتی بالا میاره بی حرص دارم میخونم و از همون10صفحه اول نبستم از سیستم پاکش نکردم. ای کاش حالا که نصفش رو خوندم در باقی صفحاتش قهرمانهای عجیب غریبش از اون کارهای لج درار نکنن که مجبور نشم کتابه رو شوت کنم بره!
کتاب! ساعت! اوخ ظهر شد مادرم میگه آماده باش ناهار که جمع و جور شد سریع بریم. برییییییم خدا شکلک گریه شکلک گریهههههههههه شکلک گریه دلم نمیخواد این سفر رو ای خدا دلم نمیخواد وای خداجون میخوام خونه بمونم وای خداجونم نمیخوام برم نمیخوام برم خداجون وای خداجون واااااااااای خداجون نمیخوام برم وووووییییی!
بسه. برم اینو ثبتش کنم بعدش ببینم چی باید بردارم جمع کنم چیزی رو جا نذارم. خدایا من همچنان امیدوارم خخخ بیا کمک کن من بمونم خونه آفرین خخخ.
بسه دیر شد. ساعت بذار ببینم ساعت11و56دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیدارم.

2شنبه صبح. ساعت9و51دقیقه. امروز اول تیرماه1405.
خونواده همین الان حرکت کردن طرف تهران. خدایا الان به نظرم یهخورده بیشتر از2سال شده که این تهران رفتن رو هر چند وقت یک بار توی برنامه داریم ولی هیچ زمان واسم عادی نمیشه. شکر خدا الان اوضاع متفاوته ولی هر دفعه به این نیت از این در میرن بیرون حس میکنم تمام موجودیتم رو با خودشون میبرن. تا زمانی که دکترها… خدایا امروز دکترها چی میگن؟ خدایا! تو ولم نمیکنی. میدونم نمیکنی قربونت برم. خدایا منو ببین! اگر فقط خودم باشم خیالی نمیگم نیست هست ولی خودم و خودت راحتتر کنار میاییم دورت بگردم. سنگینی درد اینها رو روی دوش من نذار قربون حکمتت برم! باور کن خستم خداجون! باور کن این از توانم بیشتره قربونت برم. باور کن نمیتونم!
توکل به خودت خدای همیشه همراهم! فقط خودت. فقط خودت!
خب از این ماجرا گذشته، گاهی یه مدل حس بی وزنی عجیب دنبالم راه می افته و تمام روز همراهمه. امروز هم اومده و هر طرف میرم هست. یعنی تا کی باقیه؟ یه جوریه. نمیدونم ازش خوشم میاد یا نه. حالتش عجیب غریبه. شبیه کسی میشم که یه دفعه جاذبه اطرافش از بین بره و طرف نه دوره ای واسش دیده باشه نه آگاه و آماده باشه که خودش رو هماهنگ کنه یه دفعه میبینه توی هواست. بعدش حس میکنه چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! اما یه دفعه حواسش جمع میشه که حالا وسط زمین و هواست و اصلا نمیدونه زمین کدوم طرفه چون این وسط حسابی چرخیده و گیریم که بدونه فایده ای نداره هیچ چی اطرافش نیست دستش رو بگیره بهش بیاد پایین. پایین؟ اصلا پایین کجاست؟ کدوم طرفی باید بره؟ اصلا چه مدلی بره؟ میگم یه چیزی. یاد گرفتم زندگی هر امکانی بهم داد در لحظه ازش لذت ببرم. این مدل حسها موقته. عاقبت میام پایین. خدا رو چه دیدی شاید هم رفتم بالا. کی میدونه؟ پس فعلا همین بی وزنی رو عشقه! واسه فرود یا اوج بعدا یه فکری میشه کرد. من حالا اینجام با این حسهای عجیب غریبم. هی! همون نگاه اولی! چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! یوهووووو فضای متفاوت عجیب غریب بگیر منو اومدم! روانی هم خودتی. اصلا به تو چه!
میگم امروز یه اردنگی به تمام قواعد این2سال و نیمم بزنم برم یه غذای میکروبیه دوبل سفارش بدم خودم رو بترکونم بعدش هم حالم عوضی بشه بیام اینجا بگم غلط کردم؟ مادرم مثل همیشه پیش از رفتنش قد3روز تجهیزم کرده هرچی بهش میگم دلواپس شکم من نشو گوش نمیده احتمالا میدونه در غیر این صورت شیطون توی جلدم میره. خب الان من بیخیال یخچالم شیطون داره توی جلدم میلوله. بزنم جاده ناپرهیزی بعدش مثل سگ پشیمون بشم آیا؟ ول کن امروز صبحی یه کوچولو نون صبح زود خوردم معده ی بدجنسم3ساعت بعدش رو یه نفس ازم بازجویی کرده الان این… هی! من ساندویچ میخوام با پاستا تنوری و مرغ سوخاری. اوخ خدا خوشمزست! یه مشکل دارم آخه! سیرم آخه! میخوام آخه! واقعا میخوام؟ مثل اینکه آرههههه خخخ!
بسه پریسا هر غلطی هم کنی دلت توی اون ماشین داره میره تهران خودت که میدونی خدا هم که میدونه پس این دلقک بازیها رو الان واسه کی داری درمیاری؟ خدایا کمکم کن. کمکمون کن. خدایا! قربونت برم. از این شب نجاتمون بده! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
آقا توی این بازیه یه نقشه ساختم به جان خودم راهم رو درست میرم آخر یکی از این طبقه ها واسه چی پرت میشم توی چاه اون پایین میمیرم؟ بابا درست میپرم واسه چی می افتم آخه! برم یه سرکی به نقشه ی ناتمومم بزنم کاملش کنم. ولی سالها پیش که نقشه توی این بازیه میساختم یادم نیست چه مدلی مرحله به مرحله بالا میرفتم نه طبقه به طبقه. چه مدلی بود یادم نیست! بیخیال پیداش میکنم. ولی چه بد چالشهاش محدودن چندتا هم خودم ترکیبی درست میکنم ولی باز محدودن. من فقط بلدم پرتگاه بسازم و آتیش سر راه بذارم و تله پرت. راستی دیکته ی این چیزه چه جوریه؟ ول کن بیخیال حالا هرچی. کاش چندتا چالش دیگه بتونم جور کنم!
وای خدا فردا اگر مادرم همراه نداشته باشه باید باهاش برم گرگان خونه خاله. البته این بنده خدا میگه تو اگر سختته نیا من تنها میرم شاید هم واقعا سختش نیست ولی من سختمه تابستون باشه و من کلاس نداشته باشم و زمانم باز باشه و مادرم تنها بزنه به جاده. میگم که کاش یکی از اقوام خودش رو آویزون کنه به دستگیره ماشین مادرم من بمونم خونه! خب واسه چی الان چه مرگمه باید خوشم بیاد از رفتن که! نمیاد آخه! دلم میخواد بزنم بیرون ولی نه این مدلش. دلم عشق و حال میخواد اونجا کیف نداره که! وووییی!
قهوه میخوام ولی همین الانش از شدت این حسه که اون بالا در موردش وراجی کردم یهخورده منگ میزنم انگار دلم میخواد هی خودم رو کش بدم و ولو بشم روی تخت البته از صبحی بهترم اول روز چنان گیج بودم که ولو شدم10دقیقه سر صبح خوابم برد الان دست کم بیدارم. برم با قهوه خودم رو نفله کنم بعدش هم یه سر بزنم ببینم اسنپ فود چیچی میگه؟ اسنپ فود رو بیخیال ولی قهوه من قهوه میخوام قهوه وای خداجون قهوه میخوام!
عاقبت مرحله سوم از جنگل سوپر لیام رو نفهمیدم داستانش چیه حسش نیست دوباره برم آزمایش کنم هی اون چیزه بکشدم و اون اکس نمیدونم چیچی بهم بخنده با اون صدای زشتش.
هی! من بیدارم. بیدارم بیدارم! حس میکنم چقدر طولانی خواب بودم الان حس میکنم چه عجیب بیدارم. یعنی اینکه میگن بعد از مردنمون تازه میفهمیم توی این دنیا چقدر خواب بودیم و اون لحظه حس بیداری میکنیم یهخورده شبیه اینه؟ من امروز واسه چی اینطوری شدم؟ جدی این چه با حاله خخخ! یا خدا این دیگه چی بود!
یاکریم دیوونه! باز تابستون شد این در رو باز میذارم این دیوونه ها سرم بازی درمیارن خدا! از دست این پرپروهای عزیز! خدایا چقدر دوستشون دارم! بدجوری عزیزن اینها!
اوخ ساعت10و نیم شد درست10و30دقیقه! بسه میخوام برم توی بغل قهوه و کتاب و بازی و دیگه نمیدونم چیچی. تا بعد.