دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درصدی نق، درصدی گله، درصدی هوای یک جمعه سرد زمستون.

اطراف ظهر جمعه.
دیشب سالگرد دایی مهدی بود. البته سالگرد اصلیش شب21بهمنماهه ولی اون زمان وسط هفته میشد و خلاصه جور نبود و سالگردش رو دیشب گرفتن. دیروز عصر سر خاک. دیشب توی مسجد. دیروز بارون میبارید. دیشب توی مسجد شلوغ بود. خدایا چقدر این حسرت بعد از گذشت یک سال هنوز واسم تلخه!
امروز صبح زور میزنم درس بخونم. خیلی تلاش میکنم متمرکز باشم ولی نمیفهمم واسه چی نمیشه. یک جورهایی تهی هستم انگار. چه دردم شده! درسم رو بلدم ولی لازمه سریعتر بشم. هی تکرارش میکنم هی تکرارش میکنم ولی حواسم بهش جمع نیست. خدایا واسه چی اینطوری شدم!
هوا وحشتناک سرد شده. انگار میخواد برف بیاد. میگن فردا صبح یخ میاد. بدجوری سرده. کاش کلاسها آنلاین نشن! پیش از اینها یا تعطیل بودیم یا مدرسه میرفتیم. با این اینترنت مزخرف کلاس آنلاین چه مسخره بازیه! عجیب بی حسم. مغزم حس نداره روی درسم کلید کنه. انگار زمان ساکت و ساکنه. و من نه درس خوندنم، نه فردام، نه این لحظه هام، نه تعطیلی2شنبه که پیش از این اونهمه شادم میکرد، هیچ کدوم هیچ حسی بهم نمیدن. تعطیلی2شنبه. بره به جهنم من باید خرخونی کنم چه فرقی میکنه! فرقی نمیکنه؟ توی مدرسه نیستم با بچه ها سر و کله نمیزنم و خرخونیهام همینجاست توی خونه. نه پس گرفتم فرق میکنه. دلم میخواد مدرسه ها سریعتر تعطیل بشن. خسته شدم. بچه ها تقصیری ندارن ولی قشنگ حس میکنم حوصله ندارم. خدایا واسه چی نتونستم شغلم و موارد بسته بهش رو شبیه خیلیهای دیگه دوست داشته باشم؟ این بچه با سرماخوردگی افتضاح اومد مدرسه و سرمای لعنتی رو منتقل کرد به من که از زیر ماسکم هم گرفتمش و حالا دارم از ترس انتقالش به خونواده سکته میزنم. این پدر مادرها دنبال چی هستن؟ خدایی لازمه آدم همچین کاری کنه فقط واسه اینکه یه روز کمتر… بسه. باز من حس و حالم درد گرفته الان اینجا یه چی میگم بعدا پیش خودم توبیخ لازم میشم به خاطرش. گیریم یه کسی بیاد اینجا رو بخونه هر چیزی رو که نمینویسن که! ولی واسه چی؟ واسه چی نباید حس اصلیم رو بنویسم؟ حسی که واقعیه و توی انجام وظایفم تأثیری نداره رو واسه چی نباید بگم؟ من محبتم به کلاسم اندازه وظایفمه این جنایته؟ به جهنم که جنایته. من بلد نیستم اینجا ادای عشق به شغلم و به بچه های کلاسم رو بازی کنم. توی مدرسه وظیفهم بهم میگه خوب درس بده، خوب تا کن، به اندازه ای که میتونی محبت بهشون بده و خلاصه خوب باش. من با تمام وجودم در ساعتهای کاریم وظایفه کاریم رو انجام میدم. هر اندازه ای که از دستم برمیاد. ولی خارج از ساعتهای وظیفهم نه میتونم و نه میخوام به خودم و به بقیه دروغ بگم. من به هیچ چیز و هیچ کس اون محیط عشق ندارم. تمام! بذار هر کسی میخواد بخونه و بدونه!
خدایا عجب سرده! اینجا بدجوری سرد شده! یعنی برف میاد؟ احتمالا اینجا نمیاد ولی مثل همیشه اطراف شهر میباره و یخبندانش میاد واسه ما. طوری نیست بذار بیاد. حسش نیست دلم برف بخواد. خدایا واسه چی این مدلی شدم! اصلا از این حالم خوشم نمیاد.
این روزها از صبح تا7شب پاکم. گاهی بدجوری سخت میشه. دلم یه کام حسابی میخواد. هنوز تا7شب خیلی مونده. هرچند اینم دیگه اثر نمیکنه ولی به شدت میخوامش. وای خدایا چقدر یه مایه تسکین لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر لازم دارم! چقدر! چقدر! چقدر!
بدجوری گاهی به این فکر میکنم که ای کاش در برنامه مهاجرتم موفق میشدم و میرفتم! شاید اگر رفته بودم از این هوای منفی فاصله میگرفتم و یهخورده… اطراف من جز امواج منفی هیچ چی نیست. از هر چیزی فقط اخبار بد و خطرش بهم میرسه. به شدت از این مدل متنفرم. بارها انتقاد کردم ولی چیزی عوض نشد. خدایا جدی ناشکر نیستم ولی این اصلا عادلانه نیست این آدمها واسه چی هوای خودشون و هوای منو در تمام عمر اینهمه سربی کردن! چقدر گله مندم از اینهمه! خدایا! این عادلانه نیست.
هی! بسه. آدم از فاز و فضای زندگیش که نمیشه فرار کنه! امروز من منفی بینم. شاید تا شب درست بشم. بذار فعلا از اینجا بلند شم یه چرخی بزنم بلکه حالم یهخورده بیاد سر جاش. ساعت12و46دقیقه بعد از ظهر جمعه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

4شنبه عصر.
همه چی آرومه. درس میخونم. مادرم اینجاست. من درگیرم. اینجا سکوته. برادرم اومد و رفت. یک عصر زمستون. پس واسه چی واسه چی من چنان بد استرس دارم که احساس تهوع میکنم؟ این لعنتی رو چه مدلی از دستش خلاص میشم؟ واسه چی حس انتهای… خدایا این چه… خدایا کمکم کن!
این شبها گاهی عجیب گرفتار تردیدم. شاید اشتباه کردم. شاید در قضاوتهام… یعنی گناه بنده های خدا رو شستم؟ یعنی الان مدیونم بهشون؟ یعنی من خطا زدم؟ خدایا من کجای داستانم به من چه! اصلا واسه چی باید این… پیش از این مطمئن بودم. الان نیستم. خب گیریم اصلا من اشتباه رفته باشم. چی عوض میشد اگر درست میرفتم؟ خطا زدنهای من فقط توی تصور خودم بود من در عمل هیچ کجای قصه نبودم. این ماجرا به من مربوط نیست. هیچ کجاش جزو زندگی من نیست. هیچ چیزش واسه من نیست. تعبیر و ادراک درست یا نادرست من هم قادر به عوض کردنش نبود. واسه هیچ کسی جز خودم. پس واسه چی من الان درگیرشم؟ واسه چی نمیشه یک بار واسه همیشه خودم رو از این لعنتی بکشم بیرون؟ واسه چی زورم نمیرسه اثر این دود لعنتی رو از روزهام از شبهام از روانم پاکش کنم؟ مگه خودم کم توی زندگیم این زمان گرفت و گیر دارم که ذهن و روانم درگیر این مسخره بازیه؟ خدایا واسه چی من از این خریت بریده نمیشم؟ واسه چی تمومش نمیکنم؟ واسه چی تموم نمیشه؟ چی میخوام از جون خودم؟ خب چه توقعی داشتم؟ واقعا تصور میکردم بیخیالیهام ابدیه؟ از همون اولش هم قرار نبود این پازل بی سر و بیخ به هیچ چسبی بچسبه خودم هم میدونستم. پس الان دقیقا چه دردمه؟ خدایا! بدجور چسبیدم بدجور گیرم وسط این مرداب سیاه لجن که زورم به بالا پریدن و خلاصی ازش نمیرسه! خدایا! به خداییت، من گرفتارم. خستم. هزار مدل درگیری اطرافم دارم. میشه کمکم کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ این دیوانگی انتهاش هیچ چی نیست دارم میبینمش میشه دستم رو بگیری دربیام ازش؟ به تمام اسم هات قسم بدجوری خسته شدم. من شنا توی این معجون رو بلد نیستم. خدایا نجاتم بده! کاش میشد با یک کسی… خدایا من باید با یک کسی حرف بزنم. باید به یک کسی بگم. خدایا باید به یک کسی… به کی میشه گفت این مدل فوق خریتها رو! اصلا چی میشه بگم؟ خدایا جز خودت با کی میشه هر حرفی رو زد؟ خدایا کمکم کن! خسته شدم کلافه شدم خودت از این گذرگاه دود گرفته لعنتی ببرم بیرون! خدایا لطفا! خدایا لطفا! لطفا! و اونهایی که شاید در موردشون خطا زده باشم… نمیدونم واقعا دیگه هیچ چی نمیدونم. یعنی واقعا… من نمیدونم. نه در جایگاه قضاوتم نه اصلا قضاوت من چیزی رو عوض میکنه. فقط اگر پیشتر این تردید رو حس میکردم شاید الان حس و حال خودم بهتر بود. خب این هم مجازات خطا زدنم. بی حساب نشدیم آیا؟
بسه دیگه. باید درس بخونم. واسه چی عصر که میشه من اینطوری میشم؟ باید مثبت بین باشم. هزار شکر به پروردگار الان اطرافم همه چیز از ماه های پیش آرومتره. ایشالله خدا بخواد همینطور آرومتر و آرومتر بشه. خب مگه من همین رو نمیخوام؟ چی میخوام جز این؟ باید درس بخونم و خاطر جمعتر از گذشته باشم و دعا کنم و… ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقها نمی افتاد! نه واسه اطرافم، نه واسه خودم، نه توی سرم! آخ خدا که چقدر دلم خلاصی میخواد! خلاصی از تمام این کابوس. خلاصی از خودم! ای کاش میشد!
درسم موند. بذار حواسم رو بفرستم سمتش. باید24تا متن واسه شنبه حفظ کنم. یکیش هنوز مونده. و استادم که میگه هنوز شبیه رادیو می مونی. به خدا اینطوری نیست نمیدونم دیگه چی میخواد بیشتر از این لحن بدم به حرف زدنم باید بزنم زیر آواز که! خدایا کاش این ترم به خیر تموم بشه سریعتر هم به خیر تموم بشه بره! خستم کرده! جدی نکنه سر این مسخره بازیها بی افتم؟ خیلی مضحک میشه من تمام این زلمزیمبوهایی که درس میده رو بلدم نکنه سر موارد مسخره مثلا مدل امتحان دادنم یا اون جدولهای کزایی یا همین لحن دادن به گفتارم یا از این موارد مسخره نمره امتحانم نرسه! اه گندش بزنن اصلا واسه چی به هرچی متمرکز میشم منفیهاش باید توی نظرم بیاد؟ نخیر من نمی افتم لحنم هم نمیدونم استادم چی میخواد ولی هیچ هم بد نیست امتحان هم عاقبت یه مدلی میاد و میره این فکرها خیلی جفنگه حدود1ماه دیگه این ترم کزایی هم تموم میشه خلاص میشم قبول هم میشم بعدش هم از رو نمیرم میپرم واسه ثبت نام ترم بعدی و شاید اون زمان اوضاع متفاوت باشه! فعلا هنوز تا اون زمان کلی مونده. هنوز10جلسه دیگه تا پایان کتاب، یعنی تا14یا نمیدونم16اسفند کلاس داریم، بعدش امتحان کتبی، قبلش امتحان شفاهی، بعدش هم آخجون استراحت بین2ترم رو عشقه!
امشب تنها نیستم. کاش دیگه شبیه دیشب… نه بابا چیزی نمیشه هر شب که اون طوری نمیشه که! امشب قطعا آرومتر میگذره. میدونم که میگذره. هی! ول کن این حرفها رو! این کتابه رو حال نمیکنم بخونمش کتاب هم ندارم الان امشب واسه لالایی چیچی بخونم؟ هیچ چی خخخ. آهان خنده بیخودیش هم مثبته. تا جایی که میشه خندید باید خندید. خدایا یعنی میشه من باز بدون اینکه اون مدل مسخره ببارم مثل آدم بخندم؟ میگم واسه چی من این روزها وقتی میزنم زیر خنده آخرش هقهق میزنم؟ به نظرم روانم بدجوری زخم و زیلی شده. باید تعمیرش کنم. تعمیر؟ من با مشاور صحبت نمیکنم! اینها تمامشون… دستکم اونهایی که من به پستشون خوردم یا اونها به پست من خوردن تمامشون… ایق نخیر دیگه تا شعاع1000کیلومتریشون هم نمیرم. ولی روانم تعمیر لازمه. بذار ببینم چی از دستم برمیاد. باید خودم حلش کنم. من همیشه خودمم. فقط خودم. فقط خودم! این که دیگه غافلگیرم نکرده تمام زندگیم کم و بیش همین طوری بوده. البته جز زمانی که کلا خودم نبودم. منفیم روی دوش خودم نبود ولی در عوض مثبتم هم روی دوش خودم نبود و کلا لازم نبود اصلا به عنوان یک فروند شخصیت موجود باشم. فقط کافی بود خخخ یه چیزی باشم. هی بسه خخخ اون زمان دیگه گذشته و تموم شده اینجا و هیچ کجا هم گفتن این مدل چیزها درست نیست حتی تا همین اندازه. این خیلی خخخخ اوه خدایا نه نمیخوام دیگه بگم این خخخخخ. واسه چی میخندم؟ اصلا خنده دار نیست. این واقعا… هی! بسه! از سرم برید بیرون!
امروز وسط درس به سرم زده بود. این شمعها داستانی دارن با من. زدم شمعم رو خراب کردم و امروز گیر داده بودم که من شمع میخوام. داستانش طولانیه شاید دفعه دیگه توضیح کاملش رو نوشتم. خلاصه هی درس خوندم هی بلند شدم انگولکش کردم هی درس خوندم هی بلند شدم سیخونکش زدم و عاقبت تونستم شمع داغونم که خودم نفله کرده بودمش رو احیا کنم و روشنش کنم و از دم ظهر تا الان روشنه و داره میسوزه و من هی میرم دستم رو میگیرم بالاش و میگم تو آتیش کوچولوی منی دیدی زندت کردم؟ ولی این آخریشه دیگه شمع ندارم باید دوباره بخرم. گندش بزنن این خطرناکه من به چه چیزهایی گیر میدم این هم شد کار؟
اوه داره7میشه باید برم سر درسم. امروز این یکی رو هم تمومش کنم فردا4تاش رو دوره کنم چون جدیدتر از بقیه هستن و جمعه خدا بخواد تمام24تا رو که از پریروز داشتم میخوندم از اول تا24دوره کنم و… خدایا! باور کن من زبانم بدک نیست. کمکم کن نیفتم باشه؟ قربونت برم خداجون بیا از این گرفت و گیرهای عوضی خلاصم کن. باور کن اینکه من خاکیه سر به راهی نیستم خیلی هم تقصیر خودم نیست. اصلا هرچی که باشم تو منو آفریدی و تو منو دوست داری و تو ولم نمیکنی بی افتم. میکنی؟ ولم میکنی؟ نمیکنی من میدونم نمیکنی. لطفا بیا شبیه همیشه خدایی کن ذهن و روانم رو از این نکبت ناگفته و ناگفتنی پس بگیر. باور کن این فشار خیلی…
ولی خودمونیم. عجب دنیای کثیفیه! خدایا قربون صبرت برم چه جوری تحمل میکنی من که فقط اطراف خودم رو دیدم این حالمه تو تمامش رو میبینی چه مدلی تحملت میکشه به اینهمه تماشا! جدی خیلی خدایی واقعا ایول داری! دنیای بدیه خاکت خداجون! خاکیهات خیلی… بی معرفت… نامرد… ناکس… خدایا منو ببخش!
تا این زمان واقعا نمیدونستم خاکت اینهمه… حالا میدونم. حالا میفهمم. نباید اینطوری بگم. تقصیر کسی نیست. تقصیر خودمه. خودی که هیچ زمان سر موقعش نفهمید. یا دیر فهمید یا اصلا نفهمید. تقصیر کسی نیست. نباید ایراد بگیرم از خاکیهای تو. ولی این… خدایا ببخش! منو ببخش! خدایا منو ببخش!
8دقیقه مونده به7شب. واقعا باید برم سر درسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا جفنگ مینویسم. نگرانم اگر زمانی این نوشتن ها هم اصلا جواب نده با چی یهخورده سبک بشم! بیخیال. درست میشه. توکل به خدا. فقط خدا. خدایا میبینی؟ میشنوی؟ فقط خودت. من جز تو کسی رو نمیشناسم توکل کنم بهش. هرچی هم عوضی باشم هر نکبتی هم زده باشم باز گیر که میکنم توکلم به خودته که نجاتم بدی. من از رو نمیرم. اونقدر بهت نق توکل میزنم تا یا جواب بدی یا ببریم پیش خودت. پس توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت! دیرم شد! درس! ساعت6و56دقیقه عصر. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز نیمه شب، باز کابوس.

الان3شنبه میشه یا4شنبه؟ ساعت1و35دقیقه نیمه شب. خدایا باز پریدم. این ماجرا کی تموم میشه. کسی نیست خودم تنهام. خودمم و خودم. شبیه همیشه. چنان میلرزم که انگار4ستونم میخوان از هم بپاشن. من تا کی باید این تکرار رو تماشا کنم؟ تا کجای عمرم باید بپرم از خوابهای پریشون نصفه شبهام؟ خدایا! خدایا کی تموم میشه! کی تموم میشه! خدایا دیگه نمیتونم کی تموم میشه!
شکر که امشب مادرم اینجا نیست چنان عربده ای زدم که به نظرم صدا رفت بیرون. از هوارم بیدار شدم. خدایا دیگه تحمل ندارم. دیروقته. همه جا شبِ. اینجا کسی نیست. خودمم و رد کابوسی که تمام جونم رو تکونده و شب و پاد.
نمیتونم گریه کنم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم نق بزنم. نمیتونم آروم بشم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم بنویسم. خدایا نمیتونم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم بنویسم. نمیتونم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه نفس کوچولو.

2شنبه شب. آخجون تا شنبه مدرسه و کلاس تعطیل! البته آخجونم یهخورده ترک داره آخه استاد زبانمون رسما… چیه خب! راست میگم دیگه! آقا این بنده خدا از هفته پیش بهمون آماده باش داد و الان واسه شنبه چنان تکلیف داد چنان تکلیف داااااااد که حس میکنم تا2سال دیگه باید موقع نشستن… شرمنده گاهی بیتربیت بودنم رو نمیتونم مخفی کنم. خب آقا یعنی چی اسمش تعطیلاته خیر سرمون الان واسه چی اینهمه تکلیف دارم من آخه؟ نوشتنیها رو یه جوری جمعشون کردم ولی آخه آدم واسه یه جلسه24تا متن متفاوت انگلیسی لازم باشه حفظ کنه تازه باید تمرین کنه شبیه نوار هم نگه انصافه؟ وای نوار! خدایا نوار! من تا آخر این ترم یک کسی رو باید بکشم! این بنده خدا به من میگه شبیه رادیو می مونی! خدایی من باید چه مدلی حرف بزنم که از نظرش شبیه رادیو نباشم؟ به خدا تمرین میکنم هرچند وسطش پقی میزنم زیر خنده. آقا تمام اون مدتی که زبان میخوندم تأکید بر سرعت بود الان هی میخوام تمرین کنم انگار هی زور میزنم برم توی نقش بعدش بلدش نیستم شبیه دلقک آماتوری میشم که تازه وارد عرصه هنر شده هیچ چی هم بلد نیست هی میخواد با تمام احساس و مهارت نداشته خودش حس بگیره و نمیتونه! نخندها! اعصاب ندارم میزنم نصفت میکنم واسه چی میخندی نباید الان بخندی وای خداجون عصبانی ام نخند میترکونمت نباید بخندی اصلا خودت خنده داری فحشت میدم فححححححشت میدم نخند فحش میدم خدایا وای عصبانی ام عصبانی ام وووووییییی عصبانی ام خداجونم فحش میدم فحش میدم فحش میدم فحشهای زشته زشته زشت میدم خداجون وای خداجون وای خداجون!
هرچی فشار ناگفتنیهای اطرافم یواشکی بیشتر میشن من بیشتر و عمیقتر توی درس و کلاسم فرو میرم. یعنی این واقعا جواب میده؟ جواب نمیدونم میده یا نه ولی مادرم از این مدل فرارم بدش نمیاد. خوشش میاد توی زبان فرو میرم. کیف میکنه خخخ. ولی جدی این بدجوری سنگینه و گذشته از تمام فشار و استرسی که بهم میده خدایا بلد نیستم توضیحش بدم این… چه مدلی توضیحش بدم؟ شبیه کسی که مازوخیسمه و از اذیت شدن خودش خوشش میاد. نمیدونم دوست داره اذیتش کنن یا خودش رو اذیت کنه. درد میکشه اذیت هم میشه ولی حس میکنه این مدل درستیه که باید باشه. انگار با اون اذیت شدنش آرامش میگیره. تا اینجای عمرم هیچ مدلی نمیتونستم درک کنم چه جوری این دسته از افراد با زجر کشیدن به آرامش میرسن. الان به نظرم یهخورده میفهممشون. شاید هم اشتباه میکنم ولی حس میکنم الان به درکشون نزدیکترم. این مرور از هر جهت آزاردهنده هست. اولا من این راه رو طی کردم. اون زمان پر بودم از اطمینان و امید و انتظار رسیدن به خط پایان و موفقیت. اون زمان دفعه اولم بود. اون زمان انتهای این جاده رو اون مدلی که دلم میخواست تصور میکردم. اون زمان به آخر قصه مطمئن بودم. الان دارم دوباره کاری میکنم. راهی رو میرم که پیش از این رفتم و این خودش حسابی تلخه واسم. جای امید و انتظار دفعه پیش هم حسابی توی این جاده خالیه. تصور هدفی که دفعه پیش با اونهمه عشق و تلاش و اعتماد خواهانش بودم و الان دیگه نیست… الان فشاری رو تحمل میکنم که هیچ پایانی و هیچ هدفی درش نیست. تمام اون خاطرات در هر جلسه همراهم هستن و مغزم رو سوراخ میکنن. من خسته تر شدم. زخمیتر شدم. تحلیل رفتم. تحلیلی که در تمام وجودم احساسش میکنم. و خیلی چیزهای دیگه که بلد نیستم توضیحشون بدم و خیلی دردسرهای دیگه که حس توضیحشون نیست. مثل بردن لپتاپم به کلاس و چپیدنم توی یه گوشه تنگ به مدت2ساعتی که هر دقیقهش پدرم درمیاد. اما با اینهمه حس میکنم اینجا جاییه که باید باشم. این فشاریه که تحملش انگار یه جورهایی از تحمل باقی موارد یهخورده خلاصم میکنه. این دردسر انگار حریف باقی فشارهاست. تمامشون رو میزنه عقب شبیه قلدرهای لاتی که میان به میدون و باقی جوجه لاتها رو مثل پر کاه میزنن عقب که میدون رو خالی کنید سرورتون اومد! بدجوری گاهی اذیت میشم ولی… این باید باشه. من باید تحملش کنم. شاید این تنها راه نجات از جنونه. شاید راههای بهتری هم باشه ولی این تنها راهیه که من الان بلدم. خدا آخرش رو به خیر کنه!
اینها رو ول کن. نیمه اسفند امتحان داریم. یا خدا امتحان نه امتحان نهههههههههههههههههههههههه امتحان نه خدایا! امتحان! درس! اوخ شنبه یه نیمچه امتحان داریم از بس درسمون زیاده! پس من اینجا چیکار میکنم؟ وای خدا دیرم شد قرار بود2دقیقه بیام نفس تازه کنم برم الان کلی زمانه اینجام وای خداجونم دیرم شد واااااااااایییی دیرم شد ساعت9و11دقیقه من رفتم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام بی نشون.

سلام بی نشون.
حس و حال تاریخ و ساعت نیست. بی مقدمه، دلم میخوادت بی نشون. دلم حرف زدن میخواد. دلم شکستن این حصار سکوت رو میخواد که هیچ کسی جز خودت نمیفهمدش. کجایی بی نشونم؟ توی کدوم ستاره نشستی؟ اون بالا هوا چه جوریاست؟ خوش میگذره؟ اونجا شب هم دارید؟ شب هات اگر هستن ستاره بارونن؟ میتونی بشماریشون؟ ستاره ها رو میگم. دستت بهشون میرسه؟ میتونی نازشون کنی؟ اوه خاطرم نبود تو اهل نوازش نیستی احتمالا اگر پسندت نباشن فحششون میدی خخخ. راستی
هنوز همونطوری؟ هنوز تلخی؟ هنوز از جا که در میری آتشفشان و انفجار در کاره؟ اونجا هم حرصی که بشی پرستوهای آسمونی در میرن؟ اصلا اون بالا حرصی هم میشی؟ به نظرم نه. آخه اونجا یه دیرفهم احمقی شبیه من نیست اذیتت کنه. کسی نیست خریتهاش حرصت بده. چیزی نیست یواشکی دلواپسش باشی. کسی نیست لازم باشه همیشه بدون اینکه بروز بدی پشت سرش باشی تا چیزیش نشه. اونجا من نیستم خستت کنم.
از حال من اگر بخوایی، که قطعا نمیخوایی، بزرگ شدم. خیلی بزرگتر از زمانی که از حرص روانت رو خراش میدادم. راستی تو چند سالت بود بزرگ شدی بی نشون؟ 10سال؟ 12سال؟ 14سال؟ من46سالم بود که بزرگ شدم. یهخورده زیادی دیره میدونم. ولی منو که بلدی. من همیشه دیر میکنم. آخ خدا من همیشه دیر میکنم. دیر میرسم. دیر بزرگ میشم. دیر میفهمم. دیر میفهمم! دیر فهمیدمت بی نشون! دیر کردم! خیلی دیر!
چقدر دلم تنگ شده واست بی نشون! چقدر لازمت دارم که باشی. فقط باشی. فقط حس کنمت که اینجایی. کاش پیشم بودی!
شبهایی شبیه امشب حس میکنم روی این خاک از فشار این انجماد دارم تموم میشم. کاش اینجا بودی! کاش اینجا بودی بی نشون! کاش بودی!
تکراریه ولی… باور کن حالا قشنگ میفهمم چی میکشیدی از دست من و از دست ما و از دست خامدستیهای اطرافت، که هیچ مدلی با صبوریهای به ظاهر تلخت جور نمیشدن. و ما چه دور بودیم از دلواپسیهای یواشکیِ تو! چه میکردی با اینهمه غربت بین ما خامهای کندفهمی که عاقبت هم نمیفهمیدیم! چه دردی کشیدی از سرمای این خاک، که ما هیچ زمانی هیچ کمکی واسه تحملش بهت نمیکردیم! چه جوری تحمل کردی بی نشون! چه تحملی داشتی بی نشون! از کجا می آوردی اینهمه توان برای اونهمه تونستن رو!
این شبها گاهی تصور میکنم تاوانِ ندونستن های اون زمانم رو پس میدم. ولی این درست نیست. تو نمیشه نفرینم کرده باشی که تجربه کنم تا بفهممت. دلش رو نداشتی رضایت بدی به گرفتار شدنهام وسط این کلافِ کابوسهای بیداری که زنده زنده دارم زندگی میکنمشون. داشتی؟ دلش رو داشتی؟ میدونم که نه. مطمئنم. مطمئنم! تو میشناختی جنسِ نازک و ضعیفِ حصارهای تحملِ من و ما رو. دلِ دردمون رو نداشتی. هیچ زمانی نداشتی. کسی ندید که پشت اون ماسک تلخت قد یک آسمون مهربونی توی دلت بود. من هم نفهمیدم. کاش میفهمیدم! من خیلی دیر فهمیدم. من خیلی دیر رسیدم. من خیلی دیر کردم بی نشون. خیلی! درست مثل همیشه. من همیشه دیر میکنم! دلم بدجوری تنگته بی نشون. کاش بودی! خاک مهربون نیست. زندگی سبک نیست. قهرمان بودن ساده نیست. کاش زمانی که هنوز دیر نبود میفهمیدم! کاش میفهمیدمت! کاش به یه دردی میخوردم! شاید فایده ای داشت! شاید کمک میکرد که اینهمه زود و اینهمه ناگهانی ازمون خسته نشی و…
تو منو میشناختی بی نشون! میدونستی من تو نیستم. میدیدی فرداهام رو. میفهمیدی ترک خوردنهام رو. آخه چه جوری دلت اومد؟ واسه چی اینجا وسط این جاده جنون جام گذاشتی؟ کاش منو با خودت برده بودی بی نشون! من هنوز آتیشِ سیلِ اشکهای لحظه های آخرم رو یادمه. هنوز درد هقهقهای آخری رو توی قفسه سینم حس میکنم. به خدا حسش میکنم. هنوز بعد از پریدن از کابوسهایی که اندازه واقعیت واضح و کاملن نفسهام از فشار تنگ میشن و حنجرهم و سینم و تمام وجودم از عربده هایی که مجاز به بالا اومدن نیستن تیر میکشه. هنوز حیرت میکنم از زنده گذروندنِ اون تماشای تاریکِ تاریک! چه جوری دلت رضایت داد به ندیدنش؟ به نشنیدن من؟ چه جوری دلت اومد خلاص بشی از اینهمه غربت بدون من؟
خستم بی نشون. از این خاک بی معرفت خستم. از این زمستون سیاه خستم. از این ادامه تاریک خستم. از ادراک دیرهنگام نصیحتهایی که ازت نشنیدم خستم. کاش اینهمه زود و اینهمه غافلگیر دیر نمیشد! دلم اندازه تمام پرهای فرشته های تمام عرش تنگ شده واست! کاش میدونستی!
اینجا شب شده. یه گوی موزیکال با صدای تیز داره شلوغ میکنه. و من اینجا نشستم و دارم فکر میکنم با چی میشه حساب کرد فاصله خودم رو تا مأوای تو که هرچی گشتم نشونی ازش هیچ کجا نبود! بی نشون! با معرفت! آشنا! مهربونِ نامهربون! عزیز! عزیز! عزیزه من! دلم خیلی تنگ شده واست! وسط تاریکی این غربتسرای خاکی خدا، دلم خیلی تنگ شده واست! کاش پیشم بودی! کاش بودی!
زیاد تلخ شد. اینجا هم دست از سرت برنمیدارم. نق زدن هنوز ترکم نشده. میبینی؟ من هنوز خودمم. تو چی؟ هنوز خودتی؟ اگر هستی پس هنوز با معرفتی. من دستم نمیرسه به دستهای تو. تو که قدم هات میرسه به خوابهای من! یه کوچولو رنجهشون کن بیا یه سر به ما بزن. واسه تو دور نیست. نهایتش2تا بال پروازه. یه شبِ خاکی بیا یهخورده سخت بگذرون. چیزی نمیشه به خدا! دلم میخوادت بی نشونم! بدجوری خستم. بدجوری سردمه. بدجوری این غربت تلخه. بدجوری دلم میخواد حست کنم. لمست کنم. حرف بزنم باهات. آخ! حرف بزنم باهات! بدجوری دلم میخواد حرف بزنم باهات! بدجوری لازم دارم حضورت رو. بهت احتیاج دارم بی نشون! خیلی بهت احتیاج دارم! کاش پیشم بودی!
طولش دادم. ببخش. دلم گفتن خواست و اینجا کسی از جنس ناگفتنیهای من نیست. دیدم دارم میترکم قلم برداشتم نوشتم واسه تو. اگر اینو میخونی به فرشته های اطرافت سلام برسون. به آشناهای مشترکمون هم همینطور. راستی اگر اوزیر کوچولوی بزرگ اون اطرافه بهش بگو من هنوز بادکنکهای هلیومی رو دوست دارم و بهش بگو هنوز منتظرم. تو بهش بگو خودش میدونه منتظر چی. بهش بگو من بزرگ شدم ولی نه بزرگتر از اون. بهش بگو بزرگترین و مردترین مردی بود که توی تمام عمرم شناختم. بهش بگو حالا از ته دلم باور دارم که دیگه هیچ مردی توی زندگیم قد اون مرد کوچولوی بزرگ مرد نیست. خیلی چیزها دارم که دلم میخواد بگم بهش بگی ولی بیخیال. شاید یه نامه هم واسه خودش نوشتم. شاید.
دیره. باید برم سراغ تکالیفی که خودم رو توش خفه میکنم بلکه ذهنم اونقدر خسته باشه تا دست از سرم برداره. باز هم واست مینویسم. باز هم نق میزنم. من که آدرس ازت ندارم. تو ولی جای منو بلدی. اگر دلت خواست و تونستی یه سری بزن. آرزوی عجیبیه با پرونده تاریک من و با پرهای بلندِ پریدن های تو، ولی به امید دیدار.
دلتنگِ همیشگیِ تو، پریسا.
آسمان، برسد به دست بی نشان.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و جاده، درست همین روزها.

اطراف ظهر جمعه. وای درس درس درس درس خدا درس.
جلسه پیش4نمرهم رو پس گرفتم. یعنی نمره قبلیم اصلاح نشد ولی ضعف پیشین رو ضربه کردم. تشویق شدم به شدت. نتیجه رو دوست داشتم. عقده تشویق ندارم ولی از دیدن درصد بالای مثبت بودن نتیجه حسابی خوشم اومد. من دلم کف دستمه بلد نیستم ادای بی تفاوتها رو دربیارم که بگم خیلی عاقلم. همون سر کلاس بلند ذوق کردم باز هم میکنم. باید واسه فردا درس بخونم. قطعا دوباره واسم کف نمیزنن انتظارش رو هم ندارم ولی من رضایت استاد این ترمم رو حسابی لازمش دارم. واسه پایان ترم و واسه نکاتی که سبب پیشرفتم در زبان میشن.
تجربه های جدید رو دوست دارم هرچند اگر واسه سن من خیلی کوچولو و خیلی دیر باشن. همیشه شمع بهم حس خوبی میداد ولی هیچ زمانی باهاش خیلی سر و کار نداشتم. جیگیلک من واسم چندتا بسته شکلات و یه شمع لیوانی آورد از اونها که اتاق رو خوشبو میکنن. روشنش کردم و حالا گیر دادم به شمع و ول کن نیستم. همیشه دلم نزدیکی به شمع رو میخواست ولی از زمانی که دیگه آتیش رو ندیدم با رقص شعله ها بیگانه شدم. الان دارم میبینم که هنوز عشقم به این رقص نورانی کم نشده. شمع رو روشنش کردم و هر چند دقیقه یک بار میرفتم دستم رو میگرفتم بالای شعله کوچولوی داخل لیوان و میگفتم تو آتیش کوچولوی منی. شمع سوخت و فتیلهش تموم شد. مونده بودم چه جوری پارافین اطرافش رو احیا کنم. مادرم گفت بذارش روی تاقچه بالایی شومینه تا آب بشه. گذاشتم و آب شد و حالا تمامش از گوشه دیوارهای لیوانش رفت ته لیوانه و حسابی خوب شد. فقط فتیله نداره که دوباره روشنش کنم. باید بزنم بیرون و فتیله شمع و چندتا شمع کوچیک مدادی پیدا کنم که بزنم ته جا فتیله این لیوانه. دیروز توی فروشگاه2تا شمع لیوانی کوچولوی دیگه با بوهای متفاوت خریدم. یکیش رو دیروز روشن کردم و تا امروز صبح تموم شد. مادرم میترسه و میگه پشت سر هم توی این اتاقت شمع روشن نکن پارافین توی فضای بسته سرطانزاست. چشم رو گفتم و فعلا شمع آخری رو گذاشتم بمونه. به نظرم بد نیست من گاهی حرف گوش کنم. این یکی بمونه واسه زمان بهتر و شب دیگه. ولی خدایا! چقدر شمع رو دوست دارم! هی میدونستی با فندک روشنش میکنم چون عاقبت دستم با کبریت رفیق نشد؟ نخند! هرچی میگی خودتی. خب چیکارش کنم رفتم با کبریت روشنش کنم کبریت و اون لرزش ریز دست که عاقبت هم کامل درست نشد و همیشه سر کارهای ظریف حالم رو میگیره دست به یکی کردن و اونقدر بازی درآوردن که نزدیک بود رومیزی ناهارخوری رو آتیش بزنم. انداختمش کنار و فندکم رو برداشتم و ماجرا حل شد. هی! من فیتیله شمع میخوام. من شمع میخوام. خدایا چقدر شمع رو دوست دارم! یادش به خیر تماشای رقص شعله ها! بیخیال. نشد دیگه. ولی چقدر شمع رو دوست دارم! چقدر شمع رو دوست دارم!
هر شب از بیرون حصارهای خودم بیشتر و بیشتر نا امید میشم. به نظرم یهخورده دیگه خود به خود از تمامش جدا میشم. بد هم نیست این دیوانگی از تمام جنونهای عمرم خطرناکتره و مضحکتر و… باید یک جایی تموم بشه. باید. باید!
هرچی از اطرافم بیشتر بریده میشم بیشتر توی درسهام فرو میرم. زمانی از فشار و استرس کلاس و دلواپسی وحشتناک آیلتس در رفتم و پریدم توی بغل جنون. الان از فشار جنونی که قرصش دیگه گیر نمیاد فرار کردم و پناه گرفتم زیر سایه های سنگی درس و کلاس. کسر تسکین جنونم فرارم داد. دوباره فرستادم زیر آوار زبان. به کسی و چیزی معترض نیستم ولی میدونی؟ هیچ زمانی سر هیچ کسی نباید همچین چیزی بیاد. خدایا مواظبم باش تا واسه هیچ وجودی سبب همچین تجربه تلخی نباشم! بیشتر از این دلم نمیخواد گفتنش رو. خدایا فقط تو باید بدونی که میدونی پس توضیح لازم نیست. فقط دستم رو رها نکن. من این شنای بِسمِل رو بلد نیستم. تا همینجا هم فقط ته نفسهام از این مرداب بیرونه. اجازه نده به این تیرگی مسخره ببازم. خدایا! کمکم کن!
این شبها واقعا کم میرم بین بچه های اینترنت. انگار لحظه های گذرنده همراه خودشون تمام بستگی های من به جهان بیرون از خودم رو میبرن. لحظه به لحظه بیشتر از پیش واسه همراهی با آشناهای دور و نزدیک خسته و دلزده ام. آشنای نزدیک خخخ! من که دیگه آشنای نزدیک ندارم. البته جز خونوادم. همه دورن. اونقدر دور که دیگه درست درمون توی خاطرهای هم نیستیم. و من همچنان دارم دورتر میشم. و اگر پیش از این بود حیرت میکردم که چطور این واقعیت اصلا غمگینم نمیکنه. من دارم از همه زنده ها جز خونوادم که در هر حال همراه هم هستیم بیشتر و بیشتر دور میشم و برخلاف گذشته اصلا خیالم نیست. به نظرم رواندرمانی لازم دارم نه؟ خب داشته باشم. کرونا که نیست واگیر داشته باشه ملت در خطر باشن. عشق جنایت هم که نیست آدم بکشم. گیری اگر باشه ضررش واسه خودمه. و من همینطوری که هستم راحتم. دلم درمون نمیخواد. میخوام همینطوری بمونم. بذار این هیاهوی خاکی برای همیشه توی سرم و توی دنیای شخصیم و توی وجودم و توی زندگیم تموم بشه.
دیروز توی فروشگاه یه روبیک ماری پیدا کردم. از ماری که توی اتاق بازی مدرسه دیدم بزرگتره من کوچولوش رو دلم میخواست میگم نمیشه یواشکی مال خودم رو با اون یکی عوض کنم؟ خخخ. ولی این خخخخ این عجب چیزیه دیروز کلی سرگرمم کرد آخرش هم شبیه اولش تا نشد خوشم میاد ازش. یه گوی موزیکال هم پیدا کردم که شبیه اونی که میخواستم از اینترنت بخرم نیست کیفیتش پایینتره صداش هم خیلی تیزه ولی من دوستش دارم. وای شمع و موزیک و آرامش چه ترکیب عزیزی! آرامش! یعنی برمیگرده؟ خدایا! بهش بگو اشتباه کردم با ناشکری هام ندیده گرفتمش. بهش بگو از این قهر سیاهش برگرده. باور کن دیگه قدرش رو میدونم. دلم واسش تنگ شده. دلم واسه آرامشی که مدتهاست دیگه نیست تنگ شده. دلم واسه زمانهایی که تنها دردم کدورت از تعطیل نشدن مدارس و موفق نبودنم در مهاجرت و گاهی هم از دست رفتن بیناییم بود بدجوری تنگ شده. در تمام اون لحظه ها آرامش زندگی من درست همینجا توی گذر زمان عمرم جاری بود و من نمیفهمیدم و از نبودنش نق و نالم به عرش بود. خدایا ببین! من غلط کردم! لطفا آرامش زندگی خاکی کوچیکم رو بهم پس بده. باور کن دیگه ناشکر نمیشم. فقط کاری کن که دوباره برگرده. فقط همین یک دفعه. لطفا! فقط کاری کن که دوباره برگرده!
اه گم شو پریسا اگر این اشکها پول بودن ثروتمندترین خاکیه جهان بودی همیشه چندتا قطره آماده داری این چه وضعشه هر دفعه میری4کلمه دعا کنی کثافتکاری راه میندازی؟ واقعا که!
هی! از دست هفته تاریک در رفتم. نتونست توی روزهای کاری شکارم کنه. البته شکار کرد ولی فقط پرهای دمم رو کشید. خخخ3شنبه دستش بهم رسید و3شنبه شب از کلاس که برگشتم دیگه ضربه شدم و هرچند رسما پدرم در اومد ولی نه مدرسه ای بود و نه کلاسی فردا هم که مدرسه و کلاس جفتشون به راهن زهر این کوفتی دیگه گرفته شده و نمیتونه اذیتم کنه و در نتیجه این دفعه من بردم! آخ جون!
وووییی فردا شنبه هست. صبح مدرسه عصر کلاس. این مدارس واسه چی تموم نمیشن خخخ. جدی این دفعه تعطیلات آخر هفته انگار زیادی زود گذشت. بیخیال2ماه دیگه عید میشه و وای خداجون امتحان آخر ترم رو چه مدلی بگذرونم اگر منشی بهم ندن؟ الان میگن امتحان آنلاینه من با محدودیت زمان مواجه میشم مطرحش که کردم گفتن شاید بشه فایل بدیم با سیستمت بیایی اینجا امتحان بدی و فایلها اگر شبیه این جزوه ها باشن من واقعا… هی! بیخیال. فردا تازه جلسه ششمه. هنوز کلی تا اون امتحان کزایی مونده و دزد رو تا نگرفتن پادشاست. عاقبت یک طوری میشه. فعلا بذار درسهای فردا رو… اوخ! درس! یکی از متنهای اسپیکینگم هنوز مونده! بقیه رو هم باید تمرین کنم! این یکی رو هنوز کامل نخوندم! وووواااایییی خدا من واسه چی اینجااااام! یا خدااااا همین الان صدا ساعتم در اومد گفت1شدههههه وای خدا درسم موند درسم موووووووووووووووووووند درسم موند. ساعت1و1دقیقه. دیرم شد وای خداجون درسم موند من رفتم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده اعلام حضور، یهخورده تخلیه

2شنبه شب.
خدایا از خستگی دارم میپاشم. این بچه ها توی مدرسه واقعا اذیت میکنن و تقصیر خودمه که دلم نمیاد حلش کنم. آخه خدایی چی بهشون بگم؟ که شاد نباشید؟ نخندید؟ دلتون واسه کلاس تنگ نشه؟ نپرید بغلم نکنید؟ واسه این چیزها که نمیشه دعواشون کنم. من چی بهشون بگم؟ اینها چه تقصیری دارن که من دارم از خستگی میپاشم؟ خدایا کمکم کن!
فردا باز کلاس. وای خدا حس میکنم یه سربالایی که به سرعت شیب گرفته و داره بیشتر شیب میگیره رو باید به سرعت برم بالا و قشنگ به نظرم میاد نفسم گاهی یادش میره ادامه بده. ولی میدونی؟ بد نیست. با تمام اینها انگار الان جایی هستم که باید باشم. سخته استرسش بالاست فشار زیاده خیلی زیاد ولی به نظرم مثبتتر از استرس گرفتن به خاطر مواردیه که حلشون دست من نیست. بذار درگیر باشم بلکه یادم بره اون بیرون چیها شده و چیها داره میشه.
بهمنماه رسید. شروع شب طایفه ما توی این ماه بود که از پارسال شروع شد. خدایا لطفا دیگه تموم بشه. به خیر تموم بشه. خدایی تمام فامیل ترکیدن از بس تمام سال چشمشون اشک داشت. خدایا نجاتمون بده! همه رو نجات بده! خسته ایم از تاریکی فقط نجاتمون بده!
هی! وایستا ببینم باز یادم افتاد! این اصلا عادلانه نیست. من شنبه ای که گذشت توی این کلاس نفله4نمره از دست دادم به خاطر اینکه استاد میگفت زیادی سریع حرف میزنی مگه نواری؟ تو که حرف میزنی انگار دارم نوار گوش میدم همینطوری میخونی میری. یهخورده مکث و بالا پایین روی صدات نداری. میگفت هر کسی دیگه بود واسه چندتا اشتباه ریزت یه نمره ازت کسر میکرد ولی من4تا کم میکنم. خدایا از تعجب فکم چسبیده بود به دیوار پشت سرم یعنی چی این انصاف نیست4نمره ازم کسر کرد به خاطر اینکه زیاد سریع حرف میزنم و به قول استاد شبیه نوارم؟ عصبانی ام وووووییییییییی! نه نمیشه حرصم نمیره هنوز مونده عصبانی ام وووووووووووووووووییییییییییییییییییییییییییییی! بازم مونده! ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی! یهخورده هنوز تهش مونده! ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
خب یهخورده بهتر شد البته فقط یهخورده.
باید اسپیکینگها رو دوباره بگم ولی وای خدا به جان خودم دیگه نفسم بالا نمیاد بسه باقیش رو فردا میگم میدونم بابا میدونم بعد از مدرسه حس درس نیست حله بابا توی کلاس زنگ تفریح میگم بعد از ظهر هم که سیستم لازم نیست حفظم فقط باید تمرینش کنم که زبونم نگیره. وای خدا میگه زیادی سریع حرف میزنم شبیه نوارم خدایا نوار نوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نوار نوار نوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نواااااااااااااااااااااااااااااااااااار نواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار4نمره ازم کسر کرده چون زیادی سریعم شبیه نوار میگه شبیه نوارم شبیه نواااااااااااااااااااااااااااااااارم شبیه نوار ای خدا عصبانی ام وووییی عصبانی ام عصبانی ام خدا عصبانی ام وووییی خداجونم وووییی خداجونم وووییی خدا وووییی وووییی خداجونم وووییی!
تیمتاک توی رادیو میوت درس میخونم. تازه چند دقیقه میشه اومدم کانال باز. به نظرم زیاد نشینم. یهخورده بمونم صدا آدم زنده بشنوم بعدش میرم توی بغل پتو و گوش به کتاب و خواب و آخ جون!
شبها رو هر بلایی سرش بیاری مدل زهرماره. استرسها و خیالهای عوضی و سوالهای بی جواب و… یه چیزهای مزخرف دیگه که نباید باشن میان توی کله دژوال بازی راه میندازن و هرچی میکنی نمیرن. خدایا یعنی من هیچ زمانی به آرامش میرسم؟ میشه برسم؟ آخه این یه فصقل جمجمه ترکید از فشار سبک بشو هم نیست میشه بسه؟
باز ناپرهیزی کردم. چیکار کنم گشنم بود. فقط یادم رفت ترتیب موارد پختنی رو رعایت کنم و همه رو برعکس ریختم. جدی من واسه چی حواسم این مدلی شده؟ تعمیر هم داره این حواسپرتی آیا؟
آخ خدایا! میگم این تاریک واسه چی اینهمه پشت سر همه؟ بابا پریروز اینجا داشتم نق میزدم واسش. بابا یه تنفسی بده دقیقه به دقیقه که نمیرسن که! یا خدا من وقت بیمار شدن ندارم لطفا خدایا لطفا وووییی لطفا.
الان خدا میگه خب چیکارت کنم؟ دقیقا میخوایی الان کجای دلم بکوبمت؟ چیچی میگی تو؟ هان؟ راست میگه! خب بذار ببینم! کاریش نمیشه کرد آخه! خب مثلا نمیدونم مثلا توی تعطیلات بیفتم. آخه با این وضعیت دیگه تعطیلی هم ندارم که الان استاد از شنبه گفته بود9بهمن تعطیلید آماده باشید درس اضافه بدم بهتون و بیچارمون کرد. خب نمیشه مثلا گاهی مرخصی تأخیری تمدیدی چیزی… الان گریه میکنم.
بسه دیگه حس چرت و پرت گفتنم درد گرفت. خستم برم بخوابم نه اینجا نه اینترنت نه اون بیرون نه این درون جوابهای من هیچ کجا نیست برم بخوابم بلکه توی دنیای کتاب و خواب و ناهشیاری چند ساعتی خلاص بشم از تمام موارد بگو و مگویی که روانم رو پوک کردن.
دیگه حس نوشتنم نمیاد. ساعت9و43دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سال سیاه403

بعد از ظهر5شنبه.
کلاسها. لعنت بهشون! گیرهای برون اینترنتی. اخبار تاریک. بچه های مدرسه. دلواپسیها. ترسها. خستگیها. آخ خدا!
حس ندارم بیشتر از لیست کردنشون واسه توضیح نق بزنم. واقعا حتی حال نق ندارم. واقعا تصور نمیکردم زمانی برسه که دلم حتی نق زدن نخواد. من زمانهای تاریک و کرخت توی عمرم زیاد داشتم ولی هیچ زمانی… یعنی همچنان دارم بزرگ میشم؟ نمیشه یهخورده واسه تنفس دادن متوقف بشه؟ آخ خدا!
از خیلی چیزها بریدم این روزها. همچنان پیش میرم. پیش میبرم. سعی میکنم عاقل باشم. سعی میکنم آرامش بدم. سعی میکنم… سکوت کنم. سعی میکنم. سعی میکنم. این روزها زیاد سعی میکنم. دیوار و پریسای داخل آینه از دستم بیچاره شدن. و همچنان زندگی در جریانه. خاطرم هست زمانی آخر تمام نق هام میگفتم زندگی هنوز قشنگه. از کی دیگه نگفتم؟ واقعیتها قشنگ نیستن. نه تمامشون. واقعا نیستن.
این کلاسه پدرم رو درآورده. خدایا نیفتم؟ فقط دلواپسم که نیفتم. بیخیال حسش نیست بیشتر ازش بگم یعنی بنویسم. اصلا واسه چی اینجا مینویسم؟ هیچ بعید نیست وسطش پاکش کنم و بیخیالش بشم.
چه ساله… چی بگم؟ این سال حتی در تعطیلاتش هم بیبرکته یعنی بود شکر خدا که داره تموم میشه. تعطیلاتش خیلی… چه بد دیگه شنبه3شنبه تعطیل نیست؟ توی روحش خب تعطیل باشه دیگه این2روز من کلاس دارم اگر تعطیل باشه میتونم وسط تکلیفهای نفسگیرش یه نفسی تازه کنم.
403سیاه گذشت. هیچ سالی رو به خاطر ندارم که اینهمه تاریک و اینهمه سنگین گذشته باشه. فقط هم واسه من اینطوری نبود. یعنی نیست. هر طرف چرخیدم همه زیر بار گذر تاریک این سال سیاه له شدن. خدایا دیگه نفس ندارم صدا کنم و نق بزنم حتی به درگاه تو. میشه خودت دیگه سبکترش کنی؟ باور کن دیگه توان واسه هیچ کسی باقی نیست. واقعا دیگه نمیتونیم بسه دیگه!
سالگرد دایی مهدی داره نزدیک میشه. یک سال! و رفتنش شروع خیلی چیزها برای کل اقوام من بود. بچه که بودم دلم میخواست آینده رو بدونم. الان میبینم شکر که ما فرداهامون رو نمیدونیم. اگر میدونستیم بعد از21بهمن402چیها قراره ببینیم بقیه رو نمیدونم ولی من یکی احتمالا دق میکردم. خدایا فقط به خیر تمومش کن. واسه خیلیها دیگه به خیر تموم نمیشه میدونم. واسه پسر عمه من که پسر تازه دامادش رو از دست داد. واسه یک دوست اینترنتیه دور که خبر فوت برادرش چنان حالم رو افتضاح کرد که مادرم نصفه ب بیدار شد و نشست به دلداری دادنم و آخرش هم با قرص سبز رفتم توی رختخواب. واسه آشنای غمگینی که خواهرش ناغافل از دست رفت. واسه… 403 چقدر تاریک گذشت! خدایا! فقط به خیر تمومش کن. لطفا باور کن که من دیگه شونه هام ظرفیت ندارن. نمیخوام ناشکر باشم ولی جز تو به کی میشه بگم؟ باور کن جز خودت دیگه هیچ کسی نیست. هیچ شونه ای نیست هیچ ادراکی نیست. من خودمم. بیشتر از همیشه خودمم. فقط خودم! اگر تو هم بهم بفهمونی حوصله نق زدنهام رو نداری دیگه توی هستیت هیچ کسی نیست باهاش حرف بزنم. لطفا نگو. لطفا بذار باهات حرف بزنم. لطفا بذار بهت نق بزنم. من باید با یک کسی حرف بزنم. هیچ کسی نیست. پس خودت حوصلهم رو داشته باش تا من بتونم حرف بزنم. خدایا! یا تو حوصله داشته باش یا من میترکم. یا تو حوصله داشته باش یا من دق میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من سکته میکنم. یا تو حوصله داشته باش یا من دلم میترکه. یا تو حوصله داشته باش یا من میمیرم!
تیمتاکم. آلاچیق. بقیه مشغولن. صحبت و شیطنت و همه چیز. من مینویسم. فقط مینویسم و گاهی هم جواب میدم و میخندم. خدایا! من باید باهات حرف بزنم وگرنه خاکستر میشم.
این اسپیکینگهای مسخره رو کامل بلدم پس واسه چی تا میام بگمشون زبونم میگیره؟ استاد این ترممون به لکنتها گیر میده. خدایا نیفتم دیگه! زنگ.
مادرم.
هی! یا خدا امروز چندمه؟ یا خدا27دی! مهتاب این ماهم کامل نیست! اوخ خدایا به داد برس من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مهمونی.

بعد از ظهر جمعه.
آخ تاریک تاریکه لعنتی!
عجب سرده! خدایا یه دفعه چه سردی شد! یعنی کلاسها باز آنلاین میشه؟ خدا کنه مثل دفعه پیش یه روز قبلش اعلام کنن! خیالم نیست بشه یا نشه. هیچ چی خیالم نیست این لحظه ها هیچ چی خیالم نیست. یعنی از اثرات تاریکه؟ به خاطر خاصیت عصر جمعه هاست؟ واسه حس شخصی خودمه؟ خدایا!
4شنبه12دیماهه. آخ خدایا توکل به خودت! به کی بگم جز خودت؟ دلم میخواد از همه چیز بگم. از خیلی چیزها که خیالم بهشون… هست. هست! مگه میشه نباشه؟ هست خدایا هست!
تیمتاکم. آدیو. بچه ها مشغولن. هنوز خیلی بد شلوغ نیست فعلا در نرفتم. نمیدونم تا کی اینجام فقط این لحظه هستم.
از تکلیفهای زیر دستم یه بزرگش مونده که بدجوری تمرکز لازمه و من بدجوری بی تمرکزم. خدایا! من کی و از کجا اینهمه… اینهمه… اینهمه… خاک بر سرت پریسا! ای خاک بر سرت!
هفته دیگه فردا کلاسم شروع میشه. کلاس من و لپتاپم. راستی عاقبت خاطرم نموند لپتاپه یا لبتاپه یا لپتابه یا… مسخره! هرچی! مسخره!
از درس دوم این کلاسه هیچ خوشم نیومد. ای خدا باز افعال تک بخشی و دو بخشی! هیچ زمانی نتونستم حفظشون کنم. خدایی هیچ زمانی هم خیلی زور نزدم حفظشون کنم. گندش بزنن خیلی زیادن آخه من چه مدلی یادم بمونه تمامشون رو؟
این لحظه خودم تنهام. همه رفتن. نمیدونم امشب برمیگردن یا نه. شاید نه. شاید آره. این لحظه کسی نیست. همه رفتن. خودم و خودم. من و صداهای اینترنت و سکوت اینجا و کلافهای توی سرم و… اوه چه شلوغ!
خدایا از خودم در حیرتم. باورم نمیشه مگه شدنیه یک کسی روی شماره46مدل…
محتویات آخرین لوله سالتم داره هی کمتر میشه. زمانی که اون صدای فش خیس که اعلام کننده پایان این قطره های کثیف اما گاهی اثربخشه کی میاد؟ و بعدش من چی میشم؟ اصلا واسه چی باید بجنگم؟ من واسه چی باید ترکش کنم؟ من با چی باید بجنگم؟ واسه چی باید ولش کنم؟ که چی بشه؟ فردای بدون تسکینهای این کثافت رو میخوام واسه چی؟ دقیقا واسه چی؟ کدوم آجر از دیوارهای جهان هستی رنگش عوض میشه اگر من… هی! مادرم! من مهلت بیمار شدن ندارم. اطرافم دیگه نمیتونن. اطرافم. پس کی و کجا نوبت خودم میشه؟ تا حالا که نشد. از حالا هم نمیشه. نمیشه! میترسم اون دنیا هم نوبتی واسه من نباشه. خدایا یعنی هست؟ اون طرف نوبتی واسه من هست؟
باز من به سرم زده! خب عجیب نیست من این ماه های آخری خیلی به سرم زده. ولی این… یه جاهاییش خدایی تقصیر خودمه. تقصیر خودی که اجازه داد خوابم بگیره و اینهمه ساده و احمقانه در سراب یک ننوی شفاف خوابم ببره. خدایا چند سالم باید بشه تا گاهی عاقلتر بشم؟ به نظرم نمیشم. شبیه های من هیچ زمان… بیخیال. این یه مدلش رو از خودم ندیده بودم که دیدم. نمیشد که مجموعهم ناقص بمونه. میشد؟ حالا کامله. کامله! آخ لعنت!
یه سریال نکبت رو پیش از این تا نیمه دیده بودم ازش هیچ خوشم نیومد ولش کردم. دیشب و امروز تا انتها دیدمش. یه آدم سفتی توش بود که نقش اول نبود جزو نقشهای حاشیه داستان بود و این سرطان گرفت و میدونست وضعش افتضاحه. ضعیفتره توی بغلش گریه کرد و این دلداریش داد که باور کن دکتر گفت خوب میشم. بعدش سرطانش پیش رفت. توی بیمارستان گفت دکتر گفت پیش رفته ولی بدنم مقاومتش خوبه دارم بهتر میشم. هردو میدونستن دروغ میگه. باز ضعیفتره سرش رو گذاشت روی شونه این و گریه کرد. طرف گفت زندگی خودت چطوره اون گفت عالی و اینم داشت دروغ میگفت. بازم ضعیفتره بود که گریه میکرد. بعدش بارون و چتر و قبرستون و قبر اون آدم سفت که سرطان پیروز شده بود و بردش. توی بیمارستانش رو یواشکی بارونی شدم. صحنه قبرش زیر بارون هم یواشکی بارونی شدم. مادرم اون طرف خواب بود و من یواشکی بارونی شدم. زیاد نبود. باقیش رو نگه داشتم واسه الان که کس اینجا نیست ولی نمیخوام ببارم. امشب اگر ببارم تا صبح میبارم. من نمیخوام شروع بشه. خدایا! واقعا من چه دردمه که توی جلد خودم جا نمیشم و اینهمه نکبت سر روانم میاد؟ آخه واسه چی؟ واسه چی این معامله مسخره رو میکنم با خودم؟ واسه چی شبیه آدم نمیشینم توی مرکب خودم و فقط منظره ها رو منظره های جاده خودم رو تماشا نمیکنم که این وضعیت جفنگ رو نفس نکشم؟ آخه این نکبت چیه من با خودم میکنم؟
فردا کلاس. باز جوجه ها و باز ماجراهاشون. و میدونم فردا تمام زورم رو میزنم که باز همراهشون بخندم. خدایا کمکمون کن! به جوجه ها. به خونوادم. به عزیزهام. به خودم. خدایا! کمکمون کن!
امیرعلی3شنبه رفته بود تهران دکتر. خدا کنه چیزهای خوبی بهش گفته باشن! من دعا میکنم و اون بچه واسم میگه و4شنبه کسی جز تو نیست من خودم واسش بگم. خدایا! منو میبینی؟ قطعا میبینی. ببین منو! کسی نیست. هیچ کسی نیست من3شنبه شب توی بیداریهام ازش انتظار همراهی و4شنبه انتظار شنیدن و همیشه انتظار کمک داشته باشم. هیچ کسی جز خودت نیست. خدایا! بقیه رو نمیدونم. منو اگر ول کنی واقعا هیچ کسی نیست که اون سر پرده های این شبها رو واسم بگیره تا سنگینیشون پایینم نکشه. جز خودت هیچ کسی نیست. هیچ کسی! خدایا! اینجا ماسک لازم نیستم. تو پشت هر حصاری رو میبینی. بدجوری خستم. بدجوری خستم! بدجوری خستم! لطفا مواظبم باش باشه؟
چیزی نیست درست میشم. هفته تاریک و عصر جمعه با هم قاطی شدن سر راهشون دلواپسی12دیماه رو هم برداشتن و همه با هم رفتن به وادی خریتهای من مهمونی و نتیجهش شده مسمومیت روان من. درست میشه. درست میشم. زمان میگذره. این4شنبه هم میاد و میره. شبیه مرداد403میره. شبیه فروردین و خرداد و تیر403میره. شبیه شهریور403میره. دیماه هم میره. 403هم میره. اما من باقی می مونم و هیچ زمانی این سال سیاه و آموزنده رو یادم نمیره. شبهاش. ساعتهاش. لحظه هاش. انتظارش. انجمادش. دردش. دردش! تا عمر دارم فراموش نمیکنم. خدایا تا عمر دارم فراموش نمیکنم!
مستند جمعه شروع شد. همیشه نمیبینمش ولی حالا که اینجام بذار برم سینما تیمتاک تماشا کنم. شاید امشب باز بنویسم. شاید. الان دیگه حسش نیست میخوام ازینا ببینم. ساعت4تمام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

محض گفتار.

2شنبه عصره یا شب؟ 3دقیقه مونده به6عصر الان نمیدونم اون بیرون هنوز روز باقیه یا نه.
فقط اومدم. گاهی به جایی میرسیم که اگر سکوت کنیم انگار نفس قهر میکنه. الان من اونجام. باید حرف میزدم پس اومدم اینجا. چیز درست درمون هم که نمیگم فقط اومدم بنویسم. هرچی به سرم میاد بنویسم. چرت بنویسم فقط حس کنم یه جایی یه چیزی گفتم.
گاهی یه چیزهایی هست که بعضی ها واقعا تحمل نمیکنن. خاک میشن میپاشن زمین. گاهی حس میکنم این دفعه دیگه خاک میشم میپاشم زمین. بیخیال بابا من پیش از این هم از این حسها داشتم. خیلی پیش اومد که به نظرم رسید این دفعه دیگه بلند بشو نیستم. یه شبی… نه! چندتا شب توی عمرم بود که مطمئن بودم صبح رو نمیبینم. بعدش صبح شد. یقین داشتم نهایتش یه هفته دیگه زیر خاکم. فشار سنگین بود. نفس تنگ بود. جهان وایستاده بود انگار.
از اون چندتا شب خیلی گذشته. من صبح رو دیدم. هفته بعد رو هم دیدم. و هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. اون دفعه ها بلند شدم. هرچند زخمی. هرچند داغون. ولی پا شدم و هنوز دارم پیش میرم. خط و خراشهای اون شبها هرگز کامل از بین نرفتن ولی من هنوز هستم. اون آثار سیاه یادگاریهای تلخی هستن که اون شبها بهم دادن تا خیلی چیزها یادم بمونه. یکیش اینکه آدمها، همون آدمهایی که از شیشه شکننده ترن اگر جاش برسه از کوه محکمترن. یکی دیگهش اینکه هر شبی اگر ازش زنده در بریم قویترمون میکنه. یکی دیگهش اینکه یادگاریهای تلخی شبیه اینها که من دارم اگر عبرتبین باشیم سفتمون میکنن تا دیگه از اون منطقه آسیب نبینیم. اما اشتباهه اگر تصور کنیم یه جایی از زندگی برای همیشه ضد ضربه میشیم. همیشه چیزی هست که یه خط و خراش تازه به وجودمون یادگاری بده. و چه بسا تا لحظه آخر زندگیِ خاکیمون در حال جمع کردن یادگاری باشیم.
خب الان این… میگم یعنی از این یکی هم زنده در میرم؟ آخه فشارش بدجوری شدیده. بدجوری سنگین. بدجوری تلخ. بدجوری سخت. به کسی هم نمیشه نق زد. جایی هم نمیشه گفت. زمزمه هم نمیشه کرد عربده که جای خود داره. خدایا! تو بدون اینکه لازم باشه ما بگیم همه رو میدونی. تمام قصه خاکیها رو میدونی. خودم رو سپردم به خودت. فقط خودت! این دفعه هم درم میبری؟
باید با کلاسم صحبت کنم اجازه بدن سیستم ببرم. این بهترین راهیه که فعلا به نظرم میاد. بد هم نیست خب یهخورده سخته ولی من با سختی بیگانه نیستم. سیستم من. رفیق سفیدم اینجا هم باید همراهم باشه و به نظرم معرفتش بد نیست. توکل به خدا.
چیز عجیبیه. رفتم جزوه های جدولداره نامرتب رو یهخورده واسه خودم جمع و جورش کنم که وسط کار کمتر گیج بشم و در کمال حیرت دیدم از انجام دادن پیشاپیش تمرینها بدم نمیاد که هیچ، لذت هم میبرم. باورت میشه؟ من از زبان متنفر بودم! الان حس کردم وقتی وارد انجام تمرینها شدم یه جوری… بلد نیستم توضیحش بدم. انگار بعد از مدتها برگشتم خونه! انگار یه چیزی توی روانم گفت آهان دوباره اینجا! جام اینجاست پس واسه چی اینهمه دیر؟ انگار خاطرم وقتی این خطها رو مینویسم یه جور عجیبی جمع میشه. بلد نیستم توضیحش بدم. انگار همه چیز میره سر جای خودش. ای خدا من بدون جزوه های درست درمون و بدون امکانات این حس رو دارم اگر همه چیزم درست بود… از کجا معلوم اگر همه چیزم درست بود شاید این حس رو نداشتم! بیخیال. من همه چیزم درست نیست. امکانات موجود نیست سختی هم تا دلت بخواد موجوده ولی انگار در حال پیش بردن و رفع دردسرهای این کلاسه خاطر جمعم. یعنی واقعا الان دوستش دارم؟ دیگه ازش متنفر نیستم؟ به نظرم نه. نیستم. شاید واقعا این بتونه کمکم کنه که اینجای جاده رو سبکتر طی کنم. اینجا یه مرداب به شدت توفانیه و واقعا نمیدونم ازش گذر میکنم یا نه ولی… خدایا! فقط تویی که میدونی. فقط تویی که میتونی. فقط تویی که میشه بهت بگم کمکم کن. پس لطفا کمکم کن. من نمیخوام به هیچ ببازم. کمکم کن ازش رد بشم! خدایا! لطفا!
اوه خدا برمیگردم. نه اشک و گریه در کار نیست الان میام الان میام.
خب اومدم. بابا هیچ چی اینها گفتن برق اینجا4تا6میره بعدش4تا6نرفت الان میترسم هر لحظه بره برق اینجا که بره آب هم قطع میشه ترسیدم گیر کنم پریدم رفتم دستشویی بعدش هم شیر روی اوپن بود تا سرد بشه سرد شد گذاشتمش داخل یخچال و خلاصه رفتم و اومدم و این… این… هی! واسه چی یه دفعه من اینهمه سردمه؟
به نظرم یهخورده بیمارم. نه استرس بیمارم کرده نه گریه زاری نه ترس چیزی نیست پیشدرآمد ورود به هفته تاریکه که باز حالم رو گرفته. ولی این الان… من عادی بودم یه دفعه ظرف2دقیقه چنان سردم شد که دارم میلرزم این دیگه چیه!
میگم واسه چی هرچی پرهیز میکنم باز حس سلامتی ندارم؟ به خدا امروز بدخوری نکردم ولی حالم هیچ خوش نیست. قهوه هم خوردم ولی عوض بیدارتر شدن حس میکنم دلم میخواد بخوابم و خدایا واسه چی عجیب سردمه؟ خیلی بد سردم شده مثل بید دارم میلرزم هوا واقعا اینهمه سرد نیست اما من یه جور کثیفی سردمه خب الان واسه چی؟
دیروز ناپرهیزی کردم ولی خخخ کیف داد اما از دیشب یهخورده جسمم حالش منفیه. الان هم که… خدایا سرده الان عجیب سرده یعنی چی دارم میمیرم از بس سردمه! گندش بزنن منجمد شدم عجیبه ولی عجیب رو ولش کن فقط سردمه! ای بابا!
فردا از اون3شنبه های چیزه. خخخ نباید اینطوری بگم ولی آخه فردا… وووییی! باید بچه ها رو ببرم اتاق بازی. بعدش جویده درسشون بدم. این2تا هم که آروم نمیگیرن روزهای اتاق بازی رسما توی هوای جیک جیکن یعنی همیشه هستن ولی3شنبه ها بیشتر. بعدش هم که اون جلسه شورای کوفتی که من باید توش واسه بقیه سخنرانی کنم و هیچ خوشم نمیاد و خدایا از بس سردمه حس میکنم استخونهام از یخ درست شدن یعنی چی!
هی! خدا رو چه دیدی! شاید فردا عجیب غافلگیر بشم. شاید شب که شد بگم عجب من خیال میکردم روزم افتضاح باشه ولی از فلان زمان به این طرف روز به این مثبتی نداشتم کاش باز از این روزها نصیبم بشه. جدی بعید نیست. آخ خدا اگر بشه عالی میشه! یعنی واقعا میشه؟ ممکن که هست فقط یه اشاره کوچولو لازمه که کار من نیست. وای خداجونم حالا که من اینهمه بیمار و اینهمه گناهی و اینهمه منجمدم و خلاصه بدجوری مظلومانه گناه دارم میشه فردا رو با یه مشت غافلگیریه فوق عالی سورپرایزم کنی؟ جای دور نمیره ها! البته تو خدایی نمیشه گفت ثواب داره ولی… میگم یه چیزی! مثلا ما خاکیها وقتی کار خوب میکنیم و یه کسی با کار خوبمون شاد میشه خودمون هم دلشاد میشیم و حسمون مثبت میشه. الان تو که خدا هستی وقتی یه کسی رو دلشاد میکنی از اون کیفهای شبیه ما نمیکنی؟ گناه داری که! جدی خدایا تو حوصلهت سر نمیره؟ اون بالا تنهایی نشستی. از ازل تا ابد فقط خودتی و خودت تنهایی جهانِ هستی رو میچرخونی و این حسابی تکراریه. حس مثبت و منفی هم نداری. نق هم که نمیزنی خدا که نق نمیزنه. هوس چیزی هم که نمیکنی. غافلگیر هم که نمیشی چون خدا همه چیز رو میدونه. آرزوی چیزی هم که نداری از برآورده شدنش ذوق کنی چون خدایی و خدا از همه چیز بینیازه. فردا هم که قرار نیست چیزی واست عوض بشه تا منتظرش باشی. خواب هم که نمیری استراحت کنی. رویا هم که نداری اگر در واقعیت اونی که دلت خواست واست نشد بری توی خیال و از رویاهات کیف کنی. اصلا تو که خدایی خدا که چیزی دلش نمیخواد که واسش بشه یا نشه. خدایا! میگم که، تو پس چی داری؟ تو خیلی گناهی هستی که! جدی دلم سوخت تو واقعا طفلکی بیا خودم بغلت کنم! راست میگم جدی دلم واست گرفت نمیخوام بهت نق بزنم بیا امشب من بغلت کنم یهخورده حال و هوات عوض بشه.
چیه؟ به جان ابلیس الکل نزدم اصلا هیچ چی نزدم بیدارم حواسم سر جاشه بیشتر از زمانهای دیگه هم خل نشدم ولی این واقعا خیلی باید بد باشه خدایا چه جوری تحمل میکنی؟
هی چیه؟ اصلا به تو چه؟ خدای خودمه دلم میخواد دلم واسش بسوزه الان تو حرف داری؟ روانی هم خودتی! دلم میخواد! به تو چه!
ساعت6و48دقیقه عصر2شنبه هست و خوشبختانه هنوز برق نرفته. گندش بزنن آدم اینطوری حس نا امنی داره هر لحظه استرس دارم که بره. خدایا میخواستم امشب برم حموم یه دوش بگیرم الان میترسم برم اون داخل کفی بشم برق بره بعدش باید2ساعت بشینم از سرما هم بلرزم تا برق بیاد و وووییی خداجونم سردمه باور کن سردمه عجیب سردمه خب آخه یه دفعه چی شد من اینهمه سردمه؟
بسه خسته شدم برم اینو شوت کنم روی آنتن اینجا بعدش ببینم تمرین حل کنم یا یهخورده زیر پتو مچاله بشم بخوابم دیرتر بلند شم تمرین حل کنم خدایی حال جسمم یهخورده مزخرفه اصلا خوشم نمیاد این مدلی باشم. سر مهلت به تاریکه دیوونه یه دل سیر فحش میدم الان از نوشتن خسته شدم حالم هم خوش نیست سردم هم هست. ساعت6و50دقیقه عصر2شنبه. تا بعد.