دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ضربتی.

اطراف ظهر جمعه.
دیشب بارون شروع شد و هنوز همه جا خیسه. تا ساعت حدود5و نیم صبح بیدار نشستم، بعدش مثل جسد ولو شدم، بیدار شدم به تلفن مادر جواب دادم، دوباره خوابیدم، چند بار پریدم چون قول داده بودم یه چیزی رو امروز تکمیل کنم و تحویل بدم ولی سرگیجه و تهوع اذیتم کرد و دوباره خوابیدم، حدود11صبح بلند شدم از تخت مستقیم پریدم پشت سیستم و کاره همین چند لحظه پیش تموم شد، فرستادمش، الان باید بلند شم یه زنگ به مادر بزنم و موهام رو شونه کنم و یه آبی به صورتم بزنم و شیرکاکائوی سرد درست کنم و و و و و و…
جدا از این درد کزایی که هر لحظه امکان داره تمام هفته کاری رو واسم زهر کنه و کاری واسه دفع این دردسر ازم برنمیاد اوضاعم از دیشب بهتره. روز همیشه همه چیز از شب سبکتره. ترجیح میدم پرده تاریک استرس فعلا هرچی ممکنه عقبتر بمونه. باید حمام کنم و به کارهای روزمره برسم و واسه رسیدن مادر و واسه فردا آماده بشم و دوباره و و و و و.
بین سفارش میکروب از بیرون و آشپزی دیرهنگام در منزل مرددم. مادرم کارتم رو اشتباهی برد و حالا باید واسه سفارش دادن حتما به اسنپفود آویزون بشم. وووییی.
دیشب یه تجربه جدید از اوس مهدی داخل تیمتاک یاد گرفتم که حسابی بهم کیف داد. جدیدها رو دوست دارم.
هوا عجیب سرده. کاش2شنبه هوا بهتر باشه! هی! 2شنبه بی معرفت یهخورده از روی ذهنم بکش عقب بذار نفس بکشم! لعنت نمیخوام الان اینهمه به افکارم نزدیک باشی! بکش کنار! لطفا!
میگم نمیشه به خاطر سرمای هوا فردا تعطیل بشه؟ آخ یادش به خیر دلم واسه نق زدن برای تعطیل شدن های ناگهانی که معمولا هم جواب نمیداد چقدر تنگ شده!
یا خدا ساعت20دقیقه به1شد کی گذشت؟ بسه دیگه واقعا باید از اینجا بلند شم باقی وراجیهام باشه واسه بعد. ساعت12و41دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی هم رفته…

4شنبه شب.
خدایا چقدر شدید تعطیلات لازم داشتم! خدایا شکرت به خاطر اینکه تعطیلم به خاطر اینکه این هفته ارتفاعات نرفتم به خاطر5شنبه جمعه ای که مدرسه ای در کار نیست و مال خودمه به خاطر اینکه اینهمه شدید خوابم میاد شکرت به خاطر همه چی شکرت!
هفته تاریک شلاق کش داره میاد و حالم دور از تو هیچ خوش نیست. هنوز نرسیده و تصور اینکه روز کاریم با شروع این نفله چه مدلی باید سپری بشه حالم رو بدتر هم میکنه. وای خدا آخه این… خدایا شکرت!
این2شنبه خونواده دوباره میرن تهران و روح منو با خودشون میبرن و من همزمان باید برم سر کار و با بچه ها بخندم و خدایا واقعا تحمل یه مشت خاک رو چی دیدی لطفا این شب رو رفعش کن خدایا باور کن دیگه جونم یاری نمیکنه دستم و صدام به دعا بره بالا بیا خدایی کن این ماجرا به خیر تموم بشه به تمام اسم هات دیگه نمیکشم.
ساعت10یه پست باید بره روی آنتن. پست دست منه. زمانش بیاد و بره من بخوابم. از خستگی دارم می افتم. یه فشار خیلی خیلی بد روی اعصابم بود که امروز یعنی امشب یهخورده سبکتر شد. انگار نفسم بازتر شد. کامل رفع نشده ولی خیلی آرامشبخشه که شدت فشار کم بشه. گفتم نفس میگم من یهخورده… نفسم یه کوچولو… یعنی چیزیمه؟ میگم یعنی این رفیق با معرفتم ممکنه یه بلایی سرم… آخه احمقه خر تو که اینجوری مثل سگ میترسی واسه چی یه دفعه واسه همیشه ولش نمیکنی؟ فوقش2ماه پرپر میزنی چندتا مشت هم شوت میکنی به دیوار2تا فحش میدی3تا عربده میکشی حل میشه میره دیگه. خدایی اگر همون اول یه دفعه اقدام کرده بودی الان داستان تموم شده بود. از چی میترسی یه دفعه بلند شو بگو تمام و تمومش کن دیگه! آخ بسه. گلوم سنگینی میکنه. راست میگم. یعنی چی شدم؟ وای خدایا مادرم مادرم تحمل نداره خدایا لطفا! الان اگر خدا زبونش فارسی بود میگفت لطفا و کوفت! خب نفهم اینهمه دلیل بهت دادم عقل هم که یه ته مونده ای داری دیگه چیت کنم خب ول کن دیگه! جدی من واسه چی یه دفعه و مثل همیشه ضربتی رها نمیکنم این… این… این… اه خدایا این… اه کثافته لعنتی!
امتحانه رو دادم. یادم نیست اینجا گفتم یا نه حالش هم نیست برم ببینم. بیخیال اگر گفتم دوباره از اول.
امتحانه رو دادم. وارد اتاق امتحان که شدم مربی محبوبم اونجا بود. جفتمون زدیم زیر خنده و من بغض کردم. استاد هادینژاد میخندید. من هم میخندیدم ولی بغضم رو دید. خلاصه صحبت و امتحان و… از10ترم افتادم ترم5و… یعنی ظرف2سال اینهمه پس رفتم؟ باورم نمیشه قطعا استرس محل امتحان و تلاشم واسه صحبت کردن سریع و اینکه امتحان کتبی نداشتم بی اثر نبود ولی جدا از دلگیریم واسه عقب رفتنم بد نشد. من میخواستم از ترم اول دوره کنم پس الان واسه چی باید دلم بگیره؟ اونجا آخم در اومد ولی کلی تشویقم کردن و گفتن بعد از2سال که اصلا نخوندی نتیجه فراتر از انتظار بود. نمیدونم به خاطر دل من گفتن یا واقعا اینطوریه. در هر حال من خودم رو بالاتر از یه ترم پنجی میبینم ولی خوشحالم که میتونم مرورم رو از پایه و عمیقتر و دقیقتر و بدون استرس و ترس آیلتس پیش ببرم. اوه خدایا هزینه های این کلاسه این بار به شدت بالاتر از دفعه پیشه و… هوممم. جا ولخرجی واسه سالت و کثافتکاری های گلو سنگین کن باید خرج این کلاسه کنم تا دیگه بعد از ترمهای6گانه تنبلی کردن یادم بره درضمن دیگه هم به تنفسم کثافت نزنم. هی! من جدی گلوم سنگینه. درد ندارم انگار حالت ارتجاعیش رو داره از دست میده. یعنی صبح بهترم؟ خدایا من میترسم میشه کمک کنی؟
روی هم رفته بد نمیگذره. فرداها رو هم کسی ندیده. باید منتظر بشیم. منتظر2شنبه آینده و منتظر تمام اشعه های فردا. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و30دقیقه4شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خودگویه‌های آخر شب.

شنبه شب.
خوابم میاد. اگر فردا سر کار نداشتم میرفتم پیش بچه های اینترنت. خب باشه شاید هم نمیرفتم ولی… خوابم میاد.
زندگی در جریانه با تمام موارد با حال و بی حالش. امروز رفتم بیرون دنبال کیف مورد نظرم. من کلی کیف دارم که هیچ کدومشون دقیقا اونی که باید باشن نیستن. امروز بارون میبارید. مادر گفت با هم بریم. خواستم اصرار کنم که خونه بمونه دیدم شاید درست نباشه تنهاش بذارم. رفتیم. کلی گشتیم و این بنده خدا با اون پا دردش همین طور اومد و اومد. آخرین جایی که رفتیم گفت اگر اینجا هم پیداش نکردی بیا برگردیم خونه. اگر خودم بودم هنوز جای گشتن داشتم ولی این واقعا انصاف نبود مادرم هم خیس شده بود هم خسته بود هم پاش درد میکرد و نگفت. گفتم باشه اگر گیرش نیاوردم بریم خونه. گیرش آوردم. الان هم درست پایین تختم داخل2تا نایلونه و هر دقیقه که از اونجا رد میشم یه دستی بهش میکشم و میگم هی تو مال منی. بخند ولی بالای7سال همچین چیزی دلم میخواست و نمیشد. امروز هم… نتونستم بیخیالش بشم شاید لازم بود که بشم آخه قیمتش…
من امروز یه کیف گنده سفت خریدم از اون سامسونتهای اصل بزرگ که خدا تومن قیمتش شد. میگم که، خب که چی؟ شد که شد. من در جوانی به شدت ولخرج بودم. بعدش اصلاح شدم. ولی دلیل نمیشه دلم نخواد. این ولخرجیه خطرناکی بود که کردم. خب. اینو کردم. تمام. یه چیزی بگم؟ حس پشیمونی ندارم یعنی خیلی ندارم. هرچند شاید لازمه من عاقلتر باشم در زمانی که ملت واقعا نون واسه خوردن ندارن و این سامسونت غول واقعا جزو نیازهای به شدت واجبم نبود. ولی آیا واقعا لازمه؟ آیا لازمه من همچنان از آرزوهای شبیه این صرف نظر کنم؟ آیا واقعا خرید همچین چیزی با همچین قیمتی در سن46سالگی از طرف من نادرست بود؟ یهخورده نمیدونم. فقط میدونم دلم بدجوری میخواستش و الان هم میخوادش و اگر مثلا بگن میتونی پسش بدی نمیخوام پسش بدم. هی! اگر بهم بگن میتونی اگر بخوایی اینو پسش بدی و در عوض یه خرج بهتر واسه پولش کنی چی؟ مثلا یه گره تلخ از یه زندگی باز بشه. زندگی کسی که اصلا نمیشناسیش. اون گرهش رو باز میکنه و میره به راه خودش تو هم دیگه هرگز موقعیت داشتن این کیفه رو نخواهی داشت. خدایی اون زمان هم حاضر به پس دادنش نیستم؟ بذار فکر کنم. ولی فکر لازم نیست. هستم. اگر واقعا همچین انتخابی واسم پیش بیاد به شرط اینکه مطمئن بشم این چیزیه که خدا دلش میخواد واقعا حاضرم انجامش بدم و دیگه هم زور نزنم که دستم به همچین چیزی برسه. ولی الان همچین انتخابی بهم داده نشده و خدا هم نگفته دلش همچین چیزی رو در این لحظه میخواد. پس کیفه مال خودم. خب اینکه انجام شد ولی خودمونیم یعنی من واقعا اسراف کردم؟ هوممم. شاید کرده باشم ولی دلم نمیخواد دیگه بهش متمرکز بشم. من یه کیف به قیمت لعنتیه بالا خریدم و حسابی هم دلم میخواد که از داشتنش عشق کنم پس میکنم.
یه سری اتفاق مضحک اعصاب خردکن هم اطرافم افتاده و هی می افته که حسش نیست واسشون نق بزنم. بیخیال این قصه ها تکراری شدن و من ابدا حوصله تکرار ندارم. آدمها و حس و حالشون رو نمیتونم عوض کنم پس ترجیح میدم حرفش رو نزنم.
چند روز پیش یه قلک رمزی خوشگل دیدم. وای خدایا دلم میخواد میشد اینو هم میخریدم ولی این دیگه واقعا اسرافه. همچین چیزی هرچی هم خوشگل باشه مال من نیست. این واسه بچه ها و حتی نوجوانهاست که تشویق بشن پول پسانداز کنن. من که اگر هم پساندازی داشته باشم نقدی نیست من آدم بزرگم و با کارت کار میکنم پس فایده داشتن همچین چیز قشنگ ولی احتمالا گرونی واسم چیه؟ این از اون موارد اسرافهای زشتیه که واقعا نباید مرتکبش بشم نه خریدن کیفی که سالهای سال میتونه کارم رو راه بندازه. ولی قلکه خیلی خوشگله. هی! بسه!
اوه کی11و نیم شد؟ بلند شم آبنما رو روشن کنم و برم توی بغل پتو و منتظر بشم تا پریها بیان ببرنم. میگم خیلی زشته که به این سن و سال هنوز توی هوای پری و عروسکم ولی بیخیال. همینه که هست. من با46سال سن هنوز عروسک که ببینم خودم رو میبازم و هنوز توی حال و هوای رویا و پری و قصه های بهشتهای یواشکی پشت پلک هامم و این به کسی آزار نمیرسونه پس به جهنم که تمام جهان بهم بخندن. من اینم. یه زن46ساله که قد باقی آدمبزرگها عاقل نیست و هنوز توی حال و هوای عروسک و پریه. از چیزی که هستم بدم نمیاد پس همینطوری باقی می مونم. به تو هم هیچ مربوط نیست که پشت چشم واسم نازک کنی. اگر هم کنی خیالی نیست. ترجیح میدم خودم باشم تا یه ماسک جفنگ همه پسند.
بسه خستم. آخ جون من از این کیفها دارم! وای خدایا بالای7سااال دلم میخواستش شاید هم بیشتر. آخ جون!
عجب یه دفعه هوا سرد شد! کاش دیگه داغ نشه! گرما واقعا اذیتم میکنه. مادرم دعا میکنه هوا آخر هفته باهامون راه بیاد تا دوباره بریم به ارتفاعات. خدایا من شخصا همینجا راحتم ولی لطفا به مادرم گوش بده و اجازه بده آخر هفته بریم اون بالا. آخه اونجا به مادرم آرامش میده و زمانی که مادرم یهخورده در آرامشه خودم هم یهخورده در آرامشم. گفتم یهخورده چون متأسفانه ازم برنمیاد کاری کنم که مادرم کاملا در آرامش باشه. کاش ازم برمیومد ولی…
پس فردا تعیین سطح. خدایا یعنی جوابش چی میشه؟ هی! یعنی الان مثلا استرس دارم؟ نه بابا خخخخ. دیگه که امتحان آیلتس آخر ماجرا در کار نیست. اصلا استرس واسه چی؟ من که اسپیکینگم خدایی خیلی هم بد نیست و این کلاسه فقط واسه مرور و سرگرمی و احساس حضور در محیط آشنا و… خب یعنی… چیزه… چیزی نیستها ولی فقط این… خب واقعیتش… چیزه… خب به نظرم بهش که متمرکز میشم آره استرس دارم. خب البته فقط یهخورده. یه کوچولو. فقط… فقط… وای خدایا! هی! میدونم نتیجه عالی میشه. من میدونم. ترمم بالا می افته و تایم کلاسها هم میره واسه شنبه ها و2شنبه ها درست همونطوری که خودم میخوام و… وای خدایا! وای! خدایا!
اینقدر دلم میخواست فردا تعطیل بود! وووییی کاش بود! بیخیال تعطیلی در کار نیست کاریش هم نمیشه کنم. فردا تعطیل نیست. باید شبیه هر روز برم سر کار هیچ چیزی هم قرار نیست این روند رو عوضش کنه. خب نکنه! گفتم دلم میخواد نگفتم واسش شبیه گذشته ها بیتابم. کلاسم امسال واسم غیر قابل تحمل نیست. این مدل موارد دیگه اصلا به حساب نمیان. فقط در حد یه دلم میخواده کوچولو. اگر تعطیل میشدیم ذوق میکردم ولی نه خیلی زیاد. حالا هم که تعطیل نیستیم نق میزنم ولی نه خیلی زیاد. اما اگر همینطوری ادامه بدم و بیشتر بیدار بمونم فردا صبح دم بلند شدن احتمالا خیلی بیشتر نق میزنم چون خوابم میاد. عاقلانه تر اینه که دیگه بس کنم و برم به دنیای خواب تا فردا صبح کمتر از خستگی اطراف تختم گیج بزنم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت11و41دقیقه شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبانه های پریشان.

جمعه شب.
اومدم پایین. آخ خدا خونه! خدایا هر کسی نداره بهش بده از من هم نگیرش!
عصری خوابم گرفت جای خوابیدن فوت شدم بعدش هم بلند شدم حدود ساعت8و نیم شب یه قهوه2شات خوردم الان چه خاکی به سرم کنم فردا باید برم سر کار! وووییی!
تیمتاکم. فضای تیمتاک حسابی عوض شده و غافلگیر شدم و…
2دستی با تمام زور روانم دارم زور میزنم منفیها رو امشب بزنم عقب. امشب نباید تسلیم این موج سیاه بشم وگرنه بدجوری سخت میگذره. خدایا کمکم کن!
این هفته باید امتحان تعیین سطح بدم. همین2شنبه. یعنی نتیجه چی میشه؟
2شنبه آینده خونواده دوباره باید برن تهران. خدایا پس کی این قصه ختم به خیر میشه؟ به نظرم لازم نیست واست بگم که چقدر از تصورش… تو که خدایی همه چیز رو میدونی من واسه چی باید هی توضیحش بدم؟
مدیر مدرسه هی میخواد فعالتر باشم و من واقعا حسش رو در خودم نمیبینم. دست بردار بابا واسه چی نمیشه فقط درسم رو بدم و تمام؟ اه لعنت!
دلم میخواد یه سامسونت بزرگ بخرم. از اونها که دیواره های سفت دارن. کاش بشه فردا برم یکی پیدا کنم! به نظرم قیمتش زیاد باشه و به نظرم اسرافه و به نظرم… به نظرم این خرید کردنها رو واسه در رفتن میخوام. تا کی میشه در برم؟ گیریم اینم خریدم بعدش به چی گیر میدم؟ خدایا راه خروج از این هزارتوی تاریک کجاست؟ باورم نمیشه یعنی واقعا تو نمیخوایی هیچ چی بگی؟ همچنان میخوایی سکوت کنی و تماشا؟
دارم سعی میکنم دوباره داخل اینترنت فعال باشم شبیه گذشته. شاید موفق هم بشم ولی… این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست و قرار نیست من مداوم بیانش کنم. اما اینجا کسی نیست جز خودم و خودم پس ایرادی نداره اگر اینجا بگمش. دارم سعی میکنم شبیه گذشته در اینترنت فعال بشم یعنی وظایفم رو شبیه گذشته سفت انجام بدم با این تفاوت که این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست. من شبیه گذشته نیستم. وظیفه های اینترنتیم حالا فقط وظیفه هستن. نمیخوام نق بزنم ولی… واقعیت… من هیچ عشقی به این ماجرا در خودم نمیبینم. دست خودم نیست واقعا نمیبینمش. در گذشته حسم متفاوت بود. حالا از انجامش فقط حس انجام مسوولیتی رو دارم که وقتی درست انجام میشه دیگه از نتیجه استرس ندارم. فقط میخوام درست انجامش بدم چون مسوولم که انجامش بدم. هیچ حسی در هیچ کجای وجودم بهش نیست. نمیدونم شاید این فقط تصورمه ولی نمیتونم واسه کسی بگمش که کمکم کنه بفهمم این سردی واقعیه یا تصور من. بیرون از اینترنت که واقعا کسی نیست ملتفت این تفاوت باشه تا واسش توضیح بدم داخل اینترنت هم واقعا کسی نیست که بشه همچین چیزهایی رو واسش بگم. اون بیرون این دغدغه ها برای کسی جز خودم به حساب نمیان و این داخل اگر واسه کسی توضیحش بدم نهایتش تصور میشه که اه چقدر منت میذاری حالا2تا کلید بالا پایین میکنی هی بگو نمیخوام انجامش بدم و میخوام برم و میخوام نباشم و چه و چه. واقعا اینطوری نیست ولی… من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم. این مورد هم که… خدایا من واقعا نمیتونم از کسی بخوام کمکم کنه نظم رو به حس و حال به هم ریختهم برگردونم خودم هم که داخل درهم ریختگیهای این وضعیت گم شدم واقعا باید چه معامله ای کنم با این تعلیقم؟ گاهی واقعا کسری یک حضور آگاهتر و مسلطتر از خودم رو احساس میکنم. گاهی واقعا لازمه یه کسی باشه که ازش بپرسم و ازش بخوام تا کمک کنه جوابها رو پیدا کنم و چه حس مزخرفیه زمانی که درک میکنم هیچ کسی نیست! الان من باید چیکار کنم با این خوده منجمدم؟ نمیگم خدایا کمکم کن چون خدا در موارد بسیار بزرگتر و جدیتر سکوت کرده و واقعیتش… گاهی حس میکنم دارم از صدا زدن و جواب نشنیدنهام خسته و نا امید میشم. شاید هم فقط دیگه نفسم بالا نمیاد که صدا کنم. شاید هم از اینهمه سکوت در برابر اونهمه صدا زدن سرخورده شدم. شاید ضربه های403که باعث شدن اطرافم رو از زاویه دید دیگه ای ببینم نتیجه مثبتی نداشتن. عجیب حس میکنم تمام اطرافم خام و… به نظرم افرادی که پیش از این مدل دیگه ای میدیدمشون به طرز معصومانه ای خام و بی تجربه میان. یعنی این نگاهم درسته؟ و واقعا این درده که به یه کسی شبیه من همچین بینشی داده؟ واقعیت قشنگی نیست که بیگانگی خودت با اطرافت رو عمیقتر از هر زمان دیگه ای لمس کنی ولی من الان دارم این حس رو تجربه میکنم و هرچند هیچ خوشم نمیاد ولی کلی مدرک و دلیل دارم که نتونم این حس تاریک رو ردش کنم. واقعیت قشنگی نیست. اصلا قشنگ نیست. خوشم نمیاد. پیش از این با حس های اشتباهم خوشبختتر بودم. حالا این… چه واقعبینیه نکبت و زشتی! خوشم نمیاد هیچ خوشم نمیاد. کاریش نمیشه کرد. باید بپذیرمش. باید بهش عادت کنم. باید باهاش کنار بیام. باید بشینم به گیرهای اینترنتیم برسم تا سر زمانش به دردسر نیفتم. گیرهایی که دیگه هیچ عشقی بهشون احساس نمیکنم. فقط تعهده. فقط حس وظیفه هست. چی به سرم اومده؟ آیا403بزرگترم کرده؟ آیا افسرده شدم؟ آیا طبق تصورات شنونده های فرضی بدون اینکه بخوام و حتی بدونم ناخودآگاه و در ناخودآگاهم منت حضورم رو میذارم؟ اوه خدایا نه هرگز! و آیا واقعا دیگه عشقی به فعالیت اینترنتیم ندارم یا فقط تصور من در این زمان این مدلیه؟ چقدر این زمان یه آگاهتر از خودم رو لازم دارم! و چقدر عمیقتر از همیشه به این واقعیت کزایی یقین دارم که آگاهتر از خودم در اطرافم موجود نیست که کمکم کنه! اه خدایا! اه لعنتی! متنفرم از این حس متنفرم! اه لعنتی! اه! لعنتی!
چندتا گل سر بافتم که باید به گیره هاشون چسبشون بزنم و هنوز نزدم. یعنی فردا تمومشون میکنم؟ اوه فردا باید یه سری ماجرای اینترنتی رو… اه ول کن دیگه!
میگم یه چیزی! واسه چی هر دفعه من از ارتفاعات برمیگردم پایین اینهمه وحشتناک خستم و مثل جنازه می افتم و میخوابم در حالی که اونجا حتی بیشتر از اینجا بی تحرکم و فقط روی تاب میشینم یا ولو میشم؟ حس عجیبیه.
یعنی بعد از این امتحانه ترم چندی میشم؟ کاش کلاسه شنبه2شنبه ها باشه! بذار ببینم اصلا کجا می افتم. شاید با شروع شرکت مجددم در کلاسهای ملل حسم به همه چیز بهتر بشه. شاید واقعا من متعلق به اون محیط شده باشم. شاید اگر برگردم به هوای کلاسها… خدایا یعنی بین اینهمه میلیارد آدم توی این دنیای نفله هیچ کسی نیست بشه من باهاش حرف بزنم بلکه بفهمم دقیقا چه غلطی باید با خودم کنم؟ گندش بزنن!
دلم میخواد هی چرت و پرت بنویسم. خب من اینجا رو تمدید میکنم واسه همین. که بتونم هر زمان دلم بخواد تا هر جا دلم بخواد از هرچی دلم بخواد چرت و پرت بنویسم. ولی الان دیگه هیچ چی به نظرم نمیاد بنویسم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت10و45دقیقه جمعه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دوباره سلام و بعد…

4شنبه شب. ارتفاعات.
خدایا آخرین باری که اینجا نوشتم به نظرم21مرداد بود! نزدیک بود اینجا بره هوا. یهخورده هم رفت بالا ولی در آخرین لحظه کشیدمش پایین. حس و حال تلاش واسه نگه داشتنش نبود. حس و حال واسه نگه داشتن هیچ پیوندی نیست. اینترنت. به طرز خیلی غمناکی ازش دلزده شدم. اصلا واسه چی بهش چسبیدم؟ چه فایده ای میده بهم؟ من واسه چی دارم ادامه میدم؟ تا کی میتونم اینطوری پیش ببرم؟ هی بسه!
این بالام. همراه مادر. تنها جاییه که بهش یهخورده آرامش میده. بیماری برادرم همچنان حریف خطرناکیه برای من و خونوادم و همچنان با کمک علم پزشکی با این حریف تاریک در جنگیم. این روزها… بیخیال.
مدرسه ها هم که باز شدن. امسال مهر چه سریع رفت! یعنی سریعتر از مهرهای دیگه.
من باید2شنبه آینده برم واسه امتحان تعیین سطح ببینم مرورم رو از کجا باید شروع کنم. خدایا کمکم کن.
امسال مدیر مدرسه عوض شد. چقدر دلم گرفت از اینکه حق همیشه میبازه. گریه کردم. خیلی زیاد. اما توی جبهه های حاشیه کار نرفتم. مدیر جدید درسته که مورد نظرم نیست ولی خداییش هنوز آزارم نداده که بخوام به اون طرز مسخره باهاش لج باشم. جفتمون روی خط راه میریم. محیط کارم واسم فقط محیط کاره و بچه ها… آخ آخ بچه ها خخخ. تنها حقیقت این روزهای من که کمک میکنه واقعا بخندم. خسته میشم از دستشون ولی باهاشون که هستم از اینکه میخندن خیلی خوشم میاد. از خنده های مادرم هم خوشحال میشم ولی میدونم که مال اون هم شبیه مال خودم خیلی واقعی نیست. خدایا! ای کاش اجازه نمیدادی این بلا مثل بمب بخوره وسط خونواده من! چند وقت پیش در حضور رفیقمون ازت گلایه کردم. رفیقمون بهم معترض شد. ازت دفاع کرد و میگفت این خواست تو نیست. اینو بهش نگفتم که درسته زجر کشیدن بنده هات خواست تو نیست ولی تو خدایی. میشد که اجازه ندی اینطوری بشه. اینهمه تمام عمرم به درگاهت دعا کردم هیچ زمانی با عزیزهام نه آزمایشم کنی نه مجازات. به هر زبونی که بلد بودم ازت تقاضا کردم. نکردم؟ و تو تماشا کردی تا درست همونی بشه که تمام عمرم ازش میترسیدم. رفیقمون اینجا نیست از دستم حرصی بشه. خودمم و خودت. تویی که خدایی. تویی که مظهر توانایی هستی. تویی که همه چیزی. تویی که همیشه گفتی صدام کنید تا اجابت کنم. تویی که گفتی به من اعتماد کن. حالا خودت بگو. من محقم از این سکوتی که کردی و این اجازه ای که دادی دلگیر باشم. نیستم؟
امسال هرچند یهخورده سخت ولی موفق شدم تقلیل4شنبه ها رو بردارم. شکرت خدا. دیماه وارد21سالگی خدمتم میشم. هنوز خیلی مونده تموم بشه. خیلی زیاد. تقریبا تمام آشناهای محل کارم امسال بازنشسته شدن. یا زمانش رسید یا زودتر از زمانش رفتن. موقع خداحافظیشون گریه کردم. امسال شروع مدرسه واسم زیاد غمگین بود. زیاد گریه کردم. اما ادامهش رو راحتتر دارم میرم. شاید چون تاریکیِ واقعی رو شناختم. خدایا! کاش اجازه نمیدادی اینطوری بشه. دیگه به رفیقمون نمیگم ولی بیا صحبت کنیم جدی من چیکار کرده بودم که اینطوری مجازات… خدایا! دیگه نفس صدا زدن ندارم. کاش کمک کنی حل بشه. باور کن دیگه نمیتونم. باور کن دیگه نمیتونم!
امسال ساعت11و35دقیقه آزاد میشم تا بیام خونه. خونه ای که همه چیزش با سال گذشته متفاوته. خدایا باورم نمیشه سال پیش مشکل بزرگم شروع مدارس و ناکامی آیلتس و خستگی از قرنتینه پساکرونا بود! چقدر دور به نظرم میاد! خدایا! بیا بهم بگو اون دوران در آینده نزدیک باز برمیگرده. خدایا! تو رو خدا! آخه من دیگه چی بگم تا تو جواب بدی؟
بسه دیگه حال نمیکنم مادرم ببینه میبارم. بذار مثبتهاش رو ببینم. در حال تنگتر کردن حلقه محدودیت تفریحات نامجازم. هنوز مونده از دستش خلاص بشم ولی خدایی آمار روزانهم خیلی اومده پایین. خدا کنه بتونم سریعتر کامل آزاد بشم. یعنی شدنیه؟ داخل اینترنت میگفت دیگه هرگز شبیه اول نمیشم. همیشه گرایشم بالاتر از بقیه هست و همیشه امکان گرفتار شدنم هست. تا آخر عمر. خب این تاوان خریتیه که کردم ولی اگر بشه من خلاص بشم باز هم ارزشش رو داره. خدایا کمکم کن! من واقعا میخوام ولی به خدا زورم نمیرسه. خلاصی از موارد دیگه در مواقع دیگه بود این یکی واقعا ترسناکه حس میکنم اگر ولش کنم روی یه قله نوک تیز خطرناک بدون تکیه گاه در معرض باد تنها میشم. خدایا هیچ چی نیست بهش تکیه کنم. باور کن می افتم. نمیتونم این مدلی ولش کنم. کمکم کن رها کنم و رها بشم. خریت بزرگی بود این گرفتار شدنم ولی منه احمق کردم دیگه. به خدا نمیدونستم اشتباهه. واقعا عقلم رفته بود جهنم. اصلا تصوری از غلطی که میکردم نداشتم. واقعا نداشتم. به خودم که اومدم گیر بودم. پشیمونیم هم بمونه سر مهلتش. خدایا! میشه منو از این کثافتکاری آزادم کنی؟ واقعا تصورش آزارم میده. خدایا لطفا! لطفا!
چندتا چیزمیز کوچولو خریدم. یکیش خیلی خوبه یعنی همه خوبن ولی این… حالا توی اتاقم یه آبنمای کوچولو دارم که روی میزه و برقیه و تا صبح واسم لالایی میخونه. لالایی از جنس زمزمه های آب. شبهایی که روشنه میتونم بدون زمزمه گوشی و سیستمم بخوابم. یهخورده سخته ولی عجیب دوستش دارم این صدا رو. انگار موقع خواب یه عالمه پری از جنس لطیف آب میان تا ببرنم به سرزمین رویا. بعد از خوابیدن البته همیشه رویا نمیبینم. حتی کابوس هم میبینم. ولی شبها با زمزمه لالایی آب زیباترن. اینجا در ارتفاعات آبنما و زمزمه آب و پریها نیستن. امشب باید تنها توی بغل پتو خوابم ببره. من و گوشی. کاش بشه گوشیم رو خاموش بذارم! این واسه مخ خطر داره.
هی! من دلم اسپرسوساز شارژی میخواد. من دلم یخ در بهشت ساز خونگی که با نوشابه و آب میوه و ازینا ظرف چند دقیقه یخ در بهشت میسازه میخواد. من دلم… عجیب گرفته… خدایا! بیداری؟
ساعت از9و نیم گذشت. ساعت10باید1پست بره روی آنتن. خوابم میاد. باید منتظر بشم تا نزدیک10و به روز کردن پست و… پتوی مهربون و خواب. پتوها خیلی مهربونن. هر زمان بخوایی هستن. همیشه بغلت میکنن. هر چقدر هم که چاق و گنده باشی تمامت توی بغلشون جا میشه. در هر حالی که باشی نه ازت توقع دارن نه اذیتت میکنن نه از صمیمیتشون کسر میشه. هر مدلی هر مدلی که باشی گرم و مهربون بغلت میکنن.
از تابستون403یادگاریهای منحصر به فردی دارم. یکیش اینکه حالا دیوار و پتو رو یه جور عجیبی بیشتر و عمیقتر و شفافتر از گذشته دوست دارم. این2تا واقعا رفیق بودن در زمانی که واقعا واقعا جز خدا هیچ کسی نبود. هیچ صدایی نبود هیچ دستی نبود. هیچ کسی نگفت اینهمه سکوت پشت حصارش اصلا زنده هستی یا نه! جز خدا که شاهد بود، جز پتویی که وسط آتیش تابستون هم با تماسش بهم آرامش میداد، جز دیواری که سرم رو بهش تکیه میدادم و تا ته نفسم میباریدم، هیچ کسی نبود. این2تا، دیوار و پتو واقعا رفیق بودن. هنوز هم هستن. چقدر دوستشون دارم!
واقعا دلم پتو میخواد. ساعت22دقیقه به10شب. بسه دیگه نمیخوام بنویسم تا اینو بفرستم روی آنتن اینجا زمان به روزآوری اون پست گوش کن هم میشه و بعد… وای جااااان پتو بغلت رو باز کن که یهخورده دیگه میام! آخ جون! ساعت9و40دقیقه4شنبه شب، شب25مهر1403. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چرکنویس

1شنبه صبح. کی1شنبه شد؟
وای خدا این کتابه این کتابهههههههههههههه این کتابه دیوانه شدم این این کتابه.
آقا این چه وضعشه بالای4هزار صفحه هست4هزااااااااااااااار صفحه موضوعش قشنگه ولی این تمامش وای خدای من. اینها واسه چی اینهمه همدیگه رو بغل میکنن؟ حالم از داستانهای عشقی به هم میخوره مخصوصا این این وای خدا این…
واسه چی خانمهای نویسنده توی ایران این مدلی انجامش میدن؟ به نظرم بد نیست باقیش رو نخونم خسته شدم از صحنه هاش از موضوعش حیفم میاد ولی میگم بیا ولش کنم هنوز به صفحه1000هم نرسیدم کلافه شدم موضوعش قشنگه که قشنگه مغزم درد گرفت آخه این چه کاریه موضوع به این خوبی رو داغونش کردن. گندش بزنن.
مادر مشغوله مثل همیشه. من این داخلم مثل همیشه. و جهان میچرخه مثل همیشه. و من… یهخورده نق بزنم؟ دلم از خاک و خاکیهای خدا عجیب گرفته. خشم ندارم. گریه هم نمیکنم. نق هم خب جایی جز اینجا نمیزنم. فقط بدون اعتراض، بدون صدا، بدون آخ و واخ، دلم گرفته. جدی من کجای این قصه بودم؟ خیال میکردم شاید یه جایی باشم ولی هیچ کجاش نیستم. خب واقعا عجیب نیست چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی. خب اگر هیچ چی پس الان واسه چی اینهمه حس… هی! بیخیال. ولش کن. خاکه دیگه با خاکیهاش. بیخیال. درست میشم. زمان درستم میکنه. مثل همیشه.
باید یه زنگ بزنم بلند شم برم واسه نام نویسی و جزوه های آبانماه. من واقعا میخوام این کار رو بکنم کاش مانع سر راهم نباشه! مثلا امتحانات یا کلاسها یا هرچی. نیست قطعا نیست. باید برم این شروع رو تمومش کنم. یعنی کاملش کنم. آخه الان زوده هنوز تا آبان کلی راهه ولی باید این شروع رو کاملش کنم. باید تثبیتش کنم.
هی! من چندتا کتاب درست درمون میخوام الان میرم تمام اینهایی که تازه برداشتم رو پاکشون میکنم2تا دیگه ازینا باز کنم واسه خوندن سرم رو میکوبم به دیوار من واقعا با این سبک نوشتن کنار نمیام و اکثر نوشته های ایرانی به خصوص مال خانمها این مدلیه. نمیگم بد هستن فقط من باهاشون کنار نمیام. به نظرم بد نیست دیگه اینو نخونم واقعا روی روانم میره دلم میخواد شونه های شخصیتهاش رو بگیرم تکون بدم بگم بسه بابا این چه مدلشه این آقا که به اطرافش اینهمه متعهده و خوبه و مثبته و قدرتمنده و کوفت و زهرماره عملا در رابطه با عشقش یه متجاوزه بدون اینکه طرف بخواد هی بغلش میکنه هی بوسش میکنه و میگه باید عادت کنی من نمیدونم توی کشورم خانمهای جوون اینو چه مدلی میبینن خودمم روانشناس نیستم ولی طبق اطلاعات محدودی که از خونده هام گرفتم این یعنی تجاوز حتی با تبصره ماده هم بخام تفسیرش کنم این کاملا تجاوزه و خط به خط این کتابه داره اتفاق می افته و هی دقیق توصیف میشه انگار نویسنده تجاوز بودنش رو حس نمیکنه شایدم واقعا نمیکنه ولی من دارم واقعا اذیت میشم دیگه ادامهش نمیدم بیخیال موضوعش دیگه واقعا نمیخوام بخونمش شبیه هاش رو هم دیگه نمیخوام بخونم الان میرم همه رو پاک میکنم2روزه هی میخونم هی ازیناست بسه دیگه حالم عوضی شد دیگه نمیخوام ازینا بخونم.
جدا از خستگیم عمیقا حس تأثر و تأسف میکنم. یعنی واقعا ما اینهمه محدود زندگی کردیم که تجاوز بودن همچین عملی اصلا احساس نمیشه؟ یعنی ما به خصوص خانمهامون اینهمه از رفتارهای درست جنسی و عاطفی بین2طرف یک رابطه کم میدونیم که این مدل رفتار از نظر خیلیهامون نشان قدرت و اقتداره و حتی بهمون احساس لذت میده؟ مسوول اینهمه کم اطلاعی در میان قشر ما کیه؟ خدایا این واقعا دردناکه. هی! به من چه!
این ترجمه لعنتی رو واسه چی بالای سرش که میرم حواسم پرواز میکنه؟ خدایا واسه چی من از خونه و از اینترنت و از همه جا نمیرم بیرون؟ حس میکنم توی جسمم جا نمیشم. واقعا خستم. از اون خستگیهای بی بارون ولی خستم. حتی حس نق نیست. البته جز اینجا. من واقعا خستم. از رنگ زندگی اطرافم از حس و حال خودم و از این ادراک تاریک که خیلی جاهایی که اصلا دلم نمیخواست شبیه کاغذ چرکنویسم خستم. کاش اینطوری نبود!
روی شبکه منفی بینی هستم این زمان. باید اصلاحش کنم ولی آخه شواهد میگن که این واقعیت… طوری نیست بابا هر کسی یه نقشی داره مال منم کاغذ چرکنویسه کاریش نمیشه کنم فقط اینکه باید یهخورده بکشم عقب و حواسم… سعی میکنم. واقعا سعی میکنم. بدجوری سخته. از اون سختهای تلخ. ولی درست میشه. درست میشم. زمان حلش میکنه. چند وقت دیگه طول میکشه؟ یه ماه. دو. شیش ماه. یک سال. خدایا کمکم کن.
توی تیمتاکم. کانال میوت. واسه چی هر دفعه سیستمم رو روشن میکنم میام اینجا؟ یه مدلی شدم هر دفعه میرم طرف سیستمم استرس میگیرم انگار. دست خودم نیست حس هام همه قاطی… گندش بزنن. شاید لازمه واسه آبان بیشتر از این منتظر باشم. اون کلاسها شاید بتونن یهخورده بیشتر از حد انتظار کمک کنن. یعنی میتونن؟ میتونن؟ نمیدونم. احتیاج به چیزی دارم که منتظرش باشم. چیزی که این حس و حال تلخ رو بشوره ببره پایین. شاید اگر درس ها شروع و زیاد بشن این شدنی بشه. آخ خدایا کمکم کن.
بذار برم بلکه یهخورده کارهای گوش کنیم رو سبکتر کنم. حوصله دقیقه90و دردسرهاش نیست. اه لعنت! چیزی نیست. درست میشه. درست میشم. قطعا میشم. دیگه بسه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت9و42دقیقه صبح1شنبه21مرداد1403.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا مثل همیشه توکل به خودت.

5شنبه شب.
امروز برادرم واسه پلاکتها آزمایش داد. برخلاف انتظار و برخلاف دلواپسیهای یواشکی و وحشتناک همگیمون پایین نیومدن. یهخورده رفتن بالاتر. خدایا شکرت! قربونت برم خدا! واسه تو سخت نیست. این آوار رو از شونه های خونواده من و خود من بردار. خدایا! لطفا! خدایا! چی بگم بهت که اجابتم کنی؟ قربونت برم. لطفا! خدایا! لطفا!
پریسای داخل آینه آهسته یادآوری میکنه شکر یادت نره. نه نمیره. خدایا شکرت به خاطر پلاکتهایی که پایین نیومدن. شکرت به خاطر صدایی که سرحالتره. شکرت به خاطر نتیجه هایی که در حال حاضر بد نیستن و ایشالله بخوایی و روزبروز بهتر بشن. شکرت خدایا از ته ته ته دلم با تمام جون ناقابلم شکرت! کمکمون کن خدایا! مارو از این کابوس به سلامت ببر بیرون. خدایا! لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
تا امروز در مسیر ترک خریت برند پریسا سر قواعد خودم وایستادم. سفت سفت. نه آهنگ غمگین، نه آه، نه نق، نه اعتراض، نه اشک، به نظرم بدک پیش نرفتم. بعدش امروز عصر یه کلیپ، راستی کلیپ درسته یا کیلیپ؟ گور پدرش. هرچی. یه دونه تلخش رو داخل اینستا دیدم که خیلی بد درد داشت. نباشم یکی این مدلی بباره از… خدایا کاش دستم میرسید بغلش کنم بهش بگم توی بغل خودم ببار من دل ندارم کسی هیچ کسی این مدلی تلخ گریه کنه. خدایا کمکش کن آرومتر بشه. خدایا! لطفا!
خلاصه این بهانه شد که یهخورده خودمم تقلب کنم. خیلی نه فقط یهخورده. بعدشم یه آهنگ مازندرانی بود که رفتم از گوگولی کاملش رو برداشتم و خیلی… هی! فقط یهخورده تقلب کردم. خیلی نشد. اندازه زمان2بار پخش این موزیکه. ماجرای برادرم، درد بزرگ خونوادگیم، خیلی خیلی سنگین بود ولی خیلی چیزهارو خیلی عجیب واسم واضح کرد. ای کاش هیچ زمانی کسی به همچین جاهایی نرسه که با تجربه دردهای بزرگ پرده ها از نگاهش بی افتن ولی برای من این مدلی بود. طوری نیست من معترض نیستم ولی خودمونیم. دفعه پیشم گفتم. عجب مرام کثیفی داره خاکت خدا! واقعا کثیفه. قربون مهربونی و مرامت برم میگم تو خودت سختت نمیشه این خاکته؟ بیخیال. چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی واقعا هیچ چی. واسه من لازم بود. تجربه همیشه مثبته. مواردی که همیشه میگفتم رو حالا دیدم. خب غافلگیر نشدم ولی ترجیح میدادم تصور کنم که اشتباه… هی! بیخیال. خدایا میدونی چیه؟ خودت رو عشقه! من به مرامت اعتقاد دارم. خاکت رو بیخیال. بیشتر از این هم ازش توقع نمیره.
میگن اگر میخوایی راهی رو در پیش بگیری و موفق بشی تا نرسیدی به کسی نگو. خب الان اینجا بگم که ایرادی نداره داره؟ اینجا که کسی نیست بخونه. خب من حرف خودم توی دلم جا نمیشه به کسی نگم سختم میشه که! بذار اینجا بگم کسی نیست که!
میخوام دوباره برم کلاس زبان. از اوله اوله اول. شاید یهخورده مسخره باشه ولی شایدم شروع دوباره از قدم اوله اوله اول واسم بد نباشه. شاید کمک کنه ایرادهای دفعه پیشم رو بهتر رفع کنم و شاید کمک کنه بتونم این دفعه سبکتر پیش برم و دیگه قطعش نکنم. صحبت کردم که اگر خدا بخواد از ترم آبان شروع کنم. تابستونم رو درگیر کلاس نکردم. امسال اصلا همراه مادرم ییلاق نرفتم. تابستونم باید آزاد باشه که اگر لازمم داشت همراهش باشم. امسال خیلی… هرچند تقصیر من نبود امسال هیچ چیز هیچ کدوممون اون مدلی که باید میشد نشد. مادرم نتونست طبق روال بره ییلاق و گلهای بهارش رو ببینه. خدایا کمک کن سال آینده این زمان دیگه بیماری از خونمون رفته باشه و همراه مادرم و برادرم و خونوادش بشینیم و نفس عمیق بکشیم و شکرت کنیم. خدایا عرشت رو میبوسم فقط نجاتمون بده!
آهان کلاس. باید یکی از این روزها برم ببینم بهم جزوه ترم رو میدن یا میدن. نه اشتباه ننوشتم جزوه میخوام. میخوام. میخوام! این بار دیگه آیلتسی در کار نیست که دلواپسش باشم. این شاید خوبه شایدم گاهی یهخورده… استرس آیلتس نیست ولی تصور شیرینی موفقیت در رسیدن به هدف هم دیگه نیست. پریسای داخل آینه با اخم سرش رو کج میکنه و بهم چشم غره میره. نگاهش میکنم.
-دیگه چته؟ الان چی میگی؟
پریسای داخل آینه شکلک درمیاره.
-تصور شیرینی موفقیت دستیابی به هدف نیست؟ چرا نیست؟ مگه زندگی و موفقیت فقط در اون مهاجرت کوفتیه؟ اصلا تو حرف حسابت چیه تو قرار بود به خاطر دل مادرت انجامش بدی که الان باید بگیم شکر خدا دقیقا به خاطر مادرت شدنی نشد. یه ثانیه تصور کن این روزهای وحشتناک403میرسیدن و تو اینجا نبودی. خدایی این رفتن ارزشش رو داشت؟ میتونستی تحمل کنی؟ میشد برنگردی؟ میشد بمونی؟
از تصورش به خودم میلرزم. دلم میخواد دوباره ببارم. نفس عمیق میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-هی! اوضاع امنه. تو الان اینجایی. اینجا هم میشه موفق بود. درست همینجا. معلم ابتدایی بمون. به خاطر نارضایتی از شغلت نق بزن و سعی کن دوستش داشته باشی. کلاس زبانت رو این بار به خاطر زبانت و فقط زبانت برو. درس بخون. درس بده. زندگی کن. همینجا کنار خونوادت زندگی رو حس کن و از حالا یاد بگیر که نباید منتظر بشیم یه درد یادمون بیاره که چقدر عزیزهامون رو دوست داریم و وادارمون کنه که محبتمون رو بهشون نشون بدیم. تو اینجا جات بهتره. هم واسه خودت، هم واسه خونوادت. مادرت دنیا رو طور دیگه دید. تو مدل خودت ببینش. ببین و واسش بگو تا اون هم مثل تو ببینه. شاید هرگز از خاطرت پاک نشه که چقدر واسه رفتن مشتاق و تلاشگر بودی. ولی اینم در خاطرت باشه که زندگی کوتاهتر از اونه که به خاطر نپسندیدن فضای اطرافمون تلفش کنیم. همینجا زنده باش و زندگی کن و تلاش کن تا عزیزهات هم با حضورت بهتر و شادتر زندگی کنن.
آهسته قطره های شیطون رو پاک میکنم. چاره ای جز تأیید نیست. داره درست میگه. ولی از تصور طی کردن راه ترمهای اعصابخوردکن یهخورده… پریسای داخل آینه دستش رو به علامت تهدیدی که میدونم خطرناک نیست بالا میاره.
-این بار پیش از تماشای منظره این جاده که یه بار ازش گذشتی عینکت رو عوض کن. قطعا متفاوت خواهی دید. اگر واقعا بخوایی.
لبخند میزنم. یعنی میتونم؟ احتمالا، بله. خب هنوز که آبان نشده. لحظه رو عشقه. خدایا چقدر کار گوش کنی دارم! بیخیال بابا اونقدر این چند ماه استرس تحمل کردم که کلا تمام خط های عصبی روانم گزگز میکنن. اون کارها هم خب باید انجامشون بدم ولی میشه امشب نباشه؟ وووییی.
اوه از8گذشت که! این روزها پدر گوشیم رو درآوردم از بس کتابهای جنایی و خونآشامی و تخیلی خوندم. خدایی این چیزها چیه من میخونم؟ گندش بزنن! چیه خب دوست دارم خیلی خوبه.
بسه خیلی نوشتم برم باقیش رو بخونم ببینم این قاتل زنجیره ایه عاقبت چه جوری خودش رو گرفتار میکنه. ساعت8و24دقیقه شب5شنبه18مرداد1403. خدایا مثل همیشه توکل به خودت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه بدهی شاید کوچولو.

1شنبه صبح.
مادرم دیشب رفت خونه خودش. سعی کردم متقاعدش کنم بمونه ولی موافق نبود. میگه زندگیمون باید به روالش برگرده. موافقم باید برگرده ولی مطمئن نیستم بتونه تنهایی تحمل کنه. نگرانشم. امروز برمیگرده و سعی میکنم امشب اینجا بغلدست خودم نگهش دارم.
دو روز پیش، عصر جمعه، ویران بودم. واقعا ویران. نشستم به نوشتن. چیزهای خیلی بدی نوشتم. به خودم و به خدا. زهرخندی توی ذهنم پیچید. پریسای داخل آینه تماشا میکرد. از تمام جهان متنفر بودم. نگاهش کردم.
-تو دیگه چه دردته! چی میخوایی از جونم؟
پریسای داخل آینه آشکارا زهرخند زد.
-از جونت هیچ چی نمیخوام. در این لحظه اونهمه نمی ارزی که چیزی ازت رو بخوام.
خشم داشت منفجرم میکرد. هیچ زمانی اینهمه دلم خورد کردن آینه با یه ضربه مشت جانانه رو نمیخواست. پریسای داخل آینه خندید. خندهش تلخ بود.
-میخوایی بشکنی؟ بشکن خودتم زخمی کن. به جهنم. ولی من هیچ دردیم نیست و تو اما یه دردیت هست. خودت رو ببین؟ یه روانیه کامل.
مادرم اون طرف بود. نمیشد جیغ بکشم. ولی مادرم صدای ذهنم رو نمیشنید.
-خفه شو! بله من یه دردیم هست. روانیه کاملم. تو اصلا چی میگی؟ نشستی توی شیشه و بیخیال میخندی. دنیای تو اون طرف شیشه لعنتیه. میدونی درد یعنی چی؟ میدونی سیروز یعنی چی؟ میدونی وقتی این هیولا خودش بیماری ثانویه باشه تصور بلاهایی که اصل ماجرا که اصلا درست شناخته شده نیست داره سر جسم عزیزت میاره با روان اطرافیان چه معامله ای میکنه؟ میدونی خطر یعنی چی؟ میدونی ترس از دست دادن یعنی چی؟ میدونی ناتوانی در تسکین و رفع گیر عزیز یعنی چی؟ شیشه ایه عوضی؟ تو چی میفهمی از درد داشتن؟ تو میدونی درد یعنی چی؟ میدونی یعنی چی؟
پریسای داخل آینه هم شبیه خودم بود. پر از خشم. پر از هوار.
-و به قول اون پسر توی قصه کوکو که خودت نوشتیش تو میدونی خدا یعنی چی؟ لعنتی! الان درست در همین لحظه اوضاع چه جوریه؟ بگو چه جوریه؟ اوضاع بیماری در خونواده تو در چه حاله؟
خشم مانع صداقتم نبود.
-الان… فعلا بهتره. با دارو. ولی…
پریسای داخل آینه دوباره ترکید.
-الان و مرض! از کی این اوضاع بهتره؟ هر روز داره بهتر میشه. ترس هنوز هست ولی اوضاع دسته کم ظاهرا به بدی دو ماه پیش نیست. و تو. تو! تو ناشکر نکبت همیشه معترض همیشه طلبکار از نفس افتاده روانیه لعنتی! در این مدت که اوضاع در حال بهتر شدنه شده یک بار از ته دلت بدون طلبکاری از خدایی که اونجا نشستی توی کیبوردت داری بهش چرت و پرت میگی شکرش کرده باشی؟ فقط میخوایی و میخوایی و میخوایی. چندتا شکر واقعی بهش فرستادی؟ چند دفعه توی این مدت بدون اخم شکرش کردی؟ چند دفعه همونطور که به بقیه امید میدی خودتم امید داشتی و با امید و مثبتبینی ازش خواستی؟ بیماریِ لعنتی که ظرف بالای10سال طول کشیده تا به اینجا برسه ظرف یه هفته عقبنشینی نمیکنه و تو تغییر اوضاع رو میبینی و مثل همیشه فقط معترضی. همیشه معترضی. همیشه طلبکاری. همیشه انگار خدا بهت بدهکاره. خجالت نمیکشی؟
از خشم گیج بودم. از خشم میلرزیدم. از خشم نفسم داشت میگرفت.
-احمقه شیشه ای. این سیروزه که ازش میگیم. سیروزی که خودش حاصل یه بیماریه لعنتیه که تمام اعضای داخلی رو گرفته و به هر جا دستش رسیده آسیب زده و هنوز همونجاست توی جسم عزیز من و در حال حاضر هیچ درمون کاملی واسش…
پریسای داخل آینه پر از انفجار بود.
-از کجا میدونی درمونی واسش نیست؟ بله سیروز کامل درمون نمیشه بیماری اصلی هم هنوز اونجاست و حسابی هم گند زده خب که چی؟ تو میدونی آدمها چقدر عمر میکنن؟ تو خودت. خوده لعنتیت. درگیر بیماری خود ایمنی نیستی. بیماری داخلت رو نخورده. سیروز هم نداری. هیچ مرض لعنتیه دیگه ای نداری یا نمیدونی که داری و فعلا سلامتی. برادرت یه ماه دیگه دوباره باید بره تهران دکتر. و تو واقعا چقدر مطمئنی که خودت با شرایط لعنتی که الان درش هستی، بدون بیماری بدون سیروز بدون مشکل آشکار، تا یک ماه دیگه زنده ای؟ تو یقین داری که ماه دیگه هستی؟ اصلا یقین داری که هفته دیگه، روز دیگه، ساعت دیگه رو میبینی؟ از خدا نامه گرفتی که هر کسی بیماره رو از دست میدی و خودت زنده ای و تماشا میکنی؟ هیچ تردیدی نداری که اصلا شاید خودت امشب آخرین شب عمرت نیست؟ درست نگاه کن و ببین! تو تا کی زنده ای؟
سکوت کردم. انگار توفانی از شعله از وجودم خالی میشد. هنوز صادق بودم.
-من… واقعا نمیدونم. هیچ تضمینی نیست. شاید یه اتفاقی پیش بیاد و من… اثری از رفتنم نیست ولی شاید واقعا یه چیزی بشه و من دیگه نباشم.
پریسای داخل آینه ولی خیال فروکش کردن نداشت.
-بله هیچ تضمینی نیست. شاید تو خیلی زنده نباشی که اون زمانها رو ببینی. همه زنده ها یه روزی از خاک میرن و هیچ کسی نمیدونه هر کدومشون چقدر قراره بمونن. در این لحظه تو چیزیت نیست. هیچ کدوم از اطرافیانت هم وضعیتشون اونقدر خطرناک نیست که حس کنی ممکنه فردا از دستشون بدی. پس دقیقا الان تو چه مرگته؟ اصلا تو حرف حساب لعنتیت چیه؟
سکوت کردم. درست میگفت. پریسای داخل آینه درست میگفت. حال برادرم با داروهای فعلی فعلا بهتره. خیلی هم بهتره. نمیدونم تا هفته دیگه چی میشه. نمیدونم تا همین امشب اوضاع چه جوریه ولی کی میدونه اوضاع خود من تا همین امشب چه جوریه؟ خیلیها سالم از خونه زدن بیرون و یه دفعه با یه تصادف، یه ضربه، یه سکته ناگهانی از دنیا رفتن. و اطرافیانشون بعد از سالها وقتی ماجرارو تعریف میکنن با حیرتی تلخ میگن آخه اون هیچ چیزش نبود. یک دفعه حالش بد شد و چند دقیقه بعد رفته بود. اشکها هنوز بودن ولی حالا جنسشون شاید متفاوت بود. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزد.
-میبینی؟ تو خیلی بدی. تو مدعی اعتماد و اعتقاد به خدایی ولی در عمل با خودت و خدا صادق نبودی. میگی بهش اعتماد داری. ولی عوض اینکه ممنون این تغییرات مثبت باشی از موقتی بودنشون مثل سگ ترسیدی و داری واسه فردایی که هیچ کسی ندیده و نمیدونه اصلا چه جوریه الانت رو زهر میکنی و به خدا گیر میدی و مایه عذاب خودت و ناسپاسی به خدا میشی. واقعا خجالتآوره!
حس عجیبی داشتم. درست میگفت. من خیلی بدم. حالم همچنان بد بود خیلی بد.
-من میترسم. اگر این وضعیت…
پریسای داخل آینه به اشکهای حائل بین من و شیشه نظر انداخت.
-کی نمیترسه؟ هر لحظه ممکنه ما چیزهایی رو از دست بدیم. فقط خودمون ازش آگاه نیستیم. حالا تو عمیقتر لمسش کردی. شاید لازم باشه به جای چرت و پرت گفتن به خدا عمیقتر از پیش به درگاهش دعا کنی و به خاطر مثبتهایی که از یه ماه پیش به این طرف داره نشونت میده بیشتر شاکر باشی. موافقش نیستی؟
حس مزخرفی داشتم. مادرم صدام کرد. خاطرم نیست واسه چی. باید میرفتم. اگر سیستمم رو خاموش میکردم نوشته هام پاک میشدن. دستم روی کلید ثبت متوقف شد. پنجره رو بستم. به پرسش آیا مایلید این نوشته را ذخیره کنید پاسخ منفی دادم. پنجره بسته شد. تمام اون سطرهای سیاه پاک شدن. سیستم رو خاموش کردم و رفتم ببینم مادرم چی میخواد.
شب که شد، باز من بودم و اتاق ساکت و خدا. سرم پایین بود. باز اشکها بودن. رفقای با معرفتی هستن اشکها در این ماه های تاریک. حالا زمان داشتم که حسابی خجالت بکشم. و خجالت کشیدم. شدید و سنگین و خیلی زیاد خجالت کشیدم. مادرم خواب بود. من میباریدم. و خدا تماشا میکرد.
-خدایا! موافقم من واقعا بدم. خستگی به شدت بهم فشار آورد و چیزهای بدی گفتم. من همیشه مزخرف میگم و تو همیشه میبخشی. یعنی امیدوارم که ببخشی. باور کن من خیلی خیلی بد خستم. خیلی خیلی بد ترسیدم. خیلی خیلی بد درمونده شدم. تکراریه ولی باز آخر ماجرا ازت معذرت میخوام. منو ببخش. بذار به حساب اینکه یه مشت خاکم و باور کن بدجوری زیر فشارم. لطفا ازم به دل نگیر. لطفا کمکمون کن. من واقعا حالم افتضاحه. خدایا! از این کابوس نجاتمون بده! من همچنان بهت اعتماد دارم. ولی دلیل نمیشه خسته نباشم. نترسم. نبارم. نپاشم. من یه مشت خاک بیشتر نیستم. و تو میدونی عشق و ایمانم اونهمه قوی نیست. لطفا به عزیزهام و به خودم کمک کن.
داروهارو عوض کردن. اثرشون در حال حاضر خیلی مثبته فقط یکی از بهترینهاشون خطر پایین آوردن پلاکتهای خون رو خیلی بالا میبره. اگر بشه اینو یه جوری حلش کرد… من دکتر نیستم و از این چیزها سرم نمیشه. من فقط دلم میخواد این بیماری دست از سر خونواده من برداره و بره. کامل بره و دیگه اثری ازش نبینم. ولی هرچند ساده نیست اما به نظرم پریسای داخل آینه درست میگه. در لحظه زندگی کردن از ترس فرداهای نیومده بهتره. کی میدونه؟ شاید این بهتر بودن واقعا نشونه نزدیک شدن به انتهای این جهنم باشه. کاش باشه! خدایا! لطفا! کاش باشه!
کسی اینجا نیست. هنوز تنهام. مادرم هنوز نیومده. یعنی میشه یه بار دیگه مشکلات من فقط از جنس تموم شدن تعطیلاتم و ناکامی در مهاجرت و عدم شرکت در امتحان آیلتس باشن؟ خدایا! فقط تو میدونی چقدر دلم واسه اون روزها تنگ شده. لطفا کمک کن به اون زمان برگردیم! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
از بس سریع نوشتم دستم بی حس شد. دست راستم این روزها یهخورده معترضه. باید تمومش کنم. باید اینو مینوشتم. باید عصر جمعه ای که گذشت رو مینوشتم. اینو به خودم و شاید به خدا بدهکار بودم. هرچند خدا هیچ چی از طرف ما لازمش نیست ولی من باید مینوشتمش.
بسه دیگه خسته شدم. ساعت3دقیقه از11گذشت. خدایا توکل به خودت. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هیچ.

صبح جمعه.
روزی نسبتا آرام، بیخیال ناآرومیهایی که زیر پوستش در جریانه. بقیه هر کدوم سرگرم گوشی و کامپیوتر و دنیای مجازی و هزار چیز دیگه یه گوشه مشغولن. من هم همینطور. داخل این اتاق سنگر گرفتم و شبیه بقیه مشغولم.
بیماری برادرم خونوادم رو به معنای واقعی له کرد و ما همچنان میجنگیم. این روزها همه چیز آرامتره و من با تمام اونچه از خورده های وجودم باقی مونده دعا میکنم که این آرامش دوام داشته باشه. اسم سیروز شبیه کابوس روی بیداریهام سایه انداخته و بیماری خود ایمنی و ویرانیهای وحشتناکی که به بار آورده روی تک تک نفسهام سنگینی میکنه. اما خدا همچنان هست و من همچنان بهش اعتماد دارم. نمیخوام نق بزنم. یعنی دلم میخواد ولی نفسش نیست. اونقدر خستم که حس میکنم واسه نفس بعدی باید زور بزنم. من روزهای بد در عمرم خیلی داشتم ولی واقعا هیچ کدومشون اینهمه سیاه و اینهمه سنگین نگذشتن. کاش این شب توفانی هرچه سریعتر بره و به خیر ختم بشه. نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم ولی عمیقا حس میکنم دلم توقفم رو میخواد. نباید اینطوری بگم. این ناشکریه. نباید ناشکر باشم. نباید.
تاریکی این اواخر هرچند خیلی تلخ اما واقعیتهای سرد و سختی رو واسم آشکارتر کرد که با وجود اینکه به شدت تلخ و ناخوشآیندن اما واقعیتن. واقعیتهایی که نمیشه منکرشون شد و هرچند همیشه میگفتم میشناسمشون ولی شاید هیچ زمانی اینهمه عمیق و اینهمه دقیق لمسشون نکرده بودم. این لمس اونقدر عمیق و اونقدر نزدیکه که شبیه برخورد یک چیز سمی با پوست لایه های روانم رو زخمی کرده ولی این درد انگار در خیلی موارد آگاه و بیدارم کرده و به شدت امیدوارم این بیداری درم دائمی باشه و کمک کنه برای همیشه دست از یک سری حماقتهای مخصوص خودم بردارم.
بذار یه سر به گوشیم بزنم تا یهخورده بیشتر حالم جا بیاد واسه بیشتر نوشتن.
خب گوشیبازی بسه خسته شدم. عجب وضعیتی ازم میخوان یه متنی رو از فارسی به انگلیسی ترجمه کنم خدایا من واقعا بلد نیستم این چه وضعشه! واقعیتش بلد هم اگر بودم که نیستم اصلا ذهنم متمرکز نیست این جماعت واقعا گناه دارن ولی اصلا در خودم نمیبینم که متمرکز بشم و… اه بسه.
این پست نفله 15 مرداد رو باید جمعش کنم واسه چی تموم نمیشه؟ البته اینکه خودم خیلی بالای سرش نیستم هم بی تأثیر نیست ولی… خدایا من واقعا فاصله گرفتن از همه چیز و همه چیز رو لازم دارم. خب گیریم که فاصله هم گرفتم بعدش چی؟ به چی باید بچسبم عوضش؟ به… هیچ چی. نمیدونم. نمیدونم!
کمبود خودم رو در چیزی که باید زندگی خودم میشد عمیقا حس میکنم. کمبود زندگی خودم رو در گذران خودم عمیقا حس میکنم. کمبود خیلی چیزهای دیگه رو حس میکنم که اگر نباشن مشخص نیست تا کی قادرم ادامه بدم. شاید 10 سال دیگه. شاید20 سال. شاید 40 سال. اما میدونم که فقط ادامه میدم. شبیه خوابگردهای مستی که قدمهاشون فقط پیش میره. مثل چرخهای آهنی که فقط میچرخن. جدی این دنیا چی از جونم میخواد؟ من تا جایی که در توانم بود از خودم مایه گذاشتم. از توانم. جسمم. ذهنم. روحم. از همه چیزم. واسه چی دست برنمیداره؟ واسه چی باورش نمیشه که دیگه موجودیم موجود نیست؟ هیچ در رویی هم نیست. یعنی من بلدش نیستم. یعنی حتما باید زیر خاک باشی تا همه چی تموم بشه؟ میترسم اونجا هم باز لازم بشه بلند شم و از چیزی که دیگه نیست خرج کنم تا… تا نمیدونم چی. خدایا زبون منو بلدی؟ اگه بلدی میشه بشنوی؟ میشه دیگه تمومش کنی؟ آخه مگه من همقدتم که اجازه میدی خاکت اینهمه اذیتم کنه؟ جدی تماشای این مسخره بازی چه کیفی میده بهت؟ تو که منبع مهری به همچین تماشایی رضایت میدی در حالی که منه خاکی که اصلا در برابر موجودیتت به حساب نمیام دل ندارم تماشای درد دشمنم رو ببینم چه برسه به اینکه صبورانه ببینم و کیف هم کنم. آخه این هم شد تفریح؟ اونم واسه خدایی که منبع همه چیزهای مثبته؟ واقعا که!
اوه کی ساعت12شد! باید تکلیفهای گوش کنیم رو انجام بدم. لعنتی باید انجام بدم باید انجام بدم فقط باید همیشه همه چی انجام بدم داخل اینترنت و بیرونش ولی هیچ کدوم از این انجام دادنهای لعنتی نه چیزی رو تمومش میکنن نه چیزی رو عوضش میکنن نه خودشون تموم میشن. این جاده تا کی اینهمه قراره مزخرف ادامه پیدا کنه؟ من بدجوری خستم. خدایا من بدجوری خستم. واسه چی نمیفهمی؟
بسه دیرم میشه. دیگه حس نوشتن نیست. ساعت12و5دقیقه ظهر جمعه12مرداد1403.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خاک بی مرام.

یکشنبه شب.
سال1403تا اینجا واسه من و خونوادم تصویر کامل جهنم بود. بعد از این هم نمیدونم چی میشه. خدایا من حس نوشتنش رو ندارم ولی تو آگاهی لطفا کمکمون کن!
سکوت بعد از فریاد میاد. ورای درد. ورای همه چیز. زمانی که نفس فریاد باشه میشه نوشت. میشه نق زد. میشه فریاد زد. زمانی که نفس فریاد نیست در وادی سکوت محو میشیم. حس میکنم به مرحله سکوت رسیدم. دیگه نوشتن کمک نمیکنه. حتی اینجا. خدایا! این شب لعنتی رو از آسمون خونوادم ببر! من تحمل تماشای آزار عزیزهام رو ندارم. خدایا خودت کمک کن!
اینها به کنار. چقدر دنیای خاکی خدا مرامش کثیفه. تا حالا میدونستم ولی این شبها انگار خیلی خیلی بیشتر کثافتش رو لمس میکنم. یعنی واقعا این… خوشبختانه کسی اینجا نمیاد که بخونه. ولی اگر اومدی، اگر دیدی، اگر خوندی، از من یادگاری داشته باش! دنیای خدا برخلاف خالقش خیلی بی مرامه. تا زمانی که به درد خوردی در نظرهایی. گیر که کردی فقط بخشهای به دردخورت در نظرهاست. به درد که نخوردی، از خودت که نتونستی نگی، از شدت درد هوار دائمت‌رو که نتونستی مهار کنی، همراه که نتونی باشی، دردت از درمون که بگذره، دیگه پاکت میکنه. تا زمانی که دوباره زنده بشی. اگر شدی که دوباره در نظری. اگر هم نشدی پشت سرتو نگاه نکن. فاتحه هم واست نمیاد. فقط برو و فراموش شو. خدایا چقدر این خاکت بی مرامه! چقدر این خاکت بی معرفته! چقدر…!
توقعی نیست یعنی نباید باشه. فقط کاش اگر پشت سر شبت صبحی بود که دوباره تونستی نفس بکشی، بلند شی، حرف بزنی، بخندی، با سر توی دیوار توجیهات توضیحنمای مسخره کوبیده نشی! این واقعا تلخه. صداقت‌رو ترجیح میدم حتی تلخش. این مدلی شنونده با حس احمق فرض شدن دردش نمیاد.
چه نازک نارنجی شدم! خب چه انتظاری میره از خاک و مردمش! خاک اگر معرفت داشت که اینهمه عزیز خوراک سیریناپذیریش نمیشدن. خاکیها هم که حال و وضعشون مشخصه. اونم توی این دوران تاریک. ولی عبرت… چه عبرتی! من پیش از این هم، از خیلی خیلی پیش، روی هیچ قدرت موجود و ناموجودی جز خدا و خودم حساب نمیکردم. فقط حالا دیگه این حساب نکردنم حسابی عمیقتره.
بسه دیگه بیشتر از این حس نوشتن ندارم. همین4تا خط‌رو اگر اینجا نمینوشتم خیلی بیشتر از حالا سخت میگذشت. گاهی آدم گفتنش میاد. گاهی نوشتنش میاد. گاهی… گاهی دردش میاد. دله دیگه. تنگ میشه. میگیره. میشکنه. بیخیال. بیخیال!
قربون حکمتت برم خدا. تو حسابت جداست. بذار سر بذارم روی شونه هات تا قیامت نق بزنم. تو منو یادت نمیره. تو خسته نمیشی از دستم. از نظر تو وسط تیرگیها محو نمیشم. غیب نمیشم. پاک نمیشم. بذار توی بغلت نق بزنم. خدایا نمیتونم. نمیتونم تحمل کنم. خدایا باور کن نمیتونم. نمیدونم حکمته، تاوانه، امتحانه، هیچ چی نیست فقط اتفاقه، هرچی هست تو زورت به اصلاحش میرسه. فقط تویی که میتونی. میشه لطفا درستش کنی؟ من سفت وایستادم و به همه سفت میگم همه چی درست میشه. خدایا میدونی؟ من به حساب تو اینهمه اطمینان خرج میکنم. بیشتر هم میکنم. تو حساب میکنی مگه نه؟ خدایا! مگه نه؟ بیا امشب بهم آرامش بده. خدایی چیزی نمونده بپاشم. بیا واسم بگو که به خیر از این جهنم ردمون میکنی. به تأکیدت بدجوری احتیاج دارم. لطفا بهم بده. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه خسته شدم. تنها هم نیستم اگر ادامه بدم از اتاق بغلی باریدنم دیده میشه. من نمیخوام الان و اینجا ببارم. نمیخوام اونها ببینن. خدایا! فقط خودت. توکل به خودت. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه یکشنبه شب.