1شنبه شب.
خدایا من دقیقا میدونم جهنمت چه مدلیه. الان میشه بسه؟
هوا معمولیه یهخورده متمایل به سرد ولی من چنان عجیب سردمه که خودم حیرت میکنم. عجیبه یه مدل وحشتناکی استخونهام سردشونه خوابیدنم و خوردنم به هم ریخته و الان همه چی تلخه. خیلی مزخرفه من هیچ زمانی این مدلی نمیشدم. آب هم تلخه. تف هم تلخه. از هرچی خوردنی توی خونم پیدا میشه بدم میاد ولی فشارم از نخوردن زده پایین. خدایا واسه چی آب روغن قاطی کردم؟ این چه حال جفنگیه؟ جدی چی شدم؟ کاش روز بود یه چی از بیرون سفارش میدادم شاید میتونستم بدمش پایین الان من چه غلطی کنم؟ کسی هم نیست حالا گیریم که کسی هم باشه من کی کسی تونسته رو به راهم کنه که این دومیش باشه؟ خداجان من جدی یه چیزیم هست خودت به خیر کن من زمان و موقعیت بیمار شدن ندارم فردا صبح هم باید بلند شم برم مدرسه عصر هم مادر میاد و یه چی هم باید سریع بنویسم و خونواده هنوز درگیر بیماری برادرم هستیم و دیگه زمان و روان و توان واسه یکی دیگه موجود نیست و خداجان وای خدا از سرما انگار تمام استخونهام دارن میترکن من چه مرگم شده؟ خدایا الان گریه میکنم چیزیم نشه واقعا امکانات معنوی واسه درمونم موجود نیست.
دلم یه وان آب گرم میخواد با یه غذای گرم با یه تعطیلی بدون تنش و دردسر و دلواپسی و یه پتوی سنگین پرزدار و یه تخت نرم و یه بالشت یهخورده برجسته و نرم و یه خواب آروم خیلی خیلی آروم تا هر زمان که دوباره درست بشم و… خدایا دلم فقط بغل خودت رو میخواد. تو میدونی من واسه چی اینطوری شدم الانم فقط تو میدونی من چه جوری درست میشم. دیگه از هیچ کسی جز خودت هیچ چی نمیشه بخوام از هیچ کسی هیچ انتظاری نمیشه داشته باشم هرچند پیش از این هم نداشتم ولی این… خدایا دارم منجمد میشم منجمد واقعی میشه یا تو بیایی پایین یا منو ببری اون بالا؟ باور کن من خیلی روی خاکت غربتزده ام. باور کن خیلی تلخ غربتزده ام. خیلی خیلی خستم خدایا. بیا منو ببر توی بغل خودت.
چی بگم. درست میشم. درست نشم چی کنم! هیچ چی. هیچ چی! درست میشم. خدایا شکرت. خدایا شکرت!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم به نظرم بتونم بخوابم بد نباشه. فردا همه چی مثبتتره. فردا حتما روشنتره. فردا حتما قشنگتره. فردا حتما همه چی درست میشه. فردا بهتره. فردا. باید فردا بشه. ساعت10و43دقیقه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
اطراف ظهر جمعه. خدایا جمعه ها واسه چی اینهمه… البته من یهخورده میدونم چه دردمه. خدایا بیا بهم بگو من خطا میرم یا جهان تو مسیرش کجه! تقصیر کسی هم نیست تقصیر خودمه. من زیاد خستم و با تازه نفسها میپرم اونها هم سبک خودشون رو دارن و نتیجه میشه این. خدایا بدجوری خستم یعنی بدجوریها! بیخیال ولش کن درست میشم.
خونواده ارتفاعاتن. این هفته من نرفتم. عصر میان پایین. باید تا عصر رو به راه بشم. من2تا جهان دارم. 2تا زندگی. من2تا پریسام. باید تا عصر درست بشم. این2تا پریسا نباید با هم تلاقی کنن. خدایا واسه چی جمعه ها اینهمه…
فردا باید برم مدرسه. میگم امسال واسه چی اینهمه تعطیلاتش بی برکته! اصلا نداره. بیخیال اینم ولش کن. آخه این لحظه اصلا در خودم حس و حال… هی! این2تا سال آخریه که اینجان. بذار شاد باشن. پس خودم چی؟ هیچ کسی خیالش نیست که من خیلی داغون نشم. شاد بودنم بخوره توی فرق خودم. هی! ناشکری ممنوع! خدایا ببخش یه کوچولو قاطی ام شکرت!
ولی فردا باید برم سر کار. دیشب شبی بود که من حسابی منتظر رسیدنش بودم و حسابی تاریک شد و من حسابی دلم گرفت از تاریک شدنش. این اولین دفعه نیست. باز هم پیش اومد شبی که به شدت منتظرش بودم تاریک بشه. تاریک که… جهنم بشه. دیشبم جهنم نشد. فقط به شدت سرد شد. به نظرم دیگه تکرار همچین چیزی رو دلم نخواد. به نظرم از اینجا به بعدش باید دست خودم باشه. به نظرم چیزی که چندین دفعه تکرار شده اگر باز هم پیش بیاد دیگه واقعا به درد جهنم هم نمیخورم. به نظرم دیگه باید اجازه ندم. به نظرم دیگه باید درست بشم. به نظرم دیگه باید تمومش کنم. به نظرم احمق بودنم خستم کرده. به نظرم بدجوری سخته ولی نشدنی نیست. به نظرم باید تا نباریدم بیخیال این بحث بشم. خدایا دلم خیلی گرفته. خیلی!
با اینهمه فردا باید برم سر کار. امسال هم میگذره. امیدوارم فرداهایی که میاد از دیروزهای وحشتناکی که پشت سر گذاشتم بهتر باشن. خدایا کمکمون کن! خدایا! کمکمون کن!
دلم واسه دیشبی که از دست رفت و تلف شد گرفته. دلم واسه تمام شب هایی که قرار بود قشنگ باشن ولی تلف شدن گرفته. دلم واسه دل خودم گرفته. دلم خیلی گرفته. خدایا دلم خیلی گرفته.
از زمان ناهار گذشته و من سیر نیستم ولی از خوردنیهای موجود خوشم نمیاد. باید یه چی میخوردم الانه که فشارم بره پایین. خدایا هیچ چی دلم نمیخواد ولی این وامونده الان میاد پایین. بیخیال بابا نمیمیرم که! ول کن حسش نیست.
هی جمعه! اخلاق نداری ولی نمیشه بمونی؟ واقعا حسش نیست تموم بشی. من حوصله بازگشت به جهان موازی رو ندارم. البته اینجا هم خبری نیست ولی چون گیرهای اینجا واسم حل نشدن دلم نمیخواد یه دفعه پرت بشم اون داخل. به دنیای گلایه های همیشگی و بحثهای بی فایده سیاسی و مشکلاتی که شبیه چرخ و فلک فقط روی دور باطلن و تمومی ندارن. خدایا ناشکری نباشه هی میخوام نگم ولی حالم این لحظه هیچ خوش نیست. میشه کمکم کنی؟
چیزی نیست. یهخورده روانم درد میکنه. خوب میشم. به نظرم یهخورده دیگه خوب میشم. بیخیال. قطعا فردا روز خوبیه. قطعا هفته آینده هفته خوبیه. امروز با تمام گرفتگیش میره. فردا قشنگه. بسه برم ببینم میتونم یکی2خط از ترجمه های به تعویق افتادم رو انجام بدم؟ شاید از این حال بارونی دربیام. دیگه حسش نیست بنویسم. ساعت12و59دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.
شنبه شب.
امشب اینجا فقط من هستم و خودم. سر شب هی خوابیدم. الانم خوابم میاد. واسه چی من اینهمه خستم؟ همیشه خستم. همیشه خستم!
امروز یه بچه جدید اومد مدرسه. فقط6سالشه. نمیبینه. دلم گرفت از دیدنش. خدایا چه جوری دلت میاد؟ بیخیال. خدا دلش میاد. منم مدتهاست باید به مواردی که این مهربونترین دلش میاد عادت کرده باشم. پس واسه چی هنوز گاهی تعجب میکنم؟ بله خدا دلش میاد. دلش میاد عزیزها رو با دستهای نامرد از بغل خونواده هاشون بگیره و بده به خاک. دلش میاد به تاوان مشخص نیست کدوم گناه کرده و ناکرده تماشاگر بیماری یکی و زجرکش شدن بقیه اطرافیانش باشه. دلش میاد اجازه بده نگاه های عاشق نور تاریک بشن و تمام عمر صاحبشون در تاریکی باقی بمونن. دلش میاد جوونیهای نکرده ی یک نسل تباه بشه و تمام. دلش میاد یه مادر تمام عمرش بجنگه و عاقبت آرزوی همه چی توی دلش باقی بمونه. دلش میاد یه بچه کوچولو دنیا رو نبینه و بیاد داخل مدرسه های مسخره استثنایی و مادرش پشت در کلاس گریه هاش رو قورت بده. دلش میاد یه بچه توی جنگ داغون بشه و دم آخر عمرش بگه همه چیز رو به خدا میگم و برای همیشه بره. بدون اینکه زندگی کرده باشه. عاشقی کرده باشه. خندیده باشه. شیرینی های عمر عادی رو تجربه کرده باشه. با درد و پر از خاطرات تلخ از جهانش بره و پرپر بشه. دلش میاد ناکامیها رو تماشا کنه و اجازه بده صاحب های دردها خودشون یه غلطی واسه بلند شدن کنن یا نکنن و نفله بشن. دلش میاد تماشا کنه که یه ملتی صبح که بیدار میشن از اینکه دوباره یه صبح دیگه رو شروع میکنن غصهشون بشه و دلواپس باشن که روزشون چه جوری شب میشه و شب که میخوابن استرس داشته باشن که آیا فردا میتونن زندگی رو همچنان پیش ببرن یا باز یه گیر جدید همراه صبح فردا میاد که نمیتونن حلش کنن. دلش میاد اشکهای یواشکیه بازماندگان عزیزهای رفته به خاک رو ببینه در حالی که اونها اجازه ندارن حتی سر قبر رفته هاشون داد بزنن. خدا دلش میاد. خیلی چیزهای دیگه رو هم دلش میاد. خدای مهربون دلش میاد. مشکلی با اینهمه نداره. پس واسه چی من هنوز حیرت میکنم زمانی که میبینم یه بچه6ساله با بغض توی کلاس میاد و نمیبینه و شبیه یه گل کوچیک پژمرده سر خم میکنه به یه طرف. خدای مهربون. خدای همیشه حاضر. خدای عاشق بنده هاش. این خدا که میگه فقط صدام کن تا جواب بدم دلش میاد. دلش میاد!
هی! امشب من باید آروم و از این آرامش خوشحال باشم. پس چه دردمه؟
دیشب یه جفت از رفقای قدیمی زنگ زدن بهم. تشویقم میکردن بزنم بیرون. همراهشون برم سفره خونه و الباقی ماجرا. من که دیگه اهل اون الباقی ماجرا نیستم. بهشون چیزی نگفتم چون همراهشون نمیرم. و امشب این از سرم بیرون نمیره که خدایی من چیکار با خودم کردم؟ چی جای اونهمه خودداری به دست آوردم؟ واقعا این مسیرم درسته؟ متوقع نیستم ولی آیا واقعا این درسته؟ پیش از تابستون سیاهی که پشت سر گذاشتم مطمئن بودم ولی الان دیگه نیستم. شاید چون پیش از این تصور میکردم چیزی رو به دست آوردم که ارزشش رو داره. واقعا داره. هنوز به ارزشش مطمئنم ولی… گیر اینجاست که حالا دیگه مطمئن نیستم چیزی به دست آورده باشم. فکرهای بدی رو توی سرم تحمل میکنم این زمان. تقصیر من نیست. تقصیر دیده هامه. من دیدم. دیدم که هیچ چی به دست نیاوردم. تا زمانی که همه چیز از طرفم درسته و همه چیزهایی که باید از طرفم انجام بشن درست انجام میشن موردی نیست ولی فقط تا زمانی که همه چیز درسته. اگر زمانی نوار منظم انجامهای من به هر دلیلی قیژقیژ کنه دیگه هیچ چیزی درست نیست. خب چه انتظاری داشتم؟ همینه دیگه. واقعا متوقع نیستم فقط حالا دیگه تردید به درستی مسیرم، خودداریهام، سکوتم، و اصرارم به تمام اینها در مقابل هیچ چی اذیتم میکنه. آیا واقعا این مدل ادامه دادنم درسته؟
بسه دیگه خل شدم باز. مثبتها رو هم ببینم. خودداریهای من حتی اگر دلایلشون موجه نباشن منفی نیستن. مگه بده سلامتتر باشم؟ کثیفکاری سلامتم رو نفله میکنه بهتره ازش کنار بمونم حالا دلیلش هرچی میخواد باشه. هرچند الانم من خیلی سلامت نیستم. هی! ناشکریه. میتونست بدتر از این باشه. الان خلاف من فقط چندتا2دقیقه در شبانه روزه که خدا بخواد یواش یواش داره ازش کم میشه. نمیدونم واسه جسمم دیر شده یا نه ولی امید همیشه قشنگه. خدا رو چه دیدی شاید واقعا عید404رو پاک یعنی با جسمی پاکتر از امشبم شروع کنم.
و اوضاع اطرافم.
بیماری ظاهرا فعلا متوقفه. البته به ضرب دارو. حتی دکتر این بار میگفت انگار انگار انگار اون کبد بیمار داره خیلی آهسته و شاید نامحسوس در جهت ترمیم خودش اقدام میکنه. اوه خدا این بهتر از عالیه! و بیماری اصلی که سبب اینهمه دردسر شده وضعیتش هنوز کاملا مشخص نیست. فقط اینکه پیشرفت نکرده. فعلا دکترهای بخشهای مختلف در تلاشن تا شاخکهای پیشرفته سیاهش رو از جاهایی که بهشون نفوذ کرده کوتاه و اثراتش رو پاک کنن. مرکز بیماری هنوز هست ولی قویتر نشده. پیشتر نرفته. خرابکاریهای جدیدتر نکرده. خدایا یعنی میشه به همین زودی کاملا از بین بره؟ میدونم میدونم حواسم هست که دیگه شاید هیچ زمانی مثل اولش نباشه میدونم این استرس تاریک دیگه هیچ زمانی از زندگی من و خونوادم نمیره ولی چیزی که الان در مسیرشیم از اونچه پشت سر گذاشتیم خیلی خیلی خیلی بهتره. خدایا کمک کن. خدایا لطفا! خیلی خستم. خیلی خسته ایم. بذار این نفرین از روی خونواده من بره کنار! به خداییت قسم من تحمل ندارم فقط کمک کن به خیر بگذره و سریعتر بره. سراغ هیچ کسی نره فقط بره و محو بشه. فقط بره!
این هم از مثبتش. خدایی مثبت خوبی هم هست. من واقعا به خاطرش خوشحالم و از ته دل شاکر. این روزها بیشتر شکر میکنم. تا یادم میاد از ته وجودم میگم خدایا شکرت! خدایا شکرت! دلم میخواست میشد شکرهام اخلاص بیشتری داشتن ولی خدایا ببخش من فقط همین اندازه بلدم. پس با تمام وجود سیاه و دود زدهم شکرت! اندازه تمام هستی شکرت!
هنوز دلم بازنشستگی میخواد. هنوز از زیاد شدن بچه های کلاسم طرفداری نمیکنم. هنوز به شغلم عشق ندارم. ولی این روزها دیگه شبیه گذشته نمیبینمش. فقط دلم نمیخوادش اما نه عصبانی میشم نه بیتاب. تغییر رو عمیقا در وجودم حس میکنم. به نظرم403با وجود تاریکی وحشتناکش کلی چیز یادم داد. کلی بزرگترم کرد. کلی در تغییر زاویه دیدم نقش داشت. من دیگه هرگز چیزی که پیش از403بودم نمیشم. عاقبت کاری که مثبتهای زندگی نتونستن با زاویه دیدم کنن رو این منفیه سیاه انجامش داد. حالا عمیقتر شکر میکنم. حالا سنگینیهای این مدلی رو سبکتر سپری میکنم. حالا بزرگتر شدم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
کاش کلاسه تا15دیماه عقب نمیرفت! بلاتکلیفی همیشه اذیتم میکنه. ولی بد هم نیست مهلت نفس کشیدن دارم. از اون طرف انتظارش اصلا مثبت نیست. خدایا تا یه سال دیگه باز درگیرم. هی بیخیال شاید واقعا خوب باشه. فقط اینکه تابستونم دیگه کامل آزاد نیست. نمیتونم تا هر زمان مادر میخواد همراهش در ارتفاعات بمونم. الان که مدرسه دارم و تابستون امسال هم این کلاسه و… خاطرات98و اون حال و هوای لعنتی. هی بیخیال. شاید واقعا این بار اینهمه بد نباشه. بذار فقط انجامش بدم.
هی! کیبوردم رو پس گرفتم. اون بزرگه رو بردم گذاشتم ارتفاعات جای این یکی. حالا کیبورد قدیمیترم زیر دستمه. کهنه تره، ضعیفتره، اما کوچیکه و کلیدهای کم و زیاد داره و اگر شبی شبیه امشب بخوام مثل گذشته با سیستم روشن بخوابم این فسقلی توی بغلم جا میشه. آخ جون.
میگم من واسه چی به این سادگی اصلاحپذیر نیستم؟ الان واسه چی باید با سیستم روشن بخوابم؟ مگه اونهمه زور نمیزنم که شبها با صدای آبنما خوابم ببره و گوشی و سیستم خاموش باشن؟ دیگه هم که اینجا نبودنم عادی شده پس من واسه چی باز تا یه شب تنها گیر آوردم ولو شدم داخل تیمتاک؟ خدایا من درست نمیشم. یعنی واقعا نمیشم؟
این شبها یه دلواپسیه مشترک با خیلیهای دیگه نصفه شب بیدارم میکنه و شوتم میکنه سمت گوشیم. هر شب میترسیم جنگ اصلی شروع بشه. دیشب تلگرام رو خوندم و دیدم شکر خدا چیزی نشد. امشب هم تا این لحظه امنه. یعنی باقی شب هم امنه؟ خدایا خودت به خیر کن!
خدایا چقدر به مادرم گفتم امشب نرو هر کاری داری کن شب بیا همینجا گوش نکرد. میدونم اینطوری درستتره ولی… خدایا مادرم. نگرانشم. بدجوری نگرانشم. کاش رضایت میداد بیاد همینجا حالا با من توی این خونه واسشون سخته کاش میومد توی خونه خودش این بالا یعنی طبقه بالا! هرچی بهش میگم میگه اینجا کوچیکه هیچ چیمون جا نمیشه. راست میگه کوچیکه ولی کاش با من موافق میشد که این شدنیه و میومدن توی این خونه! خدایا اینطوری خاطرم ازش جمعتر بود من کنار تمام استرسهای مسخره گذشتهم حالا واسه زمانهایی که اینها در دسترسم نیستن هم استرس دارم. کاش به روانشناس معتقد بودم واقعا لزوم مراجعه به یه دونه درست درمونش رو در خودم حس میکنم. اوه نه اونها به درد نمیخورن. فقط حرف میزنن و حرفهاشون جفنگه. دستکم اونهایی که من میشناسم این طورن. اوه نه هیچ خوشم نمیاد پیششون نمیرم وووییی خوشم نمیاد خوشم نمیاد اعصابم رو خورد میکنن نمیرم خوشم نمیاد وای خداجون خوشم نمیاد خوشم نمیاد! ولی این حسهای مسخره… خدایا اگر بگم کمکم کن میکنی؟
امشب اومدم تیمتاک ولی نتونستم بین بچه ها بمونم. اینها با چیزهایی سرگرم میشن که من3دقیقه بیشتر نمیتونم بهشون بپردازم. اما بقیه رو میتونه واسه زمانهای طولانی مشغول کنه. از ته دل باهاشون حال میکنن و من فقط تماشا میکنم و بعد خسته میشم و میزنم از جمعشون بیرون. واقعا دلم میخواست امشب بینشون بیدار مینشستم ولی الان با دیدن اون جمع شلوغ حس میکنم ترجیح میدم برم دوباره بخوابم. به نظرم ترجیحم درسته. این صفحه اراجیف رو هم ببندم برم بخوابم. فردا باید برم سر کار. خب پس الان دقیقا واسه چی این حس مزخرف که یه چیزهایی از این ساعتهام رو دارم از دست میدم اعصابم رو انگولک میکنه؟ بیخیال بعد از تاریک معمولا یکی2شبم این شکلیه. تاریک! اوه لعنت! هفته تاریک! من یه آب بازی حسابی لازم دارم. الان که دیره. اوه گندش بزنن مگه میشه آدم الزامش به حموم رفتن رو یادش بره؟ خدایا آلزایمری نشم صلوات!
بسه دیگه بیخیال. ساعت از12گذشت. سلام1شنبه! تو روز خوبی هستی مگه نه؟ میدونم که هستی. من فردا یه روز عالی دارم و تو باید همراهی کنی. ببین1شنبه خوبی هستی ولی1شنبه بهتری باش و واسه من و همه اطرافم عالی پیش برو آفرین. بذار ببینم شارژ گوشیم کامل شده که جداش کنم و برم توی بغل پتو؟ آخجون کامل شد! اینو بزنم روی آنتن و یوهو پتو بغلت رو باز کن که اومدم. ساعت12و13دقیقه نیمه شب و نمیدونم به نظرم صبح1شنبه. تا بعد.
ضربتی.
اطراف ظهر جمعه.
دیشب بارون شروع شد و هنوز همه جا خیسه. تا ساعت حدود5و نیم صبح بیدار نشستم، بعدش مثل جسد ولو شدم، بیدار شدم به تلفن مادر جواب دادم، دوباره خوابیدم، چند بار پریدم چون قول داده بودم یه چیزی رو امروز تکمیل کنم و تحویل بدم ولی سرگیجه و تهوع اذیتم کرد و دوباره خوابیدم، حدود11صبح بلند شدم از تخت مستقیم پریدم پشت سیستم و کاره همین چند لحظه پیش تموم شد، فرستادمش، الان باید بلند شم یه زنگ به مادر بزنم و موهام رو شونه کنم و یه آبی به صورتم بزنم و شیرکاکائوی سرد درست کنم و و و و و و…
جدا از این درد کزایی که هر لحظه امکان داره تمام هفته کاری رو واسم زهر کنه و کاری واسه دفع این دردسر ازم برنمیاد اوضاعم از دیشب بهتره. روز همیشه همه چیز از شب سبکتره. ترجیح میدم پرده تاریک استرس فعلا هرچی ممکنه عقبتر بمونه. باید حمام کنم و به کارهای روزمره برسم و واسه رسیدن مادر و واسه فردا آماده بشم و دوباره و و و و و.
بین سفارش میکروب از بیرون و آشپزی دیرهنگام در منزل مرددم. مادرم کارتم رو اشتباهی برد و حالا باید واسه سفارش دادن حتما به اسنپفود آویزون بشم. وووییی.
دیشب یه تجربه جدید از اوس مهدی داخل تیمتاک یاد گرفتم که حسابی بهم کیف داد. جدیدها رو دوست دارم.
هوا عجیب سرده. کاش2شنبه هوا بهتر باشه! هی! 2شنبه بی معرفت یهخورده از روی ذهنم بکش عقب بذار نفس بکشم! لعنت نمیخوام الان اینهمه به افکارم نزدیک باشی! بکش کنار! لطفا!
میگم نمیشه به خاطر سرمای هوا فردا تعطیل بشه؟ آخ یادش به خیر دلم واسه نق زدن برای تعطیل شدن های ناگهانی که معمولا هم جواب نمیداد چقدر تنگ شده!
یا خدا ساعت20دقیقه به1شد کی گذشت؟ بسه دیگه واقعا باید از اینجا بلند شم باقی وراجیهام باشه واسه بعد. ساعت12و41دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.
روی هم رفته…
4شنبه شب.
خدایا چقدر شدید تعطیلات لازم داشتم! خدایا شکرت به خاطر اینکه تعطیلم به خاطر اینکه این هفته ارتفاعات نرفتم به خاطر5شنبه جمعه ای که مدرسه ای در کار نیست و مال خودمه به خاطر اینکه اینهمه شدید خوابم میاد شکرت به خاطر همه چی شکرت!
هفته تاریک شلاق کش داره میاد و حالم دور از تو هیچ خوش نیست. هنوز نرسیده و تصور اینکه روز کاریم با شروع این نفله چه مدلی باید سپری بشه حالم رو بدتر هم میکنه. وای خدا آخه این… خدایا شکرت!
این2شنبه خونواده دوباره میرن تهران و روح منو با خودشون میبرن و من همزمان باید برم سر کار و با بچه ها بخندم و خدایا واقعا تحمل یه مشت خاک رو چی دیدی لطفا این شب رو رفعش کن خدایا باور کن دیگه جونم یاری نمیکنه دستم و صدام به دعا بره بالا بیا خدایی کن این ماجرا به خیر تموم بشه به تمام اسم هات دیگه نمیکشم.
ساعت10یه پست باید بره روی آنتن. پست دست منه. زمانش بیاد و بره من بخوابم. از خستگی دارم می افتم. یه فشار خیلی خیلی بد روی اعصابم بود که امروز یعنی امشب یهخورده سبکتر شد. انگار نفسم بازتر شد. کامل رفع نشده ولی خیلی آرامشبخشه که شدت فشار کم بشه. گفتم نفس میگم من یهخورده… نفسم یه کوچولو… یعنی چیزیمه؟ میگم یعنی این رفیق با معرفتم ممکنه یه بلایی سرم… آخه احمقه خر تو که اینجوری مثل سگ میترسی واسه چی یه دفعه واسه همیشه ولش نمیکنی؟ فوقش2ماه پرپر میزنی چندتا مشت هم شوت میکنی به دیوار2تا فحش میدی3تا عربده میکشی حل میشه میره دیگه. خدایی اگر همون اول یه دفعه اقدام کرده بودی الان داستان تموم شده بود. از چی میترسی یه دفعه بلند شو بگو تمام و تمومش کن دیگه! آخ بسه. گلوم سنگینی میکنه. راست میگم. یعنی چی شدم؟ وای خدایا مادرم مادرم تحمل نداره خدایا لطفا! الان اگر خدا زبونش فارسی بود میگفت لطفا و کوفت! خب نفهم اینهمه دلیل بهت دادم عقل هم که یه ته مونده ای داری دیگه چیت کنم خب ول کن دیگه! جدی من واسه چی یه دفعه و مثل همیشه ضربتی رها نمیکنم این… این… این… اه خدایا این… اه کثافته لعنتی!
امتحانه رو دادم. یادم نیست اینجا گفتم یا نه حالش هم نیست برم ببینم. بیخیال اگر گفتم دوباره از اول.
امتحانه رو دادم. وارد اتاق امتحان که شدم مربی محبوبم اونجا بود. جفتمون زدیم زیر خنده و من بغض کردم. استاد هادینژاد میخندید. من هم میخندیدم ولی بغضم رو دید. خلاصه صحبت و امتحان و… از10ترم افتادم ترم5و… یعنی ظرف2سال اینهمه پس رفتم؟ باورم نمیشه قطعا استرس محل امتحان و تلاشم واسه صحبت کردن سریع و اینکه امتحان کتبی نداشتم بی اثر نبود ولی جدا از دلگیریم واسه عقب رفتنم بد نشد. من میخواستم از ترم اول دوره کنم پس الان واسه چی باید دلم بگیره؟ اونجا آخم در اومد ولی کلی تشویقم کردن و گفتن بعد از2سال که اصلا نخوندی نتیجه فراتر از انتظار بود. نمیدونم به خاطر دل من گفتن یا واقعا اینطوریه. در هر حال من خودم رو بالاتر از یه ترم پنجی میبینم ولی خوشحالم که میتونم مرورم رو از پایه و عمیقتر و دقیقتر و بدون استرس و ترس آیلتس پیش ببرم. اوه خدایا هزینه های این کلاسه این بار به شدت بالاتر از دفعه پیشه و… هوممم. جا ولخرجی واسه سالت و کثافتکاری های گلو سنگین کن باید خرج این کلاسه کنم تا دیگه بعد از ترمهای6گانه تنبلی کردن یادم بره درضمن دیگه هم به تنفسم کثافت نزنم. هی! من جدی گلوم سنگینه. درد ندارم انگار حالت ارتجاعیش رو داره از دست میده. یعنی صبح بهترم؟ خدایا من میترسم میشه کمک کنی؟
روی هم رفته بد نمیگذره. فرداها رو هم کسی ندیده. باید منتظر بشیم. منتظر2شنبه آینده و منتظر تمام اشعه های فردا. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و30دقیقه4شنبه شب. تا بعد.
خودگویههای آخر شب.
شنبه شب.
خوابم میاد. اگر فردا سر کار نداشتم میرفتم پیش بچه های اینترنت. خب باشه شاید هم نمیرفتم ولی… خوابم میاد.
زندگی در جریانه با تمام موارد با حال و بی حالش. امروز رفتم بیرون دنبال کیف مورد نظرم. من کلی کیف دارم که هیچ کدومشون دقیقا اونی که باید باشن نیستن. امروز بارون میبارید. مادر گفت با هم بریم. خواستم اصرار کنم که خونه بمونه دیدم شاید درست نباشه تنهاش بذارم. رفتیم. کلی گشتیم و این بنده خدا با اون پا دردش همین طور اومد و اومد. آخرین جایی که رفتیم گفت اگر اینجا هم پیداش نکردی بیا برگردیم خونه. اگر خودم بودم هنوز جای گشتن داشتم ولی این واقعا انصاف نبود مادرم هم خیس شده بود هم خسته بود هم پاش درد میکرد و نگفت. گفتم باشه اگر گیرش نیاوردم بریم خونه. گیرش آوردم. الان هم درست پایین تختم داخل2تا نایلونه و هر دقیقه که از اونجا رد میشم یه دستی بهش میکشم و میگم هی تو مال منی. بخند ولی بالای7سال همچین چیزی دلم میخواست و نمیشد. امروز هم… نتونستم بیخیالش بشم شاید لازم بود که بشم آخه قیمتش…
من امروز یه کیف گنده سفت خریدم از اون سامسونتهای اصل بزرگ که خدا تومن قیمتش شد. میگم که، خب که چی؟ شد که شد. من در جوانی به شدت ولخرج بودم. بعدش اصلاح شدم. ولی دلیل نمیشه دلم نخواد. این ولخرجیه خطرناکی بود که کردم. خب. اینو کردم. تمام. یه چیزی بگم؟ حس پشیمونی ندارم یعنی خیلی ندارم. هرچند شاید لازمه من عاقلتر باشم در زمانی که ملت واقعا نون واسه خوردن ندارن و این سامسونت غول واقعا جزو نیازهای به شدت واجبم نبود. ولی آیا واقعا لازمه؟ آیا لازمه من همچنان از آرزوهای شبیه این صرف نظر کنم؟ آیا واقعا خرید همچین چیزی با همچین قیمتی در سن46سالگی از طرف من نادرست بود؟ یهخورده نمیدونم. فقط میدونم دلم بدجوری میخواستش و الان هم میخوادش و اگر مثلا بگن میتونی پسش بدی نمیخوام پسش بدم. هی! اگر بهم بگن میتونی اگر بخوایی اینو پسش بدی و در عوض یه خرج بهتر واسه پولش کنی چی؟ مثلا یه گره تلخ از یه زندگی باز بشه. زندگی کسی که اصلا نمیشناسیش. اون گرهش رو باز میکنه و میره به راه خودش تو هم دیگه هرگز موقعیت داشتن این کیفه رو نخواهی داشت. خدایی اون زمان هم حاضر به پس دادنش نیستم؟ بذار فکر کنم. ولی فکر لازم نیست. هستم. اگر واقعا همچین انتخابی واسم پیش بیاد به شرط اینکه مطمئن بشم این چیزیه که خدا دلش میخواد واقعا حاضرم انجامش بدم و دیگه هم زور نزنم که دستم به همچین چیزی برسه. ولی الان همچین انتخابی بهم داده نشده و خدا هم نگفته دلش همچین چیزی رو در این لحظه میخواد. پس کیفه مال خودم. خب اینکه انجام شد ولی خودمونیم یعنی من واقعا اسراف کردم؟ هوممم. شاید کرده باشم ولی دلم نمیخواد دیگه بهش متمرکز بشم. من یه کیف به قیمت لعنتیه بالا خریدم و حسابی هم دلم میخواد که از داشتنش عشق کنم پس میکنم.
یه سری اتفاق مضحک اعصاب خردکن هم اطرافم افتاده و هی می افته که حسش نیست واسشون نق بزنم. بیخیال این قصه ها تکراری شدن و من ابدا حوصله تکرار ندارم. آدمها و حس و حالشون رو نمیتونم عوض کنم پس ترجیح میدم حرفش رو نزنم.
چند روز پیش یه قلک رمزی خوشگل دیدم. وای خدایا دلم میخواد میشد اینو هم میخریدم ولی این دیگه واقعا اسرافه. همچین چیزی هرچی هم خوشگل باشه مال من نیست. این واسه بچه ها و حتی نوجوانهاست که تشویق بشن پول پسانداز کنن. من که اگر هم پساندازی داشته باشم نقدی نیست من آدم بزرگم و با کارت کار میکنم پس فایده داشتن همچین چیز قشنگ ولی احتمالا گرونی واسم چیه؟ این از اون موارد اسرافهای زشتیه که واقعا نباید مرتکبش بشم نه خریدن کیفی که سالهای سال میتونه کارم رو راه بندازه. ولی قلکه خیلی خوشگله. هی! بسه!
اوه کی11و نیم شد؟ بلند شم آبنما رو روشن کنم و برم توی بغل پتو و منتظر بشم تا پریها بیان ببرنم. میگم خیلی زشته که به این سن و سال هنوز توی هوای پری و عروسکم ولی بیخیال. همینه که هست. من با46سال سن هنوز عروسک که ببینم خودم رو میبازم و هنوز توی حال و هوای رویا و پری و قصه های بهشتهای یواشکی پشت پلک هامم و این به کسی آزار نمیرسونه پس به جهنم که تمام جهان بهم بخندن. من اینم. یه زن46ساله که قد باقی آدمبزرگها عاقل نیست و هنوز توی حال و هوای عروسک و پریه. از چیزی که هستم بدم نمیاد پس همینطوری باقی می مونم. به تو هم هیچ مربوط نیست که پشت چشم واسم نازک کنی. اگر هم کنی خیالی نیست. ترجیح میدم خودم باشم تا یه ماسک جفنگ همه پسند.
بسه خستم. آخ جون من از این کیفها دارم! وای خدایا بالای7سااال دلم میخواستش شاید هم بیشتر. آخ جون!
عجب یه دفعه هوا سرد شد! کاش دیگه داغ نشه! گرما واقعا اذیتم میکنه. مادرم دعا میکنه هوا آخر هفته باهامون راه بیاد تا دوباره بریم به ارتفاعات. خدایا من شخصا همینجا راحتم ولی لطفا به مادرم گوش بده و اجازه بده آخر هفته بریم اون بالا. آخه اونجا به مادرم آرامش میده و زمانی که مادرم یهخورده در آرامشه خودم هم یهخورده در آرامشم. گفتم یهخورده چون متأسفانه ازم برنمیاد کاری کنم که مادرم کاملا در آرامش باشه. کاش ازم برمیومد ولی…
پس فردا تعیین سطح. خدایا یعنی جوابش چی میشه؟ هی! یعنی الان مثلا استرس دارم؟ نه بابا خخخخ. دیگه که امتحان آیلتس آخر ماجرا در کار نیست. اصلا استرس واسه چی؟ من که اسپیکینگم خدایی خیلی هم بد نیست و این کلاسه فقط واسه مرور و سرگرمی و احساس حضور در محیط آشنا و… خب یعنی… چیزه… چیزی نیستها ولی فقط این… خب واقعیتش… چیزه… خب به نظرم بهش که متمرکز میشم آره استرس دارم. خب البته فقط یهخورده. یه کوچولو. فقط… فقط… وای خدایا! هی! میدونم نتیجه عالی میشه. من میدونم. ترمم بالا می افته و تایم کلاسها هم میره واسه شنبه ها و2شنبه ها درست همونطوری که خودم میخوام و… وای خدایا! وای! خدایا!
اینقدر دلم میخواست فردا تعطیل بود! وووییی کاش بود! بیخیال تعطیلی در کار نیست کاریش هم نمیشه کنم. فردا تعطیل نیست. باید شبیه هر روز برم سر کار هیچ چیزی هم قرار نیست این روند رو عوضش کنه. خب نکنه! گفتم دلم میخواد نگفتم واسش شبیه گذشته ها بیتابم. کلاسم امسال واسم غیر قابل تحمل نیست. این مدل موارد دیگه اصلا به حساب نمیان. فقط در حد یه دلم میخواده کوچولو. اگر تعطیل میشدیم ذوق میکردم ولی نه خیلی زیاد. حالا هم که تعطیل نیستیم نق میزنم ولی نه خیلی زیاد. اما اگر همینطوری ادامه بدم و بیشتر بیدار بمونم فردا صبح دم بلند شدن احتمالا خیلی بیشتر نق میزنم چون خوابم میاد. عاقلانه تر اینه که دیگه بس کنم و برم به دنیای خواب تا فردا صبح کمتر از خستگی اطراف تختم گیج بزنم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت11و41دقیقه شنبه شب. تا بعد.
شبانه های پریشان.
جمعه شب.
اومدم پایین. آخ خدا خونه! خدایا هر کسی نداره بهش بده از من هم نگیرش!
عصری خوابم گرفت جای خوابیدن فوت شدم بعدش هم بلند شدم حدود ساعت8و نیم شب یه قهوه2شات خوردم الان چه خاکی به سرم کنم فردا باید برم سر کار! وووییی!
تیمتاکم. فضای تیمتاک حسابی عوض شده و غافلگیر شدم و…
2دستی با تمام زور روانم دارم زور میزنم منفیها رو امشب بزنم عقب. امشب نباید تسلیم این موج سیاه بشم وگرنه بدجوری سخت میگذره. خدایا کمکم کن!
این هفته باید امتحان تعیین سطح بدم. همین2شنبه. یعنی نتیجه چی میشه؟
2شنبه آینده خونواده دوباره باید برن تهران. خدایا پس کی این قصه ختم به خیر میشه؟ به نظرم لازم نیست واست بگم که چقدر از تصورش… تو که خدایی همه چیز رو میدونی من واسه چی باید هی توضیحش بدم؟
مدیر مدرسه هی میخواد فعالتر باشم و من واقعا حسش رو در خودم نمیبینم. دست بردار بابا واسه چی نمیشه فقط درسم رو بدم و تمام؟ اه لعنت!
دلم میخواد یه سامسونت بزرگ بخرم. از اونها که دیواره های سفت دارن. کاش بشه فردا برم یکی پیدا کنم! به نظرم قیمتش زیاد باشه و به نظرم اسرافه و به نظرم… به نظرم این خرید کردنها رو واسه در رفتن میخوام. تا کی میشه در برم؟ گیریم اینم خریدم بعدش به چی گیر میدم؟ خدایا راه خروج از این هزارتوی تاریک کجاست؟ باورم نمیشه یعنی واقعا تو نمیخوایی هیچ چی بگی؟ همچنان میخوایی سکوت کنی و تماشا؟
دارم سعی میکنم دوباره داخل اینترنت فعال باشم شبیه گذشته. شاید موفق هم بشم ولی… این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست و قرار نیست من مداوم بیانش کنم. اما اینجا کسی نیست جز خودم و خودم پس ایرادی نداره اگر اینجا بگمش. دارم سعی میکنم شبیه گذشته در اینترنت فعال بشم یعنی وظایفم رو شبیه گذشته سفت انجام بدم با این تفاوت که این وسط یه چیزی شبیه گذشته نیست. من شبیه گذشته نیستم. وظیفه های اینترنتیم حالا فقط وظیفه هستن. نمیخوام نق بزنم ولی… واقعیت… من هیچ عشقی به این ماجرا در خودم نمیبینم. دست خودم نیست واقعا نمیبینمش. در گذشته حسم متفاوت بود. حالا از انجامش فقط حس انجام مسوولیتی رو دارم که وقتی درست انجام میشه دیگه از نتیجه استرس ندارم. فقط میخوام درست انجامش بدم چون مسوولم که انجامش بدم. هیچ حسی در هیچ کجای وجودم بهش نیست. نمیدونم شاید این فقط تصورمه ولی نمیتونم واسه کسی بگمش که کمکم کنه بفهمم این سردی واقعیه یا تصور من. بیرون از اینترنت که واقعا کسی نیست ملتفت این تفاوت باشه تا واسش توضیح بدم داخل اینترنت هم واقعا کسی نیست که بشه همچین چیزهایی رو واسش بگم. اون بیرون این دغدغه ها برای کسی جز خودم به حساب نمیان و این داخل اگر واسه کسی توضیحش بدم نهایتش تصور میشه که اه چقدر منت میذاری حالا2تا کلید بالا پایین میکنی هی بگو نمیخوام انجامش بدم و میخوام برم و میخوام نباشم و چه و چه. واقعا اینطوری نیست ولی… من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم. این مورد هم که… خدایا من واقعا نمیتونم از کسی بخوام کمکم کنه نظم رو به حس و حال به هم ریختهم برگردونم خودم هم که داخل درهم ریختگیهای این وضعیت گم شدم واقعا باید چه معامله ای کنم با این تعلیقم؟ گاهی واقعا کسری یک حضور آگاهتر و مسلطتر از خودم رو احساس میکنم. گاهی واقعا لازمه یه کسی باشه که ازش بپرسم و ازش بخوام تا کمک کنه جوابها رو پیدا کنم و چه حس مزخرفیه زمانی که درک میکنم هیچ کسی نیست! الان من باید چیکار کنم با این خوده منجمدم؟ نمیگم خدایا کمکم کن چون خدا در موارد بسیار بزرگتر و جدیتر سکوت کرده و واقعیتش… گاهی حس میکنم دارم از صدا زدن و جواب نشنیدنهام خسته و نا امید میشم. شاید هم فقط دیگه نفسم بالا نمیاد که صدا کنم. شاید هم از اینهمه سکوت در برابر اونهمه صدا زدن سرخورده شدم. شاید ضربه های403که باعث شدن اطرافم رو از زاویه دید دیگه ای ببینم نتیجه مثبتی نداشتن. عجیب حس میکنم تمام اطرافم خام و… به نظرم افرادی که پیش از این مدل دیگه ای میدیدمشون به طرز معصومانه ای خام و بی تجربه میان. یعنی این نگاهم درسته؟ و واقعا این درده که به یه کسی شبیه من همچین بینشی داده؟ واقعیت قشنگی نیست که بیگانگی خودت با اطرافت رو عمیقتر از هر زمان دیگه ای لمس کنی ولی من الان دارم این حس رو تجربه میکنم و هرچند هیچ خوشم نمیاد ولی کلی مدرک و دلیل دارم که نتونم این حس تاریک رو ردش کنم. واقعیت قشنگی نیست. اصلا قشنگ نیست. خوشم نمیاد. پیش از این با حس های اشتباهم خوشبختتر بودم. حالا این… چه واقعبینیه نکبت و زشتی! خوشم نمیاد هیچ خوشم نمیاد. کاریش نمیشه کرد. باید بپذیرمش. باید بهش عادت کنم. باید باهاش کنار بیام. باید بشینم به گیرهای اینترنتیم برسم تا سر زمانش به دردسر نیفتم. گیرهایی که دیگه هیچ عشقی بهشون احساس نمیکنم. فقط تعهده. فقط حس وظیفه هست. چی به سرم اومده؟ آیا403بزرگترم کرده؟ آیا افسرده شدم؟ آیا طبق تصورات شنونده های فرضی بدون اینکه بخوام و حتی بدونم ناخودآگاه و در ناخودآگاهم منت حضورم رو میذارم؟ اوه خدایا نه هرگز! و آیا واقعا دیگه عشقی به فعالیت اینترنتیم ندارم یا فقط تصور من در این زمان این مدلیه؟ چقدر این زمان یه آگاهتر از خودم رو لازم دارم! و چقدر عمیقتر از همیشه به این واقعیت کزایی یقین دارم که آگاهتر از خودم در اطرافم موجود نیست که کمکم کنه! اه خدایا! اه لعنتی! متنفرم از این حس متنفرم! اه لعنتی! اه! لعنتی!
چندتا گل سر بافتم که باید به گیره هاشون چسبشون بزنم و هنوز نزدم. یعنی فردا تمومشون میکنم؟ اوه فردا باید یه سری ماجرای اینترنتی رو… اه ول کن دیگه!
میگم یه چیزی! واسه چی هر دفعه من از ارتفاعات برمیگردم پایین اینهمه وحشتناک خستم و مثل جنازه می افتم و میخوابم در حالی که اونجا حتی بیشتر از اینجا بی تحرکم و فقط روی تاب میشینم یا ولو میشم؟ حس عجیبیه.
یعنی بعد از این امتحانه ترم چندی میشم؟ کاش کلاسه شنبه2شنبه ها باشه! بذار ببینم اصلا کجا می افتم. شاید با شروع شرکت مجددم در کلاسهای ملل حسم به همه چیز بهتر بشه. شاید واقعا من متعلق به اون محیط شده باشم. شاید اگر برگردم به هوای کلاسها… خدایا یعنی بین اینهمه میلیارد آدم توی این دنیای نفله هیچ کسی نیست بشه من باهاش حرف بزنم بلکه بفهمم دقیقا چه غلطی باید با خودم کنم؟ گندش بزنن!
دلم میخواد هی چرت و پرت بنویسم. خب من اینجا رو تمدید میکنم واسه همین. که بتونم هر زمان دلم بخواد تا هر جا دلم بخواد از هرچی دلم بخواد چرت و پرت بنویسم. ولی الان دیگه هیچ چی به نظرم نمیاد بنویسم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت10و45دقیقه جمعه شب. تا بعد.
دوباره سلام و بعد…
4شنبه شب. ارتفاعات.
خدایا آخرین باری که اینجا نوشتم به نظرم21مرداد بود! نزدیک بود اینجا بره هوا. یهخورده هم رفت بالا ولی در آخرین لحظه کشیدمش پایین. حس و حال تلاش واسه نگه داشتنش نبود. حس و حال واسه نگه داشتن هیچ پیوندی نیست. اینترنت. به طرز خیلی غمناکی ازش دلزده شدم. اصلا واسه چی بهش چسبیدم؟ چه فایده ای میده بهم؟ من واسه چی دارم ادامه میدم؟ تا کی میتونم اینطوری پیش ببرم؟ هی بسه!
این بالام. همراه مادر. تنها جاییه که بهش یهخورده آرامش میده. بیماری برادرم همچنان حریف خطرناکیه برای من و خونوادم و همچنان با کمک علم پزشکی با این حریف تاریک در جنگیم. این روزها… بیخیال.
مدرسه ها هم که باز شدن. امسال مهر چه سریع رفت! یعنی سریعتر از مهرهای دیگه.
من باید2شنبه آینده برم واسه امتحان تعیین سطح ببینم مرورم رو از کجا باید شروع کنم. خدایا کمکم کن.
امسال مدیر مدرسه عوض شد. چقدر دلم گرفت از اینکه حق همیشه میبازه. گریه کردم. خیلی زیاد. اما توی جبهه های حاشیه کار نرفتم. مدیر جدید درسته که مورد نظرم نیست ولی خداییش هنوز آزارم نداده که بخوام به اون طرز مسخره باهاش لج باشم. جفتمون روی خط راه میریم. محیط کارم واسم فقط محیط کاره و بچه ها… آخ آخ بچه ها خخخ. تنها حقیقت این روزهای من که کمک میکنه واقعا بخندم. خسته میشم از دستشون ولی باهاشون که هستم از اینکه میخندن خیلی خوشم میاد. از خنده های مادرم هم خوشحال میشم ولی میدونم که مال اون هم شبیه مال خودم خیلی واقعی نیست. خدایا! ای کاش اجازه نمیدادی این بلا مثل بمب بخوره وسط خونواده من! چند وقت پیش در حضور رفیقمون ازت گلایه کردم. رفیقمون بهم معترض شد. ازت دفاع کرد و میگفت این خواست تو نیست. اینو بهش نگفتم که درسته زجر کشیدن بنده هات خواست تو نیست ولی تو خدایی. میشد که اجازه ندی اینطوری بشه. اینهمه تمام عمرم به درگاهت دعا کردم هیچ زمانی با عزیزهام نه آزمایشم کنی نه مجازات. به هر زبونی که بلد بودم ازت تقاضا کردم. نکردم؟ و تو تماشا کردی تا درست همونی بشه که تمام عمرم ازش میترسیدم. رفیقمون اینجا نیست از دستم حرصی بشه. خودمم و خودت. تویی که خدایی. تویی که مظهر توانایی هستی. تویی که همه چیزی. تویی که همیشه گفتی صدام کنید تا اجابت کنم. تویی که گفتی به من اعتماد کن. حالا خودت بگو. من محقم از این سکوتی که کردی و این اجازه ای که دادی دلگیر باشم. نیستم؟
امسال هرچند یهخورده سخت ولی موفق شدم تقلیل4شنبه ها رو بردارم. شکرت خدا. دیماه وارد21سالگی خدمتم میشم. هنوز خیلی مونده تموم بشه. خیلی زیاد. تقریبا تمام آشناهای محل کارم امسال بازنشسته شدن. یا زمانش رسید یا زودتر از زمانش رفتن. موقع خداحافظیشون گریه کردم. امسال شروع مدرسه واسم زیاد غمگین بود. زیاد گریه کردم. اما ادامهش رو راحتتر دارم میرم. شاید چون تاریکیِ واقعی رو شناختم. خدایا! کاش اجازه نمیدادی اینطوری بشه. دیگه به رفیقمون نمیگم ولی بیا صحبت کنیم جدی من چیکار کرده بودم که اینطوری مجازات… خدایا! دیگه نفس صدا زدن ندارم. کاش کمک کنی حل بشه. باور کن دیگه نمیتونم. باور کن دیگه نمیتونم!
امسال ساعت11و35دقیقه آزاد میشم تا بیام خونه. خونه ای که همه چیزش با سال گذشته متفاوته. خدایا باورم نمیشه سال پیش مشکل بزرگم شروع مدارس و ناکامی آیلتس و خستگی از قرنتینه پساکرونا بود! چقدر دور به نظرم میاد! خدایا! بیا بهم بگو اون دوران در آینده نزدیک باز برمیگرده. خدایا! تو رو خدا! آخه من دیگه چی بگم تا تو جواب بدی؟
بسه دیگه حال نمیکنم مادرم ببینه میبارم. بذار مثبتهاش رو ببینم. در حال تنگتر کردن حلقه محدودیت تفریحات نامجازم. هنوز مونده از دستش خلاص بشم ولی خدایی آمار روزانهم خیلی اومده پایین. خدا کنه بتونم سریعتر کامل آزاد بشم. یعنی شدنیه؟ داخل اینترنت میگفت دیگه هرگز شبیه اول نمیشم. همیشه گرایشم بالاتر از بقیه هست و همیشه امکان گرفتار شدنم هست. تا آخر عمر. خب این تاوان خریتیه که کردم ولی اگر بشه من خلاص بشم باز هم ارزشش رو داره. خدایا کمکم کن! من واقعا میخوام ولی به خدا زورم نمیرسه. خلاصی از موارد دیگه در مواقع دیگه بود این یکی واقعا ترسناکه حس میکنم اگر ولش کنم روی یه قله نوک تیز خطرناک بدون تکیه گاه در معرض باد تنها میشم. خدایا هیچ چی نیست بهش تکیه کنم. باور کن می افتم. نمیتونم این مدلی ولش کنم. کمکم کن رها کنم و رها بشم. خریت بزرگی بود این گرفتار شدنم ولی منه احمق کردم دیگه. به خدا نمیدونستم اشتباهه. واقعا عقلم رفته بود جهنم. اصلا تصوری از غلطی که میکردم نداشتم. واقعا نداشتم. به خودم که اومدم گیر بودم. پشیمونیم هم بمونه سر مهلتش. خدایا! میشه منو از این کثافتکاری آزادم کنی؟ واقعا تصورش آزارم میده. خدایا لطفا! لطفا!
چندتا چیزمیز کوچولو خریدم. یکیش خیلی خوبه یعنی همه خوبن ولی این… حالا توی اتاقم یه آبنمای کوچولو دارم که روی میزه و برقیه و تا صبح واسم لالایی میخونه. لالایی از جنس زمزمه های آب. شبهایی که روشنه میتونم بدون زمزمه گوشی و سیستمم بخوابم. یهخورده سخته ولی عجیب دوستش دارم این صدا رو. انگار موقع خواب یه عالمه پری از جنس لطیف آب میان تا ببرنم به سرزمین رویا. بعد از خوابیدن البته همیشه رویا نمیبینم. حتی کابوس هم میبینم. ولی شبها با زمزمه لالایی آب زیباترن. اینجا در ارتفاعات آبنما و زمزمه آب و پریها نیستن. امشب باید تنها توی بغل پتو خوابم ببره. من و گوشی. کاش بشه گوشیم رو خاموش بذارم! این واسه مخ خطر داره.
هی! من دلم اسپرسوساز شارژی میخواد. من دلم یخ در بهشت ساز خونگی که با نوشابه و آب میوه و ازینا ظرف چند دقیقه یخ در بهشت میسازه میخواد. من دلم… عجیب گرفته… خدایا! بیداری؟
ساعت از9و نیم گذشت. ساعت10باید1پست بره روی آنتن. خوابم میاد. باید منتظر بشم تا نزدیک10و به روز کردن پست و… پتوی مهربون و خواب. پتوها خیلی مهربونن. هر زمان بخوایی هستن. همیشه بغلت میکنن. هر چقدر هم که چاق و گنده باشی تمامت توی بغلشون جا میشه. در هر حالی که باشی نه ازت توقع دارن نه اذیتت میکنن نه از صمیمیتشون کسر میشه. هر مدلی هر مدلی که باشی گرم و مهربون بغلت میکنن.
از تابستون403یادگاریهای منحصر به فردی دارم. یکیش اینکه حالا دیوار و پتو رو یه جور عجیبی بیشتر و عمیقتر و شفافتر از گذشته دوست دارم. این2تا واقعا رفیق بودن در زمانی که واقعا واقعا جز خدا هیچ کسی نبود. هیچ صدایی نبود هیچ دستی نبود. هیچ کسی نگفت اینهمه سکوت پشت حصارش اصلا زنده هستی یا نه! جز خدا که شاهد بود، جز پتویی که وسط آتیش تابستون هم با تماسش بهم آرامش میداد، جز دیواری که سرم رو بهش تکیه میدادم و تا ته نفسم میباریدم، هیچ کسی نبود. این2تا، دیوار و پتو واقعا رفیق بودن. هنوز هم هستن. چقدر دوستشون دارم!
واقعا دلم پتو میخواد. ساعت22دقیقه به10شب. بسه دیگه نمیخوام بنویسم تا اینو بفرستم روی آنتن اینجا زمان به روزآوری اون پست گوش کن هم میشه و بعد… وای جااااان پتو بغلت رو باز کن که یهخورده دیگه میام! آخ جون! ساعت9و40دقیقه4شنبه شب، شب25مهر1403. تا بعد.
چرکنویس
1شنبه صبح. کی1شنبه شد؟
وای خدا این کتابه این کتابهههههههههههههه این کتابه دیوانه شدم این این کتابه.
آقا این چه وضعشه بالای4هزار صفحه هست4هزااااااااااااااار صفحه موضوعش قشنگه ولی این تمامش وای خدای من. اینها واسه چی اینهمه همدیگه رو بغل میکنن؟ حالم از داستانهای عشقی به هم میخوره مخصوصا این این وای خدا این…
واسه چی خانمهای نویسنده توی ایران این مدلی انجامش میدن؟ به نظرم بد نیست باقیش رو نخونم خسته شدم از صحنه هاش از موضوعش حیفم میاد ولی میگم بیا ولش کنم هنوز به صفحه1000هم نرسیدم کلافه شدم موضوعش قشنگه که قشنگه مغزم درد گرفت آخه این چه کاریه موضوع به این خوبی رو داغونش کردن. گندش بزنن.
مادر مشغوله مثل همیشه. من این داخلم مثل همیشه. و جهان میچرخه مثل همیشه. و من… یهخورده نق بزنم؟ دلم از خاک و خاکیهای خدا عجیب گرفته. خشم ندارم. گریه هم نمیکنم. نق هم خب جایی جز اینجا نمیزنم. فقط بدون اعتراض، بدون صدا، بدون آخ و واخ، دلم گرفته. جدی من کجای این قصه بودم؟ خیال میکردم شاید یه جایی باشم ولی هیچ کجاش نیستم. خب واقعا عجیب نیست چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی. خب اگر هیچ چی پس الان واسه چی اینهمه حس… هی! بیخیال. ولش کن. خاکه دیگه با خاکیهاش. بیخیال. درست میشم. زمان درستم میکنه. مثل همیشه.
باید یه زنگ بزنم بلند شم برم واسه نام نویسی و جزوه های آبانماه. من واقعا میخوام این کار رو بکنم کاش مانع سر راهم نباشه! مثلا امتحانات یا کلاسها یا هرچی. نیست قطعا نیست. باید برم این شروع رو تمومش کنم. یعنی کاملش کنم. آخه الان زوده هنوز تا آبان کلی راهه ولی باید این شروع رو کاملش کنم. باید تثبیتش کنم.
هی! من چندتا کتاب درست درمون میخوام الان میرم تمام اینهایی که تازه برداشتم رو پاکشون میکنم2تا دیگه ازینا باز کنم واسه خوندن سرم رو میکوبم به دیوار من واقعا با این سبک نوشتن کنار نمیام و اکثر نوشته های ایرانی به خصوص مال خانمها این مدلیه. نمیگم بد هستن فقط من باهاشون کنار نمیام. به نظرم بد نیست دیگه اینو نخونم واقعا روی روانم میره دلم میخواد شونه های شخصیتهاش رو بگیرم تکون بدم بگم بسه بابا این چه مدلشه این آقا که به اطرافش اینهمه متعهده و خوبه و مثبته و قدرتمنده و کوفت و زهرماره عملا در رابطه با عشقش یه متجاوزه بدون اینکه طرف بخواد هی بغلش میکنه هی بوسش میکنه و میگه باید عادت کنی من نمیدونم توی کشورم خانمهای جوون اینو چه مدلی میبینن خودمم روانشناس نیستم ولی طبق اطلاعات محدودی که از خونده هام گرفتم این یعنی تجاوز حتی با تبصره ماده هم بخام تفسیرش کنم این کاملا تجاوزه و خط به خط این کتابه داره اتفاق می افته و هی دقیق توصیف میشه انگار نویسنده تجاوز بودنش رو حس نمیکنه شایدم واقعا نمیکنه ولی من دارم واقعا اذیت میشم دیگه ادامهش نمیدم بیخیال موضوعش دیگه واقعا نمیخوام بخونمش شبیه هاش رو هم دیگه نمیخوام بخونم الان میرم همه رو پاک میکنم2روزه هی میخونم هی ازیناست بسه دیگه حالم عوضی شد دیگه نمیخوام ازینا بخونم.
جدا از خستگیم عمیقا حس تأثر و تأسف میکنم. یعنی واقعا ما اینهمه محدود زندگی کردیم که تجاوز بودن همچین عملی اصلا احساس نمیشه؟ یعنی ما به خصوص خانمهامون اینهمه از رفتارهای درست جنسی و عاطفی بین2طرف یک رابطه کم میدونیم که این مدل رفتار از نظر خیلیهامون نشان قدرت و اقتداره و حتی بهمون احساس لذت میده؟ مسوول اینهمه کم اطلاعی در میان قشر ما کیه؟ خدایا این واقعا دردناکه. هی! به من چه!
این ترجمه لعنتی رو واسه چی بالای سرش که میرم حواسم پرواز میکنه؟ خدایا واسه چی من از خونه و از اینترنت و از همه جا نمیرم بیرون؟ حس میکنم توی جسمم جا نمیشم. واقعا خستم. از اون خستگیهای بی بارون ولی خستم. حتی حس نق نیست. البته جز اینجا. من واقعا خستم. از رنگ زندگی اطرافم از حس و حال خودم و از این ادراک تاریک که خیلی جاهایی که اصلا دلم نمیخواست شبیه کاغذ چرکنویسم خستم. کاش اینطوری نبود!
روی شبکه منفی بینی هستم این زمان. باید اصلاحش کنم ولی آخه شواهد میگن که این واقعیت… طوری نیست بابا هر کسی یه نقشی داره مال منم کاغذ چرکنویسه کاریش نمیشه کنم فقط اینکه باید یهخورده بکشم عقب و حواسم… سعی میکنم. واقعا سعی میکنم. بدجوری سخته. از اون سختهای تلخ. ولی درست میشه. درست میشم. زمان حلش میکنه. چند وقت دیگه طول میکشه؟ یه ماه. دو. شیش ماه. یک سال. خدایا کمکم کن.
توی تیمتاکم. کانال میوت. واسه چی هر دفعه سیستمم رو روشن میکنم میام اینجا؟ یه مدلی شدم هر دفعه میرم طرف سیستمم استرس میگیرم انگار. دست خودم نیست حس هام همه قاطی… گندش بزنن. شاید لازمه واسه آبان بیشتر از این منتظر باشم. اون کلاسها شاید بتونن یهخورده بیشتر از حد انتظار کمک کنن. یعنی میتونن؟ میتونن؟ نمیدونم. احتیاج به چیزی دارم که منتظرش باشم. چیزی که این حس و حال تلخ رو بشوره ببره پایین. شاید اگر درس ها شروع و زیاد بشن این شدنی بشه. آخ خدایا کمکم کن.
بذار برم بلکه یهخورده کارهای گوش کنیم رو سبکتر کنم. حوصله دقیقه90و دردسرهاش نیست. اه لعنت! چیزی نیست. درست میشه. درست میشم. قطعا میشم. دیگه بسه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت9و42دقیقه صبح1شنبه21مرداد1403.
5شنبه شب.
امروز برادرم واسه پلاکتها آزمایش داد. برخلاف انتظار و برخلاف دلواپسیهای یواشکی و وحشتناک همگیمون پایین نیومدن. یهخورده رفتن بالاتر. خدایا شکرت! قربونت برم خدا! واسه تو سخت نیست. این آوار رو از شونه های خونواده من و خود من بردار. خدایا! لطفا! خدایا! چی بگم بهت که اجابتم کنی؟ قربونت برم. لطفا! خدایا! لطفا!
پریسای داخل آینه آهسته یادآوری میکنه شکر یادت نره. نه نمیره. خدایا شکرت به خاطر پلاکتهایی که پایین نیومدن. شکرت به خاطر صدایی که سرحالتره. شکرت به خاطر نتیجه هایی که در حال حاضر بد نیستن و ایشالله بخوایی و روزبروز بهتر بشن. شکرت خدایا از ته ته ته دلم با تمام جون ناقابلم شکرت! کمکمون کن خدایا! مارو از این کابوس به سلامت ببر بیرون. خدایا! لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
تا امروز در مسیر ترک خریت برند پریسا سر قواعد خودم وایستادم. سفت سفت. نه آهنگ غمگین، نه آه، نه نق، نه اعتراض، نه اشک، به نظرم بدک پیش نرفتم. بعدش امروز عصر یه کلیپ، راستی کلیپ درسته یا کیلیپ؟ گور پدرش. هرچی. یه دونه تلخش رو داخل اینستا دیدم که خیلی بد درد داشت. نباشم یکی این مدلی بباره از… خدایا کاش دستم میرسید بغلش کنم بهش بگم توی بغل خودم ببار من دل ندارم کسی هیچ کسی این مدلی تلخ گریه کنه. خدایا کمکش کن آرومتر بشه. خدایا! لطفا!
خلاصه این بهانه شد که یهخورده خودمم تقلب کنم. خیلی نه فقط یهخورده. بعدشم یه آهنگ مازندرانی بود که رفتم از گوگولی کاملش رو برداشتم و خیلی… هی! فقط یهخورده تقلب کردم. خیلی نشد. اندازه زمان2بار پخش این موزیکه. ماجرای برادرم، درد بزرگ خونوادگیم، خیلی خیلی سنگین بود ولی خیلی چیزهارو خیلی عجیب واسم واضح کرد. ای کاش هیچ زمانی کسی به همچین جاهایی نرسه که با تجربه دردهای بزرگ پرده ها از نگاهش بی افتن ولی برای من این مدلی بود. طوری نیست من معترض نیستم ولی خودمونیم. دفعه پیشم گفتم. عجب مرام کثیفی داره خاکت خدا! واقعا کثیفه. قربون مهربونی و مرامت برم میگم تو خودت سختت نمیشه این خاکته؟ بیخیال. چه انتظاری داشتم؟ هیچ چی واقعا هیچ چی. واسه من لازم بود. تجربه همیشه مثبته. مواردی که همیشه میگفتم رو حالا دیدم. خب غافلگیر نشدم ولی ترجیح میدادم تصور کنم که اشتباه… هی! بیخیال. خدایا میدونی چیه؟ خودت رو عشقه! من به مرامت اعتقاد دارم. خاکت رو بیخیال. بیشتر از این هم ازش توقع نمیره.
میگن اگر میخوایی راهی رو در پیش بگیری و موفق بشی تا نرسیدی به کسی نگو. خب الان اینجا بگم که ایرادی نداره داره؟ اینجا که کسی نیست بخونه. خب من حرف خودم توی دلم جا نمیشه به کسی نگم سختم میشه که! بذار اینجا بگم کسی نیست که!
میخوام دوباره برم کلاس زبان. از اوله اوله اول. شاید یهخورده مسخره باشه ولی شایدم شروع دوباره از قدم اوله اوله اول واسم بد نباشه. شاید کمک کنه ایرادهای دفعه پیشم رو بهتر رفع کنم و شاید کمک کنه بتونم این دفعه سبکتر پیش برم و دیگه قطعش نکنم. صحبت کردم که اگر خدا بخواد از ترم آبان شروع کنم. تابستونم رو درگیر کلاس نکردم. امسال اصلا همراه مادرم ییلاق نرفتم. تابستونم باید آزاد باشه که اگر لازمم داشت همراهش باشم. امسال خیلی… هرچند تقصیر من نبود امسال هیچ چیز هیچ کدوممون اون مدلی که باید میشد نشد. مادرم نتونست طبق روال بره ییلاق و گلهای بهارش رو ببینه. خدایا کمک کن سال آینده این زمان دیگه بیماری از خونمون رفته باشه و همراه مادرم و برادرم و خونوادش بشینیم و نفس عمیق بکشیم و شکرت کنیم. خدایا عرشت رو میبوسم فقط نجاتمون بده!
آهان کلاس. باید یکی از این روزها برم ببینم بهم جزوه ترم رو میدن یا میدن. نه اشتباه ننوشتم جزوه میخوام. میخوام. میخوام! این بار دیگه آیلتسی در کار نیست که دلواپسش باشم. این شاید خوبه شایدم گاهی یهخورده… استرس آیلتس نیست ولی تصور شیرینی موفقیت در رسیدن به هدف هم دیگه نیست. پریسای داخل آینه با اخم سرش رو کج میکنه و بهم چشم غره میره. نگاهش میکنم.
-دیگه چته؟ الان چی میگی؟
پریسای داخل آینه شکلک درمیاره.
-تصور شیرینی موفقیت دستیابی به هدف نیست؟ چرا نیست؟ مگه زندگی و موفقیت فقط در اون مهاجرت کوفتیه؟ اصلا تو حرف حسابت چیه تو قرار بود به خاطر دل مادرت انجامش بدی که الان باید بگیم شکر خدا دقیقا به خاطر مادرت شدنی نشد. یه ثانیه تصور کن این روزهای وحشتناک403میرسیدن و تو اینجا نبودی. خدایی این رفتن ارزشش رو داشت؟ میتونستی تحمل کنی؟ میشد برنگردی؟ میشد بمونی؟
از تصورش به خودم میلرزم. دلم میخواد دوباره ببارم. نفس عمیق میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-هی! اوضاع امنه. تو الان اینجایی. اینجا هم میشه موفق بود. درست همینجا. معلم ابتدایی بمون. به خاطر نارضایتی از شغلت نق بزن و سعی کن دوستش داشته باشی. کلاس زبانت رو این بار به خاطر زبانت و فقط زبانت برو. درس بخون. درس بده. زندگی کن. همینجا کنار خونوادت زندگی رو حس کن و از حالا یاد بگیر که نباید منتظر بشیم یه درد یادمون بیاره که چقدر عزیزهامون رو دوست داریم و وادارمون کنه که محبتمون رو بهشون نشون بدیم. تو اینجا جات بهتره. هم واسه خودت، هم واسه خونوادت. مادرت دنیا رو طور دیگه دید. تو مدل خودت ببینش. ببین و واسش بگو تا اون هم مثل تو ببینه. شاید هرگز از خاطرت پاک نشه که چقدر واسه رفتن مشتاق و تلاشگر بودی. ولی اینم در خاطرت باشه که زندگی کوتاهتر از اونه که به خاطر نپسندیدن فضای اطرافمون تلفش کنیم. همینجا زنده باش و زندگی کن و تلاش کن تا عزیزهات هم با حضورت بهتر و شادتر زندگی کنن.
آهسته قطره های شیطون رو پاک میکنم. چاره ای جز تأیید نیست. داره درست میگه. ولی از تصور طی کردن راه ترمهای اعصابخوردکن یهخورده… پریسای داخل آینه دستش رو به علامت تهدیدی که میدونم خطرناک نیست بالا میاره.
-این بار پیش از تماشای منظره این جاده که یه بار ازش گذشتی عینکت رو عوض کن. قطعا متفاوت خواهی دید. اگر واقعا بخوایی.
لبخند میزنم. یعنی میتونم؟ احتمالا، بله. خب هنوز که آبان نشده. لحظه رو عشقه. خدایا چقدر کار گوش کنی دارم! بیخیال بابا اونقدر این چند ماه استرس تحمل کردم که کلا تمام خط های عصبی روانم گزگز میکنن. اون کارها هم خب باید انجامشون بدم ولی میشه امشب نباشه؟ وووییی.
اوه از8گذشت که! این روزها پدر گوشیم رو درآوردم از بس کتابهای جنایی و خونآشامی و تخیلی خوندم. خدایی این چیزها چیه من میخونم؟ گندش بزنن! چیه خب دوست دارم خیلی خوبه.
بسه خیلی نوشتم برم باقیش رو بخونم ببینم این قاتل زنجیره ایه عاقبت چه جوری خودش رو گرفتار میکنه. ساعت8و24دقیقه شب5شنبه18مرداد1403. خدایا مثل همیشه توکل به خودت.