بعد اظ ظهر2شنبه.
خوابم میاد. پس واسه چی داخل آلاچیق تیمتاک ولو شدم؟
مادرم تازه رفت. فردا دوباره میره دنبال موارد اون دیوار کزایی. خدایا لطفا مواظبش باش. لطفا!
به وضعیت عجیبی دچار شدم. تقریبا همیشه سیرم. بدجوری سیرم. یک مدل مشخص و محسوسی سیرم. دلم ابدا دلگی نمیخواد. حتی در مورد چیزهایی که خیلی خوردنش رو دوست داشتم هم همین مدلی شدم. هوس هیچ چی نمیکنم اگر هم دم دستم باشه میبینم دلم خوردنش رو ابدا نمیخواد. حالت بدی نیست اتفاقا واسه من لازمه ولی این خیلی شدیده. چی شدم؟ ایول جسم خوب خودمی همین فرمون برو بذار از دست این سنگینی اضافه خلاص بشم. آخ جون.
ایول فردا3شنبه هست! یعنی فردا این زمان تعطیلات آخر هفته من شروع شده! وای آخ جون خدایا قرار نیست برم جایی هیچ جایی میتونم ولو بشم و سکوت و خونه و اوه خدا یه خروار مشق و کار و تکلیف خداجان! بیخیال ولش کن!
گوشی بی سیم میخوام. بچه های اینترنت میگن مدل بلوتوثی های جدید شبیه اون قدیمیها اول و آخرش رو قورت نمیدن. یعنی بخرم؟ با اون قیمتهای ترسناکش؟ وووییی! بیخیال فعلا که دستم بهش نمیرسه تا آخر هفته هم که کلی راهه.
باید بساط ناهارهای هفته آینده رو همین آخر هفته آماده کنم تا هفته آینده شبهام گیر نباشه. ایول از این موارد خوشم میاد. ولی مشقهام… همچنان وووییی. بیخیال حلش میکنم.
این متنها کوچیکن یا من ترجمهم داره روغنکاری میشه؟ خدا کنه دومیش باشه آخ جون.
جدی من بدجوری از جهان بی خبرم. امروز یکی از همکارهام اومده بود کلاسم صحبت پیش اومد میگفت یه تصادف به شدت سنگین داشته که خیلی وحشتناک داغونش کرد و الان هم که سر پا شده38تا پین توی بدنشه و اثرات جسمی و روانی اون فشارها همچنان باقیه. منه بوق اصلا به اونهمه غیبتش در2سال پیش تردید نکردم خیال کردم از مدرسه ما رفته یا نمیدونم هرچی. خدایا چیزهایی که میگفت وحشتناکن کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد خودم هم هرگز تجربهش نکنم واقعا تحملش رو ندارم حتی از تصورش هم حالم عوضی میشه.
خیلی کنجکاوانه منتظرم تا بند ساعت مچیم وضعیت وزنم رو بهم بگه شنیدم چاقی و لاغری از روی مچ مشخص میشن و هی وایستا ببینم من ترازوی گویا داشتم الان نمیدونم کجاست این اصلا کو؟ بیخیال بعدا پیداش میکنم الان حس گشتن و حس دونستن این وزن کوفتی نیست ولی جدی باید پیداش کنم اتفاقا الان باید بدونم در چه مرحله ای هستم تا بعدش سر در بیارم چی داره میشه و ول کن من فقط به شدت سیرم باقیش رو بیخیال خودش واسه خودش یه طرفی میره دیگه.
خاطرم باشه فردا یه فایل قصه بزنم داخل پلیرم ببرم واسه بچه ها ببینم میتونن2دقیقه ساکت بشینن گوشش کنن یا نه. اینها زدن درو کردنم خدایا خنده هاشون رو ازشون نگیر فقط یه توانی هم به من بده گاهی واقعا حس بریدن میکنم. امروز صبح دلم میخواست از خستگی و بی حسی و دلزدگی و همه چی گریه کنم. به نظرم اواخر زنگ سوم بود که دیدم دارم همراه قهقهه هاشون به شدت میخندم. از دست اینها نمیشه توی خودت بری و همونجا بمونی. بخوایی و نخوایی میکشنت بیرون. این2تا امسال کاری کردن که توی جشنهای مدرسه به عنوان تماشاچی شرکت میکنم. عجیبه! خدایا کمک کن این بچه ها فرداهای درست درمونی داشته باشن. فرداهایی خالی از حسرت هایی که من از سر گذروندم و چقدر تلخ و چقدر تاریک بودن!
بسه دیگه ننویسم بذار برم به نصفه ترجمه25بهمن ماهم برسم باید سریعتر به یک جایی برسونمش واسه20دی پست باید جمع کنم واسه22دی هم پست باید جمع کنم واسه27و30دی هم همینطور و زمانبندی های بهمنماه و… اوه خداجان. بسه دیرم شد استرس گرفتم. ساعت4و48دقیقه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
خاکستری به رنگ جنون.
1شنبه شب.
کتابی که امروز صبح شروع کردم همین الان یا تقریبا الان تموم شد. خدایا این… عجب این2تا احمقن مگه جز ایژیا و سیتیا داخل این جهان به این بزرگی جا وجود نداره واسه چی نرفتن جای دیگه جایی جدا از این2تا جهنم تا… دلم نمیخواد کتابه رو توضیحش بدم فقط دلم میخواد نق بزنم. واقعیتش امشب… اه لعنتی!
تقصیر کتابه نیست فکر خودم درد میکنه. یه چیزهایی واسم… خدایا! من معترضم. آخه این… واسه چی؟ توضیح دادن لازمم نیست تو خدایی و تمامش رو میدونی پس دلم نمیخواد توضیحش بدم فقط دلم میخواد نق بزنم خودم به خودت فقط خودت و دلم میخواد اینجا بنویسمش. سایت خودمه هرچی بخوام هر جاش که بخوام مینویسم. الانم دلم میخواد نقهایی اینجا بنویسم که جز خودم و خودت کسی ازشون سردر نیاره حتی اگر200بار اینجا رو وجب بزنه. خدایا من… معترضم من معترضم من معترضم این عجیبه؟ تو خدایی هیچ چی واست عجیب نیست من معترضم. الان این… خدایا این… آخ خدایا لعنتی آخه این… اه لعنتی! اه! لعنتی! اه لعنتی!
مادرم رفته واسه رسیدگی به اون دیوار که باید درست بشه یا کامل بشه نمیدونم هرچی. فردا برمیگرده.
به نظرم شاید بهتر میشد اگر من الان جای اینجا اراجیف نوشتن میرفتم بالای سر تکلیف فوری گوش کنیم و زور میزدم تا انجامش بدم باید عصری تحویلش میدادم و… خدایا نتونستم نمیشه زمانی که فکرم اینهمه تعمیر لازمه کلمات درست درمون همکاری نمیکنن من اینو این لعنتی رو چه مدلی باید توضیحش بدم اصلا چی رو توضیحش بدم من از این… خدایا من از این… از این… این این لعنتی این… اه لعنتی! لعنتی! اه لعنتی!
باید بجنبم. باید درستش کنم. اینو باید تحویلش بدم. باید بتونم امشب این… هی! از این فوریت متنفرم. از کلمه هایی که سکوت کردن و عقب وایستادن متنفرم. از الزام سرعت انجام این لعنتی متنفرم. از تمام این… خدایا یعنی اگر من توان نوشتن نداشتم دیگه به درد نمیخوردم؟ فقط جوهر خودکارمه که از این… لعنت! لعنتی! اه لعنتی!
باز من امشب خر شدم! بسه! این خیلی مسخره هست من دیگه نوجوون14ساله نیستم که سر این… هر کسی یه سری وظیفه روی خاک خدا داره اگر انجامشون نده طبیعتا فایدهش باطل میشه دیگه. من که جدا از قواعد جهان نیستم. ولی این… گاهی اگر… هی! این چه وضعشه! بسه دیگه! من واسه چی امشب اینطوری شدم؟
خدایا این واقعا مسخره هست احتمالا فردا به خودم فحش میدم شاید هم پس فردا. این چیزها چیچیه توی سرم میاد؟ امشب چه دردم شده؟ یعنی به خاطر خستگیه؟ مال استرس هامه؟ پریشانی های بعد از هفته تاریکه؟ ناخالصی های جوهر پلیدمه که هر از گاهی اگر مواظب نباشم از ته وجودم میاد بالا و کثافتکاری میکنه؟ هرچی که هست مثبت نیست. هیچ ازش خوشم نمیاد. من نباید درگیر باشم با این… با این… اه لعنتی! لعنت! آخ خدایا لعنتی! لعنتی!
از این حالتم خوشم نمیاد. از این حسم خوشم نمیاد. از این خوشم نمیاد. این ضعفه. من از کی اینهمه در مقابل یک سری موارد که تمام عمرم بهش میخندیدم ضربه پذیر شدم؟ اصلا خوشم نیومده. میدونی؟ بهم بر خورده. میدونی؟ بدجوری بهم بر خورده. میدونی؟ خیلی مضحک و مزخرف و نکبت و جفنگ بهم بر خورده. به جهنم که شاید کسی بخونه! به جهنم! به من بر خورده! خیلی هم زیاد بهم بر خورده! از این وضعیت متنفرم! متنفرم متنفرم!
بیخیال. من تعمیر لازمم. خیلی هم زیاد تعمیر لازمم. هیچ خوشم نمیاد تصویرهای امشب رو و تصویرهای یواشکیه شبهای پیش رو یک شب دیگه در ماه آینده تحمل کنم. باید درست بشم. من هنوز پریسام. جز خدا کسی نمیدونه تا کجا گیر کردم. اگر به موقع درستش کنم کسی نمیفهمه. درستش میکنم. من باید خودم بشم. خیال قشنگه ولی شبیه الکل به خماری بعدش و ضربه ای که از جنس حقیقت شبیه تبر روی فرق سر میاد پایین نمی ارزه. چند وقته از واقعیتها تایم استراحت گرفتم؟ چند ماه؟ چند سال؟ بذار حساب کنم. بیخیال ولش کن. نمیخوام. فقط اینکه مدتش زیاده. من باید خودم بشم. پریسای لعنتی که به ضعفهای مسخره میخندید. میشم. میشم! بعدش دیگه لازم نیست بهم بر بخوره. امشبم هم تکرار نمیشه. ولی الان جدا از تمام این مزخرفات گرفتارم. یه وظیفه گوش کنی مونده روی دستم که باید عصر تحویلش میدادم. باید بجنبم. باید بجنبم! کلمه های لعنتی! بیایید کمک تا اینو تمومش کنم! بذار این اراجیفنویسی رو جمعش کنم و بعدش بجنبم و سریعتر دفتر این تکلیف فوری نفله رو سریعتر ببندم. واسه خاطر جمعی و خلاصی خودم هم شده باید بجنبم وگرنه این می مونه و فردا هم باید درگیرش باشم. دیرم شد. شاید بعدش برگردم. شاید هم یک زمان که حسم بیشتر به آدمیزاد نزدیکه برگردم اینجا. نمیدونم. فعلا فقط دیرم شده. ساعت9و17دقیقه. تا بعد.
دو روز و نصفی.
عصر یا شب جمعه. نمیدونم ساعت7و16دقیقه هست انتخاب عصر یا شب بودنش با خودت.
آخ خدایا خونه خونه خودم خدایا از اینجا تا آسمون شکرت!
امشب تنهام. کسی نیست جز خودم و رفقای مخصوص خودم. خدایا تو خیلی خوبی!
از زمانی که اومدم خونه یه ظرفشویی کثیف رو تمیز کردم، کتاب خوندم، چندتا بسته باز کردم، با یه دستگاه آبمیوه گیری جدید سر و کله زدم، یه جای موقت واسه هواپز جدید جور کردم، آبمیوه گیری رو تست کردم و یه عالمه آبمیوه گرفتم و بیشترش رو خوردم واسه فردا صبحم هیچ چی نموند باید دوباره بگیرم ولی تست هواپز موند واسه فردا ظهر که از سر کار میام الان باید محصول تستم رو بخورم و این اصلا مثبت نیست چون هم سیرم هم دلم اون مدل خوردن رو الان دیگه نمیخواد، کتابه رو همینطوری با گوشی داشتم در حال انجام کار میخوندم، خواستم لباسشویی روشن کنم گذاشتم واسه فردا، یهخورده مرغ مزهدار شده واسه فردا جور کردم، دیدم اگر آخر شب گرسنه بشم با توجه به وجود کلی نون داخل خونه خطرناک میشم این شد که رفتم یهخورده آبمیوه با یهخورده کیک خوردم که امیدوارم واقعا بیشتر از یهخورده نبوده باشه، گندم توی ظرف یاکریمها خالی کردم که فردا صبح دم دستم باشه، هوممم بذار ببینم کوله سفرم رو هم باز کردم و همه چیز یا تقریبا همه چیز رو گذاشتم سر جاهاشون، یهخورده ولو شدم، و الان اینجام. کارهای بزرگی نبودن ولی از انجام پشت سر همشون بدم نیومد. الان هم باید برم قطعات آبمیوه گیری که کثیفش کردم و شستم رو بردارم از فضای قوطی کبریتی آشپزخونم جمع کنم تا کار دستم نداده. میرم حالا خیسه هنوز. اوه خدا جا جا جا من جا لازم دارم خوشم نمیاد چیزمیزهام داخل جعبه بمونن واسه مبادایی که به خاطر سختی استفاده از وسایل داخل جعبه هرگز نمیرسه. بیخیال. درستش میکنم.
نزدیک بود وسط این طرف اون طرف رفتنهام تایمم رو یادم بره و حسابی خرابکاری کنم که یه دفعه یادم اومد و خدایا به خدا واقعا یادم رفته بود راست میگم درضمن خرابکاری هم نکردم واقعا نکردم حتی قد یه اتم فقط یادم رفته بود که بعدش به خاطر آوردم و اصلا دیگه طرف خرابکاری نرفتم. الان هم که هنوز تا پایان تایمم مونده و عین آدم نشستم اینجا دارم مینویسم و منتظرم تا ساعت8بشه. از فردا باید بره روی8و15دقیقه. هی! من میتونم تحملش کنم مگه نه؟ اوه خدایا خب من… من میتونم. من میتونم تحملش کنم!
پریسای داخل آینه تشویقم میکنه. لبخندش امشب نه سرده نه زهری. نگاهش میکنم. تشویق هاش دلیه.
-فقط2روز و نصفی نبودی. چقدر عوض شدی!
میخندم. نه چندان بلند ولی اونقدر بلند هست که خنده باشه و اونقدر واضح هست که اگر کسی جز خودم اینجا بود میگفت چته خل شدی مگه! بی پروا از هر تصور و تفکری میخندم و اینجا مینویسمش.
-آره به نظرم درست میگی یهخورده عوض شدم. واسه رسیدن ساعت8بالبال نمیزنم چون میدونم فایده نداره و داخل کشوهای فریزر دنبال سوسیس و قارچ هم نرفتم تا به بهانه تست دستگاه جدیدم امشب معده بیچارم رو بترکونم. همین2تاست دیگه!
پریسای داخل آینه مدل خودم میخنده.
-نه. به نظرم بیشتر از اینهاست. میدونی؟ همینطوری برو. اگر بتونی فرمون رو روی همین جاده نگه داری روزهای مثبتتری در پیشه.
سرم رو یه وری کج میکنم.
-روزهای مثبتتر؟ واسه من یا واسه تو؟
پریسای داخل آینه هم سرش رو یه وری اما خلاف جهت من کج میکنه.
-واسه جفتمون. درضمن بذار نپرسیده جواب بدم. بله میشه مثبتتر هم باشه ولی صبور باش همه چیز درست میشه.
از این جمله امشب خوشم میاد. خیلی در عمرم شنیدمش خیلی هم گفتمش ولی امشب عجیب ازش خوشم میاد.
-همه چیز درست میشه.
میدونم که شاید درست شدنها به این سادگی نباشن شاید هم یهخورده طول بکشه و خیلی سخت باشه ولی… من پریسام. از این مانع هم میپرم. از این موانع هم میپرم. بعدش اون طرفش… فرود میام. شاید ولو بشم روی زمین ولی اصل اینه که زنده فرود میام بعدش هم بلند میشم و به هیبتش میخندم. بلند میخندم. قاهقاه میخندم.
کاش واسه فردا چندتا پرتقال پوست میکندم خدایا الان خستم میشه بمونه واسه همون فردا هرچند فردا صبح دیرم میشه و… هی! ولش کن اگر نرسیدم آب زرشک دارم. اون مدلی فحش بی کلام بهم نده آب زرشکم واقعا آب زرشکه. بر شیطون لعنت عجب گرفتاری شدم!
تا8هنوز25دقیقه دیگه زمان باقیه. داخل رادیو میوت نشستم و از تصور تکالیف عقب افتادم خودم رو میجوم ولی میدونی چیه؟ الان جمعه شب و آخرین شب تعطیلات آخر هفته منه که خسته از یه سفر هرچند پربار اما شلوغ برگشتم و یهخورده هم داخل خونه کار کردم و الان دلم نمیخواد به مشق و تکلیف متمرکز باشم. پس بمونه واسه فردا.
دلم قهوه میخواست که نخوردم و با آبمیوه تاختش زدم. من فردا صبح باید بلند شم برم سر کار. نمیخوام امشب با ذهن خسته اما هشیار روی تخت ولو بمونم. باید میرفتم دوش میگرفتم اما نرفتم و الان هم نمیرم و این هم بمونه واسه زمانی که مناسبتره جدا از تنبلی و توجیهات تنبلانه الان واقعا… اوه خدا به نظرم فردا شاید.
شاید بد کاری کردم بیخیال لباس شستن شدم. خب موافقم یهخورده تنبلیم بود ترسیدم واقعا خوابم ببره و بلند نشم پهنشون کنم یهخورده هم خب واقعیتش حس کردم بذار یه نفر به ساعات پیک مصرف احترام بذاره چی میشه مگه شاید اثر داشت واقعا کی میدونه! خلاصه که بیخیال روشنش نکردم ولی کاش فراموشم نشه که فردا بعد از ظهر حتما روشنش کنم. میگم نمیشه خودم هم برم داخلش بشینم همراه لباسها تمیز بشم بیام بیرون؟
اینها رو بیخیال. من الان در خونه هستم. بهشت کوچیکم بغلم کرده و من چقدر به خاطرش خوشحالم! خدایا ازم نگیرش و به هر کسی که یه دونه میخواد یه دونه بده! این آرزوی سالهای دورم بود و چطور اینهمه مدت که مشغول نق زدن بودم نفهمیدم که امروز داشتنش چقدر واسم با ارزشه! خدایا به خاطر این دنیای شخصی کوچولو و به خاطر تمام چیزهایی که یادمه و میتونم و نمیتونم اینجا و هیچ کجا بگم و به خاطر تمام مواردی که یادم نیست ولی تو همه رو یادته شکرت! لطفا کمکم کن من واسه پرشهای آینده به شدت به دستهای تو نیاز دارم.
خب بد نیست طولش ندم. هرچی وراجی کنم ساعت این مدلی8نمیشه. بذار دست کم برم بالای سر مهتاب بلکه واسه این ماه به یک جایی برسونمش واقعا ماه ها هرچی پیشتر میریم دارن واسه من فشرده تر و ترسناکتر میشن میترسم عاقبت به جایی برسم که با هرچی روی دستمه مثل توپ بخورم زمین. خدایا کمکم کن! لطفا!
دیگه نمیخوام بنویسم. دست راستم هنوز درد میکنه و الان داره بهم ارور میده. ساعت7و46دقیقه عصر یا نه به نظرم دیگه بشه گفت شب جمعه. تا بعد.
در انتظار بازگشت.
جمعه صبح.
امروز باید برگردیم. آخ جون. ایول خونه!
فردا شنبه هست. هیچ خوشم نمیاد. بیخیال این هم بخشی از زندگیه. ولی چیزه. کاش3شنبه سریعتر برسه و کاش این آخر هفته لازم نباشه بریم به ارتفاعات و کاش این آخر هفته در آرامش خونه باقی بمونم و خدایا لطفا!
واسه حرکت به طرف خونه دارم ثانیه میشمرم. وای خدایا تا بعد از ظهر خیلی راهه واقعا دلم میخواد سریعتر برگردم خونم!
آخ سردرد سردرد لعنتی! واسه چی باید الان اذیتم کنه؟ اونهمه شدید نیست که قرص لازم باشم اونقدر هم خفیف نیست که بیخیالش بشم. کاش شدیدتر نشه!
اتاق بغلی بساط انار و خنده برقراره. خدایا شکرت که میخندن. شادیهای اطرافم رو دوست دارم. حسش قشنگه. آخ سرم!
تیمتاکم. آلاچیق. تنها نیستم ولی هنوز سکوت برقراره و موزیک خودم که هنوز کسی عوضش نکرده. در حال انجام یکی از تکالیف گوش کنیمم. یهخورده بجنبم این یه دونه تموم میشه و آخ خدایا سرم آخ سرم لعنتی آخ سرم!
حس عجیبی به هفته ای که از فردا شروع میشه دارم. جز اون بخش سر کار رفتنش باقیش به نظرم یک مدل قشنگی متفاوته. نمیدونم این تفاوت از کجا میاد ولی حس میکنم متفاوته. انگار منتظر تغییرم. تغییر چی؟ نمیدونم فقط حسم بهش قشنگه.
خدایا چقدر گرفتاری گوش کنی دارم! باید فردا که از سر کار برگشتم به شدت بچسبم بهش. وووییی خدا!
این آخر هفته حسابی ولخرجی کردم. کردم که کردم اصلا خوب کردم. باز هم میکنم. البته نه الان. اوخ الان واقعا دیگه چوبخطم پر شده بد نیست مواظب جیبم باشم وگرنه به دردسر می افتم. اما ارزشش رو داشت. کاش بتونم درست درمون حالش رو ببرم!
شونه راستم چه دردی میکنه! یعنی بد خوابیدم؟ هیچ بعید نیست. دارن بهم میگن بلند شم بریم سر خاک و بلکه کیف فروشی داخل مسیر باز باشه و بتونم کیفهاش رو ببینم. دنبال کیف خاصی هستم که هیچ کجا گیرش نمیارم. البته دنبالش هم نمیرم باید برم بازار و درست درمون بگردم ولی از خونم بیرون نمیرم و فقط زمانهایی شبیه این زمان که گذرم به اسکله یا بازارهای گذری می افته به کیفهاش ناخنک میزنم و کیفه نیست که نیست. به نظرم الان همراهشون نمیرم. دلم نمیخواد. یعنی حسش نیست. احتمال باز بودن اون مغازه ضعیفه و دارن میگن کیفهاش چشمنواز نبودن و من این هفته بدجوری پول خرج کردم و بهتره بیخیال همراهیشون بشم و خدایا این سردرد کزایی واسه چی بیخیال نمیشه!
چه خوبه که اینجا مینویسم نصف اینها رو اگر به کسی گفته بودم از دستم کلافه میشد که چقدر نق میزنی. نمیخوام نق بزنم نمیخوام به کسی بگم نمیخوام کسی از دستم کلافه بشه در نتیجه اینجارو عشقه.
آقای درفشیان دیروز سر به سرم میذاشت و میگفت میاد اینجا منو میخونه و جیغم رو درآورد. خب اگر بیاد اینجا و از نق زدنهام کلافه بشه تقصیر من نیست من بیگناهم نق هام رو آوردم اینجا پاشیدم اگر ایشون نق بخونه و خسته بشه تقصیر خودشه. آقای درفشیان اگر اینجارو میخونید و کلافه شدید تقصیر خود شماست. آخ جون.
باید بجنبم و کار این فایل زیر دستم رو سریعتر تمومش کنم. خدایا این… وووییی!
هر آن ممکنه آلاچیق یه دفعه شلوغ بشه و من آماده فرارم. اصلا شلوغی دلم نمیخواد. دلم… لعنت به دلم و تمام نق های عجیبش!
اگر به هر دلیلی مجبور میشدیم مثلا امشب هم بمونیم و فردا صبح به طرف خونه حرکت کنیم به جان خودم میزدم زیر گریه. واقعا دیگه دلم نمیخواد بیشتر طول بکشه.
بقیه رفتن. باهاشون همراه نشدم. من کیف میخوام. بیخیال ولش کن حسش نیست.
میگن بین1و2حرکت میکنیم میریم خونه. وای خداجونم خونه! خونه من! خونه عزیز من! بهشت کوچولوی خودم! خدایا ازم نگیرش به هر کسی که نداره هم بده! واقعا دوستش دارم.
ترتیب تمام دکمه های اون هواپز لمسی عجیب رو حفظ شدم. دلم میخواد آزمایشش کنم. کاش نتیجه حسابی بهم حال بده! اگر برنامه هام درست پیش بره یهخورده جام بازتر میشه. یه سری موارد با اومدن این دستگاه های جمع و جورتر از خونه و کمد و آشپزخونه میرن بیرون و آخ جون.
دلم میخواد موارد بیشتری رو بفرستم بیرون. دلم میخواد جام بازتر بشه. من واقعا جا لازم دارم.
میگم هواپز و آبمیوه گیری و قهوه سازم به راهه دیگه واسه چی نق بزنم؟ من باید یه چی داشته باشم تا واسش نق بزنم وگرنه کارم پیش نمیره. آهان یه دونه پیدا کردم آخجون خخخ.
رفتن. نرفتم همراهشون. من کیف میخوام.
بذار دیگه جمعش کنم بپرم بالای سر فایله. ساعت11و16دقیقه. تا بعد.
از امروز تا فردا.
5شنبه دم ظهر.
خدایا شلوغی اطرافم داره دیوونم میکنه کاش میشد همین لحظه برگردم خونه. واقعا حس میکنم تحملم داره ته میکشه. وای خدایا! وای خدایاااااا! فردا کی میاد!
تیمتاکم. کانال باز. اینجا هم شلوغه. انگار تمام جهان پر از صداست. خدایا حس میکنم تا فردا یک عمر طولانی راهه و من هرگز بهش نمیرسم خدایا کمک کن واقعا خسته شدم.
دیروز رفتیم اسکله. کلی زمان از همه تلف کردم و موارد لازم رو تست کردم و بلد شدم و خریدم. از پس خودم برنیومدم و اون دستگاه تمام لمسی رو به جای مدل دکمه ایه بی ریختش برداشتم آوردم خونه. همه بچه های ما یعنی بچه های اینترنت گفتن از مدل دکمه دارش استفاده میکنن و بهم توصیه کردن واسه خودم دردسر نخوام ولی طبق معمول من اهل گوش کردن به توصیه نبودم و واقعا دلم اون مدل با اون قیافه رو نخواست. الان یه دستگاه که روی دکمه های لمسیش کلی برچسب علامت خورده داخل ماشین مادر منتظره که برسونمش خونه و باهاش درگیر بشم. اوه خدا فقط تصور کن یکی از برچسبهاش بی افته و… بیخود! اونها نمی افتن من هم با این درگیر نمیشم. اصلا پشیمون نیستم اون مدل قیافهش زشت بود من دلم این یکی رو میخواست باهاش کار هم میکنم باقیش به جهنم.
دیشب خبر انفجار کرمان چنان حالم رو خراب کرد که تمام شب از درد عصبی دست راستم به خودم پیچیدم و تا خوابم میبرد خواب جیغهای بی پایان و سالنهای شلوغ و بی انتها رو میدیدم که داخلشون با پریشونی عمومی میدویدیم و تموم نمیشد. خدایا کلی آدم از بین رفتن آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ داشتم روانی میشدم از تصورش. اونقدر تلخ گذشت که نصفه شب با دلدرد و تهوع خفیف بیدار شدم و خوابهام هرچند با کابوسهای شلوغ ولی بریده و ناقص و ناکافی بودن. الان به شدت خستم ولی حس میکنم تا زمانی که به خونه نرسم نمیتونم استراحت کنم. انگار فکرم و روانم اونجا که باشم آرومتره. توی خونه خودم. توی امنیت و آرامش4دیواری خودم. روی تخت خودم. خدایا فردا کی میاد واقعا دلم میخواد سریعتر برگردم خونه. انگار اونجا سیاهی هیبت اتفاق کمتر میتونه آزارم بده. نمیتونم توضیحش بدم. بلدش نیستم. خونم رو میخوام. خدایا بغل4دیواری خودم رو میخوام.
شنبه با سرعتی بیش از حد تحمل من داره میرسه و فردا بعد از برگشتنم خیلی زمان ندارم. گندش بزنن من واقعا یهخورده توقف همراه با آرامش لازم دارم و هیچ مدلی واسم شدنی نیست. گاهی به نظرم میرسه ممکنه از خستگی و استرس دیوانه بشم ولی هر دفعه میبینم یه گوشه از ظرفیتم که یهخورده تحمل داخلش پس انداز شده باز میشه و… خدایا لطفا کمکم کن دیگه تحمل ندارم. تلفن. مادرم.
خب حله. واسه کارهای مربوط به دیوار کردن یه زمین موروثی رفته آجر خالی کنن و زنگ زده بود بهم که به حساب راننده پول واریز کنم. انجامش دادم و حل شد. میدونم الان دارم نق میزنم ولی… کاش میشد جای فردا امروز برگردیم!
دیروز کلی با یک زیپ بسته از یک کیف دم دستی ور رفتم که بازش کنم و باز نمیشد و آخرش بیناهای اطرافم دیدنش و گفتن این دسته نداره در نتیجه زیپنماست و نباید واسه باز کردنش زور بزنم. گیر دادم که باید بازش کنم ولی باز نشد و احتمالا اونها درست میگن این اگر باز بشه کیفه زود خراب میشه پس بیخیالش.
مهتاب این ماه خیال کامل شدن نداره هنوز کار میبره و خدایا من کلی کار واسه جهان آزاد و این نشریه جدید و یه نشریه جدید دیگه که داره باز میشه دارم. توی روحش من زمان میخوام واسه چی ساعتهای روز فقط24تاست؟
از تیمتاک زدم بیرون. کانال شلوغ شده بود و من حسش رو نداشتم. وسط شلوغیها واقعا نمیتونم قاطی گفتنیهای بقیه باشم یعنی هیچ شباهتی بین تمایلات خودم و موعات مورد علاقه خودم با بحثهای اونها پیدا نمیکنم در نتیجه توی سکوت بینشون میشینم و به تکالیفم میرسم و زمانهایی شبیه امروز اصلا دلم نمیخواد خیلی بینشون باشم و میزنم بیرون. خدایا کاش میشد امروز برگردم خونه!
دوباره رفتم تیمتاک ولی این دفعه یه جای خلوتش. کسی داخل آلاچیق نیست و ای کاش کسی واردش نشه یا اگر هم میشه به حرفم نگیره. من واقعا حوصله چاقسلامتی و نشستن پای گفتگوهای مدل… بیخیال. فعلا که امنه زمانی هم که امن نباشه میزنم بیرون. غمگین نیستم حرصی نیستم بی حال هم نیستم فقط دلم نمیخواد.
اینجا خاله های من نماز میخونن و خاله بزرگم که میزبان امروزمونه یواش یواش داره واسم دلواپس میشه. از2روز پیش یه دفعه نمیفهمم چی شدم که حس گرسنگیم رفته. انگار همیشه سیرم و دلم خوردن هیچ چی رو نمیخواد. از دیروز که اومدیم اینجا هرچی بهم پیشنهاد میشه میگم نمیخوام سیرم. نه که بدم بیاد فقط به خوردن هیچ چی حس تمایل قوی از مدل گذشته ندارم. به نظرم بد نیست همین مدلی بمونم ولی واسه چی اینطوری شدم؟ هوممم. بد طوری نیست. بذار باشه.
دلم خونم رو منهای استرس های معمولم میخواد. دلم… چی میخواد؟ یه سفره خونه؟ دوباره بازار و خرید؟ یه کیف چمدونی که خیلی زمانه دنبالش میگردم؟ بیرون رفتن از اینجا؟ گشتن و ماشینسواری؟ نه. دلم هیچ کدومش رو نمیخواد. دلم همون اولی رو میخواد. خونم و استراحت و آرامش بدون استرس و یه خبر خوش که بگه شنبه و1شنبه و اصلا کل هفته آینده بدون کلاس آنلاین تعطیله. آخ خدا چی میشد اگر شدنی بود! واقعا دلم میخوادش واقعا دلم میخوادش واااااااقعا دلم میخوادش!
مادرم داخل گوشی گفته داره میرسه. باید یواش یواش آماده باشم که واسه ناهار احضارم کنن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و35دقیقه. تا بعد.
از روزمرگیهای شبانه.
3شنبه شب.
آخ آخ نابود شدم نابوووووود شدم خدا نابود شدم! این جوجه ها این جوجه ها بیچارم کردن به نظرم باید یهخورده بدجنس بشم تا کمتر اطرافم بچرخن. چقدر هم که من دلم میاد. بیخیال اگر این مدلی شادتر میشن بذار بشن فقط روزهایی شبیه امروز واقعا سخت میگذره بدجوری امروز سخت بود الان گریه میکنم. بیخیال تموم شد رفت تا دفعه دیگه هم خدا بزرگه.
فردا دوباره راهیه گلستانیم. خونه خاله و ازینا. کاش بشه حتما بریم اسکله. من اون هواپز نفله رو میخوامش.
دوباره گیر دادم به آبمیوه. اسم پرهیز نمیبرم چون خراب میشه. خدایا کمکم کن بتونم بیام پایین من واقعا دلم میخواد سبکتر بشم واقعا دلم میخواد خدایا لطفا!
آخجون تا شنبه سر کار بی سر کار! خدایا شکرت! این خیلی خوبه! دلم میخواست میشد فردا خونه میموندم. بیخیال قطعا بد نیست فقط اسکله خدایا باید بریم کاش بشه!
خدایا تمام جونم درد میکنه این چه وضعشه آخه! آخ آخ همه جام خدا کاش فردا این تاریکه لعنتی عقب بکشه من دارم میمیرم!
بد شدم. به نظرم آرامش وضعیتم زده زیر دلم. از اینکه دارم بیشتر میخوام. میدونم نباید بخوام ولی میخوام. میدونم که اصلا نباید بخوام ولی میخوام. خدایا این واسه چی از سرم نمیپره من واقعا نباید بخوام ولی میخوام. واسه چی میخوام؟ دقیقا واسه اینکه آرامش وضعیتم زده زیر دلم. مرض دارم. دردسر میخوام یعنی؟ ها آره به نظرم دردسر میخوام. میدونم بابا میدونم به نفعم نیست میدونم نباید بخوام میدونم همه رو میدونم پس واسه چی گاهی این مدلی بوق میشم؟ بیخیال از سرم میپره. حالا گیریم که نپره چی میشه کنم! از دست من که برنمیاد پس بذار من بخوام و این هم نشه و همینطوری باشه تا مرض از سرم شوت بشه بیرون تا دفعه دیگه و نق زدنهای دیگه. هوممم. درست میشه.
از حسم خوشم میاد. این روزها به خودم حس مثبتتری دارم. هنوز خیلی مونده تا رضایت کامل خیلی زیاد مونده خیلی زیاد ولی از خودم خوشم میاد. با جسمم یهخورده آشتی کردم انگار. با خودم. با پریسا. اون نفرت سیاهی که پیش از این از همه چیز و همه چیز خودم داشتم این روزها دیگه نیست. سردم به خودم ولی خشم ندارم. متنفر نیستم. این مثبته. خیلی مثبتتر از گذشته هرچند خیلی مونده تا اصلاح کامل ولی نسبت به چیزی که پیش از این بود خیلی مثبته.
کتابه عاقبت تموم شد. بدک نبود. یواش یواش باید دوباره یه سر به کانالهای کتاب بزنم و چندتا جدید جمع کنم. بیخیال هنوز چندتا دیگه از ذخایر سرکهای پیش دارم.
دیشب کابوسهام افتضاح بودن. نصفه شب داشتم سکته میزدم. کاریش نمیشد کرد. شاید به خاطر این بود که این کتابه داشت بالای سرم میخوند شاید هم واسه خاطر حال افتضاحم بود. بیدار که شدم خیس عرق بودم. شاید تب کرده بودم نمیدونم. این لحظه حالم رو به راه نیست ولی از دیشبم خیلی بهتره. خدایا فردا این مدلی نباشم داخل سفر اینطوری باشم واقعا اذیت میشم کاش میشد نمیرفتم من واقعا حالم بده! هفته تاریکه نکبت! گندش بزنن! اه گندش بزنن!
تیمتاکم. کانال باز. بچه ها صحبت میکنن. حرفهای همینطوری. سر به سر هم میذارن و از هیچ چی میگن و من در سکوت مینویسم. فقط اونجام. و نمیفهمم واسه چی من بینشون نشستم؟ دیوونه ای هستم واسه خودم. بیخیال این دیوونگیم یکی از مواردیه که در خودم حسابی میپسندمش. عاقل بودن به درد من نمیخوره. از تصورش متنفرم. از تصور عاقل بودن خودم به شدت متنفرم. هی! من عاقل نیستم! این توهین رو به خودم نمیپذیرم! ابدا. ابدا!
بذار ببینم بچه ها چه موزیکی گذاشتن.
خب آهنگه تموم شد بذار قاعده خودم رو بشکنم و یه چی درخواست بدم. توهم از حسین توکلی. این لحظه خیلی میخوامش.
اینجا شلوغ شد بذار برم یه کانال آرامتر هر چند دفعه دلم میخواد اینو گوشش بدم.
امشب بد جنسانه میبینم همه چی رو. امشب خودخواهم. امشب خستم از جنگیدن و اثبات کردن و تلاش واسه اثبات شدن. واسه چی من باید بجنگم؟ خسته شدم این جنگها واسه چی پیروزی ندارن؟ شاید عمو حافظ داره اینجا هم درست میگه. شاید مادرم داره اینجا هم درست میگه. شاید همه درست میگن. گاهی باید رها کنی. نه که بذاری بری ولی جنگ رو رها کنی. شاید واقعا اینهمه نمی ارزه. اگر ارزش داشت باید یه انتهایی واسش بود ولی نیست پس بد نیست من یهخورده خودخواه باقی بمونم و خودم رو بیشتر ببینم. بیشتر از گذشته. بیشتر از دیروز بیشتر از پریروز. دیگه نمیخام بجنگم. دیگه نمیخوام بخوام. دیگه نمیخوام دلم بخواد مواردی رو که روی خط موازی در جنگ پیشم میبرن و هیچ انحرافی روی این خط موازی نیست. شاید لازمه از این آتیشبازیه یواشکی یهخورده بکشم عقبتر. جدی من واسه چی اینهمه میجنگم؟ چه فایده داره؟ این خط موازیه. بیشتر از اینکه شده نمیشه. خب الان من خر نیستم؟ واقعا دلم میخواد همین مدلی احمق باقی بمونم؟ به نظرم نه. دیگه نه. دیگه بسه. بد نیست یهخورده روی بیخیالیم متمرکزتر بشم. بیا و بشم. از همین امشب. از همین الان. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. بهش اخم میکنم.
-چیته تو!
پریسای داخل آینه شونه بالا میندازه و به نشان ترکیبی از تأسف و ترحم دست تکون میده.
-طفلک بیچاره!
بهش چشم غره میرم.
-طفلک بیچاره خودتی شیشه ایه نفله! چی میگی تو!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-منه شیشه ای هیچ چی نمیگم. ولی تو لعنتی! تویی که یه چیته. آخه واسه چی نمیفهمی؟ تو حرف ناحساب میزنی. چیه حرف حسابت آخه؟ تویی که ناحساب میگی. ناحساب میخوایی. پس کی میفهمی تو؟
نگاهش میکنم. چاره ای جز تأییدش نمیبینم. داره درست میگه. درمونده عقب میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-بیا اینهمه من و خودت رو اذیت نکن. بسه دیگه. بیا یهخورده آدم باش. خودت خسته نشدی؟
احساس خستگیم انگار که بی حسی حاصل از تزریق یه دفعه رفته باشه بیدار میشه. چقدر خستم! خیلی خستم خیلی زیاد.
-درست میگی. خیلی درست. کاش یهخورده یه چیزهایی…
پریسای داخل آینه صبورانه تماشام میکنه.
-به خاطر خدا بیدار شو. باید بشه. باید و این فقط دست خودته. تمام عمرت واسه چیزهایی جنگیدی که واقعا اشتباهی بودن. بیا دیگه بس کن. اگر واقعا ارزشی وجود داره تو نباید جای تمام جهان اثباتش کنی. تو هرچی ازت بر اومده کردی. دیگه تمومش کن و اجازه بده اگر این راه ادامه ای و انتهایی داره بقیه اون چندتا قدم رو طی کنن. مگه الان فاصله بین اون2تا خط موازی چقدره؟ تو نباید زور اضافه بزنی. تو جای خودت زورت رو زدی. از من اگر بشنوی میگم اضافه بر ظرفیتت هم زدی. بذار به عهده بقیه. اگر زدن که ایول. اگر هم نزدن پس تو بیشتر از اینکه باختی بازنده نباش.
تماشاش میکنم. تماشام میکنه. گریه زاری در کار نیست. فقط نفس عمیق میکشم. داره درست میگه. لبخندی به شدت خسته بهش میزنم. اونم بهم لبخند میزنه. از اون لبخندهایی که میگه ببینیم و تعریف کنیم. میبینه تعریف هم میکنه. حرف حساب جواب نداره. بذار من بیشتر از این رو در روی خودم بازنده نباشم. دیگه نمیخوام. دیگه خسته شدم از اینهمه زور زدن جای تمام عوامل جهان. واسه من دیگه بسه. میخوام دیگه ناحساب نگم دیگه ناحساب نخوام دیگه ناحساب نباشم. نیستم. دیگه نیستم. من فردا میرم گلستان. اصلا واسه چی نباید اینو بخوامش؟ هفته تاریک هم بره به جهنم. میخوام برم گردش. تفریح. دیدن خاله. همراه مادرم. اصلا باید دلم بخوادش. بیخود کرده نمیخوادش! غلط کرده نمیخوادش! خیلی هم مثبته. من میخوام این آخر هفته رو برم عشق و حال. میخوامش. من میخوام این رفتن رو. من… میخوامش. میخوامش!
آهنگه تموم شد بذار بزنم دوباره بخونه بعدش هم فکر کنم یه چی دیگه گیر بیارم که ازش خوشم بیاد و بزنم بخونه.
امشب با جنگ وداع کردم. امشب به پریسای داخل آینه بیشتر از پیش گوش کردم. امشب اگر من قویتر باشم باید یک آغاز خیلی خیلی شخصی باشه واسم. خدایا کمکم کن!
همچنان هستن افرادی که آدرس اینجا رو ازم میخوان و همچنان هستن افرادی که باورشون نمیشه خونه قبلیم رو کامل و بی هوا بدون هیچ جایگزینی رها کرده باشم. خب حق دارن باور نکنن چون نکردم. جایگزینش اینجاست. و من بهشون نمیگم. دروغ میگم. که جایگزینی در کار نیست. که هیچ جایی در کار نیست. که هیچ آدرس جدیدی نیست. که اینجا وجود نداره. بهشون دروغ میگم. دروغ! این دروغ رو میگم و به نظرم منم حق دارم که بگم. دلم اینطوری میخواد. اینجا رو فقط واسه خودم میخوام. نمیخوام آدرس بدم. دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
چه شب آرومیه امشب! لحظه ها انگار آهسته میرن. متین قدم برمیدارن. شمرده میگذرن لحظه ها امشب! چقدر بابا زمان آروم و ملایم پیشم میبره از لابلای خشونت تار و پود واقعیتهایی که من همیشه زور زدم زخمیم نکنن اما همیشه ازشون زخم خوردم! چه شب آرومیه امشب! آروم، سبک، قشنگ! امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست. واسه فردا. تنها هم اگر بودم خیال آخ و واخ نداشتم. هیچ چی نیست. فقط تفکره و سکوت. امشب رو دوست دارم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. نگاهش میکنم.
-تو رو هم دوست دارم.
پریسای داخل آینه واسم شکلک درمیاره. لبخند میزنم.
-باور کن دوستت دارم. باور کن!
پریسای داخل آینه لبخند میزنه. لبخندش سرد نیست. آرومه و قشنگ. امشب رو دوست دارم. سبکی و آرامشش رو دوست دارم. خدایا تو رو از تمام اینها بیشتر دوست دارم. واقعا دوستت دارم. بلد نیستم به سبک عرفا عاشقت باشم ولی هر اندازه که یه خاکیه بوق از جنس من میتونه دوستت داشته باشه دوستت دارم. لطفا همین اندازه رو ازم قبول کن چون بیشترش رو بلد نیستم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و21دقیقه شب. تا بعد.
2شنبه شب.
تاریکه لعنتی زد لهم کرد. خدایا حالا من چی کنم این خورده درست وسط هفته کاریم و فردا من… کاش میشد فردا نمیرفتم سر کار! اینکه شدنی نیست یعنی واسه من شدنی نیست نمیخوام غیبت کنم بذار فرمون دعام رو عوضش کنم کاش فردا خیلی سبک واسم سپری بشه! اینطوری بهتر شد. هرچند امشب هیچ اثری از سبک سپری شدن نمیبینم. اه لعنتی! آخه الان من چی کنم!
هی! بیخیال. دفعه پیش که به خیر گذشت. خدا رو چه دیدی شاید زهرش رو امشب ریخت و فردا یهخورده عقبنشینی کرد و آخ خدایا حالم اصلا مثبت نیست! گندش بزنن!
امروز به یک بینای گرفتار چیزی رو گفتم که خودم یادآوریش رو و گفتنش رو خیلی دوست دارم. ازش خوشم میاد. واقعیت قشنگیه. قشنگ و برای من با ارزش.
-خدایا! من از تو داراترم. من چیزی دارم که تو با تمام خداییت و داراییت نداری. من یه خدا دارم که تو نداری!
اینو دوستش دارم. اون آقاهه نمیفهمید چی میگم. شاید چون از من جوونتر بود شاید هم چون شبیه دیروزهای من زیاد از درد زخمهاش عذاب میکشید. شاید هنوز زخمهاش از مال من تازه تر و دردناکترن. اگر بگم من دیگه عذاب نمیکشم مثل سگ دروغ گفتم. ولی هرچی میگذره حس میکنم واقعیتی که امروز واسه اون آقا گفتم رو بیشتر لمس میکنم و بیشتر دوستش دارم.
مادر میگه4شنبه بیا بریم گلستان. خودم تشویقش کردم بره ولی خودم در برنامه خودم نبودم. سعی کردم خیلی ملایم ماجرا رو از خودم منحرف کنم ولی موفق نشدم. واقعیتش چندان حسش درم نیست. بیخیال اصلا واسه چی نباید حسش باشه؟ شاید حسابی خوش بگذره کی میدونه؟ قطعا بد نمیگذره ولی من… بیخیال بابا. به قدر کافی در سکوت واسه از دست داده هام و دست نیافتنی هام عذاداری کردم. دیگه بسه. چه فایده داره اینجا ولو بشم و توی شب شناور بمونم! مگه درست میشه! نمیشه که نمیشه! پس بذار شب به حال خودش باشه و من گاهی ازش فاصله بگیرم. شاید واقعا دارم اشتباه میکنم. گاهی عمیقا حس میکنم که این… گاهی. شبیه… بیخیال. قطعا خدا واسه من بد نمیخواد. چیزی که اونهمه نشد سر راهشه قطعا نباید بشه. حافظ و خدا و نشونه ها قطعا درست میگن. اینهمه شاهد که اشتباه نمیکنن. ولی چه مدلی اینو توضیح بدم واسه این دل زبون نفهمم آخه! توضیح لازم نداره. فقط یک کلمه. شدنی نیست. تمام. باقیش رو یواش یواش خودش میفهمه. شبیه خیلی موارد دیگه که یواش یواش خودش فهمید و هرچند جاشون یادگاری موند ولی در هر حال اونها نباید میشدن و من حالا خیلی از این نشدها رو درک میکنم. این یه مورد رو هم قطعا درک خواهم کرد. حالا که بهش متمرکز میشم میبینم همین الانش هم درک کردم فقط هنوز… بیخیال. همه چی همون مدلیه که باید باشه. حالا گیریم که من گاهی دلم این مدل رو نمیخواد. طوری نیست. درست میشه.
خدا کنه4شنبه عوامل بازدارنده عقبنشینی کنن و بریم اسکله. باید یه چیزهایی بخرم. بیخیال تردید من یه هواپز و یه آبمیوه گیری نو لازم دارم این یکی داره مرخص میشه. و امروز خخخ همکارم میگفت بهم نمیاد متولد57باشم و کلی ازم تعریف کرد. یعنی واقعا من مدلی هستم که اون میگفت؟ و یعنی واقعا میتونم دوباره از روی این کوه اضافه وزن مسخره برگردم پایین؟ آبمیوه و یه کوچولو سعی. هوممم. شاید بشه.
دلم میخواد شبیه توصیف همکارم باشم. چیه مگه45ساله ها دل ندارن؟ دلم میخواد قشنگ باشم دلم میخواد درست درمون باشم دلم میخواد متناسب باشم دلم میخواد تمامش رو دلم میخواد به جهنم که دیگه20سالم نیست من واقعا دلم میخوادشون.
تیمتاکم. کانال باز. آلاچیق. 2تا از تکلیفهای گوش کنیه بزرگم رو دیروز و امروز تحویل دادم و مخصوصا امروزیه که همین چند دقیقه پیش از دستش خلاص شدم حسابی روی روانم بود. آخ جان خلاص شدم از دستش!
امشب از اون شبهای پریسا مواظب باشه خخخ. تا زمانی که بیدارم اگر جرقه و ترقه سرم فرود نیاد خیلی مثبته. خب به نظرم بشه یه کاریش کرد. سکوت سرپناه مثبتیه. اگر من دردسر نخوام احتمال اینکه از بالای سرم رد بشه و فرود نیاد بیشتره. و من دردسر نمیخوام پس سکوت رو عشقه.
این ترانه چه غمگینه و چه قشنگه! خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه آشنای نامهربونم که اونهمه آشنا و اونهمه تلخ ولی اونهمه عزیز بود! کاش یه نشونه ازش داشتم! کاش میشد! دلم خیلی تنگش شده خیلی!
ترانه عوض شد. مدیر عوضش کرد. معمولا داخل جمع آهنگ نمیذارم. به درخواستیهای بقیه گوش میدم. نمیدونم واسه چی. دلم نمیخواد. این مدلی حسم مثبتتره. موزیکهایی که من درخواست میدم حرف اون لحظه هامه. لحظه های خودم. فقط واسه خودم. کمتر پیش میاد توی جمع بخوامشون. اگر کسی تصادفی بزنه بدم نمیاد ولی خودم دلم نمیخواد بزنم.
باید امشب ساعت10یه پست بروز کنم. اوه کو تا 10تازه هنوز9نشده.
از کتابی که دارم میخونم خیلی خوشم نمیاد کاش سریعتر پیش بره شاید جلوتر بهتر بشه. یعنی بد نیست شاید حس من بهش بهتر بشه. هوممم. امشب توی بغل پتو باقیش رو میخونم الان حسش نیست.
آخ جون فردا3شنبه هست. یعنی فردا شب این زمان در تعطیلات آخر هفته ام. یوهو! فردا شب تنها نیستم. مادرم اینجاست واسه پسفردا.
آلاچیق شلوغ شد. اگر سر و صدا بالا بگیره از اینجا میزنم بیرون. حوصله شلوغی رو ندارم. اصلا ندارم ابدا ندارم. چیزیم نیست فقط حس و حال شیطنت ندارم. بیخیال خودم رو عشقه!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بذار ببینم میشه متصل بشم و یهخورده بازی کنم؟ هرچند این روزها سخت شده ولی بذار امتحان کنم. بذار اینو جمعش کنم. ساعت8و58دقیقه. تا بعد.
جمعه شب.
عجب روزی بود خدا!
عمل دایی مهدی یهخورده پیش تموم شد. زنگ زدن گفتن در حال زدن بخیه های آخر هستن و بعدش میبرنش آیسی یو. خدایا دکتر گفت عمل رضایتبخش بود البته گفت که خطر هنوز رفع نشده اگر6ماه بعد از عمل رو به سلامت رد کنه دیگه در رفته ولی خدایا میدونی؟ این عمل این عمل واسه من خیلی… میدونی؟ آدم نباید زیر عمل بره. میدونی؟ زیر عمل که باشی دست خودت نیست. نمیتونی مواظب باشی نمیتونی پرهیز کنی نمیتونی به دکتر گوش بدی تا واسه درمونت تلاش کنی. فقط خوابیدی فقط منتظری بدون هیچ انتخابی فقط منتظری تا نجاتت بدن یا از مرز رد بشی و بری اون طرف. ولی از عمل که در بری مهلت هست. مهلت پرهیز. مهلت درمون. مهلت اینکه دسته کم تلاشت رو کنی تا به دکتر گوش بدی داروهات رو مصرف کنی درمون هات رو انجام بدی و اگر این وسط بزنی به بیخیالی و طوریت بشه خب یه جورهایی دست خودت بوده و توی این پایان نقش داشتی. زیر عمل رفتن خیلی… خیلی… خیلی تلخه. خدایا! خدایا شکرت! خدایا خیلی خدایی! خدایا به خدا میخوامت به خدا میخوامت به خدا به خدا بد میخوامت خدایا خدای خودمی خدایا دوستت دارم راست میگم به خدا دارم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد!
بیخوابی دیشب زده کجم کرده. دیشب و امروز کلی قانون شکستم. خب امروز جمعه بود خدایی بدجوری حالم عوضی بود ولی این… واقعا باید یهخورده بیشتر واسه اصلاحش تلاش کنم. سخته ولی هیچ مشکلی محال نیست. باید یهخورده خودمم بخوام باید یهخورده سختم بشه. خدایا تو که باهام باشی همه چی شدنیه. خدایا خیلی عزیزی!
امروز یه نصفه ترجمه انجام دادم. بنده خدا مدیر هم دست به کار شد و کلی منبع واسم فرستاد. من در جستجو ضعیفم. از اولش همین مدلی بودم اوایل خیال میکردم به خاطر اینه که انگلیسیم ضعیفه ولی من در جستجوی فارسی هم واقعا ضعیفم نمیدونم واسه چی. یه چی میخوام از اینترنت پیدا کنم کلی میچرخم بعدش میبینم یه کسی با2شماره همون رو پیدا میکنه میده دستم. مدیر عاقبت باورش شد و جای من رفت گشت و پیدا کرد و این دردسر رو از روی شونهم برداشت. هی مدیر ممنونم واقعا بد دلواپس ماه های آینده بودم خیلی مثبته که یک کسی جز خودمم مواظب ماجرا هست. گیر فقط منابع نیستن اینکه حس کنی وسط یه ماجرا که درش خیلی از خودت مطمئن نیستی تکی باید پیش بری یهخورده… زمانی که حس میکنی یه کسی همراهت میاد اون وسط حتی اگر کامل اون وسط نباشه باز حس خاطر جمعی بیشتری داری. خلاصه که اگر اینجا رو میخونی ممنونم مدیر. اگر هم نمیخونی باز هم ممنونم مدیر. سخت بود تمام روزت رو درگیر طبقه بندی باشی و حسابی ممنونم مدیر!
اوخ باید لینک پستی که3روز دیگه باید بیاد بالا رو درستش کنم! وورد دیوانه خرابش کرده! آخ خدا میگم2دقیقه کار بیشتر نمیبره ها ولی چیزه میشه امشب نباشه واقعا دلم نمیخواد الان برم بالای سرش. شاید هم تا آخر شب رفتم شاید هم موند واسه فردا شاید هم… اوه فردا! شنبه. آخر هفته تموم شد. تعطیلات عجیبی بود. سنگین گذشت زیر فشار استرس و انتظار و اشک های تقریبا دائمی و خدایا واسه هیچ کسی این مدلی نخواه!
بچه های تیمتاک بدون اینکه بدونن امروز وسط تایم عمل دایی مهدی حسابی کمک رسوندن بهم. احمد و بقیه جمع بودن و باعث شدن کلی بخندم. هرچند اونها نمیدونستن آخر خنده هام هقهق گریه بود که مجبورم کرد میکم رو ببندم ولی اونها بودن و هرچند خودشون بی اطلاعن ولی این بودن خیلی مثبت بود. ممنون احمد! ممنون بچه ها! شماها اینجا رو نمیخونید ولی ممنون حسابی! امروز یادم به98افتاد. اون صبحی که کابوس دیدم. کابوسم خیلی سیاه بود. اونقدر سیاه که صبح زود پریدم و داخل کانال باز بی صدا زدم زیر گریه. یکی از اون صبحهایی بود که شب هاش تا دیر وقت بیدار بودم و صبح ها میرفتم سر کار تا عصرها بپرم داخل کلاس های زبان و درس واسه آیلتس و… اون صبحها تقریبا همیشه با آهنگ خودم آهنگ خودمون بیدار میشدم. اون زمان تیمتاک خلوتتر بود. معمولا من بودم و مدیر بود و احمد و گاهی یکی2تا دیگه. اون صبح کابوس مدیر بود و احمد. گریهم مشخص شد. احمد سر به سرم گذاشت. 2تایی اونقدر گفتن تا خندیدم. طول نکشید تا کابوسم تعبیر شد. اون ایمیل کزایی که بهم گفت واسه من راه آیلتس در ایران… هی! بسه دیگه! واقعا دیگه نباید خیالم بهش باشه. خدا نخواست. نشد که بشه. حکمتش نبود. خدایا! هرچی تو بگی! هرچی تو بخوایی! شکرت! هرچی تو بخوایی! خیلی شکرت! خیلی زیاد! خیلی زیاد!
بسه بذار دیگه ننویسم. فقط اینکه فردا یه هفته جدیده. هر روز یک برگه جدیده و هر هفته میتونه یه دفتر جدید باشه. کاش در هفته ای که میاد بتونم بیشتر تلاش کنم تا آدم بهتری بشم. یهخورده بهتر از هفته ای که گذشت، یهخورده کمتر از هفته هایی که بعدا میاد. خدایا کمکم کن من واقعا میخوام بهتر باشم ولی گاهی خیلی کم بلدم. لطفا کمکم کن که از پسش بر بیام!
خب دیگه بسه. ساعت8و22دقیقه جمعه شب. حالا شد8و23و من باید تمومش کنم. به امید خدا! تا بعد.
شبانه.
الان5شنبه میشه یا جمعه؟ به نظرم داخل جمعه باشیم ولی باید بگم شب یا صبح؟ ساعت3و12دقیقه صبح جمعه.
امشب واقعا هیچ راهی واسه خواب نیست. هیچ راهی واسه آرامش نیست. هیچ راهی جز رفیق کثیف ولی با معرفت من. خدایا نباید. خدایا نمیتونم وگرنه عربده میزنم.
دایی فردا به گفته بیمارستان میره توی اتاق عمل. یعنی این دفعه عملش میکنن؟ یعنی فردا شب این زمان دایی هنوز… خب یعنی میخوام بگم هنوز… خدایا! کمک کن! دارم دیوانه میشم! خدایا دارم دیوانه میشم!
بذار سعی کنم بلکه فکرم ازش منحرف بشه. اگر بشه.
شاید4شنبه دوباره گذرم به اسکله بی افته. واسه روز مادر دختر خاله میخواد بره طرف گلستان پیش مادرش یعنی بزرگترین خاله در قید حیات من. به مادرم گفته بیا با هم بریم. مادر رو تشویق کردم که بره و مادر گفت تو هم بیا بریم ما جمعه برمیگردیم. خدایا اگر وضعیت دایی مثبت پیش بره… آخ خدای من!
اگر4شنبه باهاشون همراه بشم نق میزنم بریم اسکله تا اون هواپز عجیب غریب رو بخرمش. راستی عاقبت کدومش؟ اون لمسیه یا اون دکمه ایه؟ لمسیه جذابتره ولی من نمیبینم و اون کلی دکمه روی یک صفحه صاف گنده داره و شاید بشه با برچسب زدن دکمه ها رو پیدا کنم و این دستگاه نفله خیلی خوبه و خب اون یکی هم بد نیست واسه من که نمیبینم دومی بهتره ولی شارپ واقعا دستگاه خوبیه و حسابی دلم میخوادش و چشم لازم داره و برچسب شاید کمک کنه و اگر نکنه چی و یعنی4شنبه دایی کجاست؟ خدایا میشه هنوز پیش ما باشه؟ نمیشه هر طرف میرم عاقبت میرسم به همینجا. خدایا کمک کن! خدایا! خدایا نمیتونم الان دیوانه میشم!
گاهی حیرت میکردم هنوز هم یواشکی حیرت میکنم. زندگی چی ها که توی تماشارسش نداره! گاهی آدمها درد دارن. توی جسمشون یا روانشون. دردهایی از مدل متفاوت. این اواخر فهمیدم که گاهی بعضی ها درد ندارن. خود دردن. شبیه میکروب می مونن. فقط باید از صفحه نگاه حذفشون کرد و گذشت. راستی واسه چی اینطوریه؟ این مدل موارد رو اتفاقا بین افرادی دیدم که امتیازات مثبت بزرگی دارن. همین هم عجیب باعث حیرتم میشد و هنوز گاهی شاید بشه. واقعا واسه چی اینطوریه؟ این جماعت مرض ندارن. خوده مرض هستن. باید مواظب باشی بهشون دچار نشی. خدایا اون بالا نشستی چیها که نمیبینی! این اواخر سه تا ازینا دیدم. آخریشون وضعش خیلی خرابه. به نظرم ضد عفونی جدی لازم داره واقعا رو به راه نیست. طفلک بیچاره! جدی امشب که بهش متمرکز شدم دیدم حرصی نیستم از مدتها پیش به خاطر این مدل چیزها حرصی نیستم فقط در کمال تعجب دلم سوخت. تصور کن یه جایی آتیش بگیری و ببرنت بیمارستان. سوختگی عذابت میده و تحت درمونی و درد میکشی اما تحمل میکنی چون امیدواری که این درد تموم میشه و تو بهتر میشی. ولی اگر وجود خودت همون آتیشی باشه که دود میکنه چی؟ هر کسی چه واسه گرم شدن چه واسه نجاتت طرفت بیاد آتیش میگیره پس مدتی بعد دیگه کسی کاری نمیکنه. و تو همچنان شعله و دود پخش میکنی و این وسط آتیش ماهیتش مشخصه. اول چوبهایی که سبب افروختنش شدن رو خاکستر میکنه. در نتیجه اولین و بیشترین وجودی که تا هست در حال خاکستر شدنه خودتی. بقیه یا چیزیشون میشه یا نمیشه ولی تو قطعا زجر میکشی. حالا در این شرایط جز این واژه طفلک بیچاره چی میشه بگم؟ واقعا هیچ چی. طفلک بیچاره! کاش این مدلی نبود این مدلیها جدی خیلی گناه دارن. خب، به من چه. مگه من باید دلواپس همه مدلش باشم؟ من که خدا نیستم اونه که همه ما مخلوقاتشیم پس حواسش بهمون هست اگر گیری این وسط باشه کار خودشه که دلواپس بشه. ولی در هر حال این چیزی که من میبینم خوشآیند نیست. طفلک بیچاره. طفلکهای بیچاره! و خدایا حیف امتیازاتی که من اونهمه خواهان کسبشونم اگر داشتم آخ چه حالی میداد ولی تماشا کن دارنده هاش چقدر… بیخیال. همه چیز رو که نمیشه داشت. من مزیتهای خودم رو دوست دارم هرچند بیشتر میخوام ولی تا همینجا هم نمیشه خودم رو فقیر به حساب بیارم. اما چه حیف که ما گاهی واقعا بد تا میکنیم. با خودمون و با زندگی و با همه جهان. بیخیال به من چه این گیر من نیست. یعنی بود ولی الان دیگه نیست. زمانی این گیر من بود. زمانی که خودم هم شاید از همین جنس بودم. از جنس دود. حالا بزرگتر شدم. خاله بزرگم مهربونیم رو میبینه. خیلیها ملایمت بیشتری ازم دریافت میکنن. بعضی ها توی ذهنم. بعضی ها در رفتارم. هرچند به شدت بی حوصله تر و گوشه گیر تر از گذشته شدم ولی در زندگی شخصیم این زمان خودم رو در جایی بهتر از دیروزها میبینم چون فکرم و تماشاهام از اطرافم مثبتتره. دودها هم به من چه. خدا شفاشون بده! یعنی میده؟ شفا! دایی شفا لازم داره. خدایا یعنی شفا میدی؟ شفاش میدی؟ یعنی فردا این زمان دایی هنوز پیش ماست؟ یعنی عملش میکنن؟ نمیکنن؟ وای خدایا! وای! وای خدا!
آخه الان زمان پریدن بود؟ واسه چی من بیدارم؟ خدایا الان دیوانه میشم! یعنی دایی الان بیداره؟ داره به فردا فکر میکنه؟ دلواپسه؟ ترسیده؟ خدایا یه کاری کن الان جیغ میکشم!
تیمتاکم. رادیو میوت. بچه ها میان و میرن. نمیتونم هدفون بزنم. نمیتونم آروم بشینم. نمیتونم موزیک گوش کنم. این آخر هفته یه تکلیف گوش کنی رسما روانم رو درو کرد. چقدر ازش بدم میاد این چیچی بود! این آخر هفته انتظار همگیمون و نگاهی که تماممون به در بیمارستان… خدایا این واسه چی امشب دست از سرم برنمیداره؟
کاش اون وان کزایی رو داشتم! یعنی کمک میکرد؟ اون لوله کشه هنوز پیدا نشده. آدم چیز! به جهنم فعلا گیر زیاد واسه حل کردن دارم عاقبت واسه وان یه فکری میکنم بذار اینها که دستمه حل بشن بعد. اینها که دستمه؟ خیلیهاش دست من نیست. دایی دست من نیست ازم برنمیاد فقط میشه منتظر بشم و… دعا کنم. خدایا اینجا دعاهای من چقدر جواب میدن؟ خیلی؟ کم؟ اصلا؟ چقدر؟ چقدر؟ وای خدا نفس. برمیگردم.
خب برگشتم. این سامانه های کوفتی واسه چی باز نمیشن؟ هی بازش کنید من لازمش دارم.
زمزمه های محسوسی از ورود یه ویروس جدید و لزوم استفاده از ماسک و سری جدید کرونا و خدا دوباره قرنتینه نشیم از کلاسهای آنلاین به شدت بدم میاد. جوجه های من میگن آخجون کاش باز کرونا بیاد کلاسها آنلاین بشن. چه ذوقی میکنن! خوش به حالشون که دنیاشون اینهمه ساده و اینهمه قشنگه. کاش ما آدمبزرگها قد این ها خوشبخت بودیم! خدایا من واقعا دلم اون مدل تعطیلات نمیخواد لطفا اجازه نده دوباره به اونجا برسیم لطفا! بیماری این بیماری و واگیرش… قلبی ها داغون میشن. دایی تحمل نداره. تحمل ویروس و تحمل7ساعت عمل و تحمل ادامه این وضعیت و… دیگه نمیتونم.
ساعت3و47دقیقه صبح جمعه. امشب یه باخت دادم. امشب یه ممنوعیت رو شکستم. جریمهش باشه واسه فردا. نباید میکردم ولی کردم. به خدا نمیتونم واقعا دیگه تحمل ندارم این فشار الانه که سینم رو خورد کنه به شکل یه عربده بزنه بیرون و الان نصفه شب لعنتیه. باشه فردا مجازات میشم ولی اگر هیچ چی نگم چی؟ این تقلبه. تقلب کثیفه. پریسا تقلب نمیکنه. فردا جریمه امشب رو میپردازم. کاش خیلی سنگین نباشه!
بذار کتاب بخونم. بذار مشق گوش کنی بنویسم. ترجمه ها و اون شناسنامه! اوخ شناسنامه خدایا! نه بذار همون کتاب بخونم. خدایا! وای خدایا!
مادرم صبح میاد اینجا. طفلک مادرم! خدایا چه مدلی میتونم حس بهتری از زندگی بدم بهش؟ کم ازم برمیاد کاش بیشتر میتونستم! دایی الان بیداری؟ بمیرم واسه دلواپسیت کاش میتونستم کمش کنم! خدایا دارم دیوانه میشم کمکم کن!
میگم بیا دیگه الان ننویسم. تختم داغون شد و منه مسخره روی تخت داغون راحت نیستم بذار درستش کنم بعد دوباره ولو بشم و کتاب بخونم بلکه خوابم ببره. خواب؟ واسه چی در رفت؟ نمیشه برگرده و بغلم کنه؟ اصلا واسه چی باید بیدار میشدم؟ فردا شنبه هست و مزیت تعطیلی رو ندارم خب بذار الان بخوابم پس واسه چی بیدارم آخه؟ یعنی دایی الان خوابه؟
بسه دیگه. داره4میشه. خدایا کمکم کن. خدایا کمکمون کن! خدایا کمک کن!
الان دیگه نمیخوام بنویسم شاید2دقیقه دیگه دوباره برگردم بنویسم ولی این لحظه دیگه خسته شدم. تا بعد.
4شنبه شب.
اوه آخرین دفعه که اینجا بودم چندم بود؟
اون سامانه نفله هنوز باز نشده و در نتیجه شنبه من هنوز نرسیده. خب بیخیال عاقبت میرسه. واسه چی به خاطرش استرس ندارم؟ واقعا ندارم. دلم میخواد سریعتر حل بشه ولی دلواپسش نیستم.
چقدر این مدت که نبودم اتفاق افتاد! حسش نیست همه رو بگم. کاش حسش بود!
بدجوری تکراریه ولی بذار باز بگم. زندگی ترکیبیه از همه چیز. شب و روز. تلخ و شیرین. سیاه و سفید. تمامش با هم. تمامش یک جا. و حالا بیشتر ازش میدونم. اینکه در کنار تمام اینها زندگی بدجور گذراست. میشه خیلی بزرگ باشه و میشه ما شبیه یه ظرف آب شفاف که تلفش میکنیم هدرش بدیم و حقیرش کنیم. زندگی خیلی عمیقه خیلی. ای کاش میشد یک کسی شبیه من یک کسی شبیه ما اینها رو سر زمانش میفهمید نه زمانی که دیر شده. ای کاش میشد!
یه دایی دارم که تمام بچگی هام پر از خاطره هاشه. خودش و وانتش و پیکانش و خنده هاش و همدلی هاش با بچه ها به خصوص با یه بچه متفاوت دیوونه که من بودم. معمولا بزرگها توی مهمونی جمعشون رو بیخیال نمیشن بشینن پای دل یه بچه خل حق هم دارن. ولی باور کن دایی مهدی من مینشست. گاهی توی جمعها میشد که از سر شب تا آخر مهمونی دل میداد به پرت و پلاهای من، که خدا میدونست از چه مزخرفاتی میگفتم و میگفتم. دایی خستگی توی کارش نبود انگار. بچه که بودم نمیفهمیدم ولی الان میدونم که توی زندگیش خیلی خیلی زیاد گرفتار بود. همیشه گرفتار بود و هیچ زمانی از شنیدن گفتن های من خسته نشد. این دایی رو چند وقته ندیدم؟ 6ماه! 8ماه! یک سال! 2سال! زندگی با ما چیکار کرده! ما با زندگی چه کردیم! چی به سر خودمون آوردیم!
من و دایی مهدی در جریان زندگی پیش رفتیم. من بزرگ شدم و اون پیر شد. گرفتاریها و بی معرفتیها از هم دورمون کردن. دور شدیم. خیلی دور. چند وقته ندیدمش! چند وقت!
دایی مهدی من بیمار شد. بدجوری بیمار شد. ریه هاش درگیر شدن و2تا از3تا رگهای قلبش بسته شدن. بردنش تهران. دکتر گفت باید عمل بشه. دم عمل گفت اگر عمل کنه فقط20درصد محتمله که از زیر7ساعت عمل زنده بیرون بیاد. اگر هم عمل نکنه از این بیماری بلند نمیشه و در هر حال میره. با عمل20درصد احتمال نجاتش هست ولی بدون عمل باید منتظر باشیم که کی از دستش میدیم. بچه هاش گریه کردن. دکتر رضایت میخواست تا عملش کنه. بچه هاش نمیتونستن. نمیشد. عملش عقب افتاد. اون یکی داییم و باقی اونهایی که تهران بودن رفتن مشورت کردن. قرار شد بهش بگن. آخه زندگی خودشه. باید بدونه. بهش گفتن. دایی مهدی گفت حاضره عمل کنه. گفت اگر یک سال دیگه بتونم پیش بچه هام باشم باز هم بد نیست. هنوز عملش نکردن. نمیفهمم چه حکمتیه که هر دفعه تا در اتاق عمل میبرنش و باز برش میگردونن. الان عملش افتاده جمعه. نمیدونیم چی قراره پیش بیاد. هنوز بیمارستانه. تهران. ما دستمون نمیرسه بریم دیدنش. جمعه شاید بره توی اتاق عمل. زیر عملی که7ساعت طول میکشه و فقط20درصد احتمال داره از زیرش زنده دربیاد. چند وقته ندیدمش! چی شد که اونهمه خاطرم از بودنش جمع بود! چی شد که یادم رفت دلم واسه اون صبوری مهربون تنگ بشه! خدایا چند وقته ندیدمش!
دفعه آخری که اومد خونم یادمه. اون پایین بود. دایی مهدی قند داره. من یه مدل آب نبات نعنایی دارم که بدک نیست. شیرینه و خنک. کمکم میکنه. مادرم اومد بالا گفت یهخورده ازینا بده ببرم واسه دایی. گفتم من یه نصفه بسته بیشتر ندارم. از این نصفه یه مشت بهش بدی به جاییش نمیرسه. بیا این نصفه بسته رو کامل ببر بده بهش. بهش هم بگو دفعه بعد که رفتم اسکله یه بسته کامل واسش میخرم. مادرم گفت یه مشت بسه و من گفتم تمام نصفه بسته رو ببر واسش. اون عصر دایی اومد خونم. دست داد بهم. نشست پیشمون. گفتم دفعه بعد یه بسته از این شکلاتها میخرم واسش یه بسته کامل. پریروز که رفتم اسکله خواستم بخرم واسش. مادرم گفت ولش کن. مشخص نیست وضعیت دایی چی بشه. همونجا حس کردم یه چیزی توی سینم تنگ شد. انگار تازه اون لحظه حواسم جمع شد. انگار اون لحظه درست همون لحظه یادم اومد بچگی هام. حوصله دایی مهدی. دایی مهدی با عروسکهای زیر آینه ماشینش. دایی مهدی و گیرهای زندگیش. دایی مهدی بیمار و تنها توی بیمارستان جماران تهران! میگن همراه ها رو نمیپذیرن. بیمار اونجا تنهاست. دایی مهدیه بچگیهای من کجای بی معرفتیهای فراموشکارم جا موند! خدایا چند وقته ندیدمش!
یه بسته شکلات خریدم واسه خودم. یعنی گفتم واسه خودم ولی بازش نکردم. من به دایی مهدی قول یه بسته شکلات دادم. باید بذارم کنار واسش. مادرم نذاشت2تا بخرم. مادرم منو میشناسه. میدونه اگر اتفاقی بی افته من تا با اون بسته خودم رو نفله نکنم ول کن نیستم. بسته دایی رو اگر به نیتش میخریدم اگر طوری میشد باید اون بسته کزایی رو همراهم میذاشتنش توی خاک تا واسه دایی ببرمش. گفت فعلا نمیخواد بخری باشه بعدا باز میاییم. دردم رو خوردم. یه بسته خریدم واسه خودم. حالا بسته شکلات دایی مهدی داخل کمدم مخفی شده تا زمانی که سلامت ببینمش و… چند وقته ندیدمش! چند ماه! چند سال! چند وقته دایی مهدی رو ندیدمش! خدایا! لطفا! عمر دست خودته. تو فقط تویی که میتونی. خدایا! بذار دایی مهدی از اونجا سالم بیاد بیرون! من قول دادم بهش. قول یه بسته شکلات. خدایا! میدونم هرچی تو بخوایی ولی… خدایا! نبرش! بذار برگرده! باور کن میخوام بسته شکلاتش رو بدم بهش!
زندگی به همین سادگی میتونه پیش بره و چه گنجها که ازمون بگیره و با خودش ببره و جاش دردی توی جونمون بذاره که تا عمر داریم باقیه. و ما آدمها واسه چی عبرت نمیگیریم؟ آخه پس کی بیدار میشیم؟ چندتا دایی مهدی باید از دست بدیم تا حواسمون به اطرافمون باشه؟ جدی ما آدمها واسه چی اینهمه نمیفهمیم؟ از مدتها پیش سعی کردم یهخورده بیشتر بفهمم. هنوز خیلی مونده ولی واقعا تلاشم رو میکنم. به نظر خودم بهتر از گذشته شدم. کاش واقعا شده باشم. کاش ما بیدار بشیم. کاش پیش از رفتن دایی مهدیها از این خواب تاریک لعنتی بپریم. به خدا هیچ چی ارزش تحمل ای کاشهای این مدلی رو نداره.
تیمتاکم. بعد از چند وقت دوباره موزیک خودم. کاش کسی سر به سرم نذاره آخه داخل کانال بازم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم باقیش باشه واسه بعد. ساعت7و54دقیقه. تا بعد.