3شنبه صبح.
ساعت از6گذشته و یواش یواش باید بلند شم. سر کار. قبلش مادرم. مادرم اتاق بغلی خوابه. من از اطراف5بیدارم. کتاب میخونم. کتابه بد نیست ولی دختر داخل داستان اصلا جالب نیست. ازش خوشم نمیاد. این لحظه از این کتابه هم خسته شدم.
آخ جون امروز عصر3شنبه هست. دوستت دارم3شنبه! چی میشد اگر20سالم کامل بود و یه روز بیکاری دیگه هم داشتم اون زمان لازم نبود امروز برم سر کار. کلاس. بچه ها. خدایا چقدر از تمام اینها خستم! از بچه هایی که جز درس داخل اون کتابهای مسخره خیلی چیزها لازم دارن و من باید نقش یه مربی مهربون رو تا ظهر حفظ کنم و بدون اینکه روانشناس یا مشاور یا هر زهرمار دیگه ای باشم تمام تمرکزم روی این باشه که روانشون گیر نداشته باشه. لعنتی من از این مسخره بازی خوشم نمیاد به من چه مگه من زاییدمشون؟ کاش میشد بازنشسته میشدم واقعا اینو دلم میخواد واقعا دلم تنگ نمیشه واقعا دلم میخواد دیگه تموم میشد.
مادرم حالا روی تخت خودش میخوابه و من احمقانه به خاطرش احساس سبکباری میکنم. تخت خودم رو بارها بهش پیشنهاد کردم ولی دشک این تخت واسش خوب نیست و اون مبل کوفتی هم اذیتش میکرد و حالا یه تخت اضافی توی خونه فسقلی من هست واسه زمانهایی که مادرم اینجاست و حالا که اون راحته من چقدر سبکم خدایا شکرت!
اوه صدای دستگاه های مزخرف بیرون! بس کنید الان بیدارش میکنید محض خاطر خدا بسه!
این داستان2تا5داره پدرم رو درمیاره. شبیه کسی شدم که خواسته از یه دری پلی چیزی رد بشه که یه دفعه2طرفش از هم جدا شدن حالا اون نفره نصفش این طرفه نصفش اون طرف و نمیتونه خودش رو روی این شناور بودن نگه داره. شاید هم واسم بد نباشه من باید یک طوری از این وابستگی کثافت به پاد خلاص بشم. ولی این… یعنی فایده داره؟ یعنی میشم؟ میشم؟ از دستش خلاص میشم؟ آخ لعنتی! واسه چی اون اسفند تا اردیبهشت لعنتی به کله پوکم نزد که یه گشتی در مورد این کثافت داخل اینترنت بزنم؟ اصلا واسه چی من باید اونهمه حالم عوضی میشد که اونهمه کور کورانه آرامش لازمم بشه و به خاطر خلاصی از هر نکبتی که روانم رو فشار میداد گرفتار بشم به این… این… این چیزه… این این این… آخ خدا! ای خاک بر سرت پریسا گند زدی این از تمام گندهای تمام عمرت مزخرفتره آخه واسه چی؟ اصلا سر چی؟ خدایی الان خجالت نمیکشی؟ چرا میکشم. به خدا خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم. کاش میشد به یک کسی بگم طرف هم… طرف چی کنه؟ خدایی چی میشه کنه؟ آخ خدای من!
آخ جون امروز شاید یه زنگ آزاد باشم از لوسبازیهای بچه ها. جفتشون باید برن کاردرمانی. خدایا بعضی همکارهای من عاشق کارشون و بچه هاشونن من واقعا یهخورده از این عشقشون رو میخوام. لازم نیست عاشق باشم فقط اینکه اینهمه خسته و منزجر نباشم واسم بسه و واسه چی بعد از حدود20سال هنوز اینطوری نیستم؟ گندش بزنن. بیخیال امروز ظهر تا3روز دیگه از تمام اینها خلاصم و تا شنبه شاید اوضاع بهتر باشه. امید همیشه قشنگه و واسه عوض کردن همه چیز حتی1دقیقه هم کافیه3روز کلی دقیقه داره و خدا رو چه دیدی شاید خیلی چیزها شد. شاید هم نشد ولی امید قشنگه.
اوه خدا6و29؟ کی شد؟ جدی این ساعت واسه چی این مدلیه؟ بیخیال دیرم میشه باید برم آماده بشم. حالا شد6و نیم. دیرم میشه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
جمعه شب.
خدایا تعطیلات واسه چی اینهمه سریع تموم میشه؟ بیخیال3شنبه با معرفته سریع میاد تا من خیلی نفله نشم.
یکی از ترجمه های4گانه روی دستم تموم شد. آخ جون. حالا مونده3تا دیگه. وووییی.
نمیدونم دقیقا واسه چی الان اومدم اینجا. فقط دلم خواست بیام. دلم خواست حرف بزنم. دلم خواست اینجا باشم و بگم نمیدونم چی بگم ولی بگم.
امشب تنهام. همه رفتن. من هستم و خودم. هوای گریه زاری توی سرم نیست. از اینکه ترجمه اولی تموم شد حسم مثبته. خب کارم شاید20نباشه ولی کار منه و از تموم کردنش رضایت دارم. باید بیشتر روی زبان متمرکز بشم. خدایا آخه زمان زمااااااااااااان خدا زمان نیست.
کتابی که میخوندم تموم شد. دوستش داشتم. یهخورده بره پایین یه کتاب دیگه تبدیل کنم. اون5جلدیه هنوز جلد پنجش رو باز نکردم. حوصلهم از دستش سر رفته. بذار باشه بعدا الان حسش نیست. بدجوری حوصلهش رو ندارم یه کتاب با حالتر میخوام. دلم میخواد دختری که به اعماق دریا افتاد رو دوباره بخونم ولی میترسم تصورم ازش خراب بشه و حسم شبیه الان نباشه حیفم میاد. بلد نیستم توضیح بدم. الان نسبت به دنیای داخل اون کتاب یه حس خاصی دارم که میترسم اگر دوباره بخونمش حسم شبیه الان نباشه. دلم نمیاد خرابش کنم این حس خیلی قشنگه.
باید ویرایش یه ترجمه رو شروع کنم. دلم میخواد شروعش کنم ولی مغزم حوصله نداره. بذار فردا انجامش میدم. واقعا دلم میخواد الان شروعش کنم ولی… طبق معمول بلد نیستم توضیحش بدم. بیخیال.
خدایا کاش میشد سیستمم رو ببرم مدرسه زنگهای آزادم کار کنم! سختمه اینو ببرمش تا بیام روشنش کنم زنگ آزاد تموم میشه. شاید اگر یه نوتبوک داشتم اوضاع فرق میکرد نمیدونم. همین لپتاپ رو هم بیناها میبرن سریع باهاش کار میکنن نمیدونم من تنبلم یا واقعا کار من از اونها یواشتره. من نوتبوک میخوام. این هم بیخیال الان قیمتش واسه من سر به جهنم میزنه. با گوشی گردش در اینترنت و ترجمه واسم شدنی نیست یا به شدت سخته. کاش دستم در ترجمه سریعتر بشه! خدایا کمک کن بشه کمک کن بشه کمک کن زبانم روونتر بشه باور کن الان دیگه میخوام خیلی میخوام بدجوری میخوام. البته شاید نه اون اندازه که بیشتر بخونم خخخ. ولی جدی خیلی میخوام که بشه. من لازم دارم زبانم قویتر بشه. گوش کن به این مهارتم احتیاج داره و من واقعا میخوام در این مهارت بهتر بشم. خدایا میشه کمکم کنی؟ من واقعا حسش رو ندارم که شبیه زمان کلاسهام روی قاعده درس بخونم هرچی میکنم نمیشه لطفا کمک کن با همین مدل تمرین و ترجمه قویتر بشم. خدایا لطفا! لطفا! لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا!
به نظرم آدم بی معرفتی شدم. در مقابل آدمها حالتم یهخورده زیادی… چند وقت پیش یه کسی غیر مستقیم ازم کمک خواست. نگفت بیا کمکم کن ولی بهم فهموند که واسه رسیدن به آرامش لازمه کمکش کنم. لازمه ی این کمک کردن این بود که به هم نزدیکتر باشیم. البته هر2تا واسه همدیگه اینترنتی هستیم و این نزدیک شدن هم کاملا اینترنتی بود ولی من… باید کمک میکردم باید کمک کنم ولی… در خودم نمیبینم تمایل و توان این نزدیکی رو. نمیتونم بخوامش. واقعا نمیتونم بخوامش. یکی دیگه هم ازم تصور قشنگتری از واقعیتم داشت. میخواست با هم بیشتر نزدیک باشیم. صاف گفتم من ظرفیت دوستیابی ندارم. این2نفر جفتشون آدمهای واقعا خوبی هستن و من واقعا دوستشون دارم ولی نمیتونم نزدیکی بیشتر به هیچ کدومشون رو بخوام. خدایا بلد نیستم توضیح بدم نه اینکه اونها بد باشن فقط من… نمیتونم بخوام با کسی بیشتر از یک آشنایی خیلی معمولی نزدیک باشم. دوستی مستلزم نزدیکی بیشتر از سلام و علیک و بگو و بخندهای عادیه و من به اون بنده خدا راست گفتم واقعا ظرفیتش رو در خودم نمیبینم. مدتهاست که دیگه نمیبینم. انگار چشمه این مدل ظرفیت هام از خیلی پیش با حرارت آتیش هایی که ازشون پریدم و گذشتم بخار شده و برای همیشه رفته. من نمیتونم. واقعا نمیتونم اینو بخوام. من نمیتونم.
اوه5دقیقه به9شب؟ خدایا کاش وان داشتم الان بلند میشدم میرفتم داخلش! وای خدا اونقدر وان دلم میخواد که دوست دارم دیوارهای حموم خونم رو گاز بگیرم. جدی از بس دلم وان میخواد نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم خدا من وان میخوام خدایا لطفا من یه جور بدجوری وان دلم میخواد وای خدا تو رو خدا من وان میخوام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد میخوام خدایا میخوام وان میخوام الان گریه میکنم من وان میخوام.
با وان یا بی وان من حموم لازم دارم. باید بلند شم و نمیشم. گندش بزنن. الان برم اون داخل کلی طول میکشه حوصله ندارم خدا. وای وان! کاش وان داشتم! خدایا آخه من وان میخوام!
تیمتاکم. آلاچیق. موزیک نذاشتم. بذار یه دونه بذارم. چی بزنم؟ باید بگردم ببینم الان چی دلم میخواد. بذار اول اینو تمومش کنم. عمری اگر باشه باقیش واسه بعد. ساعت1دقیقه به9شب. تا بعد.
شب قشنگیه.
4شنبه شب.
چیه دلم میخواد دم به دقیقه اینجا ولو باشم. سایت خودمه!
شب قشنگیه. تنها نیستم. اتاق بغلی و بحث های جهانه بیرون از خودم و من که همچنان اینجا سنگر گرفتم. شب قشنگیه. دوستش دارم. خیلی زیاد.
پریسای داخل آینه به نشان خاک بر سرت واسم سر و دست تکون میده. بهش لبخند میزنم. پریسای داخل آینه روی علامتهای قبلیش تأکید میکنه. روی لبخندم تأکید میکنم. پریسای داخل آینه حرص میخوره.
-تو درست بشو نیستی.
لبخندم وسیعتر میشه. شب قشنگیه. امشب رو دوستش دارم.
پاده بی معرفت واسه چی نفله شدی؟ بیخیال امروز فردا باید بازنشستش کنم و جایگزینش رو فعال کنم. بیخیال درست میشه. امشب رو دوست دارم. واسه گرفتن تأیید قشنگیه امشب به پریسای داخل آینه نگاه میکنم. کفرش درمیاد.
-گم شو!
بلند میخندم. مادرم از اتاق بغلی تعجب میکنه. دلیل خندم رو نمیگم. چی میشه بگم؟ که شب قشنگیه؟ خب قشنگه دیگه. مادرم میگه بیا یه چی بخور. احتمالا مطمئنتر شده که درست و حسابی خل شدم. بیخیال. کشف جدیدی نیست. خب من عاقل نیستم. مادرم داخل آشپزخونه با فندکی که واسه روشن کردن گاز بازی درآورده کلنجار میره. فندک عمل نمیکنه. الانه که مادرم حرصش دربیاد و بکوبدش روی اوپن. دوباره میخندم. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. این دفعه نوبت منه.
-گم شو!
پریسای داخل آینه از حرص به خودش میپیچه و من میخندم. بلند میخندم و مادرم رو بیشتر متعجب میکنم. شب قشنگیه. امشب رو دوست دارم. بذار برم ببینم واسه مادرم چیکار میشه کنم. تا بعد.
آرام، معمولی.
4شنبه عصر.
تا اینجای امروز بد نگذشت. تا دلم خواست خوابیدم، لازانیا درست کردم که اشتباهی داخلش بیشتر از حد انتظار فلفل ریختم ولی نتیجه بد نشد، یه تکلیف گوش کنیه نصفه نیمه رو تا یک جایی به انجام رسوندم که البته هنوز خیلی کار میبره ولی بدک هم نبود، یهخورده آشپزخونه تمیز کردم، مادرم اومد پیشم یهخورده بهش نق زدم، باهاش چایی خوردم، فردا هم مدرسه نمیرم و خدایا آخ جون. ای خدا برسه بازنشستگیه من!
باید بجنبم این متنه بدجوری کار لازم داره و باید تمومش کنم. ترجمه های1دی و جهان آزاد5و15و25دی هم مونده. اوه خدایا ماه که تموم میشه میگم آخ جان تکلیف یک ماه تموم شد ولی بلافاصله ماجراهای ماه بعد شروع میشن. شکلک گیجی شکلک گناهی شکلک درمونده شکلک گریه خدا شکلک گریهههههههههههههههههههههههه شکلک گریه شکلک گریه شکلک گریه.
هنوز وان میخوام. این آقای لوله کش واقعا… یعنی قرار بود2تا شنبه پیش بهم اطلاع بده واسه شروع ماجرا چه غلطی کنم ولی هنوز اطلاع نداده. این هفته واقعا دستم جای خاریدن میسوخت که گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم ولی نزدم گفتم بذار ببینم خودش کی یادش میاد که زنگ بزنه حتی بشه واسه پول خودش بابت نصب اون رادیاتورهای تاریخی هم شده عاقبت باید زنگه رو بزنه ولی نزد که نزد. حالا به نظرت زنگ بزنم؟ منتظرش بشم؟ خدایا بدم میاد با این مدل سر و کارم بی افته وای بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بدم میاد بدم میاد!
ایرانسل روانی با خط ایرانسل مادرم به مشکل خوردم واسه چی نمیشه شارژش کنم؟ خدایا لعنت به این لعنتی واسه چی شارژ نمیشه الان؟ نکبت داغون!
امشب تنها نیستم. مادرم. باید مواظب باشم بیدارش نکنم. واسه چی اینطوری شد؟ چایی که خوردم پس واسه چی یه دفعه این… به شدت چرتم گرفت و از چشم هام داره آب میاد. یعنی به ساعت7و نیم ربطی داره؟ واییییییی خدا!
مادرم باز با آشپزخونه مشغوله. نمیدونم سوهانه پشت زیکه چیچیه داره درست میکنه. یهخورده دیگه باید برم ظرف بشورم.
کباب دیشبی رو عاقبت سفارش ندادم. بذار پولش رو نگه دارم. درصد خساستم رفته بالا. شاید پول بیشتر لازمم بشه. نمیدونم واسه چی شاید واسه وانم شاید هم واسه نمیدونم چی ولی بذار پولش رو نگه دارم. خدایا پول میخوام کاش یهخورده بیشتر داشتم پول میخوام خدایا بذار من یه وان درست درمون واسه خودم جور کنم دیگه وای پول وای جا وای خدا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا!
این ساعت بدجنس واسه چی به7و نیم نمیرسه؟ زمانی که نمیخوامش فشنگی میره ها الان که میخوام بره وایستاده تکون نمیخوره! این هم شد کار؟
مادرم لازانیای امروزم رو دوست داشت. خودم ازش بدم نیومد ولی دلم میخواست بهتر میشد شاید هم چون وایستاده و با عجله خوردمش حسم این مدلی شد اگر سر مهلت دوباره بهش ناخنک بزنم احتمالا بیشتر دوستش دارم ولی آخه مواد و ملاتش زیادی زیاد بود من دلم حس کردن خمیرش رو هم میخواد این حسابی پر ملات در اومد.
بابا زمانه بی معرفت میشه یه کوچولو باهام راه بیایی؟ نمیایی که!
داره6میشه باید برم به گرفت و گیرهام برسم. عمری اگر باشه باز میام. پیام از تلگرام کی فرستاده؟ بذار از اینجا بزنم بیرون ببینم کیه. احتمالا مدیر یک مشق جدید کرده توی آستینم. وووییی. در هر حال باید برم برش دارم. ای خدا! تا بعد.
اینجا، زیر پتو.
4شنبه صبح. اینجا زیر پتو، ایالات متفقه جهان شخصی من!
روی تخت ولو ام. فقط جفت دستهام بیرونه که بنویسن و بعدش دوباره بیان این زیر. دیشب تا دیروقت بیدار بودیم. من و بچه های اینترنت. خدایا بدجوری شکرت که امروز سر کاری در کار نیست!
شلوغی اون بیرون وحشتناکه. از صدای ماشینها میشه بفهمم. دیشب بارون اومد و احتمالا اوضاع اون بیرون رو حسابی خراب کرد. هیچ دلم نمیخواد الان بلند شم. طوری نیست بذار خوابم نبره میخوام توی تخت بلولم. همه چیز و همه چیز و همه جهان باید منتظر من بمونن. منتظر پریسا. چون الان دلش نمیخواد بلند شه. هیس! صداها بسته. شاید پریسا عشق میکنه باز بخوابه! هومممم! همینه که هست.
چیزهایی که دیشب خوردم امروز داخل معده بیچارم رژه روی راه انداختن. خب چی کنم گشنم بود! کاش امروز لازانیای سبک ماکارونیم خوب دربیاد هرچند جز مواد ماکارونی قرار نیست چیزی بزنم بهش. بیخیال بابا من ماکارونی دوست دارم واسه شیر و آرد و آویشن و این کوفت و زهرمارها بیخیال بشو نیستم.
هی بابا زمان من امروز صبح میتونم خونه باشم میشه یواشتر بری؟ لطفا؟
به نظرم یهخورده… نفس هام درد میکنن. بدجوری ناپرهیزی میکنم با اون پاده دیوونه نفله. کهنگی و یک بار تعمیر شدنش هم اوضاع رو خرابتر میکنه. من نمیفهمم واسه چی اینهمه بوووووووووقم خب من که یه دونه دارم واسه چی اینو عوضش نمیکنم! درست یا خراب، این داره واسم دردسر میشه. خب بشه. به جهنم. هیچ کسی تا ابد زنده و جوون و سلامت نمیمونه. تا زمانی که پاک از همه این آشغالجات زندگی کردم کدوم دسته سیفونی رو چسبیدم که حالا ادامهش رو بخوام؟ نتیجه اینکه ادامه میدهیم! به جهنم که درست نیست. دلم این مدلی میخواد. اینجا معیار دلخواه پریساست نه درستی و نادرستی قواعد آشغال. این مدلی پیش میره چون من دلم میخواد! تمام!
این درست نیست ساعت7و15دقیقه. نرو نفله آخه! بیخیال. درست میشه.
تیمتاکم. با مود خواب. کسی نیست ولی دلم نمیخواد مود خواب رو بردارم. هوممم. حوصله ندارم. کاش شبیه هری پاتر جادوگر بودم! اگر چوبدستی داشتم الان با جادو یک فنجون قهوه فرا میخوندم همینجا. آخ جان چه عشقی! حیف که جادو بلد نیستم چوب جادو هم ندارم. راستی یه چیزی! اگر اونها هم توی دنیای خودشون نابینا داشتن اوضاع چه مدلی میشد؟ مثلا باید چوبدستی رو نشونه بگیری سمت یه چیزی و طلسم کنی. بعدش اگر صاحب چوبدستی نتونه اون یه چیزی رو ببینه تکلیف طلسمی که توی هوا ول شده چی میشه؟ اوه خدا خخخ. نه نمیخوام چوبدستی نمیخوام به درد من نمیخوره فعلا بذار بخوابم بعدا بلند میشم شبیه آدم قهوه درست میکنم میخورم این مدل رویاها حتی خیالش هم دردسر میاره نمیخوام.
ساعت7و20دقیقه صبح4شنبه1آذر1402. اراجیف اینجا را از زیر پتو میخوانید. بیخود میخوانید! کی گفته بخوانید؟ مهمون دوست ندارم. برید پی زندگی عاقلانهتون دیگه هم این اطراف پیداتون نشه! دهه!
بسه. میخوام بخوابم. تا بعد.
3شنبه شب.
خدایا باورم نمیشه مادرم رفت بعدش من حس کردم خوابم میاد و زمانی که بلند شدم برم طرف تختم دیدم نمیتونم. قدمهام در فرمانم نبودن هیچ چیزم در فرمانم نبود زمین داشت میومد بالا و خوشبختانه جایی بودم که تکیه گاه زیاد داشتم دراور و میز و صندلی که چرخ داشت و در نتیجه سقوط نکردم. به مفهوم واقعی خودم رو کشیدم تا تخت که البته باز هم خوشبختانه یکی2قدم بیشتر ازم فاصله نداشت و بعد دیگه نفهمیدم چی شد تا حدود10دقیقه پیش که بیدار شدم. یه لیوان چایی داخل لیوان فلاسکی آورده بودم که نخوردم و خوشبختانه بعد از بیداریم به خاطر بسته و کیپ بودن در لیوانه هنوز اونقدر گرم بود که بشه خوردش و تمامش رو خوردم. الان بیدارم و با تمام عقل نداشتهم میدونم که نباید دستم طرف پاد بره وگرنه اوضاع دوباره به شدت خراب میشه. حالا بیدارم. هنوز گیجم اما بیدارم. فکرم کرخت اما بازتره. حواسم منگ اما جمعتره. حالا انگار از دم ظهر سفتترم. حالا انگار درستتر میتونم ببینم در چه وضعیتی گیر کردم. در یک نگاه، اوضاع هیچ خوب نیست. بدجوری گیر کردم ولی… هرچند این با تمام گرفت و گیرهای پیش از اینم متفاوته ولی من چی؟ من خودم هم متفاوتم؟ نیستم. من همون پریسام. همون کسی که از خیلی چیزها گذر کرد. هر دفعه نفله شد زمین هم خورد ریزریز شد ولی باز بلند شد و ویرانه های خودش رو جمع کرد تا درست بشه. میدونم شبیه اولش نشد هیچ زمانی هم نمیشه. هیچ کسی نمیشه. همه آدمهای خاک کم و بیش این ترکها رو روی وجودشون دارن. این ترکها جوهرم رو که عوض نکردن! عوض کردن؟ حالا من کسی جز خودم نیستم! هستم؟ من هنوز پریسام هرچند با ترکهای بیشتر. رد شدن از این گذار فوق تاریک کار خودمه. فقط خودم. کمکی نیست. میانبری نیست. هیچ چی جز خودم نیست. پریسا تنها چیزیه که دارم. از2حال خارج نیست. یا موفق میشم یا می افتم. در هیچ کدوم از این2تا حالت دلم نمیخواد وا رفته و داغون تموم بشه و بشم. بذار حتی اگر آخر ماجرا رو نکشیدم سرم بالا باشه. قطعا باز هم اینجا نق میزنم. باز هم میبارم. باز هم شبیه امروز می افتم توی تخت. ولی دسته کم بدون مقاومت به هیچ نمیبازم. بذار بی افتم ولی هیچ مدلی خودم رو خاک نمیکنم. دیگه حاضر نیستم پایانی جز اینکه میرسه رو از هیچ قدرتی تقاضا کنم. حتی از تقدیر. این ناگذر هر مدلی که تموم بشه عاقبت واسه من گذراست ولی وای بر وجودی که بعدش ظاهر بشه و بخواد مدعی حضور باشه! خدایا تو شاهد باش! امشب تو شبیه همیشه شاهدم باش! دیگه هرگز کسی در هیچ گوشه ای از جوهرم برای تغییر این روند سایه خواهش رو ازم نمیبینه! تموم شد! حالا من اینجام. خوده خودم. حتی اگر همون طور که همیشه گفتم آخر جاده بی صدا دق کنم دیگه بازنده و خاکخورده نخواهم بود! من خودم رو پایینتر نمیبرم! موفقیتی که میدونم ارزش اینهمه تقاضا کردنم رو نداره گدایی نمیکنم! خسته شدم. خسته شدم از زمین خوردن و بیمار شدن و منتظر هیچ چی موندن. بهم بدجوری بر خورده. امروز که بیدار شدم حس کردم عمیقا بهم بر خورده. چنان بد بهم بر خورده که از خودم به خاطر اینهمه ضعف مسخرهم متنفر شدم. من به انتظار چی اینجا ولو شدم؟ جدی چه غلطی دارم میکنم؟ دیگه بسه! دفتر منتظر بودنها و تقاضا کردنهای ضمیرم دیگه بسته شد. تمام!
قطعا اینو اینجا میزنمش تا امضایی باشه از طرف خودم که هرگز فراموشم نشه. تا آخر آخر آخرش فراموشم نشه. اگر بعدش موجودیتی ازم باقی مونده بود فراموشم نشه. هرگز فراموشم نشه! خب، رجزهام رو خوندم. دیگه بسه! حالا باقی ماجرا!
میگم، گشنمه. امروز هیچ چیز درست درمون از گلوم پایین نرفت. فقط زمانی که حس کردم داره واسه فشارم اتفاقهای ناجوری می افته یه کوچولو نون و پنیر خوردم که اون هم کمک چندانی نکرد و عاقبت تخت و دراور و صندلی بودن که به دادم رسیدن. وای خداجون من گشنمه! چی میشه اگر الان سفارش2تا سیخ کباب کوبیده حسابی بدم؟ بیخیال دیره. تا برسه دیر میشه. به جان خودم دیر نمیشه بزنم زنگه رو؟ بیخیال. امشب هم میگذره. فردا میخوام لازانیا درست کنم. البته بدون اون ملزومات عجیب غریبش که داخل اینترنت هست. به سبک ماکارونی درستش میکنم. بدون شیر و آرد و آویشن و اون سس بشامل و از این چیزمیزها. وایییییییی گشنمه. نیمرو درست کنم آیا؟ نمیخوام آخه. دلم… کباب؟ لازانیا؟ چی؟ نمیدونم دلم چی میخواد فقط گشنمه. میگم کبابه رو که سفارش نمیدم ولی بذار بلند شم ببینم چی واسه خوردن گیرم میاد که دلم بخوادش. آهان پیدا کردم. برمیگردم.
خب برگشتم. الان دیگه سیرم. آخیش داشتم میمردم از گشنگی! آخجون فردا نمیرم مدرسه! یوهو! واقعا یوهو! از اون یوهوهای بلند و دلی و… پیام. آخجون احتمالا حقوق اومد! بذار ببینم! نه ول کن بذار اینو جمعش کنم بعد. ساعت8و45دقیقه3شنبه شب. تا بعد.
من و بارون و خدا.
بعد از ظهر3شنبه.
آخجون تعطیلات آخر هفته. وای خدایا شکرت واسه این یک روز اضافی که امسال دادی بهم! خدایی بدجوری کمک حالم شده! واقعا شکرت!
مادرم داره برمیگرده. کاش واسش اینهمه کم نبودم! کاش واسه هر کسی که دلم میخواست اینهمه کم نبودم! خب کاریش نمیشه کرد. اندازم همین قدره. کاش بیشتر میشد! اندازم. توانم. کاش ازم بر میومد!
این روزها درگیر مواردی هستم که گاهی حاضرم یک چیزی بپردازم و بشه به یک کسی بگمشون بلکه کمتر سنگین باشن ولی شدنی نیست کسی نیست اینها گفتنی نیست و… باید خودم از پسش بربیام فقط خودم. من چیزهایی رو میبینم که انکار میشن. من شب خزنده ای رو میبینم که هرچی کردم نباشه هست و داره به سرعت گسترده میشه و از دستم هیچ چی واسه متوقف کردنش برنمیاد. گاهی حرصی میشم. گاهی یواشکی میبارم. گاهی نفسم از سنگینی فشارش روی قفسه سینم تنگ میشه. ولی به تجربه میدونم که هیچ کدوم از اینها چیزی رو عوض نمیکنه. فقط باید ازش رد بشم. باشه من عاقبت دیر یا زود ازش رد میشم ولی این عادلانه نیست. هیچ زمانی عادلانه نبود و یقین دارم زمانی که از این گرداب رد بشم هرگز فراموش نمیکنم هرگز هم این ناعدلی رو نمیبخشم. سخت گرفتم میدونم. دست خودم نیست. دست من نیست. پریسای داخل آینه سری به نشان تأسف تکون میده. چیزی نمیپرسم. نمیخوام الان ببارم. پریسای داخل آینه دستش رو روی التهاب مژه های نباریده ام میکشه.
-احمق بیچاره! همتای احمق بیچاره من! تو به چی معترضی؟ مگه خودت نمیدونستی؟ مگه خودت بارها نگفتی انتها رو میدونی؟ مگه جز حقیقت گفته های خودت انتظار دیگه ای داشتی؟ دقیقا الان به چی معترضی؟ چیزی که میدونستی دیر یا زود باید پیش بیاد؟
سعی میکنم سکوتم رو حفظ کنم. تماشا میکنم. خیس شدن نوازش های پریسای داخل آینه رو روی پلک هام حس میکنم.
-من به هیچ دردی نمیخورم. حتی از پس یک مشت اشک برنمیام. نمیتونم. به خدا نمیتونم.
پریسای داخل آینه آه میکشه.
-لازم نیست که بربیایی. اشک از خوده. بیگانه نیست. آزادش کن. هرچند طول میکشه تا عاقبت سبک بشی. حالاها باید بباری. طوری نیست. تموم میشه. این هم تموم میشه. شاید یهخورده دیرتر ولی عاقبت میشه.
سکوت میکنم. بارون رو کنار میزنم. زورم نمیرسه. آهِ پریسای داخل آینه همدرده.
-هنوز خیلی چیزها هست که باید از روزگار یاد بگیری. درس هات رو درست بگیر و مطمئن باش که سرت در برابر خودت و خدا بالاست. باور کن همین بسه.
وا میدم. میبارم. شدید نیست. قطره های بی صداست. فقط میبارم. شبیه خیلی زمانهایی که این شبها پیش میاد. خدایا! من کجا اشتباه کردم! این باریدنهای یواش که دارن مداوم میشن جریمه کدوم قدم اشتباهم در این جاده هاست! من کجا اشتباه کردم که حالا باید قیمتش رو بپردازم! خدا مثل همیشه ساکت و صبور تماشا میکنه. و بارون آهسته و بدون هقهق، مثل این شبها، تب یواشکیم رو از گرد و خاک پاک میکنه.
تیمتاکم. کاروان استاد بنان. کاش کسی الان اینجا نیاد اینجا تیتی1و کانال بازه. نمیخوام الان با کسی صحبت کنم. واقعا نمیخوام. خدایا! جز با خودت. من کجا اشتباه کردم! کجا رو اشتباه رفتم! کجا رو اشتباه رفتم که الان اینجام! واقعا این دفعه خیلی مواظب شدم. راست رفتم. راست گفتم. راست بودم. شاهدم هم خودتی که خط به خطم از زیر شمارشت در نرفت و در نمیره. پس واسه چی زمان اشتباه رفتنم تو چیزی نگفتی! تو خستگیهام رو بلدی. تمام دفترم زیر دستته. تو منو بلدی. بیشتر از همه. حتی بیشتر از مادرم. تو همه چیز منو بلدی. تو میدونستی این یه قلم در تحملم نیست. پس واسه چی اجازه دادی! حالا بهم بگو من با این جوهر بی تحمل چه معامله ای کنم!
ساعت از2و نیم گذشت. باید یواش یواش بلند شم واسه رسیدن مادرم آماده بشم. مادرم نمیدونه قصه بارون این شبهام رو. نباید هم بدونه. نمیخوام مادرم بدونه. نمیخوام هیچ کسی بدونه. خدایا جز خودت. و ای کاش سکوتت رو تمومش میکردی! خدایا! لازم دارم حضورت رو. پایان سکوتت رو. همدلیت رو. همدلیت رو! ای کاش بودی! نزدیکتر بهم. خیلی نزدیکتر! میترسم خدایا! همیشه گفتم زور تحملم به این مدل ناگذرها نمیرسه. همیشه گفتم اگر پیش بیاد صدام درنمیاد. فقط بی صدا دق میکنم. همیشه گفتم مواظبم باش که گرفتار این مدل شب نباشم. خدایا! به کسی نگیها! میترسم. میترسم از خودم. میترسم زیر این مدلش دووم نیارم. واقعا میترسم. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن! به خاطر مادرم. خدایا! کمکم کن! میدونم خیلی پیش اومد که گفتم تحمل ندارم ولی در هر حال تاب آوردم و گذشتم ولی باور کن این از توانم خارجه. به خدا نمیتونم. به خدا تموم میشم. به خدا نمیتونم. واقعا برنمیام از پس این جنسش. می افتم. بدون صدا می افتم. بدون اعتراض می افتم. بدون هیچ صدایی می افتم. خدایا! نجاتم بده! خدایا به خاطر مادرم! نجاتم بده! در میزنن. مادرم. تا بعد.
شناور در هیچ.
2شنبه عصر.
مادر و خاله ها و دخترخاله رفتن گرگان دیدن یکی دیگه از خاله ها. واقعیتش بدم نمیومد همراهشون بشم ولی نمیشد من باید برم سر کار. مادرم دلش بهم بود که نمیشه همراهیشون کنم. دلداریش دادم و مطمئنش کردم که اون باید بره تا میتونه خوش باشه تا من خاطرجمع باشم. الان هم به من اینجا بدک نمیگذره. تنهایی های عزیز. کتاب. چرت نصفه نیمه عصر و خودم و پریسای داخل آینه و… تیمتاک. تولد یه پریسای دیگه. تبریک.
آخجون فردا3شنبه. کاش امروز فردا بود! بیخیال میادش.
باید درس بخونم و به کارهام برسم. بیخیال ولش کن باشه واسه بعد.
این کتابه که میخونم واقعا ذهنم رو خسته کرده انگار خودم داخل جنگها و خیانتهاشم فقط یک جلدش مونده ولی محض رضای ابلیس بذار باشه واسه بعد دیگه واقعا الان دلم اون فضای کثیف از ماجراهای کثیف رو نمیخواد.
موزیک تیمتاک با صدای بالا. نمیشنوم برمیگردم.
خب تموم شد. بدجوری شلوغ بود. این حال و هوا بردم به گذشته ها. دلم تنگ شده واسه گذشته ها. گذشته هایی که شاید خیلی روی قواعد نبودن. ولی… دلم تنگ شده.
امروز صحبت اطمینان و یقین و ایمان بود. گفتم من ایمانم به خودم از دست رفته. اون لحظه داشتم میخندیدم ولی به خودم که اومدم دیدم خنده هام زهریه و گفتارم واقعی. من ایمانم به خودم از دست رفته. من ایمانم به همه چی از دست رفته. کسی میگفت زمانی که ایمانت به خودت از دست بره دیگه جستجو نکن چون تکیه به هیچ باوری در وجودت امن نیست. اون زمان نمیفهمیدم. اون کسی خیلی چیزها میگفت و من نمیفهمیدم. شبیه این که نفهمیدم. شبیه همه چیزهایی که اون گفت و من نفهمیدم. نفهمیدم!
دلم چیزهای بدی میخواد. دلم انجام مواردی رو میخواد که مدتها پیش رهاشون کردم. دلم میخوادشون. اون شلوغیها و اون دیوانگیها و تمام ملزوماتش. دلم تنگ شده. چی مانعم میشه که پس بگیرمشون؟ دلم میخوادشون. حس میکنم در جلدی فرو رفتم که جلد خودم نیست. در جاده ای هستم که جاده خودم نیست. در قلمرویی هستم که قلمرو خودم نیست. من اینجا چه غلطی میکنم؟ دلم خودم رو میخواد. خودی که تاریک بود ولی خودم بود. دسته کم اون زمان تکلیفم با خودم مشخص بود. نه شبیه الان. پریسای داخل آینه بهم زهرخند میزنه. تماشاش میکنم.
-واقعا تکلیفت مشخص بود؟ واقعا؟
حس زهرخند زدن ندارم. حس آه کشیدن هم ندارم. فقط تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه منتظر جوابه.
-دسته کم یه غلطهایی میکردم. نه شبیه الان. منتظر هیچ چی. در خیال هیچ چی.
زهرخند پریسای داخل آینه عمیقتر میشه.
-این غلطها؟
حس بحث ندارم. سکوت میکنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. من سکوت میکنم. واقعا من اینجا چه غلطی میکنم؟ نه خودمم نه چیزی رو میشه عوض کنم نه چیزی در انتهایی که نیست میبینم. خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه تمام مواردی که نباید باشن و نیستن!
بعد از اون سر و صداهای فوق بالا الان بچه های تیمتاک ساکتن. گاهی صحبت میکنن گاهی سکوت میکنن شبیه الان. و من فقط در سکوت فکر میکنم. فکر هم نه. رها کردم تا شناور باشم در هیچ چی. گاهی لازمه. و من و این عبارت تکراری!
-چقدر خستم!
آخ الان میچسبه یک… هی! بسه! نباید! ولی دقیقا واسه چی؟ واسه چی؟ من که آخر ماجرا رو میدونم. خودم رو میشناسم. عاقبت یک زمانی این خواب تموم میشه. بخوام یا نخوام باید بیدار بشم. و خود واقعیم در آستانه اون بیداری تاریک منتظرمه. درمون تاریکم رو میده دستم و… خدایا چقدر خستم. چقدر خستم!
ساعت دم7؟ اوه خدا کی گذشت؟ دلم قهوه میخواد ولی الان واقعا نباید بخوامش. امشب بیخوابی دلم نمیخواد. همینطوریش با نصفه شبهام دردسر دارم. ولی قهوه… بیخیال. باشه واسه فردا صبح. شاید هم صبح و عصر. بیخیال.
شب شده. آرامش بدون دلواپسی درس و کار و همه چیز رو عشقه. بیخیال همه چیز. همه چیز!
بذار اینو تمومش کنم. به نظرم بد نیست پاک بشه ولی نمیشه. عاقل نیستم که! خب نباشم! دلم میخواد بزنمش اینجا. به جهنم! ساعت4دقیقه به7شب. تا بعد.
دیگه چی؟ خاطرم نیست!
جمعه شب.
دیر وقته. باید بخوابم. فردا باید برم سر کار. حرصیام. از دست خودم. در حال ترجمه یک متن از انگلیسی به فارسی هستم. خب من کامل نیستم خیلی جاها لازم دارم واسه ترجمه لغتها از مترجم گوگل کمک بگیرم ولی… وای حرصم درمیاد. خیلی جملههارو هم واقعا بدون کمک گوگل درست ترجمه میکنم ولی… عصبانیام وایییییییی! با اینکه مطمئنم ترجمههام در اون موقعیتها درست هستن پس واسه چی واسه چی دوباره ترجمه اون جملههای کزاییرو از گوگل میپرسم؟ لعنتی من درست انجامش میدم پس واسه چی با اینکه مطمئنم کارم درسته باز میپرسم و باز میبینم بعضی جاها ترجمه خودم درستتره و باز میپرسم؟ دلم میخواد این کار کوفتیرو نکنم ولی میکنم و حرصم از خودم درمیاد. اه لعنتی!
گوشکن داره عوض میشه. خیلی چیزهاش در طراحی جدید تغییر کرده و یک چیزهایی داره بهش اضافه میشه. در بعضی موارد این ترسناکه ولی خودمونیم امشب یهخورده واسش هیجان دارم. من از اول این ماجرا درست در نقطه شروع داخل جریانم و دیگه وسطش گم نمیشم و از قدم اولش تا باقی مراحل ادامهش که اوضاع بهتر و حلقهها سفتتر میشن روی این خط هستم و اون حس ناآگاهی مسخره که به خاطر ورودم از نیمه ماجرا در موقعیتهای مشابه داشتم این بار دیگه نیست. تازه احتمالا نه یقینا به خودم هم کمک میشه حسابی هم کمک میشه. باید بجنبم یه چیزیرو باید هرچه سریعتر آماده کنم البته هنوز خیلی تا سررسید مهلتم باقیه ولی دلم میخواد سریعتر تمومش کنم.
امروز یهخورده… زد به سرم. شکر خدا طوری نشد چون طرف مقابل بیخیال شد و من همچنان در بوقیتم سفت باقی موندم. دیگه کسی نیست که ندونه من درست بشو نیستم و واسه رفع بوقیتم کاری نمیشه کرد پس در مواردی که اون طوری میشم فقط میشه بیخیال شد و گذشت و اون بنده خدای امروزی هم هرچند دیرتر از بقیه ولی ظاهرا عاقبت به این واقعیت رسید و امروز اصراری در رفعش نکرد و ماجرا تموم شد. خب حالا خودمونیم. این که گذشت ولی من واسه چی اینهمه باگ مسخره دارم؟ این چه مدل حس مزخرفیه؟ واسه چی مدلم این شکلیه؟ واسه چی درست نمیشم؟ نمیدونم. زورم به خودم نمیرسه و زور کسی هم بهم نرسید و در نتیجه این… میدونم خیلی مسخره ام ولی واقعا… چی بگم! گیر در موجودیت خودمه چیکارش میشه کنم! چی میشه بگم! کاش اینطوری نبود! بیخیال.
ای کاش20سال کاریم تکمیل بود تا یک روز دیگه هم در هفته میگرفتم! طوری نیست نشد دیگه! شاید سال دیگه بشه. البته از وسط سال. فعلا باید با همین فرمون برم و خب اگر وضعیت همینطوری باقی بمونه و اگر3شنبه عزیز بجنبه و سریعتر برسه اوضاع خیلی هم بد نیست. خدایا شکرت! نذار برنامه عوض بشه و4شنبههام بپره باشه؟ لطفا!
دیگه چی خواستم اینجا بنویسم؟ خاطرم نیست من واقعا فقط واسه نق زدن اینجا نیومده بودم. از دست خودم حرصم گرفت و امروزم وجدانمرو یهخورده فشار داد و… دیگه چی؟ خدایا خاطرم نیست. بیخیال ساعت2دقیقه به11شب شد و من واقعا باید از پشت سیستم بلند شم. بذار چندتا کلمه دیگه ترجمه کنم. بیخیال فردا هم روز خداست. درضمن تا زمانی که اینجا دارم چرت میگم که نمیشه ترجمه کنم. هرچی طولش میدم یادم نمیاد جز اینها که نوشتم دیگه چی بود که میخواستم بگم. بیخیال ولش کن بمونه واسه فردا. الان باید بیخیالش بشم. باشه میشم. ساعت درست11شب جمعه. تا بعد.
یک سرشبانه کوچولو.
5شنبه عصر.
امروز مادر آقای فروزش فوت کرد. خیلی اذیت شد. خدا رحمتش کنه. اون خدا بیامرز خلاص شد ولی ما هیچ حس آرامش از این خلاصی نگرفتیم. خیلیهامون گریه کردیم. مادرها فقط یکی هستن. تکرار نمیشن. جایگزین هم نمیشن. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. این موجودات عزیز تا هستن شاید یادمون بره حضورشون رو. شبیه عضوی از بدن که داشتنش واسمون عادیه. گاهی که کم هم نیست، بعضیهامون که کم هم نیستیم، از سر فراموشکاری ناسپاس میشیم. یادمون میره دلهای این خداهای خاکی چقدر زود ترک برمیداره. اما با وجود ترکها باز دعامون میکنن. باز دردشون میاد از آه کشیدنمون. باز دلواپسن از ترس اینکه مبادا گوشه ای از دلمون دردی باشه که اذیتمون کنه. خدایا لطفا نذار جهانه بعد از مادرم رو تجربه کنم. حتی یک لحظهش هم واسم خالی از تصور و تحمله. میدونم رفتن انتهای جاده همه ماست ولی تو خدایی و ترتیب این صف دست خودته. لطفا اجازه بده نوبت من پیش از مادرم باشه. اصلا نمیتونم تصور کنم که زمانی… آخ خدایا! گریهم میاد. کاش کلامی بود که واسه آقای فروزش بفرستم تا آرومش کنه. نیست. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. مادرش رفته! مادرش! خدایا کاش اینطوری نمیشد! این بنده خدا امروز عصر رو، عصر5شنبه رو چطور سپری میکنه؟ گریهم میاد. خدایا! گریهم میاد. آخ خدا! خدایا! گریهم میاد. وای. وای خدا! وای خدا گریهم میاد. گریهم میاد!
این5شنبه هم گذشت و من از این4دیواری بیرون نزدم. هیچ زنگی هم نزدم. نه واسه پیدا کردن اون لوله کشه بد قول و گرفتار، نه واسه آگاه شدن از نتیجه پرس و جوی اون مجرب دیروزی. دیر نمیشه. بذار همه چیز منتظر بمونن. جایی نرفتم، زنگی نزدم، و هیچ پشیمون نیستم. باید یک زنگ به مادرم بزنم. کتابم توی گوشیم در حال تبدیله و حس ندارم از اینجا بلند شم برم با خط ثابت تماس بگیرم. تبدیل کتابم تموم بشه همینجا با گوشی زنگ میزنم.
مادرم همیشه در حال پیدا کردن و حتی حدس زدن مواردیه که من میخوام انجام بدم و انجام دادنشون به جای من و برای منه تا راحتتر باشم. خدایا چه مدلی متوقفش کنم از این کار؟ من میخوام اون راحتتر باشه و کمتر کار کنه ولی هیچ مدلی نمیشه که بیخیال بشه و اجازه بده یه جاهایی خودم جای خودم خسته بشم. نمیدونم شاید واقعا باید دست از سرش بردارم چون اینطوری خوشحالتره. تجربه بهم یاد داده که شاد بودن از راحتتر بودن مهمتره و شاید لازمه که من بیخیال این وضعیت بشم و اجازه بدم مادرم خودش رو جای من خسته کنه و در عوض خوشحالتر باشه. ولی یعنی واقعا این کار درسته؟ یعنی واقعا مادرم این مدلی خوشحالتره؟
میخواستم یهخورده مرغ مزه دار کنم. مادرم تا فهمید فوری جای من انجامش داد. نتیجه خیلی خوب شد ولی نمیدونم به چه چیزی داخل این مواد حساسم. امروز یهخوردهش رو درست کردم و خوردم و از ظهر تا حالا هنوز گوارشم داره بهم نق میزنه. شاید زیاد خوردم ولی نه خدایی این مدلی نبود پس واسه چی این مدلی شدم؟ آیی گوارشم! طوری نیست درست میشم. یهخورده که ازش بگذره حالم بیشتر جا میاد. تقصیر مادرم نیست منم که شرایط جسمیم عوض شده. شاید به خاطر سن باشه شاید هم به خاطر هر چیز دیگه ای. ولی در هر حال آیی گوارشم!
این کتابه واسه چی تبدیلش تموم نمیشه زنگم رو بزنم؟ اینترنته دیوونه واسه چی اینهمه یواشی بجنب لطفا!
دسته بندی های فردا رو هنوز انجام ندادم. خدایا باید حلش کنم فردا مهلت تحویلم تموم میشه! نمیشه اینو یک کسی جای من انجام بده؟ آخه من یهخورده از این… خدایا این… آخه این… بیخیال ظاهرا از دستش خلاص بشو نیستم باید انجامش بدم. خدایا کمکم کن!
دوباره تیمتاک. همون پیانوی همیشگی که تا داخل یه آدیویی تنها میشم میزنم بخونه. چقدر این آهنگ رو دوست دارم. بچه ها موافق این تکرار نیستن ولی من دوستش دارم. بیخیال الان که کسی اینجا نیست خودم تکی داخل آدیو1نشستم هر زمان کسی اومد میتونه عوضش کنه. شاید همین حالا هم بشه که کسی بیاد و عوضش کنه چون باید بلند شم چند لحظه برم و در نتیجه چند لحظه از تیمتاک میزنم بیرون. برمیگردم.
خب دوباره برگشتم. چندتا کار ریز داشتم انجام دادم و زنگم رو هم زدم. مادرم رو اونقدر خندوندم که دادش در اومد. خدایا شکرت! مادرم که میخنده واقعا حس سبکی خاطر میکنم. و زمانی که سبب این خنده خودم باشم یک مدل حس… شبیه چی! شبیه حس سبکی خوندن نماز اول وقت بعد از اذانه. سبک میشم شبیه پر. من واسه مادرم بچه خوبی نبودم. هنوز هم نیستم. میخواد من بیشتر روی زبانم متمرکز باشم و من انجامش نمیدم. خدایا این اراده رو بهم بده که انجامش بدم! باور کن میخوام. حاضرم تا آخر عمرم زبان بخونم فقط اگر یهخورده بیشتر اراده داشتم تا به چیزی که عاشقش نیستم سفت بچسبم. خدایا کمکم کن! خدایا لطفا! لطفا!
این کتاب نفله هم هنوز تبدیل نشده. بیخیال من که دیگه زنگم رو زدم بذار تا فردا صبح طول بکشه. از این کتابه2تا جلد خوندم و هنوز3تا دیگه مونده. الان خستم ازش. کاش میشد وسطش یه چی دیگه بخونم ولی دلم رضایت نمیده کتاب رو نمیشه همینطوری جویده خوند. همین چند وقت پیش بود که2جلد از1سری5جلدی رو به خاطر عوض شدن نسل و دل زدگیم از قهرمان نسل جدیدش در جلد چهارم رها کردم. به نظرم کار درستی نبود باید میخوندم ولی حیف بود اثر اون انتهای عجیبش میرفت. شاید دیرتر ادامهش رو بخونم ولی نه الان. همینه که هست هرچی هم میگی خودتی حال میکنم کتاب خوندنم هم شبیه عاقلها نباشه تو معترضی؟ به جهنم که معترضی اصلا حالا که این مدلیه به تو چه خلبازیهای خودمه.
آخیش شب که میشه هوا میره طرف خنک شدن. اگر این صداهای نفله نباشن چه حالی میده پنجره رو باز بذارم! واقعا حیفه که مجبور میشم ببندمش ولی آخه صدا… بدجوری شلوغ میشه. بیخیال امشب که کسی اینجا نیست خودم تنهام صدای سیستم بالا البته خیلی بالا نمیره ولی تا جایی که میره بالا شاید هم جای سیستم عوض روی میز کوچولوهه و پنجره باز و برو که رفتیم!
بسه دیگه واقعا باید روی جمعآوری اون اطلاعات لعنتی متمرکز بشم فردا اگر تحویلش ندم خیلی خیلی وضعم خطرناک میشه. از کتابه هم به نظرم حدود70صفحه دیگه مونده تا تبدیلش کامل بشه. بذار اینو جمعش کنم و برم سر گرفت و گیرهام. ساعت6و35دقیقه عصر5شنبه. تا بعد.