بعد از ظهر جمعه. کتاب میخونم. دقیقا سیستمم رو فقط واسه نوشتن این اراجیف روشن کردم. دلم خواست بنویسم.
کتاب قشنگیه ولی الان خسته شدم. تمام این کتابهایی که میخونم یا تقریبا تمامشون پر از بچه های بدون پدره که حاصل اشتباهات نوجوانی و جوانی هستن و مادرهای متفاوت و روانهای سرشار از خلأهایی از جنس ترد شدگی یا آزار دیدن یا الکل و مواد و هر کوفت دیگه و نوشیدنهای پشت سر هم و یه عالمه نکبت. عرف اعصابخوردکن و قوانین سخت کشورم رو این لحظه چقدر دوست دارم! هرچند اینجا هم از این چیزها کم نیستن ولی الان در این لحظه حس میکنم چقدر ارزشمنده که بنیان خونواده و نگه داشتن4چوبش مهم شمرده بشه! خب شاید اگر کسی طرف این بحث تک نفره باشه بگه هر کسی آزاده با زندگی خودش هر کاری کنه و وکیل وصی لازم نیست. بله این درسته ولی اولا ما حق داریم فقط زندگی خودمون رو به نکبت بکشیم نه بچه هایی که حاصل خطاهامون هستن، دوما اگر فضا واسه کثیفکاری کمتر باشه موارد این مدلی کمتر میشن و در نتیجه شاید زندگیهای کمتری و بچه های کمتری داخل شبهای لعنتی گرفتار باشن. هر کسی هرچی دلش میخواد بهم بگه. مخصوصا در این زمان که مردم به خصوص جوونها روی این موارد حساسن ولی اینجا که کسی نیست باشه هم خیالم نیست من درست همین الان به محدودیتهای این شکلی داخل کشورم رأی مثبت میدم.
این گرمای لعنتی کلافم کرده. عادی نیست. عادی نیست؟ البته که نیست. من این حال عوضی رو میشناسم. حالم خیلی مثبت نیست. سنگینم و گیجم و خستم ولی خوابم نمیاد و هرچی پرخوری کنم باز ضعف دارم و وقتی زیاد میخورم که ضعفم بره حالم نکبت میشه و در هر حال چه ضعف باشه و چه نباشه به نظرم میاد شبیه یه زنم که باید شبیه کانگرو یه کیسه دور شکمش حمل کنه و کیسهه اومده بالا و داره پدرش رو درمیاره و سردردهام خیلی خزنده دارن از زیر اون سنگینی کرخت لعنتی داخل جمجمهم بهم سلام میکنن و آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه ولم کن! خدایا واسه چی هر دفعه داره بدتر میشه؟ چی اینطوریش میکنه کاش بدونم بلکه بشه سبکترش… خدا لعنتت کنه! لعنتی! آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه ولم کن!
هی! بسه دیگه! خجالتآوره من45سالمه واقعا اینقدر داغون شدم که از یه گذر عادی معمولی اینهمه استرس گرفتم؟ خدایا عادی نیست این واسه من واقعا عادی نیست این خیلی… بسه! از خودم بدتر رو هم دیدم. ولی اونها متفاوتن. اونها میتونن یه جورهایی از… اه گندش بزنن بسه این خیلی مسخره هست شرمآوره. واقعا که!
مادرم امروز برمیگرده. قطعا امشب تنها نیستم. زمانی که بیاد باید برم دوش بگیرم. نمیخوام وقتی میاد اون داخل باشم. پریسای داخل آینه پوزخند میزنه.
-مطمئنی که واسه تنبلی این ساعتت بهانه نمیاری؟
صادقانه و عذرخواهانه بهش لبخند میزنم.
-نه ابدا. ابدا مطمئن نیستم.
از این همدلی جفتمون لبخند میزنیم. لبخند من خسته هست. یادم میاد بچه که بودم یه روز وحشتناک بیمار شدم. تبم شدید بود و سرم اندازه کوه سنگینی میکرد. درد داشتم. هشیار بودم ولی حالم بدجوری بد بود. خاطرم نیست دیروزش یا صبحش نسخهم رو گرفته بودن. داخل یه جعبه شبیه ظرفهای یک بار مصرف که جای آمپول بود2تا آمپول خیلی بزرگ دیدم. اون زمان بیناییم بدک نبود ولی آمپولها اونقدر در نظرم عجیب و گنده اومدن که خواستم لمسشون کنم. پسرخاله کوچیکترم هم بود. یونس. شاید اینجا ازش گفته باشم شاید هم نه. ضمن کریهایی که با هم داشتیم دوست های خوبی هم بودیم اما رجز جزئی جداناشدنی از روابطمون بود. هی پیازداغش رو زیاد میکرد که واااییییی آمپووووللللل چه بزرگن! اوووووه چه گندهههه! اینها داغون میکنننننن! آمپول روغنیییییییی واااایییییی! راست میگفت آمپولها واقعا گنده بودن. هنوز مدلشون خاطرم هست. شیشه های دراز داشتن با وسط پهن و2سر باریک. نمیدونم درست خاطرم مونده یا نه ولی بزرگیشون کاملا واضح در نظرم هست. خلاصه اون عصر حالم بد شد. خیلی بد. داشت توافق میشد که ببرنم و اون آمپولها رو بهم بزنن. اونقدر بی حال و بیمار بودم که نفس جیغ و نق نداشتم ولی زدم زیر گریه. از بس ضعیف بودم زمزمه میکردم نه نمیخوام من خیلی حالم خوبه. حالم بد بود. مادرم دلواپس و عاجز شده بود میگفت تب داری باید بزنی و من بی حال از ضعف گریه میکردم که نه اونها خیلی گنده بودن خیلی درد داره و مادرم میگفت عیبی نداره و من حس میکردم واسه چی میگه عیبی نداره این منم که باید اون درد وحشتناک رو تحمل کنم و ترجیح میدم همینطوری بیمار بمونم. اون زمان درد اون تزریق در نظرم مثل وحشت یک اعدام بود، و دلم گرفت و ترسم خیلی خیلی بیشتر شد که مادرم میگفت عیبی نداره و هیچ پشتیبانی در برابر اون اعدام نداشتم. طفلک مادرم! از دست بچه ها!
اون روز شب شد. اون تزریق انجام نشد. من شب خیلی بدی واسه خودم و خونوادم ساختم و همه رو با وخیمتر شدن حالم حسابی ترسوندم ولی در هر حال بدون اون آمپولهای عجیب هرچند کند ولی خوب شدم. الان یاد اون ترس افتادم و…
هی! مگه قرار نیست من اینجا خوده خودم باشم پس واسه چی… اینجا کسی نیست اینجا امنه آدرس لعنتی اینجا رو ندادم به کسی واسه همین. خب واقعیت اینه که الان دقیقا قد همون روز از هفته مقابلم ترسیدم و الان به اون بچه8ساله که خودم بودم حسودیم میشه چون میتونست گریه کنه و ابراز کنه که میترسه و بگه که از تحمل درد آمپول به اون بزرگی ترسیده و منه45ساله نمیتونم. نمیتونم گریه کنم نمیتونم بگم نمیخوام و نمیتونم به کسی بگم که چقدر دلم نمیخواد هفته تاریک بیمارم کنه. هرچند فایده نداره هرچند خیلی مضحک به نظر میاد ولی واقعیت اینه که من بیمار که میشم نازک نارنجیتر میشم. به طرز وحشتناکی حس دلنازکی و ضعف میکنم و اینو هیچ زمانی به هیچ کسی نگفتم و نمیگم. از زمانی که حس کردم باید مواظب خیلی چیزها باشم حتی زمانهایی که خودم بیمار بودم این خودم بودم که دلواپسیهای اطرافم رو تخفیف میدادم و میگفتم چیزی نیست. بیماری پیش میاد. طوری نیست حل میشه. من طوریم نیست درست میشم. و در تمام اون ثانیه ها خیلی خیلی لوس و مسخره دلم میخواست میشد سرم رو به یه جایی تکیه بدم و نق بزنم که حالم اصلا خوش نیست. که درد دارم. که بیماری اذیتم میکنه. که دلم میخواد ناله کنم. که میخوام نق بزنم پس کی تموم میشه. شبهای زیادی رو به خاطر دارم که درد داشتم. تب داشتم. ترس داشتم. ولی کسی نبود. اگر میگفتم کسی بود. مادرم خودش رو بهم میرسوند و… اوه خدایا نه! نمیخوام اونها کمکی که من لازم داشتم رو بهم نمیدادن و نمیدن. من فقط… اینجا خودمم. کسی نیست. کاش8سالم بود. حتی حاضر بودم ببرنم و به زور هم شده اون آمپولهای گنده عجیب رو بهم بزنن. ولی هی نه وایستا الان که فکرش رو میکنم باز یادم میاد که اون2تا آمپول چقدر بزرگ بودن نه نه نظرم عوض شد نه حاضر نیستم حاضر نیستم اون شیشه های عجیب واقعا ترسناک بودن نه نمیخوام نمیخوام. آمپول معمولیش هم مزخرفه با اون طرز زشت ولو میشی زمین و بهت سوزن فرو میکنن. از تصور منظرهش بیشتر از درد تزریق بدم میاد. تزریقات داخل رگی رو ترجیح میدم دسته کم بدمنظره نیست. عجب مسخره هست نشستم اینجا و… بیخیال. دقیقا سیستم خاموشم رو واسه نوشتن این مزخرفات روشن کردم. ولی این… من در هر حال حالم خوش نیست و هفته لعنتی… خدایا دلم میخواد گریه کنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. همدردانه سر تکون میده و دستش رو روی لبه آینه میذاره.
-طوری نیست خب گریه کن ولی چیزی عوض نمیشه فقط سردردت اوج میگیره.
خستم و با درموندگی میبینم که درست میگه.
-ولی آخه این…
پریسای داخل آینه به نشان نوازش دستش رو روی لبه شیشه حرکت میده.
-هی! چیزی نیست. هنوز که طوری نشده. همه چیز گذراست. نهایتش اینکه وسط هفته به دردسر بیفتی. پیام میدی میگی بیماری. نمیکشنت که! بدترین حالتش تلف کردن یکی از4شنبه های بیکاریته که شاید بشه شاید هم اصلا نشه.
نگاهش میکنم. درست میگه. پس واسه چی شبیه کوچولوها یواشکی بغض میکنم؟ واقعا هیچ دلیلی نداره جز اینکه دلم میخواد بسیار بچگانه بزنم زیر گریه. چون حالم خوش نیست. واقعا خوش نیست. چون بدم میاد ناخوش باشم و چون هرمونها میگن حالت خوش نیست گریه کن و عصبانی باش و خسته باش و چون دلیلی پیدا نمیکنی به همه اینها بیشتر بچسب و بیشتر و بیشتر بغض کن و درست و حسابی بزن زیر گریه. پریسای داخل آینه موج ادراکش رو بهم میفرسته.
-طوری نیست. این خیلی عادیه. فردا که شد داخل کلاس تمامش به نظرت کوچیکتر از امروز میاد. مثبتش رو ببین. مهر چقدر سریعتر از مهرهای پیش رفت. آبان هم مثل فشنگ میره. فقط7ماه دیگه کل سال تحصیلی میره و خدا رو چه دیدی شاید اصلا این هفته برخلاف انتظارت یه چیز به شدت عالی پیش بیاد. بستنیت رو که درست کردی. غذات رو هم که پختی. نون خامه ای با قهوه هم با قیف بستنی جور کردی خوردی. اون ماشین رختشویی ناجنس رو هم که راه انداختی. فقط مونده کتاب نصفه توی گوشیت رو تموم کنی و بری یه حموم حسابی و باور کن فرداها پر از ستاره های کوچولوی رنگیه شبیه همون که اون هفته داشتی و از غافلگیریش شوکه شدی. باز هم پیش میاد.
قدرشناسانه به پریسای داخل آینه خیره میشم. نگفتنیم رو از آهم میخونه.
-سخت نگیر. ما اینجاییم. ما2تا. خودم و خودت. هر کسی جز خودمون اگر اینجا باشه دردسرهاش هم همراهش هستن. و تو دردسر نمیخوایی.
عاقبت لبخند میزنم. لبخندم بزرگ نیست شاد هم نیست سرزنده هم نیست ولی لبخنده. پریسای داخل آینه هنوز دستم رو از راه دور و از داخل شیشه نوازش میکنه. به هم خیره میشیم. به هم لبخند میزنیم. پریسای داخل آینه چشمهاش رو باریک میکنه.
-یک درصد تصور کن یک نفر از دنیای واقعی بیاد اینها رو بخونه باور کن محض خیرخواهی هم شده یه آمبولانس واست میگیره ببردت تیمارستان.
یک لحظه تردید میکنم. پریسای داخل آینه از خنده میترکه. چند ثانیه اخم میکنم و بعد خودم هم از خنده منفجر میشم. این دفعه خنده هام واقعیترن. سرم رو میچرخونم و واسه دنیای واقعی چندتا شکلک زشت درمیارم. خدا رو شکر که نمیشه شکلکها رو اینجا نشون داد هرچند میشه نوشتشون و البته که من ابدا خیال توصیف اینها رو اینجا ندارم. کارم با شکلکها و دنیای عقل و منطق که تموم شد، دوباره به طرف آینه میچرخم و با آینه و پریسای داخلش و خیال و وهم و جنون و توهم و هرچی که عاقلها اسمش رو میذارن و با دنیای دوست داشتنی خودم به طرف لحظه های آینده و در جهانی خارج از واقعیتهای سیمانی جاری میشم.
ساعت از3گذشت. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
نویسنده: پریسا
سوار قدمهای عادی.
جمعه صبح. فردا شنبه. گندش بزنن.
اون ماشین مسخره روشن نشد. حالا چه مدلی لباس بشورم؟ ولی بستنی شیری رو درست کردم. البته سر یه آزمایش حسابی خودم رو به دردسر انداختم و کاری که با دست یواش من20دقیقه بیشتر طول نمیکشید بیشتر از1ساعت زمان برد ولی به نظر خودم ارزشش رو داشت. خواستم داخل مایکروفر شکلات آب کنم که شکلاته سوخت و انداختمش دور. بستنیه ولی خوب شد.
یه مشت از خروار تکلیف گوش کنیم رو هم دیشب انجام دادم. حالا باید بجنبم تا به جهان آزاد برسم. اوه خدا!
باید زمان پیدا کنم برم دیدن یک کسی. آدمها در ساختن بت استادن. بعضی ها بیشتر. حس میکنم یکی از این خاکیها از من واسه خودش یه دونه ساخته. هنوز منو ندیده ولی احتمالا مصالح کارش از ندیدن های من و تصورات خودشه. باید برم ببیندم تا بفهمه چقدر با اون بت مسخره فاصله دارم بلکه بیدار بشه و این ماجرا به انتها برسه. حس میکنم بدون اینکه بخوام طرف رو سر کارش گذاشتم و این اصلا درست نیست. به خدا تقصیر من نبود من هیچ زمان حتی یک کلمه خارج از مشکلی که واسه دفعه اول برای حلش باهاش تماس گرفتم بهش نگفتم اون بنده خدا خودش دست به کار ساختن اون بت کزایی شد. خدایا! کم گرفت و گیر دارم الان باید یه راهی واسه حل این یکی پیدا کنم! آخه من کجا زمان دارم بلند شم برم واسه بتشکنی؟ قربونت برم خدا داستانی هستیم ما خاکیهای تو! خوب تفریحی جور کردی واسه خودت با خلقت آدم. دقیقا واسه چی؟ اون بالا روی عرشت تنهایی حوصلهت سر رفته بود گفتی سرگرم بشی؟ الان شدی؟ یکی جنگ میکنه، یکی کتک میخوره، یکی دنیا رو واسه قرنها با توهماتش به نکبت میکشه، یکی بت میسازه، تو هم اون بالا نشستی تمامش رو تماشا میکنی و قاهقاه میخندی. آخه این هم شد کار؟
باید بلند شم یه لگن بزرگ پیدا کنم و به سبک قدیم لباس بشورم. این ماشین دیوونه. بیخیال. درست میشه.
کاش فردا شنبه نبود! این هم بیخیال3شنبه سریع میاد. اوه خدایا3شنبه لطفا بجنب اصلا حس… بسه.
اون جوجه که مادرش اصرار داشت زبان درسش بدم رو ارجاع دادم به مرضیه. قطعا مرضیه در تدریس و کنار اومدن با شرایطی که من نمیتونم و نمیخوام بپذیرمشون ازم بهتره واسه اون بچه هم بهتره.
دیروز صبح زود از خواب پریدم. کاش اینهمه چرت و پرت توی خوابهام نبود! واقعا دلم یه خواب بدون کثیفکاری میخواد. خلاصه بیدار شدم و بعد از عادی شدن نفس هام نشستم روی تخت و از روی گوشی ایمیلم رو باز کردم و از تمام اثرات اون کلاس زبان تیمتاکی که چند هفته پیش ولش کردم ایمیلم رو پاک کردم. اونها فقط ایمیل بودن ولی من بعد از پاک کردنشون نفس بلند کشیدم. واقعا من ضعیفم یا اثرات رفتارهای ما روی همه اینقدر عمیقه؟ یعنی مال خودم هم همینطوریه روی بچه هام؟ دیگه اگر سواد الماس هم باشه به هر قیمتی نمیخوام دستم بهش برسه. خلاص شدم! از اون کلاس و از تمام مواردش. حس مثبتیه.
هفته تاریک داره میاد و من واسه اولین دفعه حس میکنم از رسیدنش عمیقا استرس گرفتم. هیچ زمانی دوستش نداشتم ولی هیچ زمانی ازش اینهمه استرس نمیگرفتم. بدجوری اذیتم میکنه. حسم شبیه بچه ایه که بهش میگن فلان روز باید بریم آمپول بزنی. واقعا دلم نمیخوادش. خدایا واسه چی هرچی مال منه آشغاله؟ این واسه چی داره هی سنگینتر میشه من رسما جهنم رو بغل میکنم کاش دسته کم اون زمان تعطیل باشم مثلا آخر هفته باشه اینو داخل محل کارم چه جوری حلش کنم؟ خدایا دفعه پیش هوام رو داشتی خوردم به تعطیلی آخر هفته لطفا این دفعه هم دسته کم این یه مورد رو از سر راهم بردار بدون استرس محل کار گیرم فقط خودمم که بخوام و نخوام باید حل بشه. محل کار. اوه خدا! اوه خداجون لطفا!
چه تیمتاک ساکتی! این روزها خیلی نرفتم. بیشتر با مادرم بودم که حسابی توی هم بود و من لازم بود درستش کنم. کاش موفق شده باشم! زندگی قواعد عجیبی داره. بچه ها بزرگ میشن و خودشون ستون یک زندگی میشن و مواردی پیش میاد که2راهی های بدی با خودشون میارن. این وسط تقصیر کیه؟ به من چه! من فقط اینجام. فقط مواظبم. فقط سعی میکنم درستش کنم. بیخیال اینکه چقدر از این سیر تکراری منفی بدم میاد.
بچه های اینترنت خیلیهاشون داخل تهرانن. اگر پیش از اینها بود خودمم الان اونجا بودم. ولی پیش از اینها نیست و من دیگه حس سفر ندارم. حس شلوغی هم همینطور. حس دیدار بچه های اینترنت در جهان واقعی هم همینطور. من دیگه حس هیچ چی رو ندارم. سعی کردم درستش کنم ولی ظاهرا به این سادگی نیست. یه چیزی ازم توی شب پشت سرم گم شده و نمیتونم ترمیمش کنم. دلم بیرون رفتن از خونم رو نمیخواد. دلم قاطی شدن با دنیا رو… میخواد. میخواد! پس چی مانعم میشه وقتی دلم میخوادش؟ نمیدونم یه چیزی شبیه یه قفل که خورده روی در اتاقی که روانم چپیده توش. حس تلاش واسه باز کردنش رو ندارم. ول کن بذار همینطوری باشه. این مدلی دردسر هم کمتره و من دردسر نمیخوام. بیخیال. من نرفتم اونجا و نرفتم کتابخونه و نرفتم هیچ کجا و تموم شد. خیال میکردم جمعه که برسه از این نرفتنم یه کوچولو هم شده حس پشیمونی کنم ولی نمیکنم. اتفاقا حسم به خاطرش مثبته. انگار یک کسی توی سرم میگه چه خوب شد همینجا در امنیت این سکوت باقی موندم! به نظرم درست باشه. من دردسر نمیخوام. نه بیشتر از این.
حالاهاست که مادرم زنگ بزنه. با این لگن نفله چیکار کرده؟ الان ازش بپرسم ماجرای ماشین رو میفهمه و نگران میشه ولی من واقعا باید بپرسم. خدایا چه مدلی بپرسم که دلواپس نشه؟ اه مادری لگن به اون بزرگی رو برداشتی کجا قایم کردی؟ نکنه بردی و نیاوردیش هیچ کجا نیست!
این چه اوضاعیه پنجره رو میبندم گرمه بازش میکنم سرده! الان سرده باید بلند شم ببندمش. اه ماشینهای کزایی صبح جمعه هم شلوغ میکنن. بذار این پنجره رو ببندمش.
خب حله. بستمش. صداها و باد سرد همه رفتن. سکوت رو دوست دارم.
ساعت داره مثل فشنگ میره طرف8صبح. اوه این دیگه چی بود! پرنده دیوونه دونه که روی بالکن ریختم واست الان پشت این شیشه چیکار میکنی برو همونجا دونت رو بخور بعدش هم بپر از پروازت لذت ببر واسه چی منو میپرونی؟
19دقیقه به8صبح باقیه. فعلا حس قهوه نیست. واسه آشپزی هم الان زوده. همه چیزش آماده هست خیلی زمان نمیبره و الان اگر بلند شم به درد صبحانه میخوره و من نمیخوام. جهان آزاد. اه لعنتی! ولش کن بذار یهخورده دیگه ولو بشم. این کتابه رو دوست ندارم بذار یکی دیگه باز کنم و یهخورده دیگه بیفتم روی این تخت و خدایا من اون لگن مسخره رو لازمش دارم.
دلم میخواد بلند شم باقی در و پنجره ها رو هم ببندم. صدایی از اونجا نمیاد ولی الان دلم بسته بودنشون رو میخواد. دلم میخواد دوباره برم توی جعبه و بشم زنی در جعبه. بلند که شدم میبندمشون فعلا بذار همینجا بمونم.
برادرم از اعتبار گذرنامه هامون پرسید. مادرم میگه دلش نمیخواد سفر رو. من هم همینطور. البته حس هامون متفاوته. من هیچ حسی ندارم فقط دلم سفر رفتن نمیخواد. برادرم میگه موقعیتش که پیش بیاد دوستش داری و بهت خوش میگذره. من دلم نمیخواد موقعیتش پیش بیاد. قطعا خوش میگذره ولی من دلم نمیخوادش. دلم هیچ سفری نمیخواد. من همینجا بهم بد نمیگذره. خوش هم شاید نگذره ولی بد هم نمیگذره. دلم هیچ چی نمیخواد. نه سفر، نه حرکت، نه تغییر.
دیروز یک کسی دوباره داشت با توصیه هاش وارد بحثم میکرد. وارد نشدم. گفتم دلم چیزی نمیخواد. داشت میگفت اگر به یه روانشناس اینو بگی، گفتم من تشخیث یه روانشناس2زاری رو لازم ندارم خودم میدونم این عادی نیست من روانم بیماره این عادی نیست که کسی هیچ چیزی دلش نخواد منم عادی نیستم خودم میدونم. کاش این آدمها دست بردارن! کی گفته همه باید عادی باشن و کی گفته که ما باید زور بزنیم تا به خیال خودمون به همه اطرافمون به سبک خودمون کمک کنیم تا عادی بشن؟ اونها نمیتونن. من هم نمیخوام. پس بد نیست این نیتهای خیر متوجه اصلاح امور بهتری بشن. بیخیال. لحظه رو عشقه.
اگر داستان شناسنامهم اون مدلی که میخوام پیش بره باید یه چیزهایی دستکاری بشن. اوه خدا! آخ جون اگر این مدلی بشه سفر هم بی سفر. بدجنسم؟ بله؟ نه؟ همینه که هست.
فردا شنبه هست. لعنتی! تلفن. مادرم.
اینم از تلفن. مادرم امروز عصر برمیگرده. کاش به شدت خوش باشن! لگن رو برده. قرار شد بیخیال ماشین بشم و فعلا دست از سرش بردارم. گفتم باشه ولی من نمیتونم بدون آزمایش همه چیز دست از یه موردی بردارم. رفتم گشتم و یه سیم پیدا کردم. به هر دردسری بود3راهی و اون2شاخه رو به همدیگه رسوندم و ماشین روشن شد. ظاهرا مادرم2شاخه اشتباهی رو به جای پریز ماشین لباسشویی وصل کرده بود. این بنده خدا میخواست کارم ساده تر بشه ولی عاقبت هم لازم شد خودم حلش کنم. مادرم. خدایا نگرانشم کاش داخل آپارتمان خودم خونه بخره و بیاد همینجا پیش خودم! حس میکنم زمانهایی که با هم هستیم بیشتر میتونم حسش رو رو به راه کنم. خدایا توکل به خودت هرچی خیره همون بشه!
این ماشین دیوونه داره کار میکنه. کاش مشکلی پیش نیاد وگرنه من فردا واسه سر کار رفتن خخخ هیچ لباسی ندارم بپوشم. یعنی دارم زیاد هم دارم ولی مناسب سر کار نیستن و هی بیخیال چه مشکلی هیچ چی نمیشه داره کار میکنه یهخورده دیگه هم لباسها رو میشوره میده دستم.
ساعت7دقیقه از8صبح جمعه گذشت. جهان آزاد. اه گندش بزنن! یاکریم دیوونه اومد داخل و گیر کرد. باید برم بفرستمش بره.
اینم از این. فرستادمش رفت. دیوونه! پرنده دیوونه!
حالا ساعت9دقیقه از8صبح جمعه گذشت. رفتم در بالکن رو هم بستم. فقط نصف پنجره آشپزخونه که پشت مایکروفره بازه. حوصله بستنش رو نداشتم. بذار باشه. یواش یواش حس قهوه هم داره بیدار میشه. هرچند میدونم واسم خوب نیست مخصوصا این روزها. به جهنم بیخیال مونده هنوز بذار بخورم. تا یه چیز دیگه نشده از اینجا بلندم نکرده این صفحه رو ببندمش. ساعت8و11دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
5شنبه عصر. مادر رفته خونه خاله ای که کلی از خودش و خونش خاطره دارم. همراه دختر خاله و همسرش. من نرفتم. احتمالش میرفت که برنامه هاشون عوض بشه و بخوان شنبه صبح زود برگردن و اگر میرفتم به خاطر من برنامه همگیشون خراب میشد. کاش میشد که میرفتم! بیخیال من دیگه بزرگ شدم و محدودیتهای زندگی شخصی خودم رو دارم. کارم. زندگیم. کاریش نمیشه کرد. کاش همگیشون بدجوری بهشون خوش بگذره!
هی آخ جون گیر دادم به قلاب بافی و یاد گرفتم زنجیر ببافم. اولین قدمش زنجیر بافتنه. اولین و ساده ترین قدمش. از همه ساده تر. ولی من خوشم میاد بلدش شدم. واسه پایه زدن بدجوری گیر میکنم ولی از رو برو نیستم. خاطرم هست زمانی که گیر داده بودم به مروارید ماه ها طول کشید تا اینی بشم که الان هستم. الان اگر نخ و مروارید دستم بدن و نهایتش فقط یک دور کوتاه جزوه هام رو بخونم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. حتی بدون اون جزوه ها هم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. میدونم که شاید خیلی طول بکشه ولی اینو هم من بلدش میشم. بذار دیر باشه ولی من بلدش میشم. اینکه دیگه محدودیت زمان نداره. اینکه دیگه تایم نداره. اینکه دیگه امتحان لازمش نیست. اینکه دیگه تایمی آخرش نیست که باطل بشه. اینکه دیگه تحریم داغونش نمیکنه. اینکه دیگه قرار نیست سرنوشتم رو عوض کنه. اینکه دیگه راهش بسته نمیشه. اینکه دیگه بطلان تاریخ نداره. اینکه دیگه حضور در یک مکان خاص در یک تایم خاص لازمش نیست. اینکه دیگه مانع جسمی و سیاسی و چشمی سر راهش نمیاد. اینکه دیگه27اسفند98ساعت9داخلش نیست. آخ خدای من! بسه دیگه! پس کی این از سرم میپره! پس کی میشه از دردش ضربان قلبم رو داخل یه مشت سنگی حس نکنم! پس کی میشه بتونم عادی از کنارش رد بشم. پس کی میشه توی خاطرم باشه و ازش نگم! پس کی میشه بیخیال ازش بگم و اینهمه تلخ نبارم! اینهمه تلخ! اینهمه شدید! اینهمه شدید! اینهمه از ته دل! از ته دل! خدایا! خدای من! ای خدا! خدا! پروردگار! قادر! عالم! عزیز! حکمتت رو شکر! پس کو اون آرامشی که از شکر کردن باید گرفت؟ واسه چی هر دفعه بعد از اینکه میگم حکمتت رو شکر باریدنم شدیدتر میشه؟ ببخش خدای مهربونم! نمیفهمم واسه چی این ناکامی واسم اینهمه تلخه که اثرش هیچ مدلی نمیره. از خاطرم. از خاطره هام. از بارون چشم هام. از دلم. از دلم! قربون حکمتت برم. بذار هر کسی هرچی میخواد بگه من هنوز بهت معتقدم. به خودت. به حکمتت. به حکمتی که دستش قلم تقدیرم رو هرچند اینجا به طرفی چرخوند که دلم نمیخواست، اما خیلی جاها هم عکسش بود. من هنوز بهت معتقدم. هنوز معتقدم به خدایی که دستش خیلی جاها نجاتم داد. خیلی توی خاطره هام دارم لحظه هایی که لب پرتگاه نبودم. داخلش بودم. سقوط کرده بودم. داشتم میرفتم پایین. و جز تو هیچ کسی نبود. تویی که دستت وسط راه سقوط دستم رو گرفت و کشید بالا. خیلیها میگن من دقیقه نودی هستم و خیلی زمانها سر بزنگاه از راه تاریک ترمز میکنم و میکشم عقب تا نیفتم. ولی فقط تویی که میدونی. میدونی که خیلی زمانها من از مرزدقیقه90گذشتم و سقوط کردم و دست تو بود که دوباره کشیدم بالا و لب پرتگاه گذاشتم زمین. جاده رو نشونم داد و گفت حالا دوباره برو. تویی که خیلی جاها روی مرزدقیقه90دستم رو گرفتی کشیدی عقب و اگر دستت روی شونم نبود هیچ ترمزی از طرف من در کار نبود. خدایا! خیلی خدایی! حتی اگر تا آخر عمرم از درد این امتحان لعنتیه نداده ببارم، باز هم تو خیلی خدایی! خدایا! حکمتت رو شکر! فقط کاش این درد هم با بطلان اون تایم لعنتی باطل میشد و میرفت! باور کن خیلی درد داره. تو خدایی دردت نمیاد ولی من فقط یه خاکیه داغونم. من که جز یه مشت خاک و یه روح نفله چیزی نیستم! دردم میاد. از تصورش از تجسمش از مرورش دردم میاد. از تحملش دردم میاد. خدایا باور کن خیلی تلخه که دردت بیاد! میشه اینو از دلم پاکش کنی؟ میشه این اشک ها رو از خاطره هام ببری؟ خدایا! باشه اگر مصلحتت اینه نبر. ولی میشه… میشه فقط نشونم بدی که میدونی چه قدر واسم تلخه؟ خیلیها میگن میدونیم میفهمیم ولی باور کن نمیدونن. نمیفهمن. هیچ کسی نمیدونه. نمیفهمه. میشه محض خاطر آرامش خاطر منم شده یه کوچولو تو بهم بگی که میدونی؟ که میفهمی؟ که حواست به اشک های الانم، اشک های خیلی شبهام، اشک هایی که از98به این طرف خیلی زمانها با شنیدن اون اسم لعنتی یواشکی باریدم هست؟ من نمیخوام بقیه بگن. اونها نمیدونن. دلم میخواد تو بگی. تو اگر بگی میفهمیم پس میفهمیم. خدایا! میشه بهم بگی؟ همدلیهای خاکی رو دیگه نمیخوام. به دردم نمیخورن. اونها واقعی نیستن. دیگه باورشون ندارم. اونها نمیدونن. اونها نمیتونن. تو ولی میدونی. تو میتونی. میشه واسه خاطر دل خاکیه من یه کوچولو همدلی از طرف خودت بدی بهم؟ هی من چیم شده؟ آخ لعنتی! نمیتونم. برمیگردم!
خب حالا اینجام. گندش بزنن! تماشا کن چی شدم! اه! اه گندش بزنن! اه لعنتی! گندش بزنن!
هی! باز من شدم و خودم. سلام تنهایی های آشنای با معرفتم! میدونی چقدر دوستت دارم مگه نه؟
کلی کار دارم. اون3راهی کزایی درست شده و حالا دیگه میتونم لباس بشورم، موادم حاضره میخوام بستنی شیری درست کنم، بساط لوبیاپلوی فردا رو جور کنم، لازم دارم یه دوش طولانی مدت بگیرم، بیخیال اینو میشه شوتش کنم داخل فردا، یه خروار تکلیف گوش کنی مونده که باید انجام بدم، اوه خدا از این آخریش استرس میگیرم خدایا من همیشه عقبم هرچی سریع کار میکنم باز عقبم آخه واسه چی من همیشه عقبم؟ گندش بزنن! بسه دیرم میشه. دیگه باید بپرم. تا بعد.
مارپیچ.
1شنبه عصر. یا شب. نمیدونم نور روز هنوز هست یا نه. ساعت6و7دقیقه عصر دیگه باقیش با خودت.
تنها نیستم. مادرم داره به ریز میکنه واسه مربا و ازینا. در حال کلنجار رفتن با ویرایش این متنم. گیر دادم به خدا بابا ترجمه ها درستن من واسه چی به4تا کلمه بالا پایین چسبیدم یک کسی نیست بهم بگه آقا ول کن! مطالبش رو میفهمم ولی انتقالش به فارسی یهخورده… خدایا ویرایش ترجمه از ترجمه کردن سختتره واسه چی تموم نمیشه خسته شدم. شاید هم فقط واسه این نباشه من… خب… خستم. پریسای داخل آینه درست از رو به رو به نشانه چندتا نقطه واسم سر و دست تکون میده. میزنم به بیخیالی. دست بردار نیست. سر بلند میکنم و به نشان خب که چی اخم میکنم. پریسای داخل آینه قافیه رو نمیبازه. اونم اخم میکنه. به شدت معترضه. از اون مدلهای خجالت نمیکشی؟ بله. میکشم. خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم لعنتی. به خدا خجالت میکشم الان حله؟ خجالت میکشم ولی این…خدایا به کی بگم آخه! الان من چه غلطی کنم آخه! واسه چی آخه! آخ خدا واسه چی آخه! آخ واسه چی! خدایا! بین اینهمه دین کدومش واست واقعا مقدسه؟ شاید همه. شاید هیچ کدوم. شاید فقط انسانیت. من نمیدونم. به هر چیزی که پیشت اعتبار داره، آخه این… خدایا! دارم میمیرم! به دادم برس! مادرم. نباید ببیندم اینطوری. برمیگردم.
خب حله. یعنی ظاهرش حله. خدایا آخه من… نمیتونم. به خدا ازم برنمیاد. کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا! نمیتونم! کمکم کن!
ظاهرا این آخر هفته قرار نیست شوت بشم ارتفاعات. کاش چیزی عوض نشه! حوصله ندارم. خدایا حوصله هیچ چی رو ندارم. آخر هفته! یعنی فقط بخوابم؟ آره. همینجا. توی خونه. زیر سقف پناهدهنده خودم. توی بغل4دیواری خودم. فقط خودم. هی! دارم دیوانه میشم. من باید یه راهی برای برون رفت از این مارپیچ ترسناک پیدا کنم. خب آخه چی؟ خدایا نجاتم بده دارم سکته میکنم یه کاری کن!
امروز یا امشب هر طرف میرم میرسم به همینجا. نوشتنم این مدلی فایده نداره. باید بس کنم. تا بعد.
در پرده کاغذی.
شنبه شب.
خونه. سکوتی نسبی وسط گیرهای پرصدای اطرافم. سکوتی فقط برای من. نشستم وسط حصار این سکوت و تلاش میکنم نگهش دارم. آرامش میخوام. هرچند کاغذی.
آشناها سعی دارن اینجا پیدام کنن. یعنی اینجا رو پیدا کنن. امشب دیگه دروغ گفتم تبصره ماده هم نداره دروغ گفتم. گفتن آن سوی شب چی شد گفتم پرید. گفتن جاش چی اومد. دروغ گفتم. گفتم هیچ چی. دیگه حس ندارم بپرسم چه دردم شده! هر دردیم میخواد شده باشه! آدرس اینجا رو به کسی نمیدم. اینجا فقط خودمم. زمانهایی که عمیقا دردم میاد. زمانهایی که عمیقا خستم. زمانهایی که عمیقا بریدم. نمیخوام کسی بدونه. نمیخوام کسی کشفم کنه. نمیخوام کسی سر رشته هواری که اینجا از سر درد میزنم رو بگیره و بره تا دلیلش رو در چیزی که وسط دیشبهای تاریک بود پیدا کنه. اونها نمیتونن درستش کنن. کسی نمیتونه کمک کنه. من خودمم. فقط خودم. فقط خودم! پس بذار درست درمون خودم باشم. اونها نمیتونن. بذار درگیر شبهای دیشب و امشب من نباشن. حتی با خوندن چندتا سطر تاریک!
خب تمامش هم نق منفی نیست بذار مثبتها رو هم بگم. امروز یه غافلگیری به شدت با حال داشتم. توی کلاس گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. وای خداجونم آخ جون! گفتن یه ماجرایی که به شدت به حلش گیر دادم درست شدنیه. موافقتش اومده و فقط باید کلی منتظر بشم تا زمانش برسه. گوینده اول جدیتش رو حفظ کرده بود ولی وقتی دید از پشت خط دارم بالا پایین میپرم دیگه خندید. البته خندش رو میخورد ولی خندید. خندید! من امروز یه آدم جدی رو خندوندمش! خودم هم کلی ذوق کردم. این وسط جوجه هام از تصور اینکه حتما قراره یه روز صبح در تایم مدرسه جایی جز کلاس باشم و در نتیجه اونها تعطیل میشن هی ذوق میکردن. ماجرایی بود. بعدش واسشون گفتم که تعطیلی در کار نیست و حالشون گرفته شد و خخخ. هی! آخ جون! خدایا نیمه دوم آبان و آذر رو برسون! ووویییی خداجونم میشه زودتر این درست بشه؟ به جان خودم بدجوری میخوامش! وای موافقت شده! آخ جون! وای خدایا وای آخ جون!
مادر ستاره کوچولوی کلاس من زنگ زد و اصرار داشت به جوجهم زبان درس بدم. خارج از تایم مدرسه. گفتم نه. باز اصرار کرد و باز گفتم نه. همچنان میگم نه. تا آخرش میگم نه. به هیچ عنوان نمیخوام خارج از زمان وظیفهم درگیر همچین چیزی باشم. ولی خودمونیم یواشکی وجدانم درد گرفت. این چیزیه که من میتونم واسش انجام بدم و اون مادر فقط یه کسی رو لازم داره واسه پیشرفت بچهش. شبیه مادر خودم در زمانهایی که من در موقعیت امروز این بچه بودم. ایراد اینجاست که من در خودم حس این همراهی رو نمیبینم. واقعا نمیبینم. کاش یه کسی رو جای من پیدا کنه یا خودم واسش پیدا کنم! خدایا کمکش کن ولی وسیله کمک من نباشم! من خارج از تایم مدرسه هیچ چیزی به هیچ کسی درس نمیدم! تمام!
در ویرایش و آماده سازی پست15آبان جهان آزاد به چندتا اصطلاح خوردم که نمیدونم چه مدلی باشن قشنگتره. اصلا نمیدونم چه مدلی درستتره. کسی هم نیست ازش بپرسم. تواناترهای بینمون که دستم بهشون میرسه راحت بگم به جای کمک و به نام انتقاد تخریب رو بلدن. هدف این تخریب هم فقط من نیستم. بیخیال. خلاصه اینکه اونها کمک نمیکنن. باید خودم حلش کنم. خدایا کمکم کن!
تنشهای اطرافم حسابی نفس روانم رو گرفتن و من همچنان در حصار نیمبند سکوتم مخفی شدم. امیدوارم بیشتر از این نشه واقعا خستم کرده.
امروز یک بار دیگه حقیقتی که پیش از این هم کم و بیش میدونستمش رو لمس کردم. من همه چیز مادرم هستم هرچند نمیدونم خودش چقدر میدونه. خیلی چیزها واسش ارزش دارن ولی من تنها تکیه گاه موجودم. اگر نباشم اگر بی افتم خیلی خیلی خیلی بد میشه. خدایا گاهی واقعا سخته لطفا کمکم کن!
باید امشب ساعت10پست بروز کنم. خاطرم باشه ساعت از دستم در نره. مادرم صدام میکنه. شام. بعدش هم باید به کارم برسم. جهان آزاد. تا بعد.
عصر جمعه.
گندش بزنن! واسه چی اینهمه سریع؟ فردا شنبه هست و… هی! بیخیال. دوباره برمیگرده. بدک نگذشت.
ولی عصر جمعه در هر حال مزه زهرمار میده. شاید به خاطر شنبه بودن فرداش باشه. نمیدونم. بیخیال.
از ماجراهایی که در پیشه خوشم نمیاد. و این هیچ ربطی به سر کارم نداره. بیخیال یه طوری میشه دیگه! اصلا به من چه! من هرچی هم به عوامل ماجرا مربوط باشم در انتها فقط تماشاگرم. آخ جون. خدایا شکرت هیچ دلم نمیخواد چیزی از این لک و پیس به من مربوط باشه. خب البته… یعنی مستقیم به من مربوط باشه وگرنه که همون تماشا از فاصله به این نزدیکی کافیه که حالم رو بگیره. دیشب رسما تسمه پروانه پاره کرده بودم از خستگی و از همه چیز. الان تعمیر شدم. هنوز خستم ولی از دیشب خیلی رو به راهترم. ولی خدایا میگم تا کی این چرخش و پیچش از جنس غفلت های مسخره ادامه داره؟ من خسته شدم از تماشا واسه چی جز خودم کسی در تصور انجام یک اصلاح اساسی نیست که دیگه اینطوری نشه؟ بیخیال بابا ول کن به من مربوط نیست!
خونواده دارن از ارتفاعات برمیگردن. هر لحظه ممکنه صدای زنگ دربیاد. نمیدونم امشب تنها هستم یا نه. احتمالش ضعیفه. خوابم میاد کاش میشد ولو میشدم!
این لیست دیوونه بالای پست جهان آزاد واسه چی درست نمیشه هرچی میزنم باز ایراد داره! خدا نکنه یه چیزی گیر کنه! یعنی قشنگ به روان آدم گیر میده و باز بشو نیست. باید یه فکری واسش کنم! وووییی! گندش بزنن!
فردا هفته ای شروع میشه که پیوند بین مهر و آبانه. مهر تقریبا رفت. امسال قد سالهای پیش اذیتم نکرد. مهر امسال یهخورده باهام مهربونتر بود. شاید چون خودم یهخورده باهاش مهربونتر بودم. کاش آبان باز هم مهربونتر باشه! ماه های مهربون دلم میخواد.
دلم میخواد این هفته شروع یه چیز قشنگ باشه واسم. کوچیک بودنش خیالی نیست فقط قشنگ باشه بسه. هنوز اون ستاره های کوچولوی درخشان رو میخوام و هنوز گیرشون نمیارم. یعنی کجا غیبشون زده؟
ساعت21دقیقه از6گذشت. تقریبا مطمئنم که امشب تنها نیستم. واسه چی از همین الان صدای جیرجیرکهای شب میاد؟ البته صداشون رو دوست دارم ولی الان واسم عجیبه. مدتهاست به صداشون دقیق نشدم. اما این صداها مال نصفه شبِ واسه چی الان میشنومشون؟
بارونی که امروز حسابی بارید دیگه وایستاده. نمیدونم فردا هوا چه مدلیه ولی الان دیگه به نظرم بارون نمیاد. هوا سردتر شده. پاییز. زمستون. هی بهار میشه بجنبی؟ البته پاییز امسال بد نیست احتمالا زمستونش هم نباید اونهمه بد باشه که پیشترها بود ولی بهار و حال و هوای انتهای کار سالانه و تعطیلات و… خب البته عجله ای هم نیست. تعطیلات که باشه من تمام مدت درگیر ماجراهای… الان دسته کم سر کار ازشون خلاصم. خودخواه شدم؟ شاید. شاید شده باشم ولی به نظرم هر چیزی اندازه داره این داستانها دیگه از اندازه گذشتن و من هم خستگیم از اندازه گذشته. بذار خودخواه باشم من در کمال خودخواهی آرامش دلم میخواد. به نظرم توقع زیادی نیست. هرچند کسی این الزام رو شاید حس نمیکنه ولی خودم که میشه واسه خودم بخوامش نمیشه؟
تحلیلگرهای سیاسی خونه آینده ترسناکی از جنگ و سیاهی رو توی گوشم زمزمه میکنن و من حرصم درمیاد. اخبار جنگ دوست ندارم. من نمیتونم عوضش کنم پس نمیخوام بدونم. چیزی که قراره پیش بیاد در زمانش پیش میاد و من هنوز اینجا نشستم و در جهان کوچیک خودم جام امنه. تا زمانی که این امنیت به گفته پیشبینها با یک بمبی موشکی چیزی منفجر نشده بذار ازش لذت ببرم. بعدش رو کسی ندیده و من الان نمیخوام بهش فکر کنم.
یواش یواش بلند شم. الانه که مادرم برسه. دنیای واقعی و دردسرهاش. وای خدای من. تا بعد.
دستانداز.
5شنبه عصر. لعنتی اینهمه سریع نرو! خواستم کیک بپزم و پختم ولی خوابم برد و کیکه چسبید الان نمیتونم جدا کنمش. خخخ. خخخ و چیز الان چیکار کنم؟ همچنان خخخ.
کسی، کسانی، در مورد بسته بودن در آن سوی شب ازم پرسیدن. گفتم تمدیدش نکردم. پرید. دروغ نگفتم. فقط همهش رو نگفتم. واسشون نگفتم با تغییر نشانی خودم رو از هیاهوی جهان واقعی و مجازی خلاص کردم و در رفتم اینجا! کار مثبتی کردم. نمیخوام هیچ دودی وارد اینجا بشه. نمیخوام پیدام کنن. نمیخوام هیچ چیزی جز خودم اینجا باشه. نه منفی، که اون بیرون زیاده، نه مثبت، که من دیگه باورش ندارم که واسه من باشه. آدرس ندادم. و آدرس نمیدم. تمام.
مربی پارسالم جواب بهم نداد. گفت با اسکایپ پیام بدم بهش. اسکایپ رو راه انداختم هم روی سیستمم هم روی گوشیم ولی پیام ندادم. هم بلدش نیستم و میترسم خیتی بکارم هم… خب اگر میخواست پیامم داخل واتس رسیده بود دستش و فقط6دقیقه تا10دقیقه واسش زمان میبرد. بیخیال. خودم حلش میکنم. خودم. فقط خودم. همیشه کم و بیش به همینجا میرسم. فقط خودم. من خودمم. همیشه آخر ماجرا یا لب تیغها یا سر پیچها و گردنه ها فقط خودمم. حتی جاهایی که واقعا به من مربوط نیست و اطرافم… من خودمم. همیشه فقط خودمم. تلخه اما واقعیه. من خودمم. فقط خودم! آخ لعنتی. آخ لعنتی! لعنتی! آخ! لعنتی!
بیخیال. احتمالا واسه ماجرایی که همین چند دقیقه پیش از وقوع قریب الوقوعش آگاه شدم این مدلی آب روغن قاطی کردم. درست میشه. درست میشم. نمیخوام توضیحش بدم. جاش هیچ کجا نیست حتی اینجا. خدایا خسته شدم از بس گفتم خدایا کمکم کن ولی آخه خدایا پس چی بگم خب قربونت برم یه کاری کن آخه!
یا خدا مهتاب باید بنویسمش. میرم ببینم چی از دستم برمیاد. تا بعد.
اصل.
4شنبه شب.
تیمتاکم. بچه ها صحبت میکنن و من سرم به کار خودمه. ویرایش و… واسه چی گاهی اینهمه دور از انتظار خودم دلنازک میشم؟ به نظرم واسه خستگیمه. و میگم که، واسه چی بعضی از خاکیهای خدا اینهمه…
کسی میگفت در هر شبی هرچند تاریک دنبال یه ستاره هرچند کوچیک باش. حتما هست. به نظرم درست میگفت. منفیها اگر درست و در آرامش تماشاشون کنی با وجود منفی بودنشون حرفهایی واسه گفتن واسمون دارن. این اواخر یه سری منفی همجنس پشت سر هم ردیف شدن و امروز حس کردم چقدر از این تداوم تاریک خسته شدم. دلم یهخورده گرفت ازش و… الان دارم فکر میکنم. با آرامش بیشتر که بهش متمرکز میشم چیزهایی میبینم که شاید از نظر خیلیها به حساب نمیان ولی… درسته که من سوادم اون اندازه که باید باشه بالا نیست ولی به نظرم باید از خودم حس رضایت کنم چون هنوز یه چیزهای با ارزشی درم هست که از دستش ندادم. خیلی دلم میخواست سوادم بالاتر میرفت ولی به تصور خودم یه چیزهایی هست که اگر نداشته باشیمشون علم و مهارت و سواد تمام جهان هم به وجودمون ارزشی که باید رو نمیده. و من مطمئنم که اون موارد با ارزش درم هست. به خاطرش شاکر خدا هستم و ازش میخوام هرگز ازم نگیردشون. البته خدا همچین کاری نمیکنه. گاهی ما ارتفاع که میگیریم توی فضای اطرافمون گم میشیم. این تقصیر خود ماست. اصلاح میکنم. امیدوارم خدا همیشه مواظبم باشه تا این اتفاق واسم پیش نیاد.
هنوز یواشکی دلم از اون تداومهای تاریک گرفته. از اون گرفتگیهای بی سر و صدا. از اون یواشهای یواشکی. از اون بی صداهاش. از اون یواشکیهاش. خیلی یواشکیهاش. ولی همزمان با این دل گرفتگی از خودم احساس رضایت میکنم. من در عوض مهارت پایینم چیزهایی دارم که نداشتنشون علم و سواد یه سری از بلدها رو به شدت بی ارزش میکنه. پیش از این تصور میکردم علم و سواد عیار آدمیزاد رو بالا میبره. امشب مطمئن شدم که عکسش درسته. این معرفت آدم خاکیه که عیار علم و سوادش رو میبره بالا. مدعی معرفت و انسانیت نیستم ولی سفت اعلام میکنم که هر لحظه از عمرم در حال تلاش واسه بالا بردن این امتیاز ارزشمندم. سعی میکنم حواسم باشه که بی معرفت نباشم. مواظب آدمیتم باشم. یادم بمونه که درخت پربار سرش پایین میاد نه اینکه واسه آسمون رجز بخونه. خدایا کمکم کن که اگر زمانی خیلی خیلی خیلی هم با سواد شدم این اصل ارزنده از خاطرم پاک نشه که اگر بشه خودم و علمم دیگه هیچ ارزشی نداریم.
بیخیال. حال من درست میشه. من دلم از جای دیگه نازک شده و زیادی زود میگیره. درست میشم. من درست میشم ولی یه سری واقعیتها نه عوض میشن نه پاک میشن نه فراموش میشن. اونها وجود دارن و من عمیقا بهشون باور دارم. من به اصل معرفت معتقدم. من به لزوم حفظ خیلی چیزها معتقدم. و این از نظر خودم هم لازمه و هم ارزشمند. شاید خیلیها باهام موافق نباشن ولی مثل خیلی موارد دیگه، این نگاه منه در مرام و در منطق و در جاده خودم. اصلی که مثل خیلی از اصلها باورش دارم و سفت بهش چسبیدم.
بسه. نق هام رو زدم. باید برم کمک مادرم. صدای ظرف های شسته نشده میاد. باید بجنبم تا بیشتر نشدن. تا بعد.
من و حسهام و لحظه هام
3شنبه بعد از ظهر.
اومدم خونه. فردا تعطیلم. تا شنبه خلاصم از مدرسه و بچه ها و همه چیز. پس ذوق گذشته هام کو؟ این زمان هیچ چیزی انگار نمیتونه اون مدلی ذوق زدم کنه. واسه چی؟
به ملل زنگ زدم. گفتم و به نظرم رسید نتونستم درست توضیح بدم یا اونها درست نفهمیدن دقیقا چی میخوام. به مربی منتقلش کردن. گفت با اسکایپ بهش پیام بدم. خدایا من بلد نیستم با اسکایپ پیامبازی کنم. خب از واتس بگیر گناه دارم آخه!
دارم یک کتاب زبان اصلی میخونم. سرعتم بدجوری یواشه ولی… بگو خیالاتی شدم خیالم نیست ولی این اواخر انگار سرعتم یه کوچولو خیلی کوچولو انگار بیشتر شده. آخ جون. اما هنوز بدجوری یواشم.
مادر امشب اینجاست. فردا خاله میاد مهمونی. آخجون این آخر هفته نمیرم جایی.
امروز تماس داشتم. آشنای قدیمی. آدرس اینجا رو ندادم. به تمام سوالها راست جواب دادم جز این یکی. گفتم پرید. شاید بعد یکی دیگه بزنم ولی نگفتم زدم. نمیخوام اینجا کسی پیدام کنه. هیچ کسی. هیچ کسی!
اسکایپ گوشیم رو راه انداختم. هومممم. در مقایسه با گذشته فعالتر شدم. اما شاید بدون راهنمایی فوری فوتی هم بشه فعلا پیش برم. امروز هم یه شنیداری دیگه خوندم. جمله به جمله توضیحش دادم و الان به نظرم بتونم در موردش صحبت کنم. این صحبت کلی رو که جمع کنم این2تا فایل دیروزی و امروزی رو میشه از لیستم پاک کنم و بفرستمشون بایگانی. باید یه ریدینگ دیگه بخونم ولی الان حسش نیست. شاید امشب. شاید فردا.
واسه چی گشنم نیست؟ امروز که اومدم چیزی نخوردم. بلند شده بودم واسه آب خوردن الان خاطرم نیست خوردم یا نه. عجیبه! عجیبم. بیخیال من همیشه عجیب بودم ولی این دیگه زیادی عجیبه. بیخیال. بذار همینطوری بمونه.
تیمتاکم. بچه ها و موزیک و… چند لحظه پیش یه خیرخواه داشت نصیحتم میکرد. که اینطوری نباشم. که این مدلی ادامه ندم. که میشه بدون پرهیز از موارد مثبت عبرت گرفت. و من فقط خندیدم. آخرش گفتم نشد دیگه. نمیشه دیگه. و باز خندیدم. قبلش بهش اعتراف کردم که دلم رفتن به این فرمون رو نمیخواد ولی زورم به خودم نمیرسه که عوضش کنم. من دیگه دردسر نمیخوام. نگفتم الان دردسرهای دیگه از مدل دیگه دارم که حسابی دردسر شدن و اگر نجنبم حسابی در دردسر شدن کولاک میکنن. بیخیال فعلا که همه چی آرومه منم اینجا واسه خودم نشستم و دارم توی خودم میلولم. واسه چی باید دلواپس فرداهایی باشم که اصلا مشخص نیست من داخلشون باشم یا نه. بذار سکوت این لحظه پیش بره و پیشم ببره.
گاهی واقعا، به شدت، به شدت، تفاوت دیدگاه های خودم با مال بقیه رو لمس میکنم. من آدم با تجربه و تکمیلی نیستم ولی گاهی به شدت میبینم و میفهمم که در خیلی موارد با تجربهترم. من با تجربهترم. من عمیقتر میبینم. من دقیقتر میبینم. شاید هم من از بیخ اشتباهم. بیخیال.
این خستگی عوضی واسه چی نمیره؟ از دستش خسته شدم. گندش بزنن!
ساعت داره3میشه. من نخوابیدم خدایا! باید درس بخونم. میخونم حالا.
فندک باطریدارم رو مادرم نفله کرد الان هی بهش نق میزنم که اینو خراب کردی هرجا هم میگردم دیگه ندارن بخرم. بنده خدا مادرم! خب باشه بنده خدا مادرم ولی قبلش بنده خدا خودم من فندکم رو میخوام این گازیها گاز تموم میکنن خوشم نمیاد ازشون. یه دونه گازی دارم بردم داخل کمد قایم کردم هر زمان خودم میخوام برش میدارم نذاشتمش دم دست گفتم اینو هم خراب میکنید ولی به نظرم داره گاز تموم میکنه من فندک باطری یا برقی میخوام. باید بلند شم برم پیدا کنم. حسش نیست. حس بیرون رفتن هستها ولی… ولی چی؟ جدی من دلم میخواد ولی واسه چی حال جنبیدنم نیست؟ ولش کن بیخیال.
آخجون اینجا خیلی بهتر شد. ممنون آقای درفشیان حسابی خوب شد واسم! ایول!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. اینو بزنم بعدش زیر پتو کتاب بخونم بخوابم. داخل تیمتاک هم نمیخوام باشم میخوام با گوشیم برم زیر پتو. پتوی مهربون همیشه حاضر و آشنا. بسه. تا بعد.
دیروز، امروز، فردا
2شنبه عصر. دوباره شروع کردم به زبان خوندن اما مدلم… کاش میدونستم دارم درست میرم یا نه! یه سری ریدینگ آیلتس گیر آوردم که تستهای آخرش هم باهاشه و البته با جواب. تست زدنم افتضاحه. زمانبندیم هم همینطور. اولش حسابی حرصم گرفت بعدش… خب من که دیگه آیلتسی نیستم. پس شروع کردم به خوندن متنها و فهمیدنشون با کمک گوگل و هوم. تست هم میزنم. نمیدونم تلاش واسه فهمیدن این متنها حتی با کمک مترجم گوگل واسم فایده داره یا نه. این وسط متنهای شنیداری رو هم گوش میدم. امروز صبح که بعد از یه خواب عوضی زودتر از ساعتی که لازم بود پریدم، نشستم یکیش رو خوندم. از خودم رضایت داشتم. هم در فهمش هم در توضیحش. یعنی اینطوری فایده داره؟ یه پیام هم واسه مربی پارسالم فرستادم. پیام اولم توی مدرسه بود و به شدت شلوغ بود و وقتی گوشش دادم حالم بد شد وقتی رسیدم خونه پاکش کردم و دوباره پیام فرستادم. صوتی و باز هم گیر توش داشتم ولی بهتر از دفعه پیش بود. نمیدونم اصلا گوش میده یا نه. ازش خواستم کمک کنه بفهمم الان دقیقا در جاده لاتین کجا ایستادم. سر جای پارسالم؟ عقبتر رفتم؟ خدایا عقبتر نرفته باشم! خدایا لطفا. به خدا دارم میخونم ببین! اجازه نده لازم بشه اون زمان رو دوباره تکرار کنم.
کلاس تیمتاکم داشت نفس روانم رو میگرفت. بدجوری حس میکردم در لاتین اصلا به درد نمیخورم. داشتم از خودم میبریدم. ولش کردم. اومدم بیرون. اصلا پشیمون نیستم. زمانبندی در درک مطلبم افتضاحه، تست ها رو بد میزنم، مطلب رو با کمک مترجم گوگل میفهمم، اما حالا کسی از اون موج منفی های وحشتناک بهم نمیده. و ای کاش بتونم انگلیسیم رو تقویت کنم! الان دیگه واقعا اینو میخوام. زمانی که کلاس میرفتم هدفم فقط آیلتس بود و استفاده هایی که میشد از این مدرک لعنتی کنم. نتونستم. و این واسم فقط وظیفه بود. وظیفه ای که ازش متنفر بودم. الان هم تقویت زبانم واسم وظیفه هست. وظیفه ای که دیگه ازش متنفر نیستم. دلم میخواد درست انجامش بدم. ای کاش یه درصدی از این حس رو زمان کلاسهام داشتم! قطعا در اون صورت الان وضعم بهتر بود. بیخیال. من محدودیت زمان ندارم فقط دلم میخواد سرعتش بیشتر بشه و ای کاش یه راهنما داشتم! کسی که بهم میگفت دارم درست میرم یا نه! کاش مربی پارسالم بهم جواب بده. اگر تشخیصش به شروع مجدد کلاسهام باشه… وای خدا کاش نباشه! کاش بگه همینطوری با همین فرمون میشه که بری! خدایا استرس دارم کمکم کن! خدایا لطفا! همیشه میگفتن باید بخواییش و من هرگز دلم نخواستش. این وظیفه تلخ با اون پایان تاریک رو هرگز دلم نخواست. الان ازش متنفر نیستم. خدایا لطفا کمکم کن بتونم درش موفق باشم! باشه میدونم دیگه آیلتس نمیخوام. یعنی… خب یه چیزهایی شدنی نیست و… هی! واسه چی الان این… پس من کی به جایی میرسم که با متمرکز شدن روی این ناکامی عوضی دیگه این… هی! هِِِِِِِِِِِِِِِِِِی! این چه وضعشه؟ خدای من! آخ لعنتی! برمیگردم.
خب حله. راهنما. من یه راهنما میخوام. باید به موسسه ملل یه زنگ بزنم. خدایا الان نه. فردا. فردا میزنم. به خدا میزنم ولی باشه واسه فردا. لطفا. خدایا لطفا! تلفن.
مادرم. پیشش ذوق کرده بودم که4شنبه استراحت دارم. الان زنگ زد و گفت گناهی میخواستی استراحت کنی. قلبم ریخت. باز هم ارتفاعات؟ نه. خاله. میخواد4شنبه ناهار بیاد خونت که ببیندت. خندم گرفت. گفتم قدمش روی چشم بیاد دختر خاله رو هم بگو بیاد ولی خودت هم نمیتونی بری ارتفاعات. گفت قرار نبود بره و4شنبه من پرید. گفتم نه نپرید بگو خاله بیاد بالای سر. توی دلم گفتم فقط آخر هفته منو شوت نکن اون بالا باقیش حله. و من همچنان راهنما میخوام. خدایا یعنی مربی پارسالم پیامم رو گوش میده؟ یعنی جواب میده؟ من واقعا راهنمایی لازم دارم. فردا با موسسهش تماس میگیرم. فردا حتما زنگ میزنم.
به نظرم یه بلای مثبتی سرم اومده. از خوردن افتادم. و همیشه خستم. امروز مادرم قد5روزم ناهار داد خوردم و الان حس میکنم شبیه طبل شدم. رفتم انار ترش خوردم بلکه نفسم بالا بیاد. البته بد نیست ولی چی عوضم کرده؟ خستگی؟ یا چیز دیگه؟ هرچی که هست من ازش بدم نمیاد فقط کاش اینهمه کوفته نبودم! بیخیال. درست میشه.
یه سری کار گوش کنی دارم که باید انجامشون بدم. خدایا این شبیه نماز خوندنه هیچ زمانی کامل تموم نمیشه. جهان آزاد5آبان رو باید سریعتر جمعش کنم بره زمانبندی. مهتاب این ماه کامل نیست. باید واسه30مهر یه چی آماده کنم. و لیست پست های این ماه رو باید کامل کنم. وای خداجون!
اینجا هنوز تکمیل و تعمیر و ترمیم لازم داره. رنگکاری و تزئیناتش هنوز مونده. سعی کردم یهخورده هم موفق شدم ولی نه کاملا. هنوز یه سری چیزمیز هست که باید درستشون کنم. بلدشون نیستم. وووییی. ولی در مجموع خوشحالم که اینجا دوباره برقراره. اینجارو دوست دارم.
هنوز حوصله رعایت قواعد نیمفاصله ها رو ندارم. بیخیال. اینجا مال خودمه. هر مدل دلم بخواد. هرچی من بخوام. الان هم نیمفاصله دلم نمیخواد. تمام!
اوه ساعت7و30؟ یا خدا کی گذشت؟ بسه خسته شدم. تا بعد.