5شنبه صبح.
خیلی زود نیست ولی در هر حال صبحه. خونواده رفتن به ارتفاعات. سلام تنهایی با معرفتم! دلم تنگ شده بود واست. تو چی؟ دلتنگم نشدی؟ کمتر کسی روی خاک خدا شبیه من دوستت داره. حالا تو هی برو اطراف اونهایی که نمیخوانت. من و شبیه هام شاید خیلی زیاد نباشیم ولی خیلی بیشتر از اکثریت میخواییمت. پس جایی نرو و همراه ما اقلیت دوستدارت بمون.
باید مواظب باشم ناهارم رو نسوزونم. امروز بعد از مدتها یه قهوه فوری خوردم. این پرهیز جات واقعا اذیتم میکنن. خوشم نمیاد از هرچی که بهم حس مثبت میده پرهیز کنم. قهوه یکیشه. خب کلی روز ازش گذشت و نخوردم. امروز تا اینجا فقط یک لیوان. واقعی هم نبود از اون فوریهاش. ولی خودمونیم این فوریهاش هم حسابی خوبن. کنارشون نمیذارم خیالی نیست قهوه اصلی چقدر خوب باشه این هم باید باشه. البته فقط مارک مورد نظر خودم.
کلی گرفتاری دارم واسه چی اینجام! درستش میکنم بابا ول کن.
میخوام از دستگاه وکس جای شکلات آب کن استفاده کنم. وکس که میدونی چیه. ندونی هم خیالی نیست من حس توضیح ندارم خودم میدونم بسه. دیروز میخواستم برم بگردم یه دونه پیدا کنم ولی کسی که از خودم مجربتره گفت میره سر میزنه و تماس میگیره و تماس نگرفت. حسش نیست واسه گرفتن شماره تماسش با مادرم پشت خط چونه بزنم و اون بگه حالا صبر کن من بیام و چه و چه. اصلا حوصله چک و چونه ندارم. اگر طرف نگفته بود به اون سالن نفله سر میزنه امروز بدون اینکه حرفش رو بزنم میرفتم بیرون میگشتم تا پیدا کنم. اه لعنتی! بهانه ای برای بیرون رفتن. هوممم. گیریم که بهانه بود واقعا حوصله رفتن داشتم؟ خدایا یواشکی دارم واسه خودم دلواپس میشم. من واقعا از هوای خوب و گردش در اون بیرون لذت میبرم ولی عمیقا دلم نمیخواد خونه رو ترک کنم. هیچ تلاشی واسه تشویقم به حرکت و بیرون رفتن از در خونه جواب نمیده. حتی تلاشهای خودم که البته دیگه انجامشون نمیدم. اگر چیزی بخوام بخرم یا کاری داشته باشم که ازش خوشم بیاد ماجرا متفاوت میشه ولی جز این ابدا حسش نیست. یعنی من تا کی اینطوری باقی می مونم؟ شاید تا همیشه. بیخیال بابا ولش کن همینجا که هستم عالیه.
برادرم اصرار داره به یک سفر در عید. من اصرار دارم به لغوش برای خودم. خدایا میدونی؟ واقعا دلم نمیخواد. حتی یک درصد. به هیچ عنوان حس و حالش و تمایلش رو در خودم نمیبینم. مقصد رو بهم گفتن. زمانی عاشقش بودم. به نظرم هنوز هم در ناخودآگاهم عاشقشم. خیلی دلم… هی بسه. زمانی یکی از رویاهای بزرگم داشتن یک خونه و یک زندگی کوچولوی جمع و جور آروم در اون هوای لعنتیه داغون بود. از اون زمان خیلی نگذشته ولی واسه من قد یک عمر سخت گذشت و چه دور و چه متفاوت به نظرم میاد پریسای اون زمان و این موجود که الان اینجا نشسته و داره چرت و پرت مینویسه. واقعا تحقق اون رویای رنگی رو دلم میخواستش و الان… باورت میشه دیگه نمیخوامش؟ حتی دلم نمیخواد در یک سفر تفریحی گذرم به اون اطراف بی افته. پریسای داخل آینه شکلکی درمیاره که نمیفهممش. پرسشگر نگاهش میکنم. بدون خشم و بدون هیچ حسی، شاید با کمی حس نزدیکی نگاهم میکنه.
-دلت نمیخوادش، شاید چون میترسی. میترسی اگر دوباره اونجا رو ببینی باز یادت بیاد که چقدر در رسیدن به این آرزو که تصور میکنی فراموشش کردی ناکام شدی و دوباره بخواییش در حالی که هنوز شدنی نیست و باید بعد از چند روز دل بکنی و دوباره برگردی همینجا که هستی در حالی که باز اون آتیش کزایی رو توی وجودت حس میکنی.
با حیرت به ماجرا متمرکز میشم. بی طرف و متحیر. شاید این درست باشه. شاید دلم نمیخواد دوباره چیزی رو بخوام که دستم بهش نرسید. بیخودی نرسید. به خاطر مکثهای حاصل از عدم ریسکپذیری نرسید. میشد که بشه اما نشد. بهم گفته شد ما پشت سرتیم اما زمان عمل قابلیت ریسکپذیری اطرافم به اندازه ای که باید باشه نبود و در نتیجه نیروی کافی نبود و باز هم در نتیجه قدرت پرواز من تقویت نشد و همچنان در نتیجه تا نیمه راه رفتم و به دلیل کمبود خیلی چیزها که فراهم کردنش از دست من برنمی اومد با سر خوردم زمین. وحشتناک بود. سقوطش. ضربهش. دردش. در هر حال نشد و من دیگه دلم نمیخواد اون نشدهای دردناک رو به خاطر بیارم. همچین سفری میتونه روی خط زخمهام رو خراش بده و اذیتم کنه. میشه که فقط خوش بگذرونم ولی من واقعا دلم نمیخواد. حتی نمیخوام واسش تلاش کنم. من هیچ چی دلم نمیخواد جز اینکه اطرافم دست از سرم بردارن. فقط دست از سرم بردارن تا در حال و هوای خودم باشم. اونها گفتن در حرکت کمکم میکنن و نتونستن. به هر دلیل موجه یا ناموجهی که داشتن نتونستن. حالا من نمیخوام. نه حرکت، نه وعده، نه سفر. فقط میخوام دست بردارن. میخوام دست از سرم بردارن تا همینجا در سکون عجیب و تاریکم باقی بمونم. باید یک راهی واسه اطمینان به اینکه عید امسال به هیچ سفری نمیرم پیدا کنم. باید یک چیزی واسه ناممکن کردن این برای خودم باشه. اگر سامانه های آذرماه باز بشن. آخ جون. اگر این پروسه به جریان بی افته اوضاع رو چنان خراب میکنه که تا اطلاع ثانوی من مجاز به سفر نیستم. ایول! سامانه مسخره نفله بیا معرفت کن و باز شو بذار من گندکاریم رو به جریان بندازم! هی! لطفا! باز شو! لطفا! خدایا میشه بهشون بگی این سایت کوفتی رو باز کنن؟ من به شدت بهش احتیاج دارم. خداجون خواهش میکنم. تقاضا. تو خدای خوبی هستی واسم. بیا یه کوچولو موتور معرفتت رو گاز بده بذار کار من راه بی افته باشه؟
دلم ولو شدن میخواد ولی میدونم اگر الان برم طرف پتو حالاها بلند بشو نیستم. نمیخوابم ولی حس بلند شدن نیست و من واقعا باید به کارهام برسم. یک سری مطلب رو باید دسته بندی کنم. فردا مهلت تحویلم تموم میشه باید تحویلشون بدم. پست15آذر جهان آزاد باید جمع و جور بشه. مقدمه و برچسب و پاورقیهاش مونده. مهتاب شنبه هنوز کامل نیست. اخبار آخر ماه رو مرتب نکردم. مطالب شنیداری زبانم هم اوه خدا باید برم یه فیلم بردارم. وای خدا اینها واسه چی از حجمشون کم نمیشه الان گریه میکنم.
تیمتاکم. رادیو میوت. واسه چی من این پنجره رو نمیبندم؟ عادت. فعلا حس اصرار به ترکش نیست بذار باز باشه. چه داخل تیمتاک باشم چه بیرونش دیگه باید اراجیف نویسی رو بس کنم و برم سر رفع گیرهام. ولی اول باید حال ناهار در حال پختنم رو بپرسم. نباید حالش بد باشه شعله زیاد نیست. خب دیگه بسه. ساعت9و20دقیقه صبح5شنبه. تا بعد.
نویسنده: پریسا
اطراف ظهر4شنبه.
آخجون امروز مدرسه نرفتم. ایول!
تیمتاکم. هرچی پیشتر میرم بیشتر از این فضا دور میشم. به شدت حس غربت و ناآشنایی با افراد میکنم. چی داره سرم میاد؟ از بیرون اینترنت که بریدم. اینجا بد نمیگذشت ولی الان دیگه عجیب حس جدا موندن از تمامشون رو روی تمام نقطه های ادراکم احساس میکنم. به خاطرش غمگین نیستم فقط دارم فکر میکنم بعد از این زمانی که از بیرون از نت خسته میشم کجا میشه بخزم. جایی برای دستیابی به حس بهتر. جایی برای آرامشی از جنس سبک و روون آرامش هرچند نه چندان خالص و کامل ولی در هر حال آرامش. اینجا دیگه برای من این حس نیست. چی عوض شده مگه؟ حسش نمیکنم. واسه چی؟ هوم. نمیدونم. در هر حال این مدلیه. گیرهای گوش کنی رو سفت چسبیدم و وظیفه هام و انجامشون سر جاشون هستن فقط حس میکنم در آینده ای نزدیک دیگه واسه خاطر دلم گوشه تیمتاک ولو نباشم. باید یه لونه دیگه واسه خودم پیدا کنم. جایی که اینهمه حسم داخلش سرد نباشه. هوممم. فعلا حسش نیست بذار کتابم تبدیل بشه تا بخونمش این هم درست میشه. پیداش میکنم ولی نه الان.
کتابم تبدیل شد. یه جاهاییش خسته میشم. کامل جذبم نکرده ولی بذار بخونمش ببینم به کجا میرسه. من یه کتاب جذابتر میخوام. بیخیال بذار اینو تمومش کنم خیلی هم بد نیست فقط از این دختره که قهرمانشه هیچ خوشم نمیاد. من واسه چی اینهمه سخت از کسی خوشم میاد؟ از اولش این مدلی بودم؟ به نظرم نه. دارم در مورد آدمها سختپسندتر میشم. یعنی تا کجا پیش میره؟ بیخیال بابا.
هنوز واسه اون وان نفله کاری نکردم. یعنی دست من نیست منتظر خبر لوله کش موندم. امروز صبح زنگ زدم بر نداشت. خدایا از کنده شدن کاشیها و اونهمه دردسر و اونهمه کثافتکاری بدم میاد. ولی وانه رو میخوام. این بنده خدا درست درمون نگفته بهم چقدر خرج برمیداره. واقعا ارزشش رو داره که واسه خاطر یه وان اینهمه بلا سر خودم و خونم و جیبم بیاد؟ قطعا از مادرم اگر بپرسم نظرش به انصرافه. خونواده من کلا نظرشون به انصراف از مواردیه که دردسر بیخودی میارن. از نظر من اونها زیادی مکث میکنن و به خاطر همین کلی مهلت در زندگی از دستم و از دستمون رفته. من مکث دلم نمیخواد. من نظرم به اقدامه ولی واقعا نمیدونم منطق درست چیه. اینکه ولش کنم؟ اینکه اقدام کنم؟ خدایا چی درسته؟ باید دوباره به لوله کش زنگ بزنم. امروز عصر یا امشب. این کار یا باید بشه یا باید نشدنش قطعی بشه. من بلاتکلیفی دلم نمیخواد. دیگه نه. دیگه بسه.
آذر هم داره میرسه. دوباره باید واسه آگاهی از باز شدن اون سامانه کوفتی تماس بگیرم. گفتن آذر زنگ بزن. میزنم. قطعا میزنم.
فردا مادر و خونواده میرن ارتفاعات. من نمیرم. اوه خدا اصلا دلم نمیخواد. من میخوام همینجا بمونم و… به نظرم عاقبت هم جذب درس میشم. تیمتاک و درون و بیرون اینترنت که نباشه خواه ناخواه جذب یه چیزی میشم. کاش درسم باشه!
باید چندتا مورد گوش کنی رو حلش کنم. باید بجنبم. خدا من همیشه باید بجنبم! نمیشه یهخورده جنبیدن لازمم نباشه؟ بیخیال درستش میکنم.
پول این پوله نفله پول میخوام. نه به جان خودم هنوز پول معمولی میخوام. اونقدری که گیرهام رو رفع کنم. هنوز یادمه که پول گنده نخوام. هنوز از خاطرم نرفته که ثروت اضافی چیکار میشه کنه. نمیخوامش خدایا باور کن نمیخوامش فقط پول معمولی میخوام که باهاش یه سری کار انجام بدم و بدون پول نمیشه. خدایا پول میخوام پول میخوام پول میخوام. و همچنان پول میخوام.
بهم گفته شده اگر20سال کاریم کامل بشه میتونم جای یک روز مرخصیم از اداره پول بگیرم. شبیه اضافه کاری. نمیخوام. این مدلی پول نمیخوام. مرخصیم رو اگر بهم داده بشه با هیچ پولی تاخت نمیزنم. من آرامشم رو لازم دارم. آرامشی که همیشه یه چیزی خرابش میکنه و من همیشه میخوامش.
داخل اتاق بغلی بحثهای معمول در جریانه. و من دوباره داخل سنگرم سرم به کار خودمه. به رویاها و کابوسها و سوالهای بی جواب و جوابهای گرفته و نگرفته خودم. حوصله درگیر شدن با واقعیتهای بیرون از خودم و جهان خودم رو ندارم. توی هوای خودم هرچند خیلی صاف نیست اما بیشتر خوش میگذره. دلم دنیای اون بیرون رو نمیخواد. نه بیرون از این خونه، نه بیرون از خودم.
خب بسه باقیش باشه واسه بعد. هر لحظه ممکنه از اتاق بغلی احضار بشم و کارهای انجام نداده هم دارم که باید بهشون برسم. بذار اینو جمعش کنم تا دفعه بعد که باز بیام واسه نق زدنهای همیشگیم. خدا کنه آن سوی شب دوباره هوا نره! بذار ببینم باز میشه یا نه. بیخیال یا میشه یا نمیشه. این موردی نیست که درگیرش باشم. درست میشه.
داریم میریم طرف ظهر. باید تمومش کنم. حس اعلام دقیق ساعت نیست. یهخورده مونده به12ظهر. تا بعد.
جنگ.
2شنبه عصر.
امروز صبح کم مونده بود از شدت سردرد داخل محل کار ولو بشم. واسه چی من این روزها همیشه بیمارم؟ هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاک. آدیو1. آهنگ میان ستاره ای. قشنگه و به طرز دردناکی غمگین. حس میکنم با حال و هوای امروز جهان سازگاره. جهانی پر از جنگ و مرگ انسانیت. جهانی که مرده و زنده درش امنیت ندارن. جهانی که برای بچه های نارس داخل دستگاه امن نیست. جنگ. جهانی زخمی و چاک چاک از جنگ. جنگ! خدایا! واسه چی آدم آفریدی؟ این مخلوقاتت قرار بود بهترینهای تو باشن. همین ها که با جنگ دارن جهانت رو نابود میکنن. اینهمه سیاهی رو باور نداشتم. اینهمه فاجعه فراتر از جنایت که واقعا هیچ اسمی واسه توضیحش پیدا نمیکنم. کلمه از جنایت بالاتر چیه که بگم؟ خدایا نیست هیچ چی نیست جهان پر از فراتر از جنایته و جنگ. همه جا پر شده از خون. از جنایت. از جنگ. خدایا حس میکنم صدا از این پایین دیگه به عرشت نمیرسه آدم رو متوقفش کن! خدایا این جنگ ها رو متوقفش کن! خدایا متوقفش کن!
مادرم اون طرف با مغز کردن یه عالمه گردو و اخبار تاریک تلویزیون مشغوله. من این طرف درگیر کنار زدن تصویرهای وحشتناک حاصل از اخبار تاریک از ذهن زخمیم هستم. اخبار تاریک! خدایا! اینها تمامش تقصیر یک یا چند نفره. مگه میشه؟ چه جوری میشه یک نفر آدم اینهمه بد باشه؟ من اینهمه سیاهی رو در وجود یک آدم که شبیه خود من روح و جسم و گوشت و استخون داره باورم نمیشه. اینها چه جوری شب ها میخوابن؟ واقعا خودشون میدونن چقدر بد و منفور جهان شدن؟ اینها نمیترسن از پایان؟ از پایانشون؟ هیچ کسی ابدی نیست. اینها از مردن نمیترسن؟ خدایا نمیتونم. توی تصورم اینهمه شب توی یک وجود جا نمیشه.
با تمام وجود حس خستگی و کرختی میکنم و این دیگه مربوط به شخص من و مشکلات شخصی و خستگیهای شخصی من نیست. چندین نفر رو دیدم که پیش از اعتراف من دقیقا همین رو گفتن. توضیح دادن که بینهایت خستن. عجیب خستن. بد خستن. مادرم میگه به خاطر دلمردگی های اطرافه. به خاطر اخبار تاریک! به خاطر بچه هایی که داخل دستگاه های اون بیمارستان گیر کرده در جنگ از بین رفتن. به خاطر آدمهایی که شاهد لودری دفن شدن جنازه های عزیزانشون بودن چون برق سردخونه بیمارستان قطع شد. به خاطر جنگ قطع شد. جنگ کثیف. جنگ لعنتی. جنگ نفرین شده لعنتی. حتی نتونستن واسه جنازه هاشون تدفین آرامی داشته باشن. حتی از یک وداع آرامشبخش محروم شدن. زنده هایی که دلها و پشت های شکسته از جنگشون رو برداشتن و بدون هیچ امکانی و هیچ امیدی و هیچ فردایی فرار کردن و زدن به بیابون. تمامش به خاطر جنگ. جنگی از سر خودبینی و تاریکدلی چندتا جنایتکار. خدایا! هستی؟ داری میبینی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی هیچ چی هیچ چی بگی؟ آخه این آدمها که دارن به مفهوم واقعی از بین میرن مخلوقات خودتن. آخه چه جوری دلت میاد؟ دارم از دستش میدم. دارم اعتقادم رو از دست میدم. نمیشه تو باشی و اونهمه مهربون و عادل باشی و اینهمه جنایت در جهانت باشه و تو سکوت کرده باشی. نمیشه. من باورم نمیشه. خدایا نمیتونم بپذیرم این رو. نمیتونم.
دارم یه کتاب میخونم که فانتزیه و داخلش جهان به مرحله ای رسیده که مدام از آسمون خاکستر میباره. تمام دنیا و زندگیهای در جریان همه زیر خاکسترن. پاکسازیها جواب نمیدن چون خاکستر مداوم میباره. حس میکنم جهان امروز ما همینطوریه. خدایا کاش همگیمون از این کابوس جهنمی بپریم!
بسه دیگه2دقیقه دیگه این چیزها رو بنویسم میرم سرم رو میکنم زیر پتو و تا صبح فردا که اجبارا باید بلند شم برم سر کار بیرون نمیام. خب اینها رو ننویسم چی باید بگم؟ در این موقعیت با اینهمه درد از گوشه های جهان چی میشه بگم؟
سال دیگه شاید یک روز بیشتر تعطیلی بهم بدن. از دیماه سال آینده به بعد. شاید. چه خوب! هوممم. سال دیگه جهان در چه وضعیه؟ اصلا هستیم؟
من همچنان وانم رو میخوام. هنوز با همسایه حرف نزدم. احتمالا حرف هم نزنم. رضایت نمیده. باید از همین بالا اقدام کنم که نتیجهش شکستن کاشیها و سرامیکهای دستشویی و کلی کثافتکاری و کلی هزینه اضافیه. من خیلی وان میخوام خیلی خیلی زیاد ولی میگم یعنی واقعا ارزشش رو داره؟ نباید منصرف بشم از این دیوونگی اون هم در این موقعیت؟ از کی بپرسم؟ مادرم قطعا با انصرافم موافقه. خودم موافق نیستم. و یعنی واقعا می ارزه؟
با عجیبترین تکلیف گوش کنی که تا امروز داشتم درگیرم. واقعا سخته واسم انجامش. بعد از هر دفعه تلاشم حس میکنم روانم یک کوله پشتی گنده پر از آهن رو از یک سربالایی برده بالا. شبیه زمانهایی که با یک جمع به شدت نامتجانس با خودم یه جایی گرفتار میشم و مجبورم چند ساعتی جو اون فضا و اون جمع رو تحمل کنم. بعضی چیزها واقعا روانم رو خسته میکنن. بلد نیستم حسش رو توضیح بدم ولی واقعا این مدلیه. هر دفعه سرِ انجام این یکی این مدلی میشم. هنوز هم هیچ کار درست درمونی نکردم و در انجامش پیش نرفتم. خدایا این بدجوری واسم سخته من تا جمعه باید تحویلش بدم عجب گیری کردم نمیتونم آخه! حتی نمیشه از کسی کمک بخوام. چی میتونم بهشون بگم اینو واقعا نمیشه از کسی بپرسم یا بخوام یا… ای خدا!
هیچ زمان تصور نمیکردم همگی همه ما آدمها داخل شبی گیر کنیم که حتی اون دورها حتی یک ستاره کوچولو برای انتظار و شادی نباشه. جنگی که جنگ من نیست، جنگ بچه های داخل دستگاه نیست، جنگ جنازه های داخل سردخونه ها نیست، همه چیز رو داغون کرد. و حالا من و ما همگی در عزایی ساکت برای پایان انسانیت، حقیقت درد رو به تماشا نشستیم.
پدر احمد فوت کرد. تنها شادی همگیمون در این ماجرا اینه که احمد این بار بود و این پایان رو داخل کشوری دور از خونه نشنید. شاید حضورش در این انتها نتیجه ای بهتر از پایان مادرش واسش داشته باشه. امیدوارم. امیدوارم!
دلم میخواد بدونم بعد از این آیا چیزی اینقدر قدرت داره که بتونه لبخندی واقعی روی چهره ها نقش کنه؟ آیا شادی باز هم مفهوم خواهد داشت؟ آیا یک ستاره میتونه اونقدر بدرخشه که این تاریکی شیطانی رو کنار بزنه؟ آیا من و ما بعد از این واقعا از چیزی شاد میشیم؟ نمیدونم. نمیدونم! خدایا! نمیدونم.
باید درس بخونم. باید مهتاب این ماه رو تکمیل کنم. باید کوکو و بقیه رو سریعتر به مقصد برسونم. باید تکلیف عجیب گوش کنیم رو یه طوری انجامش بدم. خدایا چه جوری آخه! باید… باید از این کرختی که بیمارم میکنه رد بشم. با چی باید ازش رد بشم؟ انگار وسط یه دریا سیمان در حال سفت شدن گیر کردم که باید با پارو زدن به اون طرفش برسم. ولی اون طرفش کجاست؟ چه جوری پیش ببرم؟ با کدوم پارو؟ به کدوم طرف؟ تمام جهان تاریکه. کدوم ستاره اینهمه درخشانه؟ هیچ چی نیست. خدایا پس کجای این شب آدمساز ناپدید شدی؟
فردا این ساعت تعطیلات آخر هفته شروع شده. یعنی پسفردا مدرسه نمیرم. امروز بچه ها بیچارم کردن از شیطونی. و من سردرد داشتم. خدایا سردرد داشتم وحشتناک سردرد داشتم. از فردا ظهر تا سه روز از دستشون خلاصم. این یهخورده بهم خاطر جمعی میده ولی واقعا نه خیلی. چی به سرمون اومده؟ آدمیزاد با خودش چه کرده؟ اخبار تاریک همچنان میرسن و خدایا کاش بودی!
نمیشه. هرچی سعی میکنم از این جو فاصله بگیرم و دسته کم در این سطرها یهخورده مثبتتر باشم نمیشه. هرچی مینویسم عاقبت میرسم به همینجا. بسه دیگه نمیخوام الان سعی کنم. بذار دیگه ننویسم. ببینم میتونم وارد بشم یا باز رفته هوا. نمیخوام بنویسم. این لحظه دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
نیمه خواب، نیمه بیدار.
شنبه شب.
آن سوی شب باز شد و ای کاش دوباره بسته نشه! دیشب… امروز آرومتر شروع شد. و عصر به شدت سعی کردم که زنده تر دیده بشم. ولی یه چیزی. واسه چی تب دارم؟ از کف دستهام آتیش درمیاد. تمام جونم داغه. پلکهام که به هم میخورن میسوزه. غیر قابل تحمل نیست ولی کاملا مشخصه. آثار تردیدناپذیر تب رو میشناسم. لازم نیست برم به مادرم بگم ببین تب دارم یا نه و اون بنده خدا رو بترسونم. من سرما نخوردم. پس واسه چی الان تب کردم؟ امروز تا5عصر خواب بودم. کتابه رو گذاشتم بخونه و شبیه جنازه رفتم. الان که بیدارم هم به شدت حس خستگی میکنم. دستم درد میکنه. سرم سنگینه. چشمهام داغن. خودم گیجم. تب دارم. واسه چی؟ مادرم. شلغم. برمیگردم.
خب این از این. مادرم با شلغم و آب شلغم و دوغ بمب بارانم کرد. کاش اینجا باز بمونه! چقدر خوابم میاد. آخر هفته ای که گذروندم قد یک جهنم نفسم رو گرفت. خدایا چقدر خستم! خدایا میدونم یه چیزهایی اصلا با هیچ چسبی نمیچسبن ولی این… وای خدا لطفا منو ضایعم نکن اگر روی خاکت کسی این… لطفا به کسی نگو لطفا!
بسه. دلم ولو شدن میخواد. خدایا از این آخر هفته ها که سپری کردم دیگه به من نده به هیچ کسی هم نده خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد اذیت شدم. کسی نمیفهمه چقدر اذیت شدم جز خودت. تمام اعصابم از فشاری که سنگینش کرده بود انگار کوفتگی گرفته و نمیتونم توضیحش بدم هرچند تو توضیح لازم نداری ناسلامتی خدایی و همه چیز کف دستته. بسه دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.
سیاه، سیاه، سیاه.
عصر جمعه. خدایا چقدر آن سوی شب رو لازم دارم! کاش بسته نبود! کاش باز میشد!
این آخر هفته بیشتر از خیلی زمانهای دیگه بیرون از نت در دنیای واقعی اطراف مادرم چرخیدم و بین دو جهان حقیقی و مجازی عادی رفتم و اومدم ولی واقعیت… آخ از واقعیت! آخ از واقعیتها! واقعیتهای حاضر و سنگی و لعنتی! یکی از دلگیرترین آخر هفته هایی بود که بعد از مدتها داشتم! خدایا! یعنی واقعا لازمه اینهمه… اینهمه… آخ خداجان!
کسی میگفت گاهی لازمه پیروزمندانه بپذیریم که موفق نمیشیم پیش از اینکه این واقعیت بدون پذیرشمون روی سرمون آوار بشه. تصور نمیکردم اینهمه سخت باشه. به نظرم پذیرفتم که از پس یک چیزهایی برنمیام. خدایا من هرچی زور داشتم زدم واسه چی نتونستم؟ حالا فقط این پذیرش و این تماشا رو تحمل میکنم و دعا میکنم. دعا میکنم. همیشه دعا میکنم. خدایا من نتونستم ولی اجازه نده این… خودت درستش کن. به هر وسیله ای که میخوایی. تو خدایی لازم به اصرار و توضیح نیست که باورت بشه من فقط میخوام که این… بذار از من بر نیاد ولی محض خاطر عدالت هم شده بذار از کسی دیگه بر بیاد. خدایا! آخه من یک مشت خاک بیشتر نیستم به خدا! بسه پاشیدم محض رضای هر چیزی هر کسی که واست معتبره بسه آخه!
این گفتن ها فایده ندارن. هیچ زمانی فایده نداشتن. عادی میشه. عادی میشم. درست میشم. آرومتر میشم. بهتر میشم!
فردا باید برم مدرسه. خدایا باز بچه ها! بیخیال شاید بد هم نباشه. اینجا نشستم به خودم میپیچم یا دق میکنم یا از مرز جنون میگذرم بذار داستانهای محل کار و خستگیهاش یهخورده ذهنم رو از این جهنم ببره. اگر ببره. اگر ببره!
تیمتاکم. آلاچیق. ترانه کاروان بنان چه قشنگه! کاش تنها بودم دلم بارون بی دلواپسی میخواد که مطمئن باشم کسی نمیبینه.
خدایا آن سوی شب رو میخوام آخه واسه چی رفته هوا من واقعا باید حرف بزنم دارم میترکم.
بذار منحرف بشم از این جاده عوضیه تاریک. خب ببینم کدوم طرف؟ خدایا کدوم طرف کدوم طرف الان نفسم بند میاد ای خدا!
با لوله کش در مورد وان صحبت کردم. یهخورده سخته اما شدنیه فقط یه مشکل خیلی خیلی بزرگ سر راهه که هیچ طوری نمیفهمم از چه راهی باید رفع بشه. دستشویی فرنگی داخل حموم باید بره سر جاش داخل توالت و این ساختمون رو مدلی ساختن که واسه تغییر یه سری لوله و تشکیلات از ایرانی به فرنگی باید از دستشویی همسایه پایینی اقدام بشه و واقعیتش اگر من خودم جای همسایه پایینی بودم هیچ مدلی اجازه همچین چیزی رو نمیدادم و میدونم که اون خانم اجازه نمیده حق هم داره که نده. کارگر باید بره توی خونش، تمام زندگیش ول معطل میشه، دستشویی خونش نفله میشه و گچ و خاک و سقف کاذبش به هم میریزه و هرچند من متعهد میشم که بعد از ماجرا واسش درستش میکنم ولی این کار توی زندگی اونه و کثیفکاری درست میکنه و اوه خدا من اگر بودم عمراً اجازه میدادم! واقعا تحمل نداشتم وارد خونم بشن و زندگیم رو با اونهمه خرابکاری گچی خاکی کنن. خلاصه که اصلا به خانمه نگفتم چون به نظرم توقع بالاییه اگر حتی تصور کنم که میشه در موردش حرف بزنم و اون هم بپذیره. حالا موندم چه مدلی حلش کنم. خدایا من وان میخوام اینو چه مدلی میشه حل کنم! بدجوری وان میخوام واقعا میخوام راه حل بده! بدهههههه بدههههههههههه بدهههههههه!
ترانه بنان تموم شد. بزنم یک دفعه دیگه بخونه؟ قشنگه درضمن چند بار که بخونه واسم عادیتر میشه و شاید بشه که یهخورده کمتر از این… شاید. ای خدا! ای خدای من! خدایا! آخ خدایا! خدایا!
آن سوی شب دیوونه! از هوا بیا پایین من واقعا لازمت دارم لعنتی باز شو! بیخیال. چیزی که نمیشه نمیشه. باید منتظر بشم بلکه راهی واسه باز کردنش باشه اما در هر حال امشب شدنی نیست. بذار اینو همینجا جمعش کنم ثبتش هم بمونه واسه زمانی که اون در کزایی باز شد و تونستم واردش بشم. تا بعد.
عصر تاریک، نامحسوس.
بعد از ظهر4شنبه.
نمیتونم وارد بشم. نمیفهمم واسه چی. بیخیال بذار بنویسم تا گیر رفع بشه. چه سکوتی! تنهام ولی موقتا. خدایا واسه چی عزیزهای اطراف من اینهمه درگیرن؟ خیلی خودخواهم ولی عمیقا دلم میخواد دور و جدا از گیرهاشون باشم. من گیرهای خودم رو دارم که از سرم هم زیادن. بذار بد باشم. به جهنم. به جهنم!
همیشه احتیاج به چیزی دارم که منتظرش بشم. الان یکی2تا از اون چیزها رو دارم. شبیه2تا ستاره فسقلی چشمک میزنن. هرچند بلاتکلیفی هیچ مورد پسندم نیست ولی در هر حال تصور مثبت شدن نتیجه واسم شیرینه. یعنی میشه سریعتر پیش بره؟ خدایا خیلی میخوام و خیلی طول کشیده یه کوچولو بیشتر هوام رو داشته باشی چقدر شاد میشم!
زنگی که دیروز زدم ارجاعم داد به آذرماه. لعنتی! سامانه های لعنتی! آخ خدا اینو بازش کنید آخه!
و هفته آینده باید یه زنگ دیگه بزنم. کاش طرف خوش قولتر از این چند ماه اخیرش باشه! اگر جوابش مثبت باشه و چیزی که میخوام رو واسم گیر بیاره برای چند روزی بدجوری همه چی اینجا به هم میریزه. وای خدا تعمیرات و خاک و وووییی چقدر بدم میاد از آشفتگی! بیخیال بذار بشه نتیجه رو دوست دارم. فقط اگر شدنی باشه! خوشم میاد در موردش هی نق بزنم! آخ جون!
امروز سر کار نبودم ولی عجیب خسته شدم. اطرافم تمام صبح… خدایا این آدمها با2تا گیر چنان… یعنی اینها استعداد بسیار خوبی دارن که با2تا گیر که میشه آرامتر به نتیجه مثبت یا منفی برسه یک روز کامل رو واسه خودشون و اطرافشون به جهنمی از خستگی و پریشانی تبدیل کنن. یعنی خودم هم این طوری ام؟ آخ خدایا نه! نه من نه من این مدلی نیستم به جان خودم نیستم من این مدلی نیستم وای خداجون من این مدلی نیستم! وووییی!
چقدر خوبه که فردا هم سر کار نیستم. هرچند احتمالا مدلش شبیه امروزه ولی در هر حال سر کار نیستم و این مثبته.
خیلی دلم… دلم چی میخواد؟ باز شدن سامانه ها! یه وان گنده! یه پول نه چندان کوچولو که کارم رو راه بندازه و یهخورده تهش بمونه که یه نت بوک بخرم. خب دیگه چی؟ خخخ. خدایا شکرت!
عادل از دستم کفریه که هنوز باران رو ندیدم. باید میرفتم میدیدمش. نشد. نمیشه. حوصله ندارم بزنم از خونه بیرون. خدایا من… نمیخوام برم جایی. هیچ جایی. یعنی خب… خب همون هیچ جایی.
پرهیز رو بیخیال شدم و یه قهوه سنگین خوردم شبیه دیروز. گور بابای هفته تاریک و کمخونیه مزاحم و ریسک اون سردردهای عوضی. قرص دم دسته. اگر بخوام به ساز درست بچرخم باید خیلی چیزها رو رها کنم. قهوه، پاد، و… خیلی چیزها. خب پرهیز بی پرهیز. هر غلطی دلم بخواد میکنم چون دلم میخواد. دلم میخواد قهوه بخورم و گیج بزنم، دلم میخواد پادم رو قورت بدم و از شدت نفستنگی بی حس بشم، دلم میخواد خودم رو با خوردنی های نفله و احتمال لعنتیه اضافه وزن خطرناک خفه کنم، دلم میخواد… دلم میخواد خودم رو بغل کنم. دستم رو کنم لای موهام و به خودم بگم ول کن پریسا. درست میشه. عاقل نمیشی ولی بهتر میشی. درست هم نشه تو درستتر میشی. میگذره. این هم گذراست. دلم میخواد خدا شبیه بچه ها بغلم کنه و بگه خاطرت جمع بنده نفهم من. طوری نیست من اینجام. من اینجام! همه چی آرامتر میشه. من اینجام! دلم میخواد… آخ خداجان! آخ! آخ خدا! آخ خداجان! برمیگردم.
خب برگشتم. کاش مادرم بتونه مداد شمعی پیدا کنه. از فروشگاهی که میره خرید خوشم نمیاد. بیخیال خودم حس ندارم برم بیرون. کاش پیدا کنه! باید درس بخونم ولی حسش نیست. خدایا بذار برم یهخورده متن زبان بخونم شاید بد نباشه. دیگه این لحظه نمیخوام بنویسم. نوشتنم نمیاد. ثبتش کنم تا زمانی که بتونم دوباره وارد بشم. کاش زودتر باز بشه! خب فعلا بسه. تا بعد.
صبح پاییز.
4شنبه صبح.
خدایا با چی خودم رو بزنم؟ ساعت4صبحه. من واسه چی بیدارم؟ بیخیال استرس مدرسه نیست من فقط همین واسم بسه. شاید واسه خاطر قهوه سنگین دیروز عصر باشه شاید هم… بیخیال. چه سکوتی! مادرم اون طرف خوابه و من دعا میکنم صداهای اطراف بیدارش نکنن. پنجره بازه و ای کاش میشد سکوت دم صبح به این زودی نمیشکست!
تاریکه دیوونه این هفته نفسم رو گرفت و درست خورد وسط هفته کاریم ولی شکرت خدایا شکرت از پسش بر اومدم و غیبت نکردم. به شدت استرس داشتم ولی به خیر گذشت و غیبت لازم نشدم. خدایا بدجوری ممنون!
زنگی که باید میزدم رو زدم و گفتن باید منتظر بمونم. سامانه بسته هست و… اه لعنتی باز شو لطفا! خیلی منتظرم خیلی منتظرم خیلی.
دارم واسه انجام یه سری تغییرات هزینه بر تلاش میکنم و ای کاش بشه که بشه! آخ که چقدر دلم میخوادش!
روی هم رفته میتونم بگم هفته ای که گذشت به اون ترسناکی که دلواپسش بودم نشد و خدا رو شکر!
امواج پریشان در اطرافم همچنان در چرخشن و من تمام زورم رو میزنم که ازشون پرهیز کنم. امواج پریشان خودم حسابی زیادن و هر لحظه از بیداریم و حتی خوابم واسه جنگیدن باهاشون داره صرف میشه. خدایا! به کسی نگیها! دارم اذیت میشم. گاهی فشار خیلی… سعی میکنم بهش متمرکز نباشم. سخت میشه گاهی. پریسای داخل آینه تماشام میکنه.
-واقعا چه انتظاری داشتی؟ بیا قبول کن که حالا واقعبینتری. این زمان چیزهایی رو میبینی که همیشه بودن و تو دلت میخواست که نبینی.
به نظرم چاره ای جز تأییدش ندارم. واقعیتهایی هستن که الان میبینمشون و هرچند ترجیح میدم باز هم نبینم، اما اونها وجود دارن و نمیشه ندیدشون گرفت. این لحظه که با خودم فکر میکنم میبینم به خاطر مواردی که چندتا هفته پیش تصور میکردم از دست دادم متأسف نیستم. واسه از دست دادنشون پشیمون هم نیستم. خوب شد جوگیر لحظه ها نشدم! امنیت نقطه ای که درش هستم واقعا خوبه. خدا رو شکر که نشکستمش!
یک کسی بهم زنگ زد کلی فحشم داد و گفت خیلی بی معرفتم. فقط خندیدم. از دستش حرصی نشدم. شاید چون حس کردم بحث معرفت چیزی نیست که دلم بخواد با اون بنده خدا و باقی بنده های خدا که اطرافم هستن سرش زمان و روان صرف کنم. و توضیح اینکه اگر بی معرفت هم باشم فقط با خودم بی معرفتی کردم و دارم میکنم واسه اون بنده خدا و باقی بنده های خدا به جایی نمیرسید و نمیرسه پس بیخیالش. بذار من بی معرفت باشم.
هنوز افرادی در این اطراف هستن که میخوان اینجا پیدام کنن و من بهشون دروغ میگم. دروغ واقعا مثبت نیست ولی من میگمش چون واقعا نمیخوام اینجا محل حضور کسی جز خودم باشه. خب، کاریش نمیشه کرد. اینجا مخفیگاه مجازی خودمه. مهمون دلم نمیخواد. و از نظر خودم این ایراد نداره پس واسه حفظش تا بتونم دروغ میگم. البته دروغهای ترسناکی نیستن فقط اینکه آن سوی شب قبلی رو به جایی منتقل نکردم. خدایا تو که اینو داخل دفترت نمینویسی. مینویسی؟ بگو نه.
روانم واسه خاطر مخدری که دارم ترکش میدم دیوانه شده و من کوتاه بیا نیستم. میدونم چندین بار تصمیمش رو گرفتم اما هر دفعه مخدر رسید و روانم رو از ترک پس گرفت ولی این دفعه نگفتم. هیچ چی نگفتم و فقط سکوت کردم. یعنی تا کی تحملم دوام میاره؟ من در سکوت از درد و فشار ترک مخدری که به هیچ عنوان مربوط به جسم نیست بین خواب و بیداریهای کابوسزده میچرخم و پادِ با معرفتم همراه محتویات خطرناکش در این گردباد تاریک در کنارم و توی دستمه. بعدا واسه نیکوتین نفله هم باید یک فکری کنم ولی الان به نظرم این یکی واجبتره. این خطرناکه. من نباید به اینجا میرسیدم. چه جوری اجازه دادم اینهمه پیش برم و اینطوری خودم رو مسخره وجدان و منطق خودم کنم؟ واقعا چی شد که من اینهمه خودم رو رها کردم؟ خب، اشتباه کردم. دیگه بسه. این کار باید بشه. وحشتناک سخته ولی باید بشه. باید! من پریسام. زنده یا مرده از این آزمایش ترسناک رد میشم. سعی میکنم به صدای ضعیفی که توی سرم ای کاش رو زمزمه میکنه بی توجه باشم. فشار رو حس میکنم. طول نمیکشه که بفهمم مژه هام خیس شدن. پریسای داخل آینه با سر انگشت خط دردم رو نوازش میکنه. منطق آرام توی گوش روح زخمیم نجوا میکنه.
-باور کن! تو مرد تحمل واقعیتهای پس از تحقق این مدل ناممکنها نبودی. اگر هم شدنی میشد تو به آرامش نمیرسیدی. واقعیتهای تاریک رو کاریش نمیشد کنی. اونها حضور داشتن و به شفافیت رویاهای امروزت حمله میکردن. اونقدر که داغونش کنن. زیبایی نرسیدن رو قدر بدون و به مقاومتت ادامه بده هرچند اصلا ساده نیست. ساده نیست ولی راه درستیه. تردید نکن که خدا از روی مهر اجازه نداد این نشد برای همیشه واسه تو نشدنی باقی بمونه.
اشک های درد رو عقب میزنم. پریسای داخل آینه دست روی سرمای دستم میذاره تا بتونم بالا ببرمشون و اون خیسی سوزان رو از گونه هام پاک کنم. آه میکشم. منطق درست میگه. هر چیزی رو نمیشه خواست. گاهی واقعا لازمه که یک چیزهایی شدنی نباشن. لازم نیست حتما هر شبی رو تجربه کرد تا به حقیقت رسید. من به قدر کافی زخمی شدم. این مدلش رو واقعا لازم ندارم. بذار این یکی بدون ویرانی و به همون معصومیت یک خیال ناممکن برای خودم و بین من و خدا یه راز بدون ترک باقی بمونه. فقط… دردش… خدایا کمکم کن!
پول میخوام. البته نه از اون ثروتهای گنده که پیشتر میخواستم. چندتا کار کوچولو دارم که واسه انجامشون پول لازمه. کاش بشه!
همچنان وان دلم میخواد. وای خدا وان! من وان میخوام! کاش بتونم یه دونه که جور این حموم فسقلیه دوست داشتنی باشه پیدا کنم! اگر این حمومه یهخورده جادارتر میشد! بیخیال. من همینطوری هم دوستش دارم. تمام خونم رو دوستش دارم. ولی وان رو هم دوست دارم. وای خداجون من وان میخوام!
خدایا اینکه امروز سر کار نمیرم فراتر از مثبته. یعنی اگر بازنشسته بشم تمام صبحهام همینطوریه؟ از تصورش مورمورم میشه. یعنی میشه؟ آخ خدا چه عشقی!
این پاد دیوونه رو باید بذارم داخل کشو که دستم بهش نرسه. جدی بعد از چیزی که الان درش درگیرم واقعا باید واسه ترک این یکی هم یه کاری کنم! حس میکنم این مورد یهخورده… خدایا یعنی میشه زمانی برسه که دیگه خیالم به پاد نباشه؟ اصلا تصور نمیکردم به این سختی باشه ولی… بعدا. الان نمیخوام بهش فکر کنم. در یک زمان توان در افتادن با2تا مخدر رو در خودم نمیبینم. نوبت این هم باید برسه ولی نه حالا. نه در این موقعیتی که وسطش گرفتارم. خدایا کمکم کن!
ساعت4و45دقیقه صبح. به نظرم واسه الان دیگه بسه. بذار ببینم میشه یهخورده ولو بشم یا نه. هی راستی خیلی زمانه نگفتم. سلام صبح! تا بعد.
آخ از این شبها!
سلام بینشونم! بازم منم. آشنای بیگانه و دلتنگِ تو. تو که احوال نمیپرسی از این خاکیه گرفتار. بذار من بپرسم. خوبی آسمونی؟ چه میکنی با آبیِ بیکران و پرواز و ستاره و فرشته و دیدارهای دیر اما همیشگی و خدا؟ خوش میگذره بهت؟ همه چی درسته واست؟ دیگه شب نداری؟ ستارهها و فرشتهها حال میکنن از همجواریت؟
گاهی عجیب به سرم میاد که چقدر دلم میخواد بدونم روی خاک دیگه کسی جز من اونقدر روانی هست که واست بنویسه یا نه. کاش نباشه! دلم میخواد فقط خودم باشم و تو. فقط نامههای خودم باشن و تو. فقط گفتنهای من باشن و تو. فقط خودم و تو. تو! آخ که چقدر تنگه دلم واست! کاش هرگز ندونی آسمونی!
این شبها اگر بیشتر از زمانی که زخمِ اون شبِ ناغافل رنگِ زندگیمرو سرخ کرد دردِ غیبتت اذیتم نکنه کمتر هم نیست. کاش باورت بشه! دلم تنگ شده واست آسمونی! دلتنگم روی این خاکه تاریک! دلتنگم از غربتِ سردِ اینهمه دلتنگی آسمونی! خدا میدونه چقدر!
این شبها عجیب میفهمم دردِ تحملهای صبورترو! چه تحملی داشتی! کاش یهخورده شبیهت بودم! یهخورده سفت. یهخورده محکم. یهخورده صبور. صبور! کاش میتونستم! کاش میشد!
این شبها خیلی شدن اِی کاشهایی که به یادِ حضورت، حضوری که دیگه نیست، به آسمون میفرستم. کاش بودی! کاش میدونستم الان کجای بیکرانِ خدا با ابدیت قاطی هستی! این شبها یادت که میکنم دردهای خودم عقب میکشن تا از دردت خاکستر بشم. چه دردی میکشیدی آسمونی! چه صبور بودی آسمونی! چه دلتنگتم آسمونی! کجای این آبیه بیانتها که مدتهاست دیگه نمیبینمش من و خاک و شبرو از خاطرت بردی! کجایی آسمونی! کجا بینشون شدی آسمونیه صبورم! بیا منو با خودت از این یلدای بیفردا ببر! من قدِ تو قوی نیستم. کسی باورش نمیشه. باور کن من خیلی متفاوتم باهات. ضعیفم. خستم. خستم! خستم آسمونی! خیلی خستم آسمونی!
این شبها به کسی نمیشه بگم که دیگه بریدم از انتظارِ صبحی که باورم شده نمیاد. نمیشه بگم به کسی که توفان خبر آورده صبح پشتِ جادههای شب اسمِ منو دیگه خاطرش نیست. نمیشه بگم که داستانِ سحر صیدِ شب شد و تمام. بهم بگو آسمونی! تو از کی فهمیدی! از کی فهمیدی سحر سراب شده! از کی فهمیدی آسمون روی سرِ این خاک خراب شده! از کی ملتفت شدی یلدا بیانتهاست! از کی میدونستی فردایی نیست! چه صبور بودی آسمونی! چهجوری تحمل کردی این ادراکرو که نفس باقی نذاشته واسه من!
این شبها… آخ از این شبها! آخ از این شبها! آخ از این شبها آسمونی!
ببخش! باز منو این دفترِ خیس! ولی بیخیال. تو که نمیخونی. شاید فرشتههای نامهرسون به همدیگه میگن ولش کن. بذار نبریم واسش. بسه واسش. بیراه هم نمیگن. تو سهمِ شبِ خودت رو رفتی. تو قدِ یک جمع زخمی شدی. تو اندازهی هزار داستان تحمل کردی. بسه واست. ولی بذار من بد باشم. بذار بنویسم واست. حتی اگر تو نخونی. بذار من بگم. که چقدر خستم. که چقدر دلتنگم. که چقدر بینشونم روی این خاکِ غربتزده. بذار من بگم بلکه نفسم یادش بیاد هنوز باید توی این قفس پرپر بزنه. بذار من بنویسم آسمونی!
این شبها اینجا همه چیز خیسه. لحظهها خیسن. نفسها خیسن. آهها خیسن. نگاهها خیسن. غربت خیسه. شب خیسه. نگاهِ بابازمان خیسه. این شبها… آخ از این شبها آسمونی! کاش بودی! کاش بودی آسمونی!
حضورترو قدِ نفس میخوام این شبها. قدِ عمر. قدِ نفس. قدِ جوابِ تمامِ دعاهایی که اجابت نشد. این شبها خیلی میخوامت که باشی آسمونی! کاش بودی!
بارون میباره. از نگاهِ آسمون. از بغضِ لحظهها. از آوازِ پرندهها. از سکوتِ شب. از چشمهای بینگاهِ من! خیلی خستم. خیلی خستم آسمونی! کاش بودی!
جادههای رویا خطرناک نیستن. خوابها بیخطرن. باور کن گرفتارِ شب نمیشی. دور نیست. یه شبی اگر نظرت گرفت، اگر یه جایی وسطِ نوربارونه آوازهای پریهای اون بالا، یه گوشهای از دلت یه اسمِ شاید آشنای تاریک جرقه زد، همونطوری که داری به خودش و خاطراتش فحش میدی، قدم رنجه کن، یه سری به خوابهای تاریکِ این خاکیه دلتنگ بزن. یه ساعتِ خاکی بد بگذرون. شاید این دلِ زبوننفهمم کمتر بهانه بگیره.
روز تموم شد آسمونی! یک روزِ خاکیه دیگه هم گذشت. باز شب شده. باز منم و یک شبِ دیگه از این شبها! آخ از این شبها! آخ از این شبها آسمونی!
خستت کردم. ببخش بیگانهی دیرآشنای من! تو نمیخونی ولی من از این خیالِ شیرین که هنوز میشه واست بنویسم شاید بتونم یک شبی روی شونههای آشنای دیوار یواشکی بینفستنگی ببارم. کاش بودی آسمونی! کاش بودی!
طولش ندم. تحملِ نق و ناله نداری. میدونم. هنوز یادمه. هنوز بَلَدِتَم آسمونی! باقیش باشه واسه شبهای بعد. سلاممرو به همسایههای ستارهنشونت، به اوزیر، به تمام آشناهای عزیزی که همقطارت شدن و جمعتون اونجا جمعِ، به تمام رفقای آسمونی و به خدا برسون. بهشون بگو اینجا کلی دلهای گرفته هست که بدجوری واسشون تنگه. بهشون بگو هنوز تلخیه غیبتهای ابدیشون از شیرینیِ خاطراتشون میباره و ما هم همراهش میباریم. بهشون بگو… آخ که چقدر حرف هست واسه گفتن ولی دیگه نفسی برای نوشتن نیست! باشه برای بعد. شبهای بعد. گریههای بعد. نامههای بعد. ابدیت خوش آسمونی!
نشانی، آسمون، برسه به دستِ آشناترین بینشون!
از طرفِ دلتنگِ ناصبورت، پریسا.
هشدار.
1شنبه صبح. باید بجنبم آماده بشم. سر کار. خوشم نمیاد از دقیقه90و استرسش. باید بجنبم ولی نمیشد یک سر اینجا نیام. مسخره هست ولی این روزها تنها جای یهخورده امنی که یهخورده حس آرامش بهم میده اینجاست. اینجایی که هر لحظه ممکنه یک کسی پیداش کنه و کاش اینطوری نشه ابدا دلم نمیخوادش. اینجا فقط یه سایت کوچولوی اینترنتیه ولی به نظرم میاد تنها جاییه که تمامش دست خودمه. میتونم هیچ چیزی از اون بیرون رو نخوام. هیچ چیزی جز خودم. کاش یه راهی بود که میتونستم شبیه درهای واقعی بهش قفل بزنم تا مطمئن بشم کسی هیچ کسی اینجا نمیاد. خدایا من این زمان دقیقا چه دردمه! غمگین نیستم. خستم. تکراریه ولی بدجوری خستم. و اون بیرون زمانی و مکانی برای تغییر یا توقف نیست. خیلی چیزها که میبینم رو ابدا نمیپسندم. از خیلیهاشون دلواپسم. از خیلیهاشون دلزده. ولی چی از دستم برمیاد؟ اونها تمامشون جریان عادی زندگی هستن حتی اشتباهیهاشون. من نمیتونم عوضش کنم. فقط باید تماشا کنم. آخ که چقدر خستم از این تماشا! به مواردی که سبب دلواپسیهام شدن میشه با یک به من چه خاتمه بدم. خب واسه چی نمیدم؟ نتیجه این روند اگر تاریک باشه دسته کم من بارها و بارها هشدارهام رو دادم. تصور نمیکنم هرگز دلم بخواد یک بار دیگه اوقندر احمق باشم که با هشدارهای بیشتر و وزوزهای اضافی شبیه دفعات پیش واسه خودم دردسر درست کنم. من اون مدلش رو امتحان کردم. نتیجه اصلا مثبت نشد. تمامش آوار شد روی شونه های خودم. پس واسه چی این دفعه هم تکرارش کنم؟ نمیکنم. تعداد اون دفعات لعنتی از یک بیشتر بودن. خاطرم هست یک بار شاهد ازدواجی بودم که هیچ چیزش درست نبود. سعی کردم هشدار بدم. حالم بد بود. میترسیدم. طرف خیلی محترمانه بهم گفت میدونی؟ فلانی بهم میگه این کار درست نیست و خب حسودیش میشه. شاید هشداردهنده ای که صحبتش بود خیلی نیتش خالی از حسرت نبود ولی هشدارش درست بود. قشنگ یادمه این صحبت وسط خیابون مطرح شد. داشتیم از بولوار رد میشدیم. و من همونجا مطلب رو گرفتم. همونجا وسط بولوار. پیام واضح بود.
«حسود نباش. من میخوام ازدواج کنم!»!
به پیام توجه کردم. چیزی نگفتم. اون ازدواج کثافت انجام شد و خیلی سریع با خودش یه دنیا کثافت آورد. و بعدش واسه پاک شدن اون کثافت یک راه کاملا اشتباهی… آخ خدای من! من پیام داخل بولوار رو گرفته بودم ولی دیگه خطرناک بودم. واسه کسی که بعد از اون ازدواج واسه تسکین اون درد با مخدری بسیار مضر اومده بود خطرناک بودم. و کینه اون حسادت ناکرده هنوز برجا بود. این تاریکهای2گانه یک جایی با هم ترکیب شدن و ضربهش به من به طرز خوردکننده ای کاری بود. سقوطم خیلی خیلی شدید بود. اونقدر شدید که ماه ها طول کشید و حالا دیگه فقط یادگاریهاش باقیه اما هنوز اون درد وحشتناک از خاطرم نرفته و هرگز هم نمیره.
دفعه بعدی هم که… خدایا من واقعا فقط سعی کردم از چیزی که تصور میکردم وجود داشت دفاع کنم و نتیجه به تاریکترین شکلش ظاهر شد. این2تا شب تقریبا به هم چسبیده بودن. زمانشون… بینشون تقریبا مهلت درمان واسه من نبود. با وجود این واسه چی باید الان خریت کنم؟ نمیکنم. من چیزی نمیگم. یعنی بیشتر از اینکه گفتم نمیگم. من هرچی از دستم میومد کردم. به نظر خودم بیشترش رو هم کردم. بیشتر از اینو نه که نخوام! از دستم برنمیاد. بیشتر از این نمیتونم پیش برم. خدایا نمیتونم. اونهمه شنا بلد نیستم. باید رها کنم. من هنوز وظیفه های زیادی دارم که جز خودم کسی قادر به انجامشون نیست. باید رها کنم. خدایا! چقدر تلخه ولی…
خیلی دلم میخواد خیلی بیشتر بنویسم ولی داره دیرم میشه. نمیخوام اینو نیمه بذارم. ظهر که برگردم پاکش میکنم میدونم. کاش مهلت داشتم باز مینوشتم. اونقدر مینوشتم تا سبک بشم. نمیتونم. زمان نیست. دیرم میشه. نمیخوام هم ظهر پاکش کنم. بذار همینطوری نیمه بزنمش اینجا. اینجا که بزنمش دیگه پاکش نمیکنم. این نباید پاک بشه. باید بمونه. به عنوان هشداری برای خود من. گاهی باید بدونیم کی لازمه رها کنیم. و من در هیچ کدوم از اون دفعات نمیدونستم. به نظرم الان دیگه بدونم. زمان تقریبی الزام به رها کردن رو به نظرم بدونم. زمانش الانه. باید متوقف بشم از هشدار دادن ها. باید رها کنم. خدایا! تو از ضربه ها نفله نمیشی. پس تو رها نکن باشه؟ لطفا مواظب باش. لطفا!
دیرم شده. درضمن قشنگ نیست صبحم رو بارونی شروع کنم. اینطوری تمام روزم تاریکه. بسه. بیخیال پریسا. زندگی راه خودش رو میره. از دست تو بیشتر برنمیاد. بلند شو بابا زمان منتظرت نمیشه. ساعت6و34دقیقه صبح1شنبه. تا بعد.
عصر جمعه.
این تعطیلات نفله شبیه یخ آب میشه. واسه چی اینهمه سریع میره؟ بیخیال کاریش نمیشه کرد. کاش3شنبه سریعتر برسه!
خب ظاهرا این دفعه عاقبت گرفتار میشم و بخوام و نخوام که البته نمیخوام این بار وسط هفته درگیر تاریکم. استرس و حرص هم فایده نداره. در هر حال این پیش میاد و تقصیر من هم نیست. خب حالا که اینطوره پس بیخیال. من نمیتونم عوضش کنم پس منتظر میشم تا زمانش برسه. هوممم. به جهنم!
امواج پریشان همچنان اطرافم میچرخن و من در کمال شرمندگی اونقدر بدجنس و بیدردم که بزنم زیر خنده. زندگی شخصیم یادم داده که خشم و عربده های من کمکی نمیکنن. نه به خودم، نه به اطرافم. از این امواج فراگیر حماقتهای تکراری خسته شدم. من حماقتهای تاریک خودم رو دارم که باهاشون درگیر باشم. با خاطراتشون. با نتیجه هاشون.
این بی حسی واسه عصر جمعه هست یا واسه موارد جانبیه؟
ای کاش بچه ها فردا آرومتر باشن! یا من سرحالتر باشم! خدایا جدی هیچ راهی نیست من این راه تا بازنشستگی رو سریعتر طی کنم؟
چقدر صدا این اطرافه! صدای ماشینهای اون بیرون. صدای آتشنشانی رو به رو. صدای اخبار تلویزیون. صدای آدمهای پیاده و پارک. صدای بوق. صدای… اه بدجوری شلوغه خب واسه چی؟
آخ که چه عشقی میشد اگر یه تخت گهواره ای داشتم فرو میرفتم داخلش و آروم تابم میداد که بخوابم و تا هر زمان که دلم میخواد بلند نشم. یه شب. دو. یه هفته. یه ماه. تا قیامت.
جدی پایان این خستگی مداوم من چه مدلی باید برسه؟ با خواب و کتاب و پاد و با هیچ چی این حل نمیشه پس با چی حل میشه؟
خدایا کلی تکلیف گوش کنی آوار شد روی فرقم باید شروعشون کنم. امشب نه. واقعا الان حسش نیست.
فردا13آبانه. احتمالا باز جشنه و امسال سر هر موردی جشن بوده باید درس دادنم رو با این جشنها تنظیم کنم. و شاید لازم باشه یهخورده سر کلاس بیخیال دلم بشم و گاهی بدجنس باشم. اینها دارن اعصابم رو شبیه ماکارونی توی چنگال میپیچن و قورت میدن اگر بخوام صبوریم رو همینطوری ادامه بدم به نظرم تا ماه آینده حس و حالم خیلی مثبت نخواهد بود.
بدجوری دلم خستگی در کردن میخواد و بدجوری میدونم گفتنش هیچ کجا جز اینجا هیچ فایده ای نداره. برای این مورد هیچ جایی نیست. خدایا! وای خدایا! آخ! خدایا!
چند نفر درست زیر پنجره من هی حرف میزنن و میخندن. دلم میخواد میشد اون بیرون باشم و بخندم. نمیتونم. جسمم و نمیدونم چیچی داخل روانم حس حرکت ندارن. همون بحث تکراری لعنتی. بیخیال.
عجب هوای گرمی خدایا پاییز نصف شد پس این هوا کی خنک میشه؟ جدی تابستون خیال نداره بیخیال بشه اینجا واقعا گرمه. دلم از اون برفهای حسابی میخواد. از اون برفهای مدرسه تعطیل کن خخخ.
درصد نچسبیم داره میره بالا. هر کسی1قدم واسه صمیمیتر شدن میاد طرفم چنان بد میکشم عقب که حس میکنم به طرف مقابل ظلم شده ولی واقعا دلم نمیخواد. خوشم نمیاد. میدونم درست نیست ولی واقعا نمیخوام. طرف داره میبینه کلی زمانه جز سلام و علیک یک کلمه ای با هم نداریم ولی باز هر چند وقت یه بار پرسشی جمله ای چیزی شوت میکنه بهم که از نظرم زیادی خودیه و خدا ببخشدم جوابم یا بدجوری سرده یا این اواخر کلا سکوته. خب نکن بنده خدا اینهمه آدم درست درمون اطرافت ریخته که شبیه خودتن برو باهاشون خودی شو واسه چی منو موج میدی؟
بیخیال دیگه حسش نیست نمیخوام بنویسم. تا بعد.