جمعه صبح.
خدایا چقدر جمعه ها… بس کن! بسه! به یه چیز مثبت فکر کن! فردا شنبه هست. من منتظر این شنبه خاص بودم. فرداست! فردا شنبه منه. حتی اگر نتیجه فردا نیاد میدونم که عاقبت میاد. نتیجه من قطعیه. فردا شنبه هست!
در حال خوندن یک کتابم. یه دانشآموز خودکشی کرده و دلایلش رو داخل نوارهای کاست ضبط کرده و فرستاده واسه اونهایی که عوامل رسیدنش به اینجا شدن و واسه همه. هیچ زمان تصور نمیکردم با خوندن یه کتاب لازم بشه بلند شم و دود قورت بدم. چند لحظه پیش به خودم اومدم و دیدم با دستی که پاد رو فشار نمیده آهسته خیلی آهسته دارم چشمهام رو پاک میکنم. ولی واسه چی؟ این فقط یه کتابه. فقط داستان. ولی مگه داستانها از دل واقعیتها نمیان؟ حتی افسانه ها. مگه ریشه واقعی در ناخودآگاه نویسنده ندارن؟ رگی باریک از حقیقت که بهشون حیات میده. خدایا چند نفر در اطراف من در وضعیت پیش از خودکشیه هانا بیکر هستن؟ چند نفر لب مرزن؟ به چندتاشون میشه کمک کرد؟ من واسه چندتاشون کاری از دستم برمیاد؟ اصلا چی از دستم برمیاد؟ به من چه؟ مگه خود من مدتها لب این مرز نبودم؟ مگه نپریدم؟ مگه از وسط زمین و هوا نگرفتن و به زور و برخلاف رضایت و میلم دوباره عقب کشیده نشدم؟ مگه نه اینکه اگر دست خودم بود باز میپریدم؟ الان از دستهای نجاتدهندم به شدت ممنونم. خاک سرده و سنگین و یه جور ذات مرطوب… اوه خدایا میدونم همه یک زمانی باید بریم ولی ترجیح میدم الان نباشه من واقعا آماده نیستم.
و من. واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه اون دختر که به علت خطر لو رفتن اینجا و برملا شدن اسمش معرفیش نمیکنم ولی اینجا هم گفتم که خواست بهم نزدیکتر باشه خواست دوست باشیم خواست بیشتر باهام باشه تا از تنهایی که آزارش میده نجاتش بدم. واسه اون کسی که یک زمانی بهم میگفت… خدایا دنیای کوچیکیه همه هم رو میشناسیم نمیتونم بگم شاید به کسی دیگه هم گفته باشه و طرف اینجا رو پیدا کنه و بفهمه طرف کیه. واسه خیلیهای دیگه. من چی از دستم برمیاد؟ باید اینو هم بفهمم که افراد کتابی که میخونم همه دانشآموزهای نوجوان بودن. ولی این قصه در دنیای ما چند دفعه تکرار میشه؟ این قصه داستان چندتا آدم تنهای زیر فشار در اطراف ما در اطراف منه؟ خدایا من چی ازم برمیاد؟ اصلا واسه چی باید بربیاد؟ مگه زمان تاریکیهای خودم کسی… بله بود. کسی بود. اگر نبود که من الان اینجا نبودم. خب بعدش اون… چه انتظاری داشتم؟ اون کسیها نجاتم دادن ولی تعهد که نکردن همیشه کسیهای نجاتدهنده من باقی بمونن کردن؟ نه. نباید هم میکردن. اونها نه پیامبر بودن نه خدا نه فرشته. اونها آدمهای خاکی بودن. شبیه خود من.
بسه بذار باقیش رو بخونم اگر حسش بود باقی حسم رو اینجا مینویسم اگر هم… نه نمیخوام بذار جمعش کنم الان اگر متوقف بشم پاکش میکنم. ساعت18دقیقه به8صبح جمعه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
5شنبه صبح.
منتظرم گوشیم شارژ بشه. راستی شارژ یا شارج؟ برو بابا!
بدجوری اون بیرون کار دارم. خیلی زیاد. نمیدونم میرم یا نه. حس پیاده روی نیست داره بارون میاد بذار ببینم آشنایی که پیشترها راننده آژانس بود امروز هست یا نه. یعنی اگر نباشه نمیرم جایی؟ هوممم. یک بهانه واسه نرفتن. لعنتی! من چه دردمه! بیخیال.
میخوام ماکارونی درست کنم. من واسه چی گیر دادم به این خمیر نفله؟ خب خوشمزه هست تقصیر من نیست.
اگر درست بهم گفته باشن شنبه باید واسه تحویل گرفتن نتیجه پروسه خرابکاریم یا خودم اونجا باشم یا مادرم. خودم که سر کارم مادرم جام میره ولی1شنبه تعطیله و اینجا ایرانه یعنی شنبه ای که گفتن واقعا همین شنبه میشه؟ نمیدونم در هر حال باید یک زمانی نتیجه برسه دستم. آخ جون.
دیشب خیلی… هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم. این فهمیدن اوایل دردناک بود و الان داره عادیتر میشه. اثری به حسم نداره ولی به منطقم چرا. انگار بیشتر میفهمم. خیلی چیزها رو خیلی بیشتر میفهمم. این فهمیدن مثبته. باعث میشه زمانش که رسید کمتر اذیت بشم. پریسای داخل آینه مدل مادرم نگاهم میکنه و سری از جنس دیدی بهت گفتم تکون میده. این بار خودم هم واسش سر تکون میدم. از جنس تأیید. لبخندهامون خیس نیستن. متأثر هم نیستن. سبکم. شکر خدا که یک چیزهایی دست من نیست. اگر دست خودم بود تا الان خودم رو به دردسر وحشتناکی انداخته بودم. دست من نبود. هنوز هم نیست ولی این محدودیت بهم زمان داده و میده که هرچی نمیشد یا دلم نمیخواست ببینم و بفهمم رو درستتر ببینم و بهتر بفهمم. خدایا شکرت. خدایا شکرت!
تختم رو مرتب کردم، موهام رو شونه زدم، ناخونهای بلندم رو کوتاه کردم، دلم میخواست امروز داخل منزل آرایش کنم که نکردم، خدایا کاش وان داشتم دلم دوش میخواد، باید بپرم برم آشپزخونه واسه رو به راه کردن بساط ماکارونی، و اون بیرون و این داخل کلی کار هست که باید کنم و هنوز نکردم، اوه خدا ساعت9شد، و… هی! تمامش بیخیال.
به کجا برمیخورد اگر شنبه تعطیل بود؟ به کجا برمیخورد اگر من دیماه20سالم کامل بود و باز هم یک روز تعطیل دیگه میگرفتم؟ به کجا برمیخورد اگر اینهمه تنبل نبودم و الان میزدم بیرون؟ به کجا برمیخورد اگر من اینهمه نق نمیزدم؟ بسه دیگه!
دیروز قهوه دبل همراه هات چاکلت بیچارم کرد. اصلا خوب نبود تا آخر شب حس مسمومیت خفیف داشتم دیگه دلم نمیخواد امتحانش کنم. شاید هم واسه خاطر این نبود ولی من حسش رو ابدا نپسندیدم. الان دلم قهوه معمولی میخواد ولی یهخورده جرأت نمیکنم دلم نمیخواد تا شبم شبیه دیروز و دیشب باشه. طوری نمیشه من قهوه میخوام.
این گوشی چقدر میخوره بجنب دیگه لازمت دارم ای بابا!
معده بدجنسم اذیتم میکنه. تقریبا میدونم چیشه. باید یهخورده کمتر به پاد بچسبم. دیشب خوب پیش رفتم هرچند آخرش حرصی شدم و به خاطر این حرصی بودنم حسابی چند دقیقه بهش چسبیدم ولی روی هم رفته بد پیش نرفتم. خدایا یعنی میشه؟ باید بشه. من پریسام. از پسش برمیام. من از پسش برمیام هرچند خیلی سخت و شاید خیلی دیر اما برمیام.
آخر هفته احتمالا خونه خاله و اسکله و… پادم رو ببرم؟ نبرم؟ کاش یک بار مصرف داشتم! چی میشه اگر نبرمش؟ آخه2روز و نصف تمامه! یعنی تحملم… هی! نمیمیرم که! اگر نباشه فقط کلافه میشم. تازه دستم که بهش نرسه کاریش نمیشه کنم نیست دیگه. باید تحمل کنم. بیا نبرمش. احتمالا نمیبرم. اگر یک بار مصرف به دستم نرسه نمیبرمش. هیچ چی نمیشه. قهوه کمک میکنه. تمرین خوبی هم هست. قویتر میشم. ولی آخه2روز و نصف؟ خب که چی؟ اگر نباشه کلافگی هم باید عقب بکشه. دستم که باز نباشه تحمل جبریه. هیچ چی نمیشه بابا بذار نبرمش. سخت میگذره آخه. طوری نیست چیز ناجوری پیش نمیاد فقط سخته بذار سخت باشه اینو نمیبرمش.
9و8دقیقه. دیرم میشه. باقیش بمونه واسه بعد. ماکارونی. تا بعد.
بعد از ظهر3شنبه.
به خونه که رسیدم حس کردم میمیرم. مهلت ولو شدن نبود. الان به نظرم بیدارم. نشستم سر تکالیفم. گاهی حس میکنم دلم میخواد از بند دل جیغ بکشم و واسه یک مدت همه چیز رو همراه اون جیغ بزنم کنار و ول کنم بره. نمیتونم انجامش بدم. نمیتونم!
امروز اولش با توپ پر رفتم سر کلاس. بعدش آخر زنگ صدای خنده و شلوغی کلاسم میرفت بیرون و میرسید به دفتر. خدایا نمیتونم با این بچه ها مدل صبحم تا کنم اینها گناهی ندارن تقصیر منه. مادرم. برمیگردم.
خدایا به طرز دیوانه کننده ای خستم و به طرز وحشتناکی کار باید انجام بدم. آخه من چه مدلی این کوه مرتفع تکالیف رو به جایی برسونمش که خاطرم جمع باشه اینهمه نفله هم نباشم؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. مادرم اینجاست و فردا میرن به ارتفاعات. گفتن بیا موافقت نکردم. هیچ کجا نمیخوام باشم جز همینجا. جز در آرامش. آرامش. خدا آخ خدا آرامش میخوام.
امروز با عادل صحبت میکردم. معترض بود که هنوز بچهش رو ندیدم. درست میگه ولی… آخ خدا! نمیشه. پیش نمیاد. ای خدا پیش نمیاد!
باز بگم و نمیشه که برم بیرون واسه این بچه ها یک مشت تیله و برچسب بخرم. خدایا برم بیرون برم بیرون برم بیرون. خدایا برم بیرووووون کار دارم خدا برم بیرون.
بیخیال بابا یا میشه یا نمیشه فعلا که ابدا حسش نیست فردا هم فردا که شد واسش نق میزنم.
این سردرد خفیف مسخره واسه چی اومده نمیره؟ تقصیر قهوه که نیست هست؟ اوخ خدا قهوه. من قهوه میخوام. خیلی میخوام. بدجوری میخوام. ول کن اینجا گیرم هی لازم میشه بلند شم باز تا میام تمرکز کنم باز لازم میشه بلند شم خدایا بذار الان که نشستم یهخورده ببینم کجای ماجرام. ولی قهوه… بیخیال باشه واسه بعد. دیرم میشه. تا بعد.
منفی و مثبت.
3شنبه صبح.
باید بپرم آماده بشم برم مدرسه. دیروز بدون هیچ توضیحی بیمار شدم. مادرم میگه از خستگیه. به نظرم درست میگه. خستگی جسمم. خستگی روانم. غمگین نبودم بیمار بودم. الان هم غمگین نیستم فقط خستم. خدایا چقدر خستم!
گاهی چیزهایی میخوام که میدونم نباید بخوام. اینو چندین بار اینجا گفتم شمارش از دستم در رفته پس باز هم میگم. دیروز اون نبایدها رو میخواستم. امروز هم میخوامشون. همین الان همین لحظه. گاهی چیزهایی رو میخوام که واقعا نباید بخوام چون شدنی نیست. تمام جهانم بهم میگن شدنی نیست. منطق. وجدان. حافظ. مادرم. و پریسای داخل آینه. نگاهم میکنه. دلداریم میده.
-باور کن! باور کن! باور کن این واسه تو درست نیست. تو الان نمیفهمی چون در مرحله عمل نیستی. باور کن نباید هم باشی. این اگر هم شدنی میشد کمکت نمیکرد. تو مردش نیستی. تو نمیتونی.
به نظرم درست میگه. خدایا به نظرم همه درست میگن. من واقعا نباید… کاش لازم نبود امروز برم مدرسه! خدایا چقدر از تمامش متنفرم! از درس دادنم متنفرم از تلاش واسه آرامش اطرافم داخل اون کلاس لعنتی متنفرم از نق و نال و ایرادهای کزایی خونواده ها که نمیفهمن چی واسه بچه هاشون مثبته متنفرم حتی از اون بچه ها هم متنفرم الان از تمامش متنفرم! خدایا کاش میشد امروز نمیرفتم کاش میشد واقعا ازش متنفرم!
این گفتن ها فایده ندارن. باید بلند شم برم سر کار. دیرم میشه. درست نیست صبح رو با تکرار اینکه چقدر و از چی متنفرم شروع کنم! موج منفی مثبت نیست. خدایا ببین من ناشکر نیستم فقط… فقط خستم. لطفا اینو باور کن. من فقط خستم. و این خستگی چه جوری رفع میشه؟ نمیدونم. واقعا دلم میخواد بدونم ولی نمیدونم. بذار یه مثبت پیدا کنم. امروز که برگردم خونه تا شنبه دیگه هیچ کدوم از این موارد مسخره رو نمیبینم. تا3روز خلاص. بعدش1شنبه تعطیله. بعدش هفته دیگه شاید اسکله. بعدش دیماه میاد و همیشه زمستون سراشیبی زمان واسه سال تحصیلیه. ولی این… خدایا من واسه چی این مدل کشنده حس خستگی میکنم؟
باید مهتاب رو کاملش کنم. باید پست30آذر رو بنویسم. باید ترجمه ای که شروع کردم رو سریعتر تمومش کنم. حس میکنم داخل این متنه منهای اسامی داخلش سریعتر پیش میرم البته اگر بتونم پیوسته بالای سرش باشم. دیشب نمیشد. این تهوع واسه چی بود؟ بیخیال الان که فعلا عقبنشینی کرده. امروز که برگردم خونه باید به تمام این موارد رسیدگی کنم. کاش لازم نبود امروز برم به اون کلاس مسخره!
بیخیال این هم گذراست فقط… من چه جوری از این خستگی کوفتی خلاص بشم؟
اگر همینجا بشینم و هی نق بزنم حسابی دیرم میشه. بذار فعلا بلند شم. باید آماده بشم برم مدرسه. شاید قهوه بتونه یهخورده کمک کنه. ولی سردرد. من دیشب سردرد داشتم و قهوه… بیخیال نمیمیرم که فقط سردرده. در هر حال من قهوه میخوام. اوخ6و37دقیقه دیرم میشه باید بجنبم. تا بعد.
جمعه نمیدونم عصر یا شب. ساعت6و31حالا تو خودت حسابش کن من نمیبینم اون بیرون تاریکه یا نه.
خاطرم هست یک بار یکی از بچه های اینترنت داخل تیمتاک میگفت شنبه بار روانی داره. راست میگفت بنده خدا. هی بیخیال. روزهای قشنگ توی راه هستن که برسن بهم. تعطیلی1شنبه هفته آینده. انتهای پاییز و ورود به3ماهه زمستون که ختم میشه به تعطیلات عید. احتمال سفر یلدایی به خونه خاله بزرگ و اون بازار نفله خخخ. این وسط هم کلی اتفاق مثبت میشه که پیش بیاد. هی! شنبه رو بیخیال. میاد و میره. 3شنبه هم با معرفته میجنبه زود میرسه. مگه نه بابا زمان؟
چرکنویس ترجمه مقاله بلندم تموم شد. به شدت بازخوانی و پاکسازی میخواد ولی اسکلتش تموم شد. از گوگل کمک گرفتم ولی در هر حال ویرایش ترجمه کسی جز خودم نبود خودم ترجمه کردمش و آخ جون.
یه مقاله کوچولو دارم خیلی کوچیکه ولی عجیب ترجمه کردنش واسم سخته. به نظرم عید بود یا دیرتر بود خاطرم نیست که رفتم بالای سرش و سعی کردم ترجمهش کنم. به شدت سخت و کند پیش رفتم. امشب هم رفتم بالای سرش و دیدم باز هم به شدت داخلش کند و بد پیش میرم. بستمش و یه مقاله بلند دیگه برداشتم. اینو دلم نمیخواد به کسی بدم ترجمه کنه و من ویرایشگرش بشم. دلم میخواد خودم ترجمهش کنم. خیلی ریزه شاید اینهمه ارزش نداشته باشه که نگهش دارم بفرستم بره زیر دست یک کسی واردتر از خودم بره بابا! ولی هنوز رضایت ندارم بذار فعلا باشه.
مادرم از ارتفاعات برگشت. میگفت زیر چشم هات گود رفته. میگفت زیاد خسته ای. میگفت یهخورده بخواب. میگفت فقط روی ترجمه متمرکز نشو بخش شنیدار زبانت رو هم تقویت کن. درست میگفت. بذار این یکی رو هم ترجمه کنم تموم بشه ببینم چی ازم برمیاد. قطعا خیلی چیزها. خیلی چیزها ازم برمیاد. فقط باید بهشون نظم بدم و2دستی بچسبم به انجامش.
امشب تنهام. خدایا باید بپرم زیر دوش هی نشستم اینجا مینویسم و با ترجمه کردنها ور میرم و وای خدایا من واقعا باید برم زیر دوش!
باید لیست نیازمندیهام به اجناس بازار اسکله رو بنویسم و به درجه اول و دوم و احیانا سوم طبقه بندیشون کنم. بذار ببینم. قهوه فوری هام بسته آخرشونه باید بخرم، دنبال هواپزه باید بگردم، دلم یه آبمیوه گیری درست درمون میخواد نمیدونم بخرم یا نه بسته به قیمتشه، دلم یه فرنج پرس کوچولو هم میخواد که بزرگش رو دارم من کوچولوش رو میخوام میدونم اسرافه ولی میخوام، ذخیره صابونم تموم شده میخوام، ادوکلن های این بارم اصلا موندگاری نداشتن و فقط یکی ازشون مونده شاید بخوام شاید نخام، اگر تیله و از این چرت و پرتها واسه بچه ها داشته باشن و ارزونتر باشه بد نیست بخوام هرچند خوشبین نیستم اونجا به این سادگی پیدا بشه اگر هم بشه گرونه پس احتمال اینکه نخوام زیاده، یه ماهیتابه مجیک دردار بزرگتر از مال خودم رو هم باید بنویسم، باقی ماجرا رو خاطرم نیست باید بعدا بنویسم.
امروز داخل تیمتاک یه فیلم دیدیم که فکرم درگیرشه. داخلش خالیبندی بدجوری زیاد بود ولی من با اصل ماجرا درگیرم. حس توضیح نیست.
نمیفهمم واسه چی یادم به خوابی افتاد که خیلی خیلی پیش شاید3یا4سال پیش دیده بودم. شب عجیبی بود. فکرم داشت بازخواستم میکرد. بازجویی میشدم از طرف درون خودم. شب عجیبی بود. بیدار که شدم تا چند لحظه نمیفهمیدم بیدارم. پریدم که بفهمم به کجا باید زنگ بزنم. با چی باید خودم رو به محل اتفاق برسونم. اصلا از کجا باید اون منطقه خاص رو وسط اونهمه منطقه مشابه در مهلت به شدت محدود پیدا کنم. زمانی که از درک نامحتمل بودن موفقیتم در رسیدن به موقع و عوض کردن نتیجه قلبم داشت واقعا از زدن متوقف میشد و کم مونده بود به تهوع بی افتم تازه حواسم بیدار شدن و فهمیدم داخل شب هستم. در خونه امن خودمم و هیچ اتفاقی در بیداریم نیفتاده و همه چیز کاملا امنه. هیچ زمانی آرامش عمیق و ترکیدن بغض اون نصفه شبم و سبکباری عجیبی که حاصل گریه های آسودگیم بود رو یادم نمیره. انگار لای مژه هام واسه ازدحام اشکهایی که میومدن کم بود بدجوری میباریدم. اما چه آرامشی داشت درک اینکه تمام اون داستان سیاه فقط خواب بود! کابوسی که هنوز بهش که فکر میکنم حالم واقعا بد میشه. خدایا لطفا لطفا لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز این مدلی ازم تست نگیر باور کن نمیتونم باور کن نمیتونم خداجان باور کن من نمیتونم!
از اون سال و اون کابوس خیلی گذشته ولی من هنوز دارم از طرف درون خودم بازجویی میشم و هر بار که یه چیزی پیش میاد یک کسی توی سرم ازم میپرسه حالا چی؟ اگر الان هم بود باز کاری که توی اون کابوس کردی رو میکردی؟ الان هم سر انتخابی که اون شب داخل اون کابوس کردی هستی؟ الان که فلان اتفاق از جا درت برده؟ الان که فلان چیز پیش اومده؟ الان که حست اینه؟ و من هر بار جوابم مثبته. نمیدونم در بیداری اگر واقعا همچین چیزی میشد چی میکردم ولی الان در گفتار جوابم هنوز روی انتخابیه که توی اون کابوس سیاه کرده بودم. ولی پس واسه چی؟ واسه چی بیدار شدم؟ آیا خودم عمدا خودم رو بیدار کردم یا ضمیرم خودش وارد عمل شد و فراریم داد؟ هنوز از تصور اینکه عمدا از اون معرکه وحشتناک در رفته باشم و تنهایی در رفته باشم حس عذاب وجدان میکنم. من نمیتونستم همچین کاری کرده باشم. خیلی ترسیده بودم ولی نمیشد همه چیز رو پشت سرم جا بذارم نمیشد خودم فقط خودم رو خلاص کنم و اجازه بدم که… خدایا نمیشد. نمیشد! من نمیتونستم! من نمیتونم! من نمیتونم! نمیتونم! هی! چیزی نیست. الان که بیدارم. اون کابوس خیلی قدیمیه. رفته. تموم شده. ای بابا! واسه چی باز به سرم زده خخخ. ای بابا ای بابا! برمیگردم.
خب حله. واقعا من بوقمها خخخ! این چه وضعشه خب! عجب داستانی دارم من با خودم!
داره8میشه. کاش من بلند شم برم زیر دوش! کاش وان داشتم! کاش فردا شنبه نبود! کاش من دست از این افکار مسخره بردارم! واقعا که! بسه دیگه الان اوضاعم خراب میشه. خل شدم به خدا! همه چی درسته. نباید اینهمه بد بوق باشم. خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت7و45دقیقه. تا بعد.
از دیشب تا امروز.
صبح جمعه.
آخ لعنتی آخه واسه چی فردا باید شنبه باشه؟
هنوز بلند نشدم. دیشب… خب یهخورده خوردم زمین. همراه خودم یه ظرف پر از دونه انار رو هم کشیدم پایین و همه جا افتضاح شد. نمیتونستم بلند شم واسه تی کشیدن ولی کلی دستمال مرطوب دم دستم بود که همه جا رو موقتا اونقدری که به درد رفت و آمد بخوره پاک کنم ولی این… شانس آوردم که تونستم برخورد سرم با لبه تیز در کمد مقابل رو کنترل کنم اگر خورده بود مغزم از فرق سرم میپاشید بیرون. رفته بودم آشپزخونه و توی راه برگشت شروع شد. زدم به بیخیالی. شدید که شد سوت میزدم. بیشتر که شد سوت زدنم بلندتر شد. آخ لعنتی فقط1قدم دیگه لازم داشتم که برسم و نمیتونستم. صندلی رو چسبیدم ولی این بی معرفت چرخیه و هم زیرش چرخ داره هم خودش چرخونه انتر لعنتی چرخید و رفت و همراهش رفتم پایین. دست راستم از شونه تا آرنج انگار بهش آتل نامرئی بستن. جرأت نکردم درست درمون چک کنم ببینم دیگه کجاهام داغونه. خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟
ساعت از9گذشته با درد یا بدون درد من باید از اینجا بلند شم. کار زیاده. دیرم میشه.
دیشب با بچه ها تیمتاک بودیم. شوخی میکردیم و میخندیدیم و این وسط واسه خنده حرف پول و از این چیزها بود. وسط گفتن ها و خندیدنهامون2تا چیز از نظر من جالب پیش اومد که باز هم از نظر من جدی بودن. یکی اینکه من به شدت دلم شغل دوم به عنوان یک مترجم جزئ و کسب یک درآمد کوچولو از این راه خواست، و دومیش که از نظرم جدیتر بود هنوز هم هست این بود که مدیر وسط همون بگو بخندها داشت میگفت تو، یعنی من، الان در حال ساخت و تکمیل یک رزومه واسه خودت هستی و بعدا اگر لازم بشه میتونی ارائهش بدی. واقعا تا دیشب بهش فکر نکرده بودم. یعنی مترجم جهان آزاد گوش کن بودن میتونه یک رزومه واسم باشه؟ باید بیشتر سرش زمان صرف کنم و تایم ترجمه کردنم رو از تایم ویرایشگری ترجمه های دیگران بیشتر کنم. قطعا باید انجامش بدم.
خدایا دستم شونهم یه سمت کمرم و پام درد میکنن. آخ آخ لعنتی!
دیشب بعد از مدتها اجازه دادم سد تحملم بره کنار و به یک با سوادتر از خودم جوابی رو دادم که از خیلی خیلی پیش حس میکردم عاقبت یک نفر باید بهش بده. اون آدم قطعا قانع نشده و نمیشه و واقعیتش خود من وقتی زمانش رسید هیچ تمایل و اصراری به دادن جوابش نداشتم ولی کسی بیرون از خودم واسم توضیح داد که این آدم یک جایی باید متوقف بشه. البته من متوقفش نکردم این آدم از نظر من با جوابیه ها قابل تغییر نیست چون نمیخواد بپذیره که عمیقا داره اشتباه میره ولی در هر حال من اون جواب رو بهش دادم. و بعد… آدمها چقدر عوض میشن! ما چقدر عوض میشیم و خودمون اصلا نمیفهمیم! سالهایی رو به خاطر آوردم که اگر جواب یک ناحساب رو نمیدادم آتیشم فروکش نمیکرد و از نظرم هر مورد ناحسابی باید حتما یک جواب سفت میگرفت وگرنه خاطرم جمع نبود. اون زمان اگر همچین چیزی پیش میومد از دادن جواب مشتی که بهم خورده بود با یک مشت قویتر حس مثبت آرامش داشتم. دیشب اما اینطوری نبود. اون حس مثبت آرامش در هیچ کجای روانم بعد از جوابی که دادم موجود نبود و در عوض فکر میکردم که چقدر تمام این مسخره بازی مسخره هست واسه چی یک نفر باید اینقدر تهی باشه که با وجود داشتن تواناییهایی که من حسرت داشتنشون رو دارم خودش رو با این خاله بازیها مشغول کنه و از این تصور واقعا متأسف بودم. واقعا واسه چی؟ ای کاش ما آدمها موجودات بهتری بودیم! در مورد برخوردی که داشتم هم من واقعا از طرف خودم و بر طبق مشاهدات طولانی مدتم از طرف بقیه که تعدادشون کم هم نیست صبور بودم و صبوری دیدم. من صبور بودم، بقیه صحبت کردن، راهنمایی کردن، کمک کردن، نادیده گرفتن و حتی سعی کردن به اون آدم این حس مثبت رو بدن که میشه بدون داستانهای منفی با هم همقدم باشیم ولی اثر تمام اینها یا0بود یا موقت و بسیار کمرنگ. دیشب عمیقا حس کردم روی این آدم هیچ چیزی جواب نمیده. یک کلام، ازش نا امید شدم. کاملم نا امید. اما همچنان شبیه گذشته از مشتی که زدم هیچ حس مثبتی بهم دست نداد. فقط کرختی بود و تأسف برای کسانی که قرار بود جانشینهای خدا روی زمین باشن. کاش زدن اون مشت از طرف من اصلا لازم نمیشد! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. هر کسی جوهر خودش رو داره. اما در مورد من، فقط اینکه از تغییراتی که دیشب در خودم دیدم خوشحالم. حس میکنم اینکه خشمها و بحثهای این مدلی واقعا واسم بی ارزش شدن، اونقدر بی ارزش که حتی ارزش جواب دادن ندارن نشونه ترقی افکاره و من از ترقی افکار و دیدگاه هام خوشحالم.
هی! من واقعا درد دارم. پای راستم از لگن تیر میکشه. اتفاق کزایی مسخره! گندش بزنن!
و باز هم هی! دیرم شد. باید بلند شم. ساعت9و28دقیقه. تا بعد.
خدایا میخوامت!
4شنبه شب.
همه چیز خیلی مثبتتره. من حالم به شدت از دیشب بهتره، یه قهوه خوردم که البته این وقت شب اصلا کار مثبتی نبود و با این سردرد و وجود احتمال خطرناک تشدیدش حسابی خریت کردم ولی پشیمون نیستم چون خوش گذشت، و خب، آسمون عاقبت شفافه. بعد از یه سری رعد و برق و تگرگ و بارش خطرناک الان همه چی درسته و… من که گفتم دلتنگ میشم هیچ زمانی مدعی نشدم که خیالم نیست. مهتاب و ستاره ها همه همینجان. درست اطراف من. و من الان درست در مرکز مهتابم. خدایا میدونم نباید بخوام ولی اجازه بده چیزی عوض نشه خیلی این مدت تلخ گذشت یک ماه بدی بود خیلی بد و آخرش هم که حسابی… تمامش تقصیر منه خودآزاره مازوخیسمه خره که واسه خودم گیر درست میکنم با مالیخولیاهای عوضیم که آخرش درست روی روانم میترکه و از شدت انفجارش زخمی میشم. خدایا شکرت به خیر گذشت باید عاقل باشم و دیگه خریت نکنم. نمیکنم به خدا مواظب میشم دیگه خریت نمیکنم. دیگه خریت نمیکنم من از اون سیر تاریک متنفرم نمیخوام اون شبهای لعنتی رو به خدا دیگه خریت نمیکنم!
امشب دیوونگیم زد جاده مثبت و مادرم و بقیه رو متعجب کرد. میگه یه ماهی بود اینطوری زیادی خوش و سرخوش ندیده بودمت. گفتم عزیز من که هر روز دارم میخندم و میفرماد که اون به درد خودت میخوره و اون اینترنتت برو خودتی خخخ. یعنی تمام این مدت زور زدنم باطل بود؟ ای خدا حفظ کن این مادرها رو یعنی هیچ مدلی نمیشه چرخوندشون آیا؟ خدایی اجازه ندادم چیزی ببینه پس این چجوری آخه… بیخیال تموم شده. خدایا دیگه هیچ زمانی مرتکب این… آخ خدا خیلی خدایی!
آخ جون فردا هم مدرسه بی مدرسه. یوهو! مادرم میره به ارتفاعات و طبق معمول من نمیرم. کاش فردا جدی حسش باشه بتونم برم بیرون چندتا لوازم التحریری رو دنبال برچسب های برجسته واسه این بچه ها بگردم اسرا خیلی دلش میخواد تیله هام هم تموم شدن خدایا خرید دارم کار دارم برم بیرون دیگه! آخه واسه چی من اینهمه در بیرون رفتن تنبل شدم آخه! وووییییی بیرون بیروووووون حسش نیست خدا سخته حسش نیست حسش نیست حسش نیست خخخ.
مادر و بقیه سفت میگن وانی که از در این حموم بره داخل اصلا وجود نداره و من سفت میگم حتما یه دونه پیدا میشه. هنوز زمان پیدا نکردم نق بزنم که باید برم خودم دنبال وان بگردم. بذار این گرفت و گیرهایی که در جریانه تموم بشه حلش میکنم. من حلش میکنم!
دارم قویتر میشم. این روزها3تا7رو خیلی بهتر تحمل میکنم. امروز اصلا خیالم نبود. از اون هفته تا این هفته1ساعت قویتر شدم و تحملم رفته بالا. البته امروز اوضاع روانم هم کمک کرد ولی در مجموع پیشرفتم بد نیست و آخ جون. یعنی میشه زمانی برسه که مهارش دیگه دست خودم باشه؟ وای خداجون یعنی میشه عید403خون پاکتری از الان توی رگهام بچرخه؟ وای خدا نفس های بی سرفه! بیداری واقعی! حس و حال بدون خوابآلودگی همیشگی! سینه بدون سوت های شبانه! وای خدا چقدر میخوامش! جدی میشه که بشه؟ وای از تصورش میخوام بال دربیارم!
هفته تاریک در حال عقبنشینیه. تا دفعه بعد که باز برسه و یکی2شب حالم رو بگیره. بیخیال بابا لحظه رو عشقه. من امشب یه قهوه خوردم و آسمون شفافه و مهتاب بغلم کرده و امشب بهشته خدایا میخوامت میخوامت میییییییخوااااااااااااااامتتتتتتتتتتتتتتتتت!
مادر اون طرف با تلویزیون و جمع کردن وسایل واسه فردا مشغوله. من این طرف با دیوونه بازی مشغولم. زندگی قشنگه. شب قشنگه. امشب همه چی قشنگه. خداجونم تو هم قشنگی اصلا تو عشقی تو خدایی تو خدااااایییی!
باید برم بالای سر ترجمه کردنم هی میرم تیمتاک به شیطنت خودم هم آروم بشینم توی این کانالهای باز هستم و بچه ها میان شیطونی میکنن و نمیشه قاطی شیطونیها نشم خب چی کنم شیطونیم میاد. ولی جدی باید بجنبم دیر میشه. و ترجمه. اون بخشهایی که تمامش اسم داشت حسابی اذیتم کرد ولی اینجاهاش رو بدک پیش نمیرم خدایا یعنی میشه یک زمانی عالی بشم؟ ایول آخ جان!
هنوز واسه تردمیلی که میخوام جا پیدا نکردم. باید تردمیل ضعیف خودم رو رد کنم بره تا جا واسه اون قویتره باز بشه. چهاردیواری کوچولوی دوست داشتنی من یهخورده زیادی کوچیکه. طوری نیست من همینطوری هم خیلی دوستش دارم. خونه کوچولوی خودمه! خونه کوچولوی خودم! خونه مهربون خودم! وای خدا ازم نگیرش!
بسه زیادی شلوغ کردم باید برم سر کار و گرفتاریهام. دیر میشه و به دردسر می افتم و من دردسر نمیخوام. ساعت9و20دقیقه شب. تا بعد.
4شنبه صبح.
هنوز بیمارم و به شدت از تحمل2شب لعنتی که سپری کردم خستم ولی یک صبح داخل سکوت امن خونه! چه عالیه! دور از سر و صدای مدرسه. دور از اون کلاس یخزده لعنتی. دور از بچه ها و تلاش برای تشویقشون به درسهای لعنتی و کشیدن نازشون و تزریق این حس به کله هاشون که در زمان درس خوندن توی کلاس بهشون خوش میگذره. خدایا چقدر از تمام اینها بدم میاد! من یک زندگی کوچولوی آروم دلم میخواست همیشه میخواست ولی هرگز هرگز هرگز نزدیکش هم نشدم هرگز نداشتمش و این… بسه. ناشکری درست نیست. با وجود نارضایتی عمیقم از شغلم و از خیلی چیزها من وضعیتم واقعا خوبه. خدایا ناشکری نمیکنم ولی نق که میشه بزنم! محض خاطر خودت تو دیگه واسم پشت چشم نازک نکن بذار باهات حرف بزنم بذار معترض باشم بذار بگم فقط بذار بگم باشه؟
این کتاب آشغال به انگلیسیه زیاد هم تخصصیه الان مدیر انتظار داره من با این چه غلطی کنم؟ از این کتابه بدم میاد از اینکه مدیر واژه نمیدونم و نمیتونم های منه در به در رو انگار اصلا نمیشنوه بدم میاد از اینکه حس باربیهای داخل کارتون گوشه اتاق بغلی رو دارم بدم میاد از اینکه… هی وایستا! باربی؟ من؟ اوه خدا خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! عجب تشبیهی! اوه خدایا عجب تشبیهی اوه خدایا این عجب خخخخخخخخخخخ وای عجب واااایییییی خخخخخخخخخخخخخخخ!
خب باشه حس اون2تا عروسک بزرگ داخل کمد هرچند اون2تا هم خوشقواره هستن ولی بیخیال باربی دیگه خیلی ستم میشه خخخخخخ ولی اصلا موضوع چیچی بود چی داشتم نق میزدم؟ ول کن نمیخوام برگردم اون بالا پیداش کنم اون رشته سیاه بود و اگر سرش رو پیدا کنم دستم دوباره دودی میشه بذار بخندم.
کاش بلند شم تختم رو مرتب کنم و دیگه ولو نشم خوشم نمیاد تختم شب و روز نامرتب باشه و تمام مدت شبیه جنازه بی افتم ولی آخه این درست نیست من هنوز واقعا بیمارم! هی! خدایی از دیشب بهترم نیستم؟ هستم واقعا هستم ولی… آخ چی میشد اگر میتونستم یه فنجون قهوه… لعنتی این الان شدنی نیست از سردرد بیچاره میشم. خب بابا قرص که موجوده اگر شدید شد میشه یهخورده تقلب قرصی زد و… اه لعنتی!
خودم رو به یک صبحانه سوپر خطری مهمون کردم. نون تست با خامه و شکلات زیاد و به جهنم که مثبت نیست من بیمارم لازم دارم تقویت بشم و شیرینی بدنم کم شده. اصلا صرفا همین که دلم خواست واسه توضیح و توجیه مطلب کافیه. دلم خواست و تمام. و بذار ببینم چقدر دیگه طول میکشه تا دوباره جرأت کنم هر غلطی که پیش از این دلم میخواست و راحت انجام میدادم رو کنم و بگم چون دلم خواست؟ یعنی زمانی به همچین مرحله ای میرسم؟ خودمونیم! دلم نمیخواد لازم بشه. واقعا دلم نمیخواد.
کاش میتونستم اون توالت دیوونه رو خودم نصب کنم. ولش کن من واقعا بلدش نیستم دیوار و توالت جفتی داغون میشن ولی واقعا دلم میخواست میتونستم و میشه ریسک کنم ولی حس کثیفکاری واقعا نیست و دوست ندارم در این ریسک فوق مسخره ببازم.
خدایا با این فایل کوفتی چی کنم بر موجودیتش لعنت واقعا دلم نمیخواد باهاش کلنجار برم. گندش بزنن.
اوه واسه چی داره10میشه؟ خوشم نمیاد. بذار بلند شم ولی تخت همینطوری بمونه جدی میترسم دوباره اوضاعم نفله بشه لازم داشته باشم بی افتم ظهر اگر همه چی درست بود به جان خودم جمعش میکنم الانم دیگه دلم نمیخواد بنویسم باقیش باشه واسه بعد.
3شنبه شب.
دیروز به ضرب تمام پرت شدم وسط هفته تاریک و به خدا خیلی خیلی بد بود. دیشب از استرس امروز که چه غلطی کنم داشت به سرم میزد. عاقلانه این بود که مرخصی بخوام و بمونم خونه ولی نمیشد. واقعا نمیشد. حسش نیست دلایل این نشدن رو توضیحش بدم. اگر میخواستم اون بنده خداها راه میومدن مثل تمام امسال که دارن باهام راه میان ولی دقیقا یکی از دلایل این نشدن همینه. تا هر جا که رشته کش میاد نکشش. از تمام ظرفیت انعطاف طرف مقابلت استفاده نکن. یهخورده جای نرمش بذار. همیشه بذار.
امروز در هر حال رفتم سر کار. خدا یاری کرد و آرامتر از حد انتظارم گذشت ولی زمانی که رسیدم خونه حس کردم دیگه توانم رسید به تهش. و درست حس کردم. با مادر خندیدم و بعد از ناهار اوضاع جسمم حسابی خراب شد و هنوز هم حسابی خرابه. ولو شدم و خوابم برد و وقتی مادر میرفت بیدار شدم بدرقه کردمش و دوباره خوابیدم و الان حس میکنم تمام جونم از جسمم جاریه به طرف بیرون و این سردرد. آخ خدا سردرد. یک کلام! حالم اصلا مثبت نیست. طوری نیست بی خطره نهایتش فردا میرم به طرف اعتدال و جای شکرش باقیه که این بار هم ماجرای درگیری هفته تاریک با سر کارم به خیر گذشت و حالا تا دفعه بعدی لازم نیست دلواپسش باشم.
آخجون از2هفته انتظار نصف1هفتهش گذشت. بهش که متمرکز میشم انگار یک چیزی شبیه… ول کن حسش نیست فقط اینکه مثبته. آخ جون. بهتر که بشم دوباره اینجا در مورد حسم وراجی میکنم. الان واقعا حالم خوب نیست دارم میمیرم.
میگم یه چیزی! ما آدمها چی شدیم! چی به سر جهان بیرون و درونمون اومده! چی به سرمون اومده! دقیقا ما چی شدیم! چی شدیم! کجاست اون جهان آشنای خودمون که حال و هوای خاصمون تمامش رو میگرفت و… بسه. همه چیز عوض شده. ما هم عوض شدیم. و من چقدر از این عوض شدن، از عوض شدن اطرافم از عوض شدن خودم خستم! پیش از این زمانی که آسمون سیاه میشد واسه سفید کردنش تلاش میکردم. این دفعه نکردم. این دفعه خودم هم سکوت کردم. به چنان سکوتی رفتم که خودم از خودم غافلگیر شدم. اصراری در حفظش ندارم. ولی اصراری هم در شکستنش ندارم. اصراری در هیچ چیزی ندارم. من مدتهاست که خستم. خستم و همه گفتن میدونیم ولی کسی ندونست که البته مهم نیست ولی خیال ندارم این دفعه واسه پاک کردن آسمون هیچ تلاشی کنم. حتی اگر اونقدر این شب طول بکشه که آروم بی افتم و… در هر حال عجیب نیست دور از انتظار هم نبوده از خیلی پیش نبوده مگه نه؟ عجیبه واسم. حتی در انتظار پاک شدن آسمون هم نیستم. دیگه نیستم. نه گریه میکنم نه تعجب میکنم. انگار از خیلی پیش منتظرش بودم. این سیاهی انگار در نظر من فقط منتظر یک جرقه بود. جرقه دیر یا زود زده میشد و شد. شاید این دفعه هم تقصیر خودم بود. احتمالا بود. زیادی به ستاره ها گیر دادم. زیادی متکی شدم زیاد خودم رو وا دادم. دیگه دلم نمیخواد این وا دادن رو. ولی میدونی؟ دلم واسه مهتاب و ستاره ها تنگ میشه. بیخیال. هر چیزی یه مهلتی داره. شاید این مهلت من بود که تموم شد. خب باید میشد مگه نه؟ تا ابد که نمیشد این مدلی بمونه! واسه من هیچ زمانی این نمیشد همیشگی باشه. و من منتظرش بودم. بیخیال. حالا باید مواظب خودم باشم که قدمهام رو توی تاریکی کجا میذارم.
این جناب کینگ که به انتشار آثار ترسناک مشهوره داره نا امیدم میکنه. دارم ازش یه کتاب میخونم که تا اینجاش اصلا ترسناک نبود خستم هم کرد از بس یواشه. خب پس کو بخش ترسناکش؟ گندش بزنن.
تیمتاکم. آلاچیق. زدم آهنگ رویای شکیلا رو بخونه و به نظرم بالای7بار گوشش دادم الان باز دلم میخواد بزنم بخونه. ول کن بذار چند لحظه سکوت باشه.
آخ خدایا داغون شدم این واسه چی تموم نمیشه هر دفعه حس میکنم دیگه به این سادگی درست نمیشم ولی فرداش درست میشم یعنی این دفعه هم فردا درست میشم؟ البته که میشم امشب باید سپری بشه این عوضی فردا شروع میکنه به عقبنشینی.
اون توالت فرنگی تاشوی نصبی رو گرفتم. هنوز نصبش نکردم. آخجون نصبش که کنم میتونم فرنگی داخل حموم رو بیخیال بشم و جا واسه وان باز میشه و احتمال اینکه بشه یه وان بچپونم داخل این حموم فسقلی یهخورده بیشتره. خدایا من وان میخوام بشه دیگه!
در مورد تردمیل هم نق زدم. باید یه جا داخل4دیواری کوچولوی من پیدا بشه تا بتونم واسه ترتیب اثر داده شدن به نق هام بیشتر زور بزنم. یادم نرفته ولی همه چیز رو باهم نمیشه پیش برد. بذار تک تک. الان نوبت خلاصی از اون کلید طلسم لعنتیه که باید واسه باطل شدنش چند روز دیگه منتظر بمونم ببینم باطل میشه یا باطل میشه. باید بشه راه سومی نیست باید بشه! و نصب این فرنگی جدید و بعدش وان. و البته تردمیل. یکی2تا تقاضا هم باید بنویسم که خیلی بلدشون نیستم. من در نوشتن تقاضاهای اداری حسابی بوقم. بذار حلش میکنم.
خدایا اون هواپز کوفتی که میخوام رو به نظرم پیدا کردم ولی قیمتش بین5و6بود یعنی هست و وووییی اگر همه جا قیمته همین باشه ارزش نداره واسش پول خرج کنم. هنوز نرفتیم اون بازار اسکله. ولی اونجا هم مگه چقدر پایینتره؟ بیخیال. تا نرفتم و ندیدم نمیدونم. اگر6باشه بیخیالش میشم. یاد گرفتم که هر چیزی رو به هر قیمتی نخوامش. واسه این چیزه هم بیشتر از ارزشش نمیپردازم. باید رفت و دید.
باید بجنبم. آسمون سیاه یا سفید من کلی مشق گوش کنی دارم که باید بهشون برسم. دیر بشه خودم به دردسر می افتم. باید انجامشون بدم. ولی امشب به خدا خیلی بیمارم نمیشه امشب نباشه؟ شاید آخر شب رو به راهتر بشم و بتونم شروعشون کنم شاید هم فردا. در هر حال امشب رو مطمئن بودم که وضعیت جسمم جوابگوی هیچ چیز درست درمونی نیست. طوری نیست درست میشه. یا امشب یا فردا. آخ خدا دارم نصف میشم نمیخوام بی افتم روی تخت نمیتونم اینجا هم بشینم خدایا این چه وضعشه آخه!
بیخیال با نق زدن که من درمون نمیشم. جز صبوری هیچ چی از دستم برنمیاد. باید منتظر بشم تا این تایم سنگین بره. فردا همه چیز بهتر میشه. شاید هم از همین امشب این بهتر شدنه شروع بشه. در هر حال درست میشه. درست میشم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه شب. تا بعد.
لرزش.
1شنبه عصر.
هنوز تا7مونده. اوه خیلی مونده. بیخیال حالم بد نیست فقط خستم. نتونستم بخوابم. قهوه خوردم و یهخورده غذا خوردم و به شدت خسته و بی حسم و به لوله کش زنگ زدم که البته جواب نداد و پیامک زد که بیمارستانه به خاطر پدرش که بستریه و… خدایا دارم از خستگی می افتم تازه5و35عصره یعنی تا7اینهمه… هی! چیزی نیست. طوریم نمیشه.
امروز یه چیز با حال گیر آوردم. در مورد ماجرای وان و اون توالت فرنگی کوفتی اینجا گفته بودم و هزینه و کثافتکاریه انتقالش. امروز در مورد دستشویی فرنگیهای دیواری خبردار شدم. اگر مقاومتشون کافی باشه و بتونم یکی ازشون توی دستشویی بزنم دیگه اونهمه دردسر ندارم. فقط باید یه وان پیدا کنم که از در فسقلیه حمومم بره داخل. ولی این دیواریها… بذار برم از اینترنت بپرسم حتما یه چیزهایی ازش میدونه بهم بگه. خب اگر مقاومتش کم باشه و خخخ یه دفعه بشکنه و سرنشینش رو بفرسته به سقوط وسط خلا چی؟ واییییییی عجب صحنه ای خخخ. آخ خدایا چقدر این… لعنتی! من خوبم. هیچ طوریم نیست. من طوریم نیست. چیزیم نیست!
مادرم امروز نتونست بیاد اینجا. لباسشویی خونش خراب شده باید منتظر تعمیرکار بمونه. و من دلم میخواد برم حموم و زیر دوش داخل وان خودم رو ول کنم بلکه اثر کنه. خدایا دست هام دارن میلرزن خفیفه ولی لرزشه تمامش رو تمامشون رو دارم حس میکنم خدایا کمکم کن! طوری نیست. من طوریم نیست. تموم میشه. درست میشم. من هنوز پریسام. از پسش برمیام. از پسش برمیام! لعنتی! من از پسش برمیام!
بذار درگیر یه چی دیگه بشم. از اینترنت در مورد این چیزه بپرسم. شاید تمرکزم رو منحرف کنه. ولی اگر بشه و این دیواریها جواب بدن عجب عالیه! این هفته کلا هفته مثبتهاست! آخ جون! ولی الان… ولی این… آخ خدا! خدایا کمکم کن! باید برم بالای سر اینترنت. نمیتونم اینجا بشینم و روی لرزشم متمرکز بمونم. این گذراست باید بگذره باید تموم بشه. گوگولی بیا سوال دارم ازت. بعدش بی افتم و بخوابم. شاید هم بد نباشه خودم رو از اینجا جدا کنم و بخزم داخل حموم شاید کمک کنه. خدایا کمکم کن! بیخیال. اینترنت. بذار برم اینترنت گردی دنبال جوابهام. تا بعد.