4شنبه صبح.
داریم میریم به طرف ظهر ولی هنوز زمان باقیه. مادرم دیشب باهام بود و البته بیشتر من سعی داشتم باهاش باشم. اینجا شبکه هایی که میخواد وصل نیستن و دندونپزشکی دیروزش خستش کرده بود و سعی داشتم نامحسوس مواظبش باشم. الان رفته بیرون. نمیشه مادرم رو متقاعد کرد که خیلی بیکار بمونه. باید سعی کنم امشب هم نگهش دارم. شاید بتونم.
اثر دردسری که2شب پیش واسه خودم درست کرده بودم خیلی کمتر شده ولی هنوز یه مدل کوفتگی عجیب توی معدهم حس میکنم که کمرنگ ولی محسوسه. نشستم پشت سیستم و داخل تیتی1تیمتاک به موزیک خودم گوش میدم و سعی میکنم ارتفاع خطرناک کوه تکالیفم رو کاهش بدم. دیشب چندتاشون یعنی چندتا از کوچیکهاشون رو انجام دادم ولی بزرگترها و مهمترهاشون هنوز مونده و خدایا حس میکنم شبیه یه کوه ظرف نشسته هرچی باهاشون ور میرم از حجمشون کم نمیشه.
گاهی حس میکنم دلم واسه زمانهای کلاس زبانم تنگ میشه. انگار هنوز به فضای بیرون از اون کلاسها و اون درسها عادت نکردم. کی میدونه شاید واقعا من مال همون مدل فضاها باشم. فعلا که منفی یا مثبت هیچ کلاس زبانی در کار نیست و عوضش من تا فرق سر وسط تکالیفی که فقط باید انجامشون بدم گیرم. گاهی چیزهای مزخرفی به سرم میاد. هی! از اون مزخرفهای هفته های پیش نیست. دیگه از اون چیزها به سرم نمیاد. انگار توفان آخری با رفتنش یه بخش بزرگی از غفلت خطرناکم رو با خودش برد. خیال از واقعیت قشنگتره ولی بخوام یا نخوام الان انگار در حال تماشای منظره ای هرچند سیمانیتر اما واقعی هستم. شاید اون توفان واسه آگاه کردن من از طرف خدا اومده بود. کی میدونه؟ در هر حال هنوز میگم منظره پیشین زیباتر اما تصویر الان واقعیتره و… خب اون رنگهای جیغ مال نوجوونهاست. من45سالمه! تازه دیر هم بیدار شدم. بیخیال. احتمالا باید همین مدلی باشه که الان هست. خدایا شکرت!
دیشب شبانه هام رو شروع کردم. خوب شد پیش از این شروعشون نکرده بودم وگرنه2شب پیش بینشون وقفه می افتاد و خراب میشد. یعنی واقعا جواب میده؟ بیخیال من که همیشه به امتحان کردنش خندیدم بذار یه دفعه شبیه آدم امتحان کنم بلکه زد و جواب هم داد. امتحانش که دردسر نداره فقط باید چند دقیقه آروم بشینم و گوش کنم.
توی سرم عدد115/5چرخ میزنه و هرچند دلم پایینترش رو میخواست ولی حس نارضایتی ندارم. ظاهرا سر فلش به طرف مثبته و هرچند من چندان نمیفهمم واسه چی و هرچند گاهی یهخورده اذیت میکنه ولی جهت فلش رو دوست دارم. کاش سرعتش بیشتر میشد ولی بیخیال اون طوری شاید دردسر بشه و من دردسر نمیخوام. این زمان از بیمارستان بیشتر از بیماری میترسم. بذار همه چیز آروم باقی بمونه.
ورودم به هفته تاریک به طرز مشکوکی آرام بود. فقط یهخورده سردرد دارم که انگار دلش میخواد بیشتر بشه و هنوز که نشده. امروز صبح شکلات داغ درست کردم و واقعا حس میکنم دیگه شبیه گذشته از خوردنش لذتی نمیبرم. بد نیست ولی لذتی هم درش نیست. گاهی حس میکنم دلم واسه لذت بردن تنگ میشه. لذت بردن از خوردن. لذت بردن از خواب. لذت بردن از خندیدن. خیلی موارد رو هنوز دوست دارم ولی لذتی که در گذشته میشناختم در کار نیست. هیچ حسی هم در کار نیست. نه غمه نه خشمه نه درده فقط بی حسیه. یکی2دفعه بهم گفته شد باید واسه وضعیت جدید جسمیم یه دکتر ببیندم و واسه موارد دیگه هم توصیه شد بد نیست با یه مشاور صحبت کنم. هی! هیچ چیش رو انجام نمیدم. دکتر نمیرم با مشاور هم صحبت نمیکنم! ولی این… یعنی جدی این مدل بی حسی به همه چیز… یعنی واقعا لازمه با یک کسی که از علم و آگاهیش مطمئنم حرف بزنم؟ نه! ابدا! علم و آگاهی هیچ کسی نمیتونه کمک کنه. تمام!
دیروز با رفقا صحبت داشتیم. باید یه چی از یه کسی واسشون بپرسم. و خدایا باید یه تقاضا واسه اداره بنویسم که نشونیهام رو توی سایتشون واسم درست کنن! لعنتی! وسط اینهمه گرفت و گیر این هم شده ماجرا. البته خیلی زمان نمیخواد ولی تمام گیرهای فسقلیه من خیلی زمان نمیخوان و وای خدایا آخه واسه چی من همیشه یه کوه کار انجام نشده واسه استرس گرفتن روی فرق سرم سنگینی میکنه؟
بهم میگن بیا بیرون. ازم شیرینی میخوان. به نظرم باید بهشون بدم ولی فعلا حس بیرون رفتن نیست. از این هم هیچ لذتی تصور نمیکنم. لازمه برم بیرون یه چیزهایی بخرم ولی بمونه واسه آخر هفته بعد. هنوز گیر نکردم. اصلا گیر هم کنم شاید طوری نشه اتفاقا این گیر نباید منفی باشه. مگه نمیخوام از دستش خلاص بشم؟ خوب اگر این زاپاس تموم بشه… اوه خدا! اصلا تصورش… یعنی کامل تموم بشه؟ یعنی بدون اسلحه؟ بدون هیچ چی؟ بیخیال بابا مگه حالا که هست چیکار میکنه واسم؟ مدتهاست که اثرش از بین رفته. فقط اگر نباشه کلافه تر میشم. این هم باید درست بشه دیگه. فعلا که هنوز خیلی مونده تا این یه دونه ته بکشه. هنوز میتونم این جستجو رو شوت کنم به آخر هفته بعدی.
سرده اینجا. هر طرف میرم سرده مخصوصا اتاق خودم. یه مدل مورمور اعصابخوردکنه که هیچ ازش خوشم نمیاد. کرختی هفته تاریک رو انگار کمی حس میکنم. لعنتی کاش زهرش رو پیش از شنبه بپاشه و دست برداره از سرم! گندش بزنن.
مادرم هر لحظه امکان داره برگرده. باید گوشم به در باشه. مواظبم. منتظر پیام بانکم که برسه و هنوز نرسیده. یعنی گیر کرده؟ به خونواده هم اگر بگم اول میترسن بعدش متمرکز میشن که حالا چیکار کنیم. به نظرم بد نیست در آرامش منتظر بمونم. اینجا ایرانه.
اوه ساعت کی از11گذشت؟ من باید برم پست شنبه رو بنویسم بعدش تقاضای خودم بعدش یه متن گوش کنی بعدش هم یه تکلیف طولانیه محتوا بعدش یه گزارش گوش کنی واسه1اسفند بعدش هم یه ترجمه واسه11اسفند و خدایا من واسه چی نمیمیرم!
بسه. نق به درد نمیخوره. همین الان یه لیست از هرچی باید انجام بدم و یادم مونده نوشتم. بذار جای نق زدن برم شروعشون کنم بلکه به یک جایی برسونمشون. خدایا کمکم کن! من واقعا نمیخوام نق بزنم ولی عجیب حس خستگی میکنم. انگار داخل یه چرخه پیش میرم که فقط میچرخه. نه انتها داره نه تغییر جهت فقط میچرخه و شاید هم… شاید نمیچرخه و فقط این من هستم که دیگه از پیش رفتن و پیش بردنش احساس رضایت گذشته رو ندارم. میگمکه، تحلیل من باشه واسه بعد. الان داره دیرم میشه. ساعت11و10دقیقه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
یک شب جهنمی.
بعد از ظهر3شنبه.
آخجون تعطیلی آخر هفته. خدایااااا شکرت!
دیشب تقریبا خودم رو کشتم. دیروز هم گرسنه بودم هم حرصی از حس گرسنگیم و اون ضعف کزایی و همه چی. مواد پیتزا دم دستم آماده بود. یعنی آمادهش کرده بودم. عصری از همه چیز خاکستری بودم. قاطی مواد آمادهم چندتا سوسیس بود. اگر همراه ماست و اسفناج پختهم یه دونهش رو میخوردم مگه چی میشد؟ خب اگر2تاش رو بخورم چی؟ و به جهنم که3تا میشن. اصلا این مسخره بازیها واسه چیه؟ من چه دردم شده؟ من باید هر غلطی دلم میخواد کنم هرچی دلم میخواد هر اندازه دلم میخواد بخورم هر زمان هم خودم بخوام متوقف باشم نه اینکه از ترس درد و تهوع دچار ضعف باشم. این باید دست خودم باشه. همه چیزم باید دست خودم باشه. اصلا واسه چی نباشه؟ پدر این معده پدرسوخته رو درمیارم. سوسیسها یخشون باز شده بود. خدایا! همه رو خوردم. تمامشون. 4تا بودن. همه رو خوردم. نتیجه تقریبا آنی بود. یک مدل حس سرخوشی کرخت و فلج کننده. شبیه حس بعد از مصرف الکل. آخیش سیر شدم! هیچ چیم هم نیست. بیجا میکنه چیزیم باشه؟ خوب کردم. بعدش یک مدل گیجی شیرین حاصل از سیری کامل. بعدش خستگی. چقدر خابم میاد. چه عجیب! خوابم برد. در حال کتاب خوندن رفتم به نیستی. حدود2یا3ساعت بعد از شدت درد وحشتناک معده بیدار شدم. خدایا این چه دردیه؟ من معده درد زیاد داشتم و این بدترینش نبود اما به طرز وحشتناکی غیر قابل انتظار و سنگین و واقعا بد بود. خدایا این دیگه چیه! به امید تهوعی که همیشه ازش متنفر بودم از جا پریدم. از شدت ضربه بیداری و درد معدهم سرم داشت گیج میرفت. سعی کردم به روی خودم نیارم. نمیشد. تمام نبضم تیر میکشید انگار. رفتم تیمتاک. چیزی به کسی نگفتم. حس دریافت نصیحت نداشتم. توصیه دکتر رفتن و موارد جانبیش. این زمان حس میکنم ابدا دلم نمیخواد به این مدل حرفها گوش کنم عمل که جای خود داره. خیلی نتونستم اونجا بمونم. رفتم داخل کانال بسته. مود خواب زدم و مثل مار از درد به خودم پیچیدم. خدایا! این چه دردیه؟ من دارم میمیرم! حدود نیم ساعت بعد انگار میتونستم شبیه مخدری های توهمزده صدای عصبانیه معده دردناکم رو بشنوم که داشت میگفت اینجا رو کور خوندی لعنتی! من دیگه از بایدهای لعنتیه تو پیروی نمیکنم. اون مدل خوردن اذیتم میکنه و از حالا این تویی که باید به بایدهای جسمت توجه کنی. واسه شروع هم باید یهخورده ادبت کنم و واسه این ادب کردن امشب بلایی سرت میارم که حد اقل5دفعه آرزو کنی روده هات رو بالا بیاری.
اگر درست خاطرم مونده باشه بیشتر از5دفعه آرزو کردم تهوع خلاصم کنه ولی نکرد. تهوعی در کار نبود و عوضش چنان دردی بهم حمله میکرد که میخواستم داد بزنم. دم صبح با نبض دردناکی که تمام قفسه سینم رو قدم میزد خوابم برد. البته شب هم خوابیده بودم ولی خوابم اصلا خالص و آرام نبود. پر از درد و بیدار شدن و خدایا این دیگه چی بود دیگه نمیخوام همچین چیزی رو تحمل کنم.
صبح باید میرفتم سر کار. بلند که شدم به نظرم رسید جهان از پشت پرده حسی شبیه خماری بعد از مستی سنگین و متحرکه. تازه اون زمان تونستم متمرکز بشم و فکر کنم. صبح بود و من بودم و پریسای داخل آینه که از پشت شیشه مواج و تیره از خستگی های من داشت واسم شکلک درمیاورد.
-اضافه وزن حاصل از4تا سوسیس همراه اسفناج پخته چنده؟
داغونتر از اون بودم که فحش بدم ولی درست بود. اخمهای حاصل از افکارم رفتن توی هم. پریسای داخل آینه همدردانه لبخند زد.
-سخت نگیر. گیریم که یک هفته تأخیر پیش بیاد که احتمالا نمیاد. اولا دردی که تحمل کردی احتمالا اجازه نداد خیلی چیزی رو جذب کنی و اگر هم کرده باشی اثرش شاید اونهمه نباشه دوما به اندازه ای که لازمت بود تنبیه شدی. دیگه بهش فکر نکن. همه چیز درست میشه گیریم که با یکی2روز تأخیر کوچولو. چیزی که شده دیگه شده. دلگیرش نباش.
هر طوری حساب کردم دیدم داره درست میگه. حسم مثبت نبود ولی سعی کردم خیلی منفی هم نباشه. ولی خستگی و حس بیماریم رو نمیشد ندید بگیرم. واقعا سنگین بودم. داخل کلاس با بچه ها به همه چیز خندیدیم. بعد از خوردن یه ناهار سبک الان حالم بهتره. در. برمیگردم.
خب حله. مادرم. از دندونپزشکی اومده پیش من و باید مواظب باشم بلند نشه بره سراغ کار کردن. الان حالم بد نیست. دل و روده هام هنوز حس گزگز حاصل از کوفتگی رو منعکس میکنن و شبیه عضوی که بهشون چنگ کشیده شده باشه تحریکپذیرن ولی در مجموع اوضاعم بد نیست. اما دیگه باید خاطرم بمونه که این وضعیت به خاطر هر چیزی که باشه دیگه از این شبهای جهنمی دلم نمیخواد. اون هم واسه خاطر4تا سوسیس فسقلی. جسمم الان بیشتر از دیشب روی خط تعادله و انگار داره بهم میگه حالا حساب دستت اومد؟ بله اومد. به نظرم بد نیست یهخورده یواشکی کوتاه بیام. من نمیدونم چه عاملی کاری کرده که نتونم ناپرهیز باشم و به این شدت اثر ناپرهیزیهام رو توی ملاجم میکوبه ولی هرچی که هست نباید چیز بدی باشه. بیخیال لحظه رو عشقه و من الان بد نیستم.
این آخر هفته خیلی گیرم. کلی کار باید کنم. خدایا کمک کن درشون پیش برم وگرنه روانم هفته بعد حسابی گرد و خاکی خواهد بود. میشه امروز خیلی درگیر گیرهام نباشم؟ آخه3شنبه بعد از ظهره. هی! تنبلی بسه. من واقعا باید سریعتر عمل کنم.
حسش نیست در مورد کتابی که همین یک ساعت پیش تمومش کردم و موارد دیگه حرف بزنم. بذار برم سراغ چندتا از گیرهای کوچیکم که کار فردام سبکتر باشه. احتمالا باز این اطراف آفتابی بشم ولی الان باید تمومش کنم. ساعت4و13دقیقه. تا بعد.
حس های خاکستری.
1شنبه شب.
آخ خدای من! امروز عجب… هیچ چی بابا بیخیال از همون نق های همیشگی. الان از عصری یهخورده متعادلترم ولی نه اونقدری که باید باشم. حسم یهخورده نه یهخورده نه واقعیتش حسم خیلی بیشتر از یهخورده خاکستریه. شاید واسه خاطر نزدیک شدن تاریکه شاید هم واسه خاطر اینکه در تایم ممنوعه داشت بهم فشار میومد شاید هم… نمیدونم. خدایا نمیدونم.
دیشب حالم حسابی عوضی شد. یه چی باید ترجمه میکردم و به نظرم رسید اصلا نمیفهممش و خدایا از تصور اینکه پیشبینیهای اطرافم درست در اومده و کلا زبان از سرم پریده چون خیلی کم میخونمش واقعا… خدایا این به طرز وحشتناکی بهم حس استرس میده آخه من چه معامله ای کنم با زندگی کج و کوله خودم که خیلی جایی واسه به کارگیری و تقویت این مهارت لعنتی واسم نمیذاره؟ خدایا کمکم کن! امروز صبح داخل مدرسه چندتا فایل گوش کردم. تقریبا درکم از مفهومش شاید بشه بگم بد نبود. البته زمانهایی که تمرکزم ازشون نمیپرید. خدایا من واقعا… ظاهرا هنوز از تصور از دست رفتنش حالم خوش نیست. واقعا از تصورش دارم اذیت میشم. خدایا لطفا! لطفا کمکم کن تو دیدی تو میدونی من تمام خودم رو سر این لعنتی گذاشتم و حالا واقعا هیچ چی در خودم نمیبینم واسه اینکه بخوام… اه لعنتی! عجب حس پلشتی کاش میشد یه مدلی از دستش خلاص میشدم! اه! لعنتی! لعنتی! اه لعنتی!
گاهی واقعا لب تیغیم و خودمون نمیفهمیم. تیغهایی که خودمون بدون اینکه بفهمیم کاملا دیوانه وار میریم طرفش و… این2روز آخری روی خودم که متمرکز میشم حس میکنم توی خودم میلرزم. هیچ چی نشده ولی تصورش واقعا به4ستونم ضربه میزنه. یعنی اگر من در زمانی پیش از آگاهی های امشبم اون کلید توی مشتم رو میزدم یک درصد احتمال عمل کردنش بود و به احتمال یک درصد اون انفجار اتفاق می افتاد؟ اصلا شاید جواب نمیداد ولی اگر میداد… اگر کلیده عمل میکرد… اگر انفجار اتفاق می افتاد… یعنی واقعا من زمانی به سرم زده بود که این دکمه خطرناک رو بزنم؟ و اگر زده بودمش… وای خدایا اگر زده بودمش و اگر جواب داده بود… خدایا! خدایا من واقعا… توفان واقعا تموم شده و گذشته ولی آگاهیها اگر فراموش بشن واقعا مثبت نیست. در این زمان من حرصی نیستم دلگیر هم نیستم ولی خیال ندارم واسه از یاد بردن مواردی که بهشون آگاه شدم تلاش کنم چون تلاش درستی نخواهد بود. حالا به شدت درک میکنم که واسه چی هرگز شجاعت فشار دادن اون دکمه رو نداشتم. گیر شجاعت من نبود. دست خدا بود که هر دفعه ترمز جنونم رو میکشید. خدایا خیلی خدایی. خیلی میخوامت. کاش میشد حکمت تمام توقفهایی که در زندگیم بهم دادی رو میفهمیدم! شاید اون زمان حسم از حس امشبم در مورد خیلی از این توقفها بهتر میشد. اینکه واسه چی اجازه ندادی همه چیز اون مدلی که میشد پیش بره و من الان اینجا نباشم و جای دیگه زندگیم رو خودم رو پیدا کنم و از تمام موارد لعنتی خلاص بشم و مهارت زبانم هم قطعا مجال تقویت شدن پیدا میکرد و… هی! بیخیال. نشد دیگه. امشب تکرارش فایده نداره. خودم به اندازه کافی درگیر دلواپسی های مدل دیشب هستم گیر دادن به نشدها چه کمکی میکنه؟
تیمتاکم. کانال باز. صحبت عجیبی با یه تازه وارد یعنی نسبتا تازه وارد داشتم. بحث جالبی بود. در مورد باوری که یک عمر داشتم و از حدود یک ماه پیش حس کردم باید درش تردید کنم. اون خانمه داشت بهم میگفت تردیدم درسته و… یعنی ممکنه درست بگه؟ کاش درست بگه! واقعا دلم میخواد توضیحات ایشون درست باشن.
کلی مشق روی دستم مونده و زمان به سرعت داره میره و من هیچ غلطی نتونستم واسه کاهش این ارتفاع کوفتی کنم. خدایا گاهی بدجوری حس… بریدن… آخ خدای من!
خدایا کاش فردا4شنبه بود! جرأت نمیکنم بگم دلم تعطیلات طولانی مدت میخواد. آخرین باری که به شدت همچین چیزی خواستم کرونا اومد و تعطیلات طولانیم رو گرفتم ولی اصلا مثبت نبود. هرگز تعطیلات این مدلی دلم نمیخواد. هیچ زمانی دیگه نمیخوام تجربهش کنم و کنیم. خدایا این مدلیش رو نمیخوام یه تعطیلات بی خطر و بدون پرداخت همچین بهای وحشتناکی دلم میخواد. تعطیلاتی فقط تعطیلات. بدون کرونا. بدون درد عمومی. بدون وحشت. بدون گریه ها. بدون درد. کاش فردا4شنبه بود!
شبها اینجا بدجوری سرد شده. هرچی میپوشم باز سرده. این شومینه دیوونه هم یه گیری داره و روشن نمیشه. البته شاید بد هم نیست این سردرد بهم میده و خاموش موندنش بد هم نیست ولی سرده. خیلی سرده و وای سردمه واسه چی هرچی میپوشم باز سردمه؟
بذار فیلتر شکن نفله رو روشن کنم فایل های تلگرامم رو بردارم به نظرم لازمم باشن. خدایا کاش تلگرام از فیلتر دربیاد واقعا اذیت میکنه.
امروز یه کتاب خوندم. یعنی امروز تموم شد. بعدش دلم نخواست بلافاصله کتاب جدید شروع کنم. خوشپایان بود ولی… خوشپایان بودنش باعث شد چشمهام خیس بشن. تلخ نبود. واقعیتش… من حسود نیستم ولی… به کسی نگیها به قهرمان این کتابه یهخورده حسودیم شد. اون جاش رو توی دنیا پیدا کرد. پیدا کردنش قشنگ بود نتیجه دادن تلاشهاشون هم قشنگ بود همه چیزش قشنگ بود. دلم خواست تحقق این مدل داستان رو توی زندگی خودم. سارا جاش رو پیدا کرد. کاش من هم میتونستم! کاش میشد جام رو توی دنیای خدا پیدا میکردم. حس میکنم این… خدایا کاش جام یه جایی بود! یه جایی که میشد من پیداش کنم! الان یه کتاب دیگه رو شروع کردم. از چندلر. اگر اسمش رو درست نوشته باشم. کتابه رو دوست دارم وگرنه بعد از اونی که خوندم حالاها کتاب خنثی نمیخوندم. خدایا! خوش به حال سارا! کاش میشد قاعده اون کتاب توی دنیای واقعی به من جواب میداد! گاهی سعی کردم ولی جواب نداد و… خدایا حکمتت رو شکر!
بسه دیگه خسته شدم. ساعت10و46دقیقه. تا بعد.
آرامش بعد از توفان.
صبح جمعه.
آخ سرم وای خدا دوباره نه. آخر هفته بعدیم در هفته تاریک بر فناست آیا؟ خدایا کاش آخر هفته باشه روزهای کاری رو واسم جهنم میکنه. خدایا لطفا!
خیلی زوده من هنوز خوابم میاد. پریشب که خواب درست درمون نداشتم دیشب بد نبود ولی هنوز خستم به خدا.
آرامش حاکمه. شکر خدا توفانها ماندگار نیستن ولی میدونی؟ هیچ زمان ضرب توفان رو فراموش نکن. هیچ معامله تاریکی نکن ولی فراموش هم نکن چون واسه محکم شدن در فرداهای تاریک به درد میخورن. دلگیر نباش حرصی نباش تاریک هم نشو فقط یه گوشه خاطرت نگه دار که اگر تجربه لازمت شد خیلی غافلگیر و بی دفاع نباشی. این چیزیه که من از زندگی یاد گرفتم و سفت بهش عمل میکنم. این یکی هم گذشت. بدجوری تلخ و خیلی سخت گذشت من واقعا… خیلی تلخ اذیت شدم. خیلی… تلخ گذشت خیلی. هی بیخیال. گذشته رفته. دیگه تموم شده. بذار بره داخل قابش بخوابه. ولی این… خیلی این خیلی تلخ این اذیتم… بیخیال پریسا. اون سیاهی دیگه نیست. حالا رفته. حالا صبح شده. رها کن بذار بره.
خدایا لطفا ترمز هفته تاریک رو واسه4روز بکش فردا شنبه هست من باید برم سر کار به خدا بدجوری بد اذیت میشم واقعا آزار میده. وای خداجونم!
بیخیال. از دست من که کاری برنمیاد. چیزی که بخواد بشه میشه. استرس کمک نمیکنه. این هم میاد میره کاریش نمیشه کنم. ولی آخ سرم. احتمالا امروز باید بیخیال منع شیرینی جات بشم و یه شکلات داغ واسه خودم درست کنم بخورم. نمیدونم واقعا درسته یا فقط تصور منه ولی زمانهای سردردهای هفته تاریک شکلات داغ تسکین میده. پیش از این آب جوش و عسل میخوردم الان شکلات داغ دارم حس میکنم عجیب سردردم رو میفرسته عقب. نمیفهمم ربطش چیه ولی واقعا واسه من عمل میکنه. نمیدونم حتی اگر این فقط تصور من باشه تصور مثبتیه چون کمک میکنه کمتر حس سردرد اذیتم کنه. فقط یه مشکلی هست. من با این وضعیت خوردن جدیدم خیلی شکلات داغ دلم نمیخواد. ولی شاید امروز یه لیوان دلم بخواد. وای سرم. سردرد دیوونه. گندش بزنن!
دیشب دعوت شدم به خونه رفقا و خوردن فست فود دسته جمعی. گفتم نصفه شبی من نمیام. گفتن ساعت9شب نصفه شب حساب نمیشه. حالا واقعا نمیشه؟ در هر حال شب بود و نرفتم. گفتن صبح بیا گفتم نمیخوام صبح مادرم میاد اینجا. بیچاره مادرم حالا نه که اگر نمیومد من میرفتم! هوممم. نمیرم. فست فود دوست دارم ولی این رفتنه رو نه. اصلا فست فود هم نمیخوام خودم پیتزا درست میکنم ولی نه امروز. کلا نمیخوام برم بیرون. من میخوام همینجا بمونم. درست همینجا. همین گوشه امن دنیا. آییییی خداجون هم خفیف درد دارم هم سرده. خودم زیر پتو ولو شدم دستم بیرونه دارم مینویسم ولی دست هام سردشونه زودتر بنویسم ببرمشون این زیر.
ولی جدی امروز مادرم میادش. باید بریم آرایشگاه. آرایشگاه خوبه ولی الان که این زیرم بدجنسانه دلم میخواد آرایشگر بگه امروز وقت ندارم. چیه خب بدجنسم که بدجنسم حسش نیست آخه! واییییی سرده.
تلفن. مادرم.
خب تموم شد. اوه چه هوا حرف زدیم بنده خدا هرچی شارژ داشت رفتش که! زمان رو یادم رفت.
میگم نمیشه من بلند نشم یه جادویی شکلات داغ درست کنه بیاره واسم غذای امروزم رو هم بار بذاره؟ چه بد اینجا از این جادوها پیدا نمیشه. شکلک مظلوم و آه و ازینا. ول کن این مسخره بازیها رو. باید بلند شم به امور مربوط به شکم برسم بعدش هم برم زیر دوش اثرش خیلی خوبه. میگم نمیشه یه جوری راه داشت من سیستمم رو ببرم اونجا؟ دلم میخواد سیستمم روشن باشه واسه چی دستگاه ها آب دوست ندارن؟ دوشه دیگه چی میشه مگه؟
بسه. دیگه دارم زیاد جفنگ میگم. ساعت8شد. بذار یهخورده گرم بشم بعدش بلند شم ببینم معده دیوونه رضایت میده یه چی بخورم از این حالت سستی بعد از5شنبه نفله ای که گذروندم دربیام؟ ساعت7و59دقیقه. تا بعد.
بعد از شب اول.
5شنبه صبح.
خدایا واسه چی الان بیدارم آخه! دیشب روی مبل خوابیدم. اصلا راحت نبود. هزار دفعه بیدار شدم. الان خستم. ولی شب رفته و حالا صبحه. ایول! به نظرم دیگه بسه. من45سالمه! 45سال! باید بلند شم موهام رو شونه بزنم و درهایی که دیشب بستم رو دوباره باز کنم و برم سراغ اتاق سرد و تخت ویران خودم. در تمام مدت عمرم خیلی پیش اومد که به خاطر مواردی متوقف بشم. این بار این نباید پیش بیاد. زندگی در جریانه و این دفعه واسه توقف و نفسگیری یک شب باید بس باشه. خب بذار ببینم! من یک ترجمه واسه اسفندماه دارم که باید انجامش بدم، یک پست فارسی هست که باید بنویسم، و فعلا برای اسفند تا همینجا یادمه. باید برگردم سر درس و مشق های خارج از گوش کن خودم. یهخورده بیشتر درس بخونم و یهخورده بیشتر انگلیسی بشنوم و شاید لازم باشه یهخورده بیشتر از سیستم و اینترنت و تیمتاک فاصله بگیرم. تماشا کن همین الان داخل تیمتاکم و دارم اینو میگم. نخند! داخل کانال بسته نشستم. به نظرم حالا که زمانم بازتر و عقلم به اندازه کافی دلیل بهم داده و داره میده شاید برنامه ریزی واسه زندگی شخصیم آسونتره. بسه دیگه پریسا! حماقت هم تایم داره. دیگه بلند شو خودت رو بتکون و سکان باقی راه رو بگیر دستت! انجامش میدم. خدایا کمکم کن!
دایی هنوز بیمارستانه. هی حالش بهتر میشه و دوباره بد میشه. خدایا! چی میشه بگم! داره اذیت میشه. کمکش کن. هر مدلی به مصلحتشه کمکش کن. من نمیخوام بره و الان فقط نمیخوام اذیت بشه. خدایا تو خدایی مصلحت همه ما رو فقط تویی که میدونی. لطفا کمکش کن. لطفا کمکش کن!
مادرم اگر میتونست ماجرای دیروز و دیشبم رو بدونه خخخ حسابی خوشحال میشد. دلش میخواست اینطوری بشه هرچند هیچ زمانی مستقیم نگفت. به نظرش این درسته و به نظرش حالا دیگه میشه من عاقلتر باشم و بشینم سر درس و تقویت مهارت های زبانم. و خدایا واسه چی همیشه به جایی میرسم که حرف تلخ مادرم درست درمیاد؟ این انصاف نیست خخخ. آخه واسه چی خب من دلم نمیخواست این دفعه درست پیشبینی کنه آخه واسه چی همیشه درست میگههههههه؟ شکلک حرص. خخخ. شکلک حرص بی خطر. ولی در هر حال شکلک حرص.
هنوز سرده ولی شب رفته و اولین شب همیشه بدجوری سخته. حالا صبح شده. هی! سلام صبح. تو واسه چی اینهمه سردی؟ سردمه ولی دلم میخواد از توی اینهمه لباس بیام بیرون. امروز و شاید فردا تایم استراحته ولی شنبه صبح دوباره سر کار و باید یه سری فایل واسه درس خوندنم جمع کنم. فایل دارم ولی کافی نیست. هزار دفعه تصمیم گرفتم عمل هم کردم ولی گرفتاریها چنان بی صدا منحرفم کردن که اصلا نفهمیدم چی شد. به نظرم دیگه لازم نباشه منحرف بشم. به نظرم مأموریتم در موقعیتی که مشغولش بودم دیگه تموم شده. حالا دیگه همه چیز اون موقعیت به ثباتی رسیده که ترمیمش باید به دست یک کسی جز من پیش بره. اون یک کسی دیگه باید خودش بخواد. اگر بخواد! خدایا! تو کسی رو ول نمیکنی ولی میگم، میشه یهخورده بیشتر حواست به یه سریها باشه؟ آخه من در هر حال واسشون دلواپسم. لطفا مواظبشون باش. آخه من بیشتر از این دستم نمیرسه. هی! نمیخوام ببارم. خدا هم نق لازم نداره خودش کارش رو بلده. از یه جایی به بعد باید خودمون بجنبیم. من این دفعه و در این نقطه از جاده وجدانم سبکه. واقعا تلاشم رو کردم. از ته دل. فقط خاطرم یهخورده تاریکه که خب کاریش نمیشه کرد. تقصیر خودمه که انتظارش رو نداشتم. طوری نیست درست میشه من که دفعه اولم نیست ازینا میبینم. خاطر من ترمیم میشه. خدایا! به بقیه هم کمک کن که ادامه راه ترمیم و تکمیل رو راحت برن و موفق بشن. در هر حال من همیشه واسشون دعا میکنم. اگر دعاهام در عرش تو معتبر باشه.
اوه ساعت از6و نیم گذشت! بذار برم ببینم پرنده ها دونه دارن یا نه هرچند خیلی سرده و بعید میدونم الان این طرفها بیان. باید بلند شم یه قهوه درست کنم از دست این پوشش چند لایه هم خلاص بشم. خوشم نمیاد روزم رو با اینجا نشستن و نق زدن بگذرونم. هیچ کاری هم اگر نکنم باز حرکت از سکون بهتره. خب دیگه نوشتن بسه. ساعت6و32دقیقه. و همچنان شکلک حرص از اینکه روز تعطیلم واسه چی من اینهمه زود بیدارم. حالا شد ساعت6و33دقیقه. هی بابا زمان وایستا اومدم. تا بعد.
بیداری، ادراک، واقعیت!
4شنبه شب.
عجب روز عجیبی بود. به انجام تمام مواردی که باید انجام میشدن رسیدم. از یه جایی شیرینی رسید و خوردم و پدرم در اومد و… خدایا گاهی غافلگیریها چه عجیبن!
تیمتاکم. تیتی2پره و من داخل کانال باز موزیک گوش میدم. تیتی1و بدون هدفون و با میک بسته. یه آهنگ رو زدم روی تکرار تا بخونه و بخونه. تو بردی. اسم آهنگه. کسی اینجا نیومده که لازم بشه بنویسم هدفون ندارم. حسش هم نیست روی مود اسمم بزنم. بیخیال. موزیکه تموم شد باید دوباره شروع کنه. میخوام بخونه. چند دفعه دیگه بخونه. هدفونم اینجاست روی کلیدهای سیستمم ولی نزدمش. دلم نمیخواد هدفون بزنم. دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم. با هیچ کسی. هیچ کسی!
امروز اتفاق عجیبی افتاد که به شدت یه دفعه ای و به شدت شدید و به شدت واسم تکاندهنده بود. شبیه نور خیلی شدید یه نور افکن که داخل شب یه دفعه صاف بزنه وسط چشم هایی که ترجیح میدن در تاریکی باقی بمونن و… امروز بر اثر یه حرکت ناگهانی کوچیک یه دفعه یه دسته پرده کلفت رفتن بالا و من چیزهایی رو دیدم که تا امروز نمیدیدم یا دلم نمیخواست که ببینم. یکه نخوردم. حیرتم بیش از یکه خوردنهای معمولی بود. انگار یه دفعه به ضرب تمام با2تا دست سفت و قوی از یه خوابی پرت شدم وسط بیداری و فرود اومدم روی سیمان واقعیت. اون پرده ها رفتن کنار و من انگار مات دیده هام و دریافتهام شدم. یعنی اینهمه مدت اینهمه سنگین خوابم برده بود؟ خدایا اینهمه؟ مگه میشه؟
این لحظه حس میکنم تمام جونم از ضربت برخورد شدیدم با سنگهای واقعیت بیداری تیر میکشن اما بیدارم. کاملا بیدار. نه عربده زدم نه گریه کردم نه فحش دادم. فقط آروم و بی صدا و مات به مقابلم متمرکزم. اونقدر عمیق متمرکزم که حس میکنم تمام رگهای دریافتم از شدتش درد گرفتن.
امشب بدجوری سرده. کلی لباس پوشیدم ولی داخل اتاقم نشد بمونم. اومدم داخل حال. من و سیستمم. اینجا کسی نیست. حتی پریسای داخل آینه که داخل اتاق سردم جاش گذاشتم. امشب حس هیچ ندایی رو ندارم. حتی پریسای داخل آینه. بیداری ناگهانیم روی ادراکم فشار میاره و من شبیه یک نفر که درگیر مخدر بوده و تازه با یه چیزی هر چیزی از زیر اثر مخدر یهخورده در اومده ماتم برده که من کجام. تا حالا چقدر گذشته. چی داشت میشد. واسه چی اینهمه خوابم برده بود. خدایا! نمیدونم بگم شکرت یا… به نظرم در هر حال باید شاکر باشم. هرچند چشم هام هنوز از اون نور شدید و گوش هام هنوز از صدای کنار رفتن اون پرده های ضخیم و استخون های روانم از برخورد شدیدم با واقعیت بیداری به شدت آزارم میدن ولی شاید این اتفاق باید می افتاد. زمانی که کمی آگاهتر به مقابل متمرکز میشم یادم میاد که اون پرده ها از مدتی پیش در لرزش بودن. فقط یه حرکت ناگهانی لازم داشتن و عاقبت اتفاق افتاد. خدایا من واقعا…
بسه. الان بیدارم. و شاید خسته. شاید متحیر. شاید متفکر. شاید غمگین. شاید بیمار. اما به نظرم همچنان باید شاکر باشم. آخه این اواخر چیزی نمونده بود خودم رو به یک دردسر خیلی خیلی خیلی تاریک بندازم. بارها کلمه کلید که شبیه طلسم انفجار یک بمب ممکن بود واقعا عمل کنه و بفرستدم وسط جاده اشتباهی توی مشتم بود و هر دفعه دیدم که شجاعت لازم واسه فعال کردنش درم نیست و الان میفهمم که گیر کسر جرأت من نبود. گیر دست خدایی بود که همیشه بالای سرم مواظبه و هر دفعه شونه هام رو گرفت و کشیدم عقب. خدایا! میدونم تمامش تقصیر خودمه. تمامش! و میدونم که تمامش رو تو ندید گرفتی و هر دفعه لب دقیقه90فقط تو بودی که مواظبم شدی. و با اینهمه، به نظرت آیا هنوز حاضر باشی منو ببخشی؟ یعنی هنوز با وجود اینکه اینهمه احمقم باز بتونی دوستم داشته باشی؟ حواسم هست باید از این شبی که واسه خودم ساختم با صبوری خودم و البته کمک صبورانه تو بگذرم. خدایا! دیگه نمیخوام بیشتر از این زخمی بشم. کمکم کن! من واقعا هرچی ازم بر اومد کردم تا این شب اینهمه شب نباشه ولی حتی از این هم دریغ شدم ولی خیالی نیست. تو که هستی. هستی مگه نه؟ باهامی مگه نه؟ مواظبمی مگه نه؟ هنوز خدای خودمی مگه نه؟
چند لحظه تنفس. نفس لازم دارم.
حله. من خوبم. امروز اون تکلیف عجیب رو جمعش کردم و فرستادمش. دلم نخواست تا فردا شب نگهش دارم. هر مدلی که بود فقط بستم و فرستادمش. بذار بره. دیگه نمیخوام دستم باشه. فقط فرستادمش.
ساعت9و16دقیقه. اون بیرون داره بارون میباره. من اما نمیبارم. منتظرم تا حدود نیم ساعت دیگه یه پست گوش کنی رو بروز کنم و ولو بشم همینجا روی همین مبل و بقیه کتاب ترسناکم رو بخونم و بخوابم. دلم تختم رو میخواد ولی اونجا بدجوری سرده. شاید هم این خودمم که بدجوری سردم. امشب نمیتونم تختم رو تحمل کنم. آخه اونجا… یه در به قلمرو تعبیره. جایی که حالا میدونم دیگه نباید واردش بشم. ترجیح میدم امشب روی مبل مچاله بشم و منتظر بشم تا صبح برسه. خدایا! من خیلی خستم. کمکم کن!
ساعت9و18دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام موزیک تکراری اینجا رو هر چند دفعه دیگه که ازش سیرم کنه گوش کنم و پست امشب رو بروز کنم و بخوابم. فقط بخوابم. فقط آروم و بی رویا و بی کابوس بخوابم. زیر پرچمت بخوابم. توی بغلت بخوابم. با احساس حضورت بخوابم. حضور تویی که تنها خدای خاک و آسمون و قویترین محافظم هستی. ساعت9و20دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
یکی از روزهای خدا.
بعد از ظهر4شنبه.
خدایا جدا از تمام حسهای سنگین و سیاه دیروز و دیشب و امروز اگر سفیدها رو هم در کنار سیاهیها نبینم و ازشون نگم بدجور ناشکرم و حق داری از دستم حسابی دلگیر باشی پس بذار در کنار باریدنهام شکرگزار هم باشم و مثبتها رو هم بگم که دلت ازم نگیره!
امروز خیلی برای شخص من مثبت پیش رفت. کارت تاریخ گذشته و توقیف شدهم با مراجعه به بانک بدون دردسر و بدون صرف زمان اضافی و اعتراف میکنم که برخلاف انتظارم و سریعتر از حد انتظارم آزاد شد، مرحله دوم از رفع دردسرهای مربوط به سامانه پردردسر شروع و همین امروز برطرف شد، به خریدهام یعنی نصفی از خریدهام رسیدم و باقیش موند واسه یکی2ساعت دیگه که باید همراه مادر که اون هم خرید داره بزنم بیرون و تکمیلشون کنم، ترازوی گم شدهم رو که مدتها بود نمیدونستم کجا غیبش زده و از نگاه من که به درک اشیا معتقدم به خاطر حرص بی موردم باهام قهر کرده و گم شده بود رو پیدا کردم و وقتی بالاش وایستادم دیدم که کلی کاهش وزن داشتم و از شدت سبکباری یکی2کیلو دیگه هم سبکتر شدم. اینها تمامشون رو دوست داشتم. امروز هم با خوندن اخبار بغض کردم. امروز هم چشم هام بارونی شدن. ولی انصاف نیست اگر مثبتها رو نبینم و نگم. امروز برای شخص من خیلی مثبت بود. ای کاش میشد منفیهای دیروز وجود نداشتن تا از ته دل همه با هم میخندیدیم ولی برای رفع و دفعشون از دست من چیزی برنمیاد. هیچ چیزی جز باریدن. و زندگی ترکیبی از سیاه و سفید هاییه که اگر از سفیدهاش نگیم شرط انصاف رو رعایت نکردیم. خدایا به خاطر مثبت های امروزم شکرت! و هی! خلاص شدم! از شر اون کلید لعنتی امروز خلاص شدم. باورم نمیشه.واقعا تموم شد! یادگاری تلخ اون آشنای پیر قدیمی که زمانی پدرم بود، آخرین یادگارش آخرین انتخابش از زندگیم پاک شد! خدایا باورم نمیشه! خدایا شکرت!
از1شنبه آینده میتونم واسه اصلاح گذرنامه و حسابهای بانکیم اقدام کنم. من واسه حل گیر گذرنامهم عجول نیستم ولی مادرم میخواد این کار انجام بشه. من واسه رضایت مادرم حاضرم آتیش روی سرم بذارم. مادر خدای خاکیه. واسه رضایتش تا اون طرف جهنم هم باید رفت. و من میرم اگر بتونم. گذرنامهم رو درست میکنم. خدایا! من واسه رضایت مادرم هرچی از دستم بربیاد میکنم. تو هم ازم رضایت داشته باش!
تلفن. مشهد. ضریح. اشک. دعا. دل مادرهای سیاهپوش این شبها. اشک. اشک. اشک!
خب تموم شد. عجب سرده. جایی که نشستم هیچ خوب نیست یه پنجره بزرگ درست کنارمه و دارم یخ میزنم باید تا آخر زمستون جام رو عوض کنم. بدجوری سرده.
اوخ مادرم خواب بود یه کسی زنگ زد بیدارش کرد الان دوباره داره سعی میکنه بخوابه کاش موفق بشه.
امشب و فردا باید یکی از کزاییترین تکلیفهایی که تا حالا به خاطرم میاد رو کامل کنم و بفرستم. خدایا این واقعا… احتمالا پایینترین نمره از بین3تامون واسه من میشه و چنان حسابی ضایع میشم که تا50سالگیم سرخ باقی می مونم ولی کاریش نمیشه کنم باید بفرستمش و وووییی خدا کاش خیلی افتضاح نباشه بلدش نیستم آخه! عجب داستانیه! همچنان وووییی! بیخیال بابا ولش کن ضایع هم بشم کی به کیه!
سرده خدایا اینجا وحشتناک سرده حسابی سردمه دیگه نمیخوام اینجا بشینم بذار بلند شم من واقعا اینجا سردمه. دیگه نمیخوام بنویسم سردمه خسته هم شدم گفتنیها رو یعنی خیلیهاشون رو گفتم الان دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد. ساعت1و31دقیقه. تا بعد.
تلخ، تاریک، انجماد.
3شنبه شب.
خدایا باز هم یه صفحه دیگه که سرخه و سیاهه و… خدایا اینهمه صبوریت واقعا جای حرف داره آخه چه جوری دلت میاد؟ من باورم نمیشه من باورم نمیشه همیشه گفتن همیشه گفتیم تو سرچشمه مهری پس واسه چی دلت آتیش نمیگیره از اینهمه آتیش؟ دارم دیوانه میشم. به تمام القابت دارم دیوانه میشم آخه چه جوری دلت میاد چه جوری تماشا میکنی؟ وای خدایا دارم دیوانه میشم. وای خدایا نمیتونم تحمل کنم خدایا نمیتونم تحمل کنم نمیتونم تحمل کنم خدایا نمیتونم تحمل کنم من که از خاکم و دلم و مهر و رعفتم اصلا با مال تو قابل قیاس نیست من که در مقام رحمان و رحیم نیستم من که هیچ چی نیستم با تمام وجودم آتیش گرفتم تو چه جوری تحمل میکنی؟ خدایا چه جوری تحمل میکنی چه جوری تحمل میکنی؟ آخ! آخ خدایا بمیرم واسه دلهای مادرهای سیاهپوش این شبها آخه تو خدایی چه جوری تحمل میکنی؟ آخ خدا نمیتونم تحمل کنم.
به نظرم دارم به اون اعتدال که چندتا پست نه چندین تا پست پیش اینجا ازش گفتم نزدیکتر میشم. هنوز مونده بهش برسم ولی دارم بهش نزدیکتر میشم. خب این باید مثبت باشه پس واسه چی آگاهی به این واقعیت به جای شاد بودن اینهمه غمگینه؟ واسه چی درونم از تصورش سرشار از تهیِ؟ یعنی ترک این مدل مخدرهای روح اینهمه خلأ به جا میذارن؟ یعنی این حس موندگاره؟ این باید یک موفقیت باشه پس واسه چی من پر از تلخکامی ام؟ حسش نیست پی دلیلش باشم فقط عجیبه. شاید گذر زمان درستش کنه نمیدونم. خب من اشتباهی میرفتم حالا دارم بیدارتر میشم این باید مثبت باشه ولی این… بیخیال. حتی حسش نیست بهش متمرکز باشم. این حس تلخکامی هم عاقبت خسته میشه میره.
امروز سر کار… ولش کن حسش نیست واقعا نیست.
چقدر امشب اینجا سرده دارم منجمد میشم. امروز داخل تیمتاک اصلا مثبت رفتار نکردم. دیگه حس ندارم مراعات کنم و بیخودی ادای خندیدن دربیارم. دیگه حضورم حتی بین اینترنتیها بهم حس رضایت نمیده. انگار هیچ چیزی بهم حس رضایت نمیده. با حقیقیها که مدتهاست نمیپرم. با اینترنتیها هم این اواخر اصلا حس آرامش و رضایت نداشتم یعنی ندارم. فقط هستم. فقط پیش میرم. فقط هستم.
باز هم چیز هست واسه نوشتن ولی من امشب حوصله ندارم. دیگه نمیخوام بنویسم. خدایا! این رسم رحمت رو نمیفهمم. نمیفهممت خدایا من نمیفهمم! بسه خسته شدم از نوشتن و گفتن و از همه چیز. حس ویرایش هم نیست به جهنم که غلط داخلش دارم. ساعت10و7دقیقه. تا بعد.
یهخورده حس بنبست.
1شنبه شب.
واسه چی همهش خوابم میاد؟ همه چی رو انگار از پشت دیوار آب میبینم. تصویر دنیا توی سرم انگار دچار شکست تصویر شده. بلد نیستم توضیحش بدم. حسش نیست. فقط همه چی عجیبه. تصویرها و ترسیمها و همه چیز. همه چیز.
امروز با اصرار مادرم ماهی پختم. شکر خدا تمامش رو نپختم. هیچ زمان ماهی انتخاب اولم نبود و این روزها هم که اصلا نیست. مادرم گفت لازمه و هی گفت و هی گفت و امروز… اصلا تجربه امروز رو دلم نمیخواد. عصری حس کردم هرچی خوردم انگار به حساب نمیاد. از دست این ضعف مسخره هم حسابی کلافه شده بودم که این روزها ول کنم نیست. حرصم گرفت واقعا رفته بود روی روانم. بلند شدم هرچی نباید خوردم و به جسم دیوونم گفتم بیا! بیا! بیا حالا بسه؟ حالا حله؟ دیگه دست بردار از سرم! و البته نتیجه افتضاح بود. خدایا مدتها بود اینهمه حالم بد نمیشد دلم میخواست معدهم رو با دست میکشیدم بیرون میذاشتمش یه گوشه فردا صبح برمیداشتم میذاشتمش سر جاش. وای خدا وحشتناک بود روده هام داشتن فواره میزدن از حلقم بیرون. بعدش هم افتادم روی تخت و از حس و حال رفتم. بیدار که شدم انگار توی معدهم پر از سرب شده بود و هنوز هم پر از سربه. خدایا غلط کردم من واقعا دیگه ظرفیت این مدل خوردن ندارم از روی حرصم کار مسخره ای کردم واقعا حالم خوش نیست کاش عاقلتر بودم دیگه همچین کاری نمیکنم. یعنی اگر آب میوه بخورم بهتر میشم؟ آب پرتقال مثلا. میترسم بدتر بشه. آخ خدا واقعا گندش بزنن کاش سریعتر اثرش بره خیلی مزخرفه خدایا کمک کن!
گاهی توی یه جاهایی از زندگی ترجمه های متفاوت و البته جدیدی از یک سری واژه ها پیدا میکنم که واقعا تا امروز باهاش آشنا نبودم. بنبست یکیشه. امشب حس میکنم لایه و بخش و مفهوم جدیدی از این واژه رو درک میکنم. بنبست واژه ایه که من زیاد باهاش برخورد داشتم و زیاد باهاش سر و کار داشتم و زیاد هم به کارش بردم ولی امشب حس کردم هنوز تمام مفهومش رو درک نکردم. امشب حس کردم یه جاهایی… بنبست رو حس کردم. واقعا من دارم کجا میرم؟ چیکار دارم میکنم؟ تا کی میتونم این مدلی ادامه بدم؟ این واقعا… شاید دارم بی انصافی میکنم یهخورده کمتر بدجنس باشم بد نیست ولی… خدایی نق نمیخوام بزنم ولی این… واقعا حس میکنم2دستی روی دیوار بنبست رو لمس میکنم و اصلا از جنسش خوشم نمیاد. چی میشه که آدمها به این مدل حس و حال میرسن؟ خیلی پیش از این یه کسی ماجرای یه خانمی رو واسم گفته بود که با همسرش اختلاف بدی پیدا کرد. خانمه آدم نامعقولی نبود ولی یه دفعه انگار منفجر شد و جفت پا رفت توی یه کفش که من با این آدم زندگی نمیکنم که نمیکنم. من شکر خدا در مسیر ماجراهاشون نبودم فقط میشنیدم. یکی از اعتراضهای خانمه رو عجیب یادم مونده. میگفت این مرد که شوهر منه اصلا منو آدمی که بتونه در لحظه های متفاوت حس های متفاوت داشته باشه نمیبینه. من هر مدلی که باشم هر حسی که داشته باشم در هر حالت روحی و احساسی که باشم فقط واسه این آقا یه زن هستم که زنشه و فقط چیزی هستم که این آدم جواب حس و حالش رو ازم میخواد و اصلا حتی نمیبینه که بخواد توجه کنه من با چه جور حسی در اون لحظه درگیرم. شاید غمگین باشم شاید از یه چیزی دلواپس باشم شاید بیمار باشم شاید خسته باشم فرقی نمیکنه این آدم فقط یه معشوقه میخواد که حس و حال شخصی نداشته باشه. اون2تا جدا شدن. و من خاطرم نیست از کی گاهی با خودم فکر میکنم چی میشه ما آدمها به همچین جاهایی میرسیم! آیا اون2نفر زمانی که ازدواج میکردن زندگی رو این مدلی میدیدن؟ آیا اون آقا فقط یه معشوقه میخواست که فقط زن باشه و بس؟ و آیا خانمه تصور این که چند وقت بعد دیگه اصلا دلش نخواد اون آقا رو به عنوان همسر خودش بپذیره رو داشت؟ قطعا نه. بی ربطه ولی امشب نفهمیدم واسه چی فکرم رفت پیش اون خانم. دستم بهش نمیرسه وگرنه حتما حالش رو میپرسیدم. از ته دل امیدوارم حالش مثبت باشه. تلخه چیزی که دید. کاش الان زندگیش رو به راه باشه!
و بنبست. و آخ خدایا دوباره این تهوع دیوونه داره روانم رو فشار میده لعنتی خب الان بسه دیگه! و من نباید الان اینجا باشم. به جای درگیری با تهوع و چرت زدن و خانم دیروزها و بنبست و اراجیفنویسی در اینجا و همه و همه باید سعی کنم چندتا خط متن گوش کنی بنویسم که امشب باید تحویل داده بشن. امشب باید تحویل داده بشن؟ امشب؟ هی! بیخیال! بسه! بذار سعی کنم بلکه بشه. قبلش ساعت از9شب گذشته و تایم من خیلی زمانه که آزاد شده بذار یهخورده شیطنت کنم شاید ذهنم از این حال و هوای تاریک و گرفته دربیاد متن گوش کنیم رو هم بنویسم و برم پی کارم. بسه دیگه نباید بنویسم خسته هم شدم تشنم هم هست. ساعت9و5دقیقه. تا بعد.
برای عروسک های صبورم!
5شنبه شب.
خدایا باید در مورد یه چی بنویسم که هیچ چی و هیچ و هیچ و هیچ چی ازش نمیدونم! الان چی کنم آخه!
امشب نق زیاد دارم ولی حسش نیست. تمام نق ها رو پیش از این زدم ولی نق زدنم میاد. بیخیال. حسش نیست.
دلم میخواد یه تایمی بذارم برم سر کمد2تا عروسک های کاور پیچم رو دربیارم. بغلشون کنم. نازشون کنم. باهاشون حرف بزنم. ازشون بپرسم شما2تا واقعا چی میخوایید؟ چیزی هست بخوایید ازم؟ خسته میشید از اینکه داخل کمد گیر کردید؟ شده از دستم حرصی باشید که ول کردمتون این داخل و فقط میخوام اینجا داخل کاورهاتون باشید؟ دلگیرید ازم که فقط میخوام که باشید؟ دلتون میگیره از دستم که نمیدونم چی میخوایید؟ نمیام بالای سرتون؟ جز اینکه این داخل بمونید و فقط بمونید حرفی ندارم باهاتون؟ راهی هست من بفهممتون؟ انتظاری هست که داشته باشید ازم؟ میخوایید بیشتر باشم؟ میخوایید بیشتر ببینمتون؟ میخوایید بغل کنمتون؟ خسته میشید از فراموشیهام؟ بی توجهی هام؟ میشه بهم بگید؟ میشه من بفهمم؟ دلم میخواد کمد رو باز کنم، کاورها رو باز کنم، اونقدر به سرشون دست بکشم اونقدر باهاشون حرف بزنم اونقدر روان مخفی در اشیای بی جانشون رو نوازش کنم تا خستگی اینهمه بی توجهی هام از دلشون دربیاد. احتمالا یکی از همین روزها یا شبها انجامش بدم. واقعا حس میکنم باید انجامش بدم. به جهنم که اطمینان به جنونم در بین عاقلها قویتر میشه. من به درک اشیا معتقدم. به نظرم اونها انتظاراتی ازم داشتن و دارن که ازشون غفلت کردم. و حالا هیچ بعید نیست پشت اون لبخندهای پلاستیکیشون به شدت ازم دلگیر باشن. دلم میخواد بشه از دلشون پاک کنم این گرفتگی رو. خدایا! آخ خدایا! آخ خدا! آخ خدای من! عروسکهای من سالهاست داخل کمد لای کاور ساکت و صبور ایستادن و من خاطر جمعم که اونها اونجان و هیچ زمانی هیچ کجا نمیرن. یا باید خودم حواسم و توجهم بهشون باشه یا اجازه بدم جایی باشن که توجه بیشتری بهشون هست. مثلا توی اتاق یه بچه. یه دختر کوچولوی مهربون که دوست داشتنش رو با کاور پیچ کردنشون نشون نده. کسی مهربونتر از خودم. مهربونتر و حواس جمعتر از خودم. عروسکهای صبورم! ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم. به خدا قابل توجیه نیست ولی ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم! سعی میکنم بفهمم. یا خودم بفهمم یا اون در و اون کاور کزایی رو باز کنم تا برید. برید جایی که شبیه کمد منه بی توجه نباشه! هی! من واقعا… به جهنم. واقعا حالم خوش نیست. نیست حالم خوش نیست! خدایا! خدایا! خدایا! دیگه نمیتونم تحمل کنم!
مادر هنوز نتونسته برگرده. درگیر دیواره. بذار باشه فقط کاش بهش خوش بگذره. همراه2تا از خاله هام.
امشب واقعا حس کردم بیمارم. هیچ چیزم نبود. نه جاییم درد میکرد نه گیج بودم نه تهوع داشتم ولی با تمام وجودم حس کردم که بیمارم. ضعف داشتم انگار ولی هرچی خوردم کمک نکرد. دلم میخواست شبیه کوچولوها توی بغل مادرم جا بشم و نق بزنم. سر شب زنگ زدن. خواستم باز نکنم ولی کردم. یکی از همسایه ها واسم آش آورد. آشه داغ بود. بغض کردم. گریه مسخره ای بود ولی کردم. همه رو خوردم. تمامش رو خوردم. و خاطرم جمع شد که اگر اوضاع واقعا وخیم بشه یه خدا هست که نازم رو میکشه. خدایا میگم میشه حالا که نازم رو میکشی یه سو استفاده کوچولو کنم؟ حالا که تا اینجا اومدی میشه بغلم هم کنی؟ آخه به کسی نگیها ولی سردمه. راست میگم اینجا من واقعا سردمه!
الان فقط خستم. از اون خستگیها که خواب حلش کنه نیست فقط خستم. انگار خودم رو گرفتم روی شونه هام و از یه کوه با شیب تند رفتم بالا. دلم میخواد خودم رو از روی شونه هام بذارم زمین و خستگی در کنم. از کی خودم روی شونه هام اینهمه سنگینی میکنم؟ از کی دارم از این شیب تند میرم بالا؟ از کی اینهمه سخت شد؟ اصلا نفهمیدم جز این روزها نه این شبهای آخری. خدایا! همیشه دعا کردم، خب باشه از زمانی که درست کردن ویرانیهای پشت سرم رو شروع کردم دعا کردم از امتحان ها و پرداخت بدهی هام سربلند دربیام و در پیشگاهت تجدیدی نباشم. میشه حالا یه چی به دعاهام اضافه کنم؟ میگم که، این امتحانت یا مجازاتت یا هرچی که هست بدجوری سخته میشه یه تخفیفی بدی و دیگه این یه مورد رو تمومش کنی و برگه رو بگیری؟ آخه قربون اون مصلحتت برم تو منو ببین؟ تمام روحم شد جوهر واسه پر کردن این صفحه از امتحانت. باور کن دیگه چیزی باقی نیست ازم! بیا خدایی کن یه دستی به شونه های داغونم برسون این یه قلم رو بیخیال شو نجاتم بده! به خدا بریدم میشه این یه برگه رو بس کنی؟ آخ خداجان! برمیگردم.
خب حله. همین جام. ولی این داستان عروسکها رو باید حتما انجامش بدم. باید حتما انجامش بدم! یعنی واقعا باید بفرستمشون جایی؟ خدایا آخه من این2تا رو دوست دارم! دلم نمیخواد داخل کمدم نباشن. باشه میارمشون بیرون. نمیخوام از دستشون بدم. مواظبتر میشم. مواظب حس و حالشون. مواظب حضورشون. فردا میرم بالای سرشون. واقعا میرم. از حالا بیشتر میرم بالای سرشون. از حالا بیشتر مواظبشون میشم. از حالا بیشتر توجه میکنم. واقعا میکنم. واقعا!
تیمتاکم. آلاچیق. من و2تا دیگه3تایی اینجا بی صدا نشستیم و هر کسی سرش به کار خودشه. من مینویسم، آقای نصرتی بازی میکنه، مدیر هم نمیدونم به چی مشغوله. امشب حسش نیست باید از فردا بچرخم در مورد محتوایی که هیچ چی ازش نمیدونم اطلاعات جمع کنم بلکه بتونم یه چی تحویل بدم. من در تمام عمرم مقاله ننوشتم کاش خیلی ضایع نشم! خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم یعنی خسته که نمیدونم ولی حسش نیست. ساعت9و44دقیقه. تا بعد.