4شنبه شب. در تعطیلاتم. خوردنم به شدت کم شده البته منهای امروز که چیزی بودم بین گذشته و حال و الان حس میکنم در حال انفجارم. یعنی جدی چی شدم؟ چیز بدی نیست کاش سریعتر اثرش رو ببینم!
تایمم این هفته از3تا8و30بود یعنی هست و از8که میگذره حس میکنم افتضاح کلافه ام و میرم به طرف روانی شدن. خدایا شنبه باید بره تا8و45داره بدجوری سخت میشه کمکم کن!
این زمانها خیلی شدید از… خدایا من واسه چی اینهمه این…. نباید خدایا من نباید! آخه چی شدم چی شده من واسه چی اینطوری شدم؟ گاهی تحملم تمام تحملم تا آخرین قطره از تحملم تموم میشه و به نظرم میاد باید با تمام جونم عربده بزنم اونقدر بزنم که دیگه نه حنجره واسم بمونه نه نفس. بعدش به خودم که میام میبینم باز عقلم پریده و شبیه اونهایی که قرص توهم زا مصرف کردن به سرم زده و بعد از اونهمه پریشونی خودمم و خماری بعد از ماجرا. ماجرا! چه ماجرایی؟ خدایا! آخه این… این چه بلایی بود سر منه در به در اومد؟ گاهی وحشت برم میداره که نکنه در یکی از این زمانهای تاریک کامل وا بدم و تمام اعترافاتم… اوه! اوه خدا! حتی تصورش… خدایا تمام موجودیتم از تصور این… وای خداجان! وای! وای خدای من!
تیمتاک. آلاچیق. جفنگیات اطرافم. خیلی زشته اینطوری میبینم و این مدلی میگم ولی گاهی حس میکنم واقعا شورش به شدت درمیاد این واقعا… این جماعت واسه چی خسته نمیشن از اینهمه… بیخیال. زندگی واقعی روی خاک خدا همینه منم که گیر دادم به جاده جدا واسه چی الان نق میزنم سر بنده های خدا؟ احتمالا اونها درست میرن. همه درست میرن. بچه های تیمتاک. همکارهام داخل مدرسه. اطرافیانم با مدل مخصوص خودشون. و همه و همه. من خلاف جهت میرم و این درست نیست و در نتیجه خسته و کلافه نق میزنم به جهان و افرادش. اینها تمامش مال… مال چیه؟ بیخیال ولش کن نمیدونم. بذار ببینم ساعت چنده.
فقط4دقیقه دیگه مونده تا پایان تایم امروزم. هرچند دیگه پایان این تایم و خلاصی از محدودیت آرامش گذشته رو بهم نمیده. بد نیست بذار نده من باید از دست این رفیق تاریک خلاص بشم. هیچ مدلی توی سرم نمیره که من چه جوری اینهمه خر شدم که خودم رو این مدلی مزخرف گرفتار کردم. تا عمر دارم این یکی از نقطه های تاریک کارنامهم در برابر خودم خواهد بود که بهم ثابت میکنه چقدر احمق و چقدر بی ظرفیت و چقدر برای داشتن آزادیهایی که الان ازشون برخوردارم فاقد شایستگی هستم. خدایا کاش زمانی برسه که بتونم جبرانش کنم! این تا آخر جاده مایه شرمندگیم باقی می مونه و هر دفعه به خاطرم میاره که چقدر ضعیف عمل کردم. لعنتی! لعنت بهت پریسا! گند زدی!
بسه دیگه. این گفتن ها فایده ندارن. این نباید میشد و شد. شبیه خیلی چیزهای دیگه که نباید میشدن و شدن. یک سری اصلاح شدن و باقی شاید هرگز درست نشن. من اشتباه رفتم. درگیر بودم و به جای مواجهه و مدیریت به داخل شب عقبنشینی کردم و گرفتار شدم. خدایا یعنی خلاص میشم؟ زمانهایی که نیم ساعت قبل از پایان تایمم اینطوری روانم گیر میکنه به نظرم میاد هرگز موفق نمیشم ولی… خدایا! میشم مگه نه؟ موفق میشم مگه نه؟ تو بگو میشم تا بشم. خدایا لطفا! من نمیخوام تا آخر عمر گرفتار باقی بمونم. خدایا موفق میشم مگه نه؟ مگه نه؟
هی! درست میشه. سخته ولی درست میشه. به نظرم خیلی باید منتظر بشم تا اثر این نکبتی که به موجودیتم زدم پاک بشه که اگر توضیحات اینترنت درست باشه هیچ زمانی رد و خطش کاملا پاک شدنی نیست. ولی زندگی تمامش عبرته. عبرتی برای من که اگر دفعات بعدی باشه که قطعا هست، به جای قایم شدن توی بغل شب و گرفتار کردن خودم در نکبت های این مدلی و هر مدلی، مثل آدم رو در روی گیرهام وایستم. یا حلشون کنم یا بپذیرمشون و دورشون بزنم.
خب دیگه بسه. ساعت8و35دقیقه. ایول5دقیقه از پایان تایمم گذشته و من هنوز اینجام. یه مثبت به نفع من. پس اگر واقعا لازم باشه میتونم چند دقیقه بیشتر از تایمم آدمیزاد بمونم. این یعنی هفته بعد اون یه ربع اضافه رو خیلی هم بد نمیگذرونم. آخ جون. اما الان دیگه نمیخوام بنویسم. باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت8و36دقیقه. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
یک آخر هفته پر ستاره.
5شنبه شب.
تا اینجا آخر هفته خوبی بود. عالی بود! تلفن قطعم با تماس و پیگیریم وصل شد، لباس هام شسته و در حال خشک شدنن، کلی از تکالیفم انجام شد و خدایا باید برنامه منظم واسه انجام مشق ها و سیاه مشق های هر ماه بذارم کاش بتونم، دیروز رفتم بیرون و یه گوشی بی سیم خریدم که نتونستم با گوشیم جفتش کنم و دوباره امروز مجبور شدم برم و در نتیجه یه6راهه محافظ چسبید به دستم و با سبک تر کردن جیبم همراهم اومد خونه، و شاهکار این هفته، اون سامانه کوفتی عاقبت باز شد! رفتم نتیجه رو تحویل گرفتم و حس کردم از شدت فشار ادراکش اونقدر بی حس شدم که نتونستم از شادی جیغ بکشم. از خان اول گذشتم! خان های بعدی زیرمجموعه این یکی هستن و خدایا باورم نمیشه جدی حرکتم جواب داد خدایا جواب داد خدایا خلاص شدم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا وووووییییییییییییییی خداجونم آخجون!
فردا جمعه هست. باید شبه استیک واسه ناهار بپزم. باید لباس های تا اون زمان خشک شده رو جمع کنم. باید برم زیر دوش و تمیز بشم. باید یکی دیگه از مشق های گوش کنی رو انجام بدم. باید واسه شنبه نفله آماده بشم. این آخریش رو هیچ ازش خوشم نمیاد ولی بیخیال. این هم بخشی از زندگیمه. هرچند خیلی طرفدارش نیستم. خب کاریش نمیشه کرد این فعلا باهامه و خدایا شکرت منبع درآمدم رو نمیتونم اینهمه منفی ببینم کار درستی نیست.
اوه راستی امروز یه خبر حسابی مثبت درباره ترجمه هام بهم رسید که داخل لیست این آخر هفته برق میزنه ولی چون هنوز به مرحله اجرا نرسیده فقط حس مثبتش رو عشقه تا خدا بخواد و نتیجهش شروع کنه به عمل کردن. توکل به خدا. هرچی بخواد همون میشه. ولی در هر حال آخجون نظر مثبت و انتقالش و حس مثبت و خدایا خیلی خوبی!
منفی هم البته داشتم. دایی هنوز بیمارستانه. هنوز دارن روش کار میکنن. هنوز همه نگرانیم. هنوز داره سخت میگذره بهشون. خدایا خودت به خیر کن!
مادر و خاله و بقیه رفتن به ارتفاعات. شکر خدا لازم نشد من همراهشون بشم. واقعا دلم نمیخواد. دیروز هم باز شدن سامانه از جا پروندم و کلی جیبم سبک شد ولی جدی این گوشیه خیلی خوبه. ولی امروز واقعا هر زوری تونستم زدم که لازم نباشه واسه اتصالش دوباره بزنم بیرون که البته نشد و بیخیال رفتم و اومدم دیگه.
فردا مادر و بقیه برمیگردن. امشب بهشون زنگ زدم. جمعشون جمع بود. خدایا شکرت! زمانی که صداش شاده شونه هام سبک میشن. کاش همیشه این مدلی بمونه!
مایکروفر خونم رو فرستادم رفت. حالا جای هواپز و آبمیوه گیری و یکی2تا دیگه از مواردم بازتره و خودم هم راحتتر شدم. از شروع جریان نظم هرچند باریک و نامحسوس در لابلای زندگیم خوشم میاد. خیلی مثبته که این جریان قویتر بشه. خیلی مثبته که از این روزها، شبیه دیروز و امروز بیشتر داشته باشم. یهخورده دست خودمه و یهخورده هم دست خودم نیست و باید به شانس و موارد جانبی واگذارش کنم که چه ایرادی داره خوشبین باشم؟ من بد شانس نیستم. شانس هم خیلی زیاد دست ماست. نه تمامش ولی خیلی زیادش دست ماست. دست من. دست پریسا. اینکه هفته آینده قشنگ و مثبت باشه. اینکه من آدم بهتری باشم و حسم مثبتتر باشه از نتیجه بهتر بودنم. خدایا تو که کمک کنی همه چی حله. لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز ولم نکن!
تیمتاکم. آدیو1و داره شلوغ میشه. اگر شلوغتر بشه میرم ولو میشم و پتو و کتاب و این صداها چیچیه از بیرون داره میاد؟ واسه چی اینهمه اینجا دعوا میشه؟ به من چه بذار بتکونن هم رو.
شب آرومیه. از اون مدل آرامشهایی که من دوست دارم. کاش همینطوری بمونه و کاش از این آرامشها بیشتر باشه. من باز هم شبهای آروم میخوام. من باز هم روزهای مثبت میخوام. من خیلی چیزها میخوام. چیزهایی که واقعا بودنشون زندگی رو تزئین میکنه. خدا به همه بده و یکی از اون همه من باشم.
دیگه بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم. ذهنم خوابش میاد. واسه تکلیف هام و واسه نوشتن اراجیفی شبیه این و واسه هیچ چیزی دلش نمیخواد بیدار بمونه. باقیش باشه واسه دفعه بعد. ساعت11و9دقیقه. تا بعد.
چیزهایی که من میفهمم.
بعد از ظهر3شنبه.
آخ خدا مدرسه تا شنبه تموم شد. خدایا بازنشسته بشم دیگه!
قیافهم به نظرم شبیه زن توی این کتابه میاد. اوه نه اونهمه فجیع هم نیستم. واقعا نه هنوز. من هرگز به اون مرحله نمیرسم. یعنی خب دوباره نمیرسم. گذشت زمانی که اون مدلی روی خاک خدا ولو شده بودم. بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم!
پیشنهاد مادرم داشت خفهم میکرد. عجب کاری کردم! به من چه بهم گفت زیر جوجه ای که میپزی نون بذار که نچسبه یه لایه نازک لواش گذاشتم زیرش بعدش که خشک شد همراه جوجه خوردمش الان حالم اصلا خوش نیست. واقعا تحمل خوردن زیاد رو دیگه ندارم. یه چیزیم شده هرچند چیز بدی نیست ولی واقعا یه چیزیم شده. آخ حالم بده کاش اینهمه نخورده بودم هرچند خدایی در مقایسه با خوردنهای گذشتهم یعنی تا همین هفته پیشم واقعا پرخوری نکردم. پس واسه چی اینهمه حالم چیزه؟ آیی دلم. ایق!
امروز مادرم اینجا نمیاد. رفته واسه دیوار. لازم نیست چایی دم کنم. راستی من واسه چی هیچ زمانی واسه خودم چایی دم نمیکنم؟ خیلی دلم نوشیدنی گرم بخواد میچسبم به قهوه و شکلات داغ. چایی هم بد نیست ولی من خیلی دوستش ندارم. الان قهوه هم دوست ندارم شکلات داغ هم دوست ندارم الان هیچ چی جز چیزی که هرچی خوردم رو بفرسته پایین دوست ندارم. الان دلم میخواد ولو بشم و از تصور اینکه فردا صبح از سر کار و ماجراهاش آزادم بی صدا ذوق کنم. اوه خدایا یعنی من به بازنشستگی میرسم؟
این آخر هفته باید مثل چیز کار کنم تا سنگینی کارهای روی دستم یهخورده سبک بشه. خدایا کمک کن من واقعا استرس دارم که جا نمونم. دیشب واسه بروز کردن اون پست خواب موندم. یک ساعت دیر رسیدم. جای من حلش کردن ولی من نباید خوابم میبرد. دیگه نباید از این چیزها پیش بیاد. من واقعا خستم. خدایا دیگه نباید پیش بیاد.
واکنشهام به تاریکهای اطرافم عجیبتر شدن. هرچی هم خودم رو فریب بدم واقعیت واقعیته. سردتر شدم واسه عوض کردنشون. انگار حالا صبورتر تماشاشون میکنم و… بی تفاوتتر! واقعا خیال نمیکردم اینهمه باشه ولی الان دارم میبینم که هست. فقط سکوت میکنم و سکوتم از سکوتهای آتیشیه گذشته سرد تره. خب از دست من چی برمیاد؟ هیچ چی. هیچ چی ازم برنمیاد. نه بیشتر از این. دفعه پیش و دفعه های پیش و دفعه آخر پیش از این ظاهرا این ماجرا واسم حل شد و الان دارم اثر این حل شدن رو میبینم. هنوز نه کاملا ولی انگار داره جواب میده. ترک تلخم داره نامحسوس جواب میده. حالا فقط گرفته و آرام تماشا میکنم و هرچند تلخم ولی خشم ندارم. نه از جایی و از کسی جز خودم. احتمالا دفعات بعدی بهتر هم میشم. به نظرم باید همین طور باشه. هوممم. کاریش نمیشه کرد. من خدا نیستم. زورم هم قد خدا نیست. من فقط یه خاکی بی مغزم که هرچی زور داشتم زدم و الان دارم میبینم اونقدری که باید جواب میداد نداد. باقیش با خداست چون من زورم به باقیش نمیرسه.
این نکبت که خوردم داره اذیتم میکنه. خدایا کاش سریعتر بره پایین هیچ از این وضعیتم خوشم نمیاد.
واسه چی من اینهمه لباس کثیف دارم؟ انگار توی خونه بچه کوچولو نگه میدارم. این چه وضعشه؟ میشورمشون حالا زوده بذار یهخورده روز بگذره.
کاش میرفتم بیرون دنبال گوشی بلوتوثی و… اینهمه واجبه؟ ولش کن واجب نیست هیچ چیز واجب و فوری نمیخوام بذار بمونه واسه هفته آینده. آخر هفته بعدی. زمان بعدی. الان حسش نیست. این آخر هفته رو دلم میخواد همینجا که هستم بمونم. خوابم میاد بذار بعد از این اراجیفنویسی برم بخوابم.
برادرم باید بیاد یه چی رو بهش بدم ببره. الان زوده تا اطراف4به نظرم نمیرسه. بعدش، بعدش هرچی من دلم بخواد. بی نظم و بی قاعده. مثلا اینکه سر شب بخوابم و نصفه شب بلند شم. فردا صبحم آزاده. بدون سر کار و بدون بچه ها و بدون آدم ها و همه و همه. آخ جون.
باید مواد اولیه ناهارهای هفته بعدم رو آماده کنم. الان که نه بمونه واسه فردا. الان اگر بخوام آمادهشون کنم تا هفته آینده نفله میشن. این واقعا از سر تنبلی نیست واقعا الان زمانش نیست.
خاطرم باشه فردا چندتا زنگ بزنم. یکیش مخابرات. این تلفن مسخره رو پرداختش کردم پس واسه چی قطعه؟ به جهنم صبح فردا باید زنگ بزنم. این دردسرهای مخابرات واسه چی تمومی ندارن؟ یه بار تلفن گیر میکنه یه بار با وجود پرداخت قبضی که پیامش اصلا به دستم نرسید همچنان قطع باقی می مونه و خدایا گندش بزنن اینجا ایرانه!
اون سامانه آشغال هم که باز نشده. هی لعنتی باز شو من تأییدت رو لازم دارم. فردا باید سعی کنم به این اداره نفله هم یه زنگی بزنم. اگر کسی باشه که جواب بده. اگر باشه!
آلاچیقم. کسی اینجا نیست. چه سکوتی! تا شلوغ نشده بشینم بعدش برم. از شلوغی های اینجا خوشم نمیاد. دنیای این جماعت به شدت با مال خودم متفاوت و بیگانه هست. گاهی چنان ازش منزجر میشم که حس میکنم یه ثانیه دیگه هم نمیتونم تحمل کنم. این آدمها واقعا چی میخوان؟ خسته نمیشن؟
میگم بسه بذار دیگه ننویسم. واقعا خستم بذار ببینم این کتابه آخرش چی میشه. زنه روانی شد. یعنی تمامش به خاطر اینه که شوهرش ترکش کرده؟ واسه خاطر یه معشوقه جوون ولش کرده رفته؟ یعنی به خاطر فشار مسوولیت زندگی به سرش زده؟ یا از عشق همسرش؟ یعنی واقعا چیزهایی که در مورد عشق یک زن و بلایی که بی ثمر موندن این عشق میتونه سرش بیاد توی این کتابه نوشته راسته؟ من نمیدونم. هیچ زمانی هم نمیفهمم. آخه من هیچ زمانی… چند بار در عمرم خیال کردم واقعا عاشق شدم؟ بچگیم خیال کردم عشق رو شناختم. عاشق عروسکم بودم. چه عروسک زشتی هم بود! بعدش که بزرگتر شدم بارها خیال کردم این دفعه دیگه فهمیدمش. این دیگه عشقه. ولی الان مطمئنم که هنوز حقیقت عشق رو درک نکردم و احتمالا هرگز هم درکش نخواهم کرد. راستی یه چیزی! آیا واسه درک ماهیت حقیقی عشق باید حتما عاشق شد؟ پس من قطعا تا آخر عمرم نمیفهممش. میدونم که حالا خیلی بیشتر از گذشته ازش میدونم. خیلی بیشتر از اون بچه مسخره ای که عاشق عروسکش بود. ولی هنوز خیلی مونده که کامل بفهممش. آیا کسی هست که ماهیت عشق رو کامل فهمیده باشه؟ آیا عرفا فهمیدنش؟ من که میگم نه. واقعیتش من اصلا تردید دارم که عرفا اونهمه شعر و نثر رو برای عشق به خدا گفته باشن. این ما هستیم که تعبیرهای خودمون رو از گفتارشون داریم. شبیه نویسنده های الان که از نوشته هاشون تعبیرهای عجیبی میشه که من شخصا تقریبا مطمئنم منظورشون هیچ کدوم از این تعبیرها نبوده و نیست. اینو از روی تجربه میگم. وقتی یه چی مینویسم تفاسیری از نوشته خودم میشنوم که وا میرم. من حتی به اون تعابیر نزدیک هم نبودم. این تفسیرها رو از کجاشون درمیارن و نسبت میدن بهم؟ بهشون هم که میگفتم باور نمیکردن. میگفتم. الان دیگه نمیگم. فقط سکوت میکنم. بذار هرچی میخوان تصور کنن. تصور خودشونه. نوشته من هم مال خودمه. تصور اونها به من چه! بذار خوش باشن!
کجا بودم؟ عشق. ولش کن واسه کله من زیادی بزرگه من نمیفهممش. بذار بمونه واسه اهل فهم. من خوابم میاد. فردا تعطیلم. باید به لباس شستن و منظم کردن تکالیف گوش کنیم برسم و قبلش هم باید ولو بشم توی بغل پتو و حالش رو ببرم. اینها چیزهایی هستن که من میفهممشون. همین هم واسم بسه. دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. ساعت2و46دقیقه. تا بعد.
مشغله های فوق معمولی.
بعد اظ ظهر2شنبه.
خوابم میاد. پس واسه چی داخل آلاچیق تیمتاک ولو شدم؟
مادرم تازه رفت. فردا دوباره میره دنبال موارد اون دیوار کزایی. خدایا لطفا مواظبش باش. لطفا!
به وضعیت عجیبی دچار شدم. تقریبا همیشه سیرم. بدجوری سیرم. یک مدل مشخص و محسوسی سیرم. دلم ابدا دلگی نمیخواد. حتی در مورد چیزهایی که خیلی خوردنش رو دوست داشتم هم همین مدلی شدم. هوس هیچ چی نمیکنم اگر هم دم دستم باشه میبینم دلم خوردنش رو ابدا نمیخواد. حالت بدی نیست اتفاقا واسه من لازمه ولی این خیلی شدیده. چی شدم؟ ایول جسم خوب خودمی همین فرمون برو بذار از دست این سنگینی اضافه خلاص بشم. آخ جون.
ایول فردا3شنبه هست! یعنی فردا این زمان تعطیلات آخر هفته من شروع شده! وای آخ جون خدایا قرار نیست برم جایی هیچ جایی میتونم ولو بشم و سکوت و خونه و اوه خدا یه خروار مشق و کار و تکلیف خداجان! بیخیال ولش کن!
گوشی بی سیم میخوام. بچه های اینترنت میگن مدل بلوتوثی های جدید شبیه اون قدیمیها اول و آخرش رو قورت نمیدن. یعنی بخرم؟ با اون قیمتهای ترسناکش؟ وووییی! بیخیال فعلا که دستم بهش نمیرسه تا آخر هفته هم که کلی راهه.
باید بساط ناهارهای هفته آینده رو همین آخر هفته آماده کنم تا هفته آینده شبهام گیر نباشه. ایول از این موارد خوشم میاد. ولی مشقهام… همچنان وووییی. بیخیال حلش میکنم.
این متنها کوچیکن یا من ترجمهم داره روغنکاری میشه؟ خدا کنه دومیش باشه آخ جون.
جدی من بدجوری از جهان بی خبرم. امروز یکی از همکارهام اومده بود کلاسم صحبت پیش اومد میگفت یه تصادف به شدت سنگین داشته که خیلی وحشتناک داغونش کرد و الان هم که سر پا شده38تا پین توی بدنشه و اثرات جسمی و روانی اون فشارها همچنان باقیه. منه بوق اصلا به اونهمه غیبتش در2سال پیش تردید نکردم خیال کردم از مدرسه ما رفته یا نمیدونم هرچی. خدایا چیزهایی که میگفت وحشتناکن کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد خودم هم هرگز تجربهش نکنم واقعا تحملش رو ندارم حتی از تصورش هم حالم عوضی میشه.
خیلی کنجکاوانه منتظرم تا بند ساعت مچیم وضعیت وزنم رو بهم بگه شنیدم چاقی و لاغری از روی مچ مشخص میشن و هی وایستا ببینم من ترازوی گویا داشتم الان نمیدونم کجاست این اصلا کو؟ بیخیال بعدا پیداش میکنم الان حس گشتن و حس دونستن این وزن کوفتی نیست ولی جدی باید پیداش کنم اتفاقا الان باید بدونم در چه مرحله ای هستم تا بعدش سر در بیارم چی داره میشه و ول کن من فقط به شدت سیرم باقیش رو بیخیال خودش واسه خودش یه طرفی میره دیگه.
خاطرم باشه فردا یه فایل قصه بزنم داخل پلیرم ببرم واسه بچه ها ببینم میتونن2دقیقه ساکت بشینن گوشش کنن یا نه. اینها زدن درو کردنم خدایا خنده هاشون رو ازشون نگیر فقط یه توانی هم به من بده گاهی واقعا حس بریدن میکنم. امروز صبح دلم میخواست از خستگی و بی حسی و دلزدگی و همه چی گریه کنم. به نظرم اواخر زنگ سوم بود که دیدم دارم همراه قهقهه هاشون به شدت میخندم. از دست اینها نمیشه توی خودت بری و همونجا بمونی. بخوایی و نخوایی میکشنت بیرون. این2تا امسال کاری کردن که توی جشنهای مدرسه به عنوان تماشاچی شرکت میکنم. عجیبه! خدایا کمک کن این بچه ها فرداهای درست درمونی داشته باشن. فرداهایی خالی از حسرت هایی که من از سر گذروندم و چقدر تلخ و چقدر تاریک بودن!
بسه دیگه ننویسم بذار برم به نصفه ترجمه25بهمن ماهم برسم باید سریعتر به یک جایی برسونمش واسه20دی پست باید جمع کنم واسه22دی هم پست باید جمع کنم واسه27و30دی هم همینطور و زمانبندی های بهمنماه و… اوه خداجان. بسه دیرم شد استرس گرفتم. ساعت4و48دقیقه. تا بعد.
خاکستری به رنگ جنون.
1شنبه شب.
کتابی که امروز صبح شروع کردم همین الان یا تقریبا الان تموم شد. خدایا این… عجب این2تا احمقن مگه جز ایژیا و سیتیا داخل این جهان به این بزرگی جا وجود نداره واسه چی نرفتن جای دیگه جایی جدا از این2تا جهنم تا… دلم نمیخواد کتابه رو توضیحش بدم فقط دلم میخواد نق بزنم. واقعیتش امشب… اه لعنتی!
تقصیر کتابه نیست فکر خودم درد میکنه. یه چیزهایی واسم… خدایا! من معترضم. آخه این… واسه چی؟ توضیح دادن لازمم نیست تو خدایی و تمامش رو میدونی پس دلم نمیخواد توضیحش بدم فقط دلم میخواد نق بزنم خودم به خودت فقط خودت و دلم میخواد اینجا بنویسمش. سایت خودمه هرچی بخوام هر جاش که بخوام مینویسم. الانم دلم میخواد نقهایی اینجا بنویسم که جز خودم و خودت کسی ازشون سردر نیاره حتی اگر200بار اینجا رو وجب بزنه. خدایا من… معترضم من معترضم من معترضم این عجیبه؟ تو خدایی هیچ چی واست عجیب نیست من معترضم. الان این… خدایا این… آخ خدایا لعنتی آخه این… اه لعنتی! اه! لعنتی! اه لعنتی!
مادرم رفته واسه رسیدگی به اون دیوار که باید درست بشه یا کامل بشه نمیدونم هرچی. فردا برمیگرده.
به نظرم شاید بهتر میشد اگر من الان جای اینجا اراجیف نوشتن میرفتم بالای سر تکلیف فوری گوش کنیم و زور میزدم تا انجامش بدم باید عصری تحویلش میدادم و… خدایا نتونستم نمیشه زمانی که فکرم اینهمه تعمیر لازمه کلمات درست درمون همکاری نمیکنن من اینو این لعنتی رو چه مدلی باید توضیحش بدم اصلا چی رو توضیحش بدم من از این… خدایا من از این… از این… این این لعنتی این… اه لعنتی! لعنتی! اه لعنتی!
باید بجنبم. باید درستش کنم. اینو باید تحویلش بدم. باید بتونم امشب این… هی! از این فوریت متنفرم. از کلمه هایی که سکوت کردن و عقب وایستادن متنفرم. از الزام سرعت انجام این لعنتی متنفرم. از تمام این… خدایا یعنی اگر من توان نوشتن نداشتم دیگه به درد نمیخوردم؟ فقط جوهر خودکارمه که از این… لعنت! لعنتی! اه لعنتی!
باز من امشب خر شدم! بسه! این خیلی مسخره هست من دیگه نوجوون14ساله نیستم که سر این… هر کسی یه سری وظیفه روی خاک خدا داره اگر انجامشون نده طبیعتا فایدهش باطل میشه دیگه. من که جدا از قواعد جهان نیستم. ولی این… گاهی اگر… هی! این چه وضعشه! بسه دیگه! من واسه چی امشب اینطوری شدم؟
خدایا این واقعا مسخره هست احتمالا فردا به خودم فحش میدم شاید هم پس فردا. این چیزها چیچیه توی سرم میاد؟ امشب چه دردم شده؟ یعنی به خاطر خستگیه؟ مال استرس هامه؟ پریشانی های بعد از هفته تاریکه؟ ناخالصی های جوهر پلیدمه که هر از گاهی اگر مواظب نباشم از ته وجودم میاد بالا و کثافتکاری میکنه؟ هرچی که هست مثبت نیست. هیچ ازش خوشم نمیاد. من نباید درگیر باشم با این… با این… اه لعنتی! لعنت! آخ خدایا لعنتی! لعنتی!
از این حالتم خوشم نمیاد. از این حسم خوشم نمیاد. از این خوشم نمیاد. این ضعفه. من از کی اینهمه در مقابل یک سری موارد که تمام عمرم بهش میخندیدم ضربه پذیر شدم؟ اصلا خوشم نیومده. میدونی؟ بهم بر خورده. میدونی؟ بدجوری بهم بر خورده. میدونی؟ خیلی مضحک و مزخرف و نکبت و جفنگ بهم بر خورده. به جهنم که شاید کسی بخونه! به جهنم! به من بر خورده! خیلی هم زیاد بهم بر خورده! از این وضعیت متنفرم! متنفرم متنفرم!
بیخیال. من تعمیر لازمم. خیلی هم زیاد تعمیر لازمم. هیچ خوشم نمیاد تصویرهای امشب رو و تصویرهای یواشکیه شبهای پیش رو یک شب دیگه در ماه آینده تحمل کنم. باید درست بشم. من هنوز پریسام. جز خدا کسی نمیدونه تا کجا گیر کردم. اگر به موقع درستش کنم کسی نمیفهمه. درستش میکنم. من باید خودم بشم. خیال قشنگه ولی شبیه الکل به خماری بعدش و ضربه ای که از جنس حقیقت شبیه تبر روی فرق سر میاد پایین نمی ارزه. چند وقته از واقعیتها تایم استراحت گرفتم؟ چند ماه؟ چند سال؟ بذار حساب کنم. بیخیال ولش کن. نمیخوام. فقط اینکه مدتش زیاده. من باید خودم بشم. پریسای لعنتی که به ضعفهای مسخره میخندید. میشم. میشم! بعدش دیگه لازم نیست بهم بر بخوره. امشبم هم تکرار نمیشه. ولی الان جدا از تمام این مزخرفات گرفتارم. یه وظیفه گوش کنی مونده روی دستم که باید عصر تحویلش میدادم. باید بجنبم. باید بجنبم! کلمه های لعنتی! بیایید کمک تا اینو تمومش کنم! بذار این اراجیفنویسی رو جمعش کنم و بعدش بجنبم و سریعتر دفتر این تکلیف فوری نفله رو سریعتر ببندم. واسه خاطر جمعی و خلاصی خودم هم شده باید بجنبم وگرنه این می مونه و فردا هم باید درگیرش باشم. دیرم شد. شاید بعدش برگردم. شاید هم یک زمان که حسم بیشتر به آدمیزاد نزدیکه برگردم اینجا. نمیدونم. فعلا فقط دیرم شده. ساعت9و17دقیقه. تا بعد.
دو روز و نصفی.
عصر یا شب جمعه. نمیدونم ساعت7و16دقیقه هست انتخاب عصر یا شب بودنش با خودت.
آخ خدایا خونه خونه خودم خدایا از اینجا تا آسمون شکرت!
امشب تنهام. کسی نیست جز خودم و رفقای مخصوص خودم. خدایا تو خیلی خوبی!
از زمانی که اومدم خونه یه ظرفشویی کثیف رو تمیز کردم، کتاب خوندم، چندتا بسته باز کردم، با یه دستگاه آبمیوه گیری جدید سر و کله زدم، یه جای موقت واسه هواپز جدید جور کردم، آبمیوه گیری رو تست کردم و یه عالمه آبمیوه گرفتم و بیشترش رو خوردم واسه فردا صبحم هیچ چی نموند باید دوباره بگیرم ولی تست هواپز موند واسه فردا ظهر که از سر کار میام الان باید محصول تستم رو بخورم و این اصلا مثبت نیست چون هم سیرم هم دلم اون مدل خوردن رو الان دیگه نمیخواد، کتابه رو همینطوری با گوشی داشتم در حال انجام کار میخوندم، خواستم لباسشویی روشن کنم گذاشتم واسه فردا، یهخورده مرغ مزهدار شده واسه فردا جور کردم، دیدم اگر آخر شب گرسنه بشم با توجه به وجود کلی نون داخل خونه خطرناک میشم این شد که رفتم یهخورده آبمیوه با یهخورده کیک خوردم که امیدوارم واقعا بیشتر از یهخورده نبوده باشه، گندم توی ظرف یاکریمها خالی کردم که فردا صبح دم دستم باشه، هوممم بذار ببینم کوله سفرم رو هم باز کردم و همه چیز یا تقریبا همه چیز رو گذاشتم سر جاهاشون، یهخورده ولو شدم، و الان اینجام. کارهای بزرگی نبودن ولی از انجام پشت سر همشون بدم نیومد. الان هم باید برم قطعات آبمیوه گیری که کثیفش کردم و شستم رو بردارم از فضای قوطی کبریتی آشپزخونم جمع کنم تا کار دستم نداده. میرم حالا خیسه هنوز. اوه خدا جا جا جا من جا لازم دارم خوشم نمیاد چیزمیزهام داخل جعبه بمونن واسه مبادایی که به خاطر سختی استفاده از وسایل داخل جعبه هرگز نمیرسه. بیخیال. درستش میکنم.
نزدیک بود وسط این طرف اون طرف رفتنهام تایمم رو یادم بره و حسابی خرابکاری کنم که یه دفعه یادم اومد و خدایا به خدا واقعا یادم رفته بود راست میگم درضمن خرابکاری هم نکردم واقعا نکردم حتی قد یه اتم فقط یادم رفته بود که بعدش به خاطر آوردم و اصلا دیگه طرف خرابکاری نرفتم. الان هم که هنوز تا پایان تایمم مونده و عین آدم نشستم اینجا دارم مینویسم و منتظرم تا ساعت8بشه. از فردا باید بره روی8و15دقیقه. هی! من میتونم تحملش کنم مگه نه؟ اوه خدایا خب من… من میتونم. من میتونم تحملش کنم!
پریسای داخل آینه تشویقم میکنه. لبخندش امشب نه سرده نه زهری. نگاهش میکنم. تشویق هاش دلیه.
-فقط2روز و نصفی نبودی. چقدر عوض شدی!
میخندم. نه چندان بلند ولی اونقدر بلند هست که خنده باشه و اونقدر واضح هست که اگر کسی جز خودم اینجا بود میگفت چته خل شدی مگه! بی پروا از هر تصور و تفکری میخندم و اینجا مینویسمش.
-آره به نظرم درست میگی یهخورده عوض شدم. واسه رسیدن ساعت8بالبال نمیزنم چون میدونم فایده نداره و داخل کشوهای فریزر دنبال سوسیس و قارچ هم نرفتم تا به بهانه تست دستگاه جدیدم امشب معده بیچارم رو بترکونم. همین2تاست دیگه!
پریسای داخل آینه مدل خودم میخنده.
-نه. به نظرم بیشتر از اینهاست. میدونی؟ همینطوری برو. اگر بتونی فرمون رو روی همین جاده نگه داری روزهای مثبتتری در پیشه.
سرم رو یه وری کج میکنم.
-روزهای مثبتتر؟ واسه من یا واسه تو؟
پریسای داخل آینه هم سرش رو یه وری اما خلاف جهت من کج میکنه.
-واسه جفتمون. درضمن بذار نپرسیده جواب بدم. بله میشه مثبتتر هم باشه ولی صبور باش همه چیز درست میشه.
از این جمله امشب خوشم میاد. خیلی در عمرم شنیدمش خیلی هم گفتمش ولی امشب عجیب ازش خوشم میاد.
-همه چیز درست میشه.
میدونم که شاید درست شدنها به این سادگی نباشن شاید هم یهخورده طول بکشه و خیلی سخت باشه ولی… من پریسام. از این مانع هم میپرم. از این موانع هم میپرم. بعدش اون طرفش… فرود میام. شاید ولو بشم روی زمین ولی اصل اینه که زنده فرود میام بعدش هم بلند میشم و به هیبتش میخندم. بلند میخندم. قاهقاه میخندم.
کاش واسه فردا چندتا پرتقال پوست میکندم خدایا الان خستم میشه بمونه واسه همون فردا هرچند فردا صبح دیرم میشه و… هی! ولش کن اگر نرسیدم آب زرشک دارم. اون مدلی فحش بی کلام بهم نده آب زرشکم واقعا آب زرشکه. بر شیطون لعنت عجب گرفتاری شدم!
تا8هنوز25دقیقه دیگه زمان باقیه. داخل رادیو میوت نشستم و از تصور تکالیف عقب افتادم خودم رو میجوم ولی میدونی چیه؟ الان جمعه شب و آخرین شب تعطیلات آخر هفته منه که خسته از یه سفر هرچند پربار اما شلوغ برگشتم و یهخورده هم داخل خونه کار کردم و الان دلم نمیخواد به مشق و تکلیف متمرکز باشم. پس بمونه واسه فردا.
دلم قهوه میخواست که نخوردم و با آبمیوه تاختش زدم. من فردا صبح باید بلند شم برم سر کار. نمیخوام امشب با ذهن خسته اما هشیار روی تخت ولو بمونم. باید میرفتم دوش میگرفتم اما نرفتم و الان هم نمیرم و این هم بمونه واسه زمانی که مناسبتره جدا از تنبلی و توجیهات تنبلانه الان واقعا… اوه خدا به نظرم فردا شاید.
شاید بد کاری کردم بیخیال لباس شستن شدم. خب موافقم یهخورده تنبلیم بود ترسیدم واقعا خوابم ببره و بلند نشم پهنشون کنم یهخورده هم خب واقعیتش حس کردم بذار یه نفر به ساعات پیک مصرف احترام بذاره چی میشه مگه شاید اثر داشت واقعا کی میدونه! خلاصه که بیخیال روشنش نکردم ولی کاش فراموشم نشه که فردا بعد از ظهر حتما روشنش کنم. میگم نمیشه خودم هم برم داخلش بشینم همراه لباسها تمیز بشم بیام بیرون؟
اینها رو بیخیال. من الان در خونه هستم. بهشت کوچیکم بغلم کرده و من چقدر به خاطرش خوشحالم! خدایا ازم نگیرش و به هر کسی که یه دونه میخواد یه دونه بده! این آرزوی سالهای دورم بود و چطور اینهمه مدت که مشغول نق زدن بودم نفهمیدم که امروز داشتنش چقدر واسم با ارزشه! خدایا به خاطر این دنیای شخصی کوچولو و به خاطر تمام چیزهایی که یادمه و میتونم و نمیتونم اینجا و هیچ کجا بگم و به خاطر تمام مواردی که یادم نیست ولی تو همه رو یادته شکرت! لطفا کمکم کن من واسه پرشهای آینده به شدت به دستهای تو نیاز دارم.
خب بد نیست طولش ندم. هرچی وراجی کنم ساعت این مدلی8نمیشه. بذار دست کم برم بالای سر مهتاب بلکه واسه این ماه به یک جایی برسونمش واقعا ماه ها هرچی پیشتر میریم دارن واسه من فشرده تر و ترسناکتر میشن میترسم عاقبت به جایی برسم که با هرچی روی دستمه مثل توپ بخورم زمین. خدایا کمکم کن! لطفا!
دیگه نمیخوام بنویسم. دست راستم هنوز درد میکنه و الان داره بهم ارور میده. ساعت7و46دقیقه عصر یا نه به نظرم دیگه بشه گفت شب جمعه. تا بعد.
در انتظار بازگشت.
جمعه صبح.
امروز باید برگردیم. آخ جون. ایول خونه!
فردا شنبه هست. هیچ خوشم نمیاد. بیخیال این هم بخشی از زندگیه. ولی چیزه. کاش3شنبه سریعتر برسه و کاش این آخر هفته لازم نباشه بریم به ارتفاعات و کاش این آخر هفته در آرامش خونه باقی بمونم و خدایا لطفا!
واسه حرکت به طرف خونه دارم ثانیه میشمرم. وای خدایا تا بعد از ظهر خیلی راهه واقعا دلم میخواد سریعتر برگردم خونم!
آخ سردرد سردرد لعنتی! واسه چی باید الان اذیتم کنه؟ اونهمه شدید نیست که قرص لازم باشم اونقدر هم خفیف نیست که بیخیالش بشم. کاش شدیدتر نشه!
اتاق بغلی بساط انار و خنده برقراره. خدایا شکرت که میخندن. شادیهای اطرافم رو دوست دارم. حسش قشنگه. آخ سرم!
تیمتاکم. آلاچیق. تنها نیستم ولی هنوز سکوت برقراره و موزیک خودم که هنوز کسی عوضش نکرده. در حال انجام یکی از تکالیف گوش کنیمم. یهخورده بجنبم این یه دونه تموم میشه و آخ خدایا سرم آخ سرم لعنتی آخ سرم!
حس عجیبی به هفته ای که از فردا شروع میشه دارم. جز اون بخش سر کار رفتنش باقیش به نظرم یک مدل قشنگی متفاوته. نمیدونم این تفاوت از کجا میاد ولی حس میکنم متفاوته. انگار منتظر تغییرم. تغییر چی؟ نمیدونم فقط حسم بهش قشنگه.
خدایا چقدر گرفتاری گوش کنی دارم! باید فردا که از سر کار برگشتم به شدت بچسبم بهش. وووییی خدا!
این آخر هفته حسابی ولخرجی کردم. کردم که کردم اصلا خوب کردم. باز هم میکنم. البته نه الان. اوخ الان واقعا دیگه چوبخطم پر شده بد نیست مواظب جیبم باشم وگرنه به دردسر می افتم. اما ارزشش رو داشت. کاش بتونم درست درمون حالش رو ببرم!
شونه راستم چه دردی میکنه! یعنی بد خوابیدم؟ هیچ بعید نیست. دارن بهم میگن بلند شم بریم سر خاک و بلکه کیف فروشی داخل مسیر باز باشه و بتونم کیفهاش رو ببینم. دنبال کیف خاصی هستم که هیچ کجا گیرش نمیارم. البته دنبالش هم نمیرم باید برم بازار و درست درمون بگردم ولی از خونم بیرون نمیرم و فقط زمانهایی شبیه این زمان که گذرم به اسکله یا بازارهای گذری می افته به کیفهاش ناخنک میزنم و کیفه نیست که نیست. به نظرم الان همراهشون نمیرم. دلم نمیخواد. یعنی حسش نیست. احتمال باز بودن اون مغازه ضعیفه و دارن میگن کیفهاش چشمنواز نبودن و من این هفته بدجوری پول خرج کردم و بهتره بیخیال همراهیشون بشم و خدایا این سردرد کزایی واسه چی بیخیال نمیشه!
چه خوبه که اینجا مینویسم نصف اینها رو اگر به کسی گفته بودم از دستم کلافه میشد که چقدر نق میزنی. نمیخوام نق بزنم نمیخوام به کسی بگم نمیخوام کسی از دستم کلافه بشه در نتیجه اینجارو عشقه.
آقای درفشیان دیروز سر به سرم میذاشت و میگفت میاد اینجا منو میخونه و جیغم رو درآورد. خب اگر بیاد اینجا و از نق زدنهام کلافه بشه تقصیر من نیست من بیگناهم نق هام رو آوردم اینجا پاشیدم اگر ایشون نق بخونه و خسته بشه تقصیر خودشه. آقای درفشیان اگر اینجارو میخونید و کلافه شدید تقصیر خود شماست. آخ جون.
باید بجنبم و کار این فایل زیر دستم رو سریعتر تمومش کنم. خدایا این… وووییی!
هر آن ممکنه آلاچیق یه دفعه شلوغ بشه و من آماده فرارم. اصلا شلوغی دلم نمیخواد. دلم… لعنت به دلم و تمام نق های عجیبش!
اگر به هر دلیلی مجبور میشدیم مثلا امشب هم بمونیم و فردا صبح به طرف خونه حرکت کنیم به جان خودم میزدم زیر گریه. واقعا دیگه دلم نمیخواد بیشتر طول بکشه.
بقیه رفتن. باهاشون همراه نشدم. من کیف میخوام. بیخیال ولش کن حسش نیست.
میگن بین1و2حرکت میکنیم میریم خونه. وای خداجونم خونه! خونه من! خونه عزیز من! بهشت کوچولوی خودم! خدایا ازم نگیرش به هر کسی که نداره هم بده! واقعا دوستش دارم.
ترتیب تمام دکمه های اون هواپز لمسی عجیب رو حفظ شدم. دلم میخواد آزمایشش کنم. کاش نتیجه حسابی بهم حال بده! اگر برنامه هام درست پیش بره یهخورده جام بازتر میشه. یه سری موارد با اومدن این دستگاه های جمع و جورتر از خونه و کمد و آشپزخونه میرن بیرون و آخ جون.
دلم میخواد موارد بیشتری رو بفرستم بیرون. دلم میخواد جام بازتر بشه. من واقعا جا لازم دارم.
میگم هواپز و آبمیوه گیری و قهوه سازم به راهه دیگه واسه چی نق بزنم؟ من باید یه چی داشته باشم تا واسش نق بزنم وگرنه کارم پیش نمیره. آهان یه دونه پیدا کردم آخجون خخخ.
رفتن. نرفتم همراهشون. من کیف میخوام.
بذار دیگه جمعش کنم بپرم بالای سر فایله. ساعت11و16دقیقه. تا بعد.
از امروز تا فردا.
5شنبه دم ظهر.
خدایا شلوغی اطرافم داره دیوونم میکنه کاش میشد همین لحظه برگردم خونه. واقعا حس میکنم تحملم داره ته میکشه. وای خدایا! وای خدایاااااا! فردا کی میاد!
تیمتاکم. کانال باز. اینجا هم شلوغه. انگار تمام جهان پر از صداست. خدایا حس میکنم تا فردا یک عمر طولانی راهه و من هرگز بهش نمیرسم خدایا کمک کن واقعا خسته شدم.
دیروز رفتیم اسکله. کلی زمان از همه تلف کردم و موارد لازم رو تست کردم و بلد شدم و خریدم. از پس خودم برنیومدم و اون دستگاه تمام لمسی رو به جای مدل دکمه ایه بی ریختش برداشتم آوردم خونه. همه بچه های ما یعنی بچه های اینترنت گفتن از مدل دکمه دارش استفاده میکنن و بهم توصیه کردن واسه خودم دردسر نخوام ولی طبق معمول من اهل گوش کردن به توصیه نبودم و واقعا دلم اون مدل با اون قیافه رو نخواست. الان یه دستگاه که روی دکمه های لمسیش کلی برچسب علامت خورده داخل ماشین مادر منتظره که برسونمش خونه و باهاش درگیر بشم. اوه خدا فقط تصور کن یکی از برچسبهاش بی افته و… بیخود! اونها نمی افتن من هم با این درگیر نمیشم. اصلا پشیمون نیستم اون مدل قیافهش زشت بود من دلم این یکی رو میخواست باهاش کار هم میکنم باقیش به جهنم.
دیشب خبر انفجار کرمان چنان حالم رو خراب کرد که تمام شب از درد عصبی دست راستم به خودم پیچیدم و تا خوابم میبرد خواب جیغهای بی پایان و سالنهای شلوغ و بی انتها رو میدیدم که داخلشون با پریشونی عمومی میدویدیم و تموم نمیشد. خدایا کلی آدم از بین رفتن آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ داشتم روانی میشدم از تصورش. اونقدر تلخ گذشت که نصفه شب با دلدرد و تهوع خفیف بیدار شدم و خوابهام هرچند با کابوسهای شلوغ ولی بریده و ناقص و ناکافی بودن. الان به شدت خستم ولی حس میکنم تا زمانی که به خونه نرسم نمیتونم استراحت کنم. انگار فکرم و روانم اونجا که باشم آرومتره. توی خونه خودم. توی امنیت و آرامش4دیواری خودم. روی تخت خودم. خدایا فردا کی میاد واقعا دلم میخواد سریعتر برگردم خونه. انگار اونجا سیاهی هیبت اتفاق کمتر میتونه آزارم بده. نمیتونم توضیحش بدم. بلدش نیستم. خونم رو میخوام. خدایا بغل4دیواری خودم رو میخوام.
شنبه با سرعتی بیش از حد تحمل من داره میرسه و فردا بعد از برگشتنم خیلی زمان ندارم. گندش بزنن من واقعا یهخورده توقف همراه با آرامش لازم دارم و هیچ مدلی واسم شدنی نیست. گاهی به نظرم میرسه ممکنه از خستگی و استرس دیوانه بشم ولی هر دفعه میبینم یه گوشه از ظرفیتم که یهخورده تحمل داخلش پس انداز شده باز میشه و… خدایا لطفا کمکم کن دیگه تحمل ندارم. تلفن. مادرم.
خب حله. واسه کارهای مربوط به دیوار کردن یه زمین موروثی رفته آجر خالی کنن و زنگ زده بود بهم که به حساب راننده پول واریز کنم. انجامش دادم و حل شد. میدونم الان دارم نق میزنم ولی… کاش میشد جای فردا امروز برگردیم!
دیروز کلی با یک زیپ بسته از یک کیف دم دستی ور رفتم که بازش کنم و باز نمیشد و آخرش بیناهای اطرافم دیدنش و گفتن این دسته نداره در نتیجه زیپنماست و نباید واسه باز کردنش زور بزنم. گیر دادم که باید بازش کنم ولی باز نشد و احتمالا اونها درست میگن این اگر باز بشه کیفه زود خراب میشه پس بیخیالش.
مهتاب این ماه خیال کامل شدن نداره هنوز کار میبره و خدایا من کلی کار واسه جهان آزاد و این نشریه جدید و یه نشریه جدید دیگه که داره باز میشه دارم. توی روحش من زمان میخوام واسه چی ساعتهای روز فقط24تاست؟
از تیمتاک زدم بیرون. کانال شلوغ شده بود و من حسش رو نداشتم. وسط شلوغیها واقعا نمیتونم قاطی گفتنیهای بقیه باشم یعنی هیچ شباهتی بین تمایلات خودم و موعات مورد علاقه خودم با بحثهای اونها پیدا نمیکنم در نتیجه توی سکوت بینشون میشینم و به تکالیفم میرسم و زمانهایی شبیه امروز اصلا دلم نمیخواد خیلی بینشون باشم و میزنم بیرون. خدایا کاش میشد امروز برگردم خونه!
دوباره رفتم تیمتاک ولی این دفعه یه جای خلوتش. کسی داخل آلاچیق نیست و ای کاش کسی واردش نشه یا اگر هم میشه به حرفم نگیره. من واقعا حوصله چاقسلامتی و نشستن پای گفتگوهای مدل… بیخیال. فعلا که امنه زمانی هم که امن نباشه میزنم بیرون. غمگین نیستم حرصی نیستم بی حال هم نیستم فقط دلم نمیخواد.
اینجا خاله های من نماز میخونن و خاله بزرگم که میزبان امروزمونه یواش یواش داره واسم دلواپس میشه. از2روز پیش یه دفعه نمیفهمم چی شدم که حس گرسنگیم رفته. انگار همیشه سیرم و دلم خوردن هیچ چی رو نمیخواد. از دیروز که اومدیم اینجا هرچی بهم پیشنهاد میشه میگم نمیخوام سیرم. نه که بدم بیاد فقط به خوردن هیچ چی حس تمایل قوی از مدل گذشته ندارم. به نظرم بد نیست همین مدلی بمونم ولی واسه چی اینطوری شدم؟ هوممم. بد طوری نیست. بذار باشه.
دلم خونم رو منهای استرس های معمولم میخواد. دلم… چی میخواد؟ یه سفره خونه؟ دوباره بازار و خرید؟ یه کیف چمدونی که خیلی زمانه دنبالش میگردم؟ بیرون رفتن از اینجا؟ گشتن و ماشینسواری؟ نه. دلم هیچ کدومش رو نمیخواد. دلم همون اولی رو میخواد. خونم و استراحت و آرامش بدون استرس و یه خبر خوش که بگه شنبه و1شنبه و اصلا کل هفته آینده بدون کلاس آنلاین تعطیله. آخ خدا چی میشد اگر شدنی بود! واقعا دلم میخوادش واقعا دلم میخوادش واااااااقعا دلم میخوادش!
مادرم داخل گوشی گفته داره میرسه. باید یواش یواش آماده باشم که واسه ناهار احضارم کنن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و35دقیقه. تا بعد.
از روزمرگیهای شبانه.
3شنبه شب.
آخ آخ نابود شدم نابوووووود شدم خدا نابود شدم! این جوجه ها این جوجه ها بیچارم کردن به نظرم باید یهخورده بدجنس بشم تا کمتر اطرافم بچرخن. چقدر هم که من دلم میاد. بیخیال اگر این مدلی شادتر میشن بذار بشن فقط روزهایی شبیه امروز واقعا سخت میگذره بدجوری امروز سخت بود الان گریه میکنم. بیخیال تموم شد رفت تا دفعه دیگه هم خدا بزرگه.
فردا دوباره راهیه گلستانیم. خونه خاله و ازینا. کاش بشه حتما بریم اسکله. من اون هواپز نفله رو میخوامش.
دوباره گیر دادم به آبمیوه. اسم پرهیز نمیبرم چون خراب میشه. خدایا کمکم کن بتونم بیام پایین من واقعا دلم میخواد سبکتر بشم واقعا دلم میخواد خدایا لطفا!
آخجون تا شنبه سر کار بی سر کار! خدایا شکرت! این خیلی خوبه! دلم میخواست میشد فردا خونه میموندم. بیخیال قطعا بد نیست فقط اسکله خدایا باید بریم کاش بشه!
خدایا تمام جونم درد میکنه این چه وضعشه آخه! آخ آخ همه جام خدا کاش فردا این تاریکه لعنتی عقب بکشه من دارم میمیرم!
بد شدم. به نظرم آرامش وضعیتم زده زیر دلم. از اینکه دارم بیشتر میخوام. میدونم نباید بخوام ولی میخوام. میدونم که اصلا نباید بخوام ولی میخوام. خدایا این واسه چی از سرم نمیپره من واقعا نباید بخوام ولی میخوام. واسه چی میخوام؟ دقیقا واسه اینکه آرامش وضعیتم زده زیر دلم. مرض دارم. دردسر میخوام یعنی؟ ها آره به نظرم دردسر میخوام. میدونم بابا میدونم به نفعم نیست میدونم نباید بخوام میدونم همه رو میدونم پس واسه چی گاهی این مدلی بوق میشم؟ بیخیال از سرم میپره. حالا گیریم که نپره چی میشه کنم! از دست من که برنمیاد پس بذار من بخوام و این هم نشه و همینطوری باشه تا مرض از سرم شوت بشه بیرون تا دفعه دیگه و نق زدنهای دیگه. هوممم. درست میشه.
از حسم خوشم میاد. این روزها به خودم حس مثبتتری دارم. هنوز خیلی مونده تا رضایت کامل خیلی زیاد مونده خیلی زیاد ولی از خودم خوشم میاد. با جسمم یهخورده آشتی کردم انگار. با خودم. با پریسا. اون نفرت سیاهی که پیش از این از همه چیز و همه چیز خودم داشتم این روزها دیگه نیست. سردم به خودم ولی خشم ندارم. متنفر نیستم. این مثبته. خیلی مثبتتر از گذشته هرچند خیلی مونده تا اصلاح کامل ولی نسبت به چیزی که پیش از این بود خیلی مثبته.
کتابه عاقبت تموم شد. بدک نبود. یواش یواش باید دوباره یه سر به کانالهای کتاب بزنم و چندتا جدید جمع کنم. بیخیال هنوز چندتا دیگه از ذخایر سرکهای پیش دارم.
دیشب کابوسهام افتضاح بودن. نصفه شب داشتم سکته میزدم. کاریش نمیشد کرد. شاید به خاطر این بود که این کتابه داشت بالای سرم میخوند شاید هم واسه خاطر حال افتضاحم بود. بیدار که شدم خیس عرق بودم. شاید تب کرده بودم نمیدونم. این لحظه حالم رو به راه نیست ولی از دیشبم خیلی بهتره. خدایا فردا این مدلی نباشم داخل سفر اینطوری باشم واقعا اذیت میشم کاش میشد نمیرفتم من واقعا حالم بده! هفته تاریکه نکبت! گندش بزنن! اه گندش بزنن!
تیمتاکم. کانال باز. بچه ها صحبت میکنن. حرفهای همینطوری. سر به سر هم میذارن و از هیچ چی میگن و من در سکوت مینویسم. فقط اونجام. و نمیفهمم واسه چی من بینشون نشستم؟ دیوونه ای هستم واسه خودم. بیخیال این دیوونگیم یکی از مواردیه که در خودم حسابی میپسندمش. عاقل بودن به درد من نمیخوره. از تصورش متنفرم. از تصور عاقل بودن خودم به شدت متنفرم. هی! من عاقل نیستم! این توهین رو به خودم نمیپذیرم! ابدا. ابدا!
بذار ببینم بچه ها چه موزیکی گذاشتن.
خب آهنگه تموم شد بذار قاعده خودم رو بشکنم و یه چی درخواست بدم. توهم از حسین توکلی. این لحظه خیلی میخوامش.
اینجا شلوغ شد بذار برم یه کانال آرامتر هر چند دفعه دلم میخواد اینو گوشش بدم.
امشب بد جنسانه میبینم همه چی رو. امشب خودخواهم. امشب خستم از جنگیدن و اثبات کردن و تلاش واسه اثبات شدن. واسه چی من باید بجنگم؟ خسته شدم این جنگها واسه چی پیروزی ندارن؟ شاید عمو حافظ داره اینجا هم درست میگه. شاید مادرم داره اینجا هم درست میگه. شاید همه درست میگن. گاهی باید رها کنی. نه که بذاری بری ولی جنگ رو رها کنی. شاید واقعا اینهمه نمی ارزه. اگر ارزش داشت باید یه انتهایی واسش بود ولی نیست پس بد نیست من یهخورده خودخواه باقی بمونم و خودم رو بیشتر ببینم. بیشتر از گذشته. بیشتر از دیروز بیشتر از پریروز. دیگه نمیخام بجنگم. دیگه نمیخوام بخوام. دیگه نمیخوام دلم بخواد مواردی رو که روی خط موازی در جنگ پیشم میبرن و هیچ انحرافی روی این خط موازی نیست. شاید لازمه از این آتیشبازیه یواشکی یهخورده بکشم عقبتر. جدی من واسه چی اینهمه میجنگم؟ چه فایده داره؟ این خط موازیه. بیشتر از اینکه شده نمیشه. خب الان من خر نیستم؟ واقعا دلم میخواد همین مدلی احمق باقی بمونم؟ به نظرم نه. دیگه نه. دیگه بسه. بد نیست یهخورده روی بیخیالیم متمرکزتر بشم. بیا و بشم. از همین امشب. از همین الان. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. بهش اخم میکنم.
-چیته تو!
پریسای داخل آینه شونه بالا میندازه و به نشان ترکیبی از تأسف و ترحم دست تکون میده.
-طفلک بیچاره!
بهش چشم غره میرم.
-طفلک بیچاره خودتی شیشه ایه نفله! چی میگی تو!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-منه شیشه ای هیچ چی نمیگم. ولی تو لعنتی! تویی که یه چیته. آخه واسه چی نمیفهمی؟ تو حرف ناحساب میزنی. چیه حرف حسابت آخه؟ تویی که ناحساب میگی. ناحساب میخوایی. پس کی میفهمی تو؟
نگاهش میکنم. چاره ای جز تأییدش نمیبینم. داره درست میگه. درمونده عقب میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-بیا اینهمه من و خودت رو اذیت نکن. بسه دیگه. بیا یهخورده آدم باش. خودت خسته نشدی؟
احساس خستگیم انگار که بی حسی حاصل از تزریق یه دفعه رفته باشه بیدار میشه. چقدر خستم! خیلی خستم خیلی زیاد.
-درست میگی. خیلی درست. کاش یهخورده یه چیزهایی…
پریسای داخل آینه صبورانه تماشام میکنه.
-به خاطر خدا بیدار شو. باید بشه. باید و این فقط دست خودته. تمام عمرت واسه چیزهایی جنگیدی که واقعا اشتباهی بودن. بیا دیگه بس کن. اگر واقعا ارزشی وجود داره تو نباید جای تمام جهان اثباتش کنی. تو هرچی ازت بر اومده کردی. دیگه تمومش کن و اجازه بده اگر این راه ادامه ای و انتهایی داره بقیه اون چندتا قدم رو طی کنن. مگه الان فاصله بین اون2تا خط موازی چقدره؟ تو نباید زور اضافه بزنی. تو جای خودت زورت رو زدی. از من اگر بشنوی میگم اضافه بر ظرفیتت هم زدی. بذار به عهده بقیه. اگر زدن که ایول. اگر هم نزدن پس تو بیشتر از اینکه باختی بازنده نباش.
تماشاش میکنم. تماشام میکنه. گریه زاری در کار نیست. فقط نفس عمیق میکشم. داره درست میگه. لبخندی به شدت خسته بهش میزنم. اونم بهم لبخند میزنه. از اون لبخندهایی که میگه ببینیم و تعریف کنیم. میبینه تعریف هم میکنه. حرف حساب جواب نداره. بذار من بیشتر از این رو در روی خودم بازنده نباشم. دیگه نمیخوام. دیگه خسته شدم از اینهمه زور زدن جای تمام عوامل جهان. واسه من دیگه بسه. میخوام دیگه ناحساب نگم دیگه ناحساب نخوام دیگه ناحساب نباشم. نیستم. دیگه نیستم. من فردا میرم گلستان. اصلا واسه چی نباید اینو بخوامش؟ هفته تاریک هم بره به جهنم. میخوام برم گردش. تفریح. دیدن خاله. همراه مادرم. اصلا باید دلم بخوادش. بیخود کرده نمیخوادش! غلط کرده نمیخوادش! خیلی هم مثبته. من میخوام این آخر هفته رو برم عشق و حال. میخوامش. من میخوام این رفتن رو. من… میخوامش. میخوامش!
آهنگه تموم شد بذار بزنم دوباره بخونه بعدش هم فکر کنم یه چی دیگه گیر بیارم که ازش خوشم بیاد و بزنم بخونه.
امشب با جنگ وداع کردم. امشب به پریسای داخل آینه بیشتر از پیش گوش کردم. امشب اگر من قویتر باشم باید یک آغاز خیلی خیلی شخصی باشه واسم. خدایا کمکم کن!
همچنان هستن افرادی که آدرس اینجا رو ازم میخوان و همچنان هستن افرادی که باورشون نمیشه خونه قبلیم رو کامل و بی هوا بدون هیچ جایگزینی رها کرده باشم. خب حق دارن باور نکنن چون نکردم. جایگزینش اینجاست. و من بهشون نمیگم. دروغ میگم. که جایگزینی در کار نیست. که هیچ جایی در کار نیست. که هیچ آدرس جدیدی نیست. که اینجا وجود نداره. بهشون دروغ میگم. دروغ! این دروغ رو میگم و به نظرم منم حق دارم که بگم. دلم اینطوری میخواد. اینجا رو فقط واسه خودم میخوام. نمیخوام آدرس بدم. دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
چه شب آرومیه امشب! لحظه ها انگار آهسته میرن. متین قدم برمیدارن. شمرده میگذرن لحظه ها امشب! چقدر بابا زمان آروم و ملایم پیشم میبره از لابلای خشونت تار و پود واقعیتهایی که من همیشه زور زدم زخمیم نکنن اما همیشه ازشون زخم خوردم! چه شب آرومیه امشب! آروم، سبک، قشنگ! امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست. واسه فردا. تنها هم اگر بودم خیال آخ و واخ نداشتم. هیچ چی نیست. فقط تفکره و سکوت. امشب رو دوست دارم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. نگاهش میکنم.
-تو رو هم دوست دارم.
پریسای داخل آینه واسم شکلک درمیاره. لبخند میزنم.
-باور کن دوستت دارم. باور کن!
پریسای داخل آینه لبخند میزنه. لبخندش سرد نیست. آرومه و قشنگ. امشب رو دوست دارم. سبکی و آرامشش رو دوست دارم. خدایا تو رو از تمام اینها بیشتر دوست دارم. واقعا دوستت دارم. بلد نیستم به سبک عرفا عاشقت باشم ولی هر اندازه که یه خاکیه بوق از جنس من میتونه دوستت داشته باشه دوستت دارم. لطفا همین اندازه رو ازم قبول کن چون بیشترش رو بلد نیستم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و21دقیقه شب. تا بعد.
2شنبه شب.
تاریکه لعنتی زد لهم کرد. خدایا حالا من چی کنم این خورده درست وسط هفته کاریم و فردا من… کاش میشد فردا نمیرفتم سر کار! اینکه شدنی نیست یعنی واسه من شدنی نیست نمیخوام غیبت کنم بذار فرمون دعام رو عوضش کنم کاش فردا خیلی سبک واسم سپری بشه! اینطوری بهتر شد. هرچند امشب هیچ اثری از سبک سپری شدن نمیبینم. اه لعنتی! آخه الان من چی کنم!
هی! بیخیال. دفعه پیش که به خیر گذشت. خدا رو چه دیدی شاید زهرش رو امشب ریخت و فردا یهخورده عقبنشینی کرد و آخ خدایا حالم اصلا مثبت نیست! گندش بزنن!
امروز به یک بینای گرفتار چیزی رو گفتم که خودم یادآوریش رو و گفتنش رو خیلی دوست دارم. ازش خوشم میاد. واقعیت قشنگیه. قشنگ و برای من با ارزش.
-خدایا! من از تو داراترم. من چیزی دارم که تو با تمام خداییت و داراییت نداری. من یه خدا دارم که تو نداری!
اینو دوستش دارم. اون آقاهه نمیفهمید چی میگم. شاید چون از من جوونتر بود شاید هم چون شبیه دیروزهای من زیاد از درد زخمهاش عذاب میکشید. شاید هنوز زخمهاش از مال من تازه تر و دردناکترن. اگر بگم من دیگه عذاب نمیکشم مثل سگ دروغ گفتم. ولی هرچی میگذره حس میکنم واقعیتی که امروز واسه اون آقا گفتم رو بیشتر لمس میکنم و بیشتر دوستش دارم.
مادر میگه4شنبه بیا بریم گلستان. خودم تشویقش کردم بره ولی خودم در برنامه خودم نبودم. سعی کردم خیلی ملایم ماجرا رو از خودم منحرف کنم ولی موفق نشدم. واقعیتش چندان حسش درم نیست. بیخیال اصلا واسه چی نباید حسش باشه؟ شاید حسابی خوش بگذره کی میدونه؟ قطعا بد نمیگذره ولی من… بیخیال بابا. به قدر کافی در سکوت واسه از دست داده هام و دست نیافتنی هام عذاداری کردم. دیگه بسه. چه فایده داره اینجا ولو بشم و توی شب شناور بمونم! مگه درست میشه! نمیشه که نمیشه! پس بذار شب به حال خودش باشه و من گاهی ازش فاصله بگیرم. شاید واقعا دارم اشتباه میکنم. گاهی عمیقا حس میکنم که این… گاهی. شبیه… بیخیال. قطعا خدا واسه من بد نمیخواد. چیزی که اونهمه نشد سر راهشه قطعا نباید بشه. حافظ و خدا و نشونه ها قطعا درست میگن. اینهمه شاهد که اشتباه نمیکنن. ولی چه مدلی اینو توضیح بدم واسه این دل زبون نفهمم آخه! توضیح لازم نداره. فقط یک کلمه. شدنی نیست. تمام. باقیش رو یواش یواش خودش میفهمه. شبیه خیلی موارد دیگه که یواش یواش خودش فهمید و هرچند جاشون یادگاری موند ولی در هر حال اونها نباید میشدن و من حالا خیلی از این نشدها رو درک میکنم. این یه مورد رو هم قطعا درک خواهم کرد. حالا که بهش متمرکز میشم میبینم همین الانش هم درک کردم فقط هنوز… بیخیال. همه چی همون مدلیه که باید باشه. حالا گیریم که من گاهی دلم این مدل رو نمیخواد. طوری نیست. درست میشه.
خدا کنه4شنبه عوامل بازدارنده عقبنشینی کنن و بریم اسکله. باید یه چیزهایی بخرم. بیخیال تردید من یه هواپز و یه آبمیوه گیری نو لازم دارم این یکی داره مرخص میشه. و امروز خخخ همکارم میگفت بهم نمیاد متولد57باشم و کلی ازم تعریف کرد. یعنی واقعا من مدلی هستم که اون میگفت؟ و یعنی واقعا میتونم دوباره از روی این کوه اضافه وزن مسخره برگردم پایین؟ آبمیوه و یه کوچولو سعی. هوممم. شاید بشه.
دلم میخواد شبیه توصیف همکارم باشم. چیه مگه45ساله ها دل ندارن؟ دلم میخواد قشنگ باشم دلم میخواد درست درمون باشم دلم میخواد متناسب باشم دلم میخواد تمامش رو دلم میخواد به جهنم که دیگه20سالم نیست من واقعا دلم میخوادشون.
تیمتاکم. کانال باز. آلاچیق. 2تا از تکلیفهای گوش کنیه بزرگم رو دیروز و امروز تحویل دادم و مخصوصا امروزیه که همین چند دقیقه پیش از دستش خلاص شدم حسابی روی روانم بود. آخ جان خلاص شدم از دستش!
امشب از اون شبهای پریسا مواظب باشه خخخ. تا زمانی که بیدارم اگر جرقه و ترقه سرم فرود نیاد خیلی مثبته. خب به نظرم بشه یه کاریش کرد. سکوت سرپناه مثبتیه. اگر من دردسر نخوام احتمال اینکه از بالای سرم رد بشه و فرود نیاد بیشتره. و من دردسر نمیخوام پس سکوت رو عشقه.
این ترانه چه غمگینه و چه قشنگه! خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه آشنای نامهربونم که اونهمه آشنا و اونهمه تلخ ولی اونهمه عزیز بود! کاش یه نشونه ازش داشتم! کاش میشد! دلم خیلی تنگش شده خیلی!
ترانه عوض شد. مدیر عوضش کرد. معمولا داخل جمع آهنگ نمیذارم. به درخواستیهای بقیه گوش میدم. نمیدونم واسه چی. دلم نمیخواد. این مدلی حسم مثبتتره. موزیکهایی که من درخواست میدم حرف اون لحظه هامه. لحظه های خودم. فقط واسه خودم. کمتر پیش میاد توی جمع بخوامشون. اگر کسی تصادفی بزنه بدم نمیاد ولی خودم دلم نمیخواد بزنم.
باید امشب ساعت10یه پست بروز کنم. اوه کو تا 10تازه هنوز9نشده.
از کتابی که دارم میخونم خیلی خوشم نمیاد کاش سریعتر پیش بره شاید جلوتر بهتر بشه. یعنی بد نیست شاید حس من بهش بهتر بشه. هوممم. امشب توی بغل پتو باقیش رو میخونم الان حسش نیست.
آخ جون فردا3شنبه هست. یعنی فردا شب این زمان در تعطیلات آخر هفته ام. یوهو! فردا شب تنها نیستم. مادرم اینجاست واسه پسفردا.
آلاچیق شلوغ شد. اگر سر و صدا بالا بگیره از اینجا میزنم بیرون. حوصله شلوغی رو ندارم. اصلا ندارم ابدا ندارم. چیزیم نیست فقط حس و حال شیطنت ندارم. بیخیال خودم رو عشقه!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بذار ببینم میشه متصل بشم و یهخورده بازی کنم؟ هرچند این روزها سخت شده ولی بذار امتحان کنم. بذار اینو جمعش کنم. ساعت8و58دقیقه. تا بعد.