1شنبه بعد از ظهر.
از سر کار برگشتم خونه. خدایا اونقدر سرد بود که حس میکنم هنوز داخل استخونهام یخ زده. اینجا هواش بهتره و همه چیزش بهتره و خدایا اینجا رو دوست دارم.
آخ جون خدایا خیلی خوبه من امروز ترجمه اولین مقاله بلندم رو شروع کردم و وای خدایا اوایلش رو بدون کمک گرفتن از مترجم گوگل پیش بردم البته ایراد زیاد داشتم و دارم ولی دارم پیش میرم و خدایا خیلی خوشحالم خیلی زیاد کاش بتونم تا آخرش برم بعدش بشینم گیرهاش رو درست کنم و آخ خدایا شکرت کمک کن روونتر بشم خدایا کمک کن خدایا لطفا خدایا این عالیه دلم میخواد از خوشی گریه کنم جیغ بکشم بخندم وای خدا یعنی میشه؟ آخ خدا میشه بشه؟ وای خداجون!
باید خیلی کارها کنم باید ورزش کردن رو شروع کنم باید گیر بدم به تردمیل برادرم که بارها و بارها گفته بهم که استفاده نمیکنن و برش دارم واسه خودم و خدایا آخه تردمیل خودم رو کجا جا بدم کاش میشد بفروشمش من تردمیل داداش نشان میخوام میخوام خدایا میخوام به خدا ورزش میکنم امشب گیر میدم که این کار بشه باید بشه باید بشه من باید حرکت رو شروع کنم خداجونم من میخوامش من میخوامش آخ جون حرکت ورزش تغییر تأثیر وای خدا ایول!
بایدها و نبایدهایی که لازمه بهشون برسم زیادن. یعنی به چندتاشون دستم میرسه؟ شاید به خیلیهاشون اگر واقعا بخوام. میخوام ولی خواهندگی بدون حرکت جواب نمیده. امشب در مورد اون تردمیل نفله صحبت میکنم. به جان خودم همین امشب حرفش رو میزنم گیرش رو هم میدم این باید بشه.
امروز روز خوبی بود. این هفته تا اینجا هفته خوبی بود. یعنی میشه فردا هم خوب باشه؟ آخ جون من روزهای خوب دلم میخواد. یعنی ادامه دارن؟ دست خودمه البته تا یه جاییش. تا جایی که دست خودمه رو باید بچسبم. خدا رو چه دیدی شاید باقیش هم راهش باز شد. خدایا یه کمکی کنی حله. لطفا!
تیمتاکم. کانال باز. بچه ها. وسطشون ول میچرخم و گاهی به شیطنتهاشون میخندم گاهی سکوت میکنم و هی من چه خستم! واسه چی نمیرم بخوابم؟ بیخیال بذار تا ساعت3از موقعیت بهره ببرم3که بشه تایم غیر مجازم شروع میشه اون زمان برم ولو بشم.
فردا سر کارم به این خوشی نمیگذره. شاید هم بگذره خدا رو چه دیدی؟ در هر حال مشکل چندانی نیست باید بیاد و بره و عوضش3شنبه جشنه و بعدش تعطیلات و یوهوووووو عالیه!
خاطرم باشه امروز یا امشب محض امتحان یه زنگ به اون جناب لوله کش بزنم. نزد دیگه بیخیال من میزنم گیریم که جواب هم نده در هر حال این منم که کارش دارم بذار اون بد قول باشه من به اطلاعاتش و مهارتش نیاز دارم باید گیرش بیارم.
وای دلم میخواد اون بازاره رو کاش مادرم هم دلش بخواد من دلم میخواد برم دنبال هواپز و آبمیوه گیری بگردم و بیخیال مصارف بهتر واسه پول بذار پیدا کنم اگر به صرفه بود بخرم پوله رو دوباره جمع میکنم من بازار میخوام خدایا بریم دیگه بریم دیگه بریم دیگه!
امروز معده بدجنسم داشت از درد میترکید. تقصیر خودم شد قهوه صبحی و پرخوری آخر شب دیشبم زد داغونش کرد و امروز که از سر کار اومدم با یک فروند قرص معده و چندتا میوه سر و ته ناهارم رو بستم و الان هم گشنم نیست. ایول کاش حالاها گشنم نشه!
باید برم به باقی ترجمهم برسم ولی اینجا وسط ملت نشستم و دارم ازینا مینویسم. طوری نیست بذار بنویسم ترجمه رو هم انجام میدم حالا. وای بدون گوگل چندتا سطرش رو رفتم آخ جون دفعه اولم بود خدایا اگر تا آخرش همینطوری بشه برم چه عشقیه خدا وای چه میخوام این رو!
میگم الان یعنی نباید قهوه بخوام؟ میخوام آخه! دلم قهوه میخواد. یعنی معده بدجنس رضایت نمیده؟ هیچ راهی نداره؟ هی! من قهوه میخوام. بیخیال بذار3بشه ببینم وضعیتم در چه حاله احتمالا من و معده با هم کنار بیاییم من قهوه میخوام. هرچند واسم مثبت نیست هرچند بیخ هفته تاریک قهوه دوم در یک روز میتونه دردسر های بدی از جنس سردردهای عوضی درست کنه هرچند قهوه کلا واسه کمخونیم خوب نیست و یه عالمه از این هرچندها ولی من قهوه میخوام.
بذار آهنگی که بچه ها گذاشتن رو گوش کنم ببینم چیچیه.
خب اولی معمولی بود این دومیه قشنگه ولی غمگینه. خوابم میاد. 2و24دقیقه. خوابم میاد. تا3هنوز تایم دارم. خوابم میاد. قهوه دلم میخواد. خوااااااااابم میاااااااااااااد.
میگم که، بسه دیگه ننویسم. حس ویرایش هم نیست. باقیش باشه واسه بعد. بذار یهخورده بی صدا بشینم. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
1شنبه صبح. مدرسه.
بچه ها نیستن. من و سیستم و گوشیم روی این میز ولو شدیم به کار. خدایا شوفاژها هنوز خاموشن و من چقدر سردمه! وای سرده واقعا سرده من واقعا سردمه.
اون ویرایش عاقبت تموم شد. حالا مونده پاکنویس جهانآزادهای3گانه دیماه و مقدمه نویسی هر کدومشون و توضیح یادداشتهای این آخری و زمانبندی. و بهمن. اوه خدا بهمن. پس انداز ترجمه هام ته کشیدن یا خدا باید چندتا ترجمه کنم ویرایش در کار نیست باید خودم ترجمه کنم خدایا دیر میشه3تا لازم دارم3تا! هی! بسه! من از پسش برمیام. تمام!
خب البته برمیام ولی… بسه! من در هر حال از پسش برمیام. هی یه چیزی! این تلخه یا شیرین؟ خودمونیم این اواخر گاهی این تلخ بوده واسم. بله من در هر حال از پسش برمیام. من در هر حال از پس تقریبا هر چیزی که لازم باشه برمیام. من از پسش برمیام ولی… اینجا کسی نیست ایرادی نداره که آه بکشم. ظاهرا این هنوز هم گاهی واسم تلخه. هی بیخیال بهتر از اینه که از پسش بر نیام و منتظر بشم یه کسی بیاد به دادم برسه و اون یه کسی حالا کو؟ پیدا کنم پرتقالفروش را. پرتقال دلم خواست. اوه نه نمیخوام پرتقال نمیخوام خدا شاهده بدجوری سردمه از تصور خوردن پرتقال خنک تمام جونم بیشتر سردش شد خدایا نمیشه همین الان شوفاژها روشن بشن باور کن از سرما مچاله شدم خیلی سرده.
اوه خدا باید مهتاب رو کاملش کنم یه پست هم هست که باید جمعش کنم و مشخصات محتوای کوفتیش داخل اینترنته باید برم گیرشون بیارم و آخه این… اه زمان خدایا زمان میخوام جدی خوبه که وسط این گرفت و گیرها بخش های زبان هم هست وگرنه من کلا هیچ زمانی واسه زبان خوندن ندارم. خدایا کمکم کن من باید درس بخونم کمک کن این مواردی که در حال انجامشون هستم تمرین حساب بشن خدایا لطفا لطفا لطفا!
کاش مرخصم میکردن میرفتم منزل تازه10شده و تا12و نیم باید اینجا بشینم طوری نیست میشینم فقط بدجوری سردمه. میگم هیچ راهی نداره من برم خونه؟ سرده آخه! بیخیال. بعد از نوشتن و جمع کردن این بلند میشم یهخورده قدم میزنم بهتر میشه.
باید بجنبم و محتوای پست20آذر رو از نت جمع کنم. جمعش میکنم بذار چند لحظه بلند شم تا یخ نزدم. وراجی دیگه بسه. زمان نیست. ساعت10و4دقیقه. تا بعد.
در آستانه خواب.
شنبه شب.
خدایا فقط یهخورده مونده ویرایش این ترجمه تموم بشه پس واسه چی حس بیدار موندنم ته کشید؟ فقط یهخورده دیگه. اوه نه خسته شدم خوابم هم میاد. ولی فقط یهخورده مونده آسون هم هست سریع پیش میره اگر فقط یهخورده دیگه… نه. خسته شدم. خوابم میاد. لعنتی فقط یهخورده. نمیشه. خسته شدم. خوابم میاد.
آخ جون شاید فردا بتونم سیستم ببرم مدرسه. بچه ها میرن جشن ما هم باید بریم ولی سرپرست آموزشی گفته اگر بخوام میتونم مدرسه بمونم. واقعا میخوام. نمیشه خونه بمونم چون ساعت کاریه من خودم هم ازشون تقاضا نکردم چون پرروییه ولی بیخیال اگر اجازه بدن به جای رفتن به اون جشن شلوغ مدرسه بمونم میشه سیستم ببرم و یهخورده اونجا به تکلیف گوش کنی های بی پایانم برسم که زیادتر شدنشون گاهی حسابی بهم استرس میده. خداجونم لطفا کمک کن دستم در ترجمه بهتر بشه میدونم هنوز خیلی خیلی خیلی کار میبره و میبرم ولی تو کمک کنی زودتر حل میشه لطفا کمک کن لطفا!
دنبال هواپزم. هرچی این اطراف پیدا کردم لمسی هستن من دکمه دارش رو میخوام و امشب از یک زوج نابینای اینترنتی پرسیدم و مارک هواپزشون رو ازشون گرفتم. خوبه فقط… هوممم. پول. پول میخوام پول میخوام من همیشه پول میخوام. بدجنس نباشم. واسه خرید این وسیله پول دارم ولی حس میکنم باید واسه مصارف بهتر نگهش دارم. مصارف بهتر؟ چی از این بهتر که دستم به یک وسیله برسه تا بدون روغن غذا درست کنم و شاید بتونم یهخورده به طرف تناسب اندام بیشتر و بهتر پیش برم؟ البته اگر هم نشد به جهنم من همینطوریش هم دیگه خودم رو دوست دارم ولی خب اگر بشه هم از نظر سلامتی بهتره هم کی بدش میاد سبکتر و خوشقوارهتر بشه؟ من که ابدا بدم نمیاد. خلاصه اینکه احتمالا مصرف بهتر واسه صرف پول خرید همین چیز بالای4میلیونیه کوفتیه به شرط اینکه واقعا ازش استفاده کنم. میکنم به خدا. آخجون خرید وسیله نو دوست دارم.
این اواخر مرض عجیبی گرفتم. عاشق خرید برقیجاتم. میمیرم وسایل خونه بخرم و کاش بتونم درست ازشون استفاده کنم خیلی خوشم میاد. دلم این هواپزه رو میخواد دلم یه آبمیوه گیری نو هم میخواد این یکی دیگه حسابی پیر شده هر آن میترسم بایبای کنه. آخ دلم دوباره نه!
کاش یک مهلتی پیش بیاد بریم اون بازار اسکله که قهوه ساز و ساندویچ سازم رو خریدم اونجا چیزهای خوبی با قیمتهای خوبی و فروشنده هایی با صبر و حوصله خوبی هست که هرچی پرچونگی کنم و ازشون توضیحات بخوام و هی بپرسم و هی بپرسم جواب میدن خسته هم نمیشن. آخ جون. دلم نمیخواد به مادرم نق بزنم که بریم اونجا. کاش خودش هوایی رفتن بشه و بریم. مادرم. خدایا امروز چقدر اذیت شد! تمام زورم رو زدم که این ماجرای نفله روی دوشش نباشه ولی عاقبت نتونستم از ماجرا دور نگهش دارم و نتیجه اینکه امروز تمام مدت باهام بود و خدایا با اون پای دردناکش چندین بار اون پله های کوفتی رو رفتیم و اومدیم. خدایا من واقعا نمیخوام اذیتش کنم تقصیر من نبود که اینها آخر وقت اداری5شنبه بهم زنگ زدن با اینهمه من میخواستم تا4شنبه صبر کنم ولی گفتن مجوزم داره واسه بار دوم باطل میشه و باید بجنبم و اگر طولش بدم دوباره مجوزم از بین میره و… خدایا مادرم. بمیرم واسه مادرم هرچی زور میزنم از دردسرهای خودم جدا نگهش دارم باز همراهم میاد وسط دردسر و اذیت میشه و خدایا آخه من چه جوری واسش بچه بهتری باشم؟ من واسه مادرم خیلی کم هستم میدونم. خدایا باور کن هرچی از دستم بر میاد انجام میدم ولی باز خیلی کم هستم دیگه نمیدونم چی کنم. کاش میدونستم! کاش میتونستم! خیلی بیشتر از این میتونستم! کاش میتونستم خدا کاش میتونستم!
اینهمه نق زدم اگر جاش ویرایش ترجمهم رو انجام میدادم الان تموم شده بود. این لعنتی فقط یهخورده ازش مونده. خسته شدم. خوابم هم میاد. لعنتی! ذهنه بدجنسه نفله! شبیه خودم تخسه اگر نخواد راه بیاد نمیاد و تمام.
همچنان وان میخوام. اون لوله کش آشنای بد قول هنوز زنگ نزده که بهم در مورد پیدا کردن وان مورد نظر اطلاع بده من هم لج کردم و زنگ نزدم ببینم خودش کی یادش میاد که زنگ بزنه. مادرم اما زنگ زد و طبق معمول اون جواب نداد و شاید لازمه من خودم هم زنگ بزنم و اون جواب نده. اما وان. من وان میخوام. آخ خدا درد دارم انگار تمام دلم رو فشار میدن آخه این چه کاریه عجب گرفتاری شدم! آی آی آی دلم آی دلم لعنتی اعصابم رو خورد میکنه آی آی آی آی آی!
جدی من امروز بعد از ظهر چرت زدم واسه چی الان اینهمه خستم؟ چشم هام از خستگی داغ شدن چم شده؟ عجیب دلم میخواد بی افتم و بخوابم و حس بلند شدن نیست. خدایا باید کولهم رو واسه فردا بردارم تا بتونم داخلش سیستم بچپونم ببرم مدرسه. ولش کن فردا صبح از کمد میکشمش بیرون الان خوابم میاد. خستم عجیب خستم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و52دقیقه. تا بعد.
در جهت تخلیه روان.
بعد از ظهر شنبه.
آخ خدا سکوت بعد از سر کار چه بهشتیه! خونه. تخت. الان ولو ام و چقدر دلم میخواد ایسپیک رو مرخصش کنم در سکوت بخوابم ولی نمیشه و اگر بدونی چه مدلی در حالت درازکش دارم مینویسم! نمیشه من باید حرف بزنم نمیتونم منتظر بیداریم بشم باید بنویسم باید باید.
عجب روزی بود! حدسم درست بود حضور مادرم واسه باز کردن اون گره کوفتی کافی نبود خودم باید میرفتم و رفتم. از مدرسه مرخصی ساعتی گرفتم رفتم. به شدت بالا پایین داشت ولی پیش رفت و حالا باید منتظر بشم. گفتن2هفته دیگه بیا و وووووواااااایییییی خدا2هفته2هفتهههههه کی میاد و میره این2هفته خدای مننننننننننننننن وای خدا داره درست میشه آخجون خدا وای آخ خدا وای آخجون خدااااااا میخوام جیغ بزنم آخجون! جدی حسش… آخ جون!
طوری نیست اینجا اینجا مال خودمه اینجا فقط خودمم اینجا میشه هر مدل نق بزنم جیغ بزنم عربده بزنم زمانی که اوضاع منفیه اراجیف بگم زمانی هم که اوضاع مثبته باز هم اراجیف بگم هی بگم هی بگم زیاد بگم خیلی زیاد بگم اینجا واسه خودمه اینجا کسی از دستم کلافه نمیشه اینجا هرچی دلم بخواد میتونم طولش بدم و بگم و بگم و بگم و تا خود فردا صبح هی بگم و خدایا وای آخ جون! حسم عجیبه. دلم میخواد در موردش وراجی کنم. اینجا میتونم وراجی کنم. خدایا چه خوبه که اینجا هست تا اینجا باشم! اگر حس و حالم رو تخلیه نکنم میترکم. فقط اینجا میشه انجامش بدم خدایا من باید هی چرت و پرت بگم وگرنه تا شب سکته میزنم. خدایا شکرت! کمک کن همه چیز درست و بی دردسر پیش بره تا آخرش. وای خدایا تو کمک میکنی میدونم که میکنی من میدونم.
کلی جزئیات دارم که بگم از مدرسه و بچه که ذوق میکرد به خاطر رفتنم و تعطیلی کلاسش تا آژانس و رفتن ضربتیم و بدو بدوهای داخل اون اداره شلوغ و استرس و عکاسی و عکس فوری و اون2تا آقای خوش اخلاق و دعوایی که بین ارباب رجوع و کارمند تماشا کردیم و برگشتنم به مدرسه و تعجب ناظم و سرپرست آموزشی و مشاور که همه خیال میکردن امروز برنمیگردم سر کار و… اوه خدایا نفسم بالا نمیاد همه رو بگم ولش کن من فقط… خدایا میشه بغلم کنی؟ من الان واقعا…
زمانی که عصر5شنبه کم مونده بود از شدت حواس پرتی دسته اون قابلمه پر آب جوش و ماکارونی های داغ رو ول کنم روی خودم جایی جز اینجا نبود که با وراجی و جفنگ نویسی یهخورده حسم رو سبکتر کنم. الان هم که با این التهاب شیرین اما گس از دلواپسی و استرس و انتظار حس میکنم با وجود خستگیم نمیتونم آروم دراز بکشم و بخوابم هم دلیلی نمیبینم جایی جز اینجا واسه اشتراک حس و حالم باشم. حالا که سیاهش واسه خودمه بذار زرد و صورتی و سفیدش هم واسه خودم باشه. از اینجا تا همه جا و از حالا تا همیشه.
این ها رو ول کن خدایا تا تموم نشده جرأت نمیکنم صاف بگمش. خدایا یه کاری کن سریعتر حل بشه باشه؟ قربون معرفتت تو خیلی خدایی فقط یه کوچولو هل بدی تمومه. هرچند میدونم پایان این پروسه شروع خیلی دردسرهاست و بعدش باید خیلی چیزها رو عوض کنم ولی بیخیالش واسه خودم می ارزه باقی رو هم بیخیالش خودم رو عشقه.
آخ جون اگر جواب بده که ایشالله اگر چیزی پیش نیاد که پیش نمیاد داره جواب هم میده من پروژه خرابکاریم جهت نفله کردن احتمال سفر عید403رو کلید زدم و آخ جون خدا این دلپذیرترین گندیه که در تمام عمرم زدم و خواهم زد. سفر بی سفر. یوهوووووووو خونه و عید و صبح های آرام و البته یه عالمه ترجمه که همینطوریش کلی ازشون عقبم ولی بیخیااااال من به یه برنامه سفر بسیار لذتبخش که عاشق مقصدش هستم گند زدم و عاشق این گند زدنم هستم و وووووووووووویییییییییییییی خداجونم ایوللللللللللللللل خیلی خوبه!
جدی نفسم گرفت. از بس اینجا بالا پایین پریدم حس میکنم قفسه سینم از دست نفس های بلندم معترضه. آخیش بهتر شد جدی حس میکردم تمام این شلوغ کردنها داشتن دیوارهای روانم رو میترکوندن که بزنن بیرون اگر جایی تخلیهشون نمیکردم خدایی اوضاع خراب میشد. هی آن سوی شب ممنونم که هستی و حوصلهت سر نمیره و زمان و روان و موقعیت داری که از دستم خسته نباشی و من تا هر جا دلم میخواد در فضای کاغذی کیبوردیت نق های منفی و مثبت بزنم.
حالا تا صبح میتونم همه اینها رو هی تکرار کنم و هی بگم و هی بگم ولی بسه. این مدلی که کیبورد رو در حالت درازکش گرفتم بغلم و دارم مینویسم بازوی راستم داره تیر میکشه. شلوغکاریهام رو در حد اعتدال و کنترل اعصابم کردم باقیش بمونه واسه مراحل بعدی. آخ دستم داره از درد بی حس میشه. ساعت1و52دقیقه. آخ دستم. تا بعد.
5شنبه شب.
خدایا نزدیک بود امشب داخل بخش سوختگی بیمارستان بستری باشم. داشتم ماکارونی درست میکردم قابلمه آب جوش بزرگ بود خاطرم جمع بود که طوری نمیشه و موقع برداشتنش پارچه داخل یکی از دستهام جابجا شد و دستم سوخت و وقتی خواستم دوباره بذارمش روی گاز تا پارچه رو درست روی دسته هاش میزون کنم قابلمه درست روی گاز جاساز نشد و خدایا اگر ولش میکردم تمامش برمی گشت روی سرم و یه ظرف خیلی بزرگ آب جوش و ماکارونیهایی که داغ داغ میچسبیدن بهم در حالی که فقط یک پیراهن نازک داشتم و خدایا به شدت شکرت که هوام رو داشتی از تصورش به خودم میلرزم. بعدش هم تا بیام به خودم بجنبم و پارچه رو جابجا کنم و اون2تا دسته رو درست با پارچه بگیرم دیر شد و نتیجه اینکه من طوریم نشد ولی واسه خاطر تأخیری که بعدش در برداشتن و خالی کردن اون قابلمه نفله داشتم ماکارونیهای داخل آب جوش زیادی خودشون رو ول کردن و الان دم کشیده اما خمیر شده. من از خوردنش بدم نمیاد ولی خدایا چیزی نمونده بود خدایا الان سلامتم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت شکرت شکرت!
تعطیلات بی معرفت! بیخیال. درست میشه.
امروز بهم زنگ زدن و گفتن واسه چی پیگیر اون سامانه کوفتی نشدم مجوزم واسه دفعه دوم اومده و اولی به خاطر عدم پیگیریم باطل شده و دومی هم داره باطل میشه و خدایا اگر فقط یک ساعت زودتر زنگ میزدن همین امروز مثل فشنگ به پروندم میرسیدم ولی الان باید تا شنبه منتظر بشم و خدایا شنبه من سر کارم مادرم گفته جام میره ولی من باید خودم باشم خدایا چی کنم آخه! واسشون توضیح دادم که به خدا من پیگیر شدم همکارهای شما در شعبه مربوطه پاسم دادن به سامانه گفتن شهریور زنگ بزن شهریور زنگ زدم گفتن آبان زنگ بزن آبان گفتن آذر زنگ بزن و کاش میشد خودم میرفتم همه اینها رو درست واسه اون آقاهه توضیح میدادم الان از هیجان و استرس دارم میترکم. خدایا اجازه نده باطل بشه. خدایا لطفا لطفا خدایا لطفا!
ولی یک چیزی! هر اتفاقی هرچند نامربوط ولی جنبه های متفاوت زیاد داره. امروز حواسم انگار یک دفعه به خودم جمع شد. گاهی حسهای شخصیم رو زیادی به افرادی که حس میکنم بهم نزدیکترن تحمیل میکنم بدون اینکه بخوام اذیتشون کنم. این کارم درست نیست. نمیشه از کسی از هیچ کسی متوقع باشم که حسهای منو نسبت به یک اتفاق داشته باشه. باید شخصیجاتم رو واسه خودم نگه دارم. هر کسی طالب گفتگوهای خاصیه. یکی علم، یکی جوک، یکی خودش، یکی هر چیزی. و من یادم میره مواردی که واسه من به شدت برجسته هستن حالا منفی یا مثبت، میتونن حوصله دیگرانی که هر کدوم گیرهای خودشون رو دارن رو سر ببره. حواسم که جمع شد حسابی از دست خودم دلگیر شدم که نکته به این واضحی رو ندیدم و به خودم تعهد شفاهی دادم که دیگه این رو یادم نره. آدمها هر کدوم دنیای خودشون رو دارن. شبیه خود من. به نظرم از نزدیکترهاشون زیادی انتظار داشتم. خدا منو ببخشه. بیشتر مواظب میشم.
ولی اینجا که میشه نق بزنم. اینجا من هستم و خودم. در نتیجه نق هیجان نق استرس نق دلواپسی نق حرص خدایا من اونهمه پیگیر بودم پس واسه چی اینها… فقط یک ساعت زودتر این زنگه رو میزدن بهم خدایا امروز فقط یک ساعت لازم داشتم ای خدای من فقط یک ساعت! کاش شنبه اوضاع درست پیش بره! در غیبت من. آخ خدایا من باید اونجا باشم این درست نیست در غیبت من! خدایا کمکم کن! خدایا ببین منو! لطفا! من خیلی منتظر این مجوز شدم خیلی زیاد و تو میدونی چقدر واسم اهمیت داره. خدایا کمک کن! خدایا! کمکم کن! لطفا!
تکالیفم بدک پیش نرفت هرچند تا تموم شدنش خیلی خیلی زیاد مونده. اینها هیچ زمانی تموم نمیشن و گاهی از ارتفاعشون هم کسر نمیشه. زمان لازم دارم. واسه پیش رفتن و گاهی عمیقا زمان لازم دارم واسه توقف. این یکنفس رفتن گاهی واقعا سخت میشه. کاش یک راهی واسه نفس تازه کردن بدون توقف بود!
توی روحش امشب باید لباس میشستم ول کن حسش نیست. نمیفهمم واسه چی پیشدرآمد ورود به هفته تاریک اینهمه زود و اینهمه عجیب و اینهمه آزاردهنده رسید و… یعنی به خاطر فشار ناگهانی امروزه؟ حال جسمیم یهخورده فراتر از حد انتظار و نامطابقتر از زمان عوضیه. خاطرم باشه بیرون از اینجا واسش نق نزنم. این هم جزو شخصیجاته. ای بابا لعنتی نق چی خب حالم خوب نیست عجب گیری کردم!
عاقبت جلد5اون5جلدیه کوفتی رو شروعش کردم. بی مروت800صفحه هست. آخه800صفحه؟ وووییی! احتمالا پایانش یک چیزه منفیه که حالم رو میگیره. بیخیال دارم میخونمش دیگه.
آخ دلم انگار داخلش یک چیزی… گندش بزنن! خدایا اون یک ساعت که بهم نرسید تا شنبه هم هیچ غلطی نمیشه کنم الان واسه خاطر هیچ چی تا کی باید بگم آخ دلم؟ خدایا میگم من که جا موندم الان هم اوضاعم آخ دلمیه میشه وسط هفته کاری مواظبم باشی کله پا نشم؟ من واقعا نمیتونم تقاضای مرخصی کنم خداجونم قربونت برم خیلی خدایی هوام رو داشته باش دیگه باور کن خیلی گناه دارم.
تمام اینها رو میگم ها ولی شنبه… خدایا شنبه آخه من… خدایا یعنی میشه که بشه؟ وای اون شبی که این نفله درست بشه من چه حال سوپر مثبتی دارم! خدایا بذار درست بشه زودتر من ذوق کنم دیگه! آخ آخ دلم خدا!
دیروز با مادر رفتم خخخخخ جا شکلات آب کن یه دستگاه وکس خریدم. واسه آب کردن شکلات. به من چه شکلات آب کن هر جا گشتم پیدا نکردم همه میگن فلان جاها دارن ولی نداشتن اصلا خوب کردم این چیزه خیلی هم خوشگله. لوازم التحریری باز نبود واسه جوجه ها یهخورده چیزمیز بخرم امروز باید میرفتم ولی نرفتم و کاش این چندتا تیله که پیدا کردم واسه شنبه کارم رو پیش ببره!
کسر جا توی خونم رو قشنگ حس میکنم. کاش جای بیشتری واسه وسایلم داشتم گاهی واقعا دردسر میشه واسم. ای کاش میشد یه سری موارد که سالی یک بار هم به کارم نمیاد رو دیلیت کنم بره. مثلا ظرفهایی که واقعا نمیدونم به چه دردم میخورن. اگر دست خودم بود اینهمه چیزمیز داخل این کمد نداشتم و… زندگی میشه خیلی جمع و جورتر و آزادتر باشه. ما آدمها چیکار داریم میکنیم؟ بیخیال فلسفی نشم که اصلا حسش نیست. آخ خدایا دلم! شبیه سردیه واقعا داره اذیت میکنه من از نبات داغ بدم میاد خدایا یه کاری کن این بره.
بسه دیگه حس چرت نوشتنم فعلا تموم شد. ساعت7و44دقیقه5شنبه شب. تا بعد.
4شنبه صبح. آخجون داره7میشه و لازم نیست بلند شم بپرم واسه آماده شدن و یه چایی فوری و رفتن. خدایا شکرت!
عجب شب ناراحتی گذشت! چندین بار پریدم و چقدر لازم داشتم که این لعنتی رو بردارم و خودم رو از نفس بندازم تا خوابم ببره خوابی بدون پریدنهای لعنتی ولی… نمیشد. نکردم. کلافه ام. لعنتی!
بیخیال این باید بشه. من نمیتونم اینطوری ادامه بدم باید یک زمانی از دستش خلاص بشم. ولی با تمام اینها شب ناراحتی بود و من الان کلافه ام. لعنتی!
کتابی که میخونم گاهی حرصم میده. زنه بچه دار نمیشه و سر همین کل زندگیش رو فرستاده به فنا. این آدم اونهمه چیز مثبت در زندگیش داره حالا فقط واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر باشه همه رو داغون کرد. واسه چی؟ خب شاید من نمیتونم درکش کنم چون خودم در جسمم نقص دارم. از نظر خودم نقص جسم من خیلی از مال اون بزرگتره و واسم بی معنیه که یک کسی زندگیش رو زندگی مشترک با همسری که بینشون عشق2طرفه جریان داشت رو واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر هیچ بچه ای بشه این مدلی نفله کنه. شخصا ندیدن زندگیم رو تاریک نکرد. یعنی نه به این اندازه. عوامل دیگه این معامله رو باهام کردن. دلم میخواست میشد کنار این زن بشینم و بهش بگم به من نگاه کن. به من که معلولم. به من که نمیتونم ببینم برای تمام عمرم نمیتونم ببینم و تماشا کن که این ندیدن چه چیزهایی رو چه لذتهای کوچیکی رو واسم تبدیل به آرزوهای دستنیافتنی کرده و ازم گرفته. مواردی که تو به طور خودکار باهاشون زندگی میکنی و اصلا نمیفهمی که چقدر واسه یک کسی که اونهمه میخوادشون ناممکن هستن و چقدر اون یک کسی میخوادشون و خدایا چقدر میخوادشون خدایا چقدر میخوامشون! مواردی به کوچیکیه قدم زدن توی خیابون وبدون عصای سفید و بدون ترس از اینکه قدم هات رو کجا میذاری. و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نابارور هستی. واقعا هیچ راهی جز خراب کردن عشق بین خودت و همسرت با این مدل افسردگی و تاریکبینی لعنتی نبود که رفتی؟ واقعا ارزشش رو داشت؟ نمیدونم شاید یک کسی هم بتونه اینها رو به خود من بگه. بشینه مقابلم و بگه به من نگاه کن. به من که فلان مشکل رو دارم و خدا میدونه چقدر دلم خلاصی از این مشکل رو میخواد و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نمیبینی و تویی که یه سری خریت داشتی و تویی که زندگیت به اون مداری که دلت خواست نچرخید و تویی که واسه عمل به توصیه ها و دستیابی افرادی جز خودت به یک سری رویا که رویای خودت نبودن تلاش کردی و خب تلاشت جواب نداد. واقعا ارزشش رو داره که زندگیت رو اینطوری تاریک این نشدنها کردی؟ و اگر همچین کسی در مقابلم باشه واقعا من چی باید جوابش رو بدم؟
تنها نیستم. خونواده دیشب اینجا بودن و الان خوابن. باید یواشتر باشم. خدایا مادرم گناه داره این بنده خدا همیشه بین موندن و رفتن بلاتکلیفه دیروز همه چیزمیزهاش رو جمع کرده بود بره خونش ولی برنامه ها جور درنیومدن و دیشب آخر شب هم خواست برن ولی دیر بود و نرفتن و به نظرم این خیلی واسش سخته کاش میتونستم کمکی کنم! ای کاش میشد سریعتر خونشون رو عوض میکردن میومدن این بالا تا مادرم اینهمه اذیت نمیشد ولی خونه اون بالا کوچیکه و مادرم از همین حالا دلگیره که وسایلشون اون بالا جا نمیشه و حق هم داره. خدایا کاش چیزی بود که از دستم بربیاد این واقعا از دست من خارجه نه اونهمه پول دارم که واسش یه خونه بزرگتر جور کنم نه میتونم اون بالا رو بزرگش کنم. کاش چیزی بود که از دستم بربیاد! کاش میتونستم!
7و12دقیقه و من نشستم اینجا. آخ جون. ولی جدی واسه چی این واسم اینهمه مهم شده؟ خخخ. مرض دارم. توضیح بهتری واسش نیست. بیخیال.
خدا بخواد باید این ویرایش رو امروز تمومش کنم. باید بشه خدایا باید بشه کلی گیر از همین جنس مونده روی دستم خدایا کمکم کن!
الان نمیتونم قهوه درست کنم باید یواش باشم و بیخیال من که در هر حال الان حسش رو ندارم.
کاش امروز تنبلی رو ول کنم برم بیرون. گردش نمیخوام باید چیزمیز بخرم. کاش بشه از پس خودم بربیام من واقعا باید برم بیرون. وووییی! حوصله ندارم.
بسه خسته شدم از نوشتن بذار ببینم این کتابه به کجا میرسه. تا بعد.
3شنبه شب.
اگر روز بلندتر بود الان میشد عصر ولی این روزها ساعت7یعنی شب و الان ساعت دقیقا7و2دقیقه هست. واقعا؟ یعنی الان شبِ؟ نمیدونم بیخیال همون3شنبه شب.
امروز بدجوری بی حوصله بودم. خیال میکردم سر کلاس بچه ها رو حسابی پرس میکنم ولی نکردم و برعکس امروز این جوجه ها اونقدر از دستم خندیدن که به نظرم حسابی بهشون خوش گذشت. خدا رو شکر. اگر به قول خودم که سر کلاس بهشون میگم بدجنس میشدم الان دلم حسابی میگرفت. این بچه ها گناهی ندارن که من عاشق کارم نیستم که من عاشق بچه ها نیستم که این وضعیت رو دلم نمیخواست که موفق نشدم از این اتوبان که دلم عوض کردنش رو میخواست بپرم که میبینم از جایی که دلم میخواست در این زمان از زندگیم درش باشم خیلی فاصله دارم و و و… هیچ کدوم از اینها تقصیر این بچه ها نیست. من مجاز نیستم خستگیهام رو با شونه های کوچیک این بچه ها به اشتراک بذارم. خدایا کمکم کن هرگز اینطوری نباشه و نباشم!
دو سوم این ترجمه رو ویرایش کردم کاش این یک سوم آخر هم سریعتر تموم میشد کلی کار روی دستم مونده خدایا! وای خدایا!
امروز اینجا چه بارونی اومد و الان هم به نظرم در حال باریدنه. البته نه به شدت صبحی ولی داره میباره و هوا هم سرده. آخ جون. ترکیدم از بس گرمم شد بذار سرد بشه دلم واسه مچاله شدن از سرما تنگ شده. دلم واسه هوای پاییز توی فصل پاییز تنگ شده. هر چیزی باید سر جای خودش باشه. چه معنی داره هوای پاییزی شبیه بهار و تابستون باشه؟ پاییز و زمستون باید پاییز و زمستون باشن. با هوای سردشون و بارونهای آبدارشون و سرمای شبها و چسبیدن به رادیاتور و لباسهای گرم و بخاری و سوز صبح و انتظار برف. آخ برف! آخرین باری که تونستم لمسش کنم و وسطش قدم بزنم و از سرما لرزم بگیره کی بود! یادش به خیر!
مدیر جدید امسال بهم گفت اگر میتونم به بچه ها متنی چیزی بدم که سر برنامه ها بخونن و نزدیکترین برنامه روز معلولینه. یه شعر نوشتم دادم به اسرا یه دکلمه هم دادم به امیرعلی. دومی هنوز چندان موفق نیست و خدایا مدیر هم زمان نداره ببینمش بهش بگم ولی اولی حسابی موفق از کار در اومد. امروز به اسرا گفتم بخون ببینم حفظش شدی؟ اسرا خوند و تموم که شد دیدم صورتم خیس اشکه. شعره رو خودم نوشته بودم ولی امروز که این بچه خوندش واقعا باریدم. مادرش که اومد بهش گفتم این جوجه امروز گریهم رو درآورد با اجرای کلاسیش. خدایا! این بچه خیلی دلش میخواد چشمش ببینه. آخه واسه چی تاریکش کردی؟ به خدا اگر ازم برمیومد… کاش میشد نگاهی که خودم مدتهاست دیگه ندارم رو واسه این بچه از عرش بیارم پایین و بذارم توی چشمهاش! خدایا کاش میشد این بچه چشمش ببینه! آخ خدا کاش میشد! اونقدر دلش دیدن میخواد که فقط خودت اندازش رو میدونی. آخ کاش میشد! کاش میشد!
باید برم بیرون چندتا چیز بخرم. بد گیری کردم از دست خودم. من واسه چی بیرون نمیرم؟ تعطیلات که میشه هر ساعتش بهانه میارم واسه نرفتن و عاقبت تعطیلات میره و من جایی نمیرم. آخه این هم شد کار؟ بابا خرید دارم باید برم بیروووووووووووووووووووون آخه من واسه چی اینطوری شدم باید برم بیرون خدا باید برم بیرون.
فردا مدرسه بی مدرسه. وای خدا چه عشقی! فردا صبح دلواپس به موقع رسیدن نیستم! اوه خداجونم شکرت بدجوری شکرت به خاطر4شنبه های امسال به خاطر وضعیت کلاس به خاطر پایه های بالا به خاطر بچه های بیشتر از بقیه قابل کنترل به خاطر یه عالمه چیز شکرت شکرت شکرت خدایا تا همیشه شکرت!
مادرم نصیحتم میکنه که به پاد گیر ندم. واقعا دلم میخواد بهش گوش بدم ولی… آخ خدای من!
به اطرافم که متمرکز میشم میبینم عجیب در یک سری موارد حیفم میاد. بعضی آدمها رو میبینم که مهارتهای واقعا ارزشمندی دارن. از اونها که حاضرم هرچیزی در توانم هست بپردازم تا مهارتهای شخصی من باشن. اینها میتونن بهترین بهره ها رو از داشته هاشون ببرن ولی نمیبرن. در عوض خودشون رو از سر تا پا به کثافت میکشن و به مفهوم واقعی زمانشون و شخصیتشون و همه چیزشون رو لجنمال میکنن و همینطور هم ادامه میدن. خدایا آخه واسه چی؟ واقعا اینها حیفشون نمیاد؟ از این شرایط خسته نمیشن؟ این فراتر از بیهودگیه. این کثیفه. این نکبته. اینها از غلت زدن توی نکبت اون هم به مدت نامحدود استفراغشون نمیگیره؟ آخه حیفه لعنتیها شماها حیفید این چه وضعشه درست کردید واسه خودتون بسه نکنید آخه!
باید بلند شم بگردم بلکه یک سری موارد گم شده رو پیدا کنم. چندتا تیله و چندتا ورق ستاره و… دلم میخواد یک ستاره کوچولو با مروارید ببافم. وای خدایا چقدر دلم بافتن میخواد چقدر دلم کلاس تاجم رو میخواد چقدر دلم ساختن جواهرات بدلی میخواد چقدر چقدر چقدر خدا چقدر شدید دلم میخواد!
نمیتونم کیف این حس که فردا آزادم رو ندید بگیرم. میدونم جمعه شب دلم نمیخواد اینها رو بخونم ولی لحظه رو عشقه. شاید هفته ای که میاد همون هفته ای باشه که داخلش همه چیز با یک انفجار نور کلا عوض میشه و آستانه بهشت توی سرم رو میبینم. میدونم بابا میدونم همه رو میدونم ولی امید قشنگه.
به نظرم مثبت نیست از بعضی نویسنده ها چندتا کتاب پشت سر هم بخونم. تاثیرش رو نمیپسندم. کتابی که امروز خوندنش رو شروع کردم از همون نویسنده دیروزیه. خسته شدم ولش کردم. به نظرم باید وسط آثار ایشون فاصله بندازم. خستم کرده.
بد نیست خستگیم که در رفت دوباره برم بالای سر ویرایش ترجمهم. واییییییی خدا! ولی این باید تموم بشه هنوز کلی چیزمیز واسه انجام دادن دارم و هرچی هم سریع باشم باز کلی دیر کردم. باشه بابا باشه میرم الان. ساعت7و28دقیقه3شنبه شب. تا بعد.
سریع مثل برق.
3شنبه صبح.
ساعت از6گذشته و یواش یواش باید بلند شم. سر کار. قبلش مادرم. مادرم اتاق بغلی خوابه. من از اطراف5بیدارم. کتاب میخونم. کتابه بد نیست ولی دختر داخل داستان اصلا جالب نیست. ازش خوشم نمیاد. این لحظه از این کتابه هم خسته شدم.
آخ جون امروز عصر3شنبه هست. دوستت دارم3شنبه! چی میشد اگر20سالم کامل بود و یه روز بیکاری دیگه هم داشتم اون زمان لازم نبود امروز برم سر کار. کلاس. بچه ها. خدایا چقدر از تمام اینها خستم! از بچه هایی که جز درس داخل اون کتابهای مسخره خیلی چیزها لازم دارن و من باید نقش یه مربی مهربون رو تا ظهر حفظ کنم و بدون اینکه روانشناس یا مشاور یا هر زهرمار دیگه ای باشم تمام تمرکزم روی این باشه که روانشون گیر نداشته باشه. لعنتی من از این مسخره بازی خوشم نمیاد به من چه مگه من زاییدمشون؟ کاش میشد بازنشسته میشدم واقعا اینو دلم میخواد واقعا دلم تنگ نمیشه واقعا دلم میخواد دیگه تموم میشد.
مادرم حالا روی تخت خودش میخوابه و من احمقانه به خاطرش احساس سبکباری میکنم. تخت خودم رو بارها بهش پیشنهاد کردم ولی دشک این تخت واسش خوب نیست و اون مبل کوفتی هم اذیتش میکرد و حالا یه تخت اضافی توی خونه فسقلی من هست واسه زمانهایی که مادرم اینجاست و حالا که اون راحته من چقدر سبکم خدایا شکرت!
اوه صدای دستگاه های مزخرف بیرون! بس کنید الان بیدارش میکنید محض خاطر خدا بسه!
این داستان2تا5داره پدرم رو درمیاره. شبیه کسی شدم که خواسته از یه دری پلی چیزی رد بشه که یه دفعه2طرفش از هم جدا شدن حالا اون نفره نصفش این طرفه نصفش اون طرف و نمیتونه خودش رو روی این شناور بودن نگه داره. شاید هم واسم بد نباشه من باید یک طوری از این وابستگی کثافت به پاد خلاص بشم. ولی این… یعنی فایده داره؟ یعنی میشم؟ میشم؟ از دستش خلاص میشم؟ آخ لعنتی! واسه چی اون اسفند تا اردیبهشت لعنتی به کله پوکم نزد که یه گشتی در مورد این کثافت داخل اینترنت بزنم؟ اصلا واسه چی من باید اونهمه حالم عوضی میشد که اونهمه کور کورانه آرامش لازمم بشه و به خاطر خلاصی از هر نکبتی که روانم رو فشار میداد گرفتار بشم به این… این… این چیزه… این این این… آخ خدا! ای خاک بر سرت پریسا گند زدی این از تمام گندهای تمام عمرت مزخرفتره آخه واسه چی؟ اصلا سر چی؟ خدایی الان خجالت نمیکشی؟ چرا میکشم. به خدا خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم. کاش میشد به یک کسی بگم طرف هم… طرف چی کنه؟ خدایی چی میشه کنه؟ آخ خدای من!
آخ جون امروز شاید یه زنگ آزاد باشم از لوسبازیهای بچه ها. جفتشون باید برن کاردرمانی. خدایا بعضی همکارهای من عاشق کارشون و بچه هاشونن من واقعا یهخورده از این عشقشون رو میخوام. لازم نیست عاشق باشم فقط اینکه اینهمه خسته و منزجر نباشم واسم بسه و واسه چی بعد از حدود20سال هنوز اینطوری نیستم؟ گندش بزنن. بیخیال امروز ظهر تا3روز دیگه از تمام اینها خلاصم و تا شنبه شاید اوضاع بهتر باشه. امید همیشه قشنگه و واسه عوض کردن همه چیز حتی1دقیقه هم کافیه3روز کلی دقیقه داره و خدا رو چه دیدی شاید خیلی چیزها شد. شاید هم نشد ولی امید قشنگه.
اوه خدا6و29؟ کی شد؟ جدی این ساعت واسه چی این مدلیه؟ بیخیال دیرم میشه باید برم آماده بشم. حالا شد6و نیم. دیرم میشه. تا بعد.
جمعه شب.
خدایا تعطیلات واسه چی اینهمه سریع تموم میشه؟ بیخیال3شنبه با معرفته سریع میاد تا من خیلی نفله نشم.
یکی از ترجمه های4گانه روی دستم تموم شد. آخ جون. حالا مونده3تا دیگه. وووییی.
نمیدونم دقیقا واسه چی الان اومدم اینجا. فقط دلم خواست بیام. دلم خواست حرف بزنم. دلم خواست اینجا باشم و بگم نمیدونم چی بگم ولی بگم.
امشب تنهام. همه رفتن. من هستم و خودم. هوای گریه زاری توی سرم نیست. از اینکه ترجمه اولی تموم شد حسم مثبته. خب کارم شاید20نباشه ولی کار منه و از تموم کردنش رضایت دارم. باید بیشتر روی زبان متمرکز بشم. خدایا آخه زمان زمااااااااااااان خدا زمان نیست.
کتابی که میخوندم تموم شد. دوستش داشتم. یهخورده بره پایین یه کتاب دیگه تبدیل کنم. اون5جلدیه هنوز جلد پنجش رو باز نکردم. حوصلهم از دستش سر رفته. بذار باشه بعدا الان حسش نیست. بدجوری حوصلهش رو ندارم یه کتاب با حالتر میخوام. دلم میخواد دختری که به اعماق دریا افتاد رو دوباره بخونم ولی میترسم تصورم ازش خراب بشه و حسم شبیه الان نباشه حیفم میاد. بلد نیستم توضیح بدم. الان نسبت به دنیای داخل اون کتاب یه حس خاصی دارم که میترسم اگر دوباره بخونمش حسم شبیه الان نباشه. دلم نمیاد خرابش کنم این حس خیلی قشنگه.
باید ویرایش یه ترجمه رو شروع کنم. دلم میخواد شروعش کنم ولی مغزم حوصله نداره. بذار فردا انجامش میدم. واقعا دلم میخواد الان شروعش کنم ولی… طبق معمول بلد نیستم توضیحش بدم. بیخیال.
خدایا کاش میشد سیستمم رو ببرم مدرسه زنگهای آزادم کار کنم! سختمه اینو ببرمش تا بیام روشنش کنم زنگ آزاد تموم میشه. شاید اگر یه نوتبوک داشتم اوضاع فرق میکرد نمیدونم. همین لپتاپ رو هم بیناها میبرن سریع باهاش کار میکنن نمیدونم من تنبلم یا واقعا کار من از اونها یواشتره. من نوتبوک میخوام. این هم بیخیال الان قیمتش واسه من سر به جهنم میزنه. با گوشی گردش در اینترنت و ترجمه واسم شدنی نیست یا به شدت سخته. کاش دستم در ترجمه سریعتر بشه! خدایا کمک کن بشه کمک کن بشه کمک کن زبانم روونتر بشه باور کن الان دیگه میخوام خیلی میخوام بدجوری میخوام. البته شاید نه اون اندازه که بیشتر بخونم خخخ. ولی جدی خیلی میخوام که بشه. من لازم دارم زبانم قویتر بشه. گوش کن به این مهارتم احتیاج داره و من واقعا میخوام در این مهارت بهتر بشم. خدایا میشه کمکم کنی؟ من واقعا حسش رو ندارم که شبیه زمان کلاسهام روی قاعده درس بخونم هرچی میکنم نمیشه لطفا کمک کن با همین مدل تمرین و ترجمه قویتر بشم. خدایا لطفا! لطفا! لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا!
به نظرم آدم بی معرفتی شدم. در مقابل آدمها حالتم یهخورده زیادی… چند وقت پیش یه کسی غیر مستقیم ازم کمک خواست. نگفت بیا کمکم کن ولی بهم فهموند که واسه رسیدن به آرامش لازمه کمکش کنم. لازمه ی این کمک کردن این بود که به هم نزدیکتر باشیم. البته هر2تا واسه همدیگه اینترنتی هستیم و این نزدیک شدن هم کاملا اینترنتی بود ولی من… باید کمک میکردم باید کمک کنم ولی… در خودم نمیبینم تمایل و توان این نزدیکی رو. نمیتونم بخوامش. واقعا نمیتونم بخوامش. یکی دیگه هم ازم تصور قشنگتری از واقعیتم داشت. میخواست با هم بیشتر نزدیک باشیم. صاف گفتم من ظرفیت دوستیابی ندارم. این2نفر جفتشون آدمهای واقعا خوبی هستن و من واقعا دوستشون دارم ولی نمیتونم نزدیکی بیشتر به هیچ کدومشون رو بخوام. خدایا بلد نیستم توضیح بدم نه اینکه اونها بد باشن فقط من… نمیتونم بخوام با کسی بیشتر از یک آشنایی خیلی معمولی نزدیک باشم. دوستی مستلزم نزدیکی بیشتر از سلام و علیک و بگو و بخندهای عادیه و من به اون بنده خدا راست گفتم واقعا ظرفیتش رو در خودم نمیبینم. مدتهاست که دیگه نمیبینم. انگار چشمه این مدل ظرفیت هام از خیلی پیش با حرارت آتیش هایی که ازشون پریدم و گذشتم بخار شده و برای همیشه رفته. من نمیتونم. واقعا نمیتونم اینو بخوام. من نمیتونم.
اوه5دقیقه به9شب؟ خدایا کاش وان داشتم الان بلند میشدم میرفتم داخلش! وای خدا اونقدر وان دلم میخواد که دوست دارم دیوارهای حموم خونم رو گاز بگیرم. جدی از بس دلم وان میخواد نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم خدا من وان میخوام خدایا لطفا من یه جور بدجوری وان دلم میخواد وای خدا تو رو خدا من وان میخوام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد میخوام خدایا میخوام وان میخوام الان گریه میکنم من وان میخوام.
با وان یا بی وان من حموم لازم دارم. باید بلند شم و نمیشم. گندش بزنن. الان برم اون داخل کلی طول میکشه حوصله ندارم خدا. وای وان! کاش وان داشتم! خدایا آخه من وان میخوام!
تیمتاکم. آلاچیق. موزیک نذاشتم. بذار یه دونه بذارم. چی بزنم؟ باید بگردم ببینم الان چی دلم میخواد. بذار اول اینو تمومش کنم. عمری اگر باشه باقیش واسه بعد. ساعت1دقیقه به9شب. تا بعد.
شب قشنگیه.
4شنبه شب.
چیه دلم میخواد دم به دقیقه اینجا ولو باشم. سایت خودمه!
شب قشنگیه. تنها نیستم. اتاق بغلی و بحث های جهانه بیرون از خودم و من که همچنان اینجا سنگر گرفتم. شب قشنگیه. دوستش دارم. خیلی زیاد.
پریسای داخل آینه به نشان خاک بر سرت واسم سر و دست تکون میده. بهش لبخند میزنم. پریسای داخل آینه روی علامتهای قبلیش تأکید میکنه. روی لبخندم تأکید میکنم. پریسای داخل آینه حرص میخوره.
-تو درست بشو نیستی.
لبخندم وسیعتر میشه. شب قشنگیه. امشب رو دوستش دارم.
پاده بی معرفت واسه چی نفله شدی؟ بیخیال امروز فردا باید بازنشستش کنم و جایگزینش رو فعال کنم. بیخیال درست میشه. امشب رو دوست دارم. واسه گرفتن تأیید قشنگیه امشب به پریسای داخل آینه نگاه میکنم. کفرش درمیاد.
-گم شو!
بلند میخندم. مادرم از اتاق بغلی تعجب میکنه. دلیل خندم رو نمیگم. چی میشه بگم؟ که شب قشنگیه؟ خب قشنگه دیگه. مادرم میگه بیا یه چی بخور. احتمالا مطمئنتر شده که درست و حسابی خل شدم. بیخیال. کشف جدیدی نیست. خب من عاقل نیستم. مادرم داخل آشپزخونه با فندکی که واسه روشن کردن گاز بازی درآورده کلنجار میره. فندک عمل نمیکنه. الانه که مادرم حرصش دربیاد و بکوبدش روی اوپن. دوباره میخندم. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. این دفعه نوبت منه.
-گم شو!
پریسای داخل آینه از حرص به خودش میپیچه و من میخندم. بلند میخندم و مادرم رو بیشتر متعجب میکنم. شب قشنگیه. امشب رو دوست دارم. بذار برم ببینم واسه مادرم چیکار میشه کنم. تا بعد.