جمعه شب.
عجب روزی بود خدا!
عمل دایی مهدی یهخورده پیش تموم شد. زنگ زدن گفتن در حال زدن بخیه های آخر هستن و بعدش میبرنش آیسی یو. خدایا دکتر گفت عمل رضایتبخش بود البته گفت که خطر هنوز رفع نشده اگر6ماه بعد از عمل رو به سلامت رد کنه دیگه در رفته ولی خدایا میدونی؟ این عمل این عمل واسه من خیلی… میدونی؟ آدم نباید زیر عمل بره. میدونی؟ زیر عمل که باشی دست خودت نیست. نمیتونی مواظب باشی نمیتونی پرهیز کنی نمیتونی به دکتر گوش بدی تا واسه درمونت تلاش کنی. فقط خوابیدی فقط منتظری بدون هیچ انتخابی فقط منتظری تا نجاتت بدن یا از مرز رد بشی و بری اون طرف. ولی از عمل که در بری مهلت هست. مهلت پرهیز. مهلت درمون. مهلت اینکه دسته کم تلاشت رو کنی تا به دکتر گوش بدی داروهات رو مصرف کنی درمون هات رو انجام بدی و اگر این وسط بزنی به بیخیالی و طوریت بشه خب یه جورهایی دست خودت بوده و توی این پایان نقش داشتی. زیر عمل رفتن خیلی… خیلی… خیلی تلخه. خدایا! خدایا شکرت! خدایا خیلی خدایی! خدایا به خدا میخوامت به خدا میخوامت به خدا به خدا بد میخوامت خدایا خدای خودمی خدایا دوستت دارم راست میگم به خدا دارم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد!
بیخوابی دیشب زده کجم کرده. دیشب و امروز کلی قانون شکستم. خب امروز جمعه بود خدایی بدجوری حالم عوضی بود ولی این… واقعا باید یهخورده بیشتر واسه اصلاحش تلاش کنم. سخته ولی هیچ مشکلی محال نیست. باید یهخورده خودمم بخوام باید یهخورده سختم بشه. خدایا تو که باهام باشی همه چی شدنیه. خدایا خیلی عزیزی!
امروز یه نصفه ترجمه انجام دادم. بنده خدا مدیر هم دست به کار شد و کلی منبع واسم فرستاد. من در جستجو ضعیفم. از اولش همین مدلی بودم اوایل خیال میکردم به خاطر اینه که انگلیسیم ضعیفه ولی من در جستجوی فارسی هم واقعا ضعیفم نمیدونم واسه چی. یه چی میخوام از اینترنت پیدا کنم کلی میچرخم بعدش میبینم یه کسی با2شماره همون رو پیدا میکنه میده دستم. مدیر عاقبت باورش شد و جای من رفت گشت و پیدا کرد و این دردسر رو از روی شونهم برداشت. هی مدیر ممنونم واقعا بد دلواپس ماه های آینده بودم خیلی مثبته که یک کسی جز خودمم مواظب ماجرا هست. گیر فقط منابع نیستن اینکه حس کنی وسط یه ماجرا که درش خیلی از خودت مطمئن نیستی تکی باید پیش بری یهخورده… زمانی که حس میکنی یه کسی همراهت میاد اون وسط حتی اگر کامل اون وسط نباشه باز حس خاطر جمعی بیشتری داری. خلاصه که اگر اینجا رو میخونی ممنونم مدیر. اگر هم نمیخونی باز هم ممنونم مدیر. سخت بود تمام روزت رو درگیر طبقه بندی باشی و حسابی ممنونم مدیر!
اوخ باید لینک پستی که3روز دیگه باید بیاد بالا رو درستش کنم! وورد دیوانه خرابش کرده! آخ خدا میگم2دقیقه کار بیشتر نمیبره ها ولی چیزه میشه امشب نباشه واقعا دلم نمیخواد الان برم بالای سرش. شاید هم تا آخر شب رفتم شاید هم موند واسه فردا شاید هم… اوه فردا! شنبه. آخر هفته تموم شد. تعطیلات عجیبی بود. سنگین گذشت زیر فشار استرس و انتظار و اشک های تقریبا دائمی و خدایا واسه هیچ کسی این مدلی نخواه!
بچه های تیمتاک بدون اینکه بدونن امروز وسط تایم عمل دایی مهدی حسابی کمک رسوندن بهم. احمد و بقیه جمع بودن و باعث شدن کلی بخندم. هرچند اونها نمیدونستن آخر خنده هام هقهق گریه بود که مجبورم کرد میکم رو ببندم ولی اونها بودن و هرچند خودشون بی اطلاعن ولی این بودن خیلی مثبت بود. ممنون احمد! ممنون بچه ها! شماها اینجا رو نمیخونید ولی ممنون حسابی! امروز یادم به98افتاد. اون صبحی که کابوس دیدم. کابوسم خیلی سیاه بود. اونقدر سیاه که صبح زود پریدم و داخل کانال باز بی صدا زدم زیر گریه. یکی از اون صبحهایی بود که شب هاش تا دیر وقت بیدار بودم و صبح ها میرفتم سر کار تا عصرها بپرم داخل کلاس های زبان و درس واسه آیلتس و… اون صبحها تقریبا همیشه با آهنگ خودم آهنگ خودمون بیدار میشدم. اون زمان تیمتاک خلوتتر بود. معمولا من بودم و مدیر بود و احمد و گاهی یکی2تا دیگه. اون صبح کابوس مدیر بود و احمد. گریهم مشخص شد. احمد سر به سرم گذاشت. 2تایی اونقدر گفتن تا خندیدم. طول نکشید تا کابوسم تعبیر شد. اون ایمیل کزایی که بهم گفت واسه من راه آیلتس در ایران… هی! بسه دیگه! واقعا دیگه نباید خیالم بهش باشه. خدا نخواست. نشد که بشه. حکمتش نبود. خدایا! هرچی تو بگی! هرچی تو بخوایی! شکرت! هرچی تو بخوایی! خیلی شکرت! خیلی زیاد! خیلی زیاد!
بسه بذار دیگه ننویسم. فقط اینکه فردا یه هفته جدیده. هر روز یک برگه جدیده و هر هفته میتونه یه دفتر جدید باشه. کاش در هفته ای که میاد بتونم بیشتر تلاش کنم تا آدم بهتری بشم. یهخورده بهتر از هفته ای که گذشت، یهخورده کمتر از هفته هایی که بعدا میاد. خدایا کمکم کن من واقعا میخوام بهتر باشم ولی گاهی خیلی کم بلدم. لطفا کمکم کن که از پسش بر بیام!
خب دیگه بسه. ساعت8و22دقیقه جمعه شب. حالا شد8و23و من باید تمومش کنم. به امید خدا! تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
شبانه.
الان5شنبه میشه یا جمعه؟ به نظرم داخل جمعه باشیم ولی باید بگم شب یا صبح؟ ساعت3و12دقیقه صبح جمعه.
امشب واقعا هیچ راهی واسه خواب نیست. هیچ راهی واسه آرامش نیست. هیچ راهی جز رفیق کثیف ولی با معرفت من. خدایا نباید. خدایا نمیتونم وگرنه عربده میزنم.
دایی فردا به گفته بیمارستان میره توی اتاق عمل. یعنی این دفعه عملش میکنن؟ یعنی فردا شب این زمان دایی هنوز… خب یعنی میخوام بگم هنوز… خدایا! کمک کن! دارم دیوانه میشم! خدایا دارم دیوانه میشم!
بذار سعی کنم بلکه فکرم ازش منحرف بشه. اگر بشه.
شاید4شنبه دوباره گذرم به اسکله بی افته. واسه روز مادر دختر خاله میخواد بره طرف گلستان پیش مادرش یعنی بزرگترین خاله در قید حیات من. به مادرم گفته بیا با هم بریم. مادر رو تشویق کردم که بره و مادر گفت تو هم بیا بریم ما جمعه برمیگردیم. خدایا اگر وضعیت دایی مثبت پیش بره… آخ خدای من!
اگر4شنبه باهاشون همراه بشم نق میزنم بریم اسکله تا اون هواپز عجیب غریب رو بخرمش. راستی عاقبت کدومش؟ اون لمسیه یا اون دکمه ایه؟ لمسیه جذابتره ولی من نمیبینم و اون کلی دکمه روی یک صفحه صاف گنده داره و شاید بشه با برچسب زدن دکمه ها رو پیدا کنم و این دستگاه نفله خیلی خوبه و خب اون یکی هم بد نیست واسه من که نمیبینم دومی بهتره ولی شارپ واقعا دستگاه خوبیه و حسابی دلم میخوادش و چشم لازم داره و برچسب شاید کمک کنه و اگر نکنه چی و یعنی4شنبه دایی کجاست؟ خدایا میشه هنوز پیش ما باشه؟ نمیشه هر طرف میرم عاقبت میرسم به همینجا. خدایا کمک کن! خدایا! خدایا نمیتونم الان دیوانه میشم!
گاهی حیرت میکردم هنوز هم یواشکی حیرت میکنم. زندگی چی ها که توی تماشارسش نداره! گاهی آدمها درد دارن. توی جسمشون یا روانشون. دردهایی از مدل متفاوت. این اواخر فهمیدم که گاهی بعضی ها درد ندارن. خود دردن. شبیه میکروب می مونن. فقط باید از صفحه نگاه حذفشون کرد و گذشت. راستی واسه چی اینطوریه؟ این مدل موارد رو اتفاقا بین افرادی دیدم که امتیازات مثبت بزرگی دارن. همین هم عجیب باعث حیرتم میشد و هنوز گاهی شاید بشه. واقعا واسه چی اینطوریه؟ این جماعت مرض ندارن. خوده مرض هستن. باید مواظب باشی بهشون دچار نشی. خدایا اون بالا نشستی چیها که نمیبینی! این اواخر سه تا ازینا دیدم. آخریشون وضعش خیلی خرابه. به نظرم ضد عفونی جدی لازم داره واقعا رو به راه نیست. طفلک بیچاره! جدی امشب که بهش متمرکز شدم دیدم حرصی نیستم از مدتها پیش به خاطر این مدل چیزها حرصی نیستم فقط در کمال تعجب دلم سوخت. تصور کن یه جایی آتیش بگیری و ببرنت بیمارستان. سوختگی عذابت میده و تحت درمونی و درد میکشی اما تحمل میکنی چون امیدواری که این درد تموم میشه و تو بهتر میشی. ولی اگر وجود خودت همون آتیشی باشه که دود میکنه چی؟ هر کسی چه واسه گرم شدن چه واسه نجاتت طرفت بیاد آتیش میگیره پس مدتی بعد دیگه کسی کاری نمیکنه. و تو همچنان شعله و دود پخش میکنی و این وسط آتیش ماهیتش مشخصه. اول چوبهایی که سبب افروختنش شدن رو خاکستر میکنه. در نتیجه اولین و بیشترین وجودی که تا هست در حال خاکستر شدنه خودتی. بقیه یا چیزیشون میشه یا نمیشه ولی تو قطعا زجر میکشی. حالا در این شرایط جز این واژه طفلک بیچاره چی میشه بگم؟ واقعا هیچ چی. طفلک بیچاره! کاش این مدلی نبود این مدلیها جدی خیلی گناه دارن. خب، به من چه. مگه من باید دلواپس همه مدلش باشم؟ من که خدا نیستم اونه که همه ما مخلوقاتشیم پس حواسش بهمون هست اگر گیری این وسط باشه کار خودشه که دلواپس بشه. ولی در هر حال این چیزی که من میبینم خوشآیند نیست. طفلک بیچاره. طفلکهای بیچاره! و خدایا حیف امتیازاتی که من اونهمه خواهان کسبشونم اگر داشتم آخ چه حالی میداد ولی تماشا کن دارنده هاش چقدر… بیخیال. همه چیز رو که نمیشه داشت. من مزیتهای خودم رو دوست دارم هرچند بیشتر میخوام ولی تا همینجا هم نمیشه خودم رو فقیر به حساب بیارم. اما چه حیف که ما گاهی واقعا بد تا میکنیم. با خودمون و با زندگی و با همه جهان. بیخیال به من چه این گیر من نیست. یعنی بود ولی الان دیگه نیست. زمانی این گیر من بود. زمانی که خودم هم شاید از همین جنس بودم. از جنس دود. حالا بزرگتر شدم. خاله بزرگم مهربونیم رو میبینه. خیلیها ملایمت بیشتری ازم دریافت میکنن. بعضی ها توی ذهنم. بعضی ها در رفتارم. هرچند به شدت بی حوصله تر و گوشه گیر تر از گذشته شدم ولی در زندگی شخصیم این زمان خودم رو در جایی بهتر از دیروزها میبینم چون فکرم و تماشاهام از اطرافم مثبتتره. دودها هم به من چه. خدا شفاشون بده! یعنی میده؟ شفا! دایی شفا لازم داره. خدایا یعنی شفا میدی؟ شفاش میدی؟ یعنی فردا این زمان دایی هنوز پیش ماست؟ یعنی عملش میکنن؟ نمیکنن؟ وای خدایا! وای! وای خدا!
آخه الان زمان پریدن بود؟ واسه چی من بیدارم؟ خدایا الان دیوانه میشم! یعنی دایی الان بیداره؟ داره به فردا فکر میکنه؟ دلواپسه؟ ترسیده؟ خدایا یه کاری کن الان جیغ میکشم!
تیمتاکم. رادیو میوت. بچه ها میان و میرن. نمیتونم هدفون بزنم. نمیتونم آروم بشینم. نمیتونم موزیک گوش کنم. این آخر هفته یه تکلیف گوش کنی رسما روانم رو درو کرد. چقدر ازش بدم میاد این چیچی بود! این آخر هفته انتظار همگیمون و نگاهی که تماممون به در بیمارستان… خدایا این واسه چی امشب دست از سرم برنمیداره؟
کاش اون وان کزایی رو داشتم! یعنی کمک میکرد؟ اون لوله کشه هنوز پیدا نشده. آدم چیز! به جهنم فعلا گیر زیاد واسه حل کردن دارم عاقبت واسه وان یه فکری میکنم بذار اینها که دستمه حل بشن بعد. اینها که دستمه؟ خیلیهاش دست من نیست. دایی دست من نیست ازم برنمیاد فقط میشه منتظر بشم و… دعا کنم. خدایا اینجا دعاهای من چقدر جواب میدن؟ خیلی؟ کم؟ اصلا؟ چقدر؟ چقدر؟ وای خدا نفس. برمیگردم.
خب برگشتم. این سامانه های کوفتی واسه چی باز نمیشن؟ هی بازش کنید من لازمش دارم.
زمزمه های محسوسی از ورود یه ویروس جدید و لزوم استفاده از ماسک و سری جدید کرونا و خدا دوباره قرنتینه نشیم از کلاسهای آنلاین به شدت بدم میاد. جوجه های من میگن آخجون کاش باز کرونا بیاد کلاسها آنلاین بشن. چه ذوقی میکنن! خوش به حالشون که دنیاشون اینهمه ساده و اینهمه قشنگه. کاش ما آدمبزرگها قد این ها خوشبخت بودیم! خدایا من واقعا دلم اون مدل تعطیلات نمیخواد لطفا اجازه نده دوباره به اونجا برسیم لطفا! بیماری این بیماری و واگیرش… قلبی ها داغون میشن. دایی تحمل نداره. تحمل ویروس و تحمل7ساعت عمل و تحمل ادامه این وضعیت و… دیگه نمیتونم.
ساعت3و47دقیقه صبح جمعه. امشب یه باخت دادم. امشب یه ممنوعیت رو شکستم. جریمهش باشه واسه فردا. نباید میکردم ولی کردم. به خدا نمیتونم واقعا دیگه تحمل ندارم این فشار الانه که سینم رو خورد کنه به شکل یه عربده بزنه بیرون و الان نصفه شب لعنتیه. باشه فردا مجازات میشم ولی اگر هیچ چی نگم چی؟ این تقلبه. تقلب کثیفه. پریسا تقلب نمیکنه. فردا جریمه امشب رو میپردازم. کاش خیلی سنگین نباشه!
بذار کتاب بخونم. بذار مشق گوش کنی بنویسم. ترجمه ها و اون شناسنامه! اوخ شناسنامه خدایا! نه بذار همون کتاب بخونم. خدایا! وای خدایا!
مادرم صبح میاد اینجا. طفلک مادرم! خدایا چه مدلی میتونم حس بهتری از زندگی بدم بهش؟ کم ازم برمیاد کاش بیشتر میتونستم! دایی الان بیداری؟ بمیرم واسه دلواپسیت کاش میتونستم کمش کنم! خدایا دارم دیوانه میشم کمکم کن!
میگم بیا دیگه الان ننویسم. تختم داغون شد و منه مسخره روی تخت داغون راحت نیستم بذار درستش کنم بعد دوباره ولو بشم و کتاب بخونم بلکه خوابم ببره. خواب؟ واسه چی در رفت؟ نمیشه برگرده و بغلم کنه؟ اصلا واسه چی باید بیدار میشدم؟ فردا شنبه هست و مزیت تعطیلی رو ندارم خب بذار الان بخوابم پس واسه چی بیدارم آخه؟ یعنی دایی الان خوابه؟
بسه دیگه. داره4میشه. خدایا کمکم کن. خدایا کمکمون کن! خدایا کمک کن!
الان دیگه نمیخوام بنویسم شاید2دقیقه دیگه دوباره برگردم بنویسم ولی این لحظه دیگه خسته شدم. تا بعد.
4شنبه شب.
اوه آخرین دفعه که اینجا بودم چندم بود؟
اون سامانه نفله هنوز باز نشده و در نتیجه شنبه من هنوز نرسیده. خب بیخیال عاقبت میرسه. واسه چی به خاطرش استرس ندارم؟ واقعا ندارم. دلم میخواد سریعتر حل بشه ولی دلواپسش نیستم.
چقدر این مدت که نبودم اتفاق افتاد! حسش نیست همه رو بگم. کاش حسش بود!
بدجوری تکراریه ولی بذار باز بگم. زندگی ترکیبیه از همه چیز. شب و روز. تلخ و شیرین. سیاه و سفید. تمامش با هم. تمامش یک جا. و حالا بیشتر ازش میدونم. اینکه در کنار تمام اینها زندگی بدجور گذراست. میشه خیلی بزرگ باشه و میشه ما شبیه یه ظرف آب شفاف که تلفش میکنیم هدرش بدیم و حقیرش کنیم. زندگی خیلی عمیقه خیلی. ای کاش میشد یک کسی شبیه من یک کسی شبیه ما اینها رو سر زمانش میفهمید نه زمانی که دیر شده. ای کاش میشد!
یه دایی دارم که تمام بچگی هام پر از خاطره هاشه. خودش و وانتش و پیکانش و خنده هاش و همدلی هاش با بچه ها به خصوص با یه بچه متفاوت دیوونه که من بودم. معمولا بزرگها توی مهمونی جمعشون رو بیخیال نمیشن بشینن پای دل یه بچه خل حق هم دارن. ولی باور کن دایی مهدی من مینشست. گاهی توی جمعها میشد که از سر شب تا آخر مهمونی دل میداد به پرت و پلاهای من، که خدا میدونست از چه مزخرفاتی میگفتم و میگفتم. دایی خستگی توی کارش نبود انگار. بچه که بودم نمیفهمیدم ولی الان میدونم که توی زندگیش خیلی خیلی زیاد گرفتار بود. همیشه گرفتار بود و هیچ زمانی از شنیدن گفتن های من خسته نشد. این دایی رو چند وقته ندیدم؟ 6ماه! 8ماه! یک سال! 2سال! زندگی با ما چیکار کرده! ما با زندگی چه کردیم! چی به سر خودمون آوردیم!
من و دایی مهدی در جریان زندگی پیش رفتیم. من بزرگ شدم و اون پیر شد. گرفتاریها و بی معرفتیها از هم دورمون کردن. دور شدیم. خیلی دور. چند وقته ندیدمش! چند وقت!
دایی مهدی من بیمار شد. بدجوری بیمار شد. ریه هاش درگیر شدن و2تا از3تا رگهای قلبش بسته شدن. بردنش تهران. دکتر گفت باید عمل بشه. دم عمل گفت اگر عمل کنه فقط20درصد محتمله که از زیر7ساعت عمل زنده بیرون بیاد. اگر هم عمل نکنه از این بیماری بلند نمیشه و در هر حال میره. با عمل20درصد احتمال نجاتش هست ولی بدون عمل باید منتظر باشیم که کی از دستش میدیم. بچه هاش گریه کردن. دکتر رضایت میخواست تا عملش کنه. بچه هاش نمیتونستن. نمیشد. عملش عقب افتاد. اون یکی داییم و باقی اونهایی که تهران بودن رفتن مشورت کردن. قرار شد بهش بگن. آخه زندگی خودشه. باید بدونه. بهش گفتن. دایی مهدی گفت حاضره عمل کنه. گفت اگر یک سال دیگه بتونم پیش بچه هام باشم باز هم بد نیست. هنوز عملش نکردن. نمیفهمم چه حکمتیه که هر دفعه تا در اتاق عمل میبرنش و باز برش میگردونن. الان عملش افتاده جمعه. نمیدونیم چی قراره پیش بیاد. هنوز بیمارستانه. تهران. ما دستمون نمیرسه بریم دیدنش. جمعه شاید بره توی اتاق عمل. زیر عملی که7ساعت طول میکشه و فقط20درصد احتمال داره از زیرش زنده دربیاد. چند وقته ندیدمش! چی شد که اونهمه خاطرم از بودنش جمع بود! چی شد که یادم رفت دلم واسه اون صبوری مهربون تنگ بشه! خدایا چند وقته ندیدمش!
دفعه آخری که اومد خونم یادمه. اون پایین بود. دایی مهدی قند داره. من یه مدل آب نبات نعنایی دارم که بدک نیست. شیرینه و خنک. کمکم میکنه. مادرم اومد بالا گفت یهخورده ازینا بده ببرم واسه دایی. گفتم من یه نصفه بسته بیشتر ندارم. از این نصفه یه مشت بهش بدی به جاییش نمیرسه. بیا این نصفه بسته رو کامل ببر بده بهش. بهش هم بگو دفعه بعد که رفتم اسکله یه بسته کامل واسش میخرم. مادرم گفت یه مشت بسه و من گفتم تمام نصفه بسته رو ببر واسش. اون عصر دایی اومد خونم. دست داد بهم. نشست پیشمون. گفتم دفعه بعد یه بسته از این شکلاتها میخرم واسش یه بسته کامل. پریروز که رفتم اسکله خواستم بخرم واسش. مادرم گفت ولش کن. مشخص نیست وضعیت دایی چی بشه. همونجا حس کردم یه چیزی توی سینم تنگ شد. انگار تازه اون لحظه حواسم جمع شد. انگار اون لحظه درست همون لحظه یادم اومد بچگی هام. حوصله دایی مهدی. دایی مهدی با عروسکهای زیر آینه ماشینش. دایی مهدی و گیرهای زندگیش. دایی مهدی بیمار و تنها توی بیمارستان جماران تهران! میگن همراه ها رو نمیپذیرن. بیمار اونجا تنهاست. دایی مهدیه بچگیهای من کجای بی معرفتیهای فراموشکارم جا موند! خدایا چند وقته ندیدمش!
یه بسته شکلات خریدم واسه خودم. یعنی گفتم واسه خودم ولی بازش نکردم. من به دایی مهدی قول یه بسته شکلات دادم. باید بذارم کنار واسش. مادرم نذاشت2تا بخرم. مادرم منو میشناسه. میدونه اگر اتفاقی بی افته من تا با اون بسته خودم رو نفله نکنم ول کن نیستم. بسته دایی رو اگر به نیتش میخریدم اگر طوری میشد باید اون بسته کزایی رو همراهم میذاشتنش توی خاک تا واسه دایی ببرمش. گفت فعلا نمیخواد بخری باشه بعدا باز میاییم. دردم رو خوردم. یه بسته خریدم واسه خودم. حالا بسته شکلات دایی مهدی داخل کمدم مخفی شده تا زمانی که سلامت ببینمش و… چند وقته ندیدمش! چند ماه! چند سال! چند وقته دایی مهدی رو ندیدمش! خدایا! لطفا! عمر دست خودته. تو فقط تویی که میتونی. خدایا! بذار دایی مهدی از اونجا سالم بیاد بیرون! من قول دادم بهش. قول یه بسته شکلات. خدایا! میدونم هرچی تو بخوایی ولی… خدایا! نبرش! بذار برگرده! باور کن میخوام بسته شکلاتش رو بدم بهش!
زندگی به همین سادگی میتونه پیش بره و چه گنجها که ازمون بگیره و با خودش ببره و جاش دردی توی جونمون بذاره که تا عمر داریم باقیه. و ما آدمها واسه چی عبرت نمیگیریم؟ آخه پس کی بیدار میشیم؟ چندتا دایی مهدی باید از دست بدیم تا حواسمون به اطرافمون باشه؟ جدی ما آدمها واسه چی اینهمه نمیفهمیم؟ از مدتها پیش سعی کردم یهخورده بیشتر بفهمم. هنوز خیلی مونده ولی واقعا تلاشم رو میکنم. به نظر خودم بهتر از گذشته شدم. کاش واقعا شده باشم. کاش ما بیدار بشیم. کاش پیش از رفتن دایی مهدیها از این خواب تاریک لعنتی بپریم. به خدا هیچ چی ارزش تحمل ای کاشهای این مدلی رو نداره.
تیمتاکم. بعد از چند وقت دوباره موزیک خودم. کاش کسی سر به سرم نذاره آخه داخل کانال بازم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم باقیش باشه واسه بعد. ساعت7و54دقیقه. تا بعد.
در متن یک داستان.
جمعه صبح.
خدایا چقدر جمعه ها… بس کن! بسه! به یه چیز مثبت فکر کن! فردا شنبه هست. من منتظر این شنبه خاص بودم. فرداست! فردا شنبه منه. حتی اگر نتیجه فردا نیاد میدونم که عاقبت میاد. نتیجه من قطعیه. فردا شنبه هست!
در حال خوندن یک کتابم. یه دانشآموز خودکشی کرده و دلایلش رو داخل نوارهای کاست ضبط کرده و فرستاده واسه اونهایی که عوامل رسیدنش به اینجا شدن و واسه همه. هیچ زمان تصور نمیکردم با خوندن یه کتاب لازم بشه بلند شم و دود قورت بدم. چند لحظه پیش به خودم اومدم و دیدم با دستی که پاد رو فشار نمیده آهسته خیلی آهسته دارم چشمهام رو پاک میکنم. ولی واسه چی؟ این فقط یه کتابه. فقط داستان. ولی مگه داستانها از دل واقعیتها نمیان؟ حتی افسانه ها. مگه ریشه واقعی در ناخودآگاه نویسنده ندارن؟ رگی باریک از حقیقت که بهشون حیات میده. خدایا چند نفر در اطراف من در وضعیت پیش از خودکشیه هانا بیکر هستن؟ چند نفر لب مرزن؟ به چندتاشون میشه کمک کرد؟ من واسه چندتاشون کاری از دستم برمیاد؟ اصلا چی از دستم برمیاد؟ به من چه؟ مگه خود من مدتها لب این مرز نبودم؟ مگه نپریدم؟ مگه از وسط زمین و هوا نگرفتن و به زور و برخلاف رضایت و میلم دوباره عقب کشیده نشدم؟ مگه نه اینکه اگر دست خودم بود باز میپریدم؟ الان از دستهای نجاتدهندم به شدت ممنونم. خاک سرده و سنگین و یه جور ذات مرطوب… اوه خدایا میدونم همه یک زمانی باید بریم ولی ترجیح میدم الان نباشه من واقعا آماده نیستم.
و من. واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه اون دختر که به علت خطر لو رفتن اینجا و برملا شدن اسمش معرفیش نمیکنم ولی اینجا هم گفتم که خواست بهم نزدیکتر باشه خواست دوست باشیم خواست بیشتر باهام باشه تا از تنهایی که آزارش میده نجاتش بدم. واسه اون کسی که یک زمانی بهم میگفت… خدایا دنیای کوچیکیه همه هم رو میشناسیم نمیتونم بگم شاید به کسی دیگه هم گفته باشه و طرف اینجا رو پیدا کنه و بفهمه طرف کیه. واسه خیلیهای دیگه. من چی از دستم برمیاد؟ باید اینو هم بفهمم که افراد کتابی که میخونم همه دانشآموزهای نوجوان بودن. ولی این قصه در دنیای ما چند دفعه تکرار میشه؟ این قصه داستان چندتا آدم تنهای زیر فشار در اطراف ما در اطراف منه؟ خدایا من چی ازم برمیاد؟ اصلا واسه چی باید بربیاد؟ مگه زمان تاریکیهای خودم کسی… بله بود. کسی بود. اگر نبود که من الان اینجا نبودم. خب بعدش اون… چه انتظاری داشتم؟ اون کسیها نجاتم دادن ولی تعهد که نکردن همیشه کسیهای نجاتدهنده من باقی بمونن کردن؟ نه. نباید هم میکردن. اونها نه پیامبر بودن نه خدا نه فرشته. اونها آدمهای خاکی بودن. شبیه خود من.
بسه بذار باقیش رو بخونم اگر حسش بود باقی حسم رو اینجا مینویسم اگر هم… نه نمیخوام بذار جمعش کنم الان اگر متوقف بشم پاکش میکنم. ساعت18دقیقه به8صبح جمعه. تا بعد.
5شنبه صبح.
منتظرم گوشیم شارژ بشه. راستی شارژ یا شارج؟ برو بابا!
بدجوری اون بیرون کار دارم. خیلی زیاد. نمیدونم میرم یا نه. حس پیاده روی نیست داره بارون میاد بذار ببینم آشنایی که پیشترها راننده آژانس بود امروز هست یا نه. یعنی اگر نباشه نمیرم جایی؟ هوممم. یک بهانه واسه نرفتن. لعنتی! من چه دردمه! بیخیال.
میخوام ماکارونی درست کنم. من واسه چی گیر دادم به این خمیر نفله؟ خب خوشمزه هست تقصیر من نیست.
اگر درست بهم گفته باشن شنبه باید واسه تحویل گرفتن نتیجه پروسه خرابکاریم یا خودم اونجا باشم یا مادرم. خودم که سر کارم مادرم جام میره ولی1شنبه تعطیله و اینجا ایرانه یعنی شنبه ای که گفتن واقعا همین شنبه میشه؟ نمیدونم در هر حال باید یک زمانی نتیجه برسه دستم. آخ جون.
دیشب خیلی… هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم. این فهمیدن اوایل دردناک بود و الان داره عادیتر میشه. اثری به حسم نداره ولی به منطقم چرا. انگار بیشتر میفهمم. خیلی چیزها رو خیلی بیشتر میفهمم. این فهمیدن مثبته. باعث میشه زمانش که رسید کمتر اذیت بشم. پریسای داخل آینه مدل مادرم نگاهم میکنه و سری از جنس دیدی بهت گفتم تکون میده. این بار خودم هم واسش سر تکون میدم. از جنس تأیید. لبخندهامون خیس نیستن. متأثر هم نیستن. سبکم. شکر خدا که یک چیزهایی دست من نیست. اگر دست خودم بود تا الان خودم رو به دردسر وحشتناکی انداخته بودم. دست من نبود. هنوز هم نیست ولی این محدودیت بهم زمان داده و میده که هرچی نمیشد یا دلم نمیخواست ببینم و بفهمم رو درستتر ببینم و بهتر بفهمم. خدایا شکرت. خدایا شکرت!
تختم رو مرتب کردم، موهام رو شونه زدم، ناخونهای بلندم رو کوتاه کردم، دلم میخواست امروز داخل منزل آرایش کنم که نکردم، خدایا کاش وان داشتم دلم دوش میخواد، باید بپرم برم آشپزخونه واسه رو به راه کردن بساط ماکارونی، و اون بیرون و این داخل کلی کار هست که باید کنم و هنوز نکردم، اوه خدا ساعت9شد، و… هی! تمامش بیخیال.
به کجا برمیخورد اگر شنبه تعطیل بود؟ به کجا برمیخورد اگر من دیماه20سالم کامل بود و باز هم یک روز تعطیل دیگه میگرفتم؟ به کجا برمیخورد اگر اینهمه تنبل نبودم و الان میزدم بیرون؟ به کجا برمیخورد اگر من اینهمه نق نمیزدم؟ بسه دیگه!
دیروز قهوه دبل همراه هات چاکلت بیچارم کرد. اصلا خوب نبود تا آخر شب حس مسمومیت خفیف داشتم دیگه دلم نمیخواد امتحانش کنم. شاید هم واسه خاطر این نبود ولی من حسش رو ابدا نپسندیدم. الان دلم قهوه معمولی میخواد ولی یهخورده جرأت نمیکنم دلم نمیخواد تا شبم شبیه دیروز و دیشب باشه. طوری نمیشه من قهوه میخوام.
این گوشی چقدر میخوره بجنب دیگه لازمت دارم ای بابا!
معده بدجنسم اذیتم میکنه. تقریبا میدونم چیشه. باید یهخورده کمتر به پاد بچسبم. دیشب خوب پیش رفتم هرچند آخرش حرصی شدم و به خاطر این حرصی بودنم حسابی چند دقیقه بهش چسبیدم ولی روی هم رفته بد پیش نرفتم. خدایا یعنی میشه؟ باید بشه. من پریسام. از پسش برمیام. من از پسش برمیام هرچند خیلی سخت و شاید خیلی دیر اما برمیام.
آخر هفته احتمالا خونه خاله و اسکله و… پادم رو ببرم؟ نبرم؟ کاش یک بار مصرف داشتم! چی میشه اگر نبرمش؟ آخه2روز و نصف تمامه! یعنی تحملم… هی! نمیمیرم که! اگر نباشه فقط کلافه میشم. تازه دستم که بهش نرسه کاریش نمیشه کنم نیست دیگه. باید تحمل کنم. بیا نبرمش. احتمالا نمیبرم. اگر یک بار مصرف به دستم نرسه نمیبرمش. هیچ چی نمیشه. قهوه کمک میکنه. تمرین خوبی هم هست. قویتر میشم. ولی آخه2روز و نصف؟ خب که چی؟ اگر نباشه کلافگی هم باید عقب بکشه. دستم که باز نباشه تحمل جبریه. هیچ چی نمیشه بابا بذار نبرمش. سخت میگذره آخه. طوری نیست چیز ناجوری پیش نمیاد فقط سخته بذار سخت باشه اینو نمیبرمش.
9و8دقیقه. دیرم میشه. باقیش بمونه واسه بعد. ماکارونی. تا بعد.
بعد از ظهر3شنبه.
به خونه که رسیدم حس کردم میمیرم. مهلت ولو شدن نبود. الان به نظرم بیدارم. نشستم سر تکالیفم. گاهی حس میکنم دلم میخواد از بند دل جیغ بکشم و واسه یک مدت همه چیز رو همراه اون جیغ بزنم کنار و ول کنم بره. نمیتونم انجامش بدم. نمیتونم!
امروز اولش با توپ پر رفتم سر کلاس. بعدش آخر زنگ صدای خنده و شلوغی کلاسم میرفت بیرون و میرسید به دفتر. خدایا نمیتونم با این بچه ها مدل صبحم تا کنم اینها گناهی ندارن تقصیر منه. مادرم. برمیگردم.
خدایا به طرز دیوانه کننده ای خستم و به طرز وحشتناکی کار باید انجام بدم. آخه من چه مدلی این کوه مرتفع تکالیف رو به جایی برسونمش که خاطرم جمع باشه اینهمه نفله هم نباشم؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. مادرم اینجاست و فردا میرن به ارتفاعات. گفتن بیا موافقت نکردم. هیچ کجا نمیخوام باشم جز همینجا. جز در آرامش. آرامش. خدا آخ خدا آرامش میخوام.
امروز با عادل صحبت میکردم. معترض بود که هنوز بچهش رو ندیدم. درست میگه ولی… آخ خدا! نمیشه. پیش نمیاد. ای خدا پیش نمیاد!
باز بگم و نمیشه که برم بیرون واسه این بچه ها یک مشت تیله و برچسب بخرم. خدایا برم بیرون برم بیرون برم بیرون. خدایا برم بیرووووون کار دارم خدا برم بیرون.
بیخیال بابا یا میشه یا نمیشه فعلا که ابدا حسش نیست فردا هم فردا که شد واسش نق میزنم.
این سردرد خفیف مسخره واسه چی اومده نمیره؟ تقصیر قهوه که نیست هست؟ اوخ خدا قهوه. من قهوه میخوام. خیلی میخوام. بدجوری میخوام. ول کن اینجا گیرم هی لازم میشه بلند شم باز تا میام تمرکز کنم باز لازم میشه بلند شم خدایا بذار الان که نشستم یهخورده ببینم کجای ماجرام. ولی قهوه… بیخیال باشه واسه بعد. دیرم میشه. تا بعد.
منفی و مثبت.
3شنبه صبح.
باید بپرم آماده بشم برم مدرسه. دیروز بدون هیچ توضیحی بیمار شدم. مادرم میگه از خستگیه. به نظرم درست میگه. خستگی جسمم. خستگی روانم. غمگین نبودم بیمار بودم. الان هم غمگین نیستم فقط خستم. خدایا چقدر خستم!
گاهی چیزهایی میخوام که میدونم نباید بخوام. اینو چندین بار اینجا گفتم شمارش از دستم در رفته پس باز هم میگم. دیروز اون نبایدها رو میخواستم. امروز هم میخوامشون. همین الان همین لحظه. گاهی چیزهایی رو میخوام که واقعا نباید بخوام چون شدنی نیست. تمام جهانم بهم میگن شدنی نیست. منطق. وجدان. حافظ. مادرم. و پریسای داخل آینه. نگاهم میکنه. دلداریم میده.
-باور کن! باور کن! باور کن این واسه تو درست نیست. تو الان نمیفهمی چون در مرحله عمل نیستی. باور کن نباید هم باشی. این اگر هم شدنی میشد کمکت نمیکرد. تو مردش نیستی. تو نمیتونی.
به نظرم درست میگه. خدایا به نظرم همه درست میگن. من واقعا نباید… کاش لازم نبود امروز برم مدرسه! خدایا چقدر از تمامش متنفرم! از درس دادنم متنفرم از تلاش واسه آرامش اطرافم داخل اون کلاس لعنتی متنفرم از نق و نال و ایرادهای کزایی خونواده ها که نمیفهمن چی واسه بچه هاشون مثبته متنفرم حتی از اون بچه ها هم متنفرم الان از تمامش متنفرم! خدایا کاش میشد امروز نمیرفتم کاش میشد واقعا ازش متنفرم!
این گفتن ها فایده ندارن. باید بلند شم برم سر کار. دیرم میشه. درست نیست صبح رو با تکرار اینکه چقدر و از چی متنفرم شروع کنم! موج منفی مثبت نیست. خدایا ببین من ناشکر نیستم فقط… فقط خستم. لطفا اینو باور کن. من فقط خستم. و این خستگی چه جوری رفع میشه؟ نمیدونم. واقعا دلم میخواد بدونم ولی نمیدونم. بذار یه مثبت پیدا کنم. امروز که برگردم خونه تا شنبه دیگه هیچ کدوم از این موارد مسخره رو نمیبینم. تا3روز خلاص. بعدش1شنبه تعطیله. بعدش هفته دیگه شاید اسکله. بعدش دیماه میاد و همیشه زمستون سراشیبی زمان واسه سال تحصیلیه. ولی این… خدایا من واسه چی این مدل کشنده حس خستگی میکنم؟
باید مهتاب رو کاملش کنم. باید پست30آذر رو بنویسم. باید ترجمه ای که شروع کردم رو سریعتر تمومش کنم. حس میکنم داخل این متنه منهای اسامی داخلش سریعتر پیش میرم البته اگر بتونم پیوسته بالای سرش باشم. دیشب نمیشد. این تهوع واسه چی بود؟ بیخیال الان که فعلا عقبنشینی کرده. امروز که برگردم خونه باید به تمام این موارد رسیدگی کنم. کاش لازم نبود امروز برم به اون کلاس مسخره!
بیخیال این هم گذراست فقط… من چه جوری از این خستگی کوفتی خلاص بشم؟
اگر همینجا بشینم و هی نق بزنم حسابی دیرم میشه. بذار فعلا بلند شم. باید آماده بشم برم مدرسه. شاید قهوه بتونه یهخورده کمک کنه. ولی سردرد. من دیشب سردرد داشتم و قهوه… بیخیال نمیمیرم که فقط سردرده. در هر حال من قهوه میخوام. اوخ6و37دقیقه دیرم میشه باید بجنبم. تا بعد.
جمعه نمیدونم عصر یا شب. ساعت6و31حالا تو خودت حسابش کن من نمیبینم اون بیرون تاریکه یا نه.
خاطرم هست یک بار یکی از بچه های اینترنت داخل تیمتاک میگفت شنبه بار روانی داره. راست میگفت بنده خدا. هی بیخیال. روزهای قشنگ توی راه هستن که برسن بهم. تعطیلی1شنبه هفته آینده. انتهای پاییز و ورود به3ماهه زمستون که ختم میشه به تعطیلات عید. احتمال سفر یلدایی به خونه خاله بزرگ و اون بازار نفله خخخ. این وسط هم کلی اتفاق مثبت میشه که پیش بیاد. هی! شنبه رو بیخیال. میاد و میره. 3شنبه هم با معرفته میجنبه زود میرسه. مگه نه بابا زمان؟
چرکنویس ترجمه مقاله بلندم تموم شد. به شدت بازخوانی و پاکسازی میخواد ولی اسکلتش تموم شد. از گوگل کمک گرفتم ولی در هر حال ویرایش ترجمه کسی جز خودم نبود خودم ترجمه کردمش و آخ جون.
یه مقاله کوچولو دارم خیلی کوچیکه ولی عجیب ترجمه کردنش واسم سخته. به نظرم عید بود یا دیرتر بود خاطرم نیست که رفتم بالای سرش و سعی کردم ترجمهش کنم. به شدت سخت و کند پیش رفتم. امشب هم رفتم بالای سرش و دیدم باز هم به شدت داخلش کند و بد پیش میرم. بستمش و یه مقاله بلند دیگه برداشتم. اینو دلم نمیخواد به کسی بدم ترجمه کنه و من ویرایشگرش بشم. دلم میخواد خودم ترجمهش کنم. خیلی ریزه شاید اینهمه ارزش نداشته باشه که نگهش دارم بفرستم بره زیر دست یک کسی واردتر از خودم بره بابا! ولی هنوز رضایت ندارم بذار فعلا باشه.
مادرم از ارتفاعات برگشت. میگفت زیر چشم هات گود رفته. میگفت زیاد خسته ای. میگفت یهخورده بخواب. میگفت فقط روی ترجمه متمرکز نشو بخش شنیدار زبانت رو هم تقویت کن. درست میگفت. بذار این یکی رو هم ترجمه کنم تموم بشه ببینم چی ازم برمیاد. قطعا خیلی چیزها. خیلی چیزها ازم برمیاد. فقط باید بهشون نظم بدم و2دستی بچسبم به انجامش.
امشب تنهام. خدایا باید بپرم زیر دوش هی نشستم اینجا مینویسم و با ترجمه کردنها ور میرم و وای خدایا من واقعا باید برم زیر دوش!
باید لیست نیازمندیهام به اجناس بازار اسکله رو بنویسم و به درجه اول و دوم و احیانا سوم طبقه بندیشون کنم. بذار ببینم. قهوه فوری هام بسته آخرشونه باید بخرم، دنبال هواپزه باید بگردم، دلم یه آبمیوه گیری درست درمون میخواد نمیدونم بخرم یا نه بسته به قیمتشه، دلم یه فرنج پرس کوچولو هم میخواد که بزرگش رو دارم من کوچولوش رو میخوام میدونم اسرافه ولی میخوام، ذخیره صابونم تموم شده میخوام، ادوکلن های این بارم اصلا موندگاری نداشتن و فقط یکی ازشون مونده شاید بخوام شاید نخام، اگر تیله و از این چرت و پرتها واسه بچه ها داشته باشن و ارزونتر باشه بد نیست بخوام هرچند خوشبین نیستم اونجا به این سادگی پیدا بشه اگر هم بشه گرونه پس احتمال اینکه نخوام زیاده، یه ماهیتابه مجیک دردار بزرگتر از مال خودم رو هم باید بنویسم، باقی ماجرا رو خاطرم نیست باید بعدا بنویسم.
امروز داخل تیمتاک یه فیلم دیدیم که فکرم درگیرشه. داخلش خالیبندی بدجوری زیاد بود ولی من با اصل ماجرا درگیرم. حس توضیح نیست.
نمیفهمم واسه چی یادم به خوابی افتاد که خیلی خیلی پیش شاید3یا4سال پیش دیده بودم. شب عجیبی بود. فکرم داشت بازخواستم میکرد. بازجویی میشدم از طرف درون خودم. شب عجیبی بود. بیدار که شدم تا چند لحظه نمیفهمیدم بیدارم. پریدم که بفهمم به کجا باید زنگ بزنم. با چی باید خودم رو به محل اتفاق برسونم. اصلا از کجا باید اون منطقه خاص رو وسط اونهمه منطقه مشابه در مهلت به شدت محدود پیدا کنم. زمانی که از درک نامحتمل بودن موفقیتم در رسیدن به موقع و عوض کردن نتیجه قلبم داشت واقعا از زدن متوقف میشد و کم مونده بود به تهوع بی افتم تازه حواسم بیدار شدن و فهمیدم داخل شب هستم. در خونه امن خودمم و هیچ اتفاقی در بیداریم نیفتاده و همه چیز کاملا امنه. هیچ زمانی آرامش عمیق و ترکیدن بغض اون نصفه شبم و سبکباری عجیبی که حاصل گریه های آسودگیم بود رو یادم نمیره. انگار لای مژه هام واسه ازدحام اشکهایی که میومدن کم بود بدجوری میباریدم. اما چه آرامشی داشت درک اینکه تمام اون داستان سیاه فقط خواب بود! کابوسی که هنوز بهش که فکر میکنم حالم واقعا بد میشه. خدایا لطفا لطفا لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز این مدلی ازم تست نگیر باور کن نمیتونم باور کن نمیتونم خداجان باور کن من نمیتونم!
از اون سال و اون کابوس خیلی گذشته ولی من هنوز دارم از طرف درون خودم بازجویی میشم و هر بار که یه چیزی پیش میاد یک کسی توی سرم ازم میپرسه حالا چی؟ اگر الان هم بود باز کاری که توی اون کابوس کردی رو میکردی؟ الان هم سر انتخابی که اون شب داخل اون کابوس کردی هستی؟ الان که فلان اتفاق از جا درت برده؟ الان که فلان چیز پیش اومده؟ الان که حست اینه؟ و من هر بار جوابم مثبته. نمیدونم در بیداری اگر واقعا همچین چیزی میشد چی میکردم ولی الان در گفتار جوابم هنوز روی انتخابیه که توی اون کابوس سیاه کرده بودم. ولی پس واسه چی؟ واسه چی بیدار شدم؟ آیا خودم عمدا خودم رو بیدار کردم یا ضمیرم خودش وارد عمل شد و فراریم داد؟ هنوز از تصور اینکه عمدا از اون معرکه وحشتناک در رفته باشم و تنهایی در رفته باشم حس عذاب وجدان میکنم. من نمیتونستم همچین کاری کرده باشم. خیلی ترسیده بودم ولی نمیشد همه چیز رو پشت سرم جا بذارم نمیشد خودم فقط خودم رو خلاص کنم و اجازه بدم که… خدایا نمیشد. نمیشد! من نمیتونستم! من نمیتونم! من نمیتونم! نمیتونم! هی! چیزی نیست. الان که بیدارم. اون کابوس خیلی قدیمیه. رفته. تموم شده. ای بابا! واسه چی باز به سرم زده خخخ. ای بابا ای بابا! برمیگردم.
خب حله. واقعا من بوقمها خخخ! این چه وضعشه خب! عجب داستانی دارم من با خودم!
داره8میشه. کاش من بلند شم برم زیر دوش! کاش وان داشتم! کاش فردا شنبه نبود! کاش من دست از این افکار مسخره بردارم! واقعا که! بسه دیگه الان اوضاعم خراب میشه. خل شدم به خدا! همه چی درسته. نباید اینهمه بد بوق باشم. خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت7و45دقیقه. تا بعد.
از دیشب تا امروز.
صبح جمعه.
آخ لعنتی آخه واسه چی فردا باید شنبه باشه؟
هنوز بلند نشدم. دیشب… خب یهخورده خوردم زمین. همراه خودم یه ظرف پر از دونه انار رو هم کشیدم پایین و همه جا افتضاح شد. نمیتونستم بلند شم واسه تی کشیدن ولی کلی دستمال مرطوب دم دستم بود که همه جا رو موقتا اونقدری که به درد رفت و آمد بخوره پاک کنم ولی این… شانس آوردم که تونستم برخورد سرم با لبه تیز در کمد مقابل رو کنترل کنم اگر خورده بود مغزم از فرق سرم میپاشید بیرون. رفته بودم آشپزخونه و توی راه برگشت شروع شد. زدم به بیخیالی. شدید که شد سوت میزدم. بیشتر که شد سوت زدنم بلندتر شد. آخ لعنتی فقط1قدم دیگه لازم داشتم که برسم و نمیتونستم. صندلی رو چسبیدم ولی این بی معرفت چرخیه و هم زیرش چرخ داره هم خودش چرخونه انتر لعنتی چرخید و رفت و همراهش رفتم پایین. دست راستم از شونه تا آرنج انگار بهش آتل نامرئی بستن. جرأت نکردم درست درمون چک کنم ببینم دیگه کجاهام داغونه. خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟
ساعت از9گذشته با درد یا بدون درد من باید از اینجا بلند شم. کار زیاده. دیرم میشه.
دیشب با بچه ها تیمتاک بودیم. شوخی میکردیم و میخندیدیم و این وسط واسه خنده حرف پول و از این چیزها بود. وسط گفتن ها و خندیدنهامون2تا چیز از نظر من جالب پیش اومد که باز هم از نظر من جدی بودن. یکی اینکه من به شدت دلم شغل دوم به عنوان یک مترجم جزئ و کسب یک درآمد کوچولو از این راه خواست، و دومیش که از نظرم جدیتر بود هنوز هم هست این بود که مدیر وسط همون بگو بخندها داشت میگفت تو، یعنی من، الان در حال ساخت و تکمیل یک رزومه واسه خودت هستی و بعدا اگر لازم بشه میتونی ارائهش بدی. واقعا تا دیشب بهش فکر نکرده بودم. یعنی مترجم جهان آزاد گوش کن بودن میتونه یک رزومه واسم باشه؟ باید بیشتر سرش زمان صرف کنم و تایم ترجمه کردنم رو از تایم ویرایشگری ترجمه های دیگران بیشتر کنم. قطعا باید انجامش بدم.
خدایا دستم شونهم یه سمت کمرم و پام درد میکنن. آخ آخ لعنتی!
دیشب بعد از مدتها اجازه دادم سد تحملم بره کنار و به یک با سوادتر از خودم جوابی رو دادم که از خیلی خیلی پیش حس میکردم عاقبت یک نفر باید بهش بده. اون آدم قطعا قانع نشده و نمیشه و واقعیتش خود من وقتی زمانش رسید هیچ تمایل و اصراری به دادن جوابش نداشتم ولی کسی بیرون از خودم واسم توضیح داد که این آدم یک جایی باید متوقف بشه. البته من متوقفش نکردم این آدم از نظر من با جوابیه ها قابل تغییر نیست چون نمیخواد بپذیره که عمیقا داره اشتباه میره ولی در هر حال من اون جواب رو بهش دادم. و بعد… آدمها چقدر عوض میشن! ما چقدر عوض میشیم و خودمون اصلا نمیفهمیم! سالهایی رو به خاطر آوردم که اگر جواب یک ناحساب رو نمیدادم آتیشم فروکش نمیکرد و از نظرم هر مورد ناحسابی باید حتما یک جواب سفت میگرفت وگرنه خاطرم جمع نبود. اون زمان اگر همچین چیزی پیش میومد از دادن جواب مشتی که بهم خورده بود با یک مشت قویتر حس مثبت آرامش داشتم. دیشب اما اینطوری نبود. اون حس مثبت آرامش در هیچ کجای روانم بعد از جوابی که دادم موجود نبود و در عوض فکر میکردم که چقدر تمام این مسخره بازی مسخره هست واسه چی یک نفر باید اینقدر تهی باشه که با وجود داشتن تواناییهایی که من حسرت داشتنشون رو دارم خودش رو با این خاله بازیها مشغول کنه و از این تصور واقعا متأسف بودم. واقعا واسه چی؟ ای کاش ما آدمها موجودات بهتری بودیم! در مورد برخوردی که داشتم هم من واقعا از طرف خودم و بر طبق مشاهدات طولانی مدتم از طرف بقیه که تعدادشون کم هم نیست صبور بودم و صبوری دیدم. من صبور بودم، بقیه صحبت کردن، راهنمایی کردن، کمک کردن، نادیده گرفتن و حتی سعی کردن به اون آدم این حس مثبت رو بدن که میشه بدون داستانهای منفی با هم همقدم باشیم ولی اثر تمام اینها یا0بود یا موقت و بسیار کمرنگ. دیشب عمیقا حس کردم روی این آدم هیچ چیزی جواب نمیده. یک کلام، ازش نا امید شدم. کاملم نا امید. اما همچنان شبیه گذشته از مشتی که زدم هیچ حس مثبتی بهم دست نداد. فقط کرختی بود و تأسف برای کسانی که قرار بود جانشینهای خدا روی زمین باشن. کاش زدن اون مشت از طرف من اصلا لازم نمیشد! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. هر کسی جوهر خودش رو داره. اما در مورد من، فقط اینکه از تغییراتی که دیشب در خودم دیدم خوشحالم. حس میکنم اینکه خشمها و بحثهای این مدلی واقعا واسم بی ارزش شدن، اونقدر بی ارزش که حتی ارزش جواب دادن ندارن نشونه ترقی افکاره و من از ترقی افکار و دیدگاه هام خوشحالم.
هی! من واقعا درد دارم. پای راستم از لگن تیر میکشه. اتفاق کزایی مسخره! گندش بزنن!
و باز هم هی! دیرم شد. باید بلند شم. ساعت9و28دقیقه. تا بعد.
خدایا میخوامت!
4شنبه شب.
همه چیز خیلی مثبتتره. من حالم به شدت از دیشب بهتره، یه قهوه خوردم که البته این وقت شب اصلا کار مثبتی نبود و با این سردرد و وجود احتمال خطرناک تشدیدش حسابی خریت کردم ولی پشیمون نیستم چون خوش گذشت، و خب، آسمون عاقبت شفافه. بعد از یه سری رعد و برق و تگرگ و بارش خطرناک الان همه چی درسته و… من که گفتم دلتنگ میشم هیچ زمانی مدعی نشدم که خیالم نیست. مهتاب و ستاره ها همه همینجان. درست اطراف من. و من الان درست در مرکز مهتابم. خدایا میدونم نباید بخوام ولی اجازه بده چیزی عوض نشه خیلی این مدت تلخ گذشت یک ماه بدی بود خیلی بد و آخرش هم که حسابی… تمامش تقصیر منه خودآزاره مازوخیسمه خره که واسه خودم گیر درست میکنم با مالیخولیاهای عوضیم که آخرش درست روی روانم میترکه و از شدت انفجارش زخمی میشم. خدایا شکرت به خیر گذشت باید عاقل باشم و دیگه خریت نکنم. نمیکنم به خدا مواظب میشم دیگه خریت نمیکنم. دیگه خریت نمیکنم من از اون سیر تاریک متنفرم نمیخوام اون شبهای لعنتی رو به خدا دیگه خریت نمیکنم!
امشب دیوونگیم زد جاده مثبت و مادرم و بقیه رو متعجب کرد. میگه یه ماهی بود اینطوری زیادی خوش و سرخوش ندیده بودمت. گفتم عزیز من که هر روز دارم میخندم و میفرماد که اون به درد خودت میخوره و اون اینترنتت برو خودتی خخخ. یعنی تمام این مدت زور زدنم باطل بود؟ ای خدا حفظ کن این مادرها رو یعنی هیچ مدلی نمیشه چرخوندشون آیا؟ خدایی اجازه ندادم چیزی ببینه پس این چجوری آخه… بیخیال تموم شده. خدایا دیگه هیچ زمانی مرتکب این… آخ خدا خیلی خدایی!
آخ جون فردا هم مدرسه بی مدرسه. یوهو! مادرم میره به ارتفاعات و طبق معمول من نمیرم. کاش فردا جدی حسش باشه بتونم برم بیرون چندتا لوازم التحریری رو دنبال برچسب های برجسته واسه این بچه ها بگردم اسرا خیلی دلش میخواد تیله هام هم تموم شدن خدایا خرید دارم کار دارم برم بیرون دیگه! آخه واسه چی من اینهمه در بیرون رفتن تنبل شدم آخه! وووییییی بیرون بیروووووون حسش نیست خدا سخته حسش نیست حسش نیست حسش نیست خخخ.
مادر و بقیه سفت میگن وانی که از در این حموم بره داخل اصلا وجود نداره و من سفت میگم حتما یه دونه پیدا میشه. هنوز زمان پیدا نکردم نق بزنم که باید برم خودم دنبال وان بگردم. بذار این گرفت و گیرهایی که در جریانه تموم بشه حلش میکنم. من حلش میکنم!
دارم قویتر میشم. این روزها3تا7رو خیلی بهتر تحمل میکنم. امروز اصلا خیالم نبود. از اون هفته تا این هفته1ساعت قویتر شدم و تحملم رفته بالا. البته امروز اوضاع روانم هم کمک کرد ولی در مجموع پیشرفتم بد نیست و آخ جون. یعنی میشه زمانی برسه که مهارش دیگه دست خودم باشه؟ وای خداجون یعنی میشه عید403خون پاکتری از الان توی رگهام بچرخه؟ وای خدا نفس های بی سرفه! بیداری واقعی! حس و حال بدون خوابآلودگی همیشگی! سینه بدون سوت های شبانه! وای خدا چقدر میخوامش! جدی میشه که بشه؟ وای از تصورش میخوام بال دربیارم!
هفته تاریک در حال عقبنشینیه. تا دفعه بعد که باز برسه و یکی2شب حالم رو بگیره. بیخیال بابا لحظه رو عشقه. من امشب یه قهوه خوردم و آسمون شفافه و مهتاب بغلم کرده و امشب بهشته خدایا میخوامت میخوامت میییییییخوااااااااااااااامتتتتتتتتتتتتتتتتت!
مادر اون طرف با تلویزیون و جمع کردن وسایل واسه فردا مشغوله. من این طرف با دیوونه بازی مشغولم. زندگی قشنگه. شب قشنگه. امشب همه چی قشنگه. خداجونم تو هم قشنگی اصلا تو عشقی تو خدایی تو خدااااایییی!
باید برم بالای سر ترجمه کردنم هی میرم تیمتاک به شیطنت خودم هم آروم بشینم توی این کانالهای باز هستم و بچه ها میان شیطونی میکنن و نمیشه قاطی شیطونیها نشم خب چی کنم شیطونیم میاد. ولی جدی باید بجنبم دیر میشه. و ترجمه. اون بخشهایی که تمامش اسم داشت حسابی اذیتم کرد ولی اینجاهاش رو بدک پیش نمیرم خدایا یعنی میشه یک زمانی عالی بشم؟ ایول آخ جان!
هنوز واسه تردمیلی که میخوام جا پیدا نکردم. باید تردمیل ضعیف خودم رو رد کنم بره تا جا واسه اون قویتره باز بشه. چهاردیواری کوچولوی دوست داشتنی من یهخورده زیادی کوچیکه. طوری نیست من همینطوری هم خیلی دوستش دارم. خونه کوچولوی خودمه! خونه کوچولوی خودم! خونه مهربون خودم! وای خدا ازم نگیرش!
بسه زیادی شلوغ کردم باید برم سر کار و گرفتاریهام. دیر میشه و به دردسر می افتم و من دردسر نمیخوام. ساعت9و20دقیقه شب. تا بعد.