دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک صبح کمی بیمار اما مثبت.

4شنبه صبح.
هنوز بیمارم و به شدت از تحمل2شب لعنتی که سپری کردم خستم ولی یک صبح داخل سکوت امن خونه! چه عالیه! دور از سر و صدای مدرسه. دور از اون کلاس یخزده لعنتی. دور از بچه ها و تلاش برای تشویقشون به درسهای لعنتی و کشیدن نازشون و تزریق این حس به کله هاشون که در زمان درس خوندن توی کلاس بهشون خوش میگذره. خدایا چقدر از تمام اینها بدم میاد! من یک زندگی کوچولوی آروم دلم میخواست همیشه میخواست ولی هرگز هرگز هرگز نزدیکش هم نشدم هرگز نداشتمش و این… بسه. ناشکری درست نیست. با وجود نارضایتی عمیقم از شغلم و از خیلی چیزها من وضعیتم واقعا خوبه. خدایا ناشکری نمیکنم ولی نق که میشه بزنم! محض خاطر خودت تو دیگه واسم پشت چشم نازک نکن بذار باهات حرف بزنم بذار معترض باشم بذار بگم فقط بذار بگم باشه؟
این کتاب آشغال به انگلیسیه زیاد هم تخصصیه الان مدیر انتظار داره من با این چه غلطی کنم؟ از این کتابه بدم میاد از اینکه مدیر واژه نمیدونم و نمیتونم های منه در به در رو انگار اصلا نمیشنوه بدم میاد از اینکه حس باربیهای داخل کارتون گوشه اتاق بغلی رو دارم بدم میاد از اینکه… هی وایستا! باربی؟ من؟ اوه خدا خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! عجب تشبیهی! اوه خدایا عجب تشبیهی اوه خدایا این عجب خخخخخخخخخخخ وای عجب واااایییییی خخخخخخخخخخخخخخخ!
خب باشه حس اون2تا عروسک بزرگ داخل کمد هرچند اون2تا هم خوشقواره هستن ولی بیخیال باربی دیگه خیلی ستم میشه خخخخخخ ولی اصلا موضوع چیچی بود چی داشتم نق میزدم؟ ول کن نمیخوام برگردم اون بالا پیداش کنم اون رشته سیاه بود و اگر سرش رو پیدا کنم دستم دوباره دودی میشه بذار بخندم.
کاش بلند شم تختم رو مرتب کنم و دیگه ولو نشم خوشم نمیاد تختم شب و روز نامرتب باشه و تمام مدت شبیه جنازه بی افتم ولی آخه این درست نیست من هنوز واقعا بیمارم! هی! خدایی از دیشب بهترم نیستم؟ هستم واقعا هستم ولی… آخ چی میشد اگر میتونستم یه فنجون قهوه… لعنتی این الان شدنی نیست از سردرد بیچاره میشم. خب بابا قرص که موجوده اگر شدید شد میشه یهخورده تقلب قرصی زد و… اه لعنتی!
خودم رو به یک صبحانه سوپر خطری مهمون کردم. نون تست با خامه و شکلات زیاد و به جهنم که مثبت نیست من بیمارم لازم دارم تقویت بشم و شیرینی بدنم کم شده. اصلا صرفا همین که دلم خواست واسه توضیح و توجیه مطلب کافیه. دلم خواست و تمام. و بذار ببینم چقدر دیگه طول میکشه تا دوباره جرأت کنم هر غلطی که پیش از این دلم میخواست و راحت انجام میدادم رو کنم و بگم چون دلم خواست؟ یعنی زمانی به همچین مرحله ای میرسم؟ خودمونیم! دلم نمیخواد لازم بشه. واقعا دلم نمیخواد.
کاش میتونستم اون توالت دیوونه رو خودم نصب کنم. ولش کن من واقعا بلدش نیستم دیوار و توالت جفتی داغون میشن ولی واقعا دلم میخواست میتونستم و میشه ریسک کنم ولی حس کثیفکاری واقعا نیست و دوست ندارم در این ریسک فوق مسخره ببازم.
خدایا با این فایل کوفتی چی کنم بر موجودیتش لعنت واقعا دلم نمیخواد باهاش کلنجار برم. گندش بزنن.
اوه واسه چی داره10میشه؟ خوشم نمیاد. بذار بلند شم ولی تخت همینطوری بمونه جدی میترسم دوباره اوضاعم نفله بشه لازم داشته باشم بی افتم ظهر اگر همه چی درست بود به جان خودم جمعش میکنم الانم دیگه دلم نمیخواد بنویسم باقیش باشه واسه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شونه به شونه بیماری داخل شب.

3شنبه شب.
دیروز به ضرب تمام پرت شدم وسط هفته تاریک و به خدا خیلی خیلی بد بود. دیشب از استرس امروز که چه غلطی کنم داشت به سرم میزد. عاقلانه این بود که مرخصی بخوام و بمونم خونه ولی نمیشد. واقعا نمیشد. حسش نیست دلایل این نشدن رو توضیحش بدم. اگر میخواستم اون بنده خداها راه میومدن مثل تمام امسال که دارن باهام راه میان ولی دقیقا یکی از دلایل این نشدن همینه. تا هر جا که رشته کش میاد نکشش. از تمام ظرفیت انعطاف طرف مقابلت استفاده نکن. یهخورده جای نرمش بذار. همیشه بذار.
امروز در هر حال رفتم سر کار. خدا یاری کرد و آرامتر از حد انتظارم گذشت ولی زمانی که رسیدم خونه حس کردم دیگه توانم رسید به تهش. و درست حس کردم. با مادر خندیدم و بعد از ناهار اوضاع جسمم حسابی خراب شد و هنوز هم حسابی خرابه. ولو شدم و خوابم برد و وقتی مادر میرفت بیدار شدم بدرقه کردمش و دوباره خوابیدم و الان حس میکنم تمام جونم از جسمم جاریه به طرف بیرون و این سردرد. آخ خدا سردرد. یک کلام! حالم اصلا مثبت نیست. طوری نیست بی خطره نهایتش فردا میرم به طرف اعتدال و جای شکرش باقیه که این بار هم ماجرای درگیری هفته تاریک با سر کارم به خیر گذشت و حالا تا دفعه بعدی لازم نیست دلواپسش باشم.
آخجون از2هفته انتظار نصف1هفتهش گذشت. بهش که متمرکز میشم انگار یک چیزی شبیه… ول کن حسش نیست فقط اینکه مثبته. آخ جون. بهتر که بشم دوباره اینجا در مورد حسم وراجی میکنم. الان واقعا حالم خوب نیست دارم میمیرم.
میگم یه چیزی! ما آدمها چی شدیم! چی به سر جهان بیرون و درونمون اومده! چی به سرمون اومده! دقیقا ما چی شدیم! چی شدیم! کجاست اون جهان آشنای خودمون که حال و هوای خاصمون تمامش رو میگرفت و… بسه. همه چیز عوض شده. ما هم عوض شدیم. و من چقدر از این عوض شدن، از عوض شدن اطرافم از عوض شدن خودم خستم! پیش از این زمانی که آسمون سیاه میشد واسه سفید کردنش تلاش میکردم. این دفعه نکردم. این دفعه خودم هم سکوت کردم. به چنان سکوتی رفتم که خودم از خودم غافلگیر شدم. اصراری در حفظش ندارم. ولی اصراری هم در شکستنش ندارم. اصراری در هیچ چیزی ندارم. من مدتهاست که خستم. خستم و همه گفتن میدونیم ولی کسی ندونست که البته مهم نیست ولی خیال ندارم این دفعه واسه پاک کردن آسمون هیچ تلاشی کنم. حتی اگر اونقدر این شب طول بکشه که آروم بی افتم و… در هر حال عجیب نیست دور از انتظار هم نبوده از خیلی پیش نبوده مگه نه؟ عجیبه واسم. حتی در انتظار پاک شدن آسمون هم نیستم. دیگه نیستم. نه گریه میکنم نه تعجب میکنم. انگار از خیلی پیش منتظرش بودم. این سیاهی انگار در نظر من فقط منتظر یک جرقه بود. جرقه دیر یا زود زده میشد و شد. شاید این دفعه هم تقصیر خودم بود. احتمالا بود. زیادی به ستاره ها گیر دادم. زیادی متکی شدم زیاد خودم رو وا دادم. دیگه دلم نمیخواد این وا دادن رو. ولی میدونی؟ دلم واسه مهتاب و ستاره ها تنگ میشه. بیخیال. هر چیزی یه مهلتی داره. شاید این مهلت من بود که تموم شد. خب باید میشد مگه نه؟ تا ابد که نمیشد این مدلی بمونه! واسه من هیچ زمانی این نمیشد همیشگی باشه. و من منتظرش بودم. بیخیال. حالا باید مواظب خودم باشم که قدمهام رو توی تاریکی کجا میذارم.
این جناب کینگ که به انتشار آثار ترسناک مشهوره داره نا امیدم میکنه. دارم ازش یه کتاب میخونم که تا اینجاش اصلا ترسناک نبود خستم هم کرد از بس یواشه. خب پس کو بخش ترسناکش؟ گندش بزنن.
تیمتاکم. آلاچیق. زدم آهنگ رویای شکیلا رو بخونه و به نظرم بالای7بار گوشش دادم الان باز دلم میخواد بزنم بخونه. ول کن بذار چند لحظه سکوت باشه.
آخ خدایا داغون شدم این واسه چی تموم نمیشه هر دفعه حس میکنم دیگه به این سادگی درست نمیشم ولی فرداش درست میشم یعنی این دفعه هم فردا درست میشم؟ البته که میشم امشب باید سپری بشه این عوضی فردا شروع میکنه به عقبنشینی.
اون توالت فرنگی تاشوی نصبی رو گرفتم. هنوز نصبش نکردم. آخجون نصبش که کنم میتونم فرنگی داخل حموم رو بیخیال بشم و جا واسه وان باز میشه و احتمال اینکه بشه یه وان بچپونم داخل این حموم فسقلی یهخورده بیشتره. خدایا من وان میخوام بشه دیگه!
در مورد تردمیل هم نق زدم. باید یه جا داخل4دیواری کوچولوی من پیدا بشه تا بتونم واسه ترتیب اثر داده شدن به نق هام بیشتر زور بزنم. یادم نرفته ولی همه چیز رو باهم نمیشه پیش برد. بذار تک تک. الان نوبت خلاصی از اون کلید طلسم لعنتیه که باید واسه باطل شدنش چند روز دیگه منتظر بمونم ببینم باطل میشه یا باطل میشه. باید بشه راه سومی نیست باید بشه! و نصب این فرنگی جدید و بعدش وان. و البته تردمیل. یکی2تا تقاضا هم باید بنویسم که خیلی بلدشون نیستم. من در نوشتن تقاضاهای اداری حسابی بوقم. بذار حلش میکنم.
خدایا اون هواپز کوفتی که میخوام رو به نظرم پیدا کردم ولی قیمتش بین5و6بود یعنی هست و وووییی اگر همه جا قیمته همین باشه ارزش نداره واسش پول خرج کنم. هنوز نرفتیم اون بازار اسکله. ولی اونجا هم مگه چقدر پایینتره؟ بیخیال. تا نرفتم و ندیدم نمیدونم. اگر6باشه بیخیالش میشم. یاد گرفتم که هر چیزی رو به هر قیمتی نخوامش. واسه این چیزه هم بیشتر از ارزشش نمیپردازم. باید رفت و دید.
باید بجنبم. آسمون سیاه یا سفید من کلی مشق گوش کنی دارم که باید بهشون برسم. دیر بشه خودم به دردسر می افتم. باید انجامشون بدم. ولی امشب به خدا خیلی بیمارم نمیشه امشب نباشه؟ شاید آخر شب رو به راهتر بشم و بتونم شروعشون کنم شاید هم فردا. در هر حال امشب رو مطمئن بودم که وضعیت جسمم جوابگوی هیچ چیز درست درمونی نیست. طوری نیست درست میشه. یا امشب یا فردا. آخ خدا دارم نصف میشم نمیخوام بی افتم روی تخت نمیتونم اینجا هم بشینم خدایا این چه وضعشه آخه!
بیخیال با نق زدن که من درمون نمیشم. جز صبوری هیچ چی از دستم برنمیاد. باید منتظر بشم تا این تایم سنگین بره. فردا همه چیز بهتر میشه. شاید هم از همین امشب این بهتر شدنه شروع بشه. در هر حال درست میشه. درست میشم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

لرزش.

1شنبه عصر.
هنوز تا7مونده. اوه خیلی مونده. بیخیال حالم بد نیست فقط خستم. نتونستم بخوابم. قهوه خوردم و یهخورده غذا خوردم و به شدت خسته و بی حسم و به لوله کش زنگ زدم که البته جواب نداد و پیامک زد که بیمارستانه به خاطر پدرش که بستریه و… خدایا دارم از خستگی می افتم تازه5و35عصره یعنی تا7اینهمه… هی! چیزی نیست. طوریم نمیشه.
امروز یه چیز با حال گیر آوردم. در مورد ماجرای وان و اون توالت فرنگی کوفتی اینجا گفته بودم و هزینه و کثافتکاریه انتقالش. امروز در مورد دستشویی فرنگیهای دیواری خبردار شدم. اگر مقاومتشون کافی باشه و بتونم یکی ازشون توی دستشویی بزنم دیگه اونهمه دردسر ندارم. فقط باید یه وان پیدا کنم که از در فسقلیه حمومم بره داخل. ولی این دیواریها… بذار برم از اینترنت بپرسم حتما یه چیزهایی ازش میدونه بهم بگه. خب اگر مقاومتش کم باشه و خخخ یه دفعه بشکنه و سرنشینش رو بفرسته به سقوط وسط خلا چی؟ واییییییی عجب صحنه ای خخخ. آخ خدایا چقدر این… لعنتی! من خوبم. هیچ طوریم نیست. من طوریم نیست. چیزیم نیست!
مادرم امروز نتونست بیاد اینجا. لباسشویی خونش خراب شده باید منتظر تعمیرکار بمونه. و من دلم میخواد برم حموم و زیر دوش داخل وان خودم رو ول کنم بلکه اثر کنه. خدایا دست هام دارن میلرزن خفیفه ولی لرزشه تمامش رو تمامشون رو دارم حس میکنم خدایا کمکم کن! طوری نیست. من طوریم نیست. تموم میشه. درست میشم. من هنوز پریسام. از پسش برمیام. از پسش برمیام! لعنتی! من از پسش برمیام!
بذار درگیر یه چی دیگه بشم. از اینترنت در مورد این چیزه بپرسم. شاید تمرکزم رو منحرف کنه. ولی اگر بشه و این دیواریها جواب بدن عجب عالیه! این هفته کلا هفته مثبتهاست! آخ جون! ولی الان… ولی این… آخ خدا! خدایا کمکم کن! باید برم بالای سر اینترنت. نمیتونم اینجا بشینم و روی لرزشم متمرکز بمونم. این گذراست باید بگذره باید تموم بشه. گوگولی بیا سوال دارم ازت. بعدش بی افتم و بخوابم. شاید هم بد نباشه خودم رو از اینجا جدا کنم و بخزم داخل حموم شاید کمک کنه. خدایا کمکم کن! بیخیال. اینترنت. بذار برم اینترنت گردی دنبال جوابهام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اشتراک لحظه به لحظه لحظه های خودم با خودم.

1شنبه بعد از ظهر.
از سر کار برگشتم خونه. خدایا اونقدر سرد بود که حس میکنم هنوز داخل استخونهام یخ زده. اینجا هواش بهتره و همه چیزش بهتره و خدایا اینجا رو دوست دارم.
آخ جون خدایا خیلی خوبه من امروز ترجمه اولین مقاله بلندم رو شروع کردم و وای خدایا اوایلش رو بدون کمک گرفتن از مترجم گوگل پیش بردم البته ایراد زیاد داشتم و دارم ولی دارم پیش میرم و خدایا خیلی خوشحالم خیلی زیاد کاش بتونم تا آخرش برم بعدش بشینم گیرهاش رو درست کنم و آخ خدایا شکرت کمک کن روونتر بشم خدایا کمک کن خدایا لطفا خدایا این عالیه دلم میخواد از خوشی گریه کنم جیغ بکشم بخندم وای خدا یعنی میشه؟ آخ خدا میشه بشه؟ وای خداجون!
باید خیلی کارها کنم باید ورزش کردن رو شروع کنم باید گیر بدم به تردمیل برادرم که بارها و بارها گفته بهم که استفاده نمیکنن و برش دارم واسه خودم و خدایا آخه تردمیل خودم رو کجا جا بدم کاش میشد بفروشمش من تردمیل داداش نشان میخوام میخوام خدایا میخوام به خدا ورزش میکنم امشب گیر میدم که این کار بشه باید بشه باید بشه من باید حرکت رو شروع کنم خداجونم من میخوامش من میخوامش آخ جون حرکت ورزش تغییر تأثیر وای خدا ایول!
بایدها و نبایدهایی که لازمه بهشون برسم زیادن. یعنی به چندتاشون دستم میرسه؟ شاید به خیلیهاشون اگر واقعا بخوام. میخوام ولی خواهندگی بدون حرکت جواب نمیده. امشب در مورد اون تردمیل نفله صحبت میکنم. به جان خودم همین امشب حرفش رو میزنم گیرش رو هم میدم این باید بشه.
امروز روز خوبی بود. این هفته تا اینجا هفته خوبی بود. یعنی میشه فردا هم خوب باشه؟ آخ جون من روزهای خوب دلم میخواد. یعنی ادامه دارن؟ دست خودمه البته تا یه جاییش. تا جایی که دست خودمه رو باید بچسبم. خدا رو چه دیدی شاید باقیش هم راهش باز شد. خدایا یه کمکی کنی حله. لطفا!
تیمتاکم. کانال باز. بچه ها. وسطشون ول میچرخم و گاهی به شیطنتهاشون میخندم گاهی سکوت میکنم و هی من چه خستم! واسه چی نمیرم بخوابم؟ بیخیال بذار تا ساعت3از موقعیت بهره ببرم3که بشه تایم غیر مجازم شروع میشه اون زمان برم ولو بشم.
فردا سر کارم به این خوشی نمیگذره. شاید هم بگذره خدا رو چه دیدی؟ در هر حال مشکل چندانی نیست باید بیاد و بره و عوضش3شنبه جشنه و بعدش تعطیلات و یوهوووووو عالیه!
خاطرم باشه امروز یا امشب محض امتحان یه زنگ به اون جناب لوله کش بزنم. نزد دیگه بیخیال من میزنم گیریم که جواب هم نده در هر حال این منم که کارش دارم بذار اون بد قول باشه من به اطلاعاتش و مهارتش نیاز دارم باید گیرش بیارم.
وای دلم میخواد اون بازاره رو کاش مادرم هم دلش بخواد من دلم میخواد برم دنبال هواپز و آبمیوه گیری بگردم و بیخیال مصارف بهتر واسه پول بذار پیدا کنم اگر به صرفه بود بخرم پوله رو دوباره جمع میکنم من بازار میخوام خدایا بریم دیگه بریم دیگه بریم دیگه!
امروز معده بدجنسم داشت از درد میترکید. تقصیر خودم شد قهوه صبحی و پرخوری آخر شب دیشبم زد داغونش کرد و امروز که از سر کار اومدم با یک فروند قرص معده و چندتا میوه سر و ته ناهارم رو بستم و الان هم گشنم نیست. ایول کاش حالاها گشنم نشه!
باید برم به باقی ترجمهم برسم ولی اینجا وسط ملت نشستم و دارم ازینا مینویسم. طوری نیست بذار بنویسم ترجمه رو هم انجام میدم حالا. وای بدون گوگل چندتا سطرش رو رفتم آخ جون دفعه اولم بود خدایا اگر تا آخرش همینطوری بشه برم چه عشقیه خدا وای چه میخوام این رو!
میگم الان یعنی نباید قهوه بخوام؟ میخوام آخه! دلم قهوه میخواد. یعنی معده بدجنس رضایت نمیده؟ هیچ راهی نداره؟ هی! من قهوه میخوام. بیخیال بذار3بشه ببینم وضعیتم در چه حاله احتمالا من و معده با هم کنار بیاییم من قهوه میخوام. هرچند واسم مثبت نیست هرچند بیخ هفته تاریک قهوه دوم در یک روز میتونه دردسر های بدی از جنس سردردهای عوضی درست کنه هرچند قهوه کلا واسه کمخونیم خوب نیست و یه عالمه از این هرچندها ولی من قهوه میخوام.
بذار آهنگی که بچه ها گذاشتن رو گوش کنم ببینم چیچیه.
خب اولی معمولی بود این دومیه قشنگه ولی غمگینه. خوابم میاد. 2و24دقیقه. خوابم میاد. تا3هنوز تایم دارم. خوابم میاد. قهوه دلم میخواد. خوااااااااابم میاااااااااااااد.
میگم که، بسه دیگه ننویسم. حس ویرایش هم نیست. باقیش باشه واسه بعد. بذار یهخورده بی صدا بشینم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

میان‌تکلیفانه. به من چه که عبارت آشنا نیست! دلم خواست!

1شنبه صبح. مدرسه.
بچه ها نیستن. من و سیستم و گوشیم روی این میز ولو شدیم به کار. خدایا شوفاژها هنوز خاموشن و من چقدر سردمه! وای سرده واقعا سرده من واقعا سردمه.
اون ویرایش عاقبت تموم شد. حالا مونده پاکنویس جهانآزادهای3گانه دیماه و مقدمه نویسی هر کدومشون و توضیح یادداشتهای این آخری و زمانبندی. و بهمن. اوه خدا بهمن. پس انداز ترجمه هام ته کشیدن یا خدا باید چندتا ترجمه کنم ویرایش در کار نیست باید خودم ترجمه کنم خدایا دیر میشه3تا لازم دارم3تا! هی! بسه! من از پسش برمیام. تمام!
خب البته برمیام ولی… بسه! من در هر حال از پسش برمیام. هی یه چیزی! این تلخه یا شیرین؟ خودمونیم این اواخر گاهی این تلخ بوده واسم. بله من در هر حال از پسش برمیام. من در هر حال از پس تقریبا هر چیزی که لازم باشه برمیام. من از پسش برمیام ولی… اینجا کسی نیست ایرادی نداره که آه بکشم. ظاهرا این هنوز هم گاهی واسم تلخه. هی بیخیال بهتر از اینه که از پسش بر نیام و منتظر بشم یه کسی بیاد به دادم برسه و اون یه کسی حالا کو؟ پیدا کنم پرتقالفروش را. پرتقال دلم خواست. اوه نه نمیخوام پرتقال نمیخوام خدا شاهده بدجوری سردمه از تصور خوردن پرتقال خنک تمام جونم بیشتر سردش شد خدایا نمیشه همین الان شوفاژها روشن بشن باور کن از سرما مچاله شدم خیلی سرده.
اوه خدا باید مهتاب رو کاملش کنم یه پست هم هست که باید جمعش کنم و مشخصات محتوای کوفتیش داخل اینترنته باید برم گیرشون بیارم و آخه این… اه زمان خدایا زمان میخوام جدی خوبه که وسط این گرفت و گیرها بخش های زبان هم هست وگرنه من کلا هیچ زمانی واسه زبان خوندن ندارم. خدایا کمکم کن من باید درس بخونم کمک کن این مواردی که در حال انجامشون هستم تمرین حساب بشن خدایا لطفا لطفا لطفا!
کاش مرخصم میکردن میرفتم منزل تازه10شده و تا12و نیم باید اینجا بشینم طوری نیست میشینم فقط بدجوری سردمه. میگم هیچ راهی نداره من برم خونه؟ سرده آخه! بیخیال. بعد از نوشتن و جمع کردن این بلند میشم یهخورده قدم میزنم بهتر میشه.
باید بجنبم و محتوای پست20آذر رو از نت جمع کنم. جمعش میکنم بذار چند لحظه بلند شم تا یخ نزدم. وراجی دیگه بسه. زمان نیست. ساعت10و4دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در آستانه خواب.

شنبه شب.
خدایا فقط یهخورده مونده ویرایش این ترجمه تموم بشه پس واسه چی حس بیدار موندنم ته کشید؟ فقط یهخورده دیگه. اوه نه خسته شدم خوابم هم میاد. ولی فقط یهخورده مونده آسون هم هست سریع پیش میره اگر فقط یهخورده دیگه… نه. خسته شدم. خوابم میاد. لعنتی فقط یهخورده. نمیشه. خسته شدم. خوابم میاد.
آخ جون شاید فردا بتونم سیستم ببرم مدرسه. بچه ها میرن جشن ما هم باید بریم ولی سرپرست آموزشی گفته اگر بخوام میتونم مدرسه بمونم. واقعا میخوام. نمیشه خونه بمونم چون ساعت کاریه من خودم هم ازشون تقاضا نکردم چون پرروییه ولی بیخیال اگر اجازه بدن به جای رفتن به اون جشن شلوغ مدرسه بمونم میشه سیستم ببرم و یهخورده اونجا به تکلیف گوش کنی های بی پایانم برسم که زیادتر شدنشون گاهی حسابی بهم استرس میده. خداجونم لطفا کمک کن دستم در ترجمه بهتر بشه میدونم هنوز خیلی خیلی خیلی کار میبره و میبرم ولی تو کمک کنی زودتر حل میشه لطفا کمک کن لطفا!
دنبال هواپزم. هرچی این اطراف پیدا کردم لمسی هستن من دکمه دارش رو میخوام و امشب از یک زوج نابینای اینترنتی پرسیدم و مارک هواپزشون رو ازشون گرفتم. خوبه فقط… هوممم. پول. پول میخوام پول میخوام من همیشه پول میخوام. بدجنس نباشم. واسه خرید این وسیله پول دارم ولی حس میکنم باید واسه مصارف بهتر نگهش دارم. مصارف بهتر؟ چی از این بهتر که دستم به یک وسیله برسه تا بدون روغن غذا درست کنم و شاید بتونم یهخورده به طرف تناسب اندام بیشتر و بهتر پیش برم؟ البته اگر هم نشد به جهنم من همینطوریش هم دیگه خودم رو دوست دارم ولی خب اگر بشه هم از نظر سلامتی بهتره هم کی بدش میاد سبکتر و خوشقوارهتر بشه؟ من که ابدا بدم نمیاد. خلاصه اینکه احتمالا مصرف بهتر واسه صرف پول خرید همین چیز بالای4میلیونیه کوفتیه به شرط اینکه واقعا ازش استفاده کنم. میکنم به خدا. آخجون خرید وسیله نو دوست دارم.
این اواخر مرض عجیبی گرفتم. عاشق خرید برقیجاتم. میمیرم وسایل خونه بخرم و کاش بتونم درست ازشون استفاده کنم خیلی خوشم میاد. دلم این هواپزه رو میخواد دلم یه آبمیوه گیری نو هم میخواد این یکی دیگه حسابی پیر شده هر آن میترسم بایبای کنه. آخ دلم دوباره نه!
کاش یک مهلتی پیش بیاد بریم اون بازار اسکله که قهوه ساز و ساندویچ سازم رو خریدم اونجا چیزهای خوبی با قیمتهای خوبی و فروشنده هایی با صبر و حوصله خوبی هست که هرچی پرچونگی کنم و ازشون توضیحات بخوام و هی بپرسم و هی بپرسم جواب میدن خسته هم نمیشن. آخ جون. دلم نمیخواد به مادرم نق بزنم که بریم اونجا. کاش خودش هوایی رفتن بشه و بریم. مادرم. خدایا امروز چقدر اذیت شد! تمام زورم رو زدم که این ماجرای نفله روی دوشش نباشه ولی عاقبت نتونستم از ماجرا دور نگهش دارم و نتیجه اینکه امروز تمام مدت باهام بود و خدایا با اون پای دردناکش چندین بار اون پله های کوفتی رو رفتیم و اومدیم. خدایا من واقعا نمیخوام اذیتش کنم تقصیر من نبود که اینها آخر وقت اداری5شنبه بهم زنگ زدن با اینهمه من میخواستم تا4شنبه صبر کنم ولی گفتن مجوزم داره واسه بار دوم باطل میشه و باید بجنبم و اگر طولش بدم دوباره مجوزم از بین میره و… خدایا مادرم. بمیرم واسه مادرم هرچی زور میزنم از دردسرهای خودم جدا نگهش دارم باز همراهم میاد وسط دردسر و اذیت میشه و خدایا آخه من چه جوری واسش بچه بهتری باشم؟ من واسه مادرم خیلی کم هستم میدونم. خدایا باور کن هرچی از دستم بر میاد انجام میدم ولی باز خیلی کم هستم دیگه نمیدونم چی کنم. کاش میدونستم! کاش میتونستم! خیلی بیشتر از این میتونستم! کاش میتونستم خدا کاش میتونستم!
اینهمه نق زدم اگر جاش ویرایش ترجمهم رو انجام میدادم الان تموم شده بود. این لعنتی فقط یهخورده ازش مونده. خسته شدم. خوابم هم میاد. لعنتی! ذهنه بدجنسه نفله! شبیه خودم تخسه اگر نخواد راه بیاد نمیاد و تمام.
همچنان وان میخوام. اون لوله کش آشنای بد قول هنوز زنگ نزده که بهم در مورد پیدا کردن وان مورد نظر اطلاع بده من هم لج کردم و زنگ نزدم ببینم خودش کی یادش میاد که زنگ بزنه. مادرم اما زنگ زد و طبق معمول اون جواب نداد و شاید لازمه من خودم هم زنگ بزنم و اون جواب نده. اما وان. من وان میخوام. آخ خدا درد دارم انگار تمام دلم رو فشار میدن آخه این چه کاریه عجب گرفتاری شدم! آی آی آی دلم آی دلم لعنتی اعصابم رو خورد میکنه آی آی آی آی آی!
جدی من امروز بعد از ظهر چرت زدم واسه چی الان اینهمه خستم؟ چشم هام از خستگی داغ شدن چم شده؟ عجیب دلم میخواد بی افتم و بخوابم و حس بلند شدن نیست. خدایا باید کولهم رو واسه فردا بردارم تا بتونم داخلش سیستم بچپونم ببرم مدرسه. ولش کن فردا صبح از کمد میکشمش بیرون الان خوابم میاد. خستم عجیب خستم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و52دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در جهت تخلیه روان.

بعد از ظهر شنبه.
آخ خدا سکوت بعد از سر کار چه بهشتیه! خونه. تخت. الان ولو ام و چقدر دلم میخواد ایسپیک رو مرخصش کنم در سکوت بخوابم ولی نمیشه و اگر بدونی چه مدلی در حالت درازکش دارم مینویسم! نمیشه من باید حرف بزنم نمیتونم منتظر بیداریم بشم باید بنویسم باید باید.
عجب روزی بود! حدسم درست بود حضور مادرم واسه باز کردن اون گره کوفتی کافی نبود خودم باید میرفتم و رفتم. از مدرسه مرخصی ساعتی گرفتم رفتم. به شدت بالا پایین داشت ولی پیش رفت و حالا باید منتظر بشم. گفتن2هفته دیگه بیا و وووووواااااایییییی خدا2هفته2هفتهههههه کی میاد و میره این2هفته خدای مننننننننننننننن وای خدا داره درست میشه آخجون خدا وای آخ خدا وای آخجون خدااااااا میخوام جیغ بزنم آخجون! جدی حسش… آخ جون!
طوری نیست اینجا اینجا مال خودمه اینجا فقط خودمم اینجا میشه هر مدل نق بزنم جیغ بزنم عربده بزنم زمانی که اوضاع منفیه اراجیف بگم زمانی هم که اوضاع مثبته باز هم اراجیف بگم هی بگم هی بگم زیاد بگم خیلی زیاد بگم اینجا واسه خودمه اینجا کسی از دستم کلافه نمیشه اینجا هرچی دلم بخواد میتونم طولش بدم و بگم و بگم و بگم و تا خود فردا صبح هی بگم و خدایا وای آخ جون! حسم عجیبه. دلم میخواد در موردش وراجی کنم. اینجا میتونم وراجی کنم. خدایا چه خوبه که اینجا هست تا اینجا باشم! اگر حس و حالم رو تخلیه نکنم میترکم. فقط اینجا میشه انجامش بدم خدایا من باید هی چرت و پرت بگم وگرنه تا شب سکته میزنم. خدایا شکرت! کمک کن همه چیز درست و بی دردسر پیش بره تا آخرش. وای خدایا تو کمک میکنی میدونم که میکنی من میدونم.
کلی جزئیات دارم که بگم از مدرسه و بچه که ذوق میکرد به خاطر رفتنم و تعطیلی کلاسش تا آژانس و رفتن ضربتیم و بدو بدوهای داخل اون اداره شلوغ و استرس و عکاسی و عکس فوری و اون2تا آقای خوش اخلاق و دعوایی که بین ارباب رجوع و کارمند تماشا کردیم و برگشتنم به مدرسه و تعجب ناظم و سرپرست آموزشی و مشاور که همه خیال میکردن امروز برنمیگردم سر کار و… اوه خدایا نفسم بالا نمیاد همه رو بگم ولش کن من فقط… خدایا میشه بغلم کنی؟ من الان واقعا…
زمانی که عصر5شنبه کم مونده بود از شدت حواس پرتی دسته اون قابلمه پر آب جوش و ماکارونی های داغ رو ول کنم روی خودم جایی جز اینجا نبود که با وراجی و جفنگ نویسی یهخورده حسم رو سبکتر کنم. الان هم که با این التهاب شیرین اما گس از دلواپسی و استرس و انتظار حس میکنم با وجود خستگیم نمیتونم آروم دراز بکشم و بخوابم هم دلیلی نمیبینم جایی جز اینجا واسه اشتراک حس و حالم باشم. حالا که سیاهش واسه خودمه بذار زرد و صورتی و سفیدش هم واسه خودم باشه. از اینجا تا همه جا و از حالا تا همیشه.
این ها رو ول کن خدایا تا تموم نشده جرأت نمیکنم صاف بگمش. خدایا یه کاری کن سریعتر حل بشه باشه؟ قربون معرفتت تو خیلی خدایی فقط یه کوچولو هل بدی تمومه. هرچند میدونم پایان این پروسه شروع خیلی دردسرهاست و بعدش باید خیلی چیزها رو عوض کنم ولی بیخیالش واسه خودم می ارزه باقی رو هم بیخیالش خودم رو عشقه.
آخ جون اگر جواب بده که ایشالله اگر چیزی پیش نیاد که پیش نمیاد داره جواب هم میده من پروژه خرابکاریم جهت نفله کردن احتمال سفر عید403رو کلید زدم و آخ جون خدا این دلپذیرترین گندیه که در تمام عمرم زدم و خواهم زد. سفر بی سفر. یوهوووووووو خونه و عید و صبح های آرام و البته یه عالمه ترجمه که همینطوریش کلی ازشون عقبم ولی بیخیااااال من به یه برنامه سفر بسیار لذتبخش که عاشق مقصدش هستم گند زدم و عاشق این گند زدنم هستم و وووووووووووویییییییییییییی خداجونم ایوللللللللللللللل خیلی خوبه!
جدی نفسم گرفت. از بس اینجا بالا پایین پریدم حس میکنم قفسه سینم از دست نفس های بلندم معترضه. آخیش بهتر شد جدی حس میکردم تمام این شلوغ کردنها داشتن دیوارهای روانم رو میترکوندن که بزنن بیرون اگر جایی تخلیهشون نمیکردم خدایی اوضاع خراب میشد. هی آن سوی شب ممنونم که هستی و حوصلهت سر نمیره و زمان و روان و موقعیت داری که از دستم خسته نباشی و من تا هر جا دلم میخواد در فضای کاغذی کیبوردیت نق های منفی و مثبت بزنم.
حالا تا صبح میتونم همه اینها رو هی تکرار کنم و هی بگم و هی بگم ولی بسه. این مدلی که کیبورد رو در حالت درازکش گرفتم بغلم و دارم مینویسم بازوی راستم داره تیر میکشه. شلوغکاریهام رو در حد اعتدال و کنترل اعصابم کردم باقیش بمونه واسه مراحل بعدی. آخ دستم داره از درد بی حس میشه. ساعت1و52دقیقه. آخ دستم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

استرس، هیجان، دلواپسی، درس.

5شنبه شب.
خدایا نزدیک بود امشب داخل بخش سوختگی بیمارستان بستری باشم. داشتم ماکارونی درست میکردم قابلمه آب جوش بزرگ بود خاطرم جمع بود که طوری نمیشه و موقع برداشتنش پارچه داخل یکی از دستهام جابجا شد و دستم سوخت و وقتی خواستم دوباره بذارمش روی گاز تا پارچه رو درست روی دسته هاش میزون کنم قابلمه درست روی گاز جاساز نشد و خدایا اگر ولش میکردم تمامش برمی گشت روی سرم و یه ظرف خیلی بزرگ آب جوش و ماکارونیهایی که داغ داغ میچسبیدن بهم در حالی که فقط یک پیراهن نازک داشتم و خدایا به شدت شکرت که هوام رو داشتی از تصورش به خودم میلرزم. بعدش هم تا بیام به خودم بجنبم و پارچه رو جابجا کنم و اون2تا دسته رو درست با پارچه بگیرم دیر شد و نتیجه اینکه من طوریم نشد ولی واسه خاطر تأخیری که بعدش در برداشتن و خالی کردن اون قابلمه نفله داشتم ماکارونیهای داخل آب جوش زیادی خودشون رو ول کردن و الان دم کشیده اما خمیر شده. من از خوردنش بدم نمیاد ولی خدایا چیزی نمونده بود خدایا الان سلامتم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت شکرت شکرت!
تعطیلات بی معرفت! بیخیال. درست میشه.
امروز بهم زنگ زدن و گفتن واسه چی پیگیر اون سامانه کوفتی نشدم مجوزم واسه دفعه دوم اومده و اولی به خاطر عدم پیگیریم باطل شده و دومی هم داره باطل میشه و خدایا اگر فقط یک ساعت زودتر زنگ میزدن همین امروز مثل فشنگ به پروندم میرسیدم ولی الان باید تا شنبه منتظر بشم و خدایا شنبه من سر کارم مادرم گفته جام میره ولی من باید خودم باشم خدایا چی کنم آخه! واسشون توضیح دادم که به خدا من پیگیر شدم همکارهای شما در شعبه مربوطه پاسم دادن به سامانه گفتن شهریور زنگ بزن شهریور زنگ زدم گفتن آبان زنگ بزن آبان گفتن آذر زنگ بزن و کاش میشد خودم میرفتم همه اینها رو درست واسه اون آقاهه توضیح میدادم الان از هیجان و استرس دارم میترکم. خدایا اجازه نده باطل بشه. خدایا لطفا لطفا خدایا لطفا!
ولی یک چیزی! هر اتفاقی هرچند نامربوط ولی جنبه های متفاوت زیاد داره. امروز حواسم انگار یک دفعه به خودم جمع شد. گاهی حسهای شخصیم رو زیادی به افرادی که حس میکنم بهم نزدیکترن تحمیل میکنم بدون اینکه بخوام اذیتشون کنم. این کارم درست نیست. نمیشه از کسی از هیچ کسی متوقع باشم که حسهای منو نسبت به یک اتفاق داشته باشه. باید شخصیجاتم رو واسه خودم نگه دارم. هر کسی طالب گفتگوهای خاصیه. یکی علم، یکی جوک، یکی خودش، یکی هر چیزی. و من یادم میره مواردی که واسه من به شدت برجسته هستن حالا منفی یا مثبت، میتونن حوصله دیگرانی که هر کدوم گیرهای خودشون رو دارن رو سر ببره. حواسم که جمع شد حسابی از دست خودم دلگیر شدم که نکته به این واضحی رو ندیدم و به خودم تعهد شفاهی دادم که دیگه این رو یادم نره. آدمها هر کدوم دنیای خودشون رو دارن. شبیه خود من. به نظرم از نزدیکترهاشون زیادی انتظار داشتم. خدا منو ببخشه. بیشتر مواظب میشم.
ولی اینجا که میشه نق بزنم. اینجا من هستم و خودم. در نتیجه نق هیجان نق استرس نق دلواپسی نق حرص خدایا من اونهمه پیگیر بودم پس واسه چی اینها… فقط یک ساعت زودتر این زنگه رو میزدن بهم خدایا امروز فقط یک ساعت لازم داشتم ای خدای من فقط یک ساعت! کاش شنبه اوضاع درست پیش بره! در غیبت من. آخ خدایا من باید اونجا باشم این درست نیست در غیبت من! خدایا کمکم کن! خدایا ببین منو! لطفا! من خیلی منتظر این مجوز شدم خیلی زیاد و تو میدونی چقدر واسم اهمیت داره. خدایا کمک کن! خدایا! کمکم کن! لطفا!
تکالیفم بدک پیش نرفت هرچند تا تموم شدنش خیلی خیلی زیاد مونده. اینها هیچ زمانی تموم نمیشن و گاهی از ارتفاعشون هم کسر نمیشه. زمان لازم دارم. واسه پیش رفتن و گاهی عمیقا زمان لازم دارم واسه توقف. این یکنفس رفتن گاهی واقعا سخت میشه. کاش یک راهی واسه نفس تازه کردن بدون توقف بود!
توی روحش امشب باید لباس میشستم ول کن حسش نیست. نمیفهمم واسه چی پیشدرآمد ورود به هفته تاریک اینهمه زود و اینهمه عجیب و اینهمه آزاردهنده رسید و… یعنی به خاطر فشار ناگهانی امروزه؟ حال جسمیم یهخورده فراتر از حد انتظار و نامطابقتر از زمان عوضیه. خاطرم باشه بیرون از اینجا واسش نق نزنم. این هم جزو شخصیجاته. ای بابا لعنتی نق چی خب حالم خوب نیست عجب گیری کردم!
عاقبت جلد5اون5جلدیه کوفتی رو شروعش کردم. بی مروت800صفحه هست. آخه800صفحه؟ وووییی! احتمالا پایانش یک چیزه منفیه که حالم رو میگیره. بیخیال دارم میخونمش دیگه.
آخ دلم انگار داخلش یک چیزی… گندش بزنن! خدایا اون یک ساعت که بهم نرسید تا شنبه هم هیچ غلطی نمیشه کنم الان واسه خاطر هیچ چی تا کی باید بگم آخ دلم؟ خدایا میگم من که جا موندم الان هم اوضاعم آخ دلمیه میشه وسط هفته کاری مواظبم باشی کله پا نشم؟ من واقعا نمیتونم تقاضای مرخصی کنم خداجونم قربونت برم خیلی خدایی هوام رو داشته باش دیگه باور کن خیلی گناه دارم.
تمام اینها رو میگم ها ولی شنبه… خدایا شنبه آخه من… خدایا یعنی میشه که بشه؟ وای اون شبی که این نفله درست بشه من چه حال سوپر مثبتی دارم! خدایا بذار درست بشه زودتر من ذوق کنم دیگه! آخ آخ دلم خدا!
دیروز با مادر رفتم خخخخخ جا شکلات آب کن یه دستگاه وکس خریدم. واسه آب کردن شکلات. به من چه شکلات آب کن هر جا گشتم پیدا نکردم همه میگن فلان جاها دارن ولی نداشتن اصلا خوب کردم این چیزه خیلی هم خوشگله. لوازم التحریری باز نبود واسه جوجه ها یهخورده چیزمیز بخرم امروز باید میرفتم ولی نرفتم و کاش این چندتا تیله که پیدا کردم واسه شنبه کارم رو پیش ببره!
کسر جا توی خونم رو قشنگ حس میکنم. کاش جای بیشتری واسه وسایلم داشتم گاهی واقعا دردسر میشه واسم. ای کاش میشد یه سری موارد که سالی یک بار هم به کارم نمیاد رو دیلیت کنم بره. مثلا ظرفهایی که واقعا نمیدونم به چه دردم میخورن. اگر دست خودم بود اینهمه چیزمیز داخل این کمد نداشتم و… زندگی میشه خیلی جمع و جورتر و آزادتر باشه. ما آدمها چیکار داریم میکنیم؟ بیخیال فلسفی نشم که اصلا حسش نیست. آخ خدایا دلم! شبیه سردیه واقعا داره اذیت میکنه من از نبات داغ بدم میاد خدایا یه کاری کن این بره.
بسه دیگه حس چرت نوشتنم فعلا تموم شد. ساعت7و44دقیقه5شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهت عرض نقهای معمول و شاید وسطش یهخورده هم شبه تفکر.

4شنبه صبح. آخجون داره7میشه و لازم نیست بلند شم بپرم واسه آماده شدن و یه چایی فوری و رفتن. خدایا شکرت!
عجب شب ناراحتی گذشت! چندین بار پریدم و چقدر لازم داشتم که این لعنتی رو بردارم و خودم رو از نفس بندازم تا خوابم ببره خوابی بدون پریدنهای لعنتی ولی… نمیشد. نکردم. کلافه ام. لعنتی!
بیخیال این باید بشه. من نمیتونم اینطوری ادامه بدم باید یک زمانی از دستش خلاص بشم. ولی با تمام اینها شب ناراحتی بود و من الان کلافه ام. لعنتی!
کتابی که میخونم گاهی حرصم میده. زنه بچه دار نمیشه و سر همین کل زندگیش رو فرستاده به فنا. این آدم اونهمه چیز مثبت در زندگیش داره حالا فقط واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر باشه همه رو داغون کرد. واسه چی؟ خب شاید من نمیتونم درکش کنم چون خودم در جسمم نقص دارم. از نظر خودم نقص جسم من خیلی از مال اون بزرگتره و واسم بی معنیه که یک کسی زندگیش رو زندگی مشترک با همسری که بینشون عشق2طرفه جریان داشت رو واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر هیچ بچه ای بشه این مدلی نفله کنه. شخصا ندیدن زندگیم رو تاریک نکرد. یعنی نه به این اندازه. عوامل دیگه این معامله رو باهام کردن. دلم میخواست میشد کنار این زن بشینم و بهش بگم به من نگاه کن. به من که معلولم. به من که نمیتونم ببینم برای تمام عمرم نمیتونم ببینم و تماشا کن که این ندیدن چه چیزهایی رو چه لذتهای کوچیکی رو واسم تبدیل به آرزوهای دستنیافتنی کرده و ازم گرفته. مواردی که تو به طور خودکار باهاشون زندگی میکنی و اصلا نمیفهمی که چقدر واسه یک کسی که اونهمه میخوادشون ناممکن هستن و چقدر اون یک کسی میخوادشون و خدایا چقدر میخوادشون خدایا چقدر میخوامشون! مواردی به کوچیکیه قدم زدن توی خیابون وبدون عصای سفید و بدون ترس از اینکه قدم هات رو کجا میذاری. و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نابارور هستی. واقعا هیچ راهی جز خراب کردن عشق بین خودت و همسرت با این مدل افسردگی و تاریکبینی لعنتی نبود که رفتی؟ واقعا ارزشش رو داشت؟ نمیدونم شاید یک کسی هم بتونه اینها رو به خود من بگه. بشینه مقابلم و بگه به من نگاه کن. به من که فلان مشکل رو دارم و خدا میدونه چقدر دلم خلاصی از این مشکل رو میخواد و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نمیبینی و تویی که یه سری خریت داشتی و تویی که زندگیت به اون مداری که دلت خواست نچرخید و تویی که واسه عمل به توصیه ها و دستیابی افرادی جز خودت به یک سری رویا که رویای خودت نبودن تلاش کردی و خب تلاشت جواب نداد. واقعا ارزشش رو داره که زندگیت رو اینطوری تاریک این نشدنها کردی؟ و اگر همچین کسی در مقابلم باشه واقعا من چی باید جوابش رو بدم؟
تنها نیستم. خونواده دیشب اینجا بودن و الان خوابن. باید یواشتر باشم. خدایا مادرم گناه داره این بنده خدا همیشه بین موندن و رفتن بلاتکلیفه دیروز همه چیزمیزهاش رو جمع کرده بود بره خونش ولی برنامه ها جور درنیومدن و دیشب آخر شب هم خواست برن ولی دیر بود و نرفتن و به نظرم این خیلی واسش سخته کاش میتونستم کمکی کنم! ای کاش میشد سریعتر خونشون رو عوض میکردن میومدن این بالا تا مادرم اینهمه اذیت نمیشد ولی خونه اون بالا کوچیکه و مادرم از همین حالا دلگیره که وسایلشون اون بالا جا نمیشه و حق هم داره. خدایا کاش چیزی بود که از دستم بربیاد این واقعا از دست من خارجه نه اونهمه پول دارم که واسش یه خونه بزرگتر جور کنم نه میتونم اون بالا رو بزرگش کنم. کاش چیزی بود که از دستم بربیاد! کاش میتونستم!
7و12دقیقه و من نشستم اینجا. آخ جون. ولی جدی واسه چی این واسم اینهمه مهم شده؟ خخخ. مرض دارم. توضیح بهتری واسش نیست. بیخیال.
خدا بخواد باید این ویرایش رو امروز تمومش کنم. باید بشه خدایا باید بشه کلی گیر از همین جنس مونده روی دستم خدایا کمکم کن!
الان نمیتونم قهوه درست کنم باید یواش باشم و بیخیال من که در هر حال الان حسش رو ندارم.
کاش امروز تنبلی رو ول کنم برم بیرون. گردش نمیخوام باید چیزمیز بخرم. کاش بشه از پس خودم بربیام من واقعا باید برم بیرون. وووییی! حوصله ندارم.
بسه خسته شدم از نوشتن بذار ببینم این کتابه به کجا میرسه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عصر یا شب؟ بیخیال چه فرقی میکنه همون شب.

3شنبه شب.
اگر روز بلندتر بود الان میشد عصر ولی این روزها ساعت7یعنی شب و الان ساعت دقیقا7و2دقیقه هست. واقعا؟ یعنی الان شبِ؟ نمیدونم بیخیال همون3شنبه شب.
امروز بدجوری بی حوصله بودم. خیال میکردم سر کلاس بچه ها رو حسابی پرس میکنم ولی نکردم و برعکس امروز این جوجه ها اونقدر از دستم خندیدن که به نظرم حسابی بهشون خوش گذشت. خدا رو شکر. اگر به قول خودم که سر کلاس بهشون میگم بدجنس میشدم الان دلم حسابی میگرفت. این بچه ها گناهی ندارن که من عاشق کارم نیستم که من عاشق بچه ها نیستم که این وضعیت رو دلم نمیخواست که موفق نشدم از این اتوبان که دلم عوض کردنش رو میخواست بپرم که میبینم از جایی که دلم میخواست در این زمان از زندگیم درش باشم خیلی فاصله دارم و و و… هیچ کدوم از اینها تقصیر این بچه ها نیست. من مجاز نیستم خستگیهام رو با شونه های کوچیک این بچه ها به اشتراک بذارم. خدایا کمکم کن هرگز اینطوری نباشه و نباشم!
دو سوم این ترجمه رو ویرایش کردم کاش این یک سوم آخر هم سریعتر تموم میشد کلی کار روی دستم مونده خدایا! وای خدایا!
امروز اینجا چه بارونی اومد و الان هم به نظرم در حال باریدنه. البته نه به شدت صبحی ولی داره میباره و هوا هم سرده. آخ جون. ترکیدم از بس گرمم شد بذار سرد بشه دلم واسه مچاله شدن از سرما تنگ شده. دلم واسه هوای پاییز توی فصل پاییز تنگ شده. هر چیزی باید سر جای خودش باشه. چه معنی داره هوای پاییزی شبیه بهار و تابستون باشه؟ پاییز و زمستون باید پاییز و زمستون باشن. با هوای سردشون و بارونهای آبدارشون و سرمای شبها و چسبیدن به رادیاتور و لباسهای گرم و بخاری و سوز صبح و انتظار برف. آخ برف! آخرین باری که تونستم لمسش کنم و وسطش قدم بزنم و از سرما لرزم بگیره کی بود! یادش به خیر!
مدیر جدید امسال بهم گفت اگر میتونم به بچه ها متنی چیزی بدم که سر برنامه ها بخونن و نزدیکترین برنامه روز معلولینه. یه شعر نوشتم دادم به اسرا یه دکلمه هم دادم به امیرعلی. دومی هنوز چندان موفق نیست و خدایا مدیر هم زمان نداره ببینمش بهش بگم ولی اولی حسابی موفق از کار در اومد. امروز به اسرا گفتم بخون ببینم حفظش شدی؟ اسرا خوند و تموم که شد دیدم صورتم خیس اشکه. شعره رو خودم نوشته بودم ولی امروز که این بچه خوندش واقعا باریدم. مادرش که اومد بهش گفتم این جوجه امروز گریهم رو درآورد با اجرای کلاسیش. خدایا! این بچه خیلی دلش میخواد چشمش ببینه. آخه واسه چی تاریکش کردی؟ به خدا اگر ازم برمیومد… کاش میشد نگاهی که خودم مدتهاست دیگه ندارم رو واسه این بچه از عرش بیارم پایین و بذارم توی چشمهاش! خدایا کاش میشد این بچه چشمش ببینه! آخ خدا کاش میشد! اونقدر دلش دیدن میخواد که فقط خودت اندازش رو میدونی. آخ کاش میشد! کاش میشد!
باید برم بیرون چندتا چیز بخرم. بد گیری کردم از دست خودم. من واسه چی بیرون نمیرم؟ تعطیلات که میشه هر ساعتش بهانه میارم واسه نرفتن و عاقبت تعطیلات میره و من جایی نمیرم. آخه این هم شد کار؟ بابا خرید دارم باید برم بیروووووووووووووووووووون آخه من واسه چی اینطوری شدم باید برم بیرون خدا باید برم بیرون.
فردا مدرسه بی مدرسه. وای خدا چه عشقی! فردا صبح دلواپس به موقع رسیدن نیستم! اوه خداجونم شکرت بدجوری شکرت به خاطر4شنبه های امسال به خاطر وضعیت کلاس به خاطر پایه های بالا به خاطر بچه های بیشتر از بقیه قابل کنترل به خاطر یه عالمه چیز شکرت شکرت شکرت خدایا تا همیشه شکرت!
مادرم نصیحتم میکنه که به پاد گیر ندم. واقعا دلم میخواد بهش گوش بدم ولی… آخ خدای من!
به اطرافم که متمرکز میشم میبینم عجیب در یک سری موارد حیفم میاد. بعضی آدمها رو میبینم که مهارتهای واقعا ارزشمندی دارن. از اونها که حاضرم هرچیزی در توانم هست بپردازم تا مهارتهای شخصی من باشن. اینها میتونن بهترین بهره ها رو از داشته هاشون ببرن ولی نمیبرن. در عوض خودشون رو از سر تا پا به کثافت میکشن و به مفهوم واقعی زمانشون و شخصیتشون و همه چیزشون رو لجنمال میکنن و همینطور هم ادامه میدن. خدایا آخه واسه چی؟ واقعا اینها حیفشون نمیاد؟ از این شرایط خسته نمیشن؟ این فراتر از بیهودگیه. این کثیفه. این نکبته. اینها از غلت زدن توی نکبت اون هم به مدت نامحدود استفراغشون نمیگیره؟ آخه حیفه لعنتیها شماها حیفید این چه وضعشه درست کردید واسه خودتون بسه نکنید آخه!
باید بلند شم بگردم بلکه یک سری موارد گم شده رو پیدا کنم. چندتا تیله و چندتا ورق ستاره و… دلم میخواد یک ستاره کوچولو با مروارید ببافم. وای خدایا چقدر دلم بافتن میخواد چقدر دلم کلاس تاجم رو میخواد چقدر دلم ساختن جواهرات بدلی میخواد چقدر چقدر چقدر خدا چقدر شدید دلم میخواد!
نمیتونم کیف این حس که فردا آزادم رو ندید بگیرم. میدونم جمعه شب دلم نمیخواد اینها رو بخونم ولی لحظه رو عشقه. شاید هفته ای که میاد همون هفته ای باشه که داخلش همه چیز با یک انفجار نور کلا عوض میشه و آستانه بهشت توی سرم رو میبینم. میدونم بابا میدونم همه رو میدونم ولی امید قشنگه.
به نظرم مثبت نیست از بعضی نویسنده ها چندتا کتاب پشت سر هم بخونم. تاثیرش رو نمیپسندم. کتابی که امروز خوندنش رو شروع کردم از همون نویسنده دیروزیه. خسته شدم ولش کردم. به نظرم باید وسط آثار ایشون فاصله بندازم. خستم کرده.
بد نیست خستگیم که در رفت دوباره برم بالای سر ویرایش ترجمهم. واییییییی خدا! ولی این باید تموم بشه هنوز کلی چیزمیز واسه انجام دادن دارم و هرچی هم سریع باشم باز کلی دیر کردم. باشه بابا باشه میرم الان. ساعت7و28دقیقه3شنبه شب. تا بعد.