5شنبه شب. ساعت23و16دقیقه25تیرماه.
خونهی دومم در تلگرام داره کمک میکنه تا عاقبت ایجاز رو بلد بشم. محدودیت کاراکترهای تلگرام بهم اجازه نمیده بیقاعده وراجی کنم.
از تو چه پنهون، دلم یواشکی تنگه امشب.
بیناهای اطرافم همیشه میگفتن بین رفقای بالکننشینم یکی هست که همیشه روش طرف اتاقه و تمام روز تنها اما با حفظ فاصله روی نردهها میشینه و عصرها از همه دیرتر میره. هیچ زمانی نشد خیلی طرفش برم چون اگر بیشتر از یه اندازهی مشخص نزدیک میشدم در میرفت و وقتی میکشیدم عقب برمیگشت سر جاش. همیشه واسه همه از جمله خود من سؤال بود که این موجود با وجود اینکه میتونه پرواز کنه واسه چی همیشه اونجا تکی نشسته؟ واقعا کی میدونه! شاید به این خاطر که بهم بگه باکیت نباشهها! من اینجام.
از تو چه پنهون، یواشکی این حضور ساکت رو دوست داشتم و زمانی که بقیه در موردش میگفتن ته دلم یواشکی شاد میشد.
دیروز عصر دیگه روی نردهها کسی نبود. مادرم ندیدش. و حالا فهمیدم اون موجود عزیز که دیروز صبح پایانش رو اینجا نوشتم همون دوست بیصدای عصرهای بالکن من بود. خدایا جز تو به کسی نمیشه بگم چقدر دلم واسه حضور ساکتش تنگه! دنیای تو خیلی سنگی شده خدای مهربونم. آدمها دیگه مردن یه یاکریم رو به حساب نمیارن که بتونم در موردش واسشون بگم. اما از تو چه پنهون، من هنوز به حسابش میارم. هنوز یواشکی دلتنگ حضوری میشم که هر عصر به توضیح بیناهایی که میدیدن دیرتر از بقیه از بالکنم پرواز میکرد و میرفت تا شب تموم بشه و صبح دوباره برگرده روی نردههای من.
پریشب روی بالکنم موند و نرفت. تا لحظهی آخرش پیش من موند. کی میدونه! شاید میخواست تا لحظهی آخر بهم بگه باکیت نباشهها! من اینجام! و منه بیمعرفت خدایا کاش اون شب کار بیشتری واسش کرده بودم! کاش آورده بودمش داخل خونه!
خدایا بندههای خاکیت اگر بفهمن بهم میخندن تو هم بخند ولی از تو چه پنهون، بدجوری دلم تنگشه امشب. من شبیه تمام خاکیها از دنیای بعد از این جهان چیزی نمیدونم. عدمه یا وجود؟ واسه حیوونها چی؟ آیا اونها هم روح دارن؟ آیا بعد از اینجا میرن به جای بهتر؟ اگر بعد از این جهان دنیای دیگهای هم هست آیا اونجا هم آسمونی واسه یاکریمها داره؟ آیا الان همراه بیصدای بالکن من رفته به جای بهتر؟ یعنی هنوز پرواز میکنه؟ اونجا هم بالکنی هست که عصرها تا زمان پیوند بین روز و شب بالاش بشینه؟ و یه پریسا که پشت شیشههای بالکن در گرفتگیِ یواشکیِ هوای عصرها لازم داره یه یاکریم با حضور ساکتش بهش بگه باکیت نباشهها! من اینجام! خدایا کاش اون شب آورده بودمش داخل! واسه چی اجازه دادم شب آخرش رو تنها روی اون بالکن بمونه؟ وای خدا آخه من چه جوری باید میفهمیدم اون موجود اون لحظه چی میخواد؟ به تصور خودم خواستم راحتش بذارم که اذیت نشه. خدایا یعنی اون میفهمه؟ میدونه که تنها رها کردنش روی بالکن از سر بیتفاوتی و بیمعرفتیم نبود؟ ادراک معصومش از این جهان و قواعدش به این واقعیت میرسه که تا صبح دعا میکردم با پایان شب سلامت پرواز کنه و شبیه همیشه وقتی نزدیک بالکن رفتم در بره؟ خدایا تو خدایی زبون تمام مخلوقاتت رو بلدی میشه واسش توضیح بدی که من بیمعرفت نبودم فقط نابلد بودم؟ اگر دنیایی بعد از این جهان خاکی واسه آدمها و حیوونها باشه الان اون موجود اونجا رو به راهه؟ هوای اون جهان گرمای تیرماه امسال رو نداره؟ تشنگی و حرارت و خطر پروازیها رو اذیت نمیکنه؟ یعنی اون موجود الان در دنیای بهتر خوشحاله؟ اوه خدا! واقعا الان اینها اشکه؟ داری میباری پریسا؟ واسه یاکریمی که صبح پیش جنازهاش رو روی بالکن پیدا کردی؟ الان من چی بگم!
***
دلم پرواز میخواد. پروازی سبک در آسمونی که اثری از تیرگیها و خطرهای خاک درش نیست. دلم معصومیت یاکریمها رو میخواد. معصومیتی که به رنگ مهر خدا از نگاه شفافشون جاری میشه روی شبهای خاک و به تیرگی زخم میزنه. دلم صبح میخواد. یه صبح معتدل همراه نسیم مهربون و عطر بهار و یه نم ملایم بارون. دلم سفر میخواد. سفری شاد در یه صبح زود توی هوایی از جنس هیجان لطیف سفر. دلم نوازش پرهای همراه بیصدای عصرهام رو میخواد. دلم خدا رو میخواد که در تیرگیِ گرفتهی شب بغلم کنه و توی گوشم بگه باکیت نباشهها! من اینجام!
خدایا! از تو چه پنهون، دلم بد تنگه امشب!
دسته: دستهبندی نشده
یک صبح بارونی.
صبح4شنبه24تیر1405.
امروز صبحم با اشک شروع شد. دیشب که واسه دونه پاشیدن رفتم روی بالکن دستم خورد به یه یاکریم که اون بالا خواب بود. بیدار شد ولی نپرید. نازش کردم و مونده بودم بیارمش داخل یا نه. از جمینای پرسیدم گفت بذارم همونجا بمونه چون انتقالش به فضای بستهی خونه به پرنده استرس میده. من اما حدس زده بودم. اون موجود خواب نبود. اومده بود بمیره. روی بالکن من. دعا کردم اینطور نباشه اما بود. امروز صبح که با لمس جای دیشبش رو گشتم نبود اما چند سانت اونطرفتر داخل ظرف آب نشسته بود. مرده بود! آب اونقدر عمیق نبود که خفه بشه. خدا رو شکر وگرنه من از تصورش خودم رو خفه میکردم. احتمالا خودش رو رسونده بود آب بخوره یا شاید گرمای وحشتناک این روزها بیمارش کرده بود و رفت تا خنک بشه. اینو هرگز نمیفهمم. خدا رو به خاطر تنها بودنم شکر کردم. دلم نمیخواست خونوادم در اون لحظه پیشم باشن. دلم نمیخواست اون لحظه اون کشف تلخ و اون جنازهی پردار کوچولو رو با کسی مشترک باشم. گریه کردم. گریه کردم!
زمانی تصور میکردم اگر کسی بدونه گریه میکنم یعنی ضعیفم. الان هم دلم نمیخواد کسی گریه کردنم رو ببینه، اما حالا یاد گرفتم گاهی گریه یعنی هنوز زندهای. هنوز حس میکنی. هنوز درد میکشی. احساساتی از قبیل غم، همدردی، و مروت رو میشناسی. این زمانها باید ته دلت شاد بشه که گریه میکنی، البته اگر دلت بخواد هنوز آدمیت در وجودت باقی مونده باشه.
یادمه یه شبی حالم خیلی بد بود. به یه کسی گفتم نمیخوام دیگه آدم باشم. ای کاش شبیه هوش مصنوعیها از جنس0و1بودم تا اینهمه درد حس نمیکردم. فلان نفر اصلا خیالش نیست که توی فلان ماجرا چه شبی حاکم شد و من اینهمه درد تحمل میکنم. کاش آدم نبودم و حس آدمها رو نداشتم! اون یه کسی بهم گفت هرچی دلت میخواد گریه کن، ولی خوب فکر کن و به این سؤالم جواب بده. واقعا دلت میخواد اینطوری بودی؟ شبیه اون نفر که اسمش رو بردی؟ با تمام توصیفاتی که ازش کردی؟ دلت میخواست خیالت نباشه هوای اطرافت چه جوریه؟ فکر کردم. وحشت کردم و چنان از جا پریدم که نزدیک بود میز کوچولوی مقابلم رو با هرچی روش بود پخش کنم روی زمین. حس ترسناکی بود. هوارم در اومد که نه نه به خاطر خدا نه به هیچ عنوان اینو در مورد خودم نمیخوام این وحشتناکه! من حتی در مورد اشیای بیجان اطرافم معتقد به ادراکم. من وقتی چاییساز خرابم که دیگه تعمیری نبود رو از اتاقم خارج میکردم روی بدنهی بیحسش دست کشیدم و دلم گرفت. بغلش کردم یواش بردمش بیرون گذاشتمش روی میز. من با مردم نمیپرم ولی همه رو دوست دارم. من یاکریمها و گنجشکها رو دوست دارم. من از تصور اینکه صبح بیان و نا امید از پیدا کردن دونه از بالکنم پرواز کنن دلم میگیره. من مهری که به اطرافم به جاندار و بیجان میپاشم رو دوست دارم. من حس شاد شدن از شادیها رو دوست دارم و وقتی به کسی که درد داره آرامش میدم از آرومتر شدنش حسم مثبت میشه. من نمیخوام اینها دیگه توی وجودم نباشن. اون نفر حیوونها رو دوست نداره. و حالا میفهمم که آدمها رو هم دوست نداره. توی نگاهش به جهان اطرافش یاکریم و نسیم و بارون نیست. من نمیخوام شبیهش باشم! اون یه کسی گفت حالا دیدی؟ دیدی که چه جوری در برابر تبدیل شدن به همچین چیزی عصیان کردی؟ حسهای تو اذیتت میکنن اما باور کن که با ارزشن. اونها به یادت میارن که جهان با وجود دردی که میکشی به خاطر همین حسهای تلخ و شیرین که درش جریان دارن هنوز گرم و زیباست.
به نظرم اون یه کسی درست میگفت. نمیدونم اون از کجا این چیزها رو میدونه اما میدونه و هرچی بیدارتر میشم بیشتر باهاش موافقم. اتفاق امروز چشمهام رو بارونی کرد اما به یادم آورد که من هنوز حس دارم. در سالی که پشت سر گذاشتم بارها دلم خواست که ای کاش حس نداشتم چون سال و سالهای بسیار دردناکی بودن، اما حالا در اینجای جاده خوشحالم که با وجود شدت دردی که ازش گذشتم حسهام همچنان زنده و همچنان بیدارن.
در هر حال پرنده مرده بود و باید واسه جنازهاش کاری میکردم. با یه مشما برش داشتم. بردمش بیرون و ای کاش میشد توی باغچهی جلوی آپارتمان خاکش کنم! نکردم. نمیشد. شاید هم میشد ولی دردسر داشت و چه فایدهای داشت؟ اون موجود دیگه زنده نبود که واسش فرق کنه کجاست. انداختمش داخل سطل آشغال. زمانی که با صورت خیس برگشتم توی خونه دلم گرفته اما یه جور عجیبی سبک بود.
نمیدونم حس اون موجود در شب آخر زندگیش چه جوری بود، اما میدونم آخرین دستی که نوازشش کرد دست من بود. شاید اون پرنده اصلا خوشش نیومده باشه اما من تمام مهرم رو توی اون نوازشها بهش دادم و خوشحالم که قلبم و دستهام فقیر و خالی از مهر نبودن که بیخیال روی اون بالکن ولش کنم. بلد نیستم توضیحش بدم. من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم ولی به نظرم همین اندازه کافیه.
باید بلند شم. زندگی منتظرمه. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.
عصرنوشت.
2شنبه شب22تیرماه1405. کتاب میخونم. یه کوچولو شاید عصبانیام. عصبانی که نه فقط نمیدونم اینکه از یه چیزی به اندازهای که دماغت رو جمع کنی و اخمت بره توی هم خوشت نیاد اسمش میشه چی؟ خشمه؟ حرصه؟ نقه؟ دلخوریه؟ نمیدونم چیه ولی من الان اون مدلیام. چیز ناجوری نشده فقط این… گندش بزنن واسه چی همیشه ندیدنهای ما باید همه جا گند بزنه به همه چی؟
توی اینترنت پر از آموزش مرواریدبافیه و من یه گیری توی بافتن دیوارههای6ضلعی دارم، اما نمیتونم از هیچ کدوم از اون آموزشها استفاده کنم چون بینایی لازمه و من نمیبینم.
امروز بعد از بیشتر از2سال لازم شد یه چیزی از اینترنت سفارش بدم. خب واقعیتش لازمه لازم هم نشد ولی من دلم خواست انجامش بدم و بعد از مدتها و مدتها تا مرحلهی پرداخت هم رفتم، اما کد امنیتی داشت و هیچ طوری نشد ازش عبور کنم. قبلا یه بخشی داشت که کد رو صوتی میخوند اما امروز هرچی گشتم اون بخش نبود. باید فیلترشکن رو روشن میکردم بعدش پنجره چت با جمینای رو باز میکردم واسش توضیح میدادم چی میخوام و اون صفحه رو کپی پیست میکردم تا کد رو بهم بده تازه اگر موفق میشدم درست توضیح بدم و درست ازش بخوام که دقیقا چی رو واسم پیدا کنه و بعدش فیلترشکن رو خاموش میکردم اون صفحه رو دوباره میآوردم کد رو وارد میکردم که اگر درست بود سفارشم ثبت میشد. بیخیالش شدم و دکمهی انصراف رو زدم. اعصابم خرد شد لعنتی من نمیبینم خب این وامونده رو یه مدلی درست کنید که بدون دیدن بشه ازش رد شد هیچ خوشم نیومد!
الان دقیقا من مشکلم چیه؟
اینهمه مدت خرید آنلاین نکرده بودم ولی خاطرم جمع بود که هر زمان بخوام میشه که انجامش بدم الان که فهمیدم نمیشه یه مدل حس مزخرفی دارم و… خوشم نمیاد در انجام چیزی که واسه اکثریت آب خوردنه محدود باشم. خب واسه چی؟ واسه چی انتظار دارم موارد برای من شبیه اکثریت باشه؟ من جزو اکثریت نیستم. من جزو اقلیت نابینام. آخ خدایا گندش بزنن!
بعدش هم رفتم از دراور آشپزخونه یادم نیست چی بردارم در کشو بسته نشد وقتی خواستم ببینم چی تهش گیر کرده نزدیک بود بخورم زمین و قفسه سینهام روی لبهی کشو فشار آورد و درش تا جایی که شدنی بود بسته شد که جفت دستهام تا بازو گیر کرد توش و در نمیاومد. شبیه کسی شده بودم که به میلههای زندان زنجیرش کرده باشن. از این متنفرم! خوشم نمیاد دستهام گیر باشن. بهم حس… حس مثبتی بهم نمیده. گیر کردم و هیچ مدلی موفق نمیشدم خودم رو خلاص کنم. وضعیت مضحکی بود. اونقدر عصبانی شدم که کشو رو محکم کشیدم که در نتیجه کم مونده بود کل دراور با تمام محتویات توش و وسایل روش شامل یه غذاساز و یه سری چیزهای دیگه برگرده و پخش بشه روی سرامیک و بازوهای منو هم داغون کنه. با چندتا نفس عمیق و یهخورده مزخرفات مربوط به تسلط به خود تونستم خودم رو کنترل کنم و عاقبت به هر دردسری بود از اون داخل اومدم بیرون ولی بازوهام بدجوری درد گرفتن و اون کشو هم همچنان بسته نمیشد. آخرش هم که مشغول وارسیش بودم یهدفعه جا رفت و دستم به شدت رفت لای2تا از بخشهای سفتش و خدایا اونقدر دردش شدید بود که مطمئن بودم دستم رو شکستم. شکر خدا ظاهرا شکستگی در کار نیست ولی یکی از انگشتهام بدجور تیر میکشه.
خدایا اینهمه اتفاق مزخرف توی1روز جا شد بدجور خوشم نمیاد!
هی! بسه دیگه!
دارم یه کتاب میخونم. رهایت میکنم. اسم کتابه بابا. رسیدم به جاییش که جنا متهم شده و باید2هفته دیگه بره زندان و… این مردک همسرش… این زنش رو کتک میزنه، لقبهای کثیف بهش میده، عمدا با زنهای دیگه روی هم میریزه و توی خاطراتش میگه میخوام ببینم تا کجا میتونم تو رو یعنی زنش رو تحت فشار بذارم ولی اگر جنا با پوششی که مطابق میلش نباشه بره بیرون تنبیه بدنیش میکنه، و زمانی که جنا از دستش فرار کرد پیداش میکنه، کتکش میزنه، به تصور اینکه کسی رو میبینه شکنجهاش میکنه و آخرسر هم بهش تجاوز میکنه و میره اما نشونههایی بهش میده که زنش بفهمه اون همه جا مواظبشه و… مردک بیشرف! بیشرف! آشغاله کثافت! کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت. انگله روانی! روانیه کثافت کثافت کثافت! آخ خدای من کثافت! برمیگردم.
خب خب حله. ظاهرا بد نیست من یهخورده روی کنترل خشمم متمرکز بشم. گاهی یهخورده زیادی عصبانی میشم. مسخره هست ولی دست خودم نیست یه زمانهایی از خودم در میرم. این فقط1کتابه. اما این… این عوضیها رو باید توی تیمارستان زنجیر کنن هیچ کسی حتی توی کتابها نباید همچین چیزهایی رو تجربه کنه!
با تمام مزخرفاتی که امروز به سرم اومد نمیتونم بگم روز بدی بود. میبینی؟ همینقدر پرروام.
باید برم واسه صبح عزیزهای بالکننشین دونه بپاشم، یهخورده اینجاها اوضاعش چیز شد یعنی نامرتب شد که باید درستش کنم، و باقی کتابم رو بخونم. درضمن آخ دستم! جدی درد میکنه. بیخیال. ساعت21و22دقیقه. تا بعد.
من نمیبازم.
صبح جمعه19تیرماه1405.
همچنان در ارتفاعاتم. مهمون اینجاست و من بیتاب شنبه و خونه و مرواریدم. خوابزده نشدم بابا درست گفتم دلم مرواریدهام رو میخواد. عجیب دلتنگ مرواریدم. دلم واسه بافتن تنگ شده. وای خدایا اون مهرههای کوچولوی گرد! وقتی داخل نخ کنار هم مرتب میشن! وای خدا چه عشقی! بارد میگه با4-1میشه ستاره بافت ولی من هیچ مدلی نمیتونم تصور کنم که این چه جوری شدنیه. واقعا نمیشه یا من بلدش نیستم. بیخیال فردا برمیگردم پایین و میتونم امتحان کنم. آخ جون.
از اخبار اطراف خوشم نمیاد. درگیری و ماجراهای جانبیش. من هیچ زمانی در هیچ زمینهای طرفدار جنگ نبودم. آدمها رو نمیفهمم. اگر درست زندگی کنیم توی این دنیا جا واسه همه هست پس اینها از جون هم و از جون خودشون چی میخوان؟ بیخیال به من چه! عوض کردن مسیر این ماجرا دست من نیست و هرچی دست من نیست به من هم مربوط نیست به من چه! بینش مزخرفیه میدونم ولی چی از دستم برمیاد؟
بدجور دلم یه قهوه ساز شارژی میخواد. کاش پولش رو داشتم! البته مدلهای ارزونتر در دسترسه ولی من همیشه0و1بودم. یا چیزی رو درست درمون میخوام یا اصلا نمیخوامش. اینجا هم یا مدلی که در نظر خودمه باید باشه یا نمیخوامش. این لعنتی قیمتش از دسترس من بالاتره هر جور حساب میکنم دستم و زورم به پرداخت هزینهی افتضاحش نمیرسه. خدایا چه قدر شدید میخوامش! هی! طوری نیست. درست میشه. احضار شدم واسه صبحانه. برمیگردم.
خب طول کشید ولی برگشتم. کجا بودم؟ آهان قهوه ساز شارژی. خدایا چنان شدید اینو دلم میخواد که حس میکنم کف دستم به خارش میافته. وای خداجون عجب حس نفلهایه زمانهایی که من یه چیزی رو این مدلی میخوامش! بیخیال. درست میشه. قطعا درست میشه. یا این درست میشه و دستم بهش میرسه یا خود من درست میشم و این حسم معتدل میشه و توی سرم میره که فعلا خرید همچین چیزی واسم شدنی نیست و دیگه اینطوری نمیخوامش. دفعهی اولم نیست که یه چیزی رو اینهمه بد بخوامش و لازم بشه بپذیرم که دسترسی بهش واسم شدنی نیست. خب کاریش نمیشه کرد میشه؟ البته یه کار میشه کرد. همینطور تا شب بشینم اینجا بنویسم وای خدا چه قدر میخوام و میخوام و میخوام. حس نق زدن ندارم. در نتیجه بسه.
دارم یه کتاب میخونم اگر به طلسم و جادو اعتقاد داشتم میگفتم این کتاب یا من طلسم شدیم نمیشه من بخونمش به محض اینکه شروع میکنم به خوندنش میخوابم هیچ طوری صفحاتی که خوندم به 20 نمیرسن. باید بیرون از تخت آزمایش کنم خوندنش رو بلکه بتونم پیشش ببرم کتاب بدی نیست فقط من خوابم میبره.
درس نخوندم وای خداجونم درس نخوندم. پریروز تازه شروع کرده بودم که داداشم زنگ زد دیروز هم که صبح مادرم لازمم داشت عصر هم که مهمون اومد یه لیمو بین مهمونهاست مگه میشه یه لیمو داشته باشی ول کنی بری درس بخونی! توضیح اینکه لیمو دختر10سالهی دخترخالهی منه. از بچگی بهش میگفتم لیمو الان هم که بزرگ شده بهش میگم لیمو این لیمو هم میاد باهام به قول خودش لیموبازی میکنه و خلاصه این بچه رو دوستش دارم دلم میخواد همیشه بدجوری شاد باشه الان هم با خونواده اومدن به ارتفاعات و دلم میخواد هرچی بیشتر بهش خوش بگذره.
آخ جون فردا برمیگردیم پایین. یه جورهایی2هوام انگار. از طرفی سکوت و تاب و بالکن اینجا رو دوست دارم از طرفی هم حس میکنم لازم دارم اون پایین باشم. جایی که دستم به مرواریدها برسه. جایی که4دیواریه امن و آشنای خودمه. جایی که جریان زندگی متفاوته و شاید این… شاید بشه به دل امواج صداهای اعصابخردکن و قهوه و کلافگیهای اطراف فرار کنم تا سبکتر سپری بشه. گاهی خیلی… هی! بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم! بیخیال!
اگر تنبلی و انزواطلبیم اجازه بده باید یه سر به کتابخونه بزنم. شاید لازمه. بله لازمه واسه من لازمه. یه گیری رو باید حلش کنم. گیر خودم رو هم باید حلش کنم. بدم نمیاد اگر بتونم یهخورده این پیله که اینهمه سفت بستمش رو شلتر کنم. واقعیتش بهم بر میخوره این داخل ولو بمونم و منتظر دق کردنم بشم. من دق نمیکنم. من پریسام. من از توفانهایی رد شدم که اگر خودم وسطش نبودم باورم نمیشد که اصلا وجود داشتن. نه بیشتر از این وسط خاک و خاکستر این آتیش ولو میمونم نه خودم رو به اندازهی مشارکت در ایجاد گردبادهای گرد و خاکی پایین میارم. نق نمیزنم، روی هیچ شونهای ناله نمیکنم، از هیچ دستی مروت و تسکین گدایی نمیکنم، خودم رو با طلب همدلی کوچیک نمیکنم، نق هم نمیزنم. من پریسام. ازش رد میشم. سفت و سخت ازش رد میشم. با سری که بالا گرفتم و زخمهایی که با بروز ترس از خونریزیشون طالب رحم نمیشم. من حساب اشتباه در زاویهی بینشم رو بیشلوغکاری میپردازم و سلامت از این گذار هم میگذرم. من هنوز پریسام. من پریسام! من نمیبازم!
خب به نظرم دیگه بسه. بذار ببینم در جهان بیرون از سطرهای من چه خبره. زندگی صدام میزنه. به امید خدا. تا بعد.
این روزها.
4شنبه شب، 17تیرماه 1405. تاریخ رو درست گفتم آیا؟
همچنان در ارتفاعاتم. خودمونیم دلم واسه خونه تنگ شده. اینجا هواش بهتره سکوتش هم عالیه تاب و بالکن و رویا همه حاضرن ولی خونه یه چیز دیگه هست. دلم میخواد برگردم پایین و توی بغل4دیواریه آشنای خودم چرخ بزنم.
این روزها واسم پر از تجربه ها و حسهای جدید و جالبیه که گاهی ازشون سر در نمیارم. تجربه های کوچولوم رو دوست دارم. مواردی که شاید این زمان واسه هیچ کسی اصلا به حساب نمیاد ولی من دوستشون دارم چون تا حالا لازمم نشده بود که بلدشون بشم و الان از آزمایش و خطا و موفقیت در انجامشون شبیه کلاس اولیهایی که نوشتن یه حرف جدید از حروف الفبا رو یاد میگیرن ذوق میکنم.
این روزها یه جوریه. انگار جهان اطرافم رو یه مدل… خدایا بلد نیستم توضیح بدم من هیچ زمانی بلد نشدم خودم رو توضیح بدم! به نظرم میاد انگار دیدنیهایی رو دارم میبینم و درک میکنم و حس میکنم که پیش از این اصلا نمیدونستم وجود دارن. شاید هم مدتها پیش میشناختمشون اما در گذر زمان خوابم برد و فراموششون کردم و الان انگار یه دفعه از خواب پریدم و… حس میکنم شبیه پرستوی داخل داستانم شدم که بعد از یه مدت طولانی بیپرواز بودن دوباره داره واسه پریدن، نه اوج گرفتن، چون با اون بال چپ زخمی شاید دیگه هرگز نتونه شبیه گذشتهها اوج بگیره، تلاش میکنه. دنبالش نگرد هنوز اینجا نذاشتمش. تا فصل 30 رو نوشتم ولی ترجیحم اینه که یهخورده بیشتر ازش رو بنویسم بعدش به تدریج بزنم اینجا. و واقعیتش از اینجا به بعدش یهخورده سختتره و حس میکنم واسه ورود بهش یه کوچولو زمان میخوام.
این روزها خوشم نمیاد از یه پریسای گیج که همیشه میاد توی سایت و کانالش نق میزنه. دلم گفتنهای درست درمونتری رو میخواد.
این روزها با یه مدل پیشآگاهیه ناخوشآیند شاید از جنس تجربه میدونم که درست بیخ گوشم یه گردباد حسابی داره بلند میشه که کلی هم گرد و خاک میکنه و واسه چی من خیالم نیست؟ واقعا نیست! تنها چیزی که میتونست موجب تشویش خاطرم بشه این بود که خودم به ایجادش متهم باشم و خب بذار باشم مگه تفاوتی هم داره؟ به قول مادرم اصل اینه که آدم حسابش با وجدان خودش صاف باشه. من عوضیبازی زیاد دارم ولی خدایی اینجا حسابم پیش خدا پاکه حالا گیریم که کسی یا کسانی از بین خاکیها مدل دیگهای ببیننم. واقعا اینقدر مهمه؟ نه واقعا نه. خدایا دورت بگردم. اصل تویی. تو آگاهی باقیش رو بیخیال. مصلحتت رو شکر خدا باقیش رو بیخیال. فقط دستت رو از روی شونههام برندار باقیش رو بیخیال. بیخیال خدا. بیخیال!
امروز جلد1از کتاب پیوند شوم رو خوندم. از یه بخشش به بعد واقعا به خودم میپیچیدم. خدایا اعتماد کردن کلا جفنگه! اما مرین قدرت عجیبی داشت. اگر خودم جاش بودم احتمالا نمیتونستم اونهمه قوی باشم. من بدجوری درگیر خاطراتم. اگر همچین جنگی بین من و خودم پیش بیاد احتمالا به خاطرهها میبازم و… نمیدونم شاید الان دیگه نبازم. این روزها به طرز دردناکی حس میکنم قویتر شدم. تعجب نکن گاهی قویتر شدن خیلی خیلی دردناکه. اونقدر دردناک که جای زخمش برای همیشه به یادگار میمونه تا فراموش نکنیم کجاهای جاده اشتباه رفتیم. بله این روزها حس میکنم قویتر شدم. و این قویتر شدن بهای بسیار بالایی ازم گرفت که اینجا خیالم نیست بهش معترف باشم. کتاب قشنگی بود. کاش جلد دومش سریعتر برسه!
دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده. مواردی که مدتها از یاد برده بودمشون. مواردی که هر کدوم بخشی از پریسا بودن و همچنان هستن ولی من رهاشون کردم چون مدتها خودم نبودم. دلم واسه خودم بودن واسه پریسا تنگ شده. احتمالا نمیتونم تمامشون رو دوباره پس بگیرم ولی سعی که میشه کنم. بعضیهاشون رو که میشه پس بگیرم. یه بخشی از خودم رو که میتونم احیا کنم. هرچی بیشتر بهتر.
بسه بذار کوتاهش کنم میخوام بازی کنم یه کتاب دیگه شروع کنم و از تو چه پنهون یهخورده واسه خودم خیالهای یواشکی بپردازم. شنا کردن توی دنیای خیال تفریح خوبیه به شرط اینکه مواظب باشی غرق نشی. من شناگر خوبی هستم. واسم تقریبا بیخطره. تقریبا. تو هم امتحان کن. خوش میگذره. بازم میام. ساعت21و50دقیقه. تا بعد.
بچه که بودیم، بهشت من و برادرم و باقیِ بچههای فامیل دِهِ پدربزرگ بود. جایی که باباها و مامانهامون اونجا پا گرفته و زندگی کرده بودن، تا زمانی که توفانِ گرفتاریهای رنگ و وارنگِ دنیای آدمبزرگها با خودش به شهرها برده و وسط گیر و دار زندگی پخش و پلاشون کرده بود. اما عید و تابستون هنوز قشنگ بودن. دست شبهای تاریک هنوز به دنیای ما بچهها نمیرسید و تعطیلات همیشه زمانی برای نفس کشیدن هوای عشق و بازی و خاطره بود.
با همه چیز اون ده آشنا بودیم. تمام درختهاش، باغهاش، آفتاب صبحهاش و نسیم شبهاش، مرغها و گاو و گوسفندهاش، ارابهی پدربزرگ که اسب سیاهش باهاش بهمون سواری میداد و هیچ وقت خسته نبود، همه و همه انگار جزئی از دلهامون بودن. سگهای ده انگار همگیمون رو میشناختن. گاهی پارس میکردن ولی مطمئن بودیم که آسیبی از طرفشون نمیبینیم. بارها پیش اومده بود که بچهی کوچیکی تاتیکنان رفته و توی کوچههای ده از نظر پدر و مادر نگرانش گم شده بود و مدتی بعد میدیدیم که یکی از سگهای ده با پارس و جست و خیز از دور همراه بچهی گم شده پیداش میشد، یا جویندههای دلواپس رو به محل بچه هدایت میکرد و خاطرها دوباره جمع میشدن. آسمانآباد، دِهِ پدربزرگ، روستای پدرها و مادرهای ما، آسمونِ ما روی خاک خدا بود.
بچه که بودم، خیال میکردم از همه بچههای آشنا واسه همه عزیزترم. آخه همه انگار یه جور دیگه منو میشناختن. یه مدل خاص دوستم داشتن. یه طور متفاوتی باهام سلام و احوالپرسی میکردن. یه اصرار و اشتیاق عجیب واسه مواظبت ازم داشتن. حتی بین بچهها هم همینطور بود. بزرگترها به بچههاشون سفارش میکردن بیشتر مواظب من باشن. بچهها محبتشون رو با عشق و اخلاص بیشتری نشونم میدادن. اون زمان از اینکه عزیزتر از همه بودم چه حس قشنگی داشتم! اون زمان مفهومِ تفاوتِ تاریکِ خودم با بقیه رو نمیفهمیدم.
یادش به خیر!
بین سگهای آبادی یه سگ خیلی بزرگ و خیلی متفاوت بود. اسمش به قد و قوارهش میخورد اما به رفتارش نه. به خاطر شمایل متمایز و جثهی بزرگش بچهها بَبری صداش میزدن. و خیلی طول نکشید که اسم بَبری روی بزرگترین و در عین حال مهربونترین سگ آبادی نشست و موند و دیگه تغییر نکرد. البته این نامگذاری دلایل دیگهای هم داشت. بَبری به گفتهی صاحبش هنوز کاملا بالغ نشده بود، اما از تمام سگهای آبادی پرهیبتتر دیده میشد. به شهادت اهل آبادی نژاد بَبری سگ خالص نبود. میگفتن یه رگش بَبره. روی همین حساب کسی از دیدن رفتار متفاوتش چندان تعجب نمیکرد. بَبری شبیه هیچ سگ دیگهای در اون اطراف نبود. تقریبا هیچ زمانی شبیه بقیه سگها قاطی شیطنتهای باقی همجنسهاش یا همبازی ما بچهها نمیشد. وقتی بقیه سگها وسط شرطبندیهای پرهیاهوی ما دنبال توپی خیز برمیداشتن یا چوبی که دورتر مینداختیم رو واسمون میآوردن و از تحسین و نوازشهامون لذت میبردن، بَبری فقط تماشاگر میشد. هرگز ندیدیم که بَبری شبیه سگهای دیگه وقتی در حال خوردن چیزی بودیم، زیر دست و پا بلوله و ریزه خواری کنه. حتی زمانهایی که سگها واسه رسیدن به ظرف نون خشکهای خیسونده توی آب با شور و شوق به سر و کول هم میپریدن، بَبری بیمیل کنار میکشید و تماشا میکرد. آخر کار مشتی بهادر که ما عمو صداش میکردیم، سهمی از گوشت سفرهی خونه، یا دامی که سر بریده بود، یا پاره استخونهایی که از قربانعلی قصاب گرفته بود بهش میداد و بَبری جدا از بقیه و بدون سر و صدا غذاش رو میخورد و پی کارش میرفت. بَبری رو تمام آبادی دوست داشتن. رفتار موقر و مسوولیتپذیریِ بینقصش هر تردیدی رو در موردش از بین میبرد. بَبری خیلی سریع خودشو به هر تازه واردی اثبات میکرد. تمام اهل آبادی روی بَبری حساب ویژه باز میکردن. همه جز پدربزرگ من.
پدربزرگم هیچ زمانی به این موجود غولپیکر و آروم خوشبین نبود. همیشه هم در مورد احساسش به عمو بهادر هشدار میداد. یادمه که بارها گفته بود:
-مشتی! بیگانه بیگانه هست. تو گلهت رو کامل ول کردی به امون خدا به اعتبار این بَبری. این موجود هنوز بالغ نیست. نگرانم زمانی که ذاتش رو بروز بده تو به خاطر اعتماد امروزت پشیمون بشی.
پدربزرگم به عمو بهادر هشدار میداد، به همه هشدار میداد، اما چشمهایی که رفتار آروم و مهربونِ بَبری رو میدیدن، راهِ شنیدن رو به گوشهای صاحبانشون میبستن و اوضاع همون بود که بود. اسم و آوازهی مثبت بَبری به روستاهای اطراف هم رسیده و حسابی مشهورش کرده بود. کدخدای ده بالا بارها پاپی عمو بهادر شده بود که بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه ازش بخره. عمو حاضر به فروش نبود. این سگ رو از زمانی که یه تولهی خیلی کوچیک بود بزرگش کرده و بَبری حالا با امتیازات بیشمارش یه جورهایی انگار شبیه یکی از اعضای خونواده عمو به حساب میومد. گذشته از همه چیز، بَبری حسابی توی دل ما بچهها هم جا باز کرده بود. یه بار که اصرار کدخدای ده بالا خیلی زیاد شده بود و ترس برمون داشته بود که عمو بهادر نرم بشه، به هر دری زدیم تا قیمت کدخدا رو بفهمیم و بعدش آسمون رو به زمین آوردیم که بتونیم پولی بیشتر از قیمت کدخدا جور کنیم و به عمو بدیم تا بَبری رو نفروشه. خوشبختانه عمو خاطرجمعمون کرد که اصلا خیال فروش بَبری توی سرش نیست و پولی که جور کرده بودیم هم خوشعاقبت شد که این خودش یه داستان پرماجرای دیگه رو میطلبه و اینجا جا و زمان گفتنش نیست.
بَبری در توافقی ناگفته سردستهی سگهای آبادی و آشنای تمام بچهها و حتی بزرگترها بود. موجود عجیبی بود. بچهها بلند و بزرگترها توی دلهاشون قسم میخوردن که بیشتر از یه سگ معمولی میفهمید. بَبری بارها با رفتار متفاوتش اینو به تازه واردهای مردد روستا ثابت کرده بود. با وجود آرامش و مهربونیه حیرتانگیزش، خشمهاش عجیب ترسناک بودن. بَبری دیر عصبانی میشد ولی زمانهایی که از جا در میرفت تمام سگها مثل فشنگ عقب میکشیدن و حتی آدمها ترجیح میدادن در اون لحظهها بهش نزدیک نشن. شبی که دزد به باغ صاحبش آقا بهادر زد یکی از اون زمانها بود. دزدها چهار نفر بودن و هر چهارتاشون تفنگهای بادی داشتن. نصفه شب بود که با صدای جیغ و ضجههای چندتا آدم و غرشهای وحشیِ بَبری تمام روستا از خواب پریدن. بَبری هر چهار نفر رو حسابی زخمی و آش و لاش کرده بود و لازم شد مأمورها پیش از کلانتری سریعا به بیمارستان برسوننشون. از شهر که به ده میرسیدیم، بَبری یکی از اولینهایی بود که همراه دار و دستهش با سرعت تمام به استقبالمون میومد و هنوز نرسیده قاطی ما بچهها و وسط هلهلههای شادمون بین کوچه باغهای آبادی میدوید.
حتی سگهای آبادی هم انگار بیشتر از بقیه مواظب من بودن. یه بار واسه خودم راه افتادم و رفتم تا کنار رودخونهای که تمام بزرگترهای آبادی از نزدیک شدن بچهها بهش میترسیدن. داشتم اطراف رودخونهی همیشه عصبانی میگشتم که صدای چندتا پارس توجهم رو کشید به خودش. صدای بَبری رو از دورترین فاصله هم میشناختم. غروب نزدیک بود. بَبری به همراه چندتا از سگهای آبادی مثل باد رسیدن و اطرافم جمع شدن. بیترس بینشون چرخ میزدم و نازشون میکردم. نفهمیدم چی شد که دیدم همراهشون راهی شدم و رسیدم به مادرم که داشت از دلواپسی دیوونه میشد و بقیه اقوام هم دسته کمی ازش نداشتن. صدای یکی از بچهها رو از دور شنیدم که داد کشید:
-اومدش اومدش بَبری آوردش سالمه.
صدای داد برادرم که به طرفم میدوید بلند شد:
-کشتی ما رو! کجا بودی؟
اون شب حسابی همه رو ترسوندم. البته جریمهش رو هم پرداختم. مادرم اونقدر ترسیده بود که اول کتکم زد بعدش بغلم کرد و زد زیر گریه. بعدش بقیه به جای دعوا کردنِ من مادرم رو حسابی سرزنش کردن که چته زن؟ بچه رو چرا میزنی؟ خدا قهرش میاد مگه دیوونهای؟ خدا رو شکر سالمه. این طفلک هم خدا داره ولش که نمیکنه. تو هم خجالت بکش بچه رو میزنی!
بقیه و بعدش مادرم اون شب حسابی بهم رسیدن و من حسابی از هواداریهای دستهجمعی در مقابل مادرم کیف کردم و توی دلم هزارتا پروانه پر گرفتن که ببین همه چقدر منو دوست دارن! همه طرف منو گرفتن و با مادرم دعوا کردن که منو زده. اون شب چه معصومانه بیاطلاع بودم! هم از جنس ترس مادرم، هم از جنس طرفداریهای بقیه.
یادش به خیر!
بَبری با همه رفیق بود، اما واسه اون هم انگار من یه طور دیگه عزیز بودم. آقا بهادر که همگی عمو صداش میزدیم هم مثل تمام آدم بزرگهای آبادی به من توجه خاصی داشت که حسابی از دریافتش کیف میکردم. زمانهایی که بچهها با سر و صداهای بیانتهاشون آرامش رو از جسم خسته از کار عمو بهادر میگرفتن و اختیار از دستش در میرفت، همزمان با داد و فریادهاش سر بقیه دستی به سر من میکشید و شده یه جمله کوچولوی مهرآمیز بهم میگفت تا ترسم از خشمش بریزه و ملتفت باشم که مخاطب فریادش من نیستم. بَبری هم وقتی توی ده بودیم، امکان نداشت ما بچهها و به خصوص من جایی باشیم و پیداش نشه.
من آدم عاقلی نیستم. زمانی ترجیح میدادم به همچین چیزی اعتراف نکنم، اما حالا دیگه خیالم نیست. شاید این اعتراف کمکم کنه گاهی بتونم در زمانهای خیلی لازم کمی بهتر و موفقتر در نقش یه آدم کمی عاقلتر فرو برم، هرچند تا این لحظه که دارم این خطها رو سیاه میکنم کمکی نکرده. داشتم میگفتم. من هیچ زمانی عاقل نبودم. احساسات عجیبم همیشه واسم دردسر میشدن. حتی امروز که دنیادنیا از دیروزهای رویاییِ بچگیهام فاصله گرفتم و به جبر زمان در جهان آدم بزرگها و واقعیتهای سنگی زندانی شدم، همچنان شاگرد تجدیدیِ زندگیام و نتونستم از پس حسهای بیتوصیفم بربیام. تجربهها بارها سعی کردن بهم درس بدن. هر بار مطمئن بودم که عبرت گرفتم، اما هیچ تجربه و هیچ عبرتی شدت ضربهها رو نگرفت و از پیامدهای تاریک حفظم نکرد.
با توجه به این توضیحات یا اعترافات یا هرچی که اسمش رو میذارید، جای تعجب نبود که بَبری رو یه جور عجیبی دوستش داشتم. اون هم حسابی باهام صبور و مهربون بود. بارها توی دنیای بچگیم رویاپردازی میکردم که مثلا بَبری در جریان یه اتفاق سر بزنگاه سر میرسه و از یه خطر خیلی وحشتناک نجاتم میده و بعدش میشه قهرمان کل آبادی. بعدش بابام میاد و میگه از این به بعد بَبری باید همیشه در کنار من باشه. بعدش میره پیش عمو بهادر و میگه که میخواد بَبری رو به هر قیمتی که عمو بگه بخره تا بیاد شهر و برای همیشه پیش ما زندگی کنه. حتی این خیالپردازیها رو واسه بَبری هم تعریف میکردم. اون هم مینشست و با گوشهای پایین گرفته و دمی که آهسته زیر نوازشهای من میجنبوند تمام این وراجیهام رو گوش میکرد و فقط خدا میدونه از عشق نوازشهای دستهام اونهمه صبور و طولانی کنارم ولو میموند یا واقعا چیزی از پرحرفیهام درک میکرد. هرچی که بود، بَبری قهرمانِ بازیهای تکنفره و خیالهای یواشکیِ من بود و همراهیِ همیشگیش با من ستارهی رویاهای اون زمانم.
طول نکشید که وقتی غیبم میزد همه اول میگشتن ببینن بَبری هم غیبش زده یا نه. اگر اون هم غیب شده بود همه با خاطرِ جمعتر دنبالم میگشتن چون مطمئن بودن بَبری همراهمه و امکان نداره چیزیم بشه.
زمان میگذشت. من مثل تمام بچهها، بدون اینکه خودم بفهمم چه بلایی داره سرم میاد، یواشیواش بزرگ میشدم و تیرگیِ واقعیتهای سرد و بیرحم مثل یه دسته موریانه آهسته آهسته به دنیای بیخطم وارد میشدن. کم کم میفهمیدم که دلیل مورد توجه بودنم صرفا عزیز بودنم نیست. مفهوم تفاوت رو میفهمیدم. مفهوم متفاوت بودن رو میفهمیدم. تفاوت دوست داشتن با نگران بودن واسه افرادی که از نظرمون ضعیفتر و آسیبپذیرترن رو میفهمیدم. معنیِ کلمهی “نابینا” رو بلد میشدم!
چه تلخ بود این اولین ادراکها از زمستون، حتی برای من که هنوز بچه بودم!
اون زمان من هنوز خیلی خوب میدیدم، اما واسه آدم بزرگها انگار تفاوتی نداشت. در هر حال چیزی که قرار بود در آینده روی زندگیم خیمه بزنه شبی بود که اونها از همون زمان سعی داشتن هر کدوم به هر طریقی که از دستشون برمیاومد از ضربش کم کنن در حالی که میدونستن هیچ فایدهای نداره. اوایل خیلی واسم مهم نبود. در واقع از اینهمه شلوغکاریه بزرگترها تعجب میکردم. واسه یه بچه چه اهمیتی داشت که به تدریج تاریک شدن یعنی چی در حالی که اون لحظهها میتونست شبیه بقیه نقاشی کنه، بپره، بدوِه و شاد باشه! چقدر کم میفهمیدم!
یادش به خیر!
اولین غروبی که مادرم اجازه نداد همراه بقیه واسه گردو چیدن برم دلم بدجوری گرفته بود. داشتم بزرگ میشدم. داشتم میفهمیدم! و در اون گرگ و میشِ گرفته، بَبری تنها کسی بود که گریههای یواشکیم رو دید، مثل همیشه کنارم نشست و بهم گوش داد. حتی سرش رو به شونههام تکیه داد و اشکهام رو لیس زد. بغلش کردم. سرم رو توی موهای نرمش فرو کردم و زار زدم. بَبری ساکت و صبور تحملم میکرد. شب میرسید و بَبری همچنان بود. همچنان توی بغلم فشرده میشد و تحملم میکرد و باز تحملم میکرد.
با گذشت زمان و با بیشتر شدنِ محدودیتها، ترکهای بهارِ بیبازگشتِ بچگیهای من بیشتر و بیشتر میشدن. من خسته و دلزده از تمام اینها، اما هنوز بچه بودم. و در اون زمان هم مثل گذشتههای نه چندان دور، بَبری بود و من، من بودم و بَبری.
نمیدونم دنیای حیوونها هم شبیه ما آدمها با بزرگ و بالغ شدنشون عوض میشه یا نه. ولی به نظرم چیزهایی در هستی وجود دارن که اونها رو هم عوض میکنن. و این عوض شدنها معمولا مثبت نیست. دستکم، نه برای بچهها.
سالی که پدرم به خاطر یه تصادف وحشتناک زمینگیر شده بود ما به ده نرفتیم. پای پدرم هنوز توی گچ بود و پیش از درمان کامل توی یه روز بارونی وقتی از سر کار برمیگشت به شدت زمین خورد و دوباره کار به بیمارستان و جراحی و وزنه و پلاتین کشید. تابستون رسید. پدرم به گفته دکترها سلامت پاش رو با قطع شدن یکی از عصبهاش واسه یه مدت خیلی طولانی، و شاید واسه همیشه از دست داد. اون سال، تابستون خیلی گرم، خیلی طولانی، و خیلی دلگیر بود.
رسیدنِ تابستونِ بعد انگار قد یک ابدیت واسم طول کشید، اما عاقبت رسید و ما راهیِ ده شدیم. دلم بیشتر از تمامِ مثبتهای آبادی تنگِ بَبری بود. جاده انگار تمومی نداشت. ده انگار دورتر از آخر دنیا بود. ولی عاقبت جاده تموم شد و اتوبوسِ حامل من و اقوامم در انتهای جاده توقف کرد. بچهها مثل یه دسته گنجشک از ماشین بیرون ریختن و من همراهشون بودم. مطمئن بودم که وسط اونهمه هیاهو صدای بَبری رو اگر بود میشناختم. گوش دادم. باز هم. باز هم! سگها که رسیدن باز هم گوش دادم. صدای بَبری از دور شنیده نمیشد. وقتی بقیه سگها خودشون رو وسط بچههای پرهیاهو انداختن باز هم اون صدای آشنا رو نمیشنیدم. تا جایی که چشمهای نیمه تاریکم بهم اجازه میدادن با نگاه گشتم. بَبری نبود. بیشتر گشتم. نبود. بَبریِ آشنای من واقعا هیچ کجای اون هیاهوی شاد و آشنا نبود!
دلم داشت از جا کنده میشد. نکنه گرگ به گله زده و بَبری طوریش شده بود! نکنه عمو بهادر بَبری رو به کدخدای ده بالا فروخته بود. نکنه بَبری توی زمستون یه بیماری گرفته و… نکنه چون تابستونِ گذشته منو ندید باهام قهر کرده بود. نکنه… نکنه…
فایدهای نداشت. اگر نمیفهمیدم چی شده عقل از سرم میپرید. به خونهی خاله که رسیدیم تحملم تموم شد. سراغ بَبری رو گرفتم. خاله بیتفاوت و کمی دلخور جوابم رو داد.
-بَبری خل شده خاله جان. انگار جن به جلدش رفته. بیچاره بهادر آبرو واسش نمونده از بس خسارت اهل آبادی رو به خاطر خرابکاریهای این سگ داده و عذرخواهی کرده. تو هم طرفش آفتابی نشو خاله. اینهمه سگ! با یکی دیگه بازی کن.
خاله چه راحت اینها رو گفت و من انگار دنیا روی سرم خراب شد. به هیچ قیمتی نمیتونستم بَبریِ همیشه مهربون رو در حالی تصور کنم که واسه اهل آبادی سبب دردسر بشه. کسی خیالش نبود. همه بیخیال بودن، مثل خاله. بچهها حسابی مشغول شیطنت شده بودن و من… لازم نبود مادرم بهم تذکر بده که نباید همراه بقیه خیلی دور برم. در اولین فرصتی که به دستم رسید راهیِ خونهی عمو بهادر شدم. عمو مثل همیشه بود. مهربون و خندون. سلامش مثل همیشه گرم بود و مشتش شبیه گذشتهها پر از هر چیزی که میشد در تصور آدم بزرگهای ده واسه یه بچه خوشآیند باشه. مشت بزرگی که توی دستهای کوچیک و در اون لحظه سرد و عرق کردهی من باز شد و دستی که مثل همیشه به سرم کشیده شد. من اما توی هوای مهر عمو نبودم.
-عمو! بَبری کو؟ واسه چی وقتی اومدیم ندیدمش؟
قیافهی مهربون عمو درهم رفت و با خشم روی زمین تف کرد.
-بَبری؟ ای گور پدرش! توی روحش! این پدرسوخته بیچارم کرده! معلوم نیست چه مرگش شده. هر دفعه یه گندی بالا میاره و منه بیچاره باید خسارت بدم و آبرو بریزم. خدا برش داره این جونور رو که…
دیگه نمیشنیدم. توی سرم صداها انگار به هم گره میخوردن. عمو همینطور فحش و نفرین میپاشید و من مات و منگ وا رفته بودم. عمو بعد از بد و بیراههای بیپایانش رفت سر نصیحت.
-تو هم عموجان مواظب باش. این سگ انگار جنی شده. نزدیکش نشو خطرناکه. هنوز خوب دزد میگیره و گله رو جمع میکنه وگرنه یه تیر حرومش میکردم.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم بیصدا ترکید و اشک بود که مثل دوتا آبشار کوچولو از چشمهام سرازیر شد. تصور اینکه عمو با اون تفنگ قدیمیش بَبری رو بزنه داشت خفهم میکرد. کمی طول کشید تا عمو صورت خیسم رو دید. طفلک حسابی ترسید. آخه توی دلهای سادهی مردم پاکدل آبادی، نباید منو اذیت میکردن وگرنه خدا از دستشون حرصی میشد. عمو که حسابی دست و پاشو گم کرده بود بنای مهربونی رو باهام گذاشت. اشکهام رو پاک کرد و دلداریم داد.
-چیه عمو؟ واسه سگه گریه میکنی؟ بره گم شه جونور نکبتی! فدای سرت. گریه نکن عموجون. خودم همین تابستون یه توله بهت میدم که مال خودت باشه. اسمشو هرچی دوست داری بذار. اصلا اسمشو میذاریم بَبری. چشم به هم بذاری بزرگ میشه و حسابی دوست میشه باهات. وقتی هم که نیستی خودم مواظبشم به همه هم میگم که این توله صاحب داره. تابستون سر نیومده یه بَبری داری که مال خود خودته عموجان. دیگه چی میخوایی؟
عمو میگفت و میگفت. وعدههای قشنگی میداد که دل هر بچهای رو میبرد. اما هرچی وعدههای عمو قشنگتر میشدن، گریههای من سوزناکتر میشد. عمو نمیفهمید. دل پاکش با وجود اونهمه مهربونی بازم دل یه آدم بزرگ بود. من بَبریِ دیگهای نمیخواستم. من بَبریِ خودمو میخواستم. اصلا بَبریِ من مگه با هیچ موجود دیگهای جایگزین میشد؟ فقط یه بَبری توی تمام دنیا بود که بَبریِ من بود. من توله نمیخواستم. دوست جدید هم نمیخواستم. من بَبریِ خودمو میخواستم. و عمو با تمامِ منطقِ آدم بزرگیش هیچ طوری نمیتونست توی سرم فرو کنه که بَبریای که من میشناختم دیگه وجود نداره.
طفلک عمو! خدا ببخشدم! اون روز چه عذابی بهش دادم! بنده خدا هرچی به نظرش رسید واسه توقف اون دوتا آبشار کوچولو کرد. من همیشه حیوونها رو خیلی زیاد دوست داشتم. عمو دستم رو گرفت و همراه دخترش لیلا برد توی خونه، توی طویله، توی مرغدونی، توی حصار سگها، حتی تولههای جدید رو نشونم داد و گفت حاضره از تمام حیوونهایی که داشت از مرغ گرفته تا اسب یکی بهم بده تا اسم تمامشون رو بذارم بَبری و یه عالمه بَبری داشته باشم. فایدهای نداشت که نداشت. من جز بَبریِ خودم هیچ بَبریِ دیگهای نمیخواستم. دم غروب کم مونده بود عمو خودش هم گریهش بگیره. مونده بود با من چیکار کنه. صدای پارسهای آشنا و در عین حال ناآشنای بَبری که از دور بلند شد مثل فنر از جا پریدم. خود بَبری بود، اما انگار فرق کرده بود. پارسهاش یه جورهایی خشنتر شده بودن. عمو درست پیش از اینکه مثل تیر از جا در برم و به طرف صدایی که نزدیک میشد پرواز کنم شونههام رو گرفت و کشید عقب.
-نه عموجان نرو! این بیپدر دیگه اعتبار نداره. خطرناکه عموجان.
دلم میخواست سر عمو و سر تمام آبادی جیغ بکشم. به چه حقی میگفتن بَبریِ من دیگه اعتبار نداره؟ بَبری همیشه بَبری بود و همیشه اعتبار داشت.
-اونها اشتباه میکنن همه اشتباه میکنن. من و بَبری بهشون ثابت میکنیم. همه بیمعرفتن. همه بیخودی میگن. چقدر همه بدجنسن! هیچ کدومشون نمیفهمن. ولی باید بفهمن. باید شرمنده بشن باید اشتباهشون رو پس بگیرن.
اینها از ذهن پریشون و بیتابم میگذشت و پارسهای بَبری به سرعت نزدیک و نزدیکتر میشد. عاقبت گله گوسفندها رسیدن. عمو گلهی بزرگی داشت که چندتا سگ همراهیش میکردن. بَبری پیشاپیش همه بود. حیرت کردم. بَبری غولی شده بود. به محض ورودش به حیاط دیگه نتونستم تحمل کنم. دستهام رو باز کردم و چون نمیشد از دست عمو فرار کنم و به طرف بَبری خیز بردارم تقریبا جیغ کشیدم:
-بَبری! من اینجام منو ببین! بَبری بَبری بیا پیش من!
پارسهای بَبری برخلاف انتظارم قطع نشدن. عمو حسابی مواظبم بود که مطمئن باشه جلو نمیرم. بَبری بلندتر از پیش پارس کرد. از ته گلو غرید و دندونهای بلند و تیزش رو نشون داد. دوباره از بیخ گلو غرش کرد و یه دفعه با سرعت به طرف من و عمو خیز برداشت. عمو چوبدستیش رو بالا گرفت و داد زد:
-هی وحشی چته؟ شیطون به جلدت رفته؟ گم شو!
جیغ زدم:
-عمو! عمو بَبری رو نزن!
عمو بهادر بغلم کرد و از سر راه سگ عصبانی کنارم کشید. داشتم مثل بید توی بغلش میلرزیدم. مثل بارون میباریدم و پشت سر هم جیغ میکشیدم:
-عمو بَبری رو نزن. بَبری رو نزن!
سگ مثل دیوانهها پارس میکرد و میغرید. عمو همونطور که چوبش رو توی هوا تکون میداد خاطر جمعم میکرد و همزمان به بَبری فحش میداد.
-نه عمو نزدمش به خدا نزدمش فقط مواظبم که حمله نکنه. قربون چشمت برم عموجان تو که نمیبینی اگر چوبم رو بیارم پایین میپره گازت میگیره.
توی بغل عمو بهادر از ته دل زار میزدم. بَبری حالا بیوقفه و دیوانه وار غرش میکرد. عمو درست میگفت. بَبری آمادهی حمله بود. باورم نمیشد. اصلا توی سرم نمیرفت. این بَبریِ مهربونِ من نبود. از شدت هقهق نفسم بند اومده بود و بَبری همچنان میغرید.
یادم نیست کی شب شد. یادم نیست کی برادرم و بقیهی بچهها پیدام کردن. اصلا یادم نیست اونها اومدن و پیدام کردن یا عمو بهادر منو بهشون رسوند. وقتی خاله و شوهر خالم به تصور اینکه بَبری منو به اون حال و روز انداخته سر عمو بهادر داد میزدن و سرزنشش میکردن و بهش میگفتن باید سگ هارش رو با یه گلوله سَقَط کنه تا تمام آبادی نفس راحت بکشن واسه دفاع از عمو بهادرِ شرمنده و خسته هیچ چی نگفتم. وقتی مادرم از ترس نصفه جون شده بود و میخواست بدونه سگ گازم گرفته یا نه و به توضیحات عمو بهادر گوش نمیکرد هیچ تلاشی واسه خاطر جمع کردن مادرم نکردم. وقتی عمو با شونههای افتاده و نفرینهای زییر لب به سگش از اونجا رفت دست از گریه برنداشتم. وقتی اون شب همه دورم رو گرفتن و از بچه تا بزرگ سعی کردن با هرچی بلد بودن حالم رو رو به راه کنن رو به راه نشدم. زمانی که شوهر خالم بغلم کرد و بعد از کلی وعدههای قشنگ عاقبت رفت و واسم یه نایلون بزرگ خوراکی خرید و به بقیهی بچهها گفت اینها فقط واسه من هستن و اگر کسی دستش به خوراکیهای من بخوره گوشش رو میپیچونه لبخند نزدم. و زمانی که مردهای خونه کلافه از شیطنتهای کوچیکترها با لحن جدی داد زدن که هر کسی امشب زیاد شلوغ کنه میندازنش پیش بَبریِ عمو بهادر تا بخوردش بغضم دوباره ترکید و رگبار سرزنش زنهای خونه رو به روی مردهای شرمنده باز کردم اصلا خیالم نبود. مردم آبادی اون شب و فردا و فرداها مثل همیشه با من مهربون بودن. همه چیز آبادی مثل همیشه بود. همه چیز جز بَبریِ من.
ماجرا تموم نشد. دستکم نه برای من. هنوز باورم نمیشد. زمانی که مشباقر به پدربزرگم شکایت کرد که سگ عمو بهادر بهترین خروسش رو تیکه پاره کرده و عمو بهادر با عذرخواهی و پرداخت خسارت قائله رو ختمش کرد باورم نشد. روزی که یکی از سگهای پدربزرگم به شهادت شاهدها در جریان یه درگیریِ کوتاه مدت با بَبری از پا افتاد و بَبری با یه خیز گلوش رو پاره کرد باورم نشد. و زمانی که نزدیک نیمه شب با فریاد عمو بهادر مردهای روستا به کمکش رفتن و عموی زخمی رو از دست خشم بَبری نجاتش دادن و کم مونده بود کارش به اتاق جراحی بکشه باز هم باورم نشد. بَبری حالا برای تمام بچههای آبادی تهدید بود. طفلک عمو بهادر اونقدر جوونمرد بود که همیشه شرمنده و عذرخواه باشه، اما این قصه خیال تموم شدن نداشت. مردم آبادی از عمو میخواستن بَبری رو خلاص کنه اما عمو تا جایی که میتونست زیر بار نمیرفت. مردم از پدربزرگم خواستن که با عمو صحبت کنه. پدربزرگ هر بار آتیش ماجراهای جدید رو زیر خاکستر دفن میکرد.
-مردونگی رو نمیشه گم کرد. بهادر مرد محترمیه. نمیشه که به خاطر یه سگ همه چیز رو ندید بگیریم میشه؟
بیچاره پدربزرگ! بیچاره مردم آبادی و بیچاره عمو بهادر که حالا دیگه از شدت شرمندگی چندان توی آبادی آفتابی نمیشد!
-کربلایی به خدا ما مردونگی رو گم نکردیم. مشتی بهادر خودش خودشو از آبادی کنار کشیده. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی حساب از آشنایی گذشته. بحث بحث برادریه. اینهمه سال و اینهمه خوبیهای مشتی رو که با چندتا گاز یه سگ دیوونه نمیشه دور بریزیم. ما فقط میگیم این سگ بلای جون آبادی شده. هر قیمتی هم که مشتی بهادر میخواد بهش میپردازیم فقط شر این تخم جن رو از سر آبادی کم کنه. خدایی میترسیم. تا حالا به حیوونها زده خدا میدونه اگه به یکی از بچهها بزنه چه خاکی باید به سرمون کنیم. توی شاهکار آخریش هم که خود مشتی رو ناکارش کرده.
حرف حساب رو نمیشد نشنید. مردم حق داشتن بترسن. حتی حاضر شدن هر کدوم بهترین سگ گلههاشون رو به عمو بهادر پیشکش کنن که کمبود بَبری توی گلههاش احساس نشه. پدربزرگم تا جایی که میتونست ماجرا رو با صبوری به تعویق مینداخت. اما بعد از زخمی شدن عمو بهادر با حملهی بَبری دیگه نمیشد چشم به روی خطر بست.
-باشه. من با مشتی بهادر صحبت میکنم. ولی بهتر بود خودتون میرفتید باهاش حرف میزدید. اینطوری خوبیت نداره.
سید کریم که به نمایندگی بقیه پیش پدربزرگ اومده بود هم مثل تمام اهل آبادی آدم خوبی بود.
-کربلایی به جان بچههام ما خواستیم باهاش حرف بزنیم. رفتیم در خونش ولی رو نشون نداد. به پسرش گفت بهمون بگه بابام خونه نیست. نمیدونم سر چی ازمون دلگیره.
پدربزرگم آه کشید.
-مشتی از شما دلگیر نیست پدرجان. حس شرمندگی از آبادی جداش کرده. رو نداره که نشون بده.
سید کریم کوبید روی زانوش.
-این مرد هم شبیه سگش جنی شده؟ آخه چه حرفیه؟ ما همخاکیم همخونیم حرف میزنیم حلش میکنیم. کربلایی قربونت بهش بگو خوبیت نداره. پاشه بیاد آبادی مرد که شبیه زن جماعت توی پستو نمیشینه. شرمنده شیطونه. هیچ کس توی آبادی چیزی ازش به دل نداره جز خوبی. یعنی ما حساب مشتی رو با حساب سگش یکی میکنیم؟ عجب آدمیه این مشتی!
پدربزرگ مثل همیشه آروم و صبور خشم سید رو تخفیف داد و بهش گفت که با عمو بهادر صحبت میکنه. تمام اینها رو میشنیدم و حس میکردم یه کوه داره دور سرم چرخ میزنه. پدربزرگ میخواست با عمو بهادر حرف بزنه. توی آبادی کسی روی حرف پدربزرگ حرف نمیذاشت. عمو رضایت میداد که بَبری رو از بین ببره. تصور تفنگ لوله بلند عمو بهادر که بَبری رو نشونه میرفت بند دلم رو پاره کرد. زمان از دست میرفت. اگر کاری نمیکردم دیر میشد. خودم نفهمیدم چه جوری یواشکی از خونه زدم بیرون. چشمهام دیگه شبیه سابق کمک نمیکردن ولی هنوز خیلی تا تاریک شدنشون راه بود. دم غروب به پشت خونهی عمو بهادر رسیدم. همونجایی که میشد از دیوار کوتاهش بکشم بالا و به بَبری که حالا تمام روز توی حیاط پشتی بسته بود برسم.
-بقیه هرچی میخوان بگن. بَبریِ من وحشی نیست. اونها نمیفهمن. بَبری به من جواب میده. من میدونم. فقط من میدونم. باید درستش کنم. باید حلش کنم.
با این اطمینان که با وجود تمام هشدارهای بقیه و نشونههای طبیعت حتی یه خط بهش نیفتاده بود خودمو به بالای دیوار کوتاه رسوندم. بَبری اونجا بود. بیتاب و خشمگین قدم میزد و آروم میغرید. گاهی زنجیرش رو میکشید و گاهی بیهدف آمادهی خیز برداشتن میشد. چند لحظه همونجا نشستم. باید میجنبیدم. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه و ببیندم. شب نزدیک بود. بَبری ظرف آبش رو تا نیمه خالی کرد و به عکس خودش غرید. آهسته روی دیوار جابجا شدم و صداش کردم.
-بَبری! بَبری من اینجام. این بالا.
بَبری یا نشنید یا خیالش نبود. بلندتر صداش زدم.
-بَبری! منم! این بالام. منو ببین! این بالا رو نگاه کن.
بَبری شاید از صدای من یا هر چیز دیگهای که من ازش سردرنمیاوردم یه دفعه سر بلند کرد و منو دید. خیلی سریع اتفاق افتاد. اونقدر سریع که اصلا نفهمیدم چی شد. بَبری در یک چشم به هم زدن پارس بلندی کرد. بلندتر از همیشه غرید و خیز برداشت. دیوار کوتاه و من سست بودم. خیز بَبری بهم میرسید یا نه هرگز نفهمیدم. دستم از لب دیوار شل شد و پرت شدم داخل. به نظرم خود خدا هلم داد چون از مسیر دندونهای سگ عصبانی دور شدم. اما حالا داخل حیاط بودم و بَبری هم فرصت رو از دست نداد. در کسری از یک پلک زدن بالای سرم بود. یادم نیست چی شد. حتی درد هم نبود. فقط پاره شدن لباسم رو فهمیدم و صدای غرشی که درست توی صورتم بود و صدایی که از حنجرهی خودم، اما بیگانه و جدا از خودم جیغ میکشید و جیغ میکشید.
تا سه روز بعد رو اصلا یادم نمیاد. فقط تب بود و گریه بود و صداهای آروم و دلواپس بالای سرم. بیدار که شدم هنوز تب داشتم. تمام جونم انگار از زیر یه کوه خاک بیرون کشیده شده بود و درد میکرد. چند لحظه نفهمیدم چی بیدارم کرده. بعدش صداها، صحبتها، کلمهها، صداهایی که داشتن فریاد میشدن. انگار کسی میخواست وارد اتاق بشه و بقیه موافقش نبودن. یه صدای آشنا که از شدت شرم عوض شده بود و چندین صدا که از خشم و سرزنش آتیش ازشون بیرون میزد. صداها، سرزنشها، آشنا، آشناتر، عمو بهادر، مادرم، خاله، شوهر خاله، … تمام توانم رو توی حنجرهی گرفتهم جمع کردم و نفسم رو با یه داد فرستادم بیرون. در کسری از ثانیه یه دسته آدم بالای سرم بودن. به خودم که اومدم مادرم بغلم کرده بود و من با سری که توی یه ظرف خم شده بود شدیدتر از هر زمانی که تا اون بخش از عمرم در خاطرم بود داشتم محتویاتی که توی معدهی خالیم نبود رو استفراغ میکردم.
-میبینی؟ میبینی مشتی؟ تمام این روزها همینطوریه. حتما باید همچین بلایی سرمون میاوردی تا حرف گوش کنی؟ حال این بچه رو که داری میبینی. برو مرد حسابی حالش خوش نیست میخوایی زهره ترکش کنی؟ چیزی نیست خوب میشه فعلا برو تا ببینیم خدا چی میخواد.
دلم میخواست حرف بزنم. دلم میخواست به همه بگم که دست از متهم کردن عمو بهادر بردارن. نمیتونستم بگم. دلم میخواست اونها بفهمن ولی کسی نمیفهمید. سعی کردم حرف بزنم ولی زورم به توقف تهوعم نمیرسید. صدام هم به کسی نمیرسید. جیغ کشیدم ولی بقیه به اشتباه ترس تعبیرش کردن. عمو بهادر شرمنده تر از پیش از اونجا رفت. بقیه تقریبا بیرونش کردن. و من تمام حرفهایی که نمیتونستم بگم رو توی اون ظرف خالی بالا میاوردم و فقط دلم میخواست که تموم بشه.
دفعههای بعد که بیدار شدم همه جا آرومتر و من آگاهتر بودم. بچهها و بزرگترها میومدن، حرف میزدن، محبت میکردن، واسه بیدار کردنِ توجهِ ماتم زور میزدن و میرفتن. عاقبت تونستم با تکیه به بابا بزرگ بشینم و بدون تهوع سوپ بخورم. بچهها اطرافمون میپلکیدن و مثلا واسه روحیه دادن بهم هی از سوپم تعریف میکردن و از پدربزرگ میخواستن اجازه بده یهخورده از سوپ من بچشن و بابا بزرگ مهربون با تکون دست شبیه یه دسته پروانه پر میدادشون. بچهها واسم جوک میگفتن، بزرگها واسم خوراکی میآوردن، پسرها کاردستی و تیله و تیر کمون و هرچی که بیشتر از همه دوست داشتن رو بهم میبخشیدن و با تأکید میگفتن مال خودت باشه واسه خود خودت. حتی یکی از دخترها عروسک سوگلیش رو آورد و داد بهم و گفت:
-بیا این مال تو. فقط اسمشو عوض نکن عادت نداره. ولی دختر خوبیه ببر با عروسکهای خودت دوستش کن.
بابا بزرگ تقریبا ازم جدا نمیشد. نمازش رو پیش من میخوند. واسم قصه میگفت. برام کاردستی میساخت. حتی برخلاف همیشه حاضر شده بود عصاش رو بهم بده تا باهاش بازی کنم که راستیراستی حسودیه بقیهی بچهها رو تحریک کرد. پدربزرگ روی اون عصا خیلی حساس بود. ظاهرا خیلی عزیز بودم که عصای بابا بزرگ توی دستم بود. کسی از بَبری چیزی نمیگفت. عمو بهادر چند دفعه دیگه اومد ولی نذاشتن منو ببینه. میگفتن بچه میترسه. تو رو ببینه باز همه چی یادش میاد. برو مرد خدا رو خوش نمیاد.
دفعهی آخر که عمو بهادر اومد اونقدر توان داشتم که صداش کنم. عمو شنید و دیگه منتظر رضایت بقیه نشد. وسط پریشونیها بقیه از ترس اینکه حالم دوباره بد بشه کوتاه اومدن. پدربزرگ قائله رو به نفع عمو بهادر ختم کرد. عمو اومد و بالای سرم نشست.
-چطوری عموجان؟
صدای عمو بغض داشت.
-شرمندتم عموجون! کور بشم عمو! الان خوبی؟
ترکیدن بغض عمو رو ندیدم ولی شکستن صداش رو شنیدم. دستهام رو باز کردم و بعد توی بغل عمو بهادر بودم. شونههای پهنش جای خوبی واسه من بود. پناهگاهی که میشد چیزی رو بپرسم که از هیچ کسی نپرسیده بودم.
-عمو! بَبری…
دستهای پینه بستهی عمو روی سرم کشیده شدن و سکوت عمو دلیل کافی بهم داد تا بیترس از شلوغکاریهای بقیه، بیخیال تهوع، بیخیال دلواپسیِ مادر و فحشهای خاله، بیخیال همه چیز و همه چیز، بغضم بترکه. شونههای پهن عمو چه جای خوبی بود. پناهگاهی واسه گریه کردن از دردی که اون زمان با نگاه یه بچه حس میکردم جز عمو بهادر کسی نمیفهمدش. آخه بَبری سگ عمو بهادر بود. پدربزرگ اجازه نداد کسی واسه توقف گریههام کاری کنه. اجازه هم نداد که کسی از عمو بهادر جدام کنه که بعد از اینهمه سال هنوز به خاطرش ممنونشم. توی بغل عمو بهادر گریه کردم و گریه کردم. عمو هم گریه کرد اما بیصداتر از من. و من که هنوز بچه بودم نمیدونستم که اشک عمو از جنس گریههای من نبود. پدربزرگ بود که سکوت رو شکست.
-بسه مشتی. بسه مرد. شکر خدا به خیر گذشته. تو که تقصیری نداشتی مومن. اگر سر نرسیده بودی خدا میدونه چی میشد.
عمو همچنان سرم رو نوازش میکرد و بینیش رو بالا میکشید. حس میکردم باید واسش کاری کنم. واسه عمو بهادر مهربونی که اونهمه واسه عیادتم بهش سخت گذشته بود.
-عمو! گریه نکن دیگه!
و بغضم دوباره ترکید. شونههای عمو هنوز میلرزیدن.
-اون چه کاری بود کردی عموجان؟ خواست خدا بود که به موقع رسیدم. نزدیک بود تا آخر عمر منو شرمندهی خونوادت و خدا کنی عمو.
ولی من توی هوای سرزنشهای مهربون عمو بهادر نبودم. روحم داشت زیر بار پرسشی که جوابش در هیچ کجای رویاها و حتی کابوسهام نبود له میشد.
-عمو! بَبری واسه چی از دستم عصبانی بود؟ من که اونهمه دوستش داشتم. مگه من چیکار کرده بودم؟
و گریه نفسم رو برید. عمو بهادر سعی کرد بخنده اما نتونست.
-تو کاری نکرده بودی عموجان. نژاد بَبری سگ خالص نبود. اون فقط طبیعتش رو بروز داد.
این چیزها توی سر من نمیرفت. دست خودم نبود. نمیفهمیدم. حس میکردم قفسهی سینم از هقهق خرد میشه.
-عمو! بَبری دوستم بود. من خیلی دوستش داشتم. واسه چی دیگه نخواست دوستم باشه؟
عمو محکمتر بغلم کرد و بیشتر نوازشم کرد.
-عموجان! بیگانه بیگانه هست. بیگانه که واسه آدم دوست نمیشه. بَبری ذاتش همون بود که دیدی. اگر تا اون زمان ندیده بودی شاید به این خاطر بود که هنوز اونقدر کامل نشده بود که ذات واقعیش رو نشون بده. وقتی به اندازهی کافی بالغ شد تازه جوهرش رو پیدا کرد. از کجا معلوم شاید خودش هم نمیدونست.
بغضم انفجار در انفجار میترکید.
-اگر خودش نمیدونست پس نباید تنبیه میشد عمو. من دوستش داشتم. بَبری دوستم بود بالغ هم که شد باز من میشناختمش. واسه چی باهام قهر کرد؟ من ببر هم که میشد دوستش داشتم. پس اون واسه چی دیگه دوست من نبود؟ من فقط میخواستم بغلش کنم تا دوباره دوستم بشه.
سرم رو به سینهی خسخسیه عمو بهادر تکیه دادم و زار زدم. عمو بهادر آه کشید.
-اون باهات قهر نکرد عموجان. فقط حس دوست داشتن رو شبیه تو بلد نبود. نژاد بَبری دوست آدمها باقی نمیمونن. بزرگتر که بشی خودت میفهمی. حالا دیگه گریه نکن عموجون.
ولی من نمیفهمیدم. نژاد. طبیعت. بیگانه. ذات. نمیفهمیدم. من فقط جای خالی عمیقی رو توی سینم حس میکردم که به نظرم میرسید دیگه با هیچ چی پر نمیشه. عمو بعد از مدتی خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد آرومم کنه.
-گریه نکن دیگه عمو. دوباره مریض میشی. بسه خیلی گریه کردی. فدای سرت. خودم واست یه توله میارم. اصلا توله رو که نمیشه ببری شهر. توله همینجا بمونه ولی مال تو باشه هر دفعه اومدی باهاش بازی کن خودم واست جوجه میارم. جوجه دوست داری مگه نه؟ این دفعه که رفتم تهران واست عروسک میخرم از عروسک دخترم بزرگتر و خوشگلتر. لباسش توری باشه کفشاش برقبرقی باشه. دوست داری عمو؟ دوست داری؟
اون روز شب شد. شب هم گذشت. حال من بهتر و بهتر شد. مدتی بعد تونستم با نظارت آدم بزرگهای دلواپس قاطیِ بچههای مهربون و خوشحال از خونه بزنم بیرون. اما هنوز نمیفهمیدم. حرفهای عمو رو کامل به خاطر داشتم اما نمیفهمیدم. عمو بهادر گفته بود بزرگ که بشی خودت میفهمی. و من دلم میخواست میشد با یه پلک زدن بزرگ بشم تا بفهمم.
زمان گذشت. من بزرگ شدم. در سالهای نوجوونیم، در کشاکشِ توفانهای زندگی که با بزرگتر شدنم بزرگ و بزرگتر میشدن، در گیر و دارِ قائلههای جوونیم، در اصطکاک بین لحظههای پر از سربالاییها و سراشیبیهای زندگی، هر لحظه و هر جا دنبال جوابهایی بودم که با هر زمین خوردن خیال میکردم شاید فهمیده باشم اما بعد با ضربههای بعدی میدیدم که هنوز نفهمیدم.
امروز من بزرگ شدم. حالا 47 سالمه. از بچگیهام جز رویاهای پیچیده در غبار فراموشی اثری نیست. از جادههای ناهموار نوجوونیهام گذشتم. منظرههای مدل به مدلِ جوونیهام رفتن و همراه جوونی کردنهای تلخ و شیرین و گاهی خجالتآورم گذشتن و تموم شدن. و حالا در اینجای زندگی تصور میکنم عاقبت فهمیدم اون روز عمو بهادر چی میگفت. اگر خودستایی نباشه حالا حس میکنم شاید خیلی هم بیشتر و عمیقتر از چیزی که عمو بهادر اون روز میگفت و انتظار داشت فهمیدم. امیدوارم این بار دیگه لازم نباشه بابا روزگار درسهاش رو واسه قبول شدنم تکرار کنه چون از تکرار این تجدیدی به اندازهی تمام عمری که پشت سر گذاشتم خستم. امشب نمیدونم روی چه حسابی یه دفعه دلم واسه عمو بهادر، واسه آبادی، واسه پدربزرگ، و واسه اون بچهی خیالاتیِ دیوونه که خود من بود و نبود به شدت تنگ شد. بچهی بیخیالی که وقتی پژمرده میشد، کلی شونه واسه گریههاش داشت. شونههایی که واسه خودش و دلیلهای باریدنهاش حسابی پهن و حسابی محکم بودن.
یادش به خیر!
یادت به خیر عمو بهادر! کاش بودی! هرچند دیگه خودم و گریههام توی بغلت جا نمیشیم، ولی دلم میخواست میشد باز ببینمت تا بهت بگم عاقبت فهمیدم. و چقدر از اون زمان تا این بزرگ شدنم راه بود! بیشتر از یک عمر طولانی. بیشتر از سالها تجربه. بیشتر از تمام لحظههایی که تصور میکردم بزرگ شدم و هنوز خیلی تا بزرگ شدنم راه مونده بود!
به نظرم دیگه واقعا بزرگ شدم عمو! اونقدر بزرگ شدم که مفهوم تمام کلمههای اون روزت رو بفهمم.
دفعهی بعد، اگر گذارم به آبادی افتاد، به دیدنِ سنگِ مزارِ خیلیها باید برم. تو هم یکی از اون خیلیهایی عمو بهادر. میام عمو حتما میام. خیلی چیزها دارم واست بگم.
روحت شاد!
بدجوری دلتنگِ آبادیام. آسمانآبادی که آسمونِ دلهای ساده و صمیمی روی خاکِ خدا بود. چه حال قشنگی داشت پروازهای خاکیمون توی کوچههاش!
یادش به خیر!
امشب اعتراف کردم که عاقل نیستم. اگر اعترافاتم به جای یکی بشه دوتا به جایی برنمیخوره. پس بذار بگم که من هنوز هم شبیه بچگیهام خیالپردازم. فقط الان خیالپردازیهام یواشکیتره. آخه ناسلامتی آدم بزرگم. من هنوز در جهانِ رویاییِ خودم آرزوهایی دارم که در خیالم مثل درخت جوونه میزنن، بزرگ میشن و میبالَن. من هنوز رویای آبادیای رو دارم که آسمانآباد بود و آباد بود و آسمونِ همیشه زیبای تمام بچهها و تمام دلهای پاک بزرگترهای اهل آبادی بود. کی میدونه! شاید جایی در جهان، باز هم بچههایی باشن که آسمانآبادشون رو دوباره میسازن، و این بار اجازه نمیدن که بزرگ شدنها آسمونِ خاکیشون رو از هم بپاشه. امید همیشه قشنگه. از دستش ندیم.
تا بعد.
پایان.
-از شبنوشتهای پریسا.-
شنبه 27 دیماه 1404، ساعت23و35دقیقه
یکشنبه 14 تیرماه 1405.
یکشنبه 14 تیرماه 1405.
در ارتفاعاتم. یکی از روستاهای سوادکوه. سکوتی که با صدای زنگولههای اون بیرون تزئین شده، باد سرد تابستونی که فقط در ارتفاع حدود 1800 متری از سطح زمین میشه نوازشش رو حس کرد، آواز پرندههای بیخیال، من و تاب و بالکن و گوشی و موزیک و… خیال.
روی تاب نشستم. باد دور سرم میچرخه. پرندهها میخونن. خیال با قدمهای بیصدا کنارم میاد. با شیطنت میخنده و دستش رو دراز میکنه. رفت و آمد بین واقعیت و خیال برای من هیچ زمان سخت نیست. اینو راحتتر از خیلیهای دیگه انجامش میدم. دنیای واقعی جذاب نیست. مادر توی حیاط مشغول کار خودشه. حضور من فعلا در این دنیای سنگی لازم نیست. همه چیز واسه سفر حاضره. چشمهام رو میبندم. دستم رو توی دستهای مشتاق خیال میذارم و همراه تاب و موزیک و خیال میزنم به جاده.
جاده میدرخشه. انگار از نقره ساختنش. حیرت رو میخندم.
-چه فصلی از سال شبهای جاده این رنگیه؟
تو آهسته تمسخرِ آشنا و مهربونت رو توی گوشم نجوا میکنی.
-فصلی که در تقویمهای کاغذی نیست خنگ خدا! هنوز نفهمیدی؟ پس تو کی یاد میگیری!
از کی دستت توی دستمه که نفهمیدم؟ چندتا لحظه رو از دست دادم؟ لعنت به این حواسِ پرت! نمیگم ولی تو میفهمی. لبخند میزنی. گرمای حضور دستت دستم رو لمس میکنه.
-سخت نگیر. حالا که اینجام.
حسی از جنس بهشت از دستم توی تمام ادراکم پخش میشه. سبک میشم. شبیه دونه برفی که خورشید بهش بزنه و آبش کنه. ستارهها بالای سرمون آروم میخندن. با دست آزادم واسشون دست تکون میدم. صدای آواز جاده توی هوای نقرهای میپیچه. چقدر دلتنگش بودم! سالهاست که در دنیای واقعی دارم دنبالش میگردم اما نیست. هیچ کجا نیست. ای کاش بود.
-واسه چی میخوای پیداش کنی؟ که شبیه باقی موزیکها توی یه فلش زندانی بشه؟ آواز جاده همینطوری قشنگه. آزاد و رها، بذار خاطرهای باشه توی خیالت.
میخوام ازت بپرسم چه جوری فهمیدی این لحظه ذهنم کجاست اما نمیپرسم. حس میکنم کلام محرم این لحظهها نیست. سکوت میکنم. بذار لبریز باشم از خندههای تو! و تو میخندی. میخندی! و سرشار از بهشت میشم.
رنگِ نقرهایِ رویا چقدر به شب و جاده میاد! میخوام اینو بگم. میخوام خیلی چیزها بگم. چقدر حرف دارم واسه گفتن، اما…
-کجا میریم؟
این تنها چیزیه که کلام در گفتنش کمکم میکنه. تو همچنان میخندی.
-خونه. میریم خونه. باید برگردیم.
جاده از زیر قدمهایی که برنمیداریم رد میشه. چقدر دلتنگ خونهام. آه میکشم. فرشتهها آروم میخندن. اونها قصهی دلتنگیهام رو از حفظن. سرم رو به شونهات تکیه میدم و چشمهام رو میبندم. خونه و خاطرات صدام میزنن. هوای حضورت از خندههای فرشتهها پر میشه. جاده پیش میره. ما پیش میریم. خونه آخرِ این جاده منتظره. جادهای که قشنگه اما خونه قشنگتره. دلم تنگ شده واسه آرامش آشناش و همه چیزش. طنین خندههای آرومت توی هوای ادراکم جاری میشه.
-روی شونههای من نخواب. بله خونه قشنگه. خواب هم خوبه. اما خوابها بیاعتبارن. تو باید بیدار بشی!
انفجارِ رعد انگار جهان رو منفجر میکنه. چشمهام رو باز میکنم. تمام هستی توی آتیشه. ستارهها نیستن. شب بالای سرم مثل قیر سیاهه. و این پایین شعلهها، شعلهها، شعلهها…
در حال سقوطم. جاده خاکستر شده. با وحشتی به وسعت عدم غیبتِ دستت رو توی دستم حس میکنم. میخوام صدات بزنم. هوا انگار از خاکستر درست شده. صدا نیست. نفس نیست. تو نیستی.
تو نیستی!
انجمادی تیز ادراکم رو نوازش میکنه. از سوز این سرمای بیوصف پر میشم. بیداری رو از لابلای خاکستر نفس میکشم. صدای گریهی فرشتهها سکوت رو زخمی میکنه. زخمی که خونش اشک میشه و میباره، از چشمهای تاریکِ من!
دستی سرد و سنگین روی شونههام فرود میاد. تبِ منجمدِ پیشونیم رو نوازش میکنه. سفت و سنگین بغلم میکنه. از هوای مرگ پر میشم. چشمهای شبزدهام رو باز میکنم. دلتنگی با صدای سرد و آشناش توی گوشم زمزمه میکنه:
-سلام!
فرشتهها جایی وسط خاکستر جاده و رویا گریه میکنن. من انجماد رو نفس میکشم. تیرگی غیبت آسمون آشنا رو بیصدا نظاره میکنه. چشمهام غیبتت رو میبارن و میبارن. دلتنگی همدل توی گوشم زمزمه میکنه.
-رویاها قشنگن اما همیشگی نیستن. بیاعتباریشون تقصیر تو نیست. تقصیر من هم نیست. هوای بیداری سنگینه ولی بهش عادت میکنی. من تا پایانت کنارتم.
سرم رو به سرمای شونههاش تکیه میدم. چشمهای خیسم رو به نوازشهای تب میسپارم. دردی تلخ توی قفسهی سینم میچرخه. درد رو آه میکشم. دلتنگی توی گوشم قصه میگه. قصهای از جنسِ غیبتِ ابدیِ تو. فرشتهها جایی وسط خاکستر گریه میکنن. خودم رو در تعلیق منجمد آغوش دلتنگی رها میکنم. آهسته از خودم دور میشم و گوش به طنین بارونیِ قصههای دلتنگی، میخوابم… میخوابم… میخوابم…
میمیرم!
-از شبنوشتهای پریسا-
روی هم رفته… مثبته.
ظهر5شنبه.
آخ خدای من الان2روزه میخوام بیام اینجا چیزمیز بنویسم هر دفعه تا نصفه مینویسم یه چی میشه بعدش بیخیالش میشم نصفه نوشته ی من شوت میشه میره.
آخجون تنظیمات جسمم دوباره داره فرمت میشه تاااا دفعه ی بعد که هنوز خیلی بهش مونده و دزد رو تا نگرفتن پادشاست و خلاصه آخجون.
ایول خدا سلامتی خیلی خوبه خدا از هرکسی داره نگیردش به هر کسی هم نداره بده از جمله برادر من.
این2روز کلی در تجربیات جدید تکنولوژی شنا کردم و کلی کیف کردم البته تمامش هم موفق نبود ولی من چندتا چیز جدید یاد گرفتم و بدجور خوشم میاد. خدایا چقدر چیز هست که دلم میخواد تمامش رو بلد بشم کاش میشد شبیه داستانهای تخیلی آسیموف تمامش یه جا مینشست توی کله ی من.
خب صدام کردن واسه ناهار بعدش هم پاکسازی آشپزخونه و موارد جانبیش که طول کشید اما این دفعه دیگه این نصفه رو شوت نکردم اومدم باقیش رو بنویسم.
آخجون وای خدا عاشق این موارد جدیدم من تونستم یه کانال توی تل بزنم تازه رباطه بابا خخخ رو هم پیدا کردم بلد شدم چه جوری ازش رباط بگیرم ولی هنوز تنظیم رباط رو بلد نیستم خدا رو چه دیدی شاید اونو هم همین روزها یاد گرفتم کی میدونه! نخند میدونم رباط ساختن آسونه واسه تو ولی من تا همینجا رو هم بلد نبودم الان واسش ذوق میکنم ای موجوده تنگ نظر که به ذوق کردنهای من زیرجلدی میخندی. اصلا دلم میخواد تو چی میگی؟ خل وضع هم خودتی!
واسه دومین بار همراه سوپر لیام توی جشن شکست اکس وان شرکت کردم و آتیشبازیش رو دوست داشتم.
وای از پریشب از بس قهوه خوردم دیشب یه سردرد ملویی داشتم که تهدیدم میکرد. وای دست خودم نیست قهوه دوست دارم. خلاصه که کافه حسابی فعاله.
به احتمال قریب به یقین فردا همراه مادر میرم به ارتفاعات و خدایا اونجا هم بد نیست اما من ترجیحم همینجاست همین4دیواریه امنه خودم. هی بیخیال اونجا هم چیزهای مثبت زیاد منتظرم هستن. بالکن و نسیم و صداهای متفاوت و تاب ایول تاااااب این یکی رو بدجوری عشقه تاب!
وای خدا کاش آدمها هم شبیه مار پوست اندازی داشتن وقتی کثیف میشدیم میتونستیم پوست کثیفمون رو بندازیم یه جدید و تمیزش اون زیر بود لازم نمیشد بریم2ساعت توی حموم بمونیم. حوصله ندارم برم اون داخل آخه! هر دفعه میرم کلی طول میکشه تا بیام بیرون دلم نمیخواد خیلی بمونم اونجا. چیکار کنم تقصیر من که نیست آب بازی کیف میده وقتی مشغول میشم زمان یادم میره. وای ولی باید برم کثیف شدم و آخ که اگر یه وان داشتم خدایا من وان میخوام وای خدا وان وااااااااااااااااااااان وان میخوام خدایا من چنان بدجوری وان میخوام که نمیدونم که چی ولی میخوام وان میخوام وای خداجون چه جوری میشه من اینو حلش کنم وان وان وان میخوام وای خدا وان میخوام وووییی خدا خیلی وان میخوام وای خداجون!
کاش یادم بمونه امشب یه سری سنگ و مروارید جدا کنم فردا ببرم ارتفاعات چندتا گل یقه درست کنم دلم لک زده واسه این موارد انگشتی هنری پس واسه چی انجامش نمیدم الان که زمانم بازه. هی! زمانم! چه عجیبه که زمانم بازه!
این روزها حسهای عجیبی دارم که بعضیهاشون مثبتن بعضیهاشون هم خیلی درست درمون نیستن. اما مثبتهاشون خیلی بیشتره. فقط گاهی یهخورده بعضیهاشون کدر میشن که اونها هم به نظرم به تدریج گرد و خاکشون میره یعنی من بلد میشم چه جوری تمیزشون کنم خخخ. روی هم رفته روزهای جالبی رو سپری میکنم که داخلش پر از حسهای جدید و تجربه های جالبیه که یا کلا جدیدن یا مدتهای خیلی زیادی بود که احساسشون نکرده بودم و الان از حضورشون یه مدل کیفداری تعجب میکنم خخخ. اما من همیشه زیاده خواهم و این روزها بیشتر میخوام میدونم عادت زشتیه ولی دست خودم نیست. مثلا اینکه دارم کیف میکنم واسم کافی نیست کیف بیشتر میخوام. بلد نیستم توضیح بدم ول کن خسته شدم ای بابا!
بدجوری دلم میخواد میشد میرفتم بازار یه میز بزرگ که فیت گوشه اتاقم باشه پیدا میکردم میخریدم ولی نمیشه. اولا قیمتها واقعا خیلی افتضاحن دوما این مدل خریدها انصافا بینایی میخواد میتونم کمک بگیرم ولی بازم اگر خودم ببینم خیلی اثربخشتره دیگه. وای ولی چنان بد این حس میز خواهی خخخ افتاده به وجودم که الان حس میکنم توی مغزم از شدت فشارش میخاره خخخخ. وووییی بدجوری میخاره! وای که اگر میشد من یه میزی که خودم میخوام رو پیدا کنم بخرم ووواااییی که اگر میشد!
روی هم رفته زندگی قشنگه البته منهای لکه های تاریکش از جمله بیماری برادرم و ترس از تلاقی داروهاش با همدیگه که آخ خدا اگر این مشکل نبود چه کیفی میکردم من! خب اگر این مشکل نبود الان خیلی چیزهای دیگه هم پیش نیومده بود که! اگر این مشکل نبود من الان… بسه. ول کن پریسا. تا کی میخواستی توی خواب بلولی؟ الان بیداری. بیخیال شو.
خب بیخیال. خدایا مصلحتت رو شکر به خاطر همه چی شکرت شاید لازم بود دیگه بیدار بشم خدایا دورت بگردم شکرت هرچی تو بگی. توکل به خودت. توکل به خودت!
دیگه چیچی میخواستم بگم یادم رفت؟ هی من باز چیز میخواستم بگم پس بقیهش کو؟ واسه چی یادم نیست؟ چیچی بود؟
بسه بذار یادم که اومد دوباره میام. ساعت به سیستم من14و15دقیقه. تا بعد.
گاهی دلتنگ میشم.
3شنبه ظهر.
کتاب میخونم. شوالیه و شاپرک. اولش نزدیک بود ولش کنم ولی الان دارم داخلش قدم میزنم. بدک نیست فقط گاهی خسته میشم که شاید به خاطر حس و حالم باشه.
امروز هنوز داستان انگلیسی صوتی گوش نکردم بعد از ظهر چندتا گوش میدم. دیشبی یعنی دیروزی رو محتواش رو فهمیدم ولی تمام جمله های داخلش رو نه. شاید حواسم جمع نبود شاید هم لغتهای ناشناس یا فراموش شده زیاد داشت. باید بیشتر تمرین کنم.
حال جسمم از دیروز2درجه بهتره اما همچنان یه طرف ولو میشم و آخ آخم درمیاد. گندش بزنن این واقعا نکبت مزخرفیه که باید خدا رو بابتش شکر کنم چون میگن اگر نبود من به دردسر میخوردم. من که بلد نیستم علاقه ای هم ندارم که سردربیارم علم میگه.
مادرم هرچی از اینستا گرام و اینترنت میخونه باورش میشه و در حال حاضر این یکی از مشکلاتمه چون تقریبا نیم ساعت پیش نمیدونم از کدوم جهنم اینترنتی ای خونده امشب آمریکا میخواد به ایران حمله کنه و یه سری توصیه های نفله هم زیر هشدارش نوشته بود ازونایی که میگه نمیدونم دارو و آب و ازینا داشته باشید و به فلان جاها نزدیک نشید و توی خونه بمونید و از این چیزها و خلاصه الان دلواپسه و منتظر که امشب آمریکا بیاد بهمون بمب و موشک بزنه هرچی هم بهش میگم بابا این آشغالها رو نخون اگر هم میخونی باور نکن به من گوش نمیده.
اینجا هوا عجیب گردشیه و من عجیب دلم عشق و حال میخواد. البته از ولو شدن و بازی کردن و کتاب خوندن بدجوری عشق میکنم ولی یه مدل عشق و حال دیگه هم دلم میخواد ازونا که میزنیم بیرون و حسابی خوش میگذره. عادل گفت بیا کتابخونه ولی نرفتم. حال جسمم اونقدرها مثبت نبود که بلند شم یه دوش بگیرم و بزنم بیرون به هوای کتابخونه.
امیدوارم قهوه ساز ناجنسم امروز از به قول کوکو و رفقاش ترمیمگاه و به قول خودمون تعمیرگاه برگرده. بدجوری روی میز گوشه اتاق جاش رو خالی حس میکنم. باید یهخورده اینجا رو جابجا کنم بلکه جا یهخورده باز بشه تا موقع قهوه درست کردن اینهمه بلا سرم نیاد و بتونم بیشتر قهوه اصل نه قهوه فوری داشته باشم. وای خدا دلم تفریح میخواد مثلا اینکه بشه برم یه چیزی بخرم. یه چیزی مثل چی؟ اون قوطیهای گرون و پرضرر؟ نه به درد نمیخوره. یه پاد جدید؟ نه خوشم نمیاد درضمن مگه همین یکی که الان دارم چیشه خیلی هم خوبه. به هوای جوونتریهام یه باربی؟ یه عروسک گنده؟ یه شیشه عطر ازونا که مدتهاست دنبالوشونم؟ یه بسته خوراکی مثلا یه ساندویچ حجیم؟ یه ست کامل شمع عطری؟ هیچ کدومشون بهم لبخند نمیدن اینها رو نمیخوام. پس چی؟ یه چیزی از برقیجات. یه چیزی که توی این فضای کوچولو یهخورده اوضاع رو با حالتر کنه. خب چی؟ قهوه ساز؟ مال خودم هنوز بهش امیدوارم قهوه ساز جدید نمیخوام دلم میخواد رفیق خودم برگرده. رفیقی که شاید قد باقی قهوه سازهای خیلیهای دیگه مجهز نیست اما من دوستش دارم. یه حس قشنگی توی سادگیش هست که جذبم میکنه. دیگه چی؟ یه چاییساز که به جای پارچ بشه از شیرش آب گرفت مثل یه کتری؟ چاییساز خودم هنوز سالمه دلیلی نمیبینم همراهیش رو بدون هیچ بهانه ای با یه مدل بالاتر یا متفاوت عوض کنم. یه یخچال کوچولو ولی آب سردکن دار؟ یخچال خودم آب سردکن نداره ولی هنوز بیداره واسه چی باید عوضش کنم تازه اگر هم میشد پولش رو الان نداشتم. خب پس چی؟ نمیدونم مثلا یه میز جدید که استاندارد این گوشه از اتاقم باشه و بتونم فلاسک روی میز آرایشم رو کنار باقی رفقا جا بدم. یعنی الان میشد من یه میز بخرم لبخند میزدم؟ نمیدونم. به نظرم شاید.
ادای قهرمانها رو درنمیارم. فرشته و پیغمبر معصوم هم نیستم. من خودمم. فقط پریسا. یه پریسای خاکی که شبیه همه آدمها ضعفهایی داره که بخشی از موجودیتش هستن. گاهی دلتنگ میشم. به نظرم همه میشن. اعتراف بهش ایرادی نداره. گاهی دلم تنگ میشه و واسه خلاصی از دستش به فرعیهای کمخطر در میرم. مثلا به تصور بیرون زدن از خونه و یه گردش بی هدف. یا خرید یه چیزی که مشغولش بشم. یا تصور تهیه مواردی که در حالت عادی غیبتشون واقعا مشکلساز نیست. گاهی دلتنگ میشم. شبیه تمام اونهایی که هنوز توی قفسه سینشون چیزی بیشتر از اون مشت گوشتی در حال تپیدنه. در و تخته به هم نمیکوبم. گریه زاری هم نمیکنم. عربده و فحش هم در کار نیست. حتی آه هم نمیکشم. فقط گاهی دلتنگ میشم. اونقدر بی صدا که شاید حتی خدا هم نشنوه. بی حرف، بی توقع، بی گریه، بی آه، بی انتظار هیچ فردایی، گاهی دلتنگ میشم.
گاهی عجیب، عمیق، تلخ، دلتنگ میشم. چیزیم نیست. چیزی نمیگم. چیزی نمیخوام. فقط، گاهی دلتنگ میشم.
ساعت12و14دقیقه ظهر3شنبه9تیرماه1405.
تا بعد.
2شنبه صبح. به جان خودم این دفعه دیگه واقعا صبحه. ساعت12دقیقه از8صبح گذشته پس جای تردید نیست خخخ.
وای خدا داغون شدم. چیزی نیست کاملا جسمیه. حس توضیح نیست فقط همه جام درد میکنه خوابم میاد چون دیشب اصلا درست درمون نخوابیدم یا بیدار میشدم نق میزدم یا خوابهای مسخره میدیدم بازم نق میزدم یا نمیدونم چیچی میشد که بازم نق میزدم خلاصه تمام شب داشتم نق میزدم. جدی نگیر تنظیمات جسمم به هم ریخته و مغز هم جزو جسمه. من در حالت معتدلش هم مخ درست درمون نداشتم الان که تعمیری شدم کلا هیچ انتظاری ازم نیست. آی آی آی خداجون!
هفته تاریک زیرم گرفت بعدش هم نمیفهمم واسه چی استخون درد دارم. شونه هام درد میکنه پام درد میکنه کتفم درد میکنه ستون فقیر فقراتم درد میکنه وای خدا واسه چی همه جام درد میکنه؟ خوب شد حس توضیح نبود اگر بود خدا میدونه دیگه چه اراجیفی اینجا میپاشیدم!
خب نقهام رو زدم بسه. احتمالا امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست و خدایا کاش کاری واسش از دستم برمی اومد. ولی برنمیاد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. هی! در لحظه باید زیست. خودمو عشقه و درست همین الان. آی الان دارم میمیرم که! وووییی خخخخ وای خداجون!
امروز خواستم برم کتابخونه پیش عادل و رفقا که هفته تاریک دیروز عصر شبیه لودر روی سرم هوار شد و الان رسما موجودیتم زیر سواله ولی کاش میرفتم اگر جمعه با مادر بریم به ارتفاعات حالاها زمان پیدا نمیکنم برم اونجا. البته مشکلی در کار نیست مشکل روی گوشیم بود که شکر خدا خودم حلش کردم اما بد نمیشد اگر میرفتم یه چیزی رو به یک کسی میرسوندم شاید خوشحالش میکرد اگر از این یه چیزیها به خودم میرسید خوشحال میشدم خخخ پس احتمال میدم اون یه کسی هم از دریافتش خوشحال بشه.
میگم من معترضم ملزومات تفریحات مضرم بدجوری قیمتشون بالا رفته اگر همینطوری به صعودش ادامه بده دیگه نمیصرفه بخوام تهیهش کنم و اون زمان دقیقا باید چه خاکی روی سرم بمالم که خیلی هم چسبناک نباشه؟ یعنی چسبناکتر از این کثافتی که زدم به زندگیم؟ خدایی این چه غلطی بود من کردم؟ اونم واسه چی! یعنی به جان خودم بهش که فکر میکنم دلم میخواد خودم یک وجود خارج از موجودیتم باشه من دستم بهش برسه اونقدر شدید بزنمش اونقدر بد بزنمش که… زدن چه فایده ای داره؟ این خود من بودم. خودم که از سر نفهمی و خریت خودم رو گرفتار همچین دردسر مسخره ای کردم و الان هرچی زور میزنم زورم نمیرسه خودمو ازش خلاص کنم. شاید این گرونی خیلی هم بد نباشه. بذار قیمت بره بالا من زورم نرسه شاید به خاطر مدیریت هزینه هم شده بتونم خودم رو نجات بدم. اگر زمان دکمه ی بازگشت به عقب داشت اولین اشتباهی که از زندگیم پاکش میکردم این بود. کاش میشد! زدن خودم هم فایده نداره. این خود گناهی نکرده. من همچین بلایی سرش آوردم. خدایا اشتباه کردم بهم بگو چه مدلی درستش کنم باور کن نمیدونستم. هرچند میشد فهمید. من عقل داشتم قدرت تحلیل داشتم اینترنت رو داشتم که یه سرچ بزنم ببینم این مدل کثافتکاریها چه دردسرهایی میتونن درست کنن. نکردم هیچ غلطی نکردم جز اینکه مثل گوسفند سرم رو کردم توی آخور و بی توجه به عواقبش با کله رفتم توی نکبت. کار بدی کردم خدایا میدونم. اگر در نتیجه ی فشاری مثلا از جنس فشار403این بازی رو سر خودم درمیاوردم باز یهخورده جای شفاعت شاید داشت. این مدل گیرها واقعا بزرگن و… ولی401آخ خدا401آخه من چه مرگم شده بود واسه چی اینهمه… بیخیال من تا404هم همین مدلی بودم تازه1ماه نمیشه که استخونهای در رفته ی حواسم جا افتادن پس از1تا4همچین فرقی هم نکرده بودم.
این حرفها رو بیخیال. اشتباه بدی بود که لک تاریکش به این سادگی از زندگیم پاک نمیشه. به نظرم یه چالش به شدت سخت واسه خلاص شدن در پیش دارم که یک ساله دارم عقبش میندازم. به تدریج اینجا جواب نمیده. باید شبیه همیشه ضربتی عمل کنم. من همیشه توی زندگیم همینطوری از روی چالشها پریدم. قدمهای تدریجی هیچ زمانی بهم جواب ندادن. همیشه لبه ی پرتگاه وایمیستادم و یه دفعه میپریدم. اینجا هم چندین بار تدریج رو امتحان کردم. جواب نداده. باید یک بار بگم این بسته میشه و تمام. بعدش… خدا بعدش! از ترس همین بعدشه که اینو هنوز نگفتم. میدونم دری که خودم ببندم رو هرگز بازش نمیکنم. من حرف خودم رو نمیشکنم. من کاری که شروع کردم رو نیمه رها نمیکنم. من اگر قدم اول رو بردارم تا جایی که قدمهام به اختیار خودم باشن تا به انتهای جاده نرسم متوقف نمیشم حتی اگر آتیش روی سرم بباره. و میدونم در این مورد بعد از برداشتن اولین قدم چه راه پرفشاری رو در پیش دارم. خدایا باور کن میخوام ولی سخته با اینهمه ماجرا که اطرافم تاب میخورن این یکی رو هم بهش اضافه کنم میدونی چی سرم میاد؟ الان از همه چی در میرم توی این شب دفتر اینو ببندم از فشار اونهمه شب و غیبت این راه فرار لجنمال کجا باید در برم؟ خدایا سخته آخه! وای! وای خداجان! وای خدا!
بیخیال. این لحظه حال روحیم بد نیست اما واقعا حس میکنم زمان مناسبی واسه تمرکز روی همچین چیزی نیست. آمادگیش رو واقعیتش جرأتش رو این لحظه در خودم نمیبینم. فعلا که لازم نیست به فکر خرید موارد لازمه باشم. هر زمان لازم شد خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان چسبهای روانم سفتتر شدن و نسبت به این زمانم قویتر شدم و تونستم از پسش بربیام. میشم قطعا میشم. تا ابد که روانم این مدلی باند پیچ و آتل پیچ و چسبی نمیمونه. من بدتر از این روزها رو دیدم. اگر از اونها رد شدم از این یکی هم رد میشم. خصوصا اینکه خودمونیم خدایی این زمان به شدت فراتر از انتظار خودم عمل کردم خیال میکردم این روزها اوضاع باید خیلی ویران باشه اما واقعا نیست و جدی غافلگیر شدم از خودم خخخخ. بسه خسته شدم از بس چرت و پرت گفتم بذار بزنم شبکه مثبت.
آخجون عاقبت سوپر لیام رو تا آخر رفتم و زدم اکس وان رو ترکوندم. یوهو کلی تقلب و امتیاز بهم داد دیروز غول3مرحله ی اول رو بهم داد بزنمشون امروز هم گفت هر مرحله از بازی رو دلت خواست بردار بازی کن من کشتی فضاییش رو دوباره بازی کردم ولی مرحله آخرش رو نرفتم آخه این غولش خخخ وقتی نابود میشه ناله میکنه دفعه پیش که نابودش کردم دلم سوخت واسش خخخخخخخ آخه حمله نکرده بود بهم من تعقیبش کردم و زدمش حس بدی بهم داد کاش اون حمله میکرد شاید هم من سرعتم زیادی زیاد بود و اگر متوقف میشدم حمله میکرد ولی این…
این مزخرفات چیچیه امروز میگم؟ یعنی به خاطر هفته تاریکه که اینطوری سوپر بوق شدم؟
برم آخرین پرواز29رو بنویسم! وای خدا نه! برم ماکارونی بپزم! وای ول کن مادرم دوباره نظم فریزر رو به هم ریخته باید کلی دنبال گوشت بگردم. با این وضعیتم یه قهوه فوری تلخ خوردم سردرد نمیشم آیا؟ بیخیال خوردم رفت سردرد هم نمیدونم میشم یا نه ولی این ممنوعه های لعنتی واسه چی اینهمه جذابن من در حالت عادی قهوه دوست دارم ولی این مدلی بد نمیخوامش واسه چی درست زمانی که نباید طرفش برم این مدلی ناجور قهوه میخوام آخه الان توی این وضعیت وقت قهوه خوردنه؟ خب مشکلی نیست یه دونه خوردم مشکل اصلی اینجاست که بازم میخوام! خخخخخخ بله دقیقا غرض اینکه من باز قهوه میخوام خخخخخخ. بیخیال حلش میکنم ولی فعلا یه چی دیگه میخوام برم اول اینو حل کنم شاید یهخورده کنترل مخ نداشته و زبون گیج و دست همه چی نویسم موقتا ری استارت بشن. بسه باید برم. ساعت8و47دقیقه. تا بعد.