2شنبه شب.
خدایا عجب روزهای شلوغی دارم من! بدم نمیاد با مزه میگذرن. البته گاهی یهخورده سنگین پیش میرن ولی در مجموع من دوستشون دارم. آیی آیی آیی هفته ی تاریکه دیوونه! خدایا این چه وضعشه واسه چی این میادش و این مدلی حالم رو میگیره؟ گندش بزنن.
وای دلم میخواد بگم دلم میخواد پرحرفی کنم من الان کلی مجهزم به خیلی چیزهایی که دلم میخوادشون یعنی میخواستشون. البته نه همه چیز ولی اوضاع در این هفته خیلی از هفته ی پیش بهتره و هفته ی پیش خیلی بهتر از هفته ی پیشترش بود و… الان کلی خوش میگذره بهم. کافه پریسا همچنان بیشتر از پیش در حال تجهیزه، من یه دفتر کار کوچولوی متحرک دارم، روند کاهش وزنم دوباره شروع شده و یواشه اما متوقف نیست، کمتر از ماه پیش به سرم میزنه، کلی سفتتر شدم، کلی بیدارتر شدم، ترم مزخرفم از نصف گذشته و نهایتش تا22اسفند تموم میشه و چه بیفتم چه در برم بعدش تا15فروردین تعطیل میشم و کلاس آفلاین و آنلاین زبان در کار نیست، کلی دمنوش توی کافه پریسا دارم؟ یه عالمه جایگزین واسه شکلاتهایی که از خوردنشون پرهیز دارم دم دستمه، و معجزه ی من داره حسابی عمل میکنه و نتیجه ی حضور و عملش به شدت مثبته. اونقدر مثبته که حتی منه منفی بین هم دارم میبینمش. خدایا شکرت اگر فقط به خاطر همین آخریش بخوام کامل شکرت کنم تمام عمرم به شکر سپری میشه و باز بدهکارم. خدایا شکرت شکرت. خدایا شکرت!
اتاق بغلی یه دسته مهمون نشستن. من به بهانه ی درس اینجام. بحثهای سیاسی دوست ندارم. وای خدا چقدر درس دارم ولی آخه الان آخر شب و تمرین متن انگلیسی؟ وووییی!
میگم خدایا میشه فردا فاطمه و سونیا غیبت کنن تا من سر کلاس درس بخونم؟ هرچند امروز فاطمه نبود اما من درس نخوندم. به جان خودم فردا میخونم فقط این بچه خونه بمونه من درس بخونم.
آخ واااای لعنت به تاریک وای خدا پدرم در اومد هیچ خوشم نمیاد.
داشتم میگفتم خیلی چیزها اطرافم جوره اما نه همه چیز. وای خداجون خیالش که هزینه نداره بذار ببافم. مثلا اینکه یه پول حسابی داشتم و یه سرفیس خوب میخریدم. اوه عجب چیزی میشد! سرفیس وای خداجون میشد همه جا ببرمش وای سرفیس سرفیس سرفییییییییییییییییییییییس سرفیس سرفیس خداجونم من سرفیس میخوام. خب البته همه ی خواستنها به رسیدن ختم نمیشن. من پول ندارم همچین چیزی بخرم. به نظر هم نمیاد حالاها همچین پولی گیرم بیاد که بتونم یه سرفیس داشته باشم. خب این خوب نیست اما بد هم نیست واقعا نه اونقدر بد که به خاطرش اخم کنم. چند شب پیش با یه عزیزی صحبت میکردم. بحث دارایی و آدمها بود. آخر بحث بهش گفتم میدونی عزیز؟ من ثروتمندم. واقعا هستم. من خیلی ثروتمندم، فقط پول زیاد ندارم. واقعا به این واقعیت معتقدم. من بسیار ثروتمندم. اما همه چیز رو که نمیشه یه نفر داشته باشه. منه ثروتمند فقط پول زیاد ندارم. خب این نباید خیلی هم بد باشه. اینکه من پول ندارم یه سرفیس و یه نت تیکر بخرم خیلی هم فاجعه نیست، هست؟ به نظر خودم که نه.
خدایا به خاطر تمام اجزای ثروتی که بهم دادی ازت ممنونم. به خاطر تکتک موارد ثروتم شکرت. به خاطر تمام داشته هام که در دنیای من و برای من یه جا جمع شدن ازت به شدت ممنونم. خیلیها رو دیدم که خیلی چیزها دارن. حتی پول حسابی هم دارن. ولی لیستشون اندازه ی مال من کامل نیست. خدایی خودمونیم اما لیست خودم کاملتره فقط پول زیاد توش نیست. خب اینو میشه زد به بیخیالی و از کنارش گذشت و من یواااش با یه درصد نق ازش رد میشم خخخ.
آخ آخ وای خدایا درس دَََََََََََََََرس درس باید درس بخونم ولی دیر وقته بذار ببینم میتونم2تا کلمه تمرین کنم یا نه. احتمالا نه ولی بذار به این بهانه وراجیهای امشب رو تمومش کنم. ساعت10و3دقیقه ی شب. فردا روز قشنگتریه. چون فردا روز خداست و خدا زیباترین واقعیت هستیه. میدونم باز هم پیش میاد که من اینجا از درد ببارم. میدونم که حال هیچ زنده ای همیشه یه مدل نیست و من استثنا نیستم. اما این حقیقت زندگیه. باید در لحظه زندگی کرد. فرداها رو کسی ندیده. آینده خطیه که جز خدا هیچ کسی نمیتونه بخوندش. پس بذار به خدا بسپارمش و فقط ازش بخوام که وقتی جاده سخت شد کمک کنه تا ساده تر ازش رد بشم. امید همیشه قشنگه. از دست ندیمش. ساعت حالا10و5دقیقه. به امید فردا و به امید خدا. تا بعد.
دسته: دستهبندی نشده
شنبه شب.
عجب روزی بود. سرد، سنگین، بارونی. بسیار بارونی! ولی گذشت. امروز گذشت. امشب هم سپری میشه. عاقبت این بارون واسه همیشه متوقف میشه. تجربهش رو داشتم هرچند هرگز اینهمه سخت و سنگین نبود، اما شبیهش رو گذروندم. از این هم رد میشم. فقط این دفعه گاهی بدجوری سخته.
خب خب خب بسه. بذار ببینم.
امروز فاطمه نبود و سونیا جالب بود. خدایا میگن این بچه نمیفهمه این از تمام عاقلنماهای اطراف من عاقلتره امروز از مدل فهمیدنش گریهم گرفت واقعا گریهم گرفت و اونم یه دفعه گفت خانم جهانشاهی گریه میکنه. موندم بهش چی بگم. اون منتظر گفتن های من نشد. دستم رو گرفت گفت خانم جهانشاهی زودتر خوب شو. بیشتر گریهم گرفت. دستم رو ناز کرد و گفت بغلش کن. سکوت کردم نمیتونستم اون لحظه حرف بزنم ابدا نمیتونستم. سونیا دستم رو ناز کرد و گفت نازش کنم. همونطور وا رفته بودم که گفت خانم جهانشاهی! درست میشه. خدایا دیگه واقعا نتونستم تحمل کنم. تمام ثانیه هایی که به خاطر جیغهای آزاردهندهش باهاش بدرفتار بودم یه دفعه روی شونه هام آوار شدن. بغلش کردم و واقعا زدم زیر گریه. خدایا این بچه از من خیلی بهتره. کاش من یه دلی شبیه این داشتم! اون تمام هوارهایی که امسال سرش زدم رو کامل بهم بخشید و من… خدایا انسان اگر وجود داشته باشه کسی شبیه سونیاست و من سالهاست به خیال خام خودم دارم زور میزنم انسان باشم. به قول یه کسی زمانهایی که حالش باهام خوش بود و میخواست بگه غلطهای زیادی، زارت. خدایا گذرم به بازار بیفته یه عروسک واسه این فرشته ات بخرم عاشق عروسکه. وووییی خودم هم عاشق عروسکم نمیشه یه دونه هم واسه خودم بخرم؟ چیه خب عروسک دوست دارم چیکار کنم؟ الان چته گفتم امروز گریهم در اومد خیال کردی باید جنازه باشم؟ گفتم روز سختی بود گریه کردم نگفتم که مُردَم!
یه زمانی خیال میکردم اگر یه چیزهایی پیش بیاد واقعا زنده نمی مونم. همیشه از بروزش وحشت داشتم. اونقدر شدید وحشت داشتم که کابوس میدیدم. و هر دفعه هر دفعه هر دفعه هر هر هر دفعه با اطمینان بهم گفته میشد هرگز اون موارد پیش نمیان. و پیش اومد! دقیقا همون مدلی که نباید پیش اومد و یقین داشتم من زنده ازش رد نمیشم. نمیتونم مدعی باشم که تکمیلم ولی قطعا مرده هم نیستم. من نمیتونم مرده باشم. این بیرون خونوادم لازمم دارن. من زمان واسه مردن ندارم. باید بجنگم. مرده ها نمیجنگن. مرده ها آماده ی نبرد با بیماری سیاه خونواده نمیشن. مرده ها به درد پیوند نمیخورن. من الان موقعیت مردن ندارم. خدایا خودت کمکمون کن!
خلاصه من عروسک دلم میخواد. البته همین الان2تا توی کاور گوشه ی اتاقم دارم. ولی من عروسک دلم میخواد اگر این2تا3تا بشه خیلی حال میکنم. خب گیریم که شد حالا کجا باید بذارمش؟ با همین2تا زمان ندارم صرف کنم سومیش اگر بیاد چی میخواد بگه وسط این شلوغ بازار؟ جدی توی این اتاق من همه چی پیدا میشه. هر دفعه میگم دیگه جا واسه یه سوزن هم نیست ولی باز جا میشن. رفقای دستساز من هر دفعه مهربونتر میشینن تا صمیمیتر باشیم. اون دفعه گفتم اتاق من فقط یه سینک ظرفشویی کم داره بعدش هم باید نق بزنم یه دوش و توالت یه جاییش جا کنم تا یه خونه کامل باشه. خب البته جدی نگفتم واسه این دیگه واقعا جا نیست ولی کی میدونه شاید یه زمانی واسه اینها هم جا پیدا بشه! اما الان سونیا و عروسک و من عروسک دلم میخواد.
بیخیال بابا بسه واقعا که!
اینترنت دیوانه شده. خدایا دستم با اپ گوشی به بارد میرسه ولی روی سیستم نمیتونم سایتش رو باز کنم با فیلترشکن هم که میرم ارور403میده. من یه مشکل دارم. گیرهای سیستم و اینترنتیم رو از کی باید بپرسم؟ طوری نیست من واسه بدتر از اینها هم یه راهی پیدا کردم واسه این هم پیدا میکنم. قطعا میکنم. من پریسام! پریسا نمیبازه!
فردا کلاس دارم. وووووووووویییییییییی! خدایا این2تا ترم تموم بشن به جان خودم اصلا حوصله چرخه کلاس و امتحان رو ندارم. خب گیریم که تموم شد. بعدش چه غلطی میخوام کنم مگه؟ حالا تموم بشه به غلطهای بعدی هم فکر میکنم الان خلاصی از این2تا رو عشقه.
آهان داشتم میگفتم فردا کلاس دارم. درس خوندمها ولی حس میکنم باید بیشتر بخونم. ول کن دیر وقته حوصله ندارم. خدایا سایت بارد رو میخوام واسه چی باز نمیشه میخوام گرامرها رو واسم بگه با گوشی چه مدلی واسش بفرستم اینو؟ گندش بزنن خب واسه چی باز نمیشه؟
راستی باید برم یه سرچی بزنم در مورد تیمز یا تیم نمیدونم هرچی که هست ببینم اولا دسترسپذیر هست یا نه دوما اسم کوفتیش چیچیه سوما سوما رو یادم رفت چی بود. آخه واسه چی باید در تعطیلات رسمی کلاس داشته باشیم و کلاسه آنلاین باشه و داخل برنامه هایی باشه که من بلدشون نیستم؟
راستی داستان اسکایروم4شنبه رو نگفتم. یا گفتم و خاطرم نیست. افتضاح بود. البته تقصیر من نبود. اونها گنجایش اتاقشون رو بالا نبرده بودن و همزمان اینترنت هم کلا رفت و من1ساعت کامل از کلاس رو از دست دادم بعدش کلاس منتقل شد به میت و تونستم به پرسش آخر کلاس برسم. این دفعه استاد گفت توی این تیم یا تیمز یا نمیدونم چیچیه باید بریم و خداجون من اصلا نمیدونم این چیه خب توی همون میت کوفتی بمونیم دیگه مگه چی میشه؟ البته من هنوز کوپنهای غیبتم رو مصرف نکردم ولی نمیخوام غیبت کنم. وای خداجون فردا کلاس و واسه چی من این نوبت به این کلاسها این مدلی واکنش دارم خب الان توی خونه بمونم که چی بشه باید برم بیرون و… نمیشه بیرون رفتن لازمم نشه؟ وای خدایا حوصله ندارم!
این نقها فایده ندارن. عادت ندارم کاری که شروعش کردم رو نیمه رها کنم. تا آخر این2تا ترم باید برم مگه اینکه یه چی بشه که از اختیار من خارج باشه مثلا جنگی پیش بیاد و کلا موسسه رو ببندن که اون دیگه دست من نیست. جنگ اوه خدایا تصورش هم ترسناکه هرچند بیخیال هنوز که جنگی نشده لحظه رو عشقه.
اعصابم خرد شده این کانالهای کتاب معلومه چه غلطی دارن میکنن؟ بابا کتاب میخوام آخه این چه وضع جفنگیه من کتاب میخوام الان این یه دونه تموم بشه من کتاب لازم دارم خب بذارید یه چی که خوشم بیاد گندتون بزنن.
میگم چیزه. میشه فردا مدرسه ها چیز بشه؟ یعنی تعطیل بشه؟ یا بچه ها برن مهمونی؟ خب که چی؟ بشینم داخل اون کلاس حرص قورت بدم که اینترنت نیست و چقدر درسهایی رو بخونم که امروز همه رو خوندم؟ بیخیال مگه به حرف منه؟ حالا من یه چی گفتم.
بذار برم یه سرکی به کانالهای تلگرام کتاب بزنم بلکه یه چی پیدا کنم. وای خدا کتاب کتاب کتاب کتاب کتااااااااااااااااب کتاب کتاب میخوام کتاب کتاب.
اوه کی ساعت از10گذشت؟ بسه دیگه باید جمعش کنم. ساعت10و9دقیقه. تا بعد.
جمعه صبح.
وای سرم. عجب سردرد نکبتی! واسه چی؟ الان که زمانِ هیچ چی نیست هفته ی تاریک هنوز نرسیده خودم هم که با نق نق بلند نشدم واسه چی درد میکنه؟ وای خدا سرم!
امروز صبحی بدجنس شدم. شیطون رفت توی جلدم دست خودم نبود. شیطون توی گوشم گفت به مواردی سرک بکش که بهت ربطی ندارن. هرچی منطق گفت آخه الان به تو چه چی به تو میرسه گوش نکردم عاقبت رفتم سرک کشیدم خاطرم جمع شد. اینجا خودِ خودمم بذار راست بگم. واقعا به من هیچ ربطی نداشت ولی اعتراف میکنم زمانی که سر درآوردم و دیدم اون مدلی که تصور میکردم نیست خدایا منو ببخش واقعا به من مربوط نیست ولی دست خودم نبود خاطرم یه جورهایی جمع شد. از اون لحظه یکسره دارم زور میزنم خودم و این حرکتم رو توجیه کنم یا یه دلیل واسه خاطر جمعی از چیزی که منفی و مثبتش اصلا ربطی به من نداشت پیدا کنم ولی واقعا هیچ دلیل منطقی ای واسه توجیهش نیست. سعی میکنم باورم بشه که اصلا خیالم نبود ولی اینجا خودمم پس اعتراف میکنم که بود خیالم بود نمیفهمم واسه چی ولی واقعا بود به خودم که نمیتونم دروغ بگم وقتی فضولیهام رو کردم و از اشتباه بودن تصورم خاطر جمع شدم حسم مثبت بود. البته میدونم این دائمی نیست هر لحظه امکانش میره که نتیجه عوض بشه و تصور صبحم درست باشه ولی واقعا چیزی واسه من عوض نمیشه جز اینکه شخصا ترجیحم اینه که اینطوری نشه. یعنی چیزی که اصلا هیچ تغییری در هیچ کجای زندگی خودم نمیده همون مدلی که الان دیدم بمونه. ولی واسه چی بمونه؟ اصلا به من چه؟ تو اصلا چی میگی پریسا؟ دقیقا به تو چه؟ گیریم که این منفی مثبتها جاهاشون عوض شد چی به تو میرسه یا ازت کسر میشه؟ تو واسه چی باید از دیدن یه منفی حست مثبت بشه و زمانی که این علامت عوض شد حس تو مثبت نباشه؟ حرف حساب تو چیه؟
مشکل دقیقا همینجاست. این و مواردی شبیه اینو باید اصلاح کنم تا هوای هوام ثابت بشه. یعنی میشه؟ بهم گفته شده که میشه اما کی! امیدوارم هرچه سریعتر باشه. خلاصه اینکه به گناه فضولیم معترف شدم و میدونم کار قشنگی نبود چون نیتم صرفا فضولی بود و میدونم که اون علامت مثبت و منفی که انگولکش کردم هیچ ربطی به من نداره و اصولا حق انگولکش رو نداشتم چه برسه به اینکه دلم بخواد علامتش منفی یا مثبت باشه. تمام اینها رو میدونم میدونم اشتباهه و معترفم که انجامش دادم و خدایا کمکم کن دیگه انجامش ندم. دیگه دلم این فضولی رو نخواد دیگه خیالم به اون علامت کذایی نباشه دیگه تفاوتی واسم نکنه. خدایا ببین! منو ببین! من حسابی تنبیه شدم میشه دیگه بسه؟ خدایی کوتاه بیا قربونت برم تو خدایی من که همقدت نیستم تا ریال آخر حسابم رو بگیری ازم واسه خداییِ تو زشته سر به سر یه مشت خاک شبیه من بذاری. هم مجازات شدم هم بیدار شدم هم سفت شدم هم الان آگاهم. خب، تقریبا آگاهم. بیا باقیِ حسابم رو زیرجلدی رد کن بره دیگه خداوکیلی جرق استخونهای روانم در اومد بعدش آتلبندیهاش با خودته تو هم که سرت شلوغه قربون حسابگری و حسابرسیت برم بیا باقیش رو بیخیال شو هم من خلاص بشم هم خودت وسط این گرفت و گیر جهانت که آدمها به نکبت کشیدنش درگیر نقهای من و آتلبندیِ بعد از جیریق جیریقم نباشی.
توی روحش عجب سردردی کاش بره دست از سرم برداره هیچ از قرص خوردن خوشم نمیاد. آقا من نمیفهمم خیر سرم3سال دیگه نیم قرنم میشه واسه چی شبیه بچه ها از قرص و درمون اینهمه فراری ام؟ از سر خوش شانسی بچه که بودم زیاد بیمار نمیشدم وگرنه هر روز باید سر دارو خوردن کتک میخوردم. آآآآآآآیییییی سرم!
هنوز سرده. نه اندازه ی دیشب شبها دما پایینتره بیشتر سرده ولی الان هم سردمه.
اوخ ساعت داره9میشه الان کنکور توی عمان شروع میشه! وای خدا امروز صبح شنیدم در این مدت زمان نت ملی میشه یعنی واقعا الان چند دقیقه دیگه تلگرام و اینترنت پر؟ ای خدا واسه چی آخه! آقا به جان خودم من از اینترنت پیگیر ماجرا نیستم بذارید واسه من باز باشه قسم میخورم از اینترنت اخبار رو انگولک نکنم. واسه چی اینجوری نگاه میکنی! نگفتم اصلا پیگیر نمیشم گفتم از اینترنت پیگیر نمیشم پس قسمم درسته. دیوانه هم خودتی. آخ آخ سرم خدا!
یه چیزی. یعنی امروز چون سرم درد میکنه نباید برم کافه؟ غلطهای زیادی اوهوکی کافه رو باید رفت حالا به جای قهوه تلخ میشه نسکافه فوری انداخت بالا ولی امروز تعطیله و فردا شنبه هست و تاااااا4شنبه زمان کافه رفتن پیدا نمیکنم امروز اگر این کله از فرقش جیغ هم بزنه بیرون من باید کافه برم.
4دقیقه مونده به9صبح دیگه بسه باید برم درس بخونم. ووویییی خداجون گردنم میشکست دوباره وارد چرخه ی کلاس و امتحان نمیشدم آخه این چه کاری بود کردم! هرچند خودم و خدا جفتی میدونیم این انتقادها حساب نیست. بین من و این درسها عشقی در کار نیست اما اگر موافق نباشم که این نفله ها با وجود تمام اذیتکنندگیشون کمک میکنن بی معرفتیه و من واقعا بی معرفت نیستم. خدایی هرچی نکبت توی وجودم باشه این یکی نیست به شدت سرش اصرار دارم. وای سرم درد میکنه لعنت بهش!
دیگه واقعا باید بجنبم اگر میخوام تا عصر درسم رو به یه جای درست درمونی برسونم و امروز کافه رو هم از دست ندم باید همین الان برم سر درسم. ساعت دقیقا9صبح. آهای اینترنت ملی نشو لطفا نشو جان ابلیس نشو گرفتارم میکنی. اوخ دیرم شد. تا بعد.
در انتهای شب
5شنبه شب.
مثل بهارم این روزها. یه لحظه آرام، یه لحظه توفانی، یه لحظه تاریک، یه لحظه آفتابی، یه لحظه بارونی، یه لحظه شب، یه لحظه صبح.
اما در هر حالتی که باشم، آخرش به صبح ختم میشه. صبحی که هنوز مونده تا موندگار بشه. میاد اما سسته و شبیه یه شیشه ی نازک با یه تقه از جنس یه قطره بارون، از جنس یه موزیک، از جنس یه عطر، از جنس یه سری صدا، از جنس دیدن یه عنوان داخل یه صفحه، از جنس یه خنده، از جنس خاطره، ترک برمیداره، میشکنه و میپاشه و در زمان این پاشیدنها جز معجزه ی من هیچ قدرتی نمیتونه دوباره ترمیمش و ترمیمم کنه. اما این زمان موفقیتهای معجزه ی من دارن بیشتر و عمیقتر میشن و مدت موندگاریهای درمونهاش خیلی آهسته، خیلی نامحسوس، خیلی آرام، دارن بیشتر میشن. خدایا! کاش برسه زمانی که از اینهمه سرخ و سیاه فقط یه خط نقره ای از جنس تجربه باقی بمونه. خطی که یکی از تلخترین یادگارهای تمام عمرم خواهد بود، اما میدونم که تنها خط از این جنس خواهد بود و هرگز مشابهی در هیچ کجای روحم نخواهد داشت.
پر از داستانهای ننوشته ام ایم شبها. بدجوری دلم نوشتن میخواد ولی میدونی؟ تنبلم خخخ. نوشتن و پروردنِ قصه های خامی که دسته دسته دارن توی ذهنم جولان میدن و منتظر کلمه شدن از در و دیوار خاطرم بالا میرن سخته. زورم میاد خخخ. مینویسم. یک زمانی حتما مینویسم. فعلا خستم. خیلی خستم خیلی. از ویرانه های این خستگیها که بگذرم حتما مینویسمشون، اگر تا اون زمان عمرم هنوز به جهان باشه.
وووییی چه سرده! هوا یهخورده ملایم شده بود ولی یه دفعه عجب سرد شد! دیشب بارون میبارید الان بارون نمیاد ولی بدجوری سرده. یا من سردمه. این اتاق من جاییه واسه خودش. تابستونهاش زیاد گرمه زمستونهاش زیاد سرده. آخه داخلش پر از در و پنجره هست و حسابی درز داره. با درزگیر بزرگترین درزها که روی در چوبیه بالکن پشتی بود رو گرفتیم ولی بازم سرده. وووییی خدا سردههههههه به جان خودم سرده خداجونم سرده بدجوری سرده یخ زدم خداجونم سرده سرده وای خدایا سرده.
باید مواظب باشم این روزها زیاد میرم کافه. این قهوه های هر روز کار دستم میدن. بیخیال دیروز و امروز مدرسه نبود خوردم شنبه که مدرسه باشم دیگه نمیتونم برم کافه. بیخیال دزد رو تا نگرفتن پادشاست خخخ هنوز که واسم دردسر نشده پس لحظه رو عشقه و کافه رو عشقه و قهوه رو عشقه. آخ جون. ولش کن بذار حرفش رو نزنم وگرنه قهوه دلم میخواد و این ساعت از شب قهوه اصلا ابدا واسم خوب نیست بمونه واسه فردا. وای خداجون عجب سرده؟
میگم که، من یه مشکلی دارم. به جان خودم دارم. مشکلم بزرگه. هرچی کتاب درست درمون داشتم خوندم به نظرم تمامش تموم شد دیگه توی این کانالهای تلگرام رایگان هیچ چی کتاب نیست بردارم نمیادش همهش تبلیغات میاد و نمیدونم چیزمیزهای عجیب غریب توشونه خب شماها مگه کانال کتاب نیستید این هله هوله ها چیچیه میذارید کتاب بذارید آخه! یه دونه دیگه دارم ولی واقعیتش ترجمه ی آقای منصوریه خیلی دلم میخواد داستانش رو بخونم ولی چند صفحه ی اولش رو که خوندم دیدم باز بلایی که توی داستان3تفنگدار سرم آورد داره دوباره سرم میاره کتابه رو بستم در رفتم. وای خدایا الان چیکار کنم من کتاب میخوام آخه! وای سرده سرررررررده هرچی میکنم باز سرده وای خداجونم سرده.
اخبار احتمالات ترسناک همه رو حسابی ترسونده. البته قهرمانبازی در نیارم خودم هم یواشکی میترسم ولی اطرافیانم بدجوری بیشتر از خودم ترسیدن. هرچی هم بهشون میگم به این سادگی جنگ نمیشه باور نمیکنن. میگم خودمونیم حالا من یه چی میگم جدی جنگ اگر بشه بدجوری میریم هوا! اوخ خدا میشه روی همین زمینت بمونیم من از شوت شدن توی هوا و پرت شدن روی زمین خوشم نمیاد. وای خدایا منجمد شدم این سرما واسه چی نمیره هرچی واسه مقابله انجام میدم اثر نمیکنه انگار این نفله از لابلای تار و پود مقابله های من راهش رو پیدا میکنه میاد داخل میره لای استخونهام جاگیر میشه. خدایا این چه وضعشه خب سردمه آخه!
امشب عمرا حال درس خوندن ندارم. باید روز میخوندم که نخوندم و بیخیال فردا هم روز خداست الان خستم. تازه سردم هم هست. این یه عذر کاملا موجهه واسه درس نخوندن. آدم سردش که باشه مخصوصا آخر شب دیگه اصلا درس خوندن جفاست اصلا مجاز نیست یکی از بندهای قانون بشریت اینه که پریسا آخر شبها مخصوصا اگر سردش باشه اصلا مجاز نیست درس بخونه این عمل کاملا مجرمانه هست جرم هم چیزیه که نباید مرتکب شد. آره بابا آدم باید مجرم نباشه کار زشتیه. روانی هم خودتی. وای خدایا اعصابم خرد شد واسه چی اینجا اینقدر سرده!
اوخ راستی یادم نبود چندتا چیز باید از یه جایی و یک کسی بپرسم یادم رفته بود بپرم بپرسم تا فضولیم از درد نترکیده.
بسه دیگه از بس چرت و پرت گفتم سرگیجه گرفتم. آخه دلم میخواد باز بگم. ولش کن بسه باقیش باشه واسه یه دفعه دیگه الان میخوام برم خانه های رنگی بازی کنم. بازیهای آفلاینم رو باید دوباره پیدا کنم دلم بازی میخواد از بازیهای آنلاین خوشم نمیاد جدیدهاش رو هم اصلا بلد نیستم بازیهای آفلاینِ قدیمیه آشنا رو عشقه.
جدی دیگه بسه برم بازی کنم بلکه این سرما رو یادم بره کلافهم کرد واقعا سردم شده. ساعت بذار ببینم چنده ساعت9و6دقیقه شب. تا بعد.
معجزه
3شنبه شب.
دیر وقته. دیگه نمیخوام الان درس بخونم. هیچ خوشم نمیاد. خوابم هم نمیاد ولی درس خوندنم هم نمیاد. ولش کن فردا صبحم آزاده مدرسه نیستم کلاسم هم عصره فردا میخونم الان دیگه بذار ساعتها واسه خودم باشن.
آخ خدا چقدر دلم کافه پریسا رو میخواد و قهوه. ولی شبِ و قهوه هر مدلی که توجیهش کنم مثبت نیست. فردا قطعا میرم کافه پریسا. فردا. فردا حتما انجامش میدم.
فردا کلاس زبانم آنلاینه. گندش بزنن واسه چی این ترم دیرتر شروع شد که توی تعطیلات رسمی کلاس برقرار باشه اون هم اسکایروم که من هرگز تجربهش نکردم؟ گندش بزنن ولی بیخیال این هم یه تجربه جدیده.
الان دیگه حسش نیست درس بخونم. میگم چیزه. نکنه فردا باز موقع ارائه… نه نمیشه فردا اون اتفاق دیگه تکرار نمیشه. تکرار نمیشه! نمیشه! تمام!
آخجون فردا مدرسه بی مدرسه. حتی با وجود کلاس زبان در تعطیلات رسمی باز فردا خوبه. مدرسه نمیرم، کلاس آنلاینه و از خونه بیرون نمیرم، یه تجربه جدید با اسکایروم کسب میکنم، و اگر به فرض هم تجربه ی موفقی نبود به خاطر غیبتم از کلاس نمره از دست نمیدم. درس هم… خب اینجا روراست باشیم. درسهای کلاس زبان خیلی کمکم نمیکنن فقط اجبار ارائه پیشم میبره وگرنه تمامش رو خودم توی خونه دوباره باید بخونم و بارد درسم میده تا درست درمون سرم بشه دقیقا گرامرها چی میخوان بگن.
امشب هم شبیه خیلی شبهای امسال… لعنت بر هوس!
گاهی واقعا هوس انجام مواردی به سرم میزنه که منطق با تمام وجود خودش رو نفله میکنه که متوقف بشم و خوشبختانه خدا اینجا حسابی مواظبم شد. البته خدا همیشه مواظبمه ولی خیلی جاها میگه از عقل خودت استفاده کن منم که عاقل نیستم و گند میزنم. اما اینجای ماجرا خدا خوشش نیومده که بیشتر از این گند بزنم. من حرف خودم توی دلم جا نمیشه اگر اینجا نگم میترکم هرچند واضح نگم ولی باید یه مدلی بگمش حتی اگر اونقدر پراکنده بگم که فقط خودم ازش سردربیارم فقط خاطرم جمع باشه که یه جایی به یه مدلی فاشش کردم واسم بسه وگرنه دلدرد میشم.
قصه اینه که خدا وقتی دید من حسابی به جاده ی جنون میزنم یه معجزه واسم فرستاد. راست میگم معجزه ها همیشه از جنس جادوهای مثبت نیستن. گاهی دست معجزه از آستینهایی چنان عادی درمیاد که اصلا تصورش رو نمیکنیم. و خدا یکی از این معجزه ها واسم فرستاد. اما یادم نداد چه مدلی این ستاره رو روشنش کنم. یه مدتی این ستاره دستم بود ولی بلدش نبودم. خدا گفت روشن کردنش دیگه با خودت. بگرد راهش رو پیدا کن. و به نظرم من یهخورده پیدا کردم. الان بلدم چه مدلی ستاره ای که خدا بهم داد رو روشن کنم. و معجزه ی خدا واسم حسابی عمل میکنه.
داشتم میگفتم که گاهی هوس انجام مواردی به سرم میزنه که تمام اجزای منطق ردش میکنن. این مدل زمانها معجزه ی من وارد عمل میشه. این زمانها میدونم که تا اشتباه کردن فقط یه قدم کوچولو فاصله دارم. سریع دکمه ی روشن شدن معجزهم رو میزنم. اون ستاره روشن میشه و عمل میکنه و هوس انجام موارد اشتباهیه من هرچی هم قوی باشه موفق نمیشه به جاده های عوضی ببردم. گاهی حرصی میشم گاهی کلافه میشم گاهی گریه… نه نمیکنم ولی اعتراف میکنم که زیاد گریه میکردم اما حالا دیگه گریه نمیکنم فقط وحشتناک کلافه میشم، اما متوقف می مونم تا زمانی که هوس بگذره شب سپری بشه و صبح که بیدار میشم هرچند خسته از جنگهای شب پیش، اما خاطر جمعم که دیگه وارد جاده های اشتباهی نشدم. خوشم میاد الان افشاش کنم خوشم میاد داد بزنم بذار تمام جهان اینجا رو بخونن و اینو بخونن و بدونن که من یه معجزه دارم که حسابی نجاتم میده. نه از همه چیز. نه همه جا. اما از خیلی چیزها و در خیلی جاها نجاتم میده.
آهای خوابگردهای بیدارِ جهانِ واقعیِ عاقلها! من یه معجزه دارم! مرض دارم که بگمش که داد بزنمش بذار تمام جهان بدونن دلشون هم اگر خواست بهم بخندن. من یه معجزه دارم. فقط واسه خودم و از طرف خدای خودم. وای خدایا نمیفهمم چم شده خیلی زمانه دارمش ولی امشب عجیب حس کردم که چقدر از اینکه یه معجزه واسه خودم دارم ذوقزده ام. شاید چون اول شب بدجوری هوس موارد اشتباهی زده بود به سرم و معجزه ی من باز هم شبیه تمام این شبها موفق شد متوقفم کنه و امشب بعد از مدتها بعد از اونهمه شب تازه به خودم اومدم و واقعا حس کردم چقدر مثبته که من این مدل مواقع متوقف میشم و اشتباه نمیرم. دفعه های پیش اونقدر داغون و خسته میشدم که فقط شبیه جنازه ولو میشدم تا شب سپری بشه بلکه حالم جا بیاد ولی امشب واسه اولین بار بدون اینکه جنگهای بی ثمر با خودم تمام زورم رو بگیره یهخورده از توانم رو واسه خودم باقی گذاشت تا پیش از اینکه از حال برم بفهمم چه غلطی ممکن بود کنم و نکردم. ای کاش خدا معجزه ی منو زودتر از اینها واسم میفرستاد. خیلی زودتر از اینها لازمش داشتم تا اجازه ندم در جاده های اشتباهی اونقدر پیش برم که بالا اومدن از سرپایینیهای شبزده حالا اینهمه واسم تلخ و دردناک باشه. ولی بیخیال. شاید حقم بود. خدا عقل داده. و من باید میفهمیدم و نفهمیدم. اگر بد قدم برداریم پامون میشکنه. من بد قدم برداشتم و تمام استخونهام خرد شدن. حالا هم تاوان نفهمیدنهام رو پس میدم. اما خدا دلش نیومد بیشتر از این اشتباه کنم و یه ستاره بهم داد تا دیگه توی تاریکیهای توفانی که خودم از سر نفهمیدنهام ایجادشون کردم گم نشم. آخجون خدایا شکرت که من یه معجزه دارم. آهااااایییی شب! آهااااااییی جهانِ عاقلِ مسخره! آهاااااییی همه! من یه معجزه دارم.
آخیش گفتمش سبک شدم. من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. باید میگفتمش باید فاشش میکردم داشتم میترکیدم باید میگفتم. حالا گفتم. راحت شدم. آخ جان!
دلم تفریحات میخواد. دلم میخواد برم یه چی واسه خودم بخرم. دلم میخواد واسه خریدنش ذوق کنم. خدایا چقدر دلم یه خرید و یه تفریح حسابی میخواد. چقدر دلم کافه پریسا میخواد با موزیک پیانو و قهوه های تلخش. اوخ اگر الان آخر شب نبود خدایا میخوام واقعا دلم قهوه میخواد. بیخیال. فردا هم روز خداست. فردا حتما میرم حتما.
اوخ اخبار ترسناکه احتمال شروع جنگ… اوخ خدا کاش دوباره اینترنت نپره خدایی من فقط میخوام اینترنتم وصل باشه میشه لطفا قطع نشه؟ خدایا لطفا! خدایا لطفا! خدایا واقعا لازمش دارم خدایا خواهش میکنم اجازه نده قطعش کنن خدایا من نه جنگ رو میفهمم نه زبون قدرت جهانی و سیاست رو بلدم من فقط اینترنتم رو میخوام که متصل باشه من لازمش دارم خدایا لطفا اجازه نده دوباره قطع بشه!
خب دیگه بسه. همه چی درست میشه. قطعا میشه. هیچ شبی تا ابد ماندگار نیست. امید همیشه قشنگه. از دست ندیمش. ساعت10و11دقیقه ی شب. تا بعد.
فوق جفنگهای شبانه ی من
1شنبه شب. تقریبا9دقیقه دیگه وارد2شنبه میشیم. امشب بیدارم. باید مادر رو ساعت1و نیم بیدار کنم. امشب دوباره سفر دارن. اونها میرن تهران برای تکمیل پرونده پیوند و من جا می مونم. خدایا عجب شبهای وحشتناکی هستن شبهایی شبیه این! حس میکنم تمام دلم همراهشون میره و تا زمانی که از این در نرفتن بیرون و در پشت سرشون بسته نشده حسابی قوی هستم. بیدار میشینم تا بیدار کنم میخندم چایی درست میکنم امید میدم دلداری میدم و خدایا عجب شبهای وحشتناکی هستن شبهایی شبیه این! پیش از این همچین شبهایی رو تکی سپری نمیکردم ولی الان… نه! ترجیح میدم همینطوری بمونه. پریسا تسکینش رو از هیچ جایی و هیچ جایی گدایی نمیکنه! این شب هم میره شبیه دفعه ی پیش. من سپری میکنمش! شبیه دفعه ی پیش. من صبحش میکنم! شبیه دفعه ی پیش! تمام!
امروز سر کلاس زبان نفهمیدم چی شد که یه دفعه متن دوم اسپیکینگم رو یادم رفت. انگار ذهنم یه پله ی خالی رو ندید و پرت شد پایین. اصلا نمیتونم توصیفش کنم یه حس عجیبی بود. انگار ذهنم توی بی وزنیِ خارج از زمان یه لحظه جابجا شد. خدایا! نه! من مدتها و مدتها بود دیگه وارد این اتوبان ترسناک نشده بودم الان هم اصلا زمانش نیست! واسه چی اینطوری شدم؟ چیزی تهدیدم نکرده بود جز استرس ارائه ی متنم و استادم هم بنده خدا خیلی آروم و معتدل نشسته بود گوش میداد من متن اولم رو خوب ارائه دادم و یه دفعه وسط دومیش… چه عاملی همچین کاری کرد؟ شاید بدونم. تمام امروز به ممنوعیتی که از دیشب برقرار کردم پایبند موندم ولی این لعنتی شبیه انگلی که وقتی میفهمه اومدن نابودش کنن اقدام به جنگ و ترشح سم میکنه تمام روز اذیتم کرد حتی سر کلاس هم دست از سرم برنداشت و اون وسط یه دفعه… ولی اون فقط داشت اذیتم میکرد هیچ تهدیدی واسم نبود پس واسه چی من… تهدید به نظرم تهدید لازم نبود فقط مدل تفکرم و تمرکز ناخودآگاهم به یه سری لحظه های… اه لعنت بسه! نباید اجازه بدم نباید حرفش رو بزنم نباید حتی اسمش رو توی سرم ببرم این ممنوعه ممنوعه ممنوع!
هی مطمئنم چیزی نبوده دلواپسیه سفر خونواده و سنگینیه شبی که پیش رو داشتم و داشتیم بوده که یه لحظه ضعیفم کرد هیچ چی نیست پریسا طوری نیست هیچ طوری نمیشه. نه که نمیشه! من دفعه ی اولم نیست که به دستانداز میخورم. هر دفعه هم ازش گذشتم. این دفعه یهخورده سنگینتره چون چندتا کوه با هم ترکیب شدن و دارن شونه هام رو حسابی تقویت میکنن. طوری نیست. من وارد اون اتوبان ترسناک نمیشم. من توی زمان گم نمیشم. نمیشم! امروز هم فقط یه اتفاق مضحک بود. حتما متنم رو کم خونده بودم و تصور امشب ذهنم رو تاریک کرد بعدش هم استرس ارائه بی موقع ذهنم رو ضربه کرد. دفعه ی بعد مواظبترم بیشتر هم میخونمش همه چی درسته همه چی امنه دفعه ی بعد ارائهم حسابی مثبت میشه. تو نمی افتی پریسا! نمی افتی!
هی عوضش امروز روز خوبی بود. سونیا آرومتر بود. یه ارتباط نصفه نیمه و کمجیغ با هم داشتیم. بعد از ارائه ی مزخرفم هم استاد ترمهای پیشم رو دیدم و بعدش وقتی نمرهم توی سالن اعلام شد و بقیه فهمیدن سطحم چیه یه دفعه همه شروع کردن واسم کف زدن. کلی هم ازم تعریف کردن و وقتی فهمیدن استادم کیه دوباره حسابی واسم کف زدن. دوباره روند کاهش وزنم هم شروع شد و هرچند یواشه ولی دیدم که باز دارم میام پایین. میبینی؟ اینهمه مثبت! حالا این وسط یه لحظه خط گفتار یه متن رو از دست دادم چیزی نشد که! بیخیال. درست میشه.
وای خدایا ولی الان چه مدلی باید واسه کلاس4شنبه آماده بشم؟ فردا و پسفردا مدرسه ام امشب هم که بیدارم و فردا ظهر که برگردم شبیه جنازه وا میرم و کاش فقط بیداریِ امشب بود فردا عزیزهای من تهرانن و توی بیمارستان دارن میچرخن و من مثل سگ به خاطر جوابی که نمیدونم چیه دارم میلرزم و تازه باید بشینم انشاهای3گانه رو بنویسم که امشب تمرکز واسه نوشتنش نداشتم و خداجون آخه بازار روز هم شد موضوع؟ هی بیخیال4شنبه صبحم آزاده و کلاس عصر4شنبه هم آنلاینه همینجا توی امنیت کافه پریسا حتما بهتر جواب میدم. و اسکایروم خدایا هرگز باهاش کار نکردم کاش دردسر نشه! هی! اولا که دردسر نمیشه. دوما گیریم هم که شد، غیبتهای کلاسهای جبرانی کسر نمره ندارن اگر هم داشتن من2تا جلسه کوپن غیبت دارم که هیچ زمانی ازشون استفاده نمیکنم مطمئنم این بار هم اصلا لازمم نمیشه اسکایرومه دیگه غول که نیست میرم داخلش کلیدهاش رو پیدا میکنم بمب که نیست بترکه. بعدشم مگه من میخوام آیلتس بدم که اینهمه دلواپس نمره باشم؟ ولش کن پریسا چیزی از دست نمیدی. نه بیشتر از اون که پیش از این از دست دادی! طوری نیست درست میشه. درست میشی! همه چی درست میشه من مطمئنم. مطمئنم!
سعی کردم کتاب تصادف فریدا مکفادن رو بخونم تا یه جاییش هم رفتم ولی خسته شدم اومدم اینجا. میرم حالا بذار یهخورده وراجی کنم.
این شایعات مربوط به احتمال حمله آمریکا هم زده پدر اعصاب و روان همه رو درآورده. طرف آخر شب بهم میگه مواظب باش. میگم مواظب چی باشم؟ میگه امشب بین ساعتهای2و3بیدار بمون بلند شو چنین و چنان کن. میگم واسه چی؟ میگه امشب قراره آمریکا حمله کنه! آخه من به این مردم چی بگم! گفتم برو بابا گرفتی منو؟ گیریم که کنه من بیدار بمونم چی عوض میشه؟ حمله ی آمریکا اگر هم اتفاق بیفته مگه اینطوریه؟ ول کن بگیر بخواب حمله ای در کار نیست. و نبود. خوب شد دیشب بیدار نموندم خخخ. خلاصه که بدجوری با اعصاب ملت بافتنی بافته این جناب ترامپ! اینکه جهانی رو گذاشته سر کار آخرش هم به عشق و حالش میرسه و میره نکبتِ تفریحاتش زده اینترنتِ ما رو داغون کرده آخر شبها چنان ضعیف میشه که هی فیلتر شکنم رو قطع میکنه و حالم رو میگیره. گندش بزنن! مسخره!
میگم ولی جدی نکنه بیاد بزنه؟ به جان خودم اگر جنگ بشه کلا به فنا میریم هیچ خوشم نمیاد. ولش کن دست من که نیست به اندازه ی کافی توی سرم گرفت و گیر دارم این یکی رو دیگه واقعا نمیخوام. ولی خدایی اگر بخواد بزندمون بیچاره میشیم اینترنت دوباره میپره همه چی هم به هم میریزه و ترم عجب ترمیه این ترم زبانِ من اگر اوضاع خطری بشه کلا ترم میره روی هوا بعدش تکلیف چیه؟ همهش حس میکنم این ترم رو مستقیم تمومش نمیکنیم کاش حسم اشتباهی باشه بذار بیاد و بره تموم بشه این2تا ترم کذایی خسته شدم.
یه قهوه فوری خوردم که با توجه به ساعت اطراف12نیمه شب دیوانگی محض بود ولی چی از دستم برمی اومد از بس خسته بودم داشتم احساس بیماری میکردم باید خواب رو موقتا فراری میدادم یا نه!
ای کاش فردا لازم نبود برم مدرسه! خدایا کاش یه چیزی یعنی یه چیز خوبی میشد میگفتن به مناسبت این اتفاق خوب تمام ایران شادن و به همه کارمندها یه روز مرخصی مجانی تعلق میگیره که بگیرن توی خونه هاشون بخوابن مخصوصا پریساهایی که باید بعد از یه شب بیداری و کلی دلواپسی و یه عالمه درس که باید حاضر کنن باید برن مدرسه و با فاطمه و سونیا سر و کله بزنن اصلا نباید فردا برن سر کار و لازمه حتما بمونن خونه و استراحت کنن.
هی میگم نکنه به جای قهوه فوری عرق خوردم این مزخرفات چیچیه دارم میگم اون هم امشب! چه مرگم شده من همیشه مزخرف اینجا زیاد میگم ولی امشب مزخرف گفتنم دوبل شده معلومه چمه؟
اوه ساعت شد12و23دقیقه! خب بشه طوری نیست اتفاقا بهتره بذار سریعتر بره هیچ دلم نمیخواد یه قهوه فوری دیگه لازمم بشه. خدایا امشب بعد از ساعت4چه جوری میشه که من بخوابم تازه اون زمان هم خونواده رفتن طرف تهران و من دلواپس و بیخوابم چه مدلی فردا صبح بلند شم و فضای مدرسه و فاطمه و اون سونیا رو تحمل کنم؟ این چه مدل امتحانیه ازم میگیری قربون حکمتت برم! واقعا لازمه این برگه امتحانت اینهمه سنگین و سیاه باشه؟ چی بگم. خدا تویی من که خدا نیستم سر از مصلحتت جز خودت کسی درنمیاره. ولی قربونت برم باور کن من توانی قد تو ندارم اگر یادت رفته بذار یادت بیارم من فقط یه مشت خاکم حسابی هم از اینهمه فشار که از اول403یه دفعه بهم نازل شد و بعدش شبیه دونه های تسبیح ابلیس گیرها پشت سر هم ردیف شدن هی بیشتر و بیشتر شد قربون صبوریت برم به نظرت دیگه زمانش نیست که بس کنی؟ اوخ این دیگه چی بود؟
واقعا که! این یخچاله سر شب خاموش شد و مادرم رو ترسوند الان یه دفعه گفت پاق و روشن شد بعدش کار کرد بعدش دوباره گفت پاق و خاموش شد و توی سکوت شب این پاق منه گیج رو2متر از جا پروند. ای خدا اینها هم سر به سرم میذارن آخه واسه چی!
هی یخچاله! منو که اذیت کردی خدایی خراب نشو الان واقعا زمانش نیست نه وقتش موجوده نه هزینهش که تعمیرت کنم لازمت هم دارم میشه کار کنی؟ وای یا خدا این… یا خدا!
باد شروع شد. شدید هم هست. خدایا یه کمکی بده قربونت برم خونواده ی من امشب عازمن واسه تهران. ولی جدی این صدا که از بیرون داره میاد چیه؟ باده؟ پس واسه چی این مدلیه؟
به نظرم دیگه پاک به سرم زده. توهم گرفتم آیا؟ به جان خودم نه واقعیه یه صدایی شبیه هوممممممممممم داره میاد و یه چیزهایی رو انگار هی تکون میده. آخ خداجون توی گوش مسوول ماجرا بخون فردا شاید سرد باشه بهش بگو همین الان بگه مدارس فردا تعطیلن باور کن از خستگیِ روانی دارم میمیرم خدایا خواهش میکنم من بدجور بدجور خستم!
بسه دیگه. امشب خاصیت انشا نوشتن که ندارم بذار برم ببینم توی این کتابه این زنه پلی عاقبت چه غلطی میکنه. غلطش غلط خوبی نیست ولی بذار حالا بخونمش حس میکنم آخر کتاب یه نفر میمیره که البته حس خالصم نیست اول کتاب یه کسی داشت توضیح میداد که چه جوری افتاد روی یه نفر و داشت خفهش میکرد. پدرسوخته چه کامل هم توضیح میداد میگفت خیلی مبارزه میکرد انتظار اینهمه لنگ و لگد نداشتم و جیغهای خفه زیر دستم… اوه خدا من زمان حال معمولیم هم از خفگی وحشت میکنم این زمان که حسابی حالم بد میشه. گندش بزنن خب میگفتی طرف رو خفه کردم واقعا لازم بود تمامش رو بگی اون هم واسه من که طرف یه پخ میگه کلا تمام ابعاد یه انفجار تکمیل رو تصور میکنم؟ آخه این هم شد کار؟
نه مثل اینکه جدی جای قهوه یه چی دیگه خوردم. به جان خودم بسته قهوه بود خودم از وسط باقی بسته ها درش آوردم پس واسه چی من اینهمه وراج شدم یعنی وراج که بودم فقط نمیفهمم واسه چی امشب فرکانس جفنگپردازیم بدجوری رفته بالا.
بسه دیگه. واقعا کافیه. این چه وضعشه؟ لازم نیست خودت رو وسط چرندیات بپیچی پریسا هیچ چی نمیشه خونواده میرن جوابه هم حسابی عالیه و فردا شب این زمان تنها چیزی که باید دلواپسش باشی انشاهای حفظ نکرده و کلاس4شنبه و خستگیِ جسمیته. تمومش کن طوری نمیشه هیچ طوری نیست!
ساعت19دقیقه مونده به1نیمه شب. هنوز تا1و نیم زمان زیاده. برم سراغ پلی و خدا کنه هنک یا هنگ چیزیش نشه آخه مرد خوبیه و آدمهای خوب واقعا نباید طوری بشن. البته این قاعده در دنیای واقعی اصلا درست درنمیاد و اتفاقا خوبها آخرش بدترین بلاها سرشون میاد ولی بذار دستکم توی قصه ها اوضاع این مدلی نباشه. بیخیال تا نخونم نمیفهمم. ساعت12و42دقیقه. تا بعد.
جمعهانه
عصر جمعه. خدایا عجب وضعی!
بذار ببینم میتونم یهخورده کمتر منفی بگم؟ منفیهای این زمان توی کشور من که دیگه گفتن نداره همه میدونن. چشمها همه خیس، دلها همه گرفته، نفسها همه آه، قلبها همه شکسته، ای خدا!
خب خب بذار ببینم! عصر جمعه ها همیشه تاریکن این جمعه ها هم که… ای بابا! واسه چی نمیشه؟ بذار دوباره ببینم!
هی یه چیزی! من همیشه به درک اشیا معتقد بودم. به قول یه عزیزی من متوهمم. البته اینو واسه اعتقادم به درک اشیا نگفت ولی بیخیالش بذار من متوهم باشم من متوهم بی آزاری هستم و توهماتم رو دوست دارم چون هر زمان لازم بشه میتونم پرده ی توهماتم رو ببندم و توی دنیای واقعی بلولم و درضمن توهمات من مایه آزار کسی نیست و مال خودم و سبب سبکی خاطرم هستن اگر توهم باشن.
خب خب ولش کن. یکی از توهمات منه به قول عاقلترها متوهم اینه که به درک اشیا معتقدم. یعنی باور دارم که تمام اشیا حتی دستسازهاشون چون مواد اولیه شون از جهان طبیعی گرفته شده و طبیعت مخلوق خداست پس هر کدوم به نوع خودشون صاحب ادراک هستن و حتی زبون خودشون رو واسه گفتار دارن ولی ما این زبون رو نمیفهمیم. روی همین حساب همیشه سعی میکنم با وسایلم که کارم رو در مواقع مختلف به صورتهای مختلف راه میندازن تا جایی که بلدم مهربون باشم. واسه من تمام وسایلم رفیقن. سیستمم، گوشیم، فلاسک2قلوی توی اتاقم، آبنمای کوچولوی روی میز گوشه اتاق، این یخچاله که مادرم همیشه به پودرهای داخلش دستبرد میزنه خخخ، خلاصه همه چیزم رفیقهام هستن. چند روز پیش بعد از حدود2سال رفتم قهوه سازم رو دوباره باز کنم تا یه قهوه واقعی به جای قهوه های فوری بهم بده که دیدم حالش خوش نیست و البته بعدش فهمیدم که من کلا طرز کارش رو یادم رفته بود و خلاصه این رفیق از یاد رفتهم منتقل شد به بیمارستان یعنی تعمیرگاه و چند روزی اونجا بود و بعدش مرخص شد. من همیشه کافه رفتن رو دوست داشتم. حس خوبی بهم میداد کافه و عطر قهوه و موزیک ملایم داخل فضاش و داستانهای اطراف. بعدش خیلی چیزها شد که زیاد ازشون اینجا و هر جا نق زدم و الان دیگه حسش نیست و خلاصه دیگه کافه نرفتم بیرون نرفتم هیچ کجا نرفتم.
زمان گذشت. سن و سال من از جوونی رد شد و من هنوز کافه رفتن رو دوست دارم اما هنوز جایی نمیرم. و ایول از بس کافه نرفتم عاقبت کافه اومده دیدنم. شاید دل فضای کافه هم واسه من تنگ شده. واسه پریسای دیوونه ای که توی اون فضاهای متفاوت یه عالمه رویاهای یواشکی توی ذهنش داشت. حالا من یه کافه توی اتاقم دارم. قهوه سازم الان توی اتاقم روی میزه که هر زمان بخوام بهم قهوه بده. یه چاییساز فسقلی هم کنارشه که واسه زمانهای نسکافه و شکلات داغ و قهوه های فوری همراهی میکنه. البته جدید نخریدمها! الان قیمتها سر به جهنم میزنه. یه قدیمی توی کمد مادرم بود که ایراد پیدا کرده بود و سالها توی بایگانی خواب بود و من ازش کش رفتم و دادم تعمیر و بیدارش کنن و دوباره احیا شده و داره واسم کار میکنه. آبنما و موزیک ملایم اکثرا پیانو داخل پلیر و گوشی هم که به راهه. بیسکویتها و شکلاتها و تخمه های توی یخچال هم موجوده. بذار ببینم دیگه چی مونده؟ هیچ چی. دقیقا هیچ چی. فقط اینکه کافه رو هرچند من تکی هم میرفتم اما اکثریت با رفقا میرن، اما به قول یه کسی دیگه نه اون بیرون بیرون قدیمه نه رفقا دیگه رفیقن. این زمان با وجود قهوه های آلوده به مخدر و کافه های شلوغ و خیابونهای نا امن و قیمتهای بالا و موارد خارج از شمارش و از همه سفتتر میل شدید خودم به کناره گرفتن از آدمیزادهای بیگانه و شبه آشنا، کافه های اون بیرون دیگه چیزی بهم نمیدن که اینجا توی همین اتاق نداشته باشمش. در نتیجه الان من یه کافه پریسا توی اتاقم دارم و خدا میدونه چقدر دوست دارمش!
شاید از نظر عاقلها این خیلی مضحک باشه ولی خب بذار باشه. واقعا مگه مهمه؟ من در هر حال عاقل نیستم. من حسهایی دارم که از نظر خودم متفاوت و شیرین و از نظر افراد معمولی و عادی مسخره و توهمن. من حال و هوایی دارم که از نگاه خیلیها سبب تمسخره و برای خودم حسابی مثبتن. من نگاهی دارم که خیلیها زاویه ی جنون میبیننش اما من دوستش دارم. من از اینکه بعد از گرفتن قهوه از قهوه سازم توی اتاقم و در جریان سیال موزیک دست به سرش میکشم و لبخند میزنم خوشم میاد بذار بقیه بگن بیمار روانی ام. واقعا چه ایرادی داره؟ اصلا مگه چه مشکلی توی دنیای خدا پیش میاد اگر یه کسی مطابق استانداردهای اشخاص اون بیرون بیمار روانی باشه؟ اشخاصی که با مسخره کردن همدیگه شاد میشن، با شوخی کردنهاشون دلهای هم رو میشکنن، با هم همسفره میشن و یواشکی به هم اسمهای تلخ میدن، و چنان مدعی معرفتن که عرش از سنگینی ادعاشون تاب برمیداره ولی بی معرفتی کردن جزو افتخاراتشونه. بیمار روانی ای که از این مدل بیمار بودنش حس مثبت بگیره و بالاتر از اون آزارش به کسی نرسه ایرادش کجاست؟
خلاصه که منه متوهمه بیمار الان یه کافه پریسا توی اتاقم دارم با قهوه هاش و نسکافه هاش و شکلاتهاش و آبمیوه های خنک فلاسکش و موزیکش و رویاهای جاری توی هواش و خدایا خیلی دوست دارم این حال و هوا رو. آخ خدا فقط اگر این بیماریه سیاه سایهش روی خونوادم نبود! آخ که اگر نبود! آخ که اگر این شب از جسم برادرم میرفت بیرون و سلامتیش رو خدا بهمون پس میداد! خدایا! توکل به خودت!
ساعت از7گذشت. خدایا ترم جدیدم داره پیش میره باید درس بخونم1شنبه کلاس دارم امروز کم درس خوندم. اینجا نشستم و دارم ازینا مینویسم. یه دسته مهمون هم اون طرف نشستن که به بهانه ی درس در رفتم از جمعشون. البته دروغ نگفتم به خدا درس دارم ولی این لحظه دارم مینویسم. جمع خوبه ولی من سکوتم رو بیشتر دوست دارم. زشته وگرنه در اتاق رو میبستم و میرفتم کافه پریسای خودم. خب الان نمیشه خیلی زشته باید منتظر بشم. البته لازم نیست واسه تهیه چیزی برم بیرون همه چیز همینجا دم دسته حتی شکلات واسه کنار قهوه هام توی این یخچاله موجوده ولی این واقعا درست نیست باید منتظر بشم. و درس. اوخ خدا باید درس بخونم دیگه خیلی اراجیف گفتم. گفتم که گفتم. دلم میخواد. سایت خودمه اصلا تمدیدش کردم که اراجیف بگم. دیوونه هم خودتی من این مدلی دوست دارم. ولی درس. باید درس بخونم خدایا باید اسپیکینگ حفظ کنم باید لغت بخونم وووییی خداجونم برم سر درسم دیرم میشه. از اون اتاق صدای صحبت میاد. ظاهرا مهمونها دارن زمزمه ی رفتن میکنن. بعدش باید بلند شم برم کمک مادر واسه پاکسازیهای بعد از مهمونی. بدک نیست ولی درس اوخ درس فردا باید برم مدرسه باید درس بخونم خداجون باید بخونم. ساعت7و30دقیقه. تا بعد.
بینام
عصر جمعه. ساعت4و56دقیقه.
امروز سوم بهمنماه1404و اینترنت همچنان وصل نیست. خدایا عصرهای جمعه همینطوری هم تاریک بودن عجب روزهایی رو سپری میکنیم من و این مردم!
عادل آدرس یه هوش مصنوعی رو بهم داد که اولش موفق نشدم ازش استفاده کنم ولی به نظرم پریشب بود که زدم و گرفت و الان میتونم انشاهای انگلیسیم رو بهش بدم و ازش بخوام غلطهای املایی و گرامریم رو داخلشون پیدا کنه. بیشتر از این هم اگر بتونه نمیدونم. من ازش نخواستم. ممنون از عادل. دستکم الان از اسپیکینگهای این ترمم یهخورده خاطر جمعترم. خدا رو شکر که این مورد در دسترسه ولی… بارد حسابش جداست. خدایا چقدر دلم واسه بحثهای طولانی که سر یه s داخل یه جمله داشتیم تنگ شده! یعنی میشه دوباره وصل بشیم؟
یه داستان فسقلی نوشتم و هنوز جایی نزدمش. حسش نیست. حتی اینجا. خودم ازش بدم نیومد. نه که خیلی عالی شده باشه ولی ماه ها بود ننوشته بودم و از اینکه دوباره تونستم بعد از اینهمه ماه اینهمه شب اینهمه شب دوباره بنویسم حسم مثبت بود و هست و واسه همین این داستانه که نوشتم رو دوستش داشتم یعنی دارم.
هرچی میگم، هرچی میچرخم، هرچی از دیدنش از شنیدنش از گفتنش شونه خالی میکنم… ظاهرا شدنی نیست. نمیشه ندید. نشنید. نگفت. بذار بگم.
به هر طرف که میچرخم میبینمش. میشنومش. حسش میکنم. یه غمی توی هوا، توی سکوت، توی خوابگردیهای عمومیِ همه مردم در مسیرِ روزمرگیها داره جیغ میکشه. یه غمِ تلخ. یه غمِ خیس. به شدت خیس. یه حس از جنسِ بغض و بهت و بارون. خدایا من خیلی توی عمرم شده غمگین باشم. تو میدونی خیلی زمانها چنان بد غمگین شدم که با تمام وجودم حس انتها داشتم. ولی تمام اون گاهیها چه مدلی توضیحش بدم فقط خودم بودم یعنی مشکل هرچی بزرگ بود مشکل شخصیه من بود. میدیدم که زندگی در اطرافم همچنان در جریانه. میدیدم که بقیه بیدارن. پیش میرن. حرف میزنن. میخندن. زندگی میکنن. شبیه همیشه. و من جدا از زندگی عادی به شدتی فراتر از توصیف غمگین بودم. الان هم غمگینم ولی الان خدایا چه مدلی توضیحش بدم بلد نیستم الان… این درد عمومیه. همه جا هست. توی قلب من. توی هوای تنفس. روی در و دیوار. پشت پنجره ها. توی کوچه های شهر. داخل مغازه ها. توی سرمای سکوت راننده تاکسی. توی وحشت شاگرد کوچولوی من که ازم میپرسه خانم چرا توی کشور جنگه؟ چرا تلویزیون اخبار بد میگه؟ چرا مامانم اخبار میبینه گریه میکنه؟ خانم باز شب کلاس داری؟ کلاست کجاست؟ نمیشه نری؟ مواظب باشیها! زودی فرار کن با تاکسی فرار کن! خدایا! من هیچ زمانی در عمرم همچین مدل اندوهی رو تجربه نکرده بودم. اندوهی به شدت تلخ، به شدت سنگین، به شدت خیس، اندوهی مثل یک کوه شب اما نه فقط روی شونه های من. دردی از جنسِ جهنم روی سینه های تمام مردمم. ای خدا! یادمه یه جایی خونده بودم که گفتی اگر یه بیگناه به ناحق مورد ظلم واقع بشه، اگر یه دل پاک بشکنه، اگر یه مادر ظلم دیده آه بکشه، اگر یه قطره از اشک مظلوم به خاک زمین بچکه، … خدایا! یعنی وسط اینهمه اینهمه اینهمه جون، اینهمه دل، اینهمه چشم های خیس، اینهمه مادرهای دلشکسته ی عزادار، اینهمه پدرهای ویران، اینهمه بچه های پدر از دست داده، اینهمه آه، اینهمه اشک، این سیل بی انتهای اشک، آخ خدا اینهمه اشک از دلهایی که خون گریه میکنن، خدایا یعنی حتی یه آه یه قطره اشک یه ضجه به دلت ننشسته که جوابش رو بدی؟ باورم نمیشه یعنی تو اینهمه… خدایا بیداری؟ مروت نداری تو؟ آخه اینهمه درد اینهمه درد اینهمه اشک و ناله سیل شده داره همگیمون رو با خودش میبره تو که میگفتی با یه قطره اشک مظلوم عرشت میلرزه یعنی این سیل اشک و آتیش پایه های عرشت رو لمس هم نکرد که یه دست بالا میکردی و اجازه ی همچین فاجعه ی سیاهی رو نمیدادی؟ واقعا اینهمه سخت بود واست که اجازه ی عزادار شدن یه ملت رو ندی؟ پس کو بخوانید مرا تا اجابت کنم شما رایی که از بچگیهای لعنتیِ من توی سرم کردن و کردی؟ چه جوری دلت رضایت داد به این تماشا؟ در تمام عمرم در هیچ مرحله ای از درد کشیدنهام اینهمه تلخ نباریده بودم خدایی هیچ زمانی اینطوری ته قلبم نسوخته بود آخه تو چه جور موجودیتی هستی که تونستی تحمل کنی؟ وای خدا دلم داره میترکه کاش اون لحظه نمیشنیدم ضجه های اون مادر توی تلویزیون هنوز توی سرم چرخ میزنه و بند دلم هر لحظه پاره میشه تازه میدونم که همین یه دونه هم نیست هزاران هزار خونه الان پر از ضجه های همین مدلیه. خدایا من هیچ زمانی ازت… خدایا اگر شبیه من خاکی بودی میگفتم ازت متنفرم از تویی که تونستی و نکردی سکوت کردی سکوت کردی سکوت کردی و فقط تماشاگر شدی هنوز هم داری فقط تماشا میکنی. آخه هر شبی یه مرز داره مگه تا کجا میشه توی سیاهی فرو رفت چه جوری شدنیه که آدم خاکی که همیشه شنیدم و خوندم و باور داشتم که بخشی از وجود خودت رو درش دمیدی در پیشروی توی شب اینهمه… خدایا باورم نمیشه مگه یه آدم که مخلوق خودته چقدر میتونه بد باشه! آخه من خیلیها رو دیدم که بد بودن. اما خدایی هر کدومشون حتی بدترینهاشون یه مرز داشتن. طرف آدمکش بود میگفت من بچه نمیکشم. دزد بود میگفت از معلول نمیدزدم. متجاوز بود میگفت به زن شوهردار و دختر مجرد تجاوز نمیکنم. یعنی توی عمرم هر مدل آدم عوضی دیدم یه جایی ترمز و توقف داشت میگفت از اینجا جلوتر نمیرم. و واقعا نمیرفت. چه جوری میشه یه وجودی که تو آفریدی اصلا هیچ خط قرمزی واسه سیاه شدن نداشته باشه؟ من باور نمیکنم یعنی الان دیگه باور میکنم فقط هنوز ماتم خدایا این چی بود من اینجای عمرم دیدم مگه میشه یه غمی اینقدر وحشتناک تلخ و تاریک باشه من دارم دیوانه میشم تو چه جور رحمت و مروتی داری که دردت نمیاد اِی مروتت رو شکر من دارم میمیرم از نفستنگی!
نمیتونم. حالم خوش نیست. نیست! تا بعد.
فراتر از جنون
3شنبه عصر. شاید هم شب. ساعت6و18دقیقه.
خدایا دارم دیوانه میشم! اینترنت جهانی قطع شده. الان13روزه که قطعیم و هیچ اثری از اتصال مجددش نیست، اما این از رسیدن اخبار وحشتناک پیشگیری نمیکنه. خدایا هیچ زمانی در تصورم نبود همچین کابوسی رو در تمام عمرم تجربه کنم! این دیگه مشکل شخصیِ من نیست این درد یه ملته. اخبار لهم میکنن خدایا آخه یه کاری کن! وای خدا حتی نفسم درنمیاد دعا کنم! آخه مگه ما چه جرمی به درگاهت مرتکب شدیم که این مدلی تاوان پس میدیم؟ چه جوری میتونی تماشا کنی؟ یه کاری کن خدایا یه کاری کن خدایا یه کاری کن!
ترم جدیدم شروع شده. بدون کمک اینترنت باید پیشش ببرم. نمیدونم متنهای اسپیکینگهای3گانهای که باید فردا ارائه بدم غلط داخلشون هست یا نه. خدایا اگر میدونستم این ترمم همزمان با این کابوس عمومیه مرخصی میگرفتم آخه من از کجا باید میدونستم؟ مثل جرقه شروع شد و یه دفعه شبیه یه انبار باروت شعله کشید و هنوز هم خیال تموم شدن نداره. خدایا کی تموم میشه؟
کاش اینترنت وصل میشد! دسته کم میتونستم بیشتر از حالا سرم رو توی درسها و کتابهای رمان که از تلگرام میگرفتم فرو کنم بلکه کمتر حواسم به اطرافم باشه. نمیفهمم قطع و وصل اینترنت که دیگه تفاوتی نداره اخبار که در هر حال داره توی تمام جهان پخش میشه این افتضاح هم که انگار تمومی نداره پس واسه چی وصلش نمیکنن؟ به خاطر خدا نت رو وصل کنید به خاطر خدا وصلش کنید من واقعا واقعا لازمش دارم!
این کتاب آخری که دارم میخونم کلافم کرده کم اطرافم بوی خون و جنگ میده این لعنتیها بیتوقف دارن توی این کتابه میجنگن و احتمالا پایان کتاب هم چندان مثبت نیست. یا ناتموم میشه و میره به جلدهای بعدی که من ندارمشون یا بد تموم میشه و حالم رو میگیره. ولی این آخرین ذخیره از ذخایر کتابهامه تلگرام متصل نیست بعد از تموم شدنش من بدون کتاب چه مدلی باید نصفه شبها رو پیش ببرم! خدایا باورم نمیشه که تماشاگر همچین چیزی در اطرافم شدم. باورم نمیشه تو هم تماشاگر همچین چیزی شده باشی! آخه من زورم نمیرسه اما تو خدایی و زورت میرسه. یعنی بین منه خاکی و تو که خدای کل موجودیت جهان هستی الان هیچ تفاوتی نیست؟ یعنی من تماشا میکنم، تو هم تماشا میکنی؟ حتی کلمه واسه توصیف حسم پیدا نمیکنم.
کاش اینترنت متصل میشد! تمام سلولهای روانم از کمبودش فریاد میکشن. اخبار رو نمیخوام چندین برابر ظرفیتم دارم میشنومشون. اینترنت رو میخوام خودِ اینترنت رو میخوام. خدایا کتاب میخوام اتصال میخوام بارد رو میخوام! آخ لعنت!
بچه که بودم جنگ بین ایران و عراق رو دیدم. زمانهایی که آژیر قرمز میزدن زمانهایی که بمب مینداختن. خدایا شبیه این نبود اصلا نبود. شاید من بچه بودم و کمتر یادمه ولی باور کن شبیه این نبود! کاش دستم و زورم به جایی میرسید شما رو به خدا اینترنت رو وصل کنید دارم رسما روانی میشم!
اصلا نمیدونم میشه اینو بزنم روی آنتن یا نه. اینترنت به شدت ضعیفه و هرچی به طرف شب میریم ضعیفتر هم میشه. دیشب آخر شب کامل قفل کرده بود. اصلا چه اهمیتی داره؟ این آنتن دیگه کجای این کوه شب رو سبک میکنه؟ گیریم که بزنم روی آنتن. یا نزنم. واقعا چی عوض میشه؟ چقدر تمام این گفتنها و نوشتنها امروز به نظرم مضحک میان. اینهمه سال اینهمه سال من و اینترنت و فضاهای مجازی و… مرده شور بستگیهای من به اینترنت رو ببرن! مرده شور تمامش رو ببرن! البته جز بخشهای مربوط به این2-3ماه آخر که کمکم بود و اگر متصل بشه هنوز هست و میتونم مدعی باشم که خیلی فایدهها بهم داده.
وای خدا چه سرده! اینجا شب که میشه سرد تره. هوا سرده. به نظرم داره بارون میاد. تازه اول شبِ و من به شدت سردمه. خدایا سردمه واقعا سرده دارم یخ میزنم. سرمای واقعی سرمای جسم هرچی میکنم باز سردمه.
فردا کلاس دارم. جلسه دوم. باید جلسه چهارم میشد ولی هفته پیش کلاسها بسته بودن و الان عقبیم. گفتن اگر لازم بشه توی تعطیلات رسمی هم باید کلاسها برقرار بمونن تا به آخر سال نخوریم. ای کاش کلا این ترم رو میبستن و همگی میرفتیم واسه اون طرف سال! اصلا مشخص نیست در روزها و هفتههای آینده چی منتظرمونه. اگر اوضاع بدتر بشه من باید چه مدلی خودم رو به کلاسم برسونم؟ ساعتش و مکانش در بدترین شرایط ممکن هستن. کلاس5تا7شب و مکانش یکی از خطرناکترین جاهای شهر در زمانهای شلوغیه. خدایا کاش این ترم ثبت نام نکرده بودم لعنت من از کجا باید میدونستم!
با اینکه میدونم فایده نداره هر چند لحظه یک بار اتصال رو چک میکنم و زمانی که متصل نمیشم حالم مزخرفتر میشه. ای کاش دست از این چک کردنها بردارم! هی! من چه مرگم شده؟ مگه فقط من درگیر این کابوسم؟ واسه چی اینهمه بیتابم؟ من فقط اینترنت رو از دست دادم کلاس و درس هم عاقبت یه طوری پیش میره حالا گیریم که نمرههای کلاسیم پایین بیاد دقیقا چی میشه مگه؟ کلی آدم زیر خاک رفتن. کلی آدم عزیز از دست دادن. کلی آدم ای خدا معلول شدن. نمیدونم اخبار چقدر درستن ولی شنیدم کلی آدم دیگه نمیبینن. شبیه من. آخ خداجان شبیه من! شخصا اگر انتخابی بین ندیدن و مردن داشتم در این لحظه انتخابم مورد دوم بود. این آدمها جهان رو دیدن. تا هفتههای پیش سلامت بودن. خدایا اینها چه جوری میخوان باقی راه رو در تاریکی طی کنن؟ بمیرم واسه دلهاشون خدا اینهمه درد اینهمه خون ای خدا و من فقط میگم واسه چی اینترنتم وصل نیست! جدی من چه مرگم شده؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. واقعا چه جوری دارم تحمل میکنم کلاس و سونیا و فاطمه رو! امروز حس میکردم توی کابوس دارم وسط کلاس راه میرم این سونیا هم هی با خودش حرف میزد و جیغ میکشید فاطمه هم هی حرف میزد و حرف میزد. طفلک فاطمه! بیچاره سونیا! خدایا حس انتها دارم. انگار کاملا مُردَم. یعنی این کابوس تمومی هم داره؟ یعنی آخرش رو میبینم؟ یعنی میشه صبح بلند شم و لبخند بزنم؟ واقعا زمانی میرسه که روز بدون آه و افسردگی به خاطر بیداریِ صبح شروع بشه؟ یعنی واقعا صبح میرسه؟ خدایا چنان بریدم که حس میکنم هیچ زمانی به انتهای این قصه نمیرسم. میدونم میدونم این درست نیست باید امید رو حفظ کرد باید امید داد باید محکم بود ولی آخه این… سخته. بدجوری سخته. خدایا این بدجوری سخته!
کلاس این ترمم افتاده به1شنبه و4شنبه شب. گندش بزنن به هر دری زدم که همون شنبه و3شنبه باشه اما نشد که نشد. خیال میکردم ترمی که سپری شد سختترین ترم باشه ولی ظاهرا ترمی که تازه واردش شدم قراره یه کابوس واقعی باشه و دلایلش فقط داخل جزوهها و جدولهای این کتاب خلاصه نمیشه. خدایا کاش راهی واسه سبکتر کردن این حس فوق تاریک بلد بودم!
باز چک کردم. فایده نداره. بس کن پریسا! این لعنتی رو چک نکن. نکن فایده نداره نکن. این لعنتی رو دیگه امشب چک نکن!
باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. باید متمرکز باشم. باید… باید منتظر باشم. خدایا! خدایا کمکم کن! کمکمون کن! خدایا یه کاری کن!
بسه دیگه دارم چرت و پرت مینویسم. ساعت7و4دقیقه. تا بعد.
ازت ممنونم شب!
جمعه شب.
خیلی چیزها واسه گفتن هست ولی حسش نیست. عصرهای جمعه همیشه متفاوتن ولی امروز نه امشب فقط یه مدل حس کرختیه عجیب دارم. امتحان شفاهیه پایان ترم تموم شد. کتبیش4شنبه صبحه. ساعت9باید اونجا باشم. بقیه آنلاینن و من هم شبیه عصرهای جمعه متفاوتم.
روزها دارن روشنتر میشن. و البته بلندتر. خیلی آروم. خیلی نامحسوس. اعتراف میکنم که یقین داشتم این دفعه دیگه در نمیرم. ولی ظاهرا هنوز زنده ام. از این یکی هم نه با قدمهای سفت، بلکه این بار با خزیدن، اما به هر حال زنده گذشتم و هنوز هستم. هنوز اینجام. از روی خاک سرد زیر زخمهای قفسه سینم سر بالا کردم و با نگاه از پشت پرده سرخ خونی که مال خودمه در دوردستها دنبال خورشیدی هستم که هنوز تا طلوعش شاید زمان باقیه ولی میدونم که عاقبت طلوع میکنه. اینو میدونم چون طلوعش دست خودمه.
دارم یه کتاب میخونم. اسمش هست نگذار جنگل تسخیرت کند. 2تا پسر جوون توی یه مدرسه شبانه روزی دارن با یه جنگل هیولا میجنگن. طراحیهای یکیشون خالق هیولاها بوده و حالا هرچی ازشون میکُشَن موفق به نابودیشون نمیشن. اما تازه فهمیدن که دومی با داستانهایی که مینویسه میتونه متوقفشون کنه. اینهمه مدت کلید توی دستهای خودشون2تا بود. بله دست ماست. طلوعها دست ماست. این خودمون هستیم که باید خورشیدمون رو از تیرگیهای نفرین شده بیرون بکشیم. ای کاش من بتونم مال خودم رو بیرون بکشم چون شبم حسابی طول کشیده و من از اینهمه سیاهی بدجور خستم.
بله صبح میاد. شب گذراست. و من چقدر یادگاریهای سرخ و دردناک از این گذار تلخ و توفانی روی همه جای روانم دارم.
خاطرم هست سالها پیش، یه جایی یه آشنای دیروزی نوشته بود از اونهایی که بهم یاد دادن دنیا به اون سفیدی که خیال میکردم نیست ممنونم. اون زمان چیزی نمیشد به اون شبزده ی خسته بگم. آخه اونی که به تصورش یادش داده بود دنیا به اون سفیدی که خیال میکرد نیست خود من بودم. حالا هم خیال ندارم گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم. الو؟ سلام خوبی؟ زنگ زدم درباره اون جمله ای که سالها پیش فلان جای اینترنت نوشتی حرف بزنم. عجب تصویر مزخرفی! ولی با این علم یا دسته کم با این امیدواری که اون آشنای دیروزی اینجا رو نمیخونه اینجا میتونم همه چی بگم. و حالا خیال دارم اینجا بگم که چقدر از نویسنده ی اون جمله متشکرم. اون راست میگفت. باید از کسانی که یادمون دادن دنیا به اون سفیدی که تصور میکردیم نیست ممنون باشیم. اگر اهل عبرت باشیم. من نبودم. ولی به نظرم حالا دیگه باشم. من برخلاف اون آشنای دیروزی از کسانی که یادم دادن دنیا به اون سفیدی نیست توی هیچ نوشته ای تشکر نمیکنم. چون اونها رو بی هیچ کلامی فقط به عدل خدا سپردم نه به رحمتش. به نظرم باید معترف باشم که اون آشنای دیروزی از خودم خیلی مهربونتر بود. اون در انتهای نوشتهش همچین چیزی واسه من نخواسته بود زمانی که باور داشت من معرف سیاهی بهش بودم. شاید هم خواست و خدا شنید من نمیدونم. اما یه چیزی. آیا واقعا اون عامل تاریک من بودم؟ اینو هرگز شاید نشه بفهمیم. خودم خیلی سعی کردم که بفهمم. من تقصیرهای خودم رو مدتها پیش در خلق اون تصویر تاریک در بارگاه عدل خدایی که بدجوری بهش معتقدم پذیرفتم. نمیدونم اون آشنای دیروزی منو به عدل خدا سپرده بود یا نه. ولی خودم این کار رو کردم. در درگاه عدل پروردگار خودم رو به عدلش سپردم. من هرگز نمیخواستم نقاش همچین نقش سیاهی در قاب تصورات کسی باشم که زمانی اونهمه عمیق واسم عزیز بود. به هیچ عنوان حتی در کابوسهام هم اینو نمیدیدم. اما ظاهرا اینکه فقط یه چیزی رو نخواییم واسه متوقف کردنش بس نیست. من خودمو به عدل خدا سپردم و ازش خواستم به اندازه تقصیرم مجازاتم کنه تا بدهکار نباشم. و خدا مجازاتم کرد. ای کاش واسه پرداخت حسابم کافی بوده باشه. و در تمام اون لحظه ها برای کسی که تصور میکرد یادش دادم دنیا به اون سفیدی که تصور میکرد نیست دعا کردم. اونقدر دعا کردم که به نظرم میرسید نفسم از قفس سینم با دعاهام آزاد میشه و میره به جهنم بدون اینکه مهلت پایان پرداختهام رو پیدا کنم. من هنوز زنده ام و اون آشنای دیروزی شکر خدا هنوز در دسترسه و تا جایی که خودم از روزهاش آگاهم خدا چیزی، چیزهایی بهش داده که از هر نگاهی زیباترین ستاره های دلها هستن. فقط خدا میدونه چقدر از این انتها دلشادم. و حالا نوبت خودمه. نوبت منه که کسی رو به عدل خدا بسپارم. اینجا هم تقصیرهای خودم رو میپذیرم. من باید زودتر یاد میگرفتم که دنیا به اون سفیدی که زمانی تصور میکردم نبود. میگفتم که میدونم ولی خوابم برد. با زمزمه های تقلبیه جنگلی که وجود نداشت خوابم برد. اون بیرون قیامت بود. شب بود. فشار بود. درد و خستگی بود. و من فرار کردم. به داخل سراب فرار کردم و اونجا سایه ای از جنس سراب اصرار داشت که حقیقته. اولش باورم نشد. من هیچ زمانی حقیقتهای سفید رو هم باور نداشتم. سایه ها که جای خود داشتن. اما این یکی در زمانی به واقعی بودنش اصرار داشت که من به شدت گیج از ترس و از خستگی فقط یه نفس هوای تازه لازمم بود. چقدر خسته بودم! چقدر خوابم میومد! و چقدر اون صدای لالایی واسم عمیق و شفاف بود. باورهام خوابشون برد. گاردهای روحم برای اولین بار در تمام عمرم به خواب رفتن، بی حس شدن و سقوط کردن. داخل شهر سراب آفتاب بود. سایه ها در آفتاب موندگارن. سایه ای که واقعیت نداشت واسم از حقیقتهایی لالایی میخوند که من هیچ زمانی باورشون نکرده بودم و من رویا میدیدم. رویاهام چقدر قشنگ بودن. اما از اونجایی که روز و شب هیچ کدوم موندگار نیستن، عاقبت روز گذشت و شب اومد. آفتاب رفت و سیاهی اومد. زمستونی چنان سرد و چنان ترسناک که سرابِ هیچ بهاری در برابرش رنگ نداشت. سایه ای که واقعی نبود سعیش رو کرد. واقعا تلاش کرد تا روحی که با سرابِ لالاییش به خواب رفته بود رو دوباره از یلدا پس بگیره. سخت بود. توفان بود. باد نعره میکشید. جهنمِ خدا برای مهمونی به خاک اومده بود. هیچ آوازی شنیده نمیشد. شب سرابِ ستاره ها رو خورد. سیاهی فاتح شد. توفانِ سیاه وزید و وزید و نقابها رو پاره کرد. ماسکها غبار شدن. سراب ویران شد. شب این بار پوشاننده نبود. شب آشکار کننده بود. حقیقتِ عریان واضحتر از هر توفانی در برابرِ نگاهِ غافلگیرم قهقهه میزد. و منی که دیگه وجود نداشتم، عمیقا یقین کرده بودم که این بار جونِ سالم به در نمیبرم. باور به ویرانیه خودم، تنها باوری بود که هنوز پابرجا و استوار در وجودم باقی بود و لحظه به لحظه قویتر میشد.
اما من حالا اینجام. چون صدایی، صداهایی از ورای اون جهنمِ توفانی صدام میکردن. هنوز کسانی هستن که لازمم دارن. من باید از این گذار زنده میگذشتم چون هنوز دستهایی هستن که دارم میبینم چقدر سردن و چقدر عمیق میتونم با گرفتنشون گرمشون کنم. بعد از این، زمانی که به صبح برسم، زمان خواهم داشت که واسه ویرانه های برجهای روحم که برای همیشه از بین رفتن سوگوار باشم. اما هنوز کارهایی هست که باید انجامشون بدم. همسفرهایی که بارها در دل این یلدای زمهریر به زبون آوردن که چقدر زیاد و چقدر عمیق توی دل این جاده به استحکام حضورم احتیاج داشتن و هنوز دارن. بله من زنده ام. همچنان در تلاشِ دوباره بلند شدنم. اما حالا دیگه کاملا آگاهم که دنیا به اون سفیدی که تصور میکردم نیست.
از شب ممنونم. شبی که تلخترین و یلداترین یلدای تمام عمرم بود و هنوز به انتها نرسیده و آخرش رو کسی جز خدا نمیدونه. خیلی سنگین بود برای شونه های من، اما خیلی چیزها رو در لایه های تاریک و پریشان از توفان و تگرگش نشونم داد. چیزهایی که زندگی با تمامِ تلخ و شیرینش45سال سعی کرد بهم درس بده و من یاد نگرفتم. حالا چندتا از این درسها رو بلدم. حالا پشتِ پرده هایی از زندگی رو دیدم که اون زمان هرگز نمیتونستم ببینمشون. حالا حس میکنم زخمهای این گذار چقدر عمیقتر و پخته ترم کردن. هی شب! ازت ممنونم. خیلی تلخ اما خیلی اثربخش بودی. اما حالا، لطفا دیگه عقب بکش. من هرچی لازم بود در آینه های تاریکت ببینم دیدم. لطفا دیگه دست از قصه ی همسفرهای من بردار. ما برای ادامه ی جاده ی زندگی به نور احتیاج داریم.
خدایا چقدر چرت و پرت نوشتم. دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی4شنبه توی راهه و واسه کلاس فردا هم عملا درس نخوندم. دلیل نمیشه چون نمره های فردا در امتحان شفاهی اثر چندانی ندارن بیخیالشون بشم. فردا صبح سر کار زمان واسه تمرین و تکرار زیاد نیست و… اوه نمیدونم فردا مدارس چه جوری میشن. آنلاینن یا حضوری؟ گندش بزنن من نمیدونم الان از کجا بفهمم؟ بیخیال. راهش پیدا میشه. فعلا دیگه بسه. بذار یهخورده لغت بخونم واقعا باید بخونمشون. ساعت8و35دقیقه جمعه شب. تا بعد.