دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آرام، معمولی.

4شنبه عصر.
تا اینجای امروز بد نگذشت. تا دلم خواست خوابیدم، لازانیا درست کردم که اشتباهی داخلش بیشتر از حد انتظار فلفل ریختم ولی نتیجه بد نشد، یه تکلیف گوش کنیه نصفه نیمه رو تا یک جایی به انجام رسوندم که البته هنوز خیلی کار میبره ولی بدک هم نبود، یهخورده آشپزخونه تمیز کردم، مادرم اومد پیشم یهخورده بهش نق زدم، باهاش چایی خوردم، فردا هم مدرسه نمیرم و خدایا آخ جون. ای خدا برسه بازنشستگیه من!
باید بجنبم این متنه بدجوری کار لازم داره و باید تمومش کنم. ترجمه های1دی و جهان آزاد5و15و25دی هم مونده. اوه خدایا ماه که تموم میشه میگم آخ جان تکلیف یک ماه تموم شد ولی بلافاصله ماجراهای ماه بعد شروع میشن. شکلک گیجی شکلک گناهی شکلک درمونده شکلک گریه خدا شکلک گریهههههههههههههههههههههههه شکلک گریه شکلک گریه شکلک گریه.
هنوز وان میخوام. این آقای لوله کش واقعا… یعنی قرار بود2تا شنبه پیش بهم اطلاع بده واسه شروع ماجرا چه غلطی کنم ولی هنوز اطلاع نداده. این هفته واقعا دستم جای خاریدن میسوخت که گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم ولی نزدم گفتم بذار ببینم خودش کی یادش میاد که زنگ بزنه حتی بشه واسه پول خودش بابت نصب اون رادیاتورهای تاریخی هم شده عاقبت باید زنگه رو بزنه ولی نزد که نزد. حالا به نظرت زنگ بزنم؟ منتظرش بشم؟ خدایا بدم میاد با این مدل سر و کارم بی افته وای بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بدم میاد بدم میاد!
ایرانسل روانی با خط ایرانسل مادرم به مشکل خوردم واسه چی نمیشه شارژش کنم؟ خدایا لعنت به این لعنتی واسه چی شارژ نمیشه الان؟ نکبت داغون!
امشب تنها نیستم. مادرم. باید مواظب باشم بیدارش نکنم. واسه چی اینطوری شد؟ چایی که خوردم پس واسه چی یه دفعه این… به شدت چرتم گرفت و از چشم هام داره آب میاد. یعنی به ساعت7و نیم ربطی داره؟ واییییییی خدا!
مادرم باز با آشپزخونه مشغوله. نمیدونم سوهانه پشت زیکه چیچیه داره درست میکنه. یهخورده دیگه باید برم ظرف بشورم.
کباب دیشبی رو عاقبت سفارش ندادم. بذار پولش رو نگه دارم. درصد خساستم رفته بالا. شاید پول بیشتر لازمم بشه. نمیدونم واسه چی شاید واسه وانم شاید هم واسه نمیدونم چی ولی بذار پولش رو نگه دارم. خدایا پول میخوام کاش یهخورده بیشتر داشتم پول میخوام خدایا بذار من یه وان درست درمون واسه خودم جور کنم دیگه وای پول وای جا وای خدا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا!
این ساعت بدجنس واسه چی به7و نیم نمیرسه؟ زمانی که نمیخوامش فشنگی میره ها الان که میخوام بره وایستاده تکون نمیخوره! این هم شد کار؟
مادرم لازانیای امروزم رو دوست داشت. خودم ازش بدم نیومد ولی دلم میخواست بهتر میشد شاید هم چون وایستاده و با عجله خوردمش حسم این مدلی شد اگر سر مهلت دوباره بهش ناخنک بزنم احتمالا بیشتر دوستش دارم ولی آخه مواد و ملاتش زیادی زیاد بود من دلم حس کردن خمیرش رو هم میخواد این حسابی پر ملات در اومد.
بابا زمانه بی معرفت میشه یه کوچولو باهام راه بیایی؟ نمیایی که!
داره6میشه باید برم به گرفت و گیرهام برسم. عمری اگر باشه باز میام. پیام از تلگرام کی فرستاده؟ بذار از اینجا بزنم بیرون ببینم کیه. احتمالا مدیر یک مشق جدید کرده توی آستینم. وووییی. در هر حال باید برم برش دارم. ای خدا! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اینجا، زیر پتو.

4شنبه صبح. اینجا زیر پتو، ایالات متفقه جهان شخصی من!
روی تخت ولو ام. فقط جفت دستهام بیرونه که بنویسن و بعدش دوباره بیان این زیر. دیشب تا دیروقت بیدار بودیم. من و بچه های اینترنت. خدایا بدجوری شکرت که امروز سر کاری در کار نیست!
شلوغی اون بیرون وحشتناکه. از صدای ماشینها میشه بفهمم. دیشب بارون اومد و احتمالا اوضاع اون بیرون رو حسابی خراب کرد. هیچ دلم نمیخواد الان بلند شم. طوری نیست بذار خوابم نبره میخوام توی تخت بلولم. همه چیز و همه چیز و همه جهان باید منتظر من بمونن. منتظر پریسا. چون الان دلش نمیخواد بلند شه. هیس! صداها بسته. شاید پریسا عشق میکنه باز بخوابه! هومممم! همینه که هست.
چیزهایی که دیشب خوردم امروز داخل معده بیچارم رژه روی راه انداختن. خب چی کنم گشنم بود! کاش امروز لازانیای سبک ماکارونیم خوب دربیاد هرچند جز مواد ماکارونی قرار نیست چیزی بزنم بهش. بیخیال بابا من ماکارونی دوست دارم واسه شیر و آرد و آویشن و این کوفت و زهرمارها بیخیال بشو نیستم.
هی بابا زمان من امروز صبح میتونم خونه باشم میشه یواشتر بری؟ لطفا؟
به نظرم یهخورده… نفس هام درد میکنن. بدجوری ناپرهیزی میکنم با اون پاده دیوونه نفله. کهنگی و یک بار تعمیر شدنش هم اوضاع رو خرابتر میکنه. من نمیفهمم واسه چی اینهمه بوووووووووقم خب من که یه دونه دارم واسه چی اینو عوضش نمیکنم! درست یا خراب، این داره واسم دردسر میشه. خب بشه. به جهنم. هیچ کسی تا ابد زنده و جوون و سلامت نمیمونه. تا زمانی که پاک از همه این آشغالجات زندگی کردم کدوم دسته سیفونی رو چسبیدم که حالا ادامهش رو بخوام؟ نتیجه اینکه ادامه میدهیم! به جهنم که درست نیست. دلم این مدلی میخواد. اینجا معیار دلخواه پریساست نه درستی و نادرستی قواعد آشغال. این مدلی پیش میره چون من دلم میخواد! تمام!
این درست نیست ساعت7و15دقیقه. نرو نفله آخه! بیخیال. درست میشه.
تیمتاکم. با مود خواب. کسی نیست ولی دلم نمیخواد مود خواب رو بردارم. هوممم. حوصله ندارم. کاش شبیه هری پاتر جادوگر بودم! اگر چوبدستی داشتم الان با جادو یک فنجون قهوه فرا میخوندم همینجا. آخ جان چه عشقی! حیف که جادو بلد نیستم چوب جادو هم ندارم. راستی یه چیزی! اگر اونها هم توی دنیای خودشون نابینا داشتن اوضاع چه مدلی میشد؟ مثلا باید چوبدستی رو نشونه بگیری سمت یه چیزی و طلسم کنی. بعدش اگر صاحب چوبدستی نتونه اون یه چیزی رو ببینه تکلیف طلسمی که توی هوا ول شده چی میشه؟ اوه خدا خخخ. نه نمیخوام چوبدستی نمیخوام به درد من نمیخوره فعلا بذار بخوابم بعدا بلند میشم شبیه آدم قهوه درست میکنم میخورم این مدل رویاها حتی خیالش هم دردسر میاره نمیخوام.
ساعت7و20دقیقه صبح4شنبه1آذر1402. اراجیف اینجا را از زیر پتو میخوانید. بیخود میخوانید! کی گفته بخوانید؟ مهمون دوست ندارم. برید پی زندگی عاقلانهتون دیگه هم این اطراف پیداتون نشه! دهه!
بسه. میخوام بخوابم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امضا، کتبی و لازم الاجرا.

3شنبه شب.
خدایا باورم نمیشه مادرم رفت بعدش من حس کردم خوابم میاد و زمانی که بلند شدم برم طرف تختم دیدم نمیتونم. قدمهام در فرمانم نبودن هیچ چیزم در فرمانم نبود زمین داشت میومد بالا و خوشبختانه جایی بودم که تکیه گاه زیاد داشتم دراور و میز و صندلی که چرخ داشت و در نتیجه سقوط نکردم. به مفهوم واقعی خودم رو کشیدم تا تخت که البته باز هم خوشبختانه یکی2قدم بیشتر ازم فاصله نداشت و بعد دیگه نفهمیدم چی شد تا حدود10دقیقه پیش که بیدار شدم. یه لیوان چایی داخل لیوان فلاسکی آورده بودم که نخوردم و خوشبختانه بعد از بیداریم به خاطر بسته و کیپ بودن در لیوانه هنوز اونقدر گرم بود که بشه خوردش و تمامش رو خوردم. الان بیدارم و با تمام عقل نداشتهم میدونم که نباید دستم طرف پاد بره وگرنه اوضاع دوباره به شدت خراب میشه. حالا بیدارم. هنوز گیجم اما بیدارم. فکرم کرخت اما بازتره. حواسم منگ اما جمعتره. حالا انگار از دم ظهر سفتترم. حالا انگار درستتر میتونم ببینم در چه وضعیتی گیر کردم. در یک نگاه، اوضاع هیچ خوب نیست. بدجوری گیر کردم ولی… هرچند این با تمام گرفت و گیرهای پیش از اینم متفاوته ولی من چی؟ من خودم هم متفاوتم؟ نیستم. من همون پریسام. همون کسی که از خیلی چیزها گذر کرد. هر دفعه نفله شد زمین هم خورد ریزریز شد ولی باز بلند شد و ویرانه های خودش رو جمع کرد تا درست بشه. میدونم شبیه اولش نشد هیچ زمانی هم نمیشه. هیچ کسی نمیشه. همه آدمهای خاک کم و بیش این ترکها رو روی وجودشون دارن. این ترکها جوهرم رو که عوض نکردن! عوض کردن؟ حالا من کسی جز خودم نیستم! هستم؟ من هنوز پریسام هرچند با ترکهای بیشتر. رد شدن از این گذار فوق تاریک کار خودمه. فقط خودم. کمکی نیست. میانبری نیست. هیچ چی جز خودم نیست. پریسا تنها چیزیه که دارم. از2حال خارج نیست. یا موفق میشم یا می افتم. در هیچ کدوم از این2تا حالت دلم نمیخواد وا رفته و داغون تموم بشه و بشم. بذار حتی اگر آخر ماجرا رو نکشیدم سرم بالا باشه. قطعا باز هم اینجا نق میزنم. باز هم میبارم. باز هم شبیه امروز می افتم توی تخت. ولی دسته کم بدون مقاومت به هیچ نمیبازم. بذار بی افتم ولی هیچ مدلی خودم رو خاک نمیکنم. دیگه حاضر نیستم پایانی جز اینکه میرسه رو از هیچ قدرتی تقاضا کنم. حتی از تقدیر. این ناگذر هر مدلی که تموم بشه عاقبت واسه من گذراست ولی وای بر وجودی که بعدش ظاهر بشه و بخواد مدعی حضور باشه! خدایا تو شاهد باش! امشب تو شبیه همیشه شاهدم باش! دیگه هرگز کسی در هیچ گوشه ای از جوهرم برای تغییر این روند سایه خواهش رو ازم نمیبینه! تموم شد! حالا من اینجام. خوده خودم. حتی اگر همون طور که همیشه گفتم آخر جاده بی صدا دق کنم دیگه بازنده و خاکخورده نخواهم بود! من خودم رو پایینتر نمیبرم! موفقیتی که میدونم ارزش اینهمه تقاضا کردنم رو نداره گدایی نمیکنم! خسته شدم. خسته شدم از زمین خوردن و بیمار شدن و منتظر هیچ چی موندن. بهم بدجوری بر خورده. امروز که بیدار شدم حس کردم عمیقا بهم بر خورده. چنان بد بهم بر خورده که از خودم به خاطر اینهمه ضعف مسخرهم متنفر شدم. من به انتظار چی اینجا ولو شدم؟ جدی چه غلطی دارم میکنم؟ دیگه بسه! دفتر منتظر بودنها و تقاضا کردنهای ضمیرم دیگه بسته شد. تمام!
قطعا اینو اینجا میزنمش تا امضایی باشه از طرف خودم که هرگز فراموشم نشه. تا آخر آخر آخرش فراموشم نشه. اگر بعدش موجودیتی ازم باقی مونده بود فراموشم نشه. هرگز فراموشم نشه! خب، رجزهام رو خوندم. دیگه بسه! حالا باقی ماجرا!
میگم، گشنمه. امروز هیچ چیز درست درمون از گلوم پایین نرفت. فقط زمانی که حس کردم داره واسه فشارم اتفاقهای ناجوری می افته یه کوچولو نون و پنیر خوردم که اون هم کمک چندانی نکرد و عاقبت تخت و دراور و صندلی بودن که به دادم رسیدن. وای خداجون من گشنمه! چی میشه اگر الان سفارش2تا سیخ کباب کوبیده حسابی بدم؟ بیخیال دیره. تا برسه دیر میشه. به جان خودم دیر نمیشه بزنم زنگه رو؟ بیخیال. امشب هم میگذره. فردا میخوام لازانیا درست کنم. البته بدون اون ملزومات عجیب غریبش که داخل اینترنت هست. به سبک ماکارونی درستش میکنم. بدون شیر و آرد و آویشن و اون سس بشامل و از این چیزمیزها. وایییییییی گشنمه. نیمرو درست کنم آیا؟ نمیخوام آخه. دلم… کباب؟ لازانیا؟ چی؟ نمیدونم دلم چی میخواد فقط گشنمه. میگم کبابه رو که سفارش نمیدم ولی بذار بلند شم ببینم چی واسه خوردن گیرم میاد که دلم بخوادش. آهان پیدا کردم. برمیگردم.
خب برگشتم. الان دیگه سیرم. آخیش داشتم میمردم از گشنگی! آخجون فردا نمیرم مدرسه! یوهو! واقعا یوهو! از اون یوهوهای بلند و دلی و… پیام. آخجون احتمالا حقوق اومد! بذار ببینم! نه ول کن بذار اینو جمعش کنم بعد. ساعت8و45دقیقه3شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و بارون و خدا.

بعد از ظهر3شنبه.
آخجون تعطیلات آخر هفته. وای خدایا شکرت واسه این یک روز اضافی که امسال دادی بهم! خدایی بدجوری کمک حالم شده! واقعا شکرت!
مادرم داره برمیگرده. کاش واسش اینهمه کم نبودم! کاش واسه هر کسی که دلم میخواست اینهمه کم نبودم! خب کاریش نمیشه کرد. اندازم همین قدره. کاش بیشتر میشد! اندازم. توانم. کاش ازم بر میومد!
این روزها درگیر مواردی هستم که گاهی حاضرم یک چیزی بپردازم و بشه به یک کسی بگمشون بلکه کمتر سنگین باشن ولی شدنی نیست کسی نیست اینها گفتنی نیست و… باید خودم از پسش بربیام فقط خودم. من چیزهایی رو میبینم که انکار میشن. من شب خزنده ای رو میبینم که هرچی کردم نباشه هست و داره به سرعت گسترده میشه و از دستم هیچ چی واسه متوقف کردنش برنمیاد. گاهی حرصی میشم. گاهی یواشکی میبارم. گاهی نفسم از سنگینی فشارش روی قفسه سینم تنگ میشه. ولی به تجربه میدونم که هیچ کدوم از اینها چیزی رو عوض نمیکنه. فقط باید ازش رد بشم. باشه من عاقبت دیر یا زود ازش رد میشم ولی این عادلانه نیست. هیچ زمانی عادلانه نبود و یقین دارم زمانی که از این گرداب رد بشم هرگز فراموش نمیکنم هرگز هم این ناعدلی رو نمیبخشم. سخت گرفتم میدونم. دست خودم نیست. دست من نیست. پریسای داخل آینه سری به نشان تأسف تکون میده. چیزی نمیپرسم. نمیخوام الان ببارم. پریسای داخل آینه دستش رو روی التهاب مژه های نباریده ام میکشه.
-احمق بیچاره! همتای احمق بیچاره من! تو به چی معترضی؟ مگه خودت نمیدونستی؟ مگه خودت بارها نگفتی انتها رو میدونی؟ مگه جز حقیقت گفته های خودت انتظار دیگه ای داشتی؟ دقیقا الان به چی معترضی؟ چیزی که میدونستی دیر یا زود باید پیش بیاد؟
سعی میکنم سکوتم رو حفظ کنم. تماشا میکنم. خیس شدن نوازش های پریسای داخل آینه رو روی پلک هام حس میکنم.
-من به هیچ دردی نمیخورم. حتی از پس یک مشت اشک برنمیام. نمیتونم. به خدا نمیتونم.
پریسای داخل آینه آه میکشه.
-لازم نیست که بربیایی. اشک از خوده. بیگانه نیست. آزادش کن. هرچند طول میکشه تا عاقبت سبک بشی. حالاها باید بباری. طوری نیست. تموم میشه. این هم تموم میشه. شاید یهخورده دیرتر ولی عاقبت میشه.
سکوت میکنم. بارون رو کنار میزنم. زورم نمیرسه. آهِ پریسای داخل آینه همدرده.
-هنوز خیلی چیزها هست که باید از روزگار یاد بگیری. درس هات رو درست بگیر و مطمئن باش که سرت در برابر خودت و خدا بالاست. باور کن همین بسه.
وا میدم. میبارم. شدید نیست. قطره های بی صداست. فقط میبارم. شبیه خیلی زمانهایی که این شبها پیش میاد. خدایا! من کجا اشتباه کردم! این باریدنهای یواش که دارن مداوم میشن جریمه کدوم قدم اشتباهم در این جاده هاست! من کجا اشتباه کردم که حالا باید قیمتش رو بپردازم! خدا مثل همیشه ساکت و صبور تماشا میکنه. و بارون آهسته و بدون هقهق، مثل این شبها، تب یواشکیم رو از گرد و خاک پاک میکنه.
تیمتاکم. کاروان استاد بنان. کاش کسی الان اینجا نیاد اینجا تیتی1و کانال بازه. نمیخوام الان با کسی صحبت کنم. واقعا نمیخوام. خدایا! جز با خودت. من کجا اشتباه کردم! کجا رو اشتباه رفتم! کجا رو اشتباه رفتم که الان اینجام! واقعا این دفعه خیلی مواظب شدم. راست رفتم. راست گفتم. راست بودم. شاهدم هم خودتی که خط به خطم از زیر شمارشت در نرفت و در نمیره. پس واسه چی زمان اشتباه رفتنم تو چیزی نگفتی! تو خستگیهام رو بلدی. تمام دفترم زیر دستته. تو منو بلدی. بیشتر از همه. حتی بیشتر از مادرم. تو همه چیز منو بلدی. تو میدونستی این یه قلم در تحملم نیست. پس واسه چی اجازه دادی! حالا بهم بگو من با این جوهر بی تحمل چه معامله ای کنم!
ساعت از2و نیم گذشت. باید یواش یواش بلند شم واسه رسیدن مادرم آماده بشم. مادرم نمیدونه قصه بارون این شبهام رو. نباید هم بدونه. نمیخوام مادرم بدونه. نمیخوام هیچ کسی بدونه. خدایا جز خودت. و ای کاش سکوتت رو تمومش میکردی! خدایا! لازم دارم حضورت رو. پایان سکوتت رو. همدلیت رو. همدلیت رو! ای کاش بودی! نزدیکتر بهم. خیلی نزدیکتر! میترسم خدایا! همیشه گفتم زور تحملم به این مدل ناگذرها نمیرسه. همیشه گفتم اگر پیش بیاد صدام درنمیاد. فقط بی صدا دق میکنم. همیشه گفتم مواظبم باش که گرفتار این مدل شب نباشم. خدایا! به کسی نگیها! میترسم. میترسم از خودم. میترسم زیر این مدلش دووم نیارم. واقعا میترسم. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن! به خاطر مادرم. خدایا! کمکم کن! میدونم خیلی پیش اومد که گفتم تحمل ندارم ولی در هر حال تاب آوردم و گذشتم ولی باور کن این از توانم خارجه. به خدا نمیتونم. به خدا تموم میشم. به خدا نمیتونم. واقعا برنمیام از پس این جنسش. می افتم. بدون صدا می افتم. بدون اعتراض می افتم. بدون هیچ صدایی می افتم. خدایا! نجاتم بده! خدایا به خاطر مادرم! نجاتم بده! در میزنن. مادرم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شناور در هیچ.

2شنبه عصر.
مادر و خاله ها و دخترخاله رفتن گرگان دیدن یکی دیگه از خاله ها. واقعیتش بدم نمیومد همراهشون بشم ولی نمیشد من باید برم سر کار. مادرم دلش بهم بود که نمیشه همراهیشون کنم. دلداریش دادم و مطمئنش کردم که اون باید بره تا میتونه خوش باشه تا من خاطرجمع باشم. الان هم به من اینجا بدک نمیگذره. تنهایی های عزیز. کتاب. چرت نصفه نیمه عصر و خودم و پریسای داخل آینه و… تیمتاک. تولد یه پریسای دیگه. تبریک.
آخجون فردا3شنبه. کاش امروز فردا بود! بیخیال میادش.
باید درس بخونم و به کارهام برسم. بیخیال ولش کن باشه واسه بعد.
این کتابه که میخونم واقعا ذهنم رو خسته کرده انگار خودم داخل جنگها و خیانتهاشم فقط یک جلدش مونده ولی محض رضای ابلیس بذار باشه واسه بعد دیگه واقعا الان دلم اون فضای کثیف از ماجراهای کثیف رو نمیخواد.
موزیک تیمتاک با صدای بالا. نمیشنوم برمیگردم.
خب تموم شد. بدجوری شلوغ بود. این حال و هوا بردم به گذشته ها. دلم تنگ شده واسه گذشته ها. گذشته هایی که شاید خیلی روی قواعد نبودن. ولی… دلم تنگ شده.
امروز صحبت اطمینان و یقین و ایمان بود. گفتم من ایمانم به خودم از دست رفته. اون لحظه داشتم میخندیدم ولی به خودم که اومدم دیدم خنده هام زهریه و گفتارم واقعی. من ایمانم به خودم از دست رفته. من ایمانم به همه چی از دست رفته. کسی میگفت زمانی که ایمانت به خودت از دست بره دیگه جستجو نکن چون تکیه به هیچ باوری در وجودت امن نیست. اون زمان نمیفهمیدم. اون کسی خیلی چیزها میگفت و من نمیفهمیدم. شبیه این که نفهمیدم. شبیه همه چیزهایی که اون گفت و من نفهمیدم. نفهمیدم!
دلم چیزهای بدی میخواد. دلم انجام مواردی رو میخواد که مدتها پیش رهاشون کردم. دلم میخوادشون. اون شلوغیها و اون دیوانگیها و تمام ملزوماتش. دلم تنگ شده. چی مانعم میشه که پس بگیرمشون؟ دلم میخوادشون. حس میکنم در جلدی فرو رفتم که جلد خودم نیست. در جاده ای هستم که جاده خودم نیست. در قلمرویی هستم که قلمرو خودم نیست. من اینجا چه غلطی میکنم؟ دلم خودم رو میخواد. خودی که تاریک بود ولی خودم بود. دسته کم اون زمان تکلیفم با خودم مشخص بود. نه شبیه الان. پریسای داخل آینه بهم زهرخند میزنه. تماشاش میکنم.
-واقعا تکلیفت مشخص بود؟ واقعا؟
حس زهرخند زدن ندارم. حس آه کشیدن هم ندارم. فقط تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه منتظر جوابه.
-دسته کم یه غلطهایی میکردم. نه شبیه الان. منتظر هیچ چی. در خیال هیچ چی.
زهرخند پریسای داخل آینه عمیقتر میشه.
-این غلطها؟
حس بحث ندارم. سکوت میکنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. من سکوت میکنم. واقعا من اینجا چه غلطی میکنم؟ نه خودمم نه چیزی رو میشه عوض کنم نه چیزی در انتهایی که نیست میبینم. خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه تمام مواردی که نباید باشن و نیستن!
بعد از اون سر و صداهای فوق بالا الان بچه های تیمتاک ساکتن. گاهی صحبت میکنن گاهی سکوت میکنن شبیه الان. و من فقط در سکوت فکر میکنم. فکر هم نه. رها کردم تا شناور باشم در هیچ چی. گاهی لازمه. و من و این عبارت تکراری!
-چقدر خستم!
آخ الان میچسبه یک… هی! بسه! نباید! ولی دقیقا واسه چی؟ واسه چی؟ من که آخر ماجرا رو میدونم. خودم رو میشناسم. عاقبت یک زمانی این خواب تموم میشه. بخوام یا نخوام باید بیدار بشم. و خود واقعیم در آستانه اون بیداری تاریک منتظرمه. درمون تاریکم رو میده دستم و… خدایا چقدر خستم. چقدر خستم!
ساعت دم7؟ اوه خدا کی گذشت؟ دلم قهوه میخواد ولی الان واقعا نباید بخوامش. امشب بیخوابی دلم نمیخواد. همینطوریش با نصفه شبهام دردسر دارم. ولی قهوه… بیخیال. باشه واسه فردا صبح. شاید هم صبح و عصر. بیخیال.
شب شده. آرامش بدون دلواپسی درس و کار و همه چیز رو عشقه. بیخیال همه چیز. همه چیز!
بذار اینو تمومش کنم. به نظرم بد نیست پاک بشه ولی نمیشه. عاقل نیستم که! خب نباشم! دلم میخواد بزنمش اینجا. به جهنم! ساعت4دقیقه به7شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چی؟ خاطرم نیست!

جمعه شب.
دیر وقته. باید بخوابم. فردا باید برم سر کار. حرصی‌ام. از دست خودم. در حال ترجمه یک متن از انگلیسی به فارسی هستم. خب من کامل نیستم خیلی جاها لازم دارم واسه ترجمه لغت‌ها از مترجم گوگل کمک بگیرم ولی… وای حرصم درمیاد. خیلی جمله‌ها‌رو هم واقعا بدون کمک گوگل درست ترجمه می‌کنم ولی… عصبانی‌ام وایییییییی! با اینکه مطمئنم ترجمه‌هام در اون موقعیت‌ها درست هستن پس واسه چی واسه چی دوباره ترجمه اون جمله‌های کزایی‌رو از گوگل می‌پرسم؟ لعنتی من درست انجامش میدم پس واسه چی با اینکه مطمئنم کارم درسته باز میپرسم و باز میبینم بعضی جاها ترجمه خودم درستتره و باز میپرسم؟ دلم میخواد این کار کوفتی‌رو نکنم ولی می‌کنم و حرصم از خودم درمیاد. اه لعنتی!
گوش‌کن داره عوض میشه. خیلی چیزهاش در طراحی جدید تغییر کرده و یک چیزهایی داره بهش اضافه میشه. در بعضی موارد این ترسناکه ولی خودمونیم امشب یهخورده واسش هیجان دارم. من از اول این ماجرا درست در نقطه شروع داخل جریانم و دیگه وسطش گم نمیشم و از قدم اولش تا باقی مراحل ادامهش که اوضاع بهتر و حلقه‌ها سفتتر میشن روی این خط هستم و اون حس ناآگاهی مسخره که به خاطر ورودم از نیمه ماجرا در موقعیت‌های مشابه داشتم این بار دیگه نیست. تازه احتمالا نه یقینا به خودم هم کمک میشه حسابی هم کمک میشه. باید بجنبم یه چیزی‌رو باید هرچه سریعتر آماده کنم البته هنوز خیلی تا سررسید مهلتم باقیه ولی دلم میخواد سریعتر تمومش کنم.
امروز یهخورده… زد به سرم. شکر خدا طوری نشد چون طرف مقابل بیخیال شد و من همچنان در بوقیتم سفت باقی موندم. دیگه کسی نیست که ندونه من درست بشو نیستم و واسه رفع بوقیتم کاری نمیشه کرد پس در مواردی که اون طوری میشم فقط میشه بیخیال شد و گذشت و اون بنده خدای امروزی هم هرچند دیرتر از بقیه ولی ظاهرا عاقبت به این واقعیت رسید و امروز اصراری در رفعش نکرد و ماجرا تموم شد. خب حالا خودمونیم. این که گذشت ولی من واسه چی اینهمه باگ مسخره دارم؟ این چه مدل حس مزخرفیه؟ واسه چی مدلم این شکلیه؟ واسه چی درست نمیشم؟ نمیدونم. زورم به خودم نمیرسه و زور کسی هم بهم نرسید و در نتیجه این… میدونم خیلی مسخره ام ولی واقعا… چی بگم! گیر در موجودیت خودمه چیکارش میشه کنم! چی میشه بگم! کاش اینطوری نبود! بیخیال.
ای کاش20سال کاریم تکمیل بود تا یک روز دیگه هم در هفته می‌گرفتم! طوری نیست نشد دیگه! شاید سال دیگه بشه. البته از وسط سال. فعلا باید با همین فرمون برم و خب اگر وضعیت همینطوری باقی بمونه و اگر3شنبه عزیز بجنبه و سریعتر برسه اوضاع خیلی هم بد نیست. خدایا شکرت! نذار برنامه عوض بشه و4شنبه‌هام بپره باشه؟ لطفا!
دیگه چی خواستم اینجا بنویسم؟ خاطرم نیست من واقعا فقط واسه نق زدن اینجا نیومده بودم. از دست خودم حرصم گرفت و امروزم وجدانم‌رو یهخورده فشار داد و… دیگه چی؟ خدایا خاطرم نیست. بیخیال ساعت2دقیقه به11شب شد و من واقعا باید از پشت سیستم بلند شم. بذار چندتا کلمه دیگه ترجمه کنم. بیخیال فردا هم روز خداست. درضمن تا زمانی که اینجا دارم چرت میگم که نمیشه ترجمه کنم. هرچی طولش میدم یادم نمیاد جز اینها که نوشتم دیگه چی بود که می‌خواستم بگم. بیخیال ولش کن بمونه واسه فردا. الان باید بیخیالش بشم. باشه میشم. ساعت درست11شب جمعه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک سرشبانه کوچولو.

5شنبه عصر.
امروز مادر آقای فروزش فوت کرد. خیلی اذیت شد. خدا رحمتش کنه. اون خدا بیامرز خلاص شد ولی ما هیچ حس آرامش از این خلاصی نگرفتیم. خیلیهامون گریه کردیم. مادرها فقط یکی هستن. تکرار نمیشن. جایگزین هم نمیشن. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. این موجودات عزیز تا هستن شاید یادمون بره حضورشون رو. شبیه عضوی از بدن که داشتنش واسمون عادیه. گاهی که کم هم نیست، بعضیهامون که کم هم نیستیم، از سر فراموشکاری ناسپاس میشیم. یادمون میره دلهای این خداهای خاکی چقدر زود ترک برمیداره. اما با وجود ترکها باز دعامون میکنن. باز دردشون میاد از آه کشیدنمون. باز دلواپسن از ترس اینکه مبادا گوشه ای از دلمون دردی باشه که اذیتمون کنه. خدایا لطفا نذار جهانه بعد از مادرم رو تجربه کنم. حتی یک لحظهش هم واسم خالی از تصور و تحمله. میدونم رفتن انتهای جاده همه ماست ولی تو خدایی و ترتیب این صف دست خودته. لطفا اجازه بده نوبت من پیش از مادرم باشه. اصلا نمیتونم تصور کنم که زمانی… آخ خدایا! گریهم میاد. کاش کلامی بود که واسه آقای فروزش بفرستم تا آرومش کنه. نیست. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. مادرش رفته! مادرش! خدایا کاش اینطوری نمیشد! این بنده خدا امروز عصر رو، عصر5شنبه رو چطور سپری میکنه؟ گریهم میاد. خدایا! گریهم میاد. آخ خدا! خدایا! گریهم میاد. وای. وای خدا! وای خدا گریهم میاد. گریهم میاد!
این5شنبه هم گذشت و من از این4دیواری بیرون نزدم. هیچ زنگی هم نزدم. نه واسه پیدا کردن اون لوله کشه بد قول و گرفتار، نه واسه آگاه شدن از نتیجه پرس و جوی اون مجرب دیروزی. دیر نمیشه. بذار همه چیز منتظر بمونن. جایی نرفتم، زنگی نزدم، و هیچ پشیمون نیستم. باید یک زنگ به مادرم بزنم. کتابم توی گوشیم در حال تبدیله و حس ندارم از اینجا بلند شم برم با خط ثابت تماس بگیرم. تبدیل کتابم تموم بشه همینجا با گوشی زنگ میزنم.
مادرم همیشه در حال پیدا کردن و حتی حدس زدن مواردیه که من میخوام انجام بدم و انجام دادنشون به جای من و برای منه تا راحتتر باشم. خدایا چه مدلی متوقفش کنم از این کار؟ من میخوام اون راحتتر باشه و کمتر کار کنه ولی هیچ مدلی نمیشه که بیخیال بشه و اجازه بده یه جاهایی خودم جای خودم خسته بشم. نمیدونم شاید واقعا باید دست از سرش بردارم چون اینطوری خوشحالتره. تجربه بهم یاد داده که شاد بودن از راحتتر بودن مهمتره و شاید لازمه که من بیخیال این وضعیت بشم و اجازه بدم مادرم خودش رو جای من خسته کنه و در عوض خوشحالتر باشه. ولی یعنی واقعا این کار درسته؟ یعنی واقعا مادرم این مدلی خوشحالتره؟
میخواستم یهخورده مرغ مزه دار کنم. مادرم تا فهمید فوری جای من انجامش داد. نتیجه خیلی خوب شد ولی نمیدونم به چه چیزی داخل این مواد حساسم. امروز یهخوردهش رو درست کردم و خوردم و از ظهر تا حالا هنوز گوارشم داره بهم نق میزنه. شاید زیاد خوردم ولی نه خدایی این مدلی نبود پس واسه چی این مدلی شدم؟ آیی گوارشم! طوری نیست درست میشم. یهخورده که ازش بگذره حالم بیشتر جا میاد. تقصیر مادرم نیست منم که شرایط جسمیم عوض شده. شاید به خاطر سن باشه شاید هم به خاطر هر چیز دیگه ای. ولی در هر حال آیی گوارشم!
این کتابه واسه چی تبدیلش تموم نمیشه زنگم رو بزنم؟ اینترنته دیوونه واسه چی اینهمه یواشی بجنب لطفا!
دسته بندی های فردا رو هنوز انجام ندادم. خدایا باید حلش کنم فردا مهلت تحویلم تموم میشه! نمیشه اینو یک کسی جای من انجام بده؟ آخه من یهخورده از این… خدایا این… آخه این… بیخیال ظاهرا از دستش خلاص بشو نیستم باید انجامش بدم. خدایا کمکم کن!
دوباره تیمتاک. همون پیانوی همیشگی که تا داخل یه آدیویی تنها میشم میزنم بخونه. چقدر این آهنگ رو دوست دارم. بچه ها موافق این تکرار نیستن ولی من دوستش دارم. بیخیال الان که کسی اینجا نیست خودم تکی داخل آدیو1نشستم هر زمان کسی اومد میتونه عوضش کنه. شاید همین حالا هم بشه که کسی بیاد و عوضش کنه چون باید بلند شم چند لحظه برم و در نتیجه چند لحظه از تیمتاک میزنم بیرون. برمیگردم.
خب دوباره برگشتم. چندتا کار ریز داشتم انجام دادم و زنگم رو هم زدم. مادرم رو اونقدر خندوندم که دادش در اومد. خدایا شکرت! مادرم که میخنده واقعا حس سبکی خاطر میکنم. و زمانی که سبب این خنده خودم باشم یک مدل حس… شبیه چی! شبیه حس سبکی خوندن نماز اول وقت بعد از اذانه. سبک میشم شبیه پر. من واسه مادرم بچه خوبی نبودم. هنوز هم نیستم. میخواد من بیشتر روی زبانم متمرکز باشم و من انجامش نمیدم. خدایا این اراده رو بهم بده که انجامش بدم! باور کن میخوام. حاضرم تا آخر عمرم زبان بخونم فقط اگر یهخورده بیشتر اراده داشتم تا به چیزی که عاشقش نیستم سفت بچسبم. خدایا کمکم کن! خدایا لطفا! لطفا!
این کتاب نفله هم هنوز تبدیل نشده. بیخیال من که دیگه زنگم رو زدم بذار تا فردا صبح طول بکشه. از این کتابه2تا جلد خوندم و هنوز3تا دیگه مونده. الان خستم ازش. کاش میشد وسطش یه چی دیگه بخونم ولی دلم رضایت نمیده کتاب رو نمیشه همینطوری جویده خوند. همین چند وقت پیش بود که2جلد از1سری5جلدی رو به خاطر عوض شدن نسل و دل زدگیم از قهرمان نسل جدیدش در جلد چهارم رها کردم. به نظرم کار درستی نبود باید میخوندم ولی حیف بود اثر اون انتهای عجیبش میرفت. شاید دیرتر ادامهش رو بخونم ولی نه الان. همینه که هست هرچی هم میگی خودتی حال میکنم کتاب خوندنم هم شبیه عاقلها نباشه تو معترضی؟ به جهنم که معترضی اصلا حالا که این مدلیه به تو چه خلبازیهای خودمه.
آخیش شب که میشه هوا میره طرف خنک شدن. اگر این صداهای نفله نباشن چه حالی میده پنجره رو باز بذارم! واقعا حیفه که مجبور میشم ببندمش ولی آخه صدا… بدجوری شلوغ میشه. بیخیال امشب که کسی اینجا نیست خودم تنهام صدای سیستم بالا البته خیلی بالا نمیره ولی تا جایی که میره بالا شاید هم جای سیستم عوض روی میز کوچولوهه و پنجره باز و برو که رفتیم!
بسه دیگه واقعا باید روی جمعآوری اون اطلاعات لعنتی متمرکز بشم فردا اگر تحویلش ندم خیلی خیلی وضعم خطرناک میشه. از کتابه هم به نظرم حدود70صفحه دیگه مونده تا تبدیلش کامل بشه. بذار اینو جمعش کنم و برم سر گرفت و گیرهام. ساعت6و35دقیقه عصر5شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از5شنبه چه خبر!

5شنبه صبح.
خیلی زود نیست ولی در هر حال صبحه. خونواده رفتن به ارتفاعات. سلام تنهایی با معرفتم! دلم تنگ شده بود واست. تو چی؟ دلتنگم نشدی؟ کمتر کسی روی خاک خدا شبیه من دوستت داره. حالا تو هی برو اطراف اونهایی که نمیخوانت. من و شبیه هام شاید خیلی زیاد نباشیم ولی خیلی بیشتر از اکثریت میخواییمت. پس جایی نرو و همراه ما اقلیت دوستدارت بمون.
باید مواظب باشم ناهارم رو نسوزونم. امروز بعد از مدتها یه قهوه فوری خوردم. این پرهیز جات واقعا اذیتم میکنن. خوشم نمیاد از هرچی که بهم حس مثبت میده پرهیز کنم. قهوه یکیشه. خب کلی روز ازش گذشت و نخوردم. امروز تا اینجا فقط یک لیوان. واقعی هم نبود از اون فوریهاش. ولی خودمونیم این فوریهاش هم حسابی خوبن. کنارشون نمیذارم خیالی نیست قهوه اصلی چقدر خوب باشه این هم باید باشه. البته فقط مارک مورد نظر خودم.
کلی گرفتاری دارم واسه چی اینجام! درستش میکنم بابا ول کن.
میخوام از دستگاه وکس جای شکلات آب کن استفاده کنم. وکس که میدونی چیه. ندونی هم خیالی نیست من حس توضیح ندارم خودم میدونم بسه. دیروز میخواستم برم بگردم یه دونه پیدا کنم ولی کسی که از خودم مجربتره گفت میره سر میزنه و تماس میگیره و تماس نگرفت. حسش نیست واسه گرفتن شماره تماسش با مادرم پشت خط چونه بزنم و اون بگه حالا صبر کن من بیام و چه و چه. اصلا حوصله چک و چونه ندارم. اگر طرف نگفته بود به اون سالن نفله سر میزنه امروز بدون اینکه حرفش رو بزنم میرفتم بیرون میگشتم تا پیدا کنم. اه لعنتی! بهانه ای برای بیرون رفتن. هوممم. گیریم که بهانه بود واقعا حوصله رفتن داشتم؟ خدایا یواشکی دارم واسه خودم دلواپس میشم. من واقعا از هوای خوب و گردش در اون بیرون لذت میبرم ولی عمیقا دلم نمیخواد خونه رو ترک کنم. هیچ تلاشی واسه تشویقم به حرکت و بیرون رفتن از در خونه جواب نمیده. حتی تلاشهای خودم که البته دیگه انجامشون نمیدم. اگر چیزی بخوام بخرم یا کاری داشته باشم که ازش خوشم بیاد ماجرا متفاوت میشه ولی جز این ابدا حسش نیست. یعنی من تا کی اینطوری باقی می مونم؟ شاید تا همیشه. بیخیال بابا ولش کن همینجا که هستم عالیه.
برادرم اصرار داره به یک سفر در عید. من اصرار دارم به لغوش برای خودم. خدایا میدونی؟ واقعا دلم نمیخواد. حتی یک درصد. به هیچ عنوان حس و حالش و تمایلش رو در خودم نمیبینم. مقصد رو بهم گفتن. زمانی عاشقش بودم. به نظرم هنوز هم در ناخودآگاهم عاشقشم. خیلی دلم… هی بسه. زمانی یکی از رویاهای بزرگم داشتن یک خونه و یک زندگی کوچولوی جمع و جور آروم در اون هوای لعنتیه داغون بود. از اون زمان خیلی نگذشته ولی واسه من قد یک عمر سخت گذشت و چه دور و چه متفاوت به نظرم میاد پریسای اون زمان و این موجود که الان اینجا نشسته و داره چرت و پرت مینویسه. واقعا تحقق اون رویای رنگی رو دلم میخواستش و الان… باورت میشه دیگه نمیخوامش؟ حتی دلم نمیخواد در یک سفر تفریحی گذرم به اون اطراف بی افته. پریسای داخل آینه شکلکی درمیاره که نمیفهممش. پرسشگر نگاهش میکنم. بدون خشم و بدون هیچ حسی، شاید با کمی حس نزدیکی نگاهم میکنه.
-دلت نمیخوادش، شاید چون میترسی. میترسی اگر دوباره اونجا رو ببینی باز یادت بیاد که چقدر در رسیدن به این آرزو که تصور میکنی فراموشش کردی ناکام شدی و دوباره بخواییش در حالی که هنوز شدنی نیست و باید بعد از چند روز دل بکنی و دوباره برگردی همینجا که هستی در حالی که باز اون آتیش کزایی رو توی وجودت حس میکنی.
با حیرت به ماجرا متمرکز میشم. بی طرف و متحیر. شاید این درست باشه. شاید دلم نمیخواد دوباره چیزی رو بخوام که دستم بهش نرسید. بیخودی نرسید. به خاطر مکثهای حاصل از عدم ریسکپذیری نرسید. میشد که بشه اما نشد. بهم گفته شد ما پشت سرتیم اما زمان عمل قابلیت ریسکپذیری اطرافم به اندازه ای که باید باشه نبود و در نتیجه نیروی کافی نبود و باز هم در نتیجه قدرت پرواز من تقویت نشد و همچنان در نتیجه تا نیمه راه رفتم و به دلیل کمبود خیلی چیزها که فراهم کردنش از دست من برنمی اومد با سر خوردم زمین. وحشتناک بود. سقوطش. ضربهش. دردش. در هر حال نشد و من دیگه دلم نمیخواد اون نشدهای دردناک رو به خاطر بیارم. همچین سفری میتونه روی خط زخمهام رو خراش بده و اذیتم کنه. میشه که فقط خوش بگذرونم ولی من واقعا دلم نمیخواد. حتی نمیخوام واسش تلاش کنم. من هیچ چی دلم نمیخواد جز اینکه اطرافم دست از سرم بردارن. فقط دست از سرم بردارن تا در حال و هوای خودم باشم. اونها گفتن در حرکت کمکم میکنن و نتونستن. به هر دلیل موجه یا ناموجهی که داشتن نتونستن. حالا من نمیخوام. نه حرکت، نه وعده، نه سفر. فقط میخوام دست بردارن. میخوام دست از سرم بردارن تا همینجا در سکون عجیب و تاریکم باقی بمونم. باید یک راهی واسه اطمینان به اینکه عید امسال به هیچ سفری نمیرم پیدا کنم. باید یک چیزی واسه ناممکن کردن این برای خودم باشه. اگر سامانه های آذرماه باز بشن. آخ جون. اگر این پروسه به جریان بی افته اوضاع رو چنان خراب میکنه که تا اطلاع ثانوی من مجاز به سفر نیستم. ایول! سامانه مسخره نفله بیا معرفت کن و باز شو بذار من گندکاریم رو به جریان بندازم! هی! لطفا! باز شو! لطفا! خدایا میشه بهشون بگی این سایت کوفتی رو باز کنن؟ من به شدت بهش احتیاج دارم. خداجون خواهش میکنم. تقاضا. تو خدای خوبی هستی واسم. بیا یه کوچولو موتور معرفتت رو گاز بده بذار کار من راه بی افته باشه؟
دلم ولو شدن میخواد ولی میدونم اگر الان برم طرف پتو حالاها بلند بشو نیستم. نمیخوابم ولی حس بلند شدن نیست و من واقعا باید به کارهام برسم. یک سری مطلب رو باید دسته بندی کنم. فردا مهلت تحویلم تموم میشه باید تحویلشون بدم. پست15آذر جهان آزاد باید جمع و جور بشه. مقدمه و برچسب و پاورقیهاش مونده. مهتاب شنبه هنوز کامل نیست. اخبار آخر ماه رو مرتب نکردم. مطالب شنیداری زبانم هم اوه خدا باید برم یه فیلم بردارم. وای خدا اینها واسه چی از حجمشون کم نمیشه الان گریه میکنم.
تیمتاکم. رادیو میوت. واسه چی من این پنجره رو نمیبندم؟ عادت. فعلا حس اصرار به ترکش نیست بذار باز باشه. چه داخل تیمتاک باشم چه بیرونش دیگه باید اراجیف نویسی رو بس کنم و برم سر رفع گیرهام. ولی اول باید حال ناهار در حال پختنم رو بپرسم. نباید حالش بد باشه شعله زیاد نیست. خب دیگه بسه. ساعت9و20دقیقه صبح5شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هیچ چی فقط اومدم یه قدمی بزنم.

اطراف ظهر4شنبه. 

آخجون امروز مدرسه نرفتم. ایول! 

تیمتاکم. هرچی پیشتر میرم بیشتر از این فضا دور میشم. به شدت حس غربت و ناآشنایی با افراد میکنم. چی داره سرم میاد؟ از بیرون اینترنت که بریدم. اینجا بد نمیگذشت ولی الان دیگه عجیب حس جدا موندن از تمامشون رو روی تمام نقطه های ادراکم احساس میکنم. به خاطرش غمگین نیستم فقط دارم فکر میکنم بعد از این زمانی که از بیرون از نت خسته میشم کجا میشه بخزم. جایی برای دستیابی به حس بهتر. جایی برای آرامشی از جنس سبک و روون آرامش هرچند نه چندان خالص و کامل ولی در هر حال آرامش. اینجا دیگه برای من این حس نیست. چی عوض شده مگه؟ حسش نمیکنم. واسه چی؟ هوم. نمیدونم. در هر حال این مدلیه. گیرهای گوش کنی رو سفت چسبیدم و وظیفه هام و انجامشون سر جاشون هستن فقط حس میکنم در آینده ای نزدیک دیگه واسه خاطر دلم گوشه تیمتاک ولو نباشم. باید یه لونه دیگه واسه خودم پیدا کنم. جایی که اینهمه حسم داخلش سرد نباشه. هوممم. فعلا حسش نیست بذار کتابم تبدیل بشه تا بخونمش این هم درست میشه. پیداش میکنم ولی نه الان. 

کتابم تبدیل شد. یه جاهاییش خسته میشم. کامل جذبم نکرده ولی بذار بخونمش ببینم به کجا میرسه. من یه کتاب جذابتر میخوام. بیخیال بذار اینو تمومش کنم خیلی هم بد نیست فقط از این دختره که قهرمانشه هیچ خوشم نمیاد. من واسه چی اینهمه سخت از کسی خوشم میاد؟ از اولش این مدلی بودم؟ به نظرم نه. دارم در مورد آدمها سختپسندتر میشم. یعنی تا کجا پیش میره؟ بیخیال بابا. 

هنوز واسه اون وان نفله کاری نکردم. یعنی دست من نیست منتظر خبر لوله کش موندم. امروز صبح زنگ زدم بر نداشت. خدایا از کنده شدن کاشیها و اونهمه دردسر و اونهمه کثافتکاری بدم میاد. ولی وانه رو میخوام. این بنده خدا درست درمون نگفته بهم چقدر خرج برمیداره. واقعا ارزشش رو داره که واسه خاطر یه وان اینهمه بلا سر خودم و خونم و جیبم بیاد؟ قطعا از مادرم اگر بپرسم نظرش به انصرافه. خونواده من کلا نظرشون به انصراف از مواردیه که دردسر بیخودی میارن. از نظر من اونها زیادی مکث میکنن و به خاطر همین کلی مهلت در زندگی از دستم و از دستمون رفته. من مکث دلم نمیخواد. من نظرم به اقدامه ولی واقعا نمیدونم منطق درست چیه. اینکه ولش کنم؟ اینکه اقدام کنم؟ خدایا چی درسته؟ باید دوباره به لوله کش زنگ بزنم. امروز عصر یا امشب. این کار یا باید بشه یا باید نشدنش قطعی بشه. من بلاتکلیفی دلم نمیخواد. دیگه نه. دیگه بسه. 

آذر هم داره میرسه. دوباره باید واسه آگاهی از باز شدن اون سامانه کوفتی تماس بگیرم. گفتن آذر زنگ بزن. میزنم. قطعا میزنم. 

فردا مادر و خونواده میرن ارتفاعات. من نمیرم. اوه خدا اصلا دلم نمیخواد. من میخوام همینجا بمونم و… به نظرم عاقبت هم جذب درس میشم. تیمتاک و درون و بیرون اینترنت که نباشه خواه ناخواه جذب یه چیزی میشم. کاش درسم باشه! 

باید چندتا مورد گوش کنی رو حلش کنم. باید بجنبم. خدا من همیشه باید بجنبم! نمیشه یهخورده جنبیدن لازمم نباشه؟ بیخیال درستش میکنم. 

پول این پوله نفله پول میخوام. نه به جان خودم هنوز پول معمولی میخوام. اونقدری که گیرهام رو رفع کنم. هنوز یادمه که پول گنده نخوام. هنوز از خاطرم نرفته که ثروت اضافی چیکار میشه کنه. نمیخوامش خدایا باور کن نمیخوامش فقط پول معمولی میخوام که باهاش یه سری کار انجام بدم و بدون پول نمیشه. خدایا پول میخوام پول میخوام پول میخوام. و همچنان پول میخوام. 

بهم گفته شده اگر20سال کاریم کامل بشه میتونم جای یک روز مرخصیم از اداره پول بگیرم. شبیه اضافه کاری. نمیخوام. این مدلی پول نمیخوام. مرخصیم رو اگر بهم داده بشه با هیچ پولی تاخت نمیزنم. من آرامشم رو لازم دارم. آرامشی که همیشه یه چیزی خرابش میکنه و من همیشه میخوامش. 

داخل اتاق بغلی بحثهای معمول در جریانه. و من دوباره داخل سنگرم سرم به کار خودمه. به رویاها و کابوسها و سوالهای بی جواب و جوابهای گرفته و نگرفته خودم. حوصله درگیر شدن با واقعیتهای بیرون از خودم و جهان خودم رو ندارم. توی هوای خودم هرچند خیلی صاف نیست اما بیشتر خوش میگذره. دلم دنیای اون بیرون رو نمیخواد. نه بیرون از این خونه، نه بیرون از خودم. 

خب بسه باقیش باشه واسه بعد. هر لحظه ممکنه از اتاق بغلی احضار بشم و کارهای انجام نداده هم دارم که باید بهشون برسم. بذار اینو جمعش کنم تا دفعه بعد که باز بیام واسه نق زدنهای همیشگیم. خدا کنه آن سوی شب دوباره هوا نره! بذار ببینم باز میشه یا نه. بیخیال یا میشه یا نمیشه. این موردی نیست که درگیرش باشم. درست میشه.

داریم میریم طرف ظهر. باید تمومش کنم. حس اعلام دقیق ساعت نیست. یهخورده مونده به12ظهر. تا بعد. 

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جنگ.

2شنبه عصر.
امروز صبح کم مونده بود از شدت سردرد داخل محل کار ولو بشم. واسه چی من این روزها همیشه بیمارم؟ هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاک. آدیو1. آهنگ میان ستاره ای. قشنگه و به طرز دردناکی غمگین. حس میکنم با حال و هوای امروز جهان سازگاره. جهانی پر از جنگ و مرگ انسانیت. جهانی که مرده و زنده درش امنیت ندارن. جهانی که برای بچه های نارس داخل دستگاه امن نیست. جنگ. جهانی زخمی و چاک چاک از جنگ. جنگ! خدایا! واسه چی آدم آفریدی؟ این مخلوقاتت قرار بود بهترینهای تو باشن. همین ها که با جنگ دارن جهانت رو نابود میکنن. اینهمه سیاهی رو باور نداشتم. اینهمه فاجعه فراتر از جنایت که واقعا هیچ اسمی واسه توضیحش پیدا نمیکنم. کلمه از جنایت بالاتر چیه که بگم؟ خدایا نیست هیچ چی نیست جهان پر از فراتر از جنایته و جنگ. همه جا پر شده از خون. از جنایت. از جنگ. خدایا حس میکنم صدا از این پایین دیگه به عرشت نمیرسه آدم رو متوقفش کن! خدایا این جنگ ها رو متوقفش کن! خدایا متوقفش کن!
مادرم اون طرف با مغز کردن یه عالمه گردو و اخبار تاریک تلویزیون مشغوله. من این طرف درگیر کنار زدن تصویرهای وحشتناک حاصل از اخبار تاریک از ذهن زخمیم هستم. اخبار تاریک! خدایا! اینها تمامش تقصیر یک یا چند نفره. مگه میشه؟ چه جوری میشه یک نفر آدم اینهمه بد باشه؟ من اینهمه سیاهی رو در وجود یک آدم که شبیه خود من روح و جسم و گوشت و استخون داره باورم نمیشه. اینها چه جوری شب ها میخوابن؟ واقعا خودشون میدونن چقدر بد و منفور جهان شدن؟ اینها نمیترسن از پایان؟ از پایانشون؟ هیچ کسی ابدی نیست. اینها از مردن نمیترسن؟ خدایا نمیتونم. توی تصورم اینهمه شب توی یک وجود جا نمیشه.
با تمام وجود حس خستگی و کرختی میکنم و این دیگه مربوط به شخص من و مشکلات شخصی و خستگیهای شخصی من نیست. چندین نفر رو دیدم که پیش از اعتراف من دقیقا همین رو گفتن. توضیح دادن که بینهایت خستن. عجیب خستن. بد خستن. مادرم میگه به خاطر دلمردگی های اطرافه. به خاطر اخبار تاریک! به خاطر بچه هایی که داخل دستگاه های اون بیمارستان گیر کرده در جنگ از بین رفتن. به خاطر آدمهایی که شاهد لودری دفن شدن جنازه های عزیزانشون بودن چون برق سردخونه بیمارستان قطع شد. به خاطر جنگ قطع شد. جنگ کثیف. جنگ لعنتی. جنگ نفرین شده لعنتی. حتی نتونستن واسه جنازه هاشون تدفین آرامی داشته باشن. حتی از یک وداع آرامشبخش محروم شدن. زنده هایی که دلها و پشت های شکسته از جنگشون رو برداشتن و بدون هیچ امکانی و هیچ امیدی و هیچ فردایی فرار کردن و زدن به بیابون. تمامش به خاطر جنگ. جنگی از سر خودبینی و تاریکدلی چندتا جنایتکار. خدایا! هستی؟ داری میبینی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی هیچ چی هیچ چی بگی؟ آخه این آدمها که دارن به مفهوم واقعی از بین میرن مخلوقات خودتن. آخه چه جوری دلت میاد؟ دارم از دستش میدم. دارم اعتقادم رو از دست میدم. نمیشه تو باشی و اونهمه مهربون و عادل باشی و اینهمه جنایت در جهانت باشه و تو سکوت کرده باشی. نمیشه. من باورم نمیشه. خدایا نمیتونم بپذیرم این رو. نمیتونم.
دارم یه کتاب میخونم که فانتزیه و داخلش جهان به مرحله ای رسیده که مدام از آسمون خاکستر میباره. تمام دنیا و زندگیهای در جریان همه زیر خاکسترن. پاکسازیها جواب نمیدن چون خاکستر مداوم میباره. حس میکنم جهان امروز ما همینطوریه. خدایا کاش همگیمون از این کابوس جهنمی بپریم!
بسه دیگه2دقیقه دیگه این چیزها رو بنویسم میرم سرم رو میکنم زیر پتو و تا صبح فردا که اجبارا باید بلند شم برم سر کار بیرون نمیام. خب اینها رو ننویسم چی باید بگم؟ در این موقعیت با اینهمه درد از گوشه های جهان چی میشه بگم؟
سال دیگه شاید یک روز بیشتر تعطیلی بهم بدن. از دیماه سال آینده به بعد. شاید. چه خوب! هوممم. سال دیگه جهان در چه وضعیه؟ اصلا هستیم؟
من همچنان وانم رو میخوام. هنوز با همسایه حرف نزدم. احتمالا حرف هم نزنم. رضایت نمیده. باید از همین بالا اقدام کنم که نتیجهش شکستن کاشیها و سرامیکهای دستشویی و کلی کثافتکاری و کلی هزینه اضافیه. من خیلی وان میخوام خیلی خیلی زیاد ولی میگم یعنی واقعا ارزشش رو داره؟ نباید منصرف بشم از این دیوونگی اون هم در این موقعیت؟ از کی بپرسم؟ مادرم قطعا با انصرافم موافقه. خودم موافق نیستم. و یعنی واقعا می ارزه؟
با عجیبترین تکلیف گوش کنی که تا امروز داشتم درگیرم. واقعا سخته واسم انجامش. بعد از هر دفعه تلاشم حس میکنم روانم یک کوله پشتی گنده پر از آهن رو از یک سربالایی برده بالا. شبیه زمانهایی که با یک جمع به شدت نامتجانس با خودم یه جایی گرفتار میشم و مجبورم چند ساعتی جو اون فضا و اون جمع رو تحمل کنم. بعضی چیزها واقعا روانم رو خسته میکنن. بلد نیستم حسش رو توضیح بدم ولی واقعا این مدلیه. هر دفعه سرِ انجام این یکی این مدلی میشم. هنوز هم هیچ کار درست درمونی نکردم و در انجامش پیش نرفتم. خدایا این بدجوری واسم سخته من تا جمعه باید تحویلش بدم عجب گیری کردم نمیتونم آخه! حتی نمیشه از کسی کمک بخوام. چی میتونم بهشون بگم اینو واقعا نمیشه از کسی بپرسم یا بخوام یا… ای خدا!
هیچ زمان تصور نمیکردم همگی همه ما آدمها داخل شبی گیر کنیم که حتی اون دورها حتی یک ستاره کوچولو برای انتظار و شادی نباشه. جنگی که جنگ من نیست، جنگ بچه های داخل دستگاه نیست، جنگ جنازه های داخل سردخونه ها نیست، همه چیز رو داغون کرد. و حالا من و ما همگی در عزایی ساکت برای پایان انسانیت، حقیقت درد رو به تماشا نشستیم.
پدر احمد فوت کرد. تنها شادی همگیمون در این ماجرا اینه که احمد این بار بود و این پایان رو داخل کشوری دور از خونه نشنید. شاید حضورش در این انتها نتیجه ای بهتر از پایان مادرش واسش داشته باشه. امیدوارم. امیدوارم!
دلم میخواد بدونم بعد از این آیا چیزی اینقدر قدرت داره که بتونه لبخندی واقعی روی چهره ها نقش کنه؟ آیا شادی باز هم مفهوم خواهد داشت؟ آیا یک ستاره میتونه اونقدر بدرخشه که این تاریکی شیطانی رو کنار بزنه؟ آیا من و ما بعد از این واقعا از چیزی شاد میشیم؟ نمیدونم. نمیدونم! خدایا! نمیدونم.
باید درس بخونم. باید مهتاب این ماه رو تکمیل کنم. باید کوکو و بقیه رو سریعتر به مقصد برسونم. باید تکلیف عجیب گوش کنیم رو یه طوری انجامش بدم. خدایا چه جوری آخه! باید… باید از این کرختی که بیمارم میکنه رد بشم. با چی باید ازش رد بشم؟ انگار وسط یه دریا سیمان در حال سفت شدن گیر کردم که باید با پارو زدن به اون طرفش برسم. ولی اون طرفش کجاست؟ چه جوری پیش ببرم؟ با کدوم پارو؟ به کدوم طرف؟ تمام جهان تاریکه. کدوم ستاره اینهمه درخشانه؟ هیچ چی نیست. خدایا پس کجای این شب آدمساز ناپدید شدی؟
فردا این ساعت تعطیلات آخر هفته شروع شده. یعنی پسفردا مدرسه نمیرم. امروز بچه ها بیچارم کردن از شیطونی. و من سردرد داشتم. خدایا سردرد داشتم وحشتناک سردرد داشتم. از فردا ظهر تا سه روز از دستشون خلاصم. این یهخورده بهم خاطر جمعی میده ولی واقعا نه خیلی. چی به سرمون اومده؟ آدمیزاد با خودش چه کرده؟ اخبار تاریک همچنان میرسن و خدایا کاش بودی!
نمیشه. هرچی سعی میکنم از این جو فاصله بگیرم و دسته کم در این سطرها یهخورده مثبتتر باشم نمیشه. هرچی مینویسم عاقبت میرسم به همینجا. بسه دیگه نمیخوام الان سعی کنم. بذار دیگه ننویسم. ببینم میتونم وارد بشم یا باز رفته هوا. نمیخوام بنویسم. این لحظه دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.