دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اولِ آخر هفته.

عصر3شنبه.
به جان خودم من عصرهای3شنبه رو از4شنبه هم بیشتر دوست دارم. وای خداجونم3روز تعطیلی مقابلمه3روز خدا3رووووووووووووووووووووووز آخجون3روز خسته شدم خداجونم3روز3روز زنده باد عصرهای3شنبه.
این هفته تنها نبودم. هنوز هم نیستم. مادرم رفته بیرون برمیگرده. تنها که نباشم اوضاع تیمتاک رفتنم متفاوته. این لحظه بعد از نمیدونم چه مدت وقفه اینجام. هیچ چیزش فرق نکرده. همه مدل قدیمشونن جز خودم. من به سرعتی جنون آسا در حال تغییرم. پیش از این اینجا بهم آرامش میداد. بعدش بی تفاوت شد. الان خسته میشم. یهخورده که بینشون میشینم سریع یا میرم توی کانالهای بسته یا میزنم ازش بیرون. مردم گیر ندارن. من دارم. اول از جمعهای حضوری زده شدم، الان از جمعهای اینترنتی. خدایا این تا کجا ادامه داره؟
بیخیال.
کسی میگفت دستاندازهای زندگی بهمون درسهایی رو میدن که با تدبیر نگرفتیمشون. شادیها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم غمها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دردها و فشارها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دیگه هیچ چیزی قادر نیست اصلاحمون کنه. درد آخرین مرحله برای عبرت گرفتن و آموزشه. بعدش دیگه هیچ راهی نیست. گاهی به نظرم میاد اطرافم از این مرحله هم گذشتن و درس نگرفتن و واسشون میترسم. خودم هم شاگرد اول زندگی نشدم ولی خدایی خیلی چیزها بلد شدم. تمام عمرم یه طرف، 403یه طرف. تغییر زاویه دیدم نسبت به خیلی چیزها رو واقعا حس میکنم. من چندتایی درس بلد شدم از این مرحله سیاه که واردش شدیم ولی… خدایا سر به سرشون نذار لطفا اینها واقعا دست خودشون نیست. آخه من چی بگم!
ما آدمها همیشه تصور میکنیم خودمون بیشتر از همه سرمون میشه. میگیم اینطوری نیست ولی در عمل واقعا همین طوریه. همیشه هم نصیحت میکنیم که زندگی کوتاهه چنین و چنان باشید. آیا واقعا خودمون به این باور رسیدیم؟ چقدر قبولش داریم؟ چقدر لمسش کردیم؟ من که به کسی جز خودم نصیحت میکنم زندگی کوتاهه واقعا خودم چقدر باورش دارم؟ اگر واقعا اینو میدونم و فهمیدمش پس واسه چی زمان صرف چزوندن بغلدستیم میکنم و میخوام عوض حرصی که بهم میده اذیتش کنم؟ خب اینکه درست بشو نیست من هم که میدونم نیست پس واقعا چه لذتی از این بازی میبرم که خودم رو محدود قواعد عجیب غریب کنم تا اون آدم بچزه؟ خیلی مسخره هست خدایا واقعا این… خب گیریم که من همچنان مشغول ادامه این بازیهای چندین ساله بودم که زندگی کوتاه اون یارو ته کشید و طرف رفت. یا اصلا خودم رفتم. اگر خودم رفتم که ناکام رفتم چون واسه حرص دادن طرف خودم رو سفت گرفتم. اگر اون رفت حالا من موندم و حیرت و عذاب وجدان که آخ آخ طرف چه بد زندگی کرد همیشه اشتباهی عمل کرد و کاش من بیشتر مواظبش میشدم. خب عاقل پایان که نامه نمیده اعلام کنه یه دفعه میرسه تویی که اینو هی میگی هی میگی خب خودت هم مراعاتش کن الان چی میخوایید از جون هم خب ول کنید آخه!
بیخیال بابا من خودم از فرق سر تا بیخ ریشه پر از ایرادم چه اعتراضی میشه داشته باشم به مدل زندگی بقیه؟ ول کن. به من چه.
دستم درد میکنه. خدایا واقعا درد میکنه. میگن واسه خاطر نوشتنه. مگه ضربه های انگشتی روی کیبورد چقدر میتونه آسیب ایجاد کنه؟ واقعا ممکنه به خاطر نوشتن باشه؟ خدایی درد میکنه دردش هم خیلی چندشه. اه گندش بزنن.
گاهی خوابهای واقعا مسخره ای میبینم. بعدش که حالم جا میاد از تعجب گیج میزنم. دقیق که میشم میبینم این خخخ وای خدا این مثلا تصور کن تو یه چی واسم تعریف میکنی میگی فلان ماجرا خیلی بد بود و سر خودت اومده یا کسی دیگه تجربهش کرده بعدش ماجرا چنان سنگینه که مثلا چند روز یا هفته یا حتی چند ماه بعد خواب میبینم مشابه این داستان سر خودم اومده و بیدار که میشم میبینم توی خواب چیزی نمونده بود پس بیفتم. الان تصورش رو که میکنم موندم به خودم فحش بدم یا به خودم بخندم یا واسه خریت خودم گریه کنم آخه این چه مدل بیماری روانیه اینی که من دیدم اصلا ماجرای من نبود من واسه چی باید میدیدمش و اصلا واسه چی باید اینهمه حالم واسه خاطرش عوضی میشد و خدایا این… اصلا این به من چه؟
الان میام یه دقیقه دیگه.
خب یه دقیقه تموم شد. میگم این دقیقه ها واسه چی اینهمه کوتاهن؟ بیخیال از سرم هم زیاده. میگم الان آذره بعدش چی؟ از یه دقیقه کمتر که میشه0بعدش من باید چه غلطی کنم؟ وووییی. وای خدایا! جدی چه مدلی باید ادامه بدم؟ میگم که من میترسم. حس نق زدن نیست توضیحش بدم جنس حسم رو ولی من میترسم. اگر سختتر بشه حسابی اذیت میشم. گندش بزنن این اصلا نباید میشد باید این باید این این… اه! گندش بزنن!
دستم واقعا درد میکنه. لعنتی خب واسه چی؟
این ترجمه نکبت رو باید این آخر هفته جمعش کنم. واسه چی کارهای من شبیه تردمیله هرچی انجامشون میدم انتها ندارن؟ زمانی اینهمه خسته نمیشدم. الان به خاطر سنه که بالا رفته یا به خاطر حسه که دیگه ندارم؟ اینجا اعترافش شاید ایراد داره شاید هم نداره نمیدونم. زمانی عشق داشتم. الان فقط حس خستگی دارم. خستم بدجوری خستم کاش یهخورده تایم توقف… نه. بیخیال نمیخوام. خدایا ولی خستم دیگه حس و حال توی هیچ کجای وجودم نیست کاش این… خدایا میخوام حواسم جمع کلاسهام باشه میخوام گیرم فقط زندگی شخصیم باشه میخوام بلد باشم تمام این… آخ خدای من!
شیوه نامه امتحانات نوبت اول؟ گندش بزنن این10سال هم به خیر جمع بشه دیگه واقعا واسه چی بازنشستگیها بعد از20سال کاری نیست یعنی که چی30سال باید بریم سر کار خسته شدم آخه!
ول کن دیگه حس نوشتن نیست دارم چرت میگم البته چرت که همیشه اینجا میگم اصلا اینجا رو واسه همین نگه داشتم ولی گاهی شبیه الان چرتهام چرتتر از معموله. بسه دستم درد میکنه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت4و34دقیقه عصر3شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان ماجراهای من و خودم.

1شنبه شب.
یه چیزی بگم؟ به نظرم باید جدیدترین اکتشافم از خودم رو بپذیرم و بهش اعتراف هم کنم. ترسناکه و مضحک ولی به نظرم من یه مدل مازوخیسم روحی باشم. چیه راست میگم واقعا موندم توی ماجرای خودم آخه این چه اوضاع مسخره ایه من واسه چی باید به مواردی که واقعا روانم رو آزار میدن اونهمه سفت بچسبم و تازه بعد از اینکه زدن لهم کردن لبخند هم بزنم؟ امشب تازه مچ خودم رو گرفتم که داشتم لبخند میزدم اونم درست بعد از اینکه… خب الان واسه چی؟ باید حرصی شم. باید از جا در برم باید منفجر بشم قاعدتا هم میشم معمولا در جواب این مدل منفی جاتی که این شکلی بهم نازل میشن همین جواب رو با ضرب تمام شلیک میکنم و باور کن بعدش که حرصم میره خودم از تماشای نتیجه حیرت میکنم. پس واسه چی این… من نمیفهمم! من به چی لبخند میزدم؟ پس انفجارم کو؟ واسه چی الان هنوز حرصی نیستم بلند شم بخوام یه چی پیدا کنم بزنم ریز کنمش؟ من واقعا… من نمیفهمم!
این ترجمه نکبت زمان و تمرکز ازم میخواد و من واسه چی گیرش نمیارم؟ بذار بلکه آخر هفته بتونم انجامش بدم. هی! باید انجامش بدم.
12دی داره به سرعت باد میرسه و من واقعا نمیدونم باید مشتاق رسیدنش باشم تا سریعتر بیاد و بره و مشخص کنه کجای داستانیم یا ازش وحشت کنم و دلم بخواد که دیرتر برسه. به نظرم اولی بهتره. دونستن بهتره مگه نه؟ پس من واسه چی هر دفعه بهش فکر میکنم یا در موردش مینویسم یا یادم بهش میاد سردم میشه؟ شبیه همین الان که سرما از یه مدل مورمور چندش شروع شده و داره بیشتر میشه و اگر طول بکشه میرسه به جایی که واقعا میلرزم.
خدایا من چه سریع در حال تغییرم! یک سال نگذشته از زمانی که دستکم با انگشتشماری در اطرافم راحتتر و بیشتر از بقیه حرف میزدم. در مورد گیرهام حرف میزدم. حتی واسشون نق میزدم و میزدم و میزدم. الان مدتهاست که دیگه نه باهاشون از خودم حرف میزنم، نه نق میزنم، نه حتی در حضورشون آه میکشم. خب البته اونها از دستم خلاص شدن ولی من چه سریع دارم عوض میشم! گاهی شبیه جمعه ای که گذروندم اوضاع خیلی بد میشه و با تمام جونم حس میکنم که واسه گذروندن یه سری لحظه ها یه نفر تکی کافی نیست ولی دقیقا همون لحظه ها باورم میشه که جز خودم هیچ کسی نیست و باید خودم تکی حلش کنم. جمعه ای که گذشت خودم تکی حلش کردم و البته به کمک خدایی که همچنان بهش اعتماد دارم. ولی از خاکیها کسی نبود و خدایا یواشکی دلواپسم یعنی تغییر بعدیم چی میتونه باشه؟ این ماه های اخیر پشت سر هم از خودم حیرت کردم و نمیدونم بعدیش چیه. کاش شوکش خیلی شدید نباشه در این مرحله واقعا واقعا واقعا هیچ مدل غافلگیری رو دلم نمیخواد. حتی مثبتش؟ هوممم. غافلگیری مثبت برای من؟ به نظرم موجود نیست. مگه اینکه… فقط یه چیز. دکترها حیرت کنن و بگن این بیماری که همه جای اون جسم دیده میشد یه دفعه کجا رفت؟ هیچ اثری هیچ کجای این جسم ازش باقی نیست و عکسها و آزمایشها و همه چیز دارن میگن که انگار اصلا نبود. پس کو؟ اوه خدا این تنها غافلگیریه که من واقعا میخوامش و خدایا واسه تو واقعا کاری نیست که همچین معجزه ای رو بهم بدی. توی عرش تو همچین هدیه ای اونقدر کوچیکه که اصلا به حساب نمیاد. ولی واسه منه خاکی این الان تمام زندگیمه. نمیشه بهم بدیش؟ تو خدایی. واست خیلی خیلی آسونه. من یه خاکی ام با توان و صبر و عمر محدود. این معجزه کوچولو واسه من همه چیزه. همه چیز! توی دفتر مروتت یه دید بزن شاید دلت بخواد یه جورهایی این غافلگیری کوچولو رو بهم بدی. هان؟ ببین منو! نمیشه؟ میشه ها! خدایا ببین منو! یه دید بزن من میدونم تو بخوایی میشه. تو بخوایی میشه! اه گندش بزنن حالم از خودم و این اشکهای کوفتی به هم میخوره واسه چی تا یه ور میزنم میبینم خیسم؟ اه نکبت! واقعا که!
بیخیال. خدایا شکرت. شکرت! میدونی؟ من بهت اعتماد دارم. بذار اون همکارم بگه نیستی و بذار خیلیها بخندن به اعتمادم ولی من بهت اعتماد دارم. تفاوت فروردین و الان، اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریور با الان رو اونها نمیفهمن. من میفهمم. من که تا لب پرتگاه رفتم و رفتیم. من همراه خونوادم جهنم رو زندگی کردم. الانم هوای بهشت رو نفس نمیکشم ولی اوضاع از اون زمان خیلی خیلی آرامتره. و خدایا! هر کسی هرچی میخواد بگه من میگم علم هم وسیله و واسطه خودته و به خاطر این شبها و آرامش هرچند نسبیشون اندازه تمام هستی شکرت! ولی خدایا ببین! منو ببین! منو ضایع نکن. این شب رو از زندگی خونوادم ببر. لطفا. خدایا لطفا! کامل پاکش کن. فقط پاکش کن! بذار آرامش برگرده. باور کن دیگه مجازات شدم امکان نداره واسه جفنگیات گذشته ناشکر بشم. هیچ چی نمیخوام ازت فقط… خدایا! کمکمون کن!
این کتابه خستم میکنه. میتونم بخونمش ها ولی یه جاهاییش اعصابم رو خورد میکنه. بذار تا آخرش برم ببینم چی میشه فقط کاش جلد بعدی نداشته باشه چون من فقط همین6جلدش رو دارم اگر هفتمی در کار باشه گیرش نیاوردم و می مونم توی خماری.
بسه دیگه خسته شدم باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت9و43دقیقه 1شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیروز، امروز، شاید فردا.

شنبه شب. هی! من پیراشکی شکلاتی و دونات شکلاتی و فالوده و شیرینی تیتابی میخوام. زهرمار! مسخره! واقعا که!
میگم یه چیزی بگم؟ نمیشه اینجا حرف زشت بزنم؟ حرف خیلی زشت بزنم؟ آقا این چه وضعشه؟ این بچه ها زمانی که هستن مثل سیریش بهم چسبیدن که خب باشه ساعت مدرسه هست بیخیال. ولی وقتی نیستن هم باید منو اذیت کنن؟ آخه این درسته؟ طرف نمیتونه بیاد مدرسه غایبه هم زنگ میزنه روی خاک اره های مخ ویران من اسکی میره. آخه این هم شد کار؟ به هر کسی هم میگم بابا اینها رو از من جدا کنید یعنی که چی هر لحظه بهم چسبیدن به جای اینکه تدبیر کنن میخندن میگن وای چه دوستت دارن و چه و چه. خدایا! آخه من چی بگم؟ چی میتونم بگم؟ اینها تقریبا فقط5ماه دیگه باهامن بعدش مشخص نیست زندگی این زندگی بی معرفت امروز کجا ببردشون من واقعا در خودم نمیبینم وقتی اینطوری میخندن و بغلم میکنن باهاشون بد تا کنم که بیخیالم بشن. تقصیر اینها نیست که من گرفتارم. تقصیر اینها نیست که من… اونها نمیدونن. اونها هیچ چی از من نمیدونن. مراعات چی رو باید کنن؟ اینها هنوز زندگیشون شروع نشده. واسه چی باید بلد باشن اصل مراعات رو؟ خدایا! من نمیتونم. بذار راحت باشن. من نمیتونم!
دیروز از اون روزهایی بود که با تمام جونم مونده بودم الان چه غلطی کنم! به نظر خودم بدک جمع و جور نکردمش. به خیر گذشت. ولی خودم هنوز از ضربش دردم میگیره. خدایا! من واقعا… آخ خدای من!
کاش پیشم بودی بی نشون! بهت احتیاج دارم. بیشتر از هر زمان دیگه در تمام دستاندازهای تمام عمرم بهت احتیاج دارم. کاش پیشم بودی!
یه چیزی بگم؟ زمانی دلم میخواست شبیهت باشم. اون زمان که واسه همه قهرمان بودی. و واسه من بت. توی هوای بچگی های بزرگسالم که لازم نبود بزرگ بشه و اتفاقا بهتر بود بچه می موند، عجیب دلم میخواست شبیه تو باشم. حس میکردم قهرمان بودن خیلی با شکوهه. خیلی بزرگ. خیلی بی توصیف. حالا هم همینطوری تصور میکنم. قهرمان بودن خیلی بزرگه. اما حالا میدونم قهرمان بودن بدجوری سخته. دیگه دلم نمیخواد شبیه تو باشم بی نشون. شبیه تو بودن گذر از راه هایی که تو گذشتی رو میطلبه. تحمل اونچه تو تحمل کردی رو میخواد. تجربه اونچه تو از سر گذروندی رو لازم داره. من نمیتونم! الان میفهمم در کوره روزگار سنگ شدن یعنی چی. حالا میدونم تو به چه قیمتی اون کوه مرمر شدی که همه میشناختیم. حالا از جوونیهای خودم حس خشم دارم. چطور تونستیم؟ چطور تونستم؟ چطور میشه اینهمه بیگانه با حال و هوای یک نفر از خاکستر بلند شدنش رو تحسین کرد بدون اینکه بفهمیمش؟ ما همه استحکامت رو تشویق میکردیم در حالی که هیچ کدوممون اینقدر فهم توی وجودمون نبود که احتمال بدیم شاید تو تشویق نخوایی. شاید لازم باشه حتی در سکوت سعی کنیم بفهمیمت. همدلی اگر ازمون برنمی اومد، تلاش رو که میتونستیم. خدایا بقیه رو بیخیال من واسه چی نمیفهمیدم؟ چه جوری تحمل میکردی این سیل حماقتهای اطرافت رو بی نشون؟ هیچ زمانی ندیدم خریتهای این مدلیمون منفجرت کنه. بی تفاوت میزدی به چرندیات ما. نه شادت میکرد، نه غمگین میشدی ازش. چه غربتی رو تحمل کردی بین ما که هیچ زمانی نفهمیدیمت! ببخش بی نشون. منو ببخش. منه مدعیِ لعنتیه احمقه لعنتیه لعنتیه لعنتی رو ببخش بی نشون. میگم، یعنی واسه خاطر همین نفهمیدنهاست که هیچ کجا نشونی ازت نیست؟ خیلی گشتم. پس واسه چی تو هیچ کجا نیستی؟ حق داری. منم جات بودم دلم زده میشد از اینهمه غربت. خسته میشدم از اینهمه خودخواهیهای بی انتها. بی نشون میشدم تا پشت سر بذارم هرچیزی هرچیزی که اینهمه ازم جدا بود. ولی میدونی؟ با تمام نفهمیدنهام، با تمام ندیدنهام، با تمام ندونستنهام، با تمام خودخواهیهام، دلم بد تنگته بی نشونم! به خدا خیلی دلتنگتم خیلی. اونقدر زیاد که اینجا جا نمیشه. توی قصه هایی که مینویسم جا نمیشه. توی متنهای نامجازی که حتی اینجا هم نمیشه زدشون، فقط واسه سبکباری خودم گاهی یواشکی مینویسم و سریع پاک میکنمشون هم جا نمیشه. توی هیچ کلامی جا نمیشه. دلم تنگ شده واست بی نشون! خیلی دلتنگتم وسط این غربتی که هیچ زمان اینهمه حسش نکرده بودم. کاش پیشم بودی بی نشون آشنای دورم! بهت احتیاج دارم. خیلی زیاد بهت احتیاج دارم. عزیز! کاش پیشم بودی!
بسه. دیگه بسه. بسه!
امروز به فایلهای صوتی جزوه های ترم آینده ناخنک زدم. فقط درس اولش. پریروز خیلی نفهمیدمشون ولی امروز اکثرش رو فهمیدم. شاید به این خاطر که پرسشها رو توی فایل متنی خوندم شایدم به این خاطر که امروز بار دومم بود که گوشش میکردم. هی! فهمیدمشون! آخ جون! بد نیست تا ترم شروع نشده بیشتر بخونم. این مواردی که دستمه تموم بشن باید بخونم. باید دوباره تا فرق سر فرو برم توی درس. شاید اینطوری آسونتر بگذره. شاید!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. بازم وراجی دلم میخواد ولی بیخیال باشه واسه بعد. ساعت8و43دقیقه شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده نامجاز.

4شنبه شب.
امروز دومین باریه که اومدم اینجا. یکی ظهر، یکی الان. خیلی ازش نگذشته پس من واسه چی باز اینجام؟
اینی که دارم مینویسم واسه چی تموم نمیشه؟ جمعه باید تحویلش بدم محض خاطر ابلیس کش نیا تموم شو!
یه چیزی بگم؟ دلم تنگ شده. دلم گاهی بدجوری تنگ میشه. دلم زمانهای بیخیالیم رو میخواد. دلم میخواد برگردم به زمانی که مسوولیت هیچ چی روی شونه هام نبود، حتی مواردی که من واقعا مسوولش بودم. البته کلفت هم زیاد بارم میشد که خاک بر سرت این تویی که داری نفله میشی واسه چی خفه خون گرفتی ولی الان این لحظه این زمان درست همین ثانیه دلم حسابی میخواد که میشد باز کوچیک بشم و نادیدنی بشم و برگردم زیر اون پرچم سنگیه خطرناک که هر زمان باد میومد به ضرب میخورد توی فرق سرم و حسابی ناکارم میکرد ولی زمانهایی که توفان و جرقه در کار نبود اونجا امن بود. اونقدر امن بود که موجودیت من عملا وجود نداشت. من لازم نبود که کسی باشم. لازم نبود دلواپس چیزی باشم. لازم نبود دلواپس هیچ اصلی از اصول بودنها باشم. من اصلا لازم نبود باشم. اگر هوای اطراف رو با سرکشیهام جابجا نمیکردم و جرقه ایجاد نمیکردم و اعلام زنده بودن نمیکردم و هیچ غلطی نمیکردم امنیتم کامل بود. زیاد کامل بود. زیادی کامل بود. هر زمان هم سرما از بیرون میرسید جایی برای پناه گرفتن وجود داشت. حرفی برای شنیدن بود. کلامی برای آرامش هرچند کاذب پیدا میشد. جایی برای مخفی شدن از دستهای جستجوگر و آزارگر تقدیر بود. جایی برای من. جایی تنها به قواره‌ی داغون و ویران اما ایمنِ من. خدایا! چقدر گاهی از این قوی بودن و از این خودم بودن و اصلا از این بودن خستم! این مدل لحظه ها یواشکی توی گوش تقدیر میگم اُهُ! به کسی نگی ولی نمیشه برگردم در پناه شب و همونجا گم بشم؟
این چیزها رو نباید بگم. این درست نیست. احتمالا یا فردا یا پس فردا به خودم میگم کاش همچین چیزی رو اینجا روی آنتن نزده بودم. ولی الان… خدایا! این چه معامله ای بود کردی باهام؟ هرچند، عادلانه نیست. تو نکردی. من کردم. شاهکار خودم… میگم، یعنی، جدی من کجا خطا رفتم؟ یعنی اینکه من الان از خستگیِ فشارهای امشبهام دارم میپاشم هم تقصیر خطای منه؟ وضعیت الانم که ربطی به خریتهای دیروزهام نداره پس الان واسه چی این…
هی! بیخیال. این اشکها کار و زندگی ندارن این شبها هر ثانیه صداشون نکرده پشت مژه هام صف بستن؟ خب الان واسه چی؟ ای بابا ای بابا خخخ بابا چیزی که نشده این چه وضعشه خخخ تماشا کن چه شکلی شدم! اوه گندش بزنن امشب تنها نیستم مادرم اون طرفه هر لحظه ممکنه صدام کنه این قیافه چیه خخخ. بسه پریسا. چیزی که نشده. آدمه دیگه. گاهی بهاره گاهی زمستون. درست میشه. تا2تا سنگ از کوه قل خورد پایین که نباید گریه کنی. پاکش کن بابا قباحت داره. عجب خخخ.
یه سریال بود، پوست شیر. توی محله توضیحدار شد. یه جاییش اون زنه مژگان خیلی دلش گرفته بود. با خدا حرف زد و حسابی گفت و گفت. داد نمی‌زد. اعتراضش یواش بود. معصومانه و خیلی یواش معترض شد. بعدش گریهش گرفت. شب بود. کسی خونش نبود. گریهش شدید که شد نمیدونم خودش رو بغل کرد یا نه. ولی آروم به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و من اون عصر هرچند بی صدا ولی چنان شدید باریدم که مطمئن بودم خفه میشم. وای خیلی بد بود صدا نداشت فقط اشک بود انگار مشت مشت میومد و هرچی میکردم تموم نمیشد. خلاصه از اون شب شبیه الان خودم به خودم از این چیزمیزها میگم زمانی که شبیه امشب خر میشم. روانی هم خودتی. همینه که هست. اصلا به تو چه!
خدایا من باید این متن کوفتی رو تمومش کنم سریعتر برم ولو بشم وسط جزوه های دیماهم. یه ترجمه هم واسه15دی باید کنم که مونده روی دستم. چیزی نیست اگر بجنبم به تمامش میرسم ولی… خدایا! حس خیلی… گندش بزنن آخه همه چیز رو که نمیشه گفت که! ول کن پریسا! عجب سیریشی هستی واقعا چی میخوایی خب ول کن دیگه!
بسه دیگه زیادی چرت نوشتم. مطمئنم پشیمون میشم ولی بذار تا پاکش نکردم بزنمش اینجا بمونه. من اینجا خودمم. بذار این لحظه از خودم بودن هم ثبت بشه هرچند اگر اشتباه باشه. این لحظه بخشی از خودمه و به صرف عوضی بودنش نمیشه منکرش بشم پس بذار بمونه. راستی خاطرم باشه یه پشتیبان از اینجا بردارم با این دردسرهای مسخره ای که واسم درست کرده از نظرم قابل اعتماد نیست. بگذریم از اینکه من به طرز وحشتناکی در بی اعتمادی به همه چیز و همه کس پیش رفتم و کلا اعتماد به هیچ عنصری از جهان خاکی دیگه در هیچ کجای موجودیتم باقی نیست و این احتمالا اصلا درست نیست و به جهنم که درست نیست نمیتونم کاریش کنم و بسه دستم درد گرفت از بس سریع زدم روی کیبورد اون متنه هم منتظره باید برم جمعش کنم و خدایا یه فحش پیدا بشه من به خودم بدم دلم خنک شه قدیمیها دیگه جواب نمیدن دلم خنک نمیشه. خدایی دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد الان دیرم شده. ساعت7و44دقیقه4شنبه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در جستجوی امنیتی که نیست.

اطراف ظهر4شنبه.
هی میگم که ظهر دقیقا ساعت12میشه؟ یعنی الان که12و19دقیقه هست از ظهر گذشته؟ کی میتونم بنویسم ظهر مثلا4شنبه؟ اه برو بابا مسخره این مزخرفات چیچیه؟ واقعا که! دیوانه!
دیوانگی رو عشقه! شکر خدا که عاقل نیستم وگرنه زیر آوار اینهمه ماجرا تسمه مخ پاره میکردم خوبه که تخته هام سر جاشون نیستن نفله بشن. بسه. ای بابا! بیخیال.
بگذریم از مرگ که این روزها قشنگ شده پسرخاله همگیمون و توی روزمرگیهامون واسه خودش قدم میزنه کسی هم کاریش نمیشه کنه. بگذریم از تمام نقهایی که شبهای پیش زدم و همچنان به قوت خودشون باقی هستن. بگذریم از دلواپسیهای مدل به مدل واسه اطرافم. بگذریم از اینکه کشف شدم و آدرسم لو رفته. بگذریم از اینکه مادرم دلش ارتفاعات رو میخواست و جاده ریسک داره و نرفتیم و حالش گرفته هست و اون طرف خوابش برده و من نه بلدم نه در موقعیتی هستم که چیزی واسه آرامش دادن بهش گیر بیارم چون واقعا چیزی توی نظرم نیست زوری هم توی روحم نیست الان خودم به شدت آرامش لازمم و آرامشی نیست و… هی! بیخیال.
خاله زنگ زد گفت امروز میاد اینجا. جفتی میشینن با مادرم از تمام منفیهای زندگی مینالن و بعدش هم احتمالا جای اینکه بهتر بشن امشب جفتشون افسردگی میگیرن و خلاص. خب نمیدونم این نظر منه ولی به نظرم نق هم تا یه جایی سبک میکنه بیشترش واقعا خطرناکه. خوشم نمیاد درد رو صدا بزنم که فرود بیاد و موندگار بشه. تا جایی که بتونم میخندم. تا جایی که بشه دیوونه ام. هرچند گاهی بدجوری سخته و… شبیه چند هفته پیش قبل از بسته شدن اینجا که چیزی نمونده بود واسه خاطر هیچ چی خودم رو به فنای بیمارستانی بفرستم. خدایی تقصیر من نبود همه چی تلخ بود هیچ چی هم پایین نمیرفت و به روایت بیننده ها سفید شده بودم و خوردن واسم شدنی نبود. جدی عجب خری هستم من! خب الان اینهمه واسه چی؟ گیریم که من بیمارستانی میشدم. اصلا گیریم میمردم. کی چیزیش میشد؟ گیریم که من به خاطر دردسرهای ناگفته ناگفتنی نفله بشم. خدایی این وسط یه فاتحه هم از کانالهای مربوطه نمیاد واسم. البته بی معرفت نشم فاتحه احتمالا شب فوتم میاد ولی نهایتش5روز بعد همه چی همراه خودم و خاطراتم میرن به خاک و تمام. همه سر زندگیشونن و من دیگه نیستم. خدایا من که اینها رو میدونم پس چه دردم میشه که این… واسه چی ضمیرم از خر شیطون پیاده نمیشه؟ من واسه چی اینهمه… این چه گیری بود من گرفتارش شدم؟ خدایا بیا شبیه همیشه خدایی کن از این خریت انفرادی نجاتم بده به جان خودم من هیچ مدلی بلد نیستم جمعش کنم. اه گندت بزنن پریسا! واقعا که مرزهای حماقت رو تکوندی از بس… میگم که، بسه. عاقبت که درست میشم. میشم! میشم! مییییییشم!
امروز صبح رفتم واسه تثبیت ثبت نام و پرداخت هزینه و… تموم شد. وارد شدم. جزوه هم دستمه. از تو چه پنهون یه ناخنکی هم بهش زدم. اوه خدا وحشتناک حجمش واسه تایمم سنگینه. من صبح تا ظهر نیستم بعدش هم که میام خستم بد خستم بعدش هم باید هر طور شده درسم رو واسه2روز بعد که جلسه بعدیه حاضر کنم و… خدایا من جدی دوباره خودم رو انداختم توی این راه لعنتی و باز رفتم داخل این ور کثافت و… خب چی باید میکردم؟ مینشستم به پرورش خریتهای ناگفتنی تا عاقبت یه جایی خودم رو ضایع کنم و بشم سوژه خنده این دوران؟ جدی شاید بد هم نباشه. من لازمه گرفتار باشم بلکه روان روانیم به راه بیاد و دست از اذیت کردنهای بی سر و ته برداره. خدایا حالا جدا از این جفنگیات من نمیدونم کارم درسته یا نه. من شروعش کردم تو خودت مواظبم باش. من دیگه تحمل استرسهای زمان پیش از اون آیلتس به گل نشستهم رو ندارم. خدایا کمکم کن!
عجب سرده! واقعا سرده. صبحها خیلی بد نیست از ظهر که رد میشیم هوا سرد میشه و عصر و شب انگار سرماش تیزه و فرو میره توی استخون. یا من سردمه!
جهان امن نیست. به خاطر بالا رفتن سن یا داغون شدن امنیت نمیدونم. ولی امن نیست. پیش از این از دست دادن ها اینهمه نزدیک و ملموس نبودن. الان هر لحظه این وحشت باقیه که کسی رو از دست بدیم. دیروز که خبر فوت یه آشنا رو توی تیمتاک شنیدم حس کردم یه لحظه بی وزن شدم از ترس. باورم نمیشد. توی سرم صدا میکرد که:
-یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟
بله دقیقا به همین سادگی. فوت شد و رفت و تمام. من باهاش دوست نزدیک نبودم ولی توی خاطرم بود و جوون بود و میتونست موفق و مثبت زندگی کنه و پیر بشه و… خدایا! جهانت دیگه امن نیست. این نا امنی رو هر جا که میرم، توی خیالات، زیر پرچم امنیتهای پیشین، در جهان شخصیه خودم، همه جا همه جا حس میکنم. هرچی زور میزنم از این حس سیاه خلاص بشم نمیشه و نمیشم. امنیت میخوام و نیست. جهان امن نیست. امن نیست! نیست! اه لعنتی!
میگم مادرم واسه چی هنوز خوابه؟ با خودش و اطرافش قهر کرده آیا؟ چون نشده بره ارتفاعات و چون هیچ مردی اطرافش نیست که اونقدر توانا باشه که بتونه مرد زندگی و گیرها و باقی مواردش باشه و چون این آخر هفته مدلی که باید واسش میگذشت نیست و… هوممم. خیلی واسم عزیزه ولی من نمیتونم حسش رو عوض کنم. همونطور که اون نمیتونه در مواردی که گیرهای من شدن کمکم کنه هرچند من واسش عزیزم. خب چاره ای نیست. بذار بخوابه. یا با خودش کنار میاد یا شبیه همیشه کنار نمیاد و کاش اینطوری نبود واقعا دلم میخواد حس بهتری داشته باشه ولی آخه از دست من چی برمیاد؟ هی! اینستا ریدر جزوهم رو تبدیل کرد. بذار ببینم تبدیل این بهتره یا کروم یا وورد؟ خدایا باز کردن این جزوه خیلی چیزها رو یادم میاره که بلد نیستم توضیح بدم و توضیحش هم ساده و کوتاه نیست و… خدایا این حس واقعا… خدایا به کسی نگیها من میترسم از این شروع مجدد میشه کمکم کنی؟
خب بسه. بذار برم تبدیل اینستا ریدر رو بردارم مقایسه کنم با اون2تا. درضمن بد نیست این روزها به جای مسخره بازی بشینم یهخورده پیشاپیش بخونم و بنویسم بلکه ترم سبکتر سپری بشه. ترم! جدی واردش شدم؟ یاااااااا خدا! وای خدایا! وای خدایاااااااااااااا خدایا!
دستم خسته شد دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و45دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گذری.

2شنبه شب.
ناپرهیزی کردم با این تصمیم شل و ول که این تا مدتها آخریش باشه. باید سرش بمونم. باید!
وضعیت زندگی به ظاهر روی خط تعادله و من شکنندگی این خط نازک رو عمیقا درک میکنم. 12دیماه نوبت دکتر. خدایا از استرس به تهوع می افتم. دلت نیاد دوباره سیاهیها قوی بشن. خدایا برش دار. از زندگی من و خونوادم برش دار. هرچی بگی میکنم. فقط برش دار دیگه نمیتونم تحمل کنم. باور کن دیگه نمیتونم تحمل کنم. به خدا دیگه نمیتونم. به خدا دیگه نمیتونم!
4شنبه صبح باید هر طور شده برم واسه تثبیت ثبت نامم. باید زنگ میزدم و نزدم. خدا کنه دیر نشه!
کسی نیست. تیمتاکم. رادیو میوت. خدایا آرامش میخوام. خدایا لطفا!
این جوجه ها توی مدرسه جونم رو از جسمم کشیدن بیرون. به احساساتشون نمیشه جواب ندم. وقتی بغلم میکنن چی میشه بگم بهشون؟ خدایا من نمیتونم.
مادرم. دلواپسشم. دلواپس مادرم. دلواپس برادرم. دلم نمیخواد شبها اون افکار سیاه ترسناک… یک کسی میگفت این تا آخر عمرم همراهم خواهد بود. طوری نیست بذار این باهام باشه بذار من هرچی میشم بشم فقط این بیماری بره. از سر خونوادم بره. از جسمشون بره. از زندگیشون بره. خدایا جونم رو بردار هرچند مال خودته ولی ازم بگیرش اما بقیه رو از این شب آزاد کن. خدایا چه مدلی ازت بخوام؟ پریسای داخل آینه سر تکون میده.
-لازم نیست هیچ طوری ازش بخوایی. خدا خداست. التماسهای خاکیها لازمش نیست. معمولی ازش بخواه. فقط بخواه و توکل کن. جواب میده. همون طور که الان داده. توکل کن. صبور باش. بیماری میره. فقط ازش بخواه.
دستم رو واسه پاک کردن قطره های نافرمان بالا نمیبرم. این روزها اشک بدجوری همراهه و هر ثانیه آماده همراهیه. خسته شدم از اینکه هر لحظه عذرش رو با حرکت دست از چهرهم بخوام. خدایا! توی سرم نمیره که تو اینهمه نامهربون باشی. نیستی. نیستی مگه نه؟ مگه نه؟
من واقعا دیگه نباید ناپرهیزی کنم. هرچی دستم رسید خوردم دیگه بسه. این خطرناکه. بذار دوباره برگردم به حالت آدمیزاد نه شبیه گاوی که هرچی گیرش میاد میخوره. فست فودها هم واقعا ترسناکن به خصوص توی ایران. دیگه انجامش نمیدم. تا زمانی که خودم چیزی واسه پختن داشته باشم و اجزای آشپزیم رو شبیه این ماه های سیاه توی خونم گم نکنم دیگه انجامش نمیدم. واقعا نمیدم. واقعا نمیدم!
میگم یه زمانی سفارش خوشمزه های بیرون و خوردنشون یکی از تفریحات کوچیکم بود. الان واسه چی دیگه از انجامش یهخورده هم خوشحال نمیشم؟ واقعا باید بشم؟ نه نباید واقعا نباید. دیگه انجامش نمیدم. دیگه انجامش نمیدم!
یه چیزی رو باید بنویسم و تا آخر هفته تحویل بدم. خدایا تمرکز میخواد و من متمرکز نیستم. باید بشم باید حلش کنم آخر هفته باید تحویلش بدم. خدایا کمکم کن!
کتاب کنت دومونت کریستو رو میخونم. جلد سومم. عاقبت یه ترجمه جز مال آقای منصوری پیدا کردم. کتاب قشنگیه فقط جلد سومش یهخورده نگرانم میکنه. پایانش رو نمیدونم. دلم میخواد کنت برنده باشه و پایانش خوش باشه و دستکم توی قصه ها ببینم که حق برده. اگر بد پایان باشه نه اینکه بشینم عر بزنم ولی هیچ خوشم نمیاد. درضمن با کمبود کتاب مواجهم. باید واسه بعد از این یکی چندتا پیدا کنم. کانالهایی که فایل پی دی اف مجانی ازشون برمیدارم دیگه انگار خیلی کتاب بهم نمیدن. یکی بود رمانهای ایرانی میذاشت و ازش اومدم بیرون. آخرین کتابی که ازش برداشتم خاطرم نیست2هزار یا3هزار و خوردی صفحه بود. موضوعش قشنگ بود ولی شخصیت دختر داستان که نقش اول هم بود یهخورده… به نظرم رسید تمام تلاش خانم نویسنده این بود که دختر رو نجیب نشون بده واقعا هم نجیب بود البته در نظر افرادی که نجابت رو فقط در نخوابیدن با کسی میبینن. در غیر این صورت دختره رفتارش در برابر صاحب کارش شبیه آدمهای نجیب نبود. معذرت میخوام نمیتونم نگم از نظر من شبیه… شبیه فاحشه ها بود. نمیشه با یه مرد همچین رفتاری کنی برخلاف میلش به اسم کوچیک صداش کنی توی زندگیش باشی با پولش خریدهای نجومی کنی بعدش که طرف معترض میشه طلبکار باشی هر بار هم میخوایی رضایتش رو واسه انجام یه نقشه جدیدت بگیری چشم هات رو ریز و درشت کنی و صدات رو توی صدا زدن اسم کوچیکش بکشی و فقط توی بغلش نری هر دفعه هم دلت بخواد هر مدلی دلت بخواد بهش توهین کنی بعدش نجیب جلوه کنی فقط چون توی بغل طرف نخوابیدی. من واقعا معذرت میخوام شاید برخورد استاندارد اجتماعی یه زن و یه مرد این مدلی باشه که در این صورت من ترجیح میدم همین مدلی عقب و بوق باقی بمونم. خلاصه هزار و اندی صفحه رو خوندم و بعدش دیدم به جای اینکه از خوندن کتاب آرامش بگیرم به شدت دارم از فشار خشم و جنگ اعصاب اذیت میشم. بهانه رو هم خانم نویسنده داد دستم و زمانی که توی یکی از کامنتها جمله ای پیدا کردم که واسم مشخص کرد احتمالا از پخش شدن مجانی کتابش راضی نیست و در صحنه ای که دختره… نمیگم چی شد درست نیست کتابه لو میره و قشنگ مشخص میشه از کیه. خلاصه دیگه تحملم تموم شد. بستمش و پاکش کردم و کلا از اون کانال زدم بیرون. من به شدت بی ظرفیتم. واقعا خوندن این موارد عوض آرامش حرصم میدن. بد نیست بچسبم به پیدا کردن و خوندن همون خارجیهای پلیسی و معمایی و فانتزی و چرتهای این مدلی.
آخجون خدا رو شکر که اینجا دوباره بازه داشتم از حرف نزدن میترکیدم خدایا کاش دیگه بسته نشه!
باید واسه امشب یه لینک بردارم و یه پست بروز کنم و… اه این نمایشگاه مدرسه هم شده دردسر یه سری چیزمیز تحویل دادم بازم میخوان هی میگم خب دیگه ندارم زمان هم نیست باز میگن تا فلان روزم بیاری وقت هست و… امروز صبح گفتم دیگه نداشتم باید درست کنم زمان هم که دیگه نیست گفتن خب تا شنبه هم زمان هست مال امروز که گذشت واسه شنبه فلان برنامه رو داریم بیاریشون میشه. میخواستم گریه کنم. بابا آخه دیگه ندارم خب. البته… میگم نکنه میدونن من کلی دیگه چیزمیز آماده دارم و قایم کردم توی خونه و نمیخوام درشون بیارم ببرم تحویل بدم؟ خخخ. آخه مال خودمه حوصله ریخت و پاش هم نیست اونجا هم شلوغه گم میشن بعدش هم دوباره برگردوندن و مرتب کردنشون دردسره و… حوصله ندارم خدایا حسش نیست. آقا خب الان خخخخ.
واسه چی من همیشه دلم میخواد بخوابم؟ هر لحظه انگار خستم. میگم تا10که پست امشب باید بره هنوز کلی راهه. برم کتابم رو از گوشیم بخونم یهخورده هم ولو بشم کتاب زیر پتو با شکم سیر و گوشی و ایسپیک مهربون و… بسه دیگه میخوام برم. ساعت7و31دقیقه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پشت در بسته.

یکشنبه شب.
آخ جون این در دوباره باز شد! بسته شده بود گیر کردم نمیشد وارد بشم. خدایا بسته نشه دیگه! من باید یه جایی واسه نق زدن و چرت نوشتن و تخلیه شدن داشته باشم وگرنه واقعا اذیت میشم. میشه دیگه بسته نشه؟ لطفا!
یه2شنبه ای بود عصرش یه چی نوشته بودم اومدم بزنم اینجا که دیدم باز نمیشه. هنوز دارمش. یعنی الان باید بزنمش با تاریخ اون زمان؟ تقلب نمیشه؟ آقا چه تقلبی خب مال همون زمانه. فقط مشکل اینجاست که خودمم یادم نیست اون2شنبه چه تاریخی بود. میدونم که حالم تاریک بود. این روزها هم خیلی… چیزی نیست. شکر خدا همه چیز از ماه های پیش بهتره. همه چیز بهتره اما سایه سیاه خطر و وحشت هنوز روی آرامش خونواده کوچیک من سنگینی میکنه و خدایا من واقعا… خدایا کمکمون کن! خدایا لطفا! لحظه هایی توی شبهام به خصوص توی شبهام هست که حالم به طرز وحشتناکی بد میشه. استرس میگیرم. چیزهای واقعا سیاهی توی نظرم میاد که از شدت وحشت خون توی رگهام منجمد میشه. من در شبهای تردید و وحشت بی اطلاع از فرداهایی که هیچ کسی ازشون آگاه نیست توی خودم مچاله میشم و دیوار سرد و پریسای داخل آینه و پاد با معرفت تنها همراه های خاکیه من در لحظه های سیاه در کنارم هستن.
روزهای سبکی نیستن این روزها. استرس، دلواپسی، خستگی، و یه چیزهای نکبتی که نمیشه جایی ازشون گفت حتی اینجا. زمانهایی که بین شلوغیهای روزمره گیر کردم دلم میخواد تنها باشم. من و خودم و فقط خودم توی بغل4دیواری امن خودم. و زمانی که به امنیت سکوت خونه میرسم به شدت از سنگینیش نفستنگیم میشه و دلم میخواد تنها نباشم. خدایا! یعنی من دوباره میتونم درست بشم؟
باید یکی از این روزها برم واسه تکمیل حضوری ثبت نامم. خدایا دیر کردم باید شنبه میرفتم. از مدرسه که میام چنان خستم که حس میکنم بلند شدن و آماده شدن و دوباره بیرون رفتن واسم اندازه بلند کردن یه کوه سخته. باید حلش کنم. یک ماه دیگه هر هفته دو روز باید انجامش بدم. خدایا یعنی دوباره؟ تمام اون ماجراها؟ استرسها؟ فشارها؟ همه دوباره؟ نه. دوباره نه. خدایا تقاضا میکنم. دیگه تحمل ندارم. پریسای داخل آینه لبخند میزنه.
-طوری نمیشه. این دفعه دیگه فشار آیلتس نیست. فقط مرورش کن. فقط ادامه بده. چیزی نمیشه. فقط واردش بشو. شروع که بشه دیگه اندازه این تماشا از بیرون ترسناک نیست. فقط انجامش بده. فقط انجامش بده!
شاید درست میگه. اگر ذهنم به چیزی مشغول نشه دیوانه میشم. من در وضعیت تاریکی هستم که نمیشه واسه کسی توضیحش بدم. گیریم که بشه توضیحش بدم. خدایی اگر گفتنی بود کسی میفهمید؟ اینو کی میتونه بفهمه؟ اوه خدا فقط تصور گفتنش! وووییی! وووووووییییییی! وای خداااااا تصورش وووووووووااااااااااااااااییییییییییییی خداااااااااااااااااا نمیتونم نمیشه اصلا شدنی نیست بیخیال وووییی خداجونم سردم شد وای خداجونم وای خداجونم وای خدا وای خداجونم وای خداجونم!
بیخیال. من نگفتم و کسی هم نفهمید چه مرگمه. ولی کلاسه شاید بتونه کمک کنه. شاید! وووییی! من کلاس هنر رو ترجیح میدادم ولی… هی! بیخیال. لحظه رو عشقه.
بسه این آزمایشه ببینم میشه وارد بشم یا نه. دیگه نمیخوام بنویسم نمیخوام ویرایش هم کنم. بذار ببینم آنتن اینجا دوباره تعمیر شده یا نه. میریم که چسبش رو تست کنیم. ساعت8و45دقیقه شب1شنبه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سردمه.

1شنبه شب.
خدایا من دقیقا میدونم جهنمت چه مدلیه. الان میشه بسه؟
هوا معمولیه یهخورده متمایل به سرد ولی من چنان عجیب سردمه که خودم حیرت میکنم. عجیبه یه مدل وحشتناکی استخونهام سردشونه خوابیدنم و خوردنم به هم ریخته و الان همه چی تلخه. خیلی مزخرفه من هیچ زمانی این مدلی نمیشدم. آب هم تلخه. تف هم تلخه. از هرچی خوردنی توی خونم پیدا میشه بدم میاد ولی فشارم از نخوردن زده پایین. خدایا واسه چی آب روغن قاطی کردم؟ این چه حال جفنگیه؟ جدی چی شدم؟ کاش روز بود یه چی از بیرون سفارش میدادم شاید میتونستم بدمش پایین الان من چه غلطی کنم؟ کسی هم نیست حالا گیریم که کسی هم باشه من کی کسی تونسته رو به راهم کنه که این دومیش باشه؟ خداجان من جدی یه چیزیم هست خودت به خیر کن من زمان و موقعیت بیمار شدن ندارم فردا صبح هم باید بلند شم برم مدرسه عصر هم مادر میاد و یه چی هم باید سریع بنویسم و خونواده هنوز درگیر بیماری برادرم هستیم و دیگه زمان و روان و توان واسه یکی دیگه موجود نیست و خداجان وای خدا از سرما انگار تمام استخونهام دارن میترکن من چه مرگم شده؟ خدایا الان گریه میکنم چیزیم نشه واقعا امکانات معنوی واسه درمونم موجود نیست.
دلم یه وان آب گرم میخواد با یه غذای گرم با یه تعطیلی بدون تنش و دردسر و دلواپسی و یه پتوی سنگین پرزدار و یه تخت نرم و یه بالشت یهخورده برجسته و نرم و یه خواب آروم خیلی خیلی آروم تا هر زمان که دوباره درست بشم و… خدایا دلم فقط بغل خودت رو میخواد. تو میدونی من واسه چی اینطوری شدم الانم فقط تو میدونی من چه جوری درست میشم. دیگه از هیچ کسی جز خودت هیچ چی نمیشه بخوام از هیچ کسی هیچ انتظاری نمیشه داشته باشم هرچند پیش از این هم نداشتم ولی این… خدایا دارم منجمد میشم منجمد واقعی میشه یا تو بیایی پایین یا منو ببری اون بالا؟ باور کن من خیلی روی خاکت غربتزده ام. باور کن خیلی تلخ غربتزده ام. خیلی خیلی خستم خدایا. بیا منو ببر توی بغل خودت.
چی بگم. درست میشم. درست نشم چی کنم! هیچ چی. هیچ چی! درست میشم. خدایا شکرت. خدایا شکرت!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم به نظرم بتونم بخوابم بد نباشه. فردا همه چی مثبتتره. فردا حتما روشنتره. فردا حتما قشنگتره. فردا حتما همه چی درست میشه. فردا بهتره. فردا. باید فردا بشه. ساعت10و43دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده جمعه، یهخورده بارون، خدایا دلم خیلی گرفته!

اطراف ظهر جمعه. خدایا جمعه ها واسه چی اینهمه… البته من یهخورده میدونم چه دردمه. خدایا بیا بهم بگو من خطا میرم یا جهان تو مسیرش کجه! تقصیر کسی هم نیست تقصیر خودمه. من زیاد خستم و با تازه نفسها میپرم اونها هم سبک خودشون رو دارن و نتیجه میشه این. خدایا بدجوری خستم یعنی بدجوریها! بیخیال ولش کن درست میشم.
خونواده ارتفاعاتن. این هفته من نرفتم. عصر میان پایین. باید تا عصر رو به راه بشم. من2تا جهان دارم. 2تا زندگی. من2تا پریسام. باید تا عصر درست بشم. این2تا پریسا نباید با هم تلاقی کنن. خدایا واسه چی جمعه ها اینهمه…
فردا باید برم مدرسه. میگم امسال واسه چی اینهمه تعطیلاتش بی برکته! اصلا نداره. بیخیال اینم ولش کن. آخه این لحظه اصلا در خودم حس و حال… هی! این2تا سال آخریه که اینجان. بذار شاد باشن. پس خودم چی؟ هیچ کسی خیالش نیست که من خیلی داغون نشم. شاد بودنم بخوره توی فرق خودم. هی! ناشکری ممنوع! خدایا ببخش یه کوچولو قاطی ام شکرت!
ولی فردا باید برم سر کار. دیشب شبی بود که من حسابی منتظر رسیدنش بودم و حسابی تاریک شد و من حسابی دلم گرفت از تاریک شدنش. این اولین دفعه نیست. باز هم پیش اومد شبی که به شدت منتظرش بودم تاریک بشه. تاریک که… جهنم بشه. دیشبم جهنم نشد. فقط به شدت سرد شد. به نظرم دیگه تکرار همچین چیزی رو دلم نخواد. به نظرم از اینجا به بعدش باید دست خودم باشه. به نظرم چیزی که چندین دفعه تکرار شده اگر باز هم پیش بیاد دیگه واقعا به درد جهنم هم نمیخورم. به نظرم دیگه باید اجازه ندم. به نظرم دیگه باید درست بشم. به نظرم دیگه باید تمومش کنم. به نظرم احمق بودنم خستم کرده. به نظرم بدجوری سخته ولی نشدنی نیست. به نظرم باید تا نباریدم بیخیال این بحث بشم. خدایا دلم خیلی گرفته. خیلی!
با اینهمه فردا باید برم سر کار. امسال هم میگذره. امیدوارم فرداهایی که میاد از دیروزهای وحشتناکی که پشت سر گذاشتم بهتر باشن. خدایا کمکمون کن! خدایا! کمکمون کن!
دلم واسه دیشبی که از دست رفت و تلف شد گرفته. دلم واسه تمام شب هایی که قرار بود قشنگ باشن ولی تلف شدن گرفته. دلم واسه دل خودم گرفته. دلم خیلی گرفته. خدایا دلم خیلی گرفته.
از زمان ناهار گذشته و من سیر نیستم ولی از خوردنیهای موجود خوشم نمیاد. باید یه چی میخوردم الانه که فشارم بره پایین. خدایا هیچ چی دلم نمیخواد ولی این وامونده الان میاد پایین. بیخیال بابا نمیمیرم که! ول کن حسش نیست.
هی جمعه! اخلاق نداری ولی نمیشه بمونی؟ واقعا حسش نیست تموم بشی. من حوصله بازگشت به جهان موازی رو ندارم. البته اینجا هم خبری نیست ولی چون گیرهای اینجا واسم حل نشدن دلم نمیخواد یه دفعه پرت بشم اون داخل. به دنیای گلایه های همیشگی و بحثهای بی فایده سیاسی و مشکلاتی که شبیه چرخ و فلک فقط روی دور باطلن و تمومی ندارن. خدایا ناشکری نباشه هی میخوام نگم ولی حالم این لحظه هیچ خوش نیست. میشه کمکم کنی؟
چیزی نیست. یهخورده روانم درد میکنه. خوب میشم. به نظرم یهخورده دیگه خوب میشم. بیخیال. قطعا فردا روز خوبیه. قطعا هفته آینده هفته خوبیه. امروز با تمام گرفتگیش میره. فردا قشنگه. بسه برم ببینم میتونم یکی2خط از ترجمه های به تعویق افتادم رو انجام بدم؟ شاید از این حال بارونی دربیام. دیگه حسش نیست بنویسم. ساعت12و59دقیقه ظهر جمعه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سوار تاب زمان بین شنبه و1شنبه

شنبه شب.
امشب اینجا فقط من هستم و خودم. سر شب هی خوابیدم. الانم خوابم میاد. واسه چی من اینهمه خستم؟ همیشه خستم. همیشه خستم!
امروز یه بچه جدید اومد مدرسه. فقط6سالشه. نمیبینه. دلم گرفت از دیدنش. خدایا چه جوری دلت میاد؟ بیخیال. خدا دلش میاد. منم مدتهاست باید به مواردی که این مهربونترین دلش میاد عادت کرده باشم. پس واسه چی هنوز گاهی تعجب میکنم؟ بله خدا دلش میاد. دلش میاد عزیزها رو با دستهای نامرد از بغل خونواده هاشون بگیره و بده به خاک. دلش میاد به تاوان مشخص نیست کدوم گناه کرده و ناکرده تماشاگر بیماری یکی و زجرکش شدن بقیه اطرافیانش باشه. دلش میاد اجازه بده نگاه های عاشق نور تاریک بشن و تمام عمر صاحبشون در تاریکی باقی بمونن. دلش میاد جوونیهای نکرده ی یک نسل تباه بشه و تمام. دلش میاد یه مادر تمام عمرش بجنگه و عاقبت آرزوی همه چی توی دلش باقی بمونه. دلش میاد یه بچه کوچولو دنیا رو نبینه و بیاد داخل مدرسه های مسخره استثنایی و مادرش پشت در کلاس گریه هاش رو قورت بده. دلش میاد یه بچه توی جنگ داغون بشه و دم آخر عمرش بگه همه چیز رو به خدا میگم و برای همیشه بره. بدون اینکه زندگی کرده باشه. عاشقی کرده باشه. خندیده باشه. شیرینی های عمر عادی رو تجربه کرده باشه. با درد و پر از خاطرات تلخ از جهانش بره و پرپر بشه. دلش میاد ناکامیها رو تماشا کنه و اجازه بده صاحب های دردها خودشون یه غلطی واسه بلند شدن کنن یا نکنن و نفله بشن. دلش میاد تماشا کنه که یه ملتی صبح که بیدار میشن از اینکه دوباره یه صبح دیگه رو شروع میکنن غصهشون بشه و دلواپس باشن که روزشون چه جوری شب میشه و شب که میخوابن استرس داشته باشن که آیا فردا میتونن زندگی رو همچنان پیش ببرن یا باز یه گیر جدید همراه صبح فردا میاد که نمیتونن حلش کنن. دلش میاد اشکهای یواشکیه بازماندگان عزیزهای رفته به خاک رو ببینه در حالی که اونها اجازه ندارن حتی سر قبر رفته هاشون داد بزنن. خدا دلش میاد. خیلی چیزهای دیگه رو هم دلش میاد. خدای مهربون دلش میاد. مشکلی با اینهمه نداره. پس واسه چی من هنوز حیرت میکنم زمانی که میبینم یه بچه6ساله با بغض توی کلاس میاد و نمیبینه و شبیه یه گل کوچیک پژمرده سر خم میکنه به یه طرف. خدای مهربون. خدای همیشه حاضر. خدای عاشق بنده هاش. این خدا که میگه فقط صدام کن تا جواب بدم دلش میاد. دلش میاد!
هی! امشب من باید آروم و از این آرامش خوشحال باشم. پس چه دردمه؟
دیشب یه جفت از رفقای قدیمی زنگ زدن بهم. تشویقم میکردن بزنم بیرون. همراهشون برم سفره خونه و الباقی ماجرا. من که دیگه اهل اون الباقی ماجرا نیستم. بهشون چیزی نگفتم چون همراهشون نمیرم. و امشب این از سرم بیرون نمیره که خدایی من چیکار با خودم کردم؟ چی جای اونهمه خودداری به دست آوردم؟ واقعا این مسیرم درسته؟ متوقع نیستم ولی آیا واقعا این درسته؟ پیش از تابستون سیاهی که پشت سر گذاشتم مطمئن بودم ولی الان دیگه نیستم. شاید چون پیش از این تصور میکردم چیزی رو به دست آوردم که ارزشش رو داره. واقعا داره. هنوز به ارزشش مطمئنم ولی… گیر اینجاست که حالا دیگه مطمئن نیستم چیزی به دست آورده باشم. فکرهای بدی رو توی سرم تحمل میکنم این زمان. تقصیر من نیست. تقصیر دیده هامه. من دیدم. دیدم که هیچ چی به دست نیاوردم. تا زمانی که همه چیز از طرفم درسته و همه چیزهایی که باید از طرفم انجام بشن درست انجام میشن موردی نیست ولی فقط تا زمانی که همه چیز درسته. اگر زمانی نوار منظم انجامهای من به هر دلیلی قیژقیژ کنه دیگه هیچ چیزی درست نیست. خب چه انتظاری داشتم؟ همینه دیگه. واقعا متوقع نیستم فقط حالا دیگه تردید به درستی مسیرم، خودداریهام، سکوتم، و اصرارم به تمام اینها در مقابل هیچ چی اذیتم میکنه. آیا واقعا این مدل ادامه دادنم درسته؟
بسه دیگه خل شدم باز. مثبتها رو هم ببینم. خودداریهای من حتی اگر دلایلشون موجه نباشن منفی نیستن. مگه بده سلامتتر باشم؟ کثیفکاری سلامتم رو نفله میکنه بهتره ازش کنار بمونم حالا دلیلش هرچی میخواد باشه. هرچند الانم من خیلی سلامت نیستم. هی! ناشکریه. میتونست بدتر از این باشه. الان خلاف من فقط چندتا2دقیقه در شبانه روزه که خدا بخواد یواش یواش داره ازش کم میشه. نمیدونم واسه جسمم دیر شده یا نه ولی امید همیشه قشنگه. خدا رو چه دیدی شاید واقعا عید404رو پاک یعنی با جسمی پاکتر از امشبم شروع کنم.
و اوضاع اطرافم.
بیماری ظاهرا فعلا متوقفه. البته به ضرب دارو. حتی دکتر این بار میگفت انگار انگار انگار اون کبد بیمار داره خیلی آهسته و شاید نامحسوس در جهت ترمیم خودش اقدام میکنه. اوه خدا این بهتر از عالیه! و بیماری اصلی که سبب اینهمه دردسر شده وضعیتش هنوز کاملا مشخص نیست. فقط اینکه پیشرفت نکرده. فعلا دکترهای بخشهای مختلف در تلاشن تا شاخکهای پیشرفته سیاهش رو از جاهایی که بهشون نفوذ کرده کوتاه و اثراتش رو پاک کنن. مرکز بیماری هنوز هست ولی قویتر نشده. پیشتر نرفته. خرابکاریهای جدیدتر نکرده. خدایا یعنی میشه به همین زودی کاملا از بین بره؟ میدونم میدونم حواسم هست که دیگه شاید هیچ زمانی مثل اولش نباشه میدونم این استرس تاریک دیگه هیچ زمانی از زندگی من و خونوادم نمیره ولی چیزی که الان در مسیرشیم از اونچه پشت سر گذاشتیم خیلی خیلی خیلی بهتره. خدایا کمک کن. خدایا لطفا! خیلی خستم. خیلی خسته ایم. بذار این نفرین از روی خونواده من بره کنار! به خداییت قسم من تحمل ندارم فقط کمک کن به خیر بگذره و سریعتر بره. سراغ هیچ کسی نره فقط بره و محو بشه. فقط بره!
این هم از مثبتش. خدایی مثبت خوبی هم هست. من واقعا به خاطرش خوشحالم و از ته دل شاکر. این روزها بیشتر شکر میکنم. تا یادم میاد از ته وجودم میگم خدایا شکرت! خدایا شکرت! دلم میخواست میشد شکرهام اخلاص بیشتری داشتن ولی خدایا ببخش من فقط همین اندازه بلدم. پس با تمام وجود سیاه و دود زدهم شکرت! اندازه تمام هستی شکرت!
هنوز دلم بازنشستگی میخواد. هنوز از زیاد شدن بچه های کلاسم طرفداری نمیکنم. هنوز به شغلم عشق ندارم. ولی این روزها دیگه شبیه گذشته نمیبینمش. فقط دلم نمیخوادش اما نه عصبانی میشم نه بیتاب. تغییر رو عمیقا در وجودم حس میکنم. به نظرم403با وجود تاریکی وحشتناکش کلی چیز یادم داد. کلی بزرگترم کرد. کلی در تغییر زاویه دیدم نقش داشت. من دیگه هرگز چیزی که پیش از403بودم نمیشم. عاقبت کاری که مثبتهای زندگی نتونستن با زاویه دیدم کنن رو این منفیه سیاه انجامش داد. حالا عمیقتر شکر میکنم. حالا سنگینیهای این مدلی رو سبکتر سپری میکنم. حالا بزرگتر شدم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
کاش کلاسه تا15دیماه عقب نمیرفت! بلاتکلیفی همیشه اذیتم میکنه. ولی بد هم نیست مهلت نفس کشیدن دارم. از اون طرف انتظارش اصلا مثبت نیست. خدایا تا یه سال دیگه باز درگیرم. هی بیخیال شاید واقعا خوب باشه. فقط اینکه تابستونم دیگه کامل آزاد نیست. نمیتونم تا هر زمان مادر میخواد همراهش در ارتفاعات بمونم. الان که مدرسه دارم و تابستون امسال هم این کلاسه و… خاطرات98و اون حال و هوای لعنتی. هی بیخیال. شاید واقعا این بار اینهمه بد نباشه. بذار فقط انجامش بدم.
هی! کیبوردم رو پس گرفتم. اون بزرگه رو بردم گذاشتم ارتفاعات جای این یکی. حالا کیبورد قدیمیترم زیر دستمه. کهنه تره، ضعیفتره، اما کوچیکه و کلیدهای کم و زیاد داره و اگر شبی شبیه امشب بخوام مثل گذشته با سیستم روشن بخوابم این فسقلی توی بغلم جا میشه. آخ جون.
میگم من واسه چی به این سادگی اصلاحپذیر نیستم؟ الان واسه چی باید با سیستم روشن بخوابم؟ مگه اونهمه زور نمیزنم که شبها با صدای آبنما خوابم ببره و گوشی و سیستم خاموش باشن؟ دیگه هم که اینجا نبودنم عادی شده پس من واسه چی باز تا یه شب تنها گیر آوردم ولو شدم داخل تیمتاک؟ خدایا من درست نمیشم. یعنی واقعا نمیشم؟
این شبها یه دلواپسیه مشترک با خیلیهای دیگه نصفه شب بیدارم میکنه و شوتم میکنه سمت گوشیم. هر شب میترسیم جنگ اصلی شروع بشه. دیشب تلگرام رو خوندم و دیدم شکر خدا چیزی نشد. امشب هم تا این لحظه امنه. یعنی باقی شب هم امنه؟ خدایا خودت به خیر کن!
خدایا چقدر به مادرم گفتم امشب نرو هر کاری داری کن شب بیا همینجا گوش نکرد. میدونم اینطوری درستتره ولی… خدایا مادرم. نگرانشم. بدجوری نگرانشم. کاش رضایت میداد بیاد همینجا حالا با من توی این خونه واسشون سخته کاش میومد توی خونه خودش این بالا یعنی طبقه بالا! هرچی بهش میگم میگه اینجا کوچیکه هیچ چیمون جا نمیشه. راست میگه کوچیکه ولی کاش با من موافق میشد که این شدنیه و میومدن توی این خونه! خدایا اینطوری خاطرم ازش جمعتر بود من کنار تمام استرسهای مسخره گذشتهم حالا واسه زمانهایی که اینها در دسترسم نیستن هم استرس دارم. کاش به روانشناس معتقد بودم واقعا لزوم مراجعه به یه دونه درست درمونش رو در خودم حس میکنم. اوه نه اونها به درد نمیخورن. فقط حرف میزنن و حرفهاشون جفنگه. دستکم اونهایی که من میشناسم این طورن. اوه نه هیچ خوشم نمیاد پیششون نمیرم وووییی خوشم نمیاد خوشم نمیاد اعصابم رو خورد میکنن نمیرم خوشم نمیاد وای خداجون خوشم نمیاد خوشم نمیاد! ولی این حسهای مسخره… خدایا اگر بگم کمکم کن میکنی؟
امشب اومدم تیمتاک ولی نتونستم بین بچه ها بمونم. اینها با چیزهایی سرگرم میشن که من3دقیقه بیشتر نمیتونم بهشون بپردازم. اما بقیه رو میتونه واسه زمانهای طولانی مشغول کنه. از ته دل باهاشون حال میکنن و من فقط تماشا میکنم و بعد خسته میشم و میزنم از جمعشون بیرون. واقعا دلم میخواست امشب بینشون بیدار مینشستم ولی الان با دیدن اون جمع شلوغ حس میکنم ترجیح میدم برم دوباره بخوابم. به نظرم ترجیحم درسته. این صفحه اراجیف رو هم ببندم برم بخوابم. فردا باید برم سر کار. خب پس الان دقیقا واسه چی این حس مزخرف که یه چیزهایی از این ساعتهام رو دارم از دست میدم اعصابم رو انگولک میکنه؟ بیخیال بعد از تاریک معمولا یکی2شبم این شکلیه. تاریک! اوه لعنت! هفته تاریک! من یه آب بازی حسابی لازم دارم. الان که دیره. اوه گندش بزنن مگه میشه آدم الزامش به حموم رفتن رو یادش بره؟ خدایا آلزایمری نشم صلوات!
بسه دیگه بیخیال. ساعت از12گذشت. سلام1شنبه! تو روز خوبی هستی مگه نه؟ میدونم که هستی. من فردا یه روز عالی دارم و تو باید همراهی کنی. ببین1شنبه خوبی هستی ولی1شنبه بهتری باش و واسه من و همه اطرافم عالی پیش برو آفرین. بذار ببینم شارژ گوشیم کامل شده که جداش کنم و برم توی بغل پتو؟ آخجون کامل شد! اینو بزنم روی آنتن و یوهو پتو بغلت رو باز کن که اومدم. ساعت12و13دقیقه نیمه شب و نمیدونم به نظرم صبح1شنبه. تا بعد.