1شنبه شب. آخ خدای من!
واسه چی این روزها هی مینویسم هی پاک میکنم نمیارم شوتش کنم اینجا؟
امروز بعد از سالها به خاطر ندیدنم بارونی شدم. خیلی عر نزدم فقط چندتا قطره یواشکی بود که چندتاشون شاید یکی2تاشون هم یواشکی چکیدن. جزوه های بینایی و همکلاسیهای بینا و من که اگر بخوام سر کلاس شبیه اونها تمرینها رو بخونم باید نوشته زیر دستم باشه و نوشتن تمام این لعنتی وحشتناک سخت و زمانبره و من صبح تا ظهر سر کارم و بعدش هم باید درس بخونم و به باقی زندگیم برسم و تازه از گفتن اینکه وقتی برمیگردم خونه شبیه جنازه خستم صرف نظر کردم و… خدایا من فقط2تا چشم کسر دارم که از تمامشون بهتر باشم میدونم که بهترم واقعا هستم و اون2تا چشم رو هم دارم فقط نمیبینن و واسه تو هیچ کاری نداشت که بازشون کنی و… خدایا قربونت برم آخه واسه چی این یهخورده دیدن رو بهم ندادی؟ من سالها بود به خاطر ندیدنهام نباریده بودم. دلم تنگ میشد ولی نمیباریدم. خدایا! شکرت! حکمتت رو شکر! چیزی نیست فقط دلم خیلی تلخ گرفت. اگر ایران نبودم امکانات حمایتی بهم میدادن و الان و اینجا… از زمانی که یادمه هیچ کمکی برای پیش رفتنم بهم نشد فقط خودم بودم و خودم اینهمه سازمان و ارگان پیچ در پیچ هیچ غلطی واسه من نکردن الانم نمیکنن و… خدایا فقط لازم بود این2تا چشم ببینن تا هیچ لازم نباشه که هیچ کمکی لازم داشته باشم! فقط لازم بود تو این2تا چشم رو واسم باز میکردی و خدایا تو این دیدن رو بهم ندادی! آخه واسه چی ندادی؟ مگه دیدنهای من چقدر از جهانت رو میگرفت؟ یعنی توی این دنیا به این بزرگی فقط جا واسه دیدنهای من نبود؟ مگس و مارمولک و خوک حق دیدن دارن. تمام حشراتت میبینن. فقط دیدنهای من اضافی بود؟ فقط سهم من از رنگ و از نور و از نوشته های این جزوه های بینایی لعنتی 0 بود؟ یعنی هستیِ تو فقط واسه دیدنهای من جا نداشت؟ اونهایی که ذاتشون از ستم درست شده میبینن. اونهایی که یک نفس مروت به زنده و مرده ندارن چشم هاشون هر نوشته بینایی که بخوان رو میخونه. اونهایی که تمام عمرشون یه بار نیتشون به خیر نرفته و جز شب واسه اطرافشون هیچ چی ندارن بریل لازم نیستن. منم آدم حسابی نیستم ولی یعنی از سیاهکارهای آشنای خودم و خودت بدتر بودم که به اونها اجازه دیدن دادی ولی به من اجازه خوندن یه مشت خط روی یه دسته کاغذ رو ندادی؟ آخ خدایا! شکرت! شکرت! حالا من اینو چه جوری حلش کنم؟ میدونی اینجا ایرانه؟ میدونی حمایتی در کار نیست؟ میدونی اون دستگاه کوفتی که اگر داشتمش دردسر میرفت پی کارش چنده؟ میدونی من زورم نمیرسه یه دونه واسه خودم بخرم؟ میدونی زورم هم اگر میرسید الان توی این موقعیت که خودم و خونوادم داخلشیم هر کدوممون هرچی داریم باید سفت نگه داریم شاید خدای نکرده جلوتر واسه رفع موارد خطرناک لازممون بشه؟ میدونی من دستم به هیچ جهنمی نمیرسه که بتونم اون جزوه ها رو بریلی داشته باشم؟ میدونی جدا از بلایی که تمام عمرم با ندیدنهام سرم درآوردی فقط روی خوندن این جزوه ها چه اذیتی رسید به کل روانم؟ تو میگی آه بکشید من میشنوم اجابت هم میکنم. من سالها آه کشیدم و تمام امروز بعد از ظهر آه هام به شدت خیس بودن. الان شنیدی. دو هفته دیگه کلاس دارم. کاری میکنی واسم؟ این2تا چشم رو باز میکنی فقط موقع خوندن اون جزوه ها بتونم ببینم بعدش تا از کلاس اومدم بیرون دوباره بسته بشن تا جلسه بعدی؟ خدایا! آخ خدایا آخه واسه چی این معامله رو کردی باهام؟
هی! بیخیال. اینطوری که چیزی درست نمیشه. باید باهاشون صحبت کنم بلکه بشه سیستم ببرم سر کلاس. کاریش نمیشه کرد. با گریه زاری هم من نمیبینم. نفله هم بشم باز نمیبینم. توی قبر بخوابم باز نمیبینم. باید روی کیبورد سیستم دستم رو روون کنم بلکه بتونم بدون کیبورد یدک ببرمش سر کلاس. ولی ای کاش… بیخیال. خب قطعا با یه دسته کاغذ کار راحتتره ولی چیزی که نمیشه نمیشه دیگه. من با ناکامی بیگانه نیستم. هی بسه پریسا سر چل چلی هوای چشم به سرت زده امشب با این اشکها معرکه گرفتی؟ پاک کن دیگه خجالت داره واقعا که!
دیشب مادرم اینجا نبود. من تنها بودم و بعد از مدتها که نمیدونم چقدره در شبی که کسی نبود با سیستم خاموش خوابیدم. تا دیشب امکان نداشت هیچ شبی تنها با سیستم خاموش بخوابم. شبهایی که مادرم اینجاست خیلی زمانه دیگه خاموشش میکنم ولی دیشب کسی نبود و البته گوشیم داشت واسم کتاب میخوند ولی سیستم خاموش بود. میدونی این یعنی چی؟ یعنی خواب توی تیمتاک در کار نبود. یعنی من بعد از مدتهای بسیار طولانی یک شبِ تنها رو بیرون از تیمتاک توی تخت خودم خوابیدم. این سخت و… خب یعنی… خب یه چیزهاییش شاید… هر چیزی اولش سخته. مثبتهاش زیادن. سختش هم عاقبت درست میشه. خدایا! شکرت! شکرت!
امروز2دیماه بود. 12دیماه داره مثل تیر میرسه و خدایا توکل به خودت من خیلی خیلی خیلی شدید و خیلی یواشکی میترسم. به کسی نمیتونم بگم جز خودت. مدتهاست که دیگه با کسی نمیتونم حرف بزنم. خدایا! دلم از خاکت خیلی بد گرفته. انتظار ندارم ملت جمع بشن بیان نازم کننها! ولی این… میشه توضیح ندم؟ تو خدایی و خودت به تمامش آگاهی پس من نمیگم و باقیش همونهایی که خودت بلدی. خلاصه که خدایا خودم و کل دنیای کوچیکم با عزیزهای موجود داخلش دربست توی بغل خودت. هوامونو داری مگه نه؟ خدایا! هوامونو، هوامو داری مگه نه؟ خدایا! ببین منو! هوامو داری مگه نه؟ مگه نه؟ میدونم داری. تو هوامو داری. تو ولم نمیکنی بی افتم. من میدونم فقط خواستی تنبیهم کنی چون زیاد ناشکر بودم. خدایا من تنبیه شدم ببین؟ دیگه هوای سفر توی سرم نیست. هوای مهاجرت توی سرم نیست. باور کن از اولش هم نبود این خواست من نبود رویای من نبود من فقط به تو گوش کردم که گفتی فرمون مادر رو باید ببری. خب بردم دیگه. بعدش هم که نشد… خب موافقم بعدش زیاد گفتم و گفتم. ولی ببین دیگه نمیگم. اصلا نمیخوام. دیگه هیچ چی نمیخوام. فقط از این شب درد نجاتمون بده! میدونم که میدی. میدونم تو هوامو داری. خدایا مگه نه؟ خدایا! مگه نه؟ مگه نه؟ هوامو داری مگه نه؟
به نظرم تا جنون خیلی فاصله نداشته باشم. خنده هام مشکلی ندارن ولی این… اگر به خودم نجنبم یه چیزیم میشه. من باید… باید چی؟ یعنی باید… نه! خدایا نه! دیگه نمیخوام باز از… اه لعنتی مگه مغز خر خوردم اصلا خیال خریت به سرم نیست همه چی درست میشه یه دفعه دیگه خودم رو گرفتار اتفاقات خرکی نمیکنم.
خوابم میاد؟ الان؟ داشتم مینوشتم ولی دیدم واقعا دردسر داره همون سیستم ببرم آسونتره و خدایا! وای خداجونم! کاش دستکم مینی لپتاپ داشتم! هی! بیخیال. تا15دی هنوز کلی راهه. جدی خدا رو چه دیدی شاید یه راه عجیب غریب از یه جایی که اصلا تصورش نمیشه اومد بغلم کرد خخخ. فعلا12دی نزدیکتره. خدایا! کمکمون کن!
با کسر کتاب مواجه شدم. آخجون چندتا پادکست عادل واسم فرستاده بود امشب میتونم گوششون کنم تا خوابم ببره! عادل. باید بهش زنگ بزنم ببینم دیماهش چی شد. یادم که بود واسه چی نزدم؟ خدایا به کسی نگیها! من اونقدرها که چاخانش رو میکنم شجاع نیستم. ترسیدم بزنم بگه جراحیش قطعیه و… دلم نمیخواد این بیماریها این جراحیها این بیمارستانها… هی! حالم از خودم به هم میخوره تا یه چی میشه اشکم از توی این2تا چشم دیوونه جاریه. خب الان کوفت! چی شده مگه؟ چیزی نیست که! گندش رو درآوردی پریسا!
کارم از دلنازک شدن گذشته من دارم خل میشم. واقعا لازمه واسه ترمیم خودم زمان صرف کنم ولی آخه چه جوری؟ خدایا میدونی؟ من ترمیم لازم ندارم. خونوادم رو ترمیم کن، من خود به خود درست میشم. من جون سگ دارم. به این سادگی نمی افتم. اگر هم بی افتم خب طوری نیست. خیلی مشکل بزرگی پیش نمیاد. فقط مادرم یهخورده اذیت میشه که خب بقیه میان حلش میکنن و…
نه مثل اینکه امشب بدجوری فازم شبِ. خخخ چیزی نیست بغل میخوام خدایا بغلت واسم جا داره مگه نه؟ تو خدایی حتما اون گوشه کنارهای بغلت یه جا واسم داری منو که میبینی باز امشب چی شدم حسابی بغلت لازمم. پتوی آشنام هم بغلش رو باز کرده واسم. وای خداجون بهتر از تو نباشه که نیست این خیلی خوبه کامل توی بغلش جا میشم هر زمان هم که بخوام تا هر زمان که بخوام هر مدلی بخوام بغلم میکنه خخخ. خیلی مهربونه. مهربون و صبور و آشنا و… ساعت9و5دقیقه. پتوجون بگیر منو که اومدم. تا بعد.
شنبه شب.
خدایا دستم داره از درد منفجر میشه. این واسه چی اینهمه درد میکنه؟ امروز صبح که بلند شدم جسمم معترض بود. تمام جسمم معترض بود و تلقین هم به زور کمک میکرد. از مدرسه که اومدم فقط خوابیدم. بعدش خوردم. بعدش باز خوابیدم. البته همراه تمام اینها کتاب هم خوندم. خدایا دستم! کاش این درد دست برداره!
مدارس تعطیل شد. واسه2روز. کلاسهای آنلاین. با این اینترنت! تکالیف بچه ها رو با اجازه مدیر بهشون دادم تا فردا و پسفردا واسشون فایل نفرستم. الان ساعت9و13دقیقه شب هست و من تازه حدود10دقیقه میشه که سیستمم رو روشن کردم. باید یه پست بروز کنم. لینکش هنوز نرسیده. و الان من توی تیمتاک چه غلطی میکنم؟ این وامونده رو باید ترکش کنم از اعتیاد به نیکوتین هم بدتره. آخ دستم خدا!
تیمتاکم. آلاچیق. جماعت همیشگی با همون حال و هوا و کلام و موضوعات و داستانهای همیشگی. من اینجا واسه چی نشستم؟
15دیماه کلاسها شروع میشن. امشب یه دلواپسی مسخره دارم. من همه چیز رو فراموش میکنم. نکنه اون زمان هم… اه نه! درست میشم. شروع که بشه درست میشم. این خیلی مسخره هست.
دیماه! دیماه داره میاد و همراه زمستون یه خروار دلواپسی سیاه رو با خودش میاره تا بپاشه به روح من. خدایا! میشه مواظبم باشی؟ لطفا؟ لطفا!
به نظرم این نوشتن ها دستم رو ویران کرده. دردش رو واقعا به زور تحمل میکنم. امروز حس کردم از شدت درد تب داشتم. الان خیلی مواظب باید بنویسم. اه لعنت! درد مسخره! درد لعنتی! تلفن.
مادرم بود. میگفت بیرون داره به شدت برف میاد. اگر تا صبح طول بکشه حسابی میشینه. خب، 2روز تعطیلی، برف، احتمال تداوم تعطیلات در3شنبه و اتصالش به آخر هفته، فقط نصف اینها در گذشته از شادی روانیم میکردن. پس واسه چی من حتی لبخند بهشون نمیزنم؟ خدایا! شکرت! ممنونتم ولی… من فقط رضایت دکترهای12دیماه از عقبنشینی بیماری از جسم برادرم رو میخوام. و شادی مادرم. و آرامش خونواده کوچیکم. و… خدایا! چقدر من عوض شدم! میشه به این خاکیه کوره زده دود گرفته خاکت یه کمکی کنی؟ خدایا لطفا! به تمام آفرینشت. خدایا لطفا!
بذار امشب خودم رو توی بحثهای این جماعت فرو نکنم. بذار بیخودی نخندم. بذار ماسک نذارم. فقط بشینم. بذار ببینم این تماشا کجا میره. هیچ کجا ولی… بذار همینطوری بمونه.
آخر شب باید برم روی بالکن. باید دونه بپاشم. شاید فردا صبح پرنده ای از فشار گرسنگی یخِ بالهاش رو باز کنه و به امید دونه بیاد اینجا. روی بالکن من.
کتابی که میخوندم تموم شد. تلخ بود. واسه چی از نقش اول زن ماجرا حرصم گرفته؟ انصافا تقصیری نداشت. ولی این وسط یکی تباه شد، یکی از اوج به زیر خاک رسید، یکی خودکشی کرد، فوت شد، تموم شد، از روی عشق نبود. از فشار زندگی بود. جنازهش رو بی نام و نشون بردن خاک کردن. نقش اول زن به تکامل نسبی ذهن رسید ولی من دلم واسه اونی که اونهمه غربتزده شیر گاز رو توی یک اتاق کرایه ای باز کرد و پایان خودش رو تعیید کرد عجیب گرفته. واسه تمامشون دلم گرفت. واسه دختر ساده دلی که دنبال پناهی امن و آروم و البته شرافتمندانه بود و ازش سوء استفاده شد، واسه مرد خوشگذرونی که مهربون بود و کمک کرد اما جوابی که گرفت طبق معیارهای معرفت نبود، و واسه مدیر موفق و ثروتمندی که به خاطر قدم اشتباهی که برداشت عاقبتش به شیر گاز یک اتاق محقر ختم شد. من واسه چی دلم اینهمه از این پایان گرفته؟
اوخ باید لینک پست امشب رو بردارم الان دیر میشه! الان میام الان میام!
خب حل شد. لعنتی دستم آخ لعنتی!
فردا باید بشینم یه سری کار که دستمه رو تا یه جایی برسونم. اینم تموم بشه بلکه یهخورده… اینها تمومی ندارن. خستم. فقط خستم خدایا! نمیخوام نق بزنم ولی… عجیب حس میکنم خاکت زیادی خاکیه. نباید معترض باشم ولی… اه بسه!
این2روز اگر بتونم یهخورده تکالیف گوش کنیم رو سبک کنم خیلی مثبته. خدایا کلاسها! اینها که شروع بشن من باید خیلی بجنبم. دلم میخواد یه سری از تکالیفش رو پیشاپیش حل کنم ولی نمیدونم این کار درسته یا نه. تمرینها رو باید سر زمانش حل کرد. ترم آخر کانون واسه اینکه جا نمونم تمرینها رو پیشاپیش نوشتم و نمیدونم شاید اشتباه کنم اما به نظرم نتیجه واسم مثبت نبود.
گاهی چیزهای مضحکی توی سرم چرخ میزنن که واقعا از اعتراض در موردشون حس کسر شأن بهم دست میده ولی از طرفی هم نمیشه به خاطرشون معترض نباشم. بذار سیستم همیشگیم رو اجرا کنم. هر اتفاقی که واسم پیش میاد مقصر اول خودمم. خودی که اجازه داد به مرحله ای از ضعف برسم که ضربه از یه گوشه حصارم نفوذ کنه و بهم سیخونک بزنه. خب کاریش نمیشه کرد. زندگی هر لحظه در حال درس دادنه. از خودم تعریف نمیکنم اتفاقا این منفیه ولی در هر حال من به طرز بسیار احمقانه ای اخلاصم… این اسمش اخلاص نیست خریته. من یه جاهایی تا حد خریت خالص پیش میرم و واقعا هیچ چیزی رو توی اون جاده ها پشت دستم مخفی نمیکنم و عوضش تماشاگر چی میشم؟ اینکه میفهمم خریتم رو جایی مصرف کردم که هرچند خیلی می ارزه ولی اندازه اینهمه خریتم شاید قیمتش نبود و زیادی پرداختم و میپردازم. خدایا عجب احمقی هستم من درست هم نمیشم! شاید هم بشم. الان که از خودم حسابی یواشکی دلگیرم. شاید فردا که این شب یخزده بره و یه صبح یخزده برسه و دستم بهتر بشه مثبت بینتر بشم. شاید اینها همه از ترس رسیدن قریبالوقوع دیماهه. خدایا دیماه! خدایا توکل به خودت! فقط خودت. فقط خودت!
برف میباره. شدید. صدای رهگذرها میاد که توی خیابون ذوق میکنن. خدایا کاش میشد همه دنیا واسه همیشه ذوق میکردن! چقدر دلم بهشت کوچیکی رو میخواد که این اواخر زیاد به رویاهام سرک میکشه. خدایا میشه وقتی من از خاکت رفتم داخل همچین جایی که توی سرم میچرخه زندگی کنم؟ خدا تویی من کسی نیستم ولی از نظر خودم یهخورده شاید سزاوارش باشم. به نظرم چند درصد کوچولو لایقش هستم. نیستم؟
بذار برم داخل کانالهای همیشگی بلکه واسه امشب یه کتاب پیدا کنم. هی! میشه از یکی از اون تک دقیقه هام استفاده کنم؟ امروز فقط3تاش رو مصرف کردم. ولی آخه از آخریش خیلی نگذشته. خب که چی؟ اصلا واسه چی باید مراعات کنم؟ واسه چی باید به قواعد عمل کنم؟ واسه چی باید زور بزنم تا ترکش کنم؟ هی! خر نشو پریسا! اینها باطله های امشب ذهن منجمدتن. تمومش کن!
بدجوری سرده! وای سرده خدایا سرده سرده افتضاح سرده! همه چی درست میشه. هوا بهتر میشه. دیماه امن میاد و میره. زمستون آروم میگذره. من از خراشهای یواشکیم درمون میشم. کلاسها مثبت پیش میرن. ذهنم از این مه خلاص میشه. فراموشیهام کم میشن. عید میاد. این سال سیاه تموم میشه. باز بهار میرسه. باز من میخندم. باز سبک میشم. باز درست میشم. درست میشم! خدایا! اینها که همه قشنگن پس واسه چی این… گندت بزنن پریسا تو که با وعده های مثبت هم خیسی!
خب خب خب. چیزی نیست. حله. من درستم. من مثبتم. من پریسام. فردا بهتر میشم. آخ دستم! توی روحت درده عوضی اعصابم خورد شد آخ دستم دستم آخ گندت بزنن دستم!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم دستم درد میکنه. ساعت10و22دقیقه شب. تا بعد.
پس از باران.
4شنبه صبح.
آخجون خدا مدرسه نیستم ایول!
عجب صبح شلوغ و همه چی توی هم و ژولیده و… اما خوشگلی! خدایا خیلی میخوامت!
گاهی شوکهای کوچولویی که یه دفعه میان و به روان آدم انگار جرقه وصل میکنن گذشته از آثار تخریبی وحشتناکشون فایده هم دارن. چند روز پیش به من یکی ازینا رسید. به کسی نشد بگم. اینجا هم نشد بنویسم. امروز رفع شد و گذشت. حالا میشه اینجا بنویسم. داشتم دق میکردم. ترس با تمام هیبتش روی شونه هام فشار میآورد. خدایا امن باشه. خدایا امن باشه! این ورد شبهام شده بود و ورد روزهام شده بود و چقدر دلم میخواست یه دل سیر از ترس بلند عر بزنم که تنها نبودم و نشد که نشد و آخ خداجان الان دیگه امنه و… خدایا شکرت! داشتم سکته میکردم. خدایا شکرت! خدایا شکرت!
این روانی که ازم پاک شد ضررش بود. فایده این مدل وحشتها اینه که بعد از گذشتنشون و البته به خیر گذشتنشون چیزهایی رو میبینیم که پیش از این یادمون رفته بود و نمیدیدیم. یکیش اینکه آدم میتونه خیلی عوض بشه و خودش رو کامل یادش بره ولی تمام تغییراتش شبیه یه لایه زنگ آهنه که روی اصلش رو میپوشونن و با یه ناخن کشیدن کنار میره و میبینی خودت هنوز اون زیری. خودت! با حس و حال آشنای خودت. آدمها هرچی عوض بشن باز خودشونن. باز میتونن هم رو هرچند بی سر و صدا و فقط توی دل خودشون، اما خیلی خالص دوست داشته باشن. دلواپس عزیزهای دیرآشنای قدیمی باشن. از ته دل واسه اینکه شب بدون فرود اومدن روی سر عزیزانشون از بالای سرشون بگذره و بره دعا کنن. گریه کنن. تقاضا کنن. از خدا بخوان. بعد از اینکه مطمئن شدن خطر جدی و خطرناکی در کار نیست از ته دل بخندن. بلند و بلند بخندن. چنان سبک بخندن که انگار اگر خودشون رو ول کنن میرن بالا و میچسبن به سقف. خدایا خیلی شکرت! خیلی شکرت! خدایا! خیلی شکرت!
هنوز دردسر در اطرافم زیاده ولی این جدیدش رو واقعا… اوه خدا داشتم میترکیدم از ترس! خدایا خیلی خدایی! خیلی میخوامت خیلی! خیلی میخوامت! خیلی میخوامت خیلی!
دوباره توی اتاق سنگر گرفتم. ای خدا مادرم هی کار میکنه کار میکنه بعدش میگه نمیدونم دستم واسه چی درد میکنه. میدونی؟ از این سیر باطل و تمام دورهای باطل اطرافم خسته شدم. زیادی تکراری شدن و من دلم این تکرار رو نمیخواد پس میکشم عقب. دیشب شب خیلی خیلی خیلی سنگینی داشتم. نصفه شب پریدم و اینجا تنها نبودم و هیچ کاری نمیشد کنم چون بقیه بیدار میشدن. مرده بودم واسه یه قهوه که نمیشد، مرده بودم واسه موزیک که نمیشد، مرده بودم از این اتاق بزنم بیرون بلکه نفسم بالا بیاد که نمیشد، از وجودم شبیه آتشفشان گرما میزد بیرون رسما آتیش گرفته بودم میخواستم پنجره ها رو باز کنم که نمیشد، سکوت داشت وجودم رو میجوید و خدایا چقدر بد گذشت دیشب! عاقبت بلند شدم در اتاق رو بستم پنجره رو باز کردم بلکه سردم بشه تا آرومتر بشم. معمولا در رو نمیبندم. مادرم اذیت میشه. دیشب ولی بستمش. از حالا احتمالا بیشتر میبندمش. من واقعا در مواقع این مدلی لازم دارم یه کاری کنم تا از رفتن به مرز سکته خلاص بشم. دیشب سنگین گذشت خیلی سنگین. بعدش صبح شد. صبحش هم شب بود. الان ولی صبحه. صبح درست درمون. هی! سلام صبح! معلومه تو کجایی؟ واسه چی سر به من نمیزنی؟ بیشتر ببینیمت!
بیرون اخبار سیاست سوریه در جریانه و من از اخبار هر مدل سیاستی متنفرم. خواستم برم آشپزخونه سراغ لباسشویی ولی مادرم اونجا مشغوله و میگه بذار بعدا و خدایا من واسه چی آدم نصفه هستم دلم میخواد شبیه همه آدمها آشپزیهای مزخرف و لباس شستن و تمیزکاری خونه گیر تعطیلاتم باشه از این وضعیت متنفرم! در46سالگی ببین چیها دلم میخواد! یعنی من هیچ زمانی زندگی کردنم کامل نمیشه؟ امروز باز دندم چپه ولی خدایی توقعم به جاست. نیست؟ بیخیال. ولش کن. صبح رو عشقه! من یه ساعت نیست از یه کابوس یواشکی چندین روزه در اومدم. نمیخوام الان اخم کنم. همچنان خدایا شکرت!
بذار برم تلگرام تکلیفهام رو بردارم. اینها تمومی ندارن. زندگی من. تردمیل لعنتی! بسه این کثافت رو نمیپسندم من2تا بال دلم میخواست و عوضش این تردمیل نکبت گیرم اومد و… هی! بسه.
امروز دم صبح کار بدی کردم. از قانون یک دقیقه این روزهام گذشتم و خیلی هم گذشتم. خب چی باید میکردم کم مونده بود خفه شم هیچ راهی دم دستم نبود واقعا نبود باید یه کاری میکردم و خب کار بدی بود اما… اصلا الان چی؟ این کار رو کردم. تمام.
اوه ساعت داره میره طرف10و من هنوز دارم ول میچرخم. بجنبم دیر شد! همچنان خدایا شکرت! بسه کلی گرفتاری دارم. ساعت9و42دقیقه صبح4شنبه. من رفتم.
اولِ آخر هفته.
عصر3شنبه.
به جان خودم من عصرهای3شنبه رو از4شنبه هم بیشتر دوست دارم. وای خداجونم3روز تعطیلی مقابلمه3روز خدا3رووووووووووووووووووووووز آخجون3روز خسته شدم خداجونم3روز3روز زنده باد عصرهای3شنبه.
این هفته تنها نبودم. هنوز هم نیستم. مادرم رفته بیرون برمیگرده. تنها که نباشم اوضاع تیمتاک رفتنم متفاوته. این لحظه بعد از نمیدونم چه مدت وقفه اینجام. هیچ چیزش فرق نکرده. همه مدل قدیمشونن جز خودم. من به سرعتی جنون آسا در حال تغییرم. پیش از این اینجا بهم آرامش میداد. بعدش بی تفاوت شد. الان خسته میشم. یهخورده که بینشون میشینم سریع یا میرم توی کانالهای بسته یا میزنم ازش بیرون. مردم گیر ندارن. من دارم. اول از جمعهای حضوری زده شدم، الان از جمعهای اینترنتی. خدایا این تا کجا ادامه داره؟
بیخیال.
کسی میگفت دستاندازهای زندگی بهمون درسهایی رو میدن که با تدبیر نگرفتیمشون. شادیها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم غمها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دردها و فشارها درس میدن. اگر باز هم نگرفتیم دیگه هیچ چیزی قادر نیست اصلاحمون کنه. درد آخرین مرحله برای عبرت گرفتن و آموزشه. بعدش دیگه هیچ راهی نیست. گاهی به نظرم میاد اطرافم از این مرحله هم گذشتن و درس نگرفتن و واسشون میترسم. خودم هم شاگرد اول زندگی نشدم ولی خدایی خیلی چیزها بلد شدم. تمام عمرم یه طرف، 403یه طرف. تغییر زاویه دیدم نسبت به خیلی چیزها رو واقعا حس میکنم. من چندتایی درس بلد شدم از این مرحله سیاه که واردش شدیم ولی… خدایا سر به سرشون نذار لطفا اینها واقعا دست خودشون نیست. آخه من چی بگم!
ما آدمها همیشه تصور میکنیم خودمون بیشتر از همه سرمون میشه. میگیم اینطوری نیست ولی در عمل واقعا همین طوریه. همیشه هم نصیحت میکنیم که زندگی کوتاهه چنین و چنان باشید. آیا واقعا خودمون به این باور رسیدیم؟ چقدر قبولش داریم؟ چقدر لمسش کردیم؟ من که به کسی جز خودم نصیحت میکنم زندگی کوتاهه واقعا خودم چقدر باورش دارم؟ اگر واقعا اینو میدونم و فهمیدمش پس واسه چی زمان صرف چزوندن بغلدستیم میکنم و میخوام عوض حرصی که بهم میده اذیتش کنم؟ خب اینکه درست بشو نیست من هم که میدونم نیست پس واقعا چه لذتی از این بازی میبرم که خودم رو محدود قواعد عجیب غریب کنم تا اون آدم بچزه؟ خیلی مسخره هست خدایا واقعا این… خب گیریم که من همچنان مشغول ادامه این بازیهای چندین ساله بودم که زندگی کوتاه اون یارو ته کشید و طرف رفت. یا اصلا خودم رفتم. اگر خودم رفتم که ناکام رفتم چون واسه حرص دادن طرف خودم رو سفت گرفتم. اگر اون رفت حالا من موندم و حیرت و عذاب وجدان که آخ آخ طرف چه بد زندگی کرد همیشه اشتباهی عمل کرد و کاش من بیشتر مواظبش میشدم. خب عاقل پایان که نامه نمیده اعلام کنه یه دفعه میرسه تویی که اینو هی میگی هی میگی خب خودت هم مراعاتش کن الان چی میخوایید از جون هم خب ول کنید آخه!
بیخیال بابا من خودم از فرق سر تا بیخ ریشه پر از ایرادم چه اعتراضی میشه داشته باشم به مدل زندگی بقیه؟ ول کن. به من چه.
دستم درد میکنه. خدایا واقعا درد میکنه. میگن واسه خاطر نوشتنه. مگه ضربه های انگشتی روی کیبورد چقدر میتونه آسیب ایجاد کنه؟ واقعا ممکنه به خاطر نوشتن باشه؟ خدایی درد میکنه دردش هم خیلی چندشه. اه گندش بزنن.
گاهی خوابهای واقعا مسخره ای میبینم. بعدش که حالم جا میاد از تعجب گیج میزنم. دقیق که میشم میبینم این خخخ وای خدا این مثلا تصور کن تو یه چی واسم تعریف میکنی میگی فلان ماجرا خیلی بد بود و سر خودت اومده یا کسی دیگه تجربهش کرده بعدش ماجرا چنان سنگینه که مثلا چند روز یا هفته یا حتی چند ماه بعد خواب میبینم مشابه این داستان سر خودم اومده و بیدار که میشم میبینم توی خواب چیزی نمونده بود پس بیفتم. الان تصورش رو که میکنم موندم به خودم فحش بدم یا به خودم بخندم یا واسه خریت خودم گریه کنم آخه این چه مدل بیماری روانیه اینی که من دیدم اصلا ماجرای من نبود من واسه چی باید میدیدمش و اصلا واسه چی باید اینهمه حالم واسه خاطرش عوضی میشد و خدایا این… اصلا این به من چه؟
الان میام یه دقیقه دیگه.
خب یه دقیقه تموم شد. میگم این دقیقه ها واسه چی اینهمه کوتاهن؟ بیخیال از سرم هم زیاده. میگم الان آذره بعدش چی؟ از یه دقیقه کمتر که میشه0بعدش من باید چه غلطی کنم؟ وووییی. وای خدایا! جدی چه مدلی باید ادامه بدم؟ میگم که من میترسم. حس نق زدن نیست توضیحش بدم جنس حسم رو ولی من میترسم. اگر سختتر بشه حسابی اذیت میشم. گندش بزنن این اصلا نباید میشد باید این باید این این… اه! گندش بزنن!
دستم واقعا درد میکنه. لعنتی خب واسه چی؟
این ترجمه نکبت رو باید این آخر هفته جمعش کنم. واسه چی کارهای من شبیه تردمیله هرچی انجامشون میدم انتها ندارن؟ زمانی اینهمه خسته نمیشدم. الان به خاطر سنه که بالا رفته یا به خاطر حسه که دیگه ندارم؟ اینجا اعترافش شاید ایراد داره شاید هم نداره نمیدونم. زمانی عشق داشتم. الان فقط حس خستگی دارم. خستم بدجوری خستم کاش یهخورده تایم توقف… نه. بیخیال نمیخوام. خدایا ولی خستم دیگه حس و حال توی هیچ کجای وجودم نیست کاش این… خدایا میخوام حواسم جمع کلاسهام باشه میخوام گیرم فقط زندگی شخصیم باشه میخوام بلد باشم تمام این… آخ خدای من!
شیوه نامه امتحانات نوبت اول؟ گندش بزنن این10سال هم به خیر جمع بشه دیگه واقعا واسه چی بازنشستگیها بعد از20سال کاری نیست یعنی که چی30سال باید بریم سر کار خسته شدم آخه!
ول کن دیگه حس نوشتن نیست دارم چرت میگم البته چرت که همیشه اینجا میگم اصلا اینجا رو واسه همین نگه داشتم ولی گاهی شبیه الان چرتهام چرتتر از معموله. بسه دستم درد میکنه. باقیش باشه واسه بعد. ساعت4و34دقیقه عصر3شنبه. تا بعد.
1شنبه شب.
یه چیزی بگم؟ به نظرم باید جدیدترین اکتشافم از خودم رو بپذیرم و بهش اعتراف هم کنم. ترسناکه و مضحک ولی به نظرم من یه مدل مازوخیسم روحی باشم. چیه راست میگم واقعا موندم توی ماجرای خودم آخه این چه اوضاع مسخره ایه من واسه چی باید به مواردی که واقعا روانم رو آزار میدن اونهمه سفت بچسبم و تازه بعد از اینکه زدن لهم کردن لبخند هم بزنم؟ امشب تازه مچ خودم رو گرفتم که داشتم لبخند میزدم اونم درست بعد از اینکه… خب الان واسه چی؟ باید حرصی شم. باید از جا در برم باید منفجر بشم قاعدتا هم میشم معمولا در جواب این مدل منفی جاتی که این شکلی بهم نازل میشن همین جواب رو با ضرب تمام شلیک میکنم و باور کن بعدش که حرصم میره خودم از تماشای نتیجه حیرت میکنم. پس واسه چی این… من نمیفهمم! من به چی لبخند میزدم؟ پس انفجارم کو؟ واسه چی الان هنوز حرصی نیستم بلند شم بخوام یه چی پیدا کنم بزنم ریز کنمش؟ من واقعا… من نمیفهمم!
این ترجمه نکبت زمان و تمرکز ازم میخواد و من واسه چی گیرش نمیارم؟ بذار بلکه آخر هفته بتونم انجامش بدم. هی! باید انجامش بدم.
12دی داره به سرعت باد میرسه و من واقعا نمیدونم باید مشتاق رسیدنش باشم تا سریعتر بیاد و بره و مشخص کنه کجای داستانیم یا ازش وحشت کنم و دلم بخواد که دیرتر برسه. به نظرم اولی بهتره. دونستن بهتره مگه نه؟ پس من واسه چی هر دفعه بهش فکر میکنم یا در موردش مینویسم یا یادم بهش میاد سردم میشه؟ شبیه همین الان که سرما از یه مدل مورمور چندش شروع شده و داره بیشتر میشه و اگر طول بکشه میرسه به جایی که واقعا میلرزم.
خدایا من چه سریع در حال تغییرم! یک سال نگذشته از زمانی که دستکم با انگشتشماری در اطرافم راحتتر و بیشتر از بقیه حرف میزدم. در مورد گیرهام حرف میزدم. حتی واسشون نق میزدم و میزدم و میزدم. الان مدتهاست که دیگه نه باهاشون از خودم حرف میزنم، نه نق میزنم، نه حتی در حضورشون آه میکشم. خب البته اونها از دستم خلاص شدن ولی من چه سریع دارم عوض میشم! گاهی شبیه جمعه ای که گذروندم اوضاع خیلی بد میشه و با تمام جونم حس میکنم که واسه گذروندن یه سری لحظه ها یه نفر تکی کافی نیست ولی دقیقا همون لحظه ها باورم میشه که جز خودم هیچ کسی نیست و باید خودم تکی حلش کنم. جمعه ای که گذشت خودم تکی حلش کردم و البته به کمک خدایی که همچنان بهش اعتماد دارم. ولی از خاکیها کسی نبود و خدایا یواشکی دلواپسم یعنی تغییر بعدیم چی میتونه باشه؟ این ماه های اخیر پشت سر هم از خودم حیرت کردم و نمیدونم بعدیش چیه. کاش شوکش خیلی شدید نباشه در این مرحله واقعا واقعا واقعا هیچ مدل غافلگیری رو دلم نمیخواد. حتی مثبتش؟ هوممم. غافلگیری مثبت برای من؟ به نظرم موجود نیست. مگه اینکه… فقط یه چیز. دکترها حیرت کنن و بگن این بیماری که همه جای اون جسم دیده میشد یه دفعه کجا رفت؟ هیچ اثری هیچ کجای این جسم ازش باقی نیست و عکسها و آزمایشها و همه چیز دارن میگن که انگار اصلا نبود. پس کو؟ اوه خدا این تنها غافلگیریه که من واقعا میخوامش و خدایا واسه تو واقعا کاری نیست که همچین معجزه ای رو بهم بدی. توی عرش تو همچین هدیه ای اونقدر کوچیکه که اصلا به حساب نمیاد. ولی واسه منه خاکی این الان تمام زندگیمه. نمیشه بهم بدیش؟ تو خدایی. واست خیلی خیلی آسونه. من یه خاکی ام با توان و صبر و عمر محدود. این معجزه کوچولو واسه من همه چیزه. همه چیز! توی دفتر مروتت یه دید بزن شاید دلت بخواد یه جورهایی این غافلگیری کوچولو رو بهم بدی. هان؟ ببین منو! نمیشه؟ میشه ها! خدایا ببین منو! یه دید بزن من میدونم تو بخوایی میشه. تو بخوایی میشه! اه گندش بزنن حالم از خودم و این اشکهای کوفتی به هم میخوره واسه چی تا یه ور میزنم میبینم خیسم؟ اه نکبت! واقعا که!
بیخیال. خدایا شکرت. شکرت! میدونی؟ من بهت اعتماد دارم. بذار اون همکارم بگه نیستی و بذار خیلیها بخندن به اعتمادم ولی من بهت اعتماد دارم. تفاوت فروردین و الان، اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریور با الان رو اونها نمیفهمن. من میفهمم. من که تا لب پرتگاه رفتم و رفتیم. من همراه خونوادم جهنم رو زندگی کردم. الانم هوای بهشت رو نفس نمیکشم ولی اوضاع از اون زمان خیلی خیلی آرامتره. و خدایا! هر کسی هرچی میخواد بگه من میگم علم هم وسیله و واسطه خودته و به خاطر این شبها و آرامش هرچند نسبیشون اندازه تمام هستی شکرت! ولی خدایا ببین! منو ببین! منو ضایع نکن. این شب رو از زندگی خونوادم ببر. لطفا. خدایا لطفا! کامل پاکش کن. فقط پاکش کن! بذار آرامش برگرده. باور کن دیگه مجازات شدم امکان نداره واسه جفنگیات گذشته ناشکر بشم. هیچ چی نمیخوام ازت فقط… خدایا! کمکمون کن!
این کتابه خستم میکنه. میتونم بخونمش ها ولی یه جاهاییش اعصابم رو خورد میکنه. بذار تا آخرش برم ببینم چی میشه فقط کاش جلد بعدی نداشته باشه چون من فقط همین6جلدش رو دارم اگر هفتمی در کار باشه گیرش نیاوردم و می مونم توی خماری.
بسه دیگه خسته شدم باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت9و43دقیقه 1شنبه شب. تا بعد.
شنبه شب. هی! من پیراشکی شکلاتی و دونات شکلاتی و فالوده و شیرینی تیتابی میخوام. زهرمار! مسخره! واقعا که!
میگم یه چیزی بگم؟ نمیشه اینجا حرف زشت بزنم؟ حرف خیلی زشت بزنم؟ آقا این چه وضعشه؟ این بچه ها زمانی که هستن مثل سیریش بهم چسبیدن که خب باشه ساعت مدرسه هست بیخیال. ولی وقتی نیستن هم باید منو اذیت کنن؟ آخه این درسته؟ طرف نمیتونه بیاد مدرسه غایبه هم زنگ میزنه روی خاک اره های مخ ویران من اسکی میره. آخه این هم شد کار؟ به هر کسی هم میگم بابا اینها رو از من جدا کنید یعنی که چی هر لحظه بهم چسبیدن به جای اینکه تدبیر کنن میخندن میگن وای چه دوستت دارن و چه و چه. خدایا! آخه من چی بگم؟ چی میتونم بگم؟ اینها تقریبا فقط5ماه دیگه باهامن بعدش مشخص نیست زندگی این زندگی بی معرفت امروز کجا ببردشون من واقعا در خودم نمیبینم وقتی اینطوری میخندن و بغلم میکنن باهاشون بد تا کنم که بیخیالم بشن. تقصیر اینها نیست که من گرفتارم. تقصیر اینها نیست که من… اونها نمیدونن. اونها هیچ چی از من نمیدونن. مراعات چی رو باید کنن؟ اینها هنوز زندگیشون شروع نشده. واسه چی باید بلد باشن اصل مراعات رو؟ خدایا! من نمیتونم. بذار راحت باشن. من نمیتونم!
دیروز از اون روزهایی بود که با تمام جونم مونده بودم الان چه غلطی کنم! به نظر خودم بدک جمع و جور نکردمش. به خیر گذشت. ولی خودم هنوز از ضربش دردم میگیره. خدایا! من واقعا… آخ خدای من!
کاش پیشم بودی بی نشون! بهت احتیاج دارم. بیشتر از هر زمان دیگه در تمام دستاندازهای تمام عمرم بهت احتیاج دارم. کاش پیشم بودی!
یه چیزی بگم؟ زمانی دلم میخواست شبیهت باشم. اون زمان که واسه همه قهرمان بودی. و واسه من بت. توی هوای بچگی های بزرگسالم که لازم نبود بزرگ بشه و اتفاقا بهتر بود بچه می موند، عجیب دلم میخواست شبیه تو باشم. حس میکردم قهرمان بودن خیلی با شکوهه. خیلی بزرگ. خیلی بی توصیف. حالا هم همینطوری تصور میکنم. قهرمان بودن خیلی بزرگه. اما حالا میدونم قهرمان بودن بدجوری سخته. دیگه دلم نمیخواد شبیه تو باشم بی نشون. شبیه تو بودن گذر از راه هایی که تو گذشتی رو میطلبه. تحمل اونچه تو تحمل کردی رو میخواد. تجربه اونچه تو از سر گذروندی رو لازم داره. من نمیتونم! الان میفهمم در کوره روزگار سنگ شدن یعنی چی. حالا میدونم تو به چه قیمتی اون کوه مرمر شدی که همه میشناختیم. حالا از جوونیهای خودم حس خشم دارم. چطور تونستیم؟ چطور تونستم؟ چطور میشه اینهمه بیگانه با حال و هوای یک نفر از خاکستر بلند شدنش رو تحسین کرد بدون اینکه بفهمیمش؟ ما همه استحکامت رو تشویق میکردیم در حالی که هیچ کدوممون اینقدر فهم توی وجودمون نبود که احتمال بدیم شاید تو تشویق نخوایی. شاید لازم باشه حتی در سکوت سعی کنیم بفهمیمت. همدلی اگر ازمون برنمی اومد، تلاش رو که میتونستیم. خدایا بقیه رو بیخیال من واسه چی نمیفهمیدم؟ چه جوری تحمل میکردی این سیل حماقتهای اطرافت رو بی نشون؟ هیچ زمانی ندیدم خریتهای این مدلیمون منفجرت کنه. بی تفاوت میزدی به چرندیات ما. نه شادت میکرد، نه غمگین میشدی ازش. چه غربتی رو تحمل کردی بین ما که هیچ زمانی نفهمیدیمت! ببخش بی نشون. منو ببخش. منه مدعیِ لعنتیه احمقه لعنتیه لعنتیه لعنتی رو ببخش بی نشون. میگم، یعنی واسه خاطر همین نفهمیدنهاست که هیچ کجا نشونی ازت نیست؟ خیلی گشتم. پس واسه چی تو هیچ کجا نیستی؟ حق داری. منم جات بودم دلم زده میشد از اینهمه غربت. خسته میشدم از اینهمه خودخواهیهای بی انتها. بی نشون میشدم تا پشت سر بذارم هرچیزی هرچیزی که اینهمه ازم جدا بود. ولی میدونی؟ با تمام نفهمیدنهام، با تمام ندیدنهام، با تمام ندونستنهام، با تمام خودخواهیهام، دلم بد تنگته بی نشونم! به خدا خیلی دلتنگتم خیلی. اونقدر زیاد که اینجا جا نمیشه. توی قصه هایی که مینویسم جا نمیشه. توی متنهای نامجازی که حتی اینجا هم نمیشه زدشون، فقط واسه سبکباری خودم گاهی یواشکی مینویسم و سریع پاک میکنمشون هم جا نمیشه. توی هیچ کلامی جا نمیشه. دلم تنگ شده واست بی نشون! خیلی دلتنگتم وسط این غربتی که هیچ زمان اینهمه حسش نکرده بودم. کاش پیشم بودی بی نشون آشنای دورم! بهت احتیاج دارم. خیلی زیاد بهت احتیاج دارم. عزیز! کاش پیشم بودی!
بسه. دیگه بسه. بسه!
امروز به فایلهای صوتی جزوه های ترم آینده ناخنک زدم. فقط درس اولش. پریروز خیلی نفهمیدمشون ولی امروز اکثرش رو فهمیدم. شاید به این خاطر که پرسشها رو توی فایل متنی خوندم شایدم به این خاطر که امروز بار دومم بود که گوشش میکردم. هی! فهمیدمشون! آخ جون! بد نیست تا ترم شروع نشده بیشتر بخونم. این مواردی که دستمه تموم بشن باید بخونم. باید دوباره تا فرق سر فرو برم توی درس. شاید اینطوری آسونتر بگذره. شاید!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. بازم وراجی دلم میخواد ولی بیخیال باشه واسه بعد. ساعت8و43دقیقه شنبه شب. تا بعد.
یهخورده نامجاز.
4شنبه شب.
امروز دومین باریه که اومدم اینجا. یکی ظهر، یکی الان. خیلی ازش نگذشته پس من واسه چی باز اینجام؟
اینی که دارم مینویسم واسه چی تموم نمیشه؟ جمعه باید تحویلش بدم محض خاطر ابلیس کش نیا تموم شو!
یه چیزی بگم؟ دلم تنگ شده. دلم گاهی بدجوری تنگ میشه. دلم زمانهای بیخیالیم رو میخواد. دلم میخواد برگردم به زمانی که مسوولیت هیچ چی روی شونه هام نبود، حتی مواردی که من واقعا مسوولش بودم. البته کلفت هم زیاد بارم میشد که خاک بر سرت این تویی که داری نفله میشی واسه چی خفه خون گرفتی ولی الان این لحظه این زمان درست همین ثانیه دلم حسابی میخواد که میشد باز کوچیک بشم و نادیدنی بشم و برگردم زیر اون پرچم سنگیه خطرناک که هر زمان باد میومد به ضرب میخورد توی فرق سرم و حسابی ناکارم میکرد ولی زمانهایی که توفان و جرقه در کار نبود اونجا امن بود. اونقدر امن بود که موجودیت من عملا وجود نداشت. من لازم نبود که کسی باشم. لازم نبود دلواپس چیزی باشم. لازم نبود دلواپس هیچ اصلی از اصول بودنها باشم. من اصلا لازم نبود باشم. اگر هوای اطراف رو با سرکشیهام جابجا نمیکردم و جرقه ایجاد نمیکردم و اعلام زنده بودن نمیکردم و هیچ غلطی نمیکردم امنیتم کامل بود. زیاد کامل بود. زیادی کامل بود. هر زمان هم سرما از بیرون میرسید جایی برای پناه گرفتن وجود داشت. حرفی برای شنیدن بود. کلامی برای آرامش هرچند کاذب پیدا میشد. جایی برای مخفی شدن از دستهای جستجوگر و آزارگر تقدیر بود. جایی برای من. جایی تنها به قوارهی داغون و ویران اما ایمنِ من. خدایا! چقدر گاهی از این قوی بودن و از این خودم بودن و اصلا از این بودن خستم! این مدل لحظه ها یواشکی توی گوش تقدیر میگم اُهُ! به کسی نگی ولی نمیشه برگردم در پناه شب و همونجا گم بشم؟
این چیزها رو نباید بگم. این درست نیست. احتمالا یا فردا یا پس فردا به خودم میگم کاش همچین چیزی رو اینجا روی آنتن نزده بودم. ولی الان… خدایا! این چه معامله ای بود کردی باهام؟ هرچند، عادلانه نیست. تو نکردی. من کردم. شاهکار خودم… میگم، یعنی، جدی من کجا خطا رفتم؟ یعنی اینکه من الان از خستگیِ فشارهای امشبهام دارم میپاشم هم تقصیر خطای منه؟ وضعیت الانم که ربطی به خریتهای دیروزهام نداره پس الان واسه چی این…
هی! بیخیال. این اشکها کار و زندگی ندارن این شبها هر ثانیه صداشون نکرده پشت مژه هام صف بستن؟ خب الان واسه چی؟ ای بابا ای بابا خخخ بابا چیزی که نشده این چه وضعشه خخخ تماشا کن چه شکلی شدم! اوه گندش بزنن امشب تنها نیستم مادرم اون طرفه هر لحظه ممکنه صدام کنه این قیافه چیه خخخ. بسه پریسا. چیزی که نشده. آدمه دیگه. گاهی بهاره گاهی زمستون. درست میشه. تا2تا سنگ از کوه قل خورد پایین که نباید گریه کنی. پاکش کن بابا قباحت داره. عجب خخخ.
یه سریال بود، پوست شیر. توی محله توضیحدار شد. یه جاییش اون زنه مژگان خیلی دلش گرفته بود. با خدا حرف زد و حسابی گفت و گفت. داد نمیزد. اعتراضش یواش بود. معصومانه و خیلی یواش معترض شد. بعدش گریهش گرفت. شب بود. کسی خونش نبود. گریهش شدید که شد نمیدونم خودش رو بغل کرد یا نه. ولی آروم به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و من اون عصر هرچند بی صدا ولی چنان شدید باریدم که مطمئن بودم خفه میشم. وای خیلی بد بود صدا نداشت فقط اشک بود انگار مشت مشت میومد و هرچی میکردم تموم نمیشد. خلاصه از اون شب شبیه الان خودم به خودم از این چیزمیزها میگم زمانی که شبیه امشب خر میشم. روانی هم خودتی. همینه که هست. اصلا به تو چه!
خدایا من باید این متن کوفتی رو تمومش کنم سریعتر برم ولو بشم وسط جزوه های دیماهم. یه ترجمه هم واسه15دی باید کنم که مونده روی دستم. چیزی نیست اگر بجنبم به تمامش میرسم ولی… خدایا! حس خیلی… گندش بزنن آخه همه چیز رو که نمیشه گفت که! ول کن پریسا! عجب سیریشی هستی واقعا چی میخوایی خب ول کن دیگه!
بسه دیگه زیادی چرت نوشتم. مطمئنم پشیمون میشم ولی بذار تا پاکش نکردم بزنمش اینجا بمونه. من اینجا خودمم. بذار این لحظه از خودم بودن هم ثبت بشه هرچند اگر اشتباه باشه. این لحظه بخشی از خودمه و به صرف عوضی بودنش نمیشه منکرش بشم پس بذار بمونه. راستی خاطرم باشه یه پشتیبان از اینجا بردارم با این دردسرهای مسخره ای که واسم درست کرده از نظرم قابل اعتماد نیست. بگذریم از اینکه من به طرز وحشتناکی در بی اعتمادی به همه چیز و همه کس پیش رفتم و کلا اعتماد به هیچ عنصری از جهان خاکی دیگه در هیچ کجای موجودیتم باقی نیست و این احتمالا اصلا درست نیست و به جهنم که درست نیست نمیتونم کاریش کنم و بسه دستم درد گرفت از بس سریع زدم روی کیبورد اون متنه هم منتظره باید برم جمعش کنم و خدایا یه فحش پیدا بشه من به خودم بدم دلم خنک شه قدیمیها دیگه جواب نمیدن دلم خنک نمیشه. خدایی دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد الان دیرم شده. ساعت7و44دقیقه4شنبه شب. تا بعد.
اطراف ظهر4شنبه.
هی میگم که ظهر دقیقا ساعت12میشه؟ یعنی الان که12و19دقیقه هست از ظهر گذشته؟ کی میتونم بنویسم ظهر مثلا4شنبه؟ اه برو بابا مسخره این مزخرفات چیچیه؟ واقعا که! دیوانه!
دیوانگی رو عشقه! شکر خدا که عاقل نیستم وگرنه زیر آوار اینهمه ماجرا تسمه مخ پاره میکردم خوبه که تخته هام سر جاشون نیستن نفله بشن. بسه. ای بابا! بیخیال.
بگذریم از مرگ که این روزها قشنگ شده پسرخاله همگیمون و توی روزمرگیهامون واسه خودش قدم میزنه کسی هم کاریش نمیشه کنه. بگذریم از تمام نقهایی که شبهای پیش زدم و همچنان به قوت خودشون باقی هستن. بگذریم از دلواپسیهای مدل به مدل واسه اطرافم. بگذریم از اینکه کشف شدم و آدرسم لو رفته. بگذریم از اینکه مادرم دلش ارتفاعات رو میخواست و جاده ریسک داره و نرفتیم و حالش گرفته هست و اون طرف خوابش برده و من نه بلدم نه در موقعیتی هستم که چیزی واسه آرامش دادن بهش گیر بیارم چون واقعا چیزی توی نظرم نیست زوری هم توی روحم نیست الان خودم به شدت آرامش لازمم و آرامشی نیست و… هی! بیخیال.
خاله زنگ زد گفت امروز میاد اینجا. جفتی میشینن با مادرم از تمام منفیهای زندگی مینالن و بعدش هم احتمالا جای اینکه بهتر بشن امشب جفتشون افسردگی میگیرن و خلاص. خب نمیدونم این نظر منه ولی به نظرم نق هم تا یه جایی سبک میکنه بیشترش واقعا خطرناکه. خوشم نمیاد درد رو صدا بزنم که فرود بیاد و موندگار بشه. تا جایی که بتونم میخندم. تا جایی که بشه دیوونه ام. هرچند گاهی بدجوری سخته و… شبیه چند هفته پیش قبل از بسته شدن اینجا که چیزی نمونده بود واسه خاطر هیچ چی خودم رو به فنای بیمارستانی بفرستم. خدایی تقصیر من نبود همه چی تلخ بود هیچ چی هم پایین نمیرفت و به روایت بیننده ها سفید شده بودم و خوردن واسم شدنی نبود. جدی عجب خری هستم من! خب الان اینهمه واسه چی؟ گیریم که من بیمارستانی میشدم. اصلا گیریم میمردم. کی چیزیش میشد؟ گیریم که من به خاطر دردسرهای ناگفته ناگفتنی نفله بشم. خدایی این وسط یه فاتحه هم از کانالهای مربوطه نمیاد واسم. البته بی معرفت نشم فاتحه احتمالا شب فوتم میاد ولی نهایتش5روز بعد همه چی همراه خودم و خاطراتم میرن به خاک و تمام. همه سر زندگیشونن و من دیگه نیستم. خدایا من که اینها رو میدونم پس چه دردم میشه که این… واسه چی ضمیرم از خر شیطون پیاده نمیشه؟ من واسه چی اینهمه… این چه گیری بود من گرفتارش شدم؟ خدایا بیا شبیه همیشه خدایی کن از این خریت انفرادی نجاتم بده به جان خودم من هیچ مدلی بلد نیستم جمعش کنم. اه گندت بزنن پریسا! واقعا که مرزهای حماقت رو تکوندی از بس… میگم که، بسه. عاقبت که درست میشم. میشم! میشم! مییییییشم!
امروز صبح رفتم واسه تثبیت ثبت نام و پرداخت هزینه و… تموم شد. وارد شدم. جزوه هم دستمه. از تو چه پنهون یه ناخنکی هم بهش زدم. اوه خدا وحشتناک حجمش واسه تایمم سنگینه. من صبح تا ظهر نیستم بعدش هم که میام خستم بد خستم بعدش هم باید هر طور شده درسم رو واسه2روز بعد که جلسه بعدیه حاضر کنم و… خدایا من جدی دوباره خودم رو انداختم توی این راه لعنتی و باز رفتم داخل این ور کثافت و… خب چی باید میکردم؟ مینشستم به پرورش خریتهای ناگفتنی تا عاقبت یه جایی خودم رو ضایع کنم و بشم سوژه خنده این دوران؟ جدی شاید بد هم نباشه. من لازمه گرفتار باشم بلکه روان روانیم به راه بیاد و دست از اذیت کردنهای بی سر و ته برداره. خدایا حالا جدا از این جفنگیات من نمیدونم کارم درسته یا نه. من شروعش کردم تو خودت مواظبم باش. من دیگه تحمل استرسهای زمان پیش از اون آیلتس به گل نشستهم رو ندارم. خدایا کمکم کن!
عجب سرده! واقعا سرده. صبحها خیلی بد نیست از ظهر که رد میشیم هوا سرد میشه و عصر و شب انگار سرماش تیزه و فرو میره توی استخون. یا من سردمه!
جهان امن نیست. به خاطر بالا رفتن سن یا داغون شدن امنیت نمیدونم. ولی امن نیست. پیش از این از دست دادن ها اینهمه نزدیک و ملموس نبودن. الان هر لحظه این وحشت باقیه که کسی رو از دست بدیم. دیروز که خبر فوت یه آشنا رو توی تیمتاک شنیدم حس کردم یه لحظه بی وزن شدم از ترس. باورم نمیشد. توی سرم صدا میکرد که:
-یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟ یعنی به همین سادگی؟
بله دقیقا به همین سادگی. فوت شد و رفت و تمام. من باهاش دوست نزدیک نبودم ولی توی خاطرم بود و جوون بود و میتونست موفق و مثبت زندگی کنه و پیر بشه و… خدایا! جهانت دیگه امن نیست. این نا امنی رو هر جا که میرم، توی خیالات، زیر پرچم امنیتهای پیشین، در جهان شخصیه خودم، همه جا همه جا حس میکنم. هرچی زور میزنم از این حس سیاه خلاص بشم نمیشه و نمیشم. امنیت میخوام و نیست. جهان امن نیست. امن نیست! نیست! اه لعنتی!
میگم مادرم واسه چی هنوز خوابه؟ با خودش و اطرافش قهر کرده آیا؟ چون نشده بره ارتفاعات و چون هیچ مردی اطرافش نیست که اونقدر توانا باشه که بتونه مرد زندگی و گیرها و باقی مواردش باشه و چون این آخر هفته مدلی که باید واسش میگذشت نیست و… هوممم. خیلی واسم عزیزه ولی من نمیتونم حسش رو عوض کنم. همونطور که اون نمیتونه در مواردی که گیرهای من شدن کمکم کنه هرچند من واسش عزیزم. خب چاره ای نیست. بذار بخوابه. یا با خودش کنار میاد یا شبیه همیشه کنار نمیاد و کاش اینطوری نبود واقعا دلم میخواد حس بهتری داشته باشه ولی آخه از دست من چی برمیاد؟ هی! اینستا ریدر جزوهم رو تبدیل کرد. بذار ببینم تبدیل این بهتره یا کروم یا وورد؟ خدایا باز کردن این جزوه خیلی چیزها رو یادم میاره که بلد نیستم توضیح بدم و توضیحش هم ساده و کوتاه نیست و… خدایا این حس واقعا… خدایا به کسی نگیها من میترسم از این شروع مجدد میشه کمکم کنی؟
خب بسه. بذار برم تبدیل اینستا ریدر رو بردارم مقایسه کنم با اون2تا. درضمن بد نیست این روزها به جای مسخره بازی بشینم یهخورده پیشاپیش بخونم و بنویسم بلکه ترم سبکتر سپری بشه. ترم! جدی واردش شدم؟ یاااااااا خدا! وای خدایا! وای خدایاااااااااااااا خدایا!
دستم خسته شد دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و45دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.
گذری.
2شنبه شب.
ناپرهیزی کردم با این تصمیم شل و ول که این تا مدتها آخریش باشه. باید سرش بمونم. باید!
وضعیت زندگی به ظاهر روی خط تعادله و من شکنندگی این خط نازک رو عمیقا درک میکنم. 12دیماه نوبت دکتر. خدایا از استرس به تهوع می افتم. دلت نیاد دوباره سیاهیها قوی بشن. خدایا برش دار. از زندگی من و خونوادم برش دار. هرچی بگی میکنم. فقط برش دار دیگه نمیتونم تحمل کنم. باور کن دیگه نمیتونم تحمل کنم. به خدا دیگه نمیتونم. به خدا دیگه نمیتونم!
4شنبه صبح باید هر طور شده برم واسه تثبیت ثبت نامم. باید زنگ میزدم و نزدم. خدا کنه دیر نشه!
کسی نیست. تیمتاکم. رادیو میوت. خدایا آرامش میخوام. خدایا لطفا!
این جوجه ها توی مدرسه جونم رو از جسمم کشیدن بیرون. به احساساتشون نمیشه جواب ندم. وقتی بغلم میکنن چی میشه بگم بهشون؟ خدایا من نمیتونم.
مادرم. دلواپسشم. دلواپس مادرم. دلواپس برادرم. دلم نمیخواد شبها اون افکار سیاه ترسناک… یک کسی میگفت این تا آخر عمرم همراهم خواهد بود. طوری نیست بذار این باهام باشه بذار من هرچی میشم بشم فقط این بیماری بره. از سر خونوادم بره. از جسمشون بره. از زندگیشون بره. خدایا جونم رو بردار هرچند مال خودته ولی ازم بگیرش اما بقیه رو از این شب آزاد کن. خدایا چه مدلی ازت بخوام؟ پریسای داخل آینه سر تکون میده.
-لازم نیست هیچ طوری ازش بخوایی. خدا خداست. التماسهای خاکیها لازمش نیست. معمولی ازش بخواه. فقط بخواه و توکل کن. جواب میده. همون طور که الان داده. توکل کن. صبور باش. بیماری میره. فقط ازش بخواه.
دستم رو واسه پاک کردن قطره های نافرمان بالا نمیبرم. این روزها اشک بدجوری همراهه و هر ثانیه آماده همراهیه. خسته شدم از اینکه هر لحظه عذرش رو با حرکت دست از چهرهم بخوام. خدایا! توی سرم نمیره که تو اینهمه نامهربون باشی. نیستی. نیستی مگه نه؟ مگه نه؟
من واقعا دیگه نباید ناپرهیزی کنم. هرچی دستم رسید خوردم دیگه بسه. این خطرناکه. بذار دوباره برگردم به حالت آدمیزاد نه شبیه گاوی که هرچی گیرش میاد میخوره. فست فودها هم واقعا ترسناکن به خصوص توی ایران. دیگه انجامش نمیدم. تا زمانی که خودم چیزی واسه پختن داشته باشم و اجزای آشپزیم رو شبیه این ماه های سیاه توی خونم گم نکنم دیگه انجامش نمیدم. واقعا نمیدم. واقعا نمیدم!
میگم یه زمانی سفارش خوشمزه های بیرون و خوردنشون یکی از تفریحات کوچیکم بود. الان واسه چی دیگه از انجامش یهخورده هم خوشحال نمیشم؟ واقعا باید بشم؟ نه نباید واقعا نباید. دیگه انجامش نمیدم. دیگه انجامش نمیدم!
یه چیزی رو باید بنویسم و تا آخر هفته تحویل بدم. خدایا تمرکز میخواد و من متمرکز نیستم. باید بشم باید حلش کنم آخر هفته باید تحویلش بدم. خدایا کمکم کن!
کتاب کنت دومونت کریستو رو میخونم. جلد سومم. عاقبت یه ترجمه جز مال آقای منصوری پیدا کردم. کتاب قشنگیه فقط جلد سومش یهخورده نگرانم میکنه. پایانش رو نمیدونم. دلم میخواد کنت برنده باشه و پایانش خوش باشه و دستکم توی قصه ها ببینم که حق برده. اگر بد پایان باشه نه اینکه بشینم عر بزنم ولی هیچ خوشم نمیاد. درضمن با کمبود کتاب مواجهم. باید واسه بعد از این یکی چندتا پیدا کنم. کانالهایی که فایل پی دی اف مجانی ازشون برمیدارم دیگه انگار خیلی کتاب بهم نمیدن. یکی بود رمانهای ایرانی میذاشت و ازش اومدم بیرون. آخرین کتابی که ازش برداشتم خاطرم نیست2هزار یا3هزار و خوردی صفحه بود. موضوعش قشنگ بود ولی شخصیت دختر داستان که نقش اول هم بود یهخورده… به نظرم رسید تمام تلاش خانم نویسنده این بود که دختر رو نجیب نشون بده واقعا هم نجیب بود البته در نظر افرادی که نجابت رو فقط در نخوابیدن با کسی میبینن. در غیر این صورت دختره رفتارش در برابر صاحب کارش شبیه آدمهای نجیب نبود. معذرت میخوام نمیتونم نگم از نظر من شبیه… شبیه فاحشه ها بود. نمیشه با یه مرد همچین رفتاری کنی برخلاف میلش به اسم کوچیک صداش کنی توی زندگیش باشی با پولش خریدهای نجومی کنی بعدش که طرف معترض میشه طلبکار باشی هر بار هم میخوایی رضایتش رو واسه انجام یه نقشه جدیدت بگیری چشم هات رو ریز و درشت کنی و صدات رو توی صدا زدن اسم کوچیکش بکشی و فقط توی بغلش نری هر دفعه هم دلت بخواد هر مدلی دلت بخواد بهش توهین کنی بعدش نجیب جلوه کنی فقط چون توی بغل طرف نخوابیدی. من واقعا معذرت میخوام شاید برخورد استاندارد اجتماعی یه زن و یه مرد این مدلی باشه که در این صورت من ترجیح میدم همین مدلی عقب و بوق باقی بمونم. خلاصه هزار و اندی صفحه رو خوندم و بعدش دیدم به جای اینکه از خوندن کتاب آرامش بگیرم به شدت دارم از فشار خشم و جنگ اعصاب اذیت میشم. بهانه رو هم خانم نویسنده داد دستم و زمانی که توی یکی از کامنتها جمله ای پیدا کردم که واسم مشخص کرد احتمالا از پخش شدن مجانی کتابش راضی نیست و در صحنه ای که دختره… نمیگم چی شد درست نیست کتابه لو میره و قشنگ مشخص میشه از کیه. خلاصه دیگه تحملم تموم شد. بستمش و پاکش کردم و کلا از اون کانال زدم بیرون. من به شدت بی ظرفیتم. واقعا خوندن این موارد عوض آرامش حرصم میدن. بد نیست بچسبم به پیدا کردن و خوندن همون خارجیهای پلیسی و معمایی و فانتزی و چرتهای این مدلی.
آخجون خدا رو شکر که اینجا دوباره بازه داشتم از حرف نزدن میترکیدم خدایا کاش دیگه بسته نشه!
باید واسه امشب یه لینک بردارم و یه پست بروز کنم و… اه این نمایشگاه مدرسه هم شده دردسر یه سری چیزمیز تحویل دادم بازم میخوان هی میگم خب دیگه ندارم زمان هم نیست باز میگن تا فلان روزم بیاری وقت هست و… امروز صبح گفتم دیگه نداشتم باید درست کنم زمان هم که دیگه نیست گفتن خب تا شنبه هم زمان هست مال امروز که گذشت واسه شنبه فلان برنامه رو داریم بیاریشون میشه. میخواستم گریه کنم. بابا آخه دیگه ندارم خب. البته… میگم نکنه میدونن من کلی دیگه چیزمیز آماده دارم و قایم کردم توی خونه و نمیخوام درشون بیارم ببرم تحویل بدم؟ خخخ. آخه مال خودمه حوصله ریخت و پاش هم نیست اونجا هم شلوغه گم میشن بعدش هم دوباره برگردوندن و مرتب کردنشون دردسره و… حوصله ندارم خدایا حسش نیست. آقا خب الان خخخخ.
واسه چی من همیشه دلم میخواد بخوابم؟ هر لحظه انگار خستم. میگم تا10که پست امشب باید بره هنوز کلی راهه. برم کتابم رو از گوشیم بخونم یهخورده هم ولو بشم کتاب زیر پتو با شکم سیر و گوشی و ایسپیک مهربون و… بسه دیگه میخوام برم. ساعت7و31دقیقه شب. تا بعد.
پشت در بسته.
یکشنبه شب.
آخ جون این در دوباره باز شد! بسته شده بود گیر کردم نمیشد وارد بشم. خدایا بسته نشه دیگه! من باید یه جایی واسه نق زدن و چرت نوشتن و تخلیه شدن داشته باشم وگرنه واقعا اذیت میشم. میشه دیگه بسته نشه؟ لطفا!
یه2شنبه ای بود عصرش یه چی نوشته بودم اومدم بزنم اینجا که دیدم باز نمیشه. هنوز دارمش. یعنی الان باید بزنمش با تاریخ اون زمان؟ تقلب نمیشه؟ آقا چه تقلبی خب مال همون زمانه. فقط مشکل اینجاست که خودمم یادم نیست اون2شنبه چه تاریخی بود. میدونم که حالم تاریک بود. این روزها هم خیلی… چیزی نیست. شکر خدا همه چیز از ماه های پیش بهتره. همه چیز بهتره اما سایه سیاه خطر و وحشت هنوز روی آرامش خونواده کوچیک من سنگینی میکنه و خدایا من واقعا… خدایا کمکمون کن! خدایا لطفا! لحظه هایی توی شبهام به خصوص توی شبهام هست که حالم به طرز وحشتناکی بد میشه. استرس میگیرم. چیزهای واقعا سیاهی توی نظرم میاد که از شدت وحشت خون توی رگهام منجمد میشه. من در شبهای تردید و وحشت بی اطلاع از فرداهایی که هیچ کسی ازشون آگاه نیست توی خودم مچاله میشم و دیوار سرد و پریسای داخل آینه و پاد با معرفت تنها همراه های خاکیه من در لحظه های سیاه در کنارم هستن.
روزهای سبکی نیستن این روزها. استرس، دلواپسی، خستگی، و یه چیزهای نکبتی که نمیشه جایی ازشون گفت حتی اینجا. زمانهایی که بین شلوغیهای روزمره گیر کردم دلم میخواد تنها باشم. من و خودم و فقط خودم توی بغل4دیواری امن خودم. و زمانی که به امنیت سکوت خونه میرسم به شدت از سنگینیش نفستنگیم میشه و دلم میخواد تنها نباشم. خدایا! یعنی من دوباره میتونم درست بشم؟
باید یکی از این روزها برم واسه تکمیل حضوری ثبت نامم. خدایا دیر کردم باید شنبه میرفتم. از مدرسه که میام چنان خستم که حس میکنم بلند شدن و آماده شدن و دوباره بیرون رفتن واسم اندازه بلند کردن یه کوه سخته. باید حلش کنم. یک ماه دیگه هر هفته دو روز باید انجامش بدم. خدایا یعنی دوباره؟ تمام اون ماجراها؟ استرسها؟ فشارها؟ همه دوباره؟ نه. دوباره نه. خدایا تقاضا میکنم. دیگه تحمل ندارم. پریسای داخل آینه لبخند میزنه.
-طوری نمیشه. این دفعه دیگه فشار آیلتس نیست. فقط مرورش کن. فقط ادامه بده. چیزی نمیشه. فقط واردش بشو. شروع که بشه دیگه اندازه این تماشا از بیرون ترسناک نیست. فقط انجامش بده. فقط انجامش بده!
شاید درست میگه. اگر ذهنم به چیزی مشغول نشه دیوانه میشم. من در وضعیت تاریکی هستم که نمیشه واسه کسی توضیحش بدم. گیریم که بشه توضیحش بدم. خدایی اگر گفتنی بود کسی میفهمید؟ اینو کی میتونه بفهمه؟ اوه خدا فقط تصور گفتنش! وووییی! وووووووییییییی! وای خداااااا تصورش وووووووووااااااااااااااااییییییییییییی خداااااااااااااااااا نمیتونم نمیشه اصلا شدنی نیست بیخیال وووییی خداجونم سردم شد وای خداجونم وای خداجونم وای خدا وای خداجونم وای خداجونم!
بیخیال. من نگفتم و کسی هم نفهمید چه مرگمه. ولی کلاسه شاید بتونه کمک کنه. شاید! وووییی! من کلاس هنر رو ترجیح میدادم ولی… هی! بیخیال. لحظه رو عشقه.
بسه این آزمایشه ببینم میشه وارد بشم یا نه. دیگه نمیخوام بنویسم نمیخوام ویرایش هم کنم. بذار ببینم آنتن اینجا دوباره تعمیر شده یا نه. میریم که چسبش رو تست کنیم. ساعت8و45دقیقه شب1شنبه. تا بعد.