4شنبه صبح. نمیشه بازم بخوابم؟ نه نمیشه من قهوه میخوام بعد از چند روز نشمردم ولی خیلی گذشته و سردرد و هفته تاریک و گرفتاریها همه با هم نظم زندگیم رو نفله کردن و من الان به شدت قهوه میخوام.
حس کاکتوس بودن دارم. جدی من خیلی شبیهشم. دلم میخواد لمسش کنم. اطرافم کاکتوس نیست ولی الان بدم نمیاد یکی پیدا کنم و بهش دست بزنم. احتمالا دستم زخمی میشه ولی دلم میخواد بهش دست بزنم. دلم میخواد یواش نازش کنم و بهش بگم هی بیخیال کاکتوسها در هر جلدی که باشن شبیه خودمونن. شبیه تو شبیه من. گاهی شبیه دیشب دلم از کاکتوس بودنم میگیره. خسته و حرصی و حتی متنفر میشم. ولی معمولا چندان خیالم نیست. نه اینکه رضایت داشته باشم. فقط بهش عادت کردم. این شبها به خاطر خستگیهای پشت سر هم یهخورده نازک نارنجیتر شدم و در نتیجه از تصورش اخم میکنم ولی حالا اخم ندارم. هنوز خستم و دلگیر ولی حرصی و متنفر نیستم. ولی واقعا واسه چی اینطوریه؟ ما آدمها واسه چی همیشه اینو تکرارش میکنیم؟ دیروز یکی از خاله هام که خونه خواهر متوفای خودش مونده به مادرم زنگ زده بود گریه میکرد و میگفت روی تراس نشستیم و یه همسایه هم نیومده. گفتم این دفعه که زنگ زد بهش بگو تعجبی نداره. خاله خدیجه دیگه نیست که اونها جمع بشن. اونها به خاطر خاله میومدن. حالا دیگه دلیلی واسه اومدن ندارن. از گوشه کنار زیاد دارم میشنوم که فلان روز توی مسیر بودیم کاش میرفتیم یه سر بهش میزدیم و حالا چقدر به خاطر از دست دادن فرصتی که در فلان عصر واسه دیدنش داشتیم دلمون گرفته! واقعا ما واسه چی اینطوریم؟ یعنی واقعا توی سرمون نمی مونه که یه آدم هرچی هم سفت و ساکت باشه عاقبت یک روزی میاد که میبینیم دیگه باهامون نیست یا دلمون نمیخواد به روی خودمون بیاریم؟ زمانی که کسی هست خاطر جمعیم که طرف هست و مهلت ما واسه دیدنش بی انتهاست. یک دفعه به خودمون میاییم و میبینیم مهلت تموم شده. بعدش میشینیم میشماریم چندتا روز و دقیقه و ثانیه که میشد بیشتر همراهش باشیم و نبودیم و گریه میکنیم. از این تکرار تاریک هیچ خوشم نمیاد. خاله همیشه دوست داشت دورش پر آدم باشه. همه باشن و همه با هم باشن و باشیم. گاهی ملت میگفتن بابا ما کار و زندگی داریم نمیشه که همیشه بریم اونجا. حالا همه دلتنگن و هنوز ناباور. زندگی همون زندگیه. هنوز هم کار و زندگیها هستن. خب پس مشکل کجاست؟ مشکل ما هستیم. ما آدمهای بدی هستیم. تا زمانی که خاطرمون جمع باشه خیالمون نیست. زمانی که دیر میشه تازه میفهمیم چقدر میشد متفاوت باشیم و نبودیم. ما خیلی بدیم. اولیش خودم که هنوز از درد غیبت دایی مهدی مثل مار به خودم میپیچم. خب بذار ببینم پریسای بی معرفت لعنتی این دایی زمانی که بود سالی چند بار میدیدیش؟ زندگی سخت گرفته بود؟ گرفتار بودی؟ خب زندگی الانم سخت گرفته و تو گرفتاری. دایی هم که دیگه نیست بچسب به زندگیت دیگه! الان چه دردته؟ خاطرت جمع بود که هست و تمام؟ پس دل اون چی؟ حسش. شاید دلتنگیش. شاید انتظارش. فقط باشه دیگه بسه هان؟ حالا زمان هست یه وقتی اگر دلت خواست و حالش رو داشتی یه دستی هم به سر حس و حال اون میکشی درسته؟ حالا دیر نمیشه سلامت باشه کافیه بله؟ بیخیال که شاید دلش یهخورده ملاقات، یهخورده مهر از طرفت، یهخورده حضور یهخورده حضور لعنتی بخواد؟ خدایا ما آدمها رو از چه جنس نکبتی آفریدی که اینهمه بد شدیم؟ مگه ما از خاک نیستیم؟ خاک بخشنده. خاکی که از دلش اینهمه گیاه رنگارنگ و لطیف جوونه میزنن و میبالن و گل و درخت میشن. ما آدمها واسه چی اینهمه غافلیم؟
ظاهرا خشم دیشبم هنوز هست خیال میکردم رفته. یعنی زمانی واقعا میره؟ یه چیزی بگم؟ نمیره. میترسم به جایی برسه که خودم رو هم با خودش ببره. گاهی خیلی شدید و خیلی سرد، شدیدتر و سردتر از هر زمانی که اینجا نق میزدم، دلم بریدن میخواد. بریدن و گذشتن و پشت سر گذاشتن تمام اطرافم. میترسم زمانی برسه که یه دفعه و بدون نگاه به پشت سرم انجامش بدم. حس قشنگی نیست ولی بعید نمیبینم از خودم. کاش به اونجاها نرسه!
این شبها گاهی به شدت خودم رو توبیخ میکنم. پریسای داخل آینه هم موافقه. من اشتباهات مسخره زیاد داشتم و این آخریش واقعا مضحک بود. چی شد که من اشتباه کردم؟ واقعا چی تصور میکردم که این… چه انتظاری داشتم؟ این خیلی مسخره هست! نمیدونم چه جوری درستش کنم به نظرم به طرز وحشتناکی سخته. ولی بیخیال شایدم لازم نباشه من کاریش کنم خودش داره میره طرف درست شدن. هرچند خیلی تلخ. هرچند خیلی کند. لازم نیست من درستش کنم. بذار بقیه خودشون درستش کنن. بذار من بیحرکت بشینم تا جریان سرد و تاریک حقیقت خودش بفرستدم به جاده ای که اثری از این خطای جفنگم در ادامهش نیست. و بخند ولی مطمئنم که اون زمان هم برای اتفاقاتی که پشت سرم می افتن دلواپس خواهم بود. کاش چیزی نشه! پریسای احمق! تو واقعا خری! واقعا خری! واقعا!
بسه ساعت از8گذشت. من قهوه میخوام. میدونی؟ از داشتن این امتیاز که اراجیفم در اینجا رو جز خودم کسی اگر بخونه هم نمیفهمه لذت میبرم. کاش از دستش ندم! من لازم دارم گاهی بترکم و تا جایی که شدنیه حس هام رو هرچند نامفهوم ولی کلمه کنم. خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. همه چیز! ساعت8و10دقیقه صبح. تا بعد.
یلدا
شنبه صبح. سلام صبح!
حسش نیست بگم خیلی زمانه اینجا نیستم. انگار هیچ کجا نیستم. عجب بهار مزخرفی بود! دایی قبلش رفت، بیماری برادرم، و این شب! خاله هم رفت!
مدتها بود از این گریه های به شدت بی صدا و به شدت خیس نداشتم. از همون ها که تمام زیر چونم خیس میشد. اونقدر که یکی از همراهان عزادار به مادرم میگفت این صورتش رو شسته یا اینها اشکه! خدایا اصلا تصور نمیکردم جای خالیش اینهمه درد داشته باشه! خدایا! میدونی؟ خالم فقط یه پیرزن کوچولوی خسته بود. میشه اجازه ندی اون طرف چیزی اذیتش کنه؟ عجب! نمیفهمم جدی اینهمه اشک از کجا میاد مگه2تا چشم فسقلی چقدر میتونن ببارن؟
خب کاریش نمیشه کرد. مرگ انتهای همه ماست. هیچ کسی تا ابد موندگار نیست ولی بعضی رفتنها خدایا بعضی رفتنها چقدر درد دارن!
اما جدا از گریه زاری بد نیست ما یهخورده عبرتبین باشیم. اگر درست ببینیم همه چیز اطرافمون پر از عبرته. حتی رفتنها. رفتن خاله و دایی خیلی متفاوت بودن. دایی رفت و یه جهان حسرت تلخ همراه با دلتنگی واسم یادگاری گذاشت که احتمالا تا آخر عمرم پاک نمیشن. خاله که رفت یه کوه دلتنگی نشست روی جای خالیش ولی هیچ ای کاشی پشت سرش روی دلم باقی نموند. من هرچی ازم برمیومد کردم. هرچی محبت بلد بودم بهش دادم و ازش گرفتم. اون میدونست که من دوستش دارم. به نظرم اونم دوستم داشت. از حضورهام خوشش میومد. به بوسه هام میخندید. خدایا چقدر تلخه نبودنت خاله! باورم نمیشه خودش و خونش و همه چیزش پر بود از خاطرات بچگی های من و مهربونی های اون. هفته به هفته خونش می موندم. دور از مادرم. من بچه بودم ولی دلتنگ نمیشدم از بس اونجا خوش میگذشت بهم. و الان که بزرگ شدم میفهمم که اون روزها چقدر ارزش داشتن! خاله آروم و صبور من! خیلی تمیز و بی صدا کجای این آسمون نشستی؟ عزیزه من؟ الان زبون خاکیهارو چقدر بلدی؟ منو میبینی؟ صدام رو میشنوی؟ دلم خیلی تنگه از نبودنت روی سردی خاک خدا! کاش هنوز بودی!
بازم که رسیدم به بارون! بحث عبرت بود! گاهی یه چیزهایی واقعا ارزش عبرت گرفتن دارن. خاله رو انگار کم شناختم. در تدفینش افرادی زار میزدن که در هیچ مراسم ختمی گریه هاشون رو ندیده بودم. از بچگی یادمه که آدمها میرفتن و ما توی ختمشون جمع میشدیم و یه سری آدمها اشک نداشتن و اون روز خودم دیدم خودم شنیدم که بلند زار میزدن. اصلا نمیدونستم. گریه هاشون از ته دل بود. تلخ بود. بلند بود. خاله آروم رفت. خیلی آروم. خیلی تمیز. از زمانی که خاطرم هست ختمها وجود داشتن. و هر ختمی که میرفتیم یه جای کار میلنگید. مثلا بازمونده ها میگفتن وای حالا فلان مورد رو چیکارش کنیم و واسه حل یه چیزهایی تکاپو داشتن. ختم خاله اصلا اینطوری نبود. این اولین ختمی بود که هیچ اگر و حالا چیکار کنیمی نداشت. همه چیز همه چیز کاملا روی روال بود. خاله پیش از رفتنش همه ناهمواریهارو صاف کرده بود. از کفن گرفته تا آب متبرک و حتی وصیت و خرجهای بعد از رفتن و مراسم و خدایا همه چیز اونقدر روون و بی مشکل پیش رفت که هنوز متحیرم. این پیرزن کوچولوی مهربون که روی اون تخت گوشه اتاقش میدیدمش چه قشنگ همه چیز رو درست کرد! مگه میشد؟ رفتنش هم آروم بود. 2یا3هفته بیمار شد. یه شب هم خیلی آروم بالهاش رو باز کرد و پرید. دختر خالم بالای سرش بود و واسمون گفت که رفتنش خیلی خیلی راحت و آرام بود. در تدفینش اونهایی که چشمی واسه دیدن داشتن میگفتن خیلی آروم خواب بود. یکی از دخترخاله ها میگفت با خودم گفتم نکنه اشتباه میکنن! نکنه زنده باشه! اشتباهی جای مرده دفنش نکنن! این شبیه مرده ها نیست! تعجبی نداشت واسم شنیدنش. خاله خوب زندگی کرد. درست روی جاده فرمان خدایی که با تمام وجود بهش اعتقاد داشت! هیچ زمانی هیچ زمانی ندیدم و نشنیدم حتی یه اوف بگه. ساکت و صبور همه چیز رو تحمل کرد. از مردن بچه جوونش بگیر تا فرمانهای شوهرش و همه چیز و همه چیز. روی خاک خوشبخت نبود ولی اگر داستان این اعتقادات درست باشن خاله نمره20گرفت و رفت. اینها رو نمیگم چون این آدم خاله منه و حالا رفته. دارم راست میگم. دایی رو هم دوست داشتم ولی در موردش این مدلی نمیگم. خاله واقعا روی خط اعتقادش زندگی کرد. باورم نمیشد کسی بتونه همه چیز رو اینهمه دقیق رعایت کنه. همهش با خودم میگفتم شدنی نیست. اینهمه سال! یک عمر زندگی! بدون غیبت! بدون نگاه منفی! بدون حتی غرغرهای زیر لب! بدون حس خشم و انتقام از اونهایی که آدم رو تا سرحد جنون حرصی میکنن و گاهی هیچ چی نمیخوایی جز اینکه یه مدلی در جواب کارهاشون یه سیخونک به روانشون بزنی و حالت جا بیاد! مگه میشه؟ اصلا شدنی نیست! ولی شد! دیدم که شد! خاله انجامش داد! خاله تونست و با تونستنش به من گفت که این هم شدنیه هرچند سخت ولی میشه. من حسود نیستم ولی… به خاله گاهی حسودیم میشه. حس میکنم شبیه کسیه که یه امتحان خیلی خیلی سخت رو موفق گذروند. چیزی شبیه آیلتس عمر که اون پیرزن کوچولوی مظلوم بی صدا و آروم به پرسشنامه هاش جواب داد و نمره بیستش رو گرفت و رفت. کار اون تموم شد. موفق شد. قبول شد! خوش به حالش! خوش به حالت خاله! عزیز صبور و مهربونم! خاله خدیجه دوست داشتنیه من! باورم نمیشه نباشی! باورم نمیشه چقدر دلم میتونه تنگ رفتنت باشه! باورم نمیشه! دلم تنگ شده واست! باورم نمیشه!
جدی من خیلی از جاده پرتم. چه جوری میشه اون مدلی زندگی کنم؟ چه جوری میشه پشت سر بذارم امتحانم رو؟ من الان45سالمه و برگه من پره از لکه و اشتباهاتی که همیشه دعا میکنم جز خدا هیچ کسی ندونه. من باید از کجا شروع کنم؟ سخته. انسان بودن سخته. تو چیکار کردی که تونستی خاله؟ بیا یادم بده! کاش میشد یادم بدی! کاش بلدش میشدم! کاش!
این روزها به خودم که میام میبینم دارم سعی میکنم. سعی میکنم زبونم پاکتر باشه. کمتر غیبت کنم. کمتر در لحظه های خشم تیز و تند بگم. کمتر اطرافیانم رو تلخ ببینم. کمتر توی سرم قضاوت کنم. کمتر بد باشم. یعنی اثر داره؟ مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. چی داشتم میگفتم؟ ولش کن بیخیال.
اتفاقهای تاریک در این مدت اونقدر زیاد بودن که واقعا حسش نیست در موردشون چیزی بنویسم. فقط اینکه امسال نه از عید چیزی جز شب فهمیدم نه از شروع تعطیلات نه از گذران بهار. خدایا! بدجوری سخت شده. قربون مهربونیت برم. من همچنان بهت اعتماد دارم. میدونی که! واقعا دارم. بین خودمون باشه کسی که نیست اینجا ببیندم ژست سفت گرفتن داره خیلی سخت میشه واسم. خدایا! خدای خودم! مهربونم! رفیقم! بین خودم و خودت لازم نیست من ماسک بزنم. این شب با سرما و سنگینیش داره لهم میکنه. میشه بغلم کنی؟ باور کن خیلی لازم دارم. خدایا اونقدر لازم دارم که بلد نیستم توضیحش بدم. لطفا بغلم کن. محکم بغلم کن. سفت و مطمئن بغلم کن. لازم دارم توی بغلت جا بشم. لازم دارم حسش کنم. لازم دارم در گوشم بگی بیخیال درست میشه. من اینجام. من این جمله رو به خیلیها گفتم هنوز هم دارم میگم و واقعا هرچی سعی تونستم کردم و میکنم تا درست باشه و تا هر جا ازم بربیاد واقعا هستم. و حالا یواشکی لازم دارم که تو اینو بهم بگی. خدایا! بیا سفت بغلم کن و بگو من اینجام. این خیلی اثر داره من خودم دیدم. و فقط تویی که میدونی الان چقدر این اثر رو لازمش دارم. لازم دارم که بهم بگی. بگی من اینجام. من اینجام!
بسه دیگه باید تمومش کنم. زندگی پیش میره. باید تکالیف گوش کنیم رو جمع و جور کنم. دیر میشه. باید زنده باشم هرچند اگر نجنبم زندگی کردن از خاطرم میره. شایدم رفته. نمیدونم. گاهی حس میکنم ما فقط زنده ایم. چند وقته دیگه زندگی نکردم؟ خدایا! حکمتت رو شکر! ساعت9و37دقیقه صبح شنبه19خرداد1403. تا بعد.
پایان سیاه.
1شنبه شب.
دایی مهدی هفته پیش رفت! ای خدا! رفت خدا! دایی مهدیه من رفت!
شنبه شب بود. از12گذشته بود. حالش بد شده بود. ما منتظر بودیم. هر لحظه تلفن زنگ میزد و میپریدیم. مادرم اینجا بود. نصفه شب تلفن ثابت خونه زنگ خورد. نمیخوام توضیحش بدم. که توی وجودم یه چیزی ریخت پایین. که یه دفعه خونه پر از صدای جیغ شد. که نمیشد من گریه کنم. که باید به مادر پریشانم آرامش میدادم. که همسایه ها از صدای جیغ ترسیدن و خیال کردن من تنهام و نصفه شب چیزیم شده و اومدن کمک. که واسشون توضیح دادم. که خانم همسایه بهم میگفت تو هم گریه کن توی خودت نگه ندار و من سکوت کرده بودم و مادرم توی بغلم بود. که مادرم حالش بد بود. که بعدش مادر رو سپردم دست کسی که بیشتر میتونست کنارش باشه و بردش بیمارستان دیدن بازمونده ها. که بعدش من مات بودم. که نصفه شب بود. که یه آهنگ غمگین بود. که ترکیدم. که داد زدم. که هوار زدم. که هنوز این اشک متوقف نشده. نمیخوام توضیحش بدم. دایی مهدیه من رفت!
نمیتونم این حس دردناک رو از دل مادرم و یواشکی از شونه های خودم بردارم که اگر عمل نمیکرد، اگر مواظب میشدن، اگر تهران مونده بود، اگر لازم نبود حرکتش بدن طرف اینجا، اگر ویروس این ویروسه لعنتی درگیرش نمیکرد، اگر قرنتینه رعایت میشد، اگر منه احمق اینهمه نفهم نبودم و اینهمه غافل، اگر عید سال پیش و سالهای پیش سر از لاک مزخرفم درآورده بودم و میرفتم دیدنش، اگر فقط یه دفعه دیگه میشد ببینمش تا بهش بگم چقدر واسه تمام اینها چه مواردی که رفعشون از دست من برنمیومد و چه اونهایی که میشد من حلشون کنم متأسفم، … خدایا! همه رفتن دیدنش جز من! مدرسه لعنتی کانون ویروسه و من ترسیدم نکنه بهش منتقل کنم و نرفتم دیدنش. بقیه رفتن دیدنش و من از دیدار آخر دریغ شدم که بهش ویروس ندم. بقیه رفتن دیدنش و ویروس دایی مهدیه منو که از زیر اون عمل وحشتناک زنده بیرون اومده بود رو درگیر کرد و عاقبت بردش. خدایا! هرچی میبارم واسه چی تموم نمیشه! از شنبه شب گذشته همینطور میبارم و هنوز هست. پس کی تموم میشه من تموم شدم از بس باریدم! خدایا! پس واسه چی تموم نمیشه! این حس سیاه واسه چی تموم نمیشه!
حالا خودمم و خاطره ها و درد غفلت از برآورده کردن آرزوهای کوچولوی دایی مهدی که از دستم برمیومد و من نفهمیدم و یه بسته شکلات. خدایا! طرفش که میرم سینم میخواد بترکه. بسته شکلاتش رو ندادم بهش! مادرم میگه بازش کن بخور واسش دعا کن. درست میگه ولی حس میکنم با باز کردنش قلبم میترکه خدا! نمیتونم بازش کنم. مال داییه. بسته شکلات دایی مهدیه! خدایا قربون حکمتت برم آخه واسه چی؟ تمام امید خودش تمام انتظار من تمام زحمتهای پسر جوونش رو با این حکمی که دادی خاک کردی! ای کاش میشد دسته کم یه سال دیگه می موند یهخورده از بیمارستان مرخص میشد یهخورده زندگی میکرد یهخورده خوشبخت بود یهخورده من مهلت داشتم که تلافی کنم یهخورده دستم بهش میرسید بسته شکلاتش رو بدم بهش. خدا ای خدای من! دارم توی دردم خفه میشم. واسه چی تموم نمیشه؟
این آخر هفته باید بریم گلستان. ما واسه مرده کلی مراسم داریم و بیخیال زنده هامونیم. ختم اول. سوم. هفتم. 5شنبه اول. پانزده. چهل. سال. خدایا! دایی زنده که بود دلش میخواست بیشتر با هم باشیم. بیشتر بریم خونش. بیشتر دور هم باشیم بیشتر دورش باشیم. خدایا! دلم داره میترکه! مرگ حقه هیچ کسی روی خاکت ابدی نشده که ما دومیش باشیم. همه زمانش که برسه میریم. امروز دایی رفت شاید امشب نوبت خودم باشه. ولی میدونی؟ خیلی چیزها توی این قصه منو عذاب میدن. چیزهایی که تو تمامشون رو میدونی و من نفس ندارم اینجا بنویسمشون. شاید یه زمانی بتونم ولی نه الان. نه امشب. نه این لحظه. آخ خدا خفه میشم. خدایا خفه میشم دیگه نمیتونم! تو خدایی هرچی تو بخوایی ولی خداوکیلی واقعا لازم بود این قصه رو اینهمه اینهمه تلخ تمومش کنی؟ آخه قربون مرامت برم تو ببین منو؟ به قرآن این دلم داره میترکه! آخ آتیش گرفتم خدا پس واسه چی تموم نمیشه؟ آخه واسه چی این آتیش تموم نمیشه مگه نمیگن خاک سرده! آخ خداجان آخه پس واسه چی تموم نمیشه؟
خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم در توضیح این شبهام که دستم یاری نمیکنه و حسش نیست. توانش نیست نفسش نیست خدا! بسته شکلات دایی داخل کشوی پایینی دراور نفس رو از قفس سینم میکشه بیرون و خدایا چه دردی حس میکنم این شبها من! خدایا شکرت! حکمتت این دفعه بدجوری درد داد به تمام جونم ولی شکرت! ای کاش یه کوچولو توی این راه حکمتت با دل من همقدم میشد و نشد ولی شکرت! دارم دق میکنم از این انتهای تاریک ولی شکرت! حسرت این انتهای تلخ تا آخر عمرم در لیست بدترینهای زندگیم موندگاره ولی شکرت! خدایا مصلحتت رو شکر. خدایا حکمتت رو شکر! توکل به خودت!
حسش نیست از شلوغی بچه های محل کار و از فشار در حال افزایش خستگی هام بگم. حسش نیست از هیچ چی بگم. دلم میخواد حرف بزنم نق بزنم داد بزنم ولی نفسش نیست. شونه هام از سنگینی ناگفتنیهای ناگفته دارن خورد میشن. به کسی نمیتونم بگم. خستم از این پایان سیاه و از فشار مواردی که نمیتونم با کلام توضیحشون بدم. خدایا! حس میکنم به طرز بسیار بدی خستم! خدایا! کمکم کن!
دیگه نمیخوام بنویسم. ذهنم حس جمله بندی نداره و دستم حس نوشتن. خسته شدم. تا بعد.
در جوار جهنم
جمعه شب.
فردا شنبه هست ولی خدایا21بهمنه پسفردا هم1شنبه و تعطیله خب چی میشه اگر اعلام کنن فردا تعطیله؟ خداجونم لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا خدایا باور کن خیلی خیلی خیلی آخ کاش بشه همین الان بگن خدایی خیلی لازمش دارم خیلی!
ترجمه این متنه خیلی بهم سخت گذشت. البته تقصیر خودمه. ترجمه خودم رو البته واسه انجامش از گوگل هم کمک گرفتم یه سری کلمه و چندتا جمله رو واقعا اگر نمیپرسیدم اشتباه مینوشتم ولی در هر حال امروز به بارد نشونش دادم گفتم از1تا20بهم نمره بده. بهم18داد. خدایا ای کاش اینهمه به خودم نامطمئن نبودم! استرس ضعیف شدن مهارت زبانم داره پدرم رو درمیاره!
تمام این آخر هفته… خیلی تاریک بود. خدایا شبی شبیه3شب پیش ما رو واسه هیچ کافری نخواه!
دایی مهدی دوباره رفت بیمارستان. کرونای لعنتی عاقبت دستش بهش رسید و سوار بیماریش شد و… آب بدنش همینطور میرفت و هیچ چی توی معدهش نمی موند. مادرم دیدش و میگفت انگار از قبر در اومده. بعدش هم که بدتر شد و بردنش بیمارستان. چهارشنبه بود که صبح یه دفعه بهمون خبر دادن فشارش اومد روی6و هشیاریش رفته و سریع منتقلش کردن به سیسی یو. بعد از ظهر بود که پسر دایی گفت یه عالمه دستگاه بهش زدن. ترتیب زمان خاطرم نیست به نظرم اطراف سر شب بود که گفت رفته به کما. خدایا تمام اون شب جهنم رو بغل کرده بودم. هر تلفنی که زنگ میزد انگار زنگ اجل بود واسم. مادرم اینجا بود. تشویقش کردم قرص بخوره بخوابه. خاله ها زنگ میزدن. مادرم دلواپس بود. من حس میکردم عضلات روانم منقبضه و آماده پریدن به طرف نمیدونم چی و کجا. فقط آماده واکنش بودم و نمیدونستم چی رو و چه جوری باید حفظ میکردم. شاید مادرم. نمیدونم. آخر شب تمام جسمم درد میکرد. درد کاملا جسمی. حضور تبی کاملا جسمانی رو در اعماق استخون هام احساس میکردم که رفته رفته با نزدیک شدن نیمه شب میومد بالا و آهسته پخش میشد. مادرم هم گفت تب داره. گفتم چیزی نیست مادری از دلواپسیه. بخواب من بیدارم. خیلی وحشتناک گذشت اون شب. خدا نصیب هیچ کافری نکنه!
دردسرت ندم. رسما نابود شدیم همگیمون. امروز خبر رسید که هشیاریش یهخورده برگشته. ظاهرا ویروس دوره مهمونیش رو توی جسم بیمار دایی طی کرده و اگر دست از سرش برداره و بره امکان عمل واسه دکترها بیشتره. واقعیتش بقیه نا امید شدن اما من هنوز امیدوارم. بهشون هم گفتم. تا نفس توی قفس سینه میاد و میره من امیدوارم. اون بالا یه خدا هست که نمیشه بهش امید نداشت. خدایا! توکل به خودت! هرچی تو بخوایی! ولی من دلم دایی مهدی رو هنوز بین خودمون میخواد. خیلی میخواد خیلی. باز هم هرچی خودت صلاح میبینی ولی نق که میشه بزنم. درددل که میشه کنم. از دلتنگیم که میشه واست بگم. از دلواپسیم. از اینکه چقدر دلم گرفته از تصور رفتنش. از اینکه عصر جمعه هست و من فقط با نوشتن اینها چقدر نفسم تنگ میشه و چقدر این باریدنم این لحظه شدیده هرچند این آخری رو لازم نیست بگم تو خودت داری میبینی. خدایا! تو خدایی! هرچی تو بخوایی! ولی اگر بشه یهخورده با این اشکهای من راه بیایی خب من این عصر جمعه اینهمه صورتم خیس نمیشه. توکل به خودت. هرچی مصلحت خودته. حکمتت رو شکر. من دعا میکنم. تقاضا میکنم. ولی چه مصلحتت هم جهت با دل من باشه و چه نباشه شکر هم میکنم. خدایا بهت اعتماد دارم. میدونی که! هر پایانی واسه این قصه بخوایی من باز هم بهت اعتماد دارم. توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت!
یه سری از مشقهای گوش کنیم رو نوشتم ولی نه تمامش رو. واقعا تمرکز کردن وسط این قیامت دلواپسی و انتظار واسم سخت بود ولی در هر حال تونستم به یک جاهایی برسم. خدایا یه کاری دستمه که خیلی خیلی تأخیرم زشت شد اصلا هنوز بازش نکردم خدایی این هفته قرار بود کاملش کنم اولا با این ماجرای بیمارستان خدا شاهده اصلا ذهنم ذهن نبود دوما کلی کار گوش کنی داشتم و خدایا وای خداجون لطفا من باید اینو سریعتر تحویلش بدم بدجوری بد شد!
ای خدا میگم هیچ راهی نداره فردا رو تعطیل کنن؟ آخه واقعیتش من… خدایا لطفا! باور کن این تعطیلی رو میخوامش. من خیلی اینجا گرفتارم اگر بشه یه تلنگری به ذهنشون بزنی که بگن فردا لازم نیست بریم سر کار واقعا نفس راحت میکشم و خب خوشحال میشم و… چی بگم. کاره دیگه. امید همیشه خوبه شاید زد و اعلام هم کردن. آخ چه امید شیرینی!
بیخیال. چه من فردا سر کار باشم و چه نباشم، فردا هم یکی از روزهای خداست. چیزی که مال خدا باشه هم که بد نمیشه. پس در هر حال فردا روز خوبیه. ولی اگر تعطیل باشه روز خوب بهتریه خخخ.
بسه. بذار برم یهخورده نفس تازه کنم بعدش ببینم کجای داستانم. خسته شدم. دیر هم میشه. ساعت7و52دقیقه. تا بعد.
فقط بخند.
3شنبه عصر یا شب. به جهنم که نمیدونم کدومشه.
آخجون آخر هفته! یوهو!
تنها نیستم. من و مادر. فردا مدرسه در کار نیست. خدایا شکرت! این جوجه ها عجیب شدن. حس میکنم عجیب بهم بسته شدن. خدایا من نمیتونم به مهرشون جواب بدم بلد نیستم باید چه معامله ای کنم! خدایا کمکم کن خیلی خیلی افتضاحه که هر کسی حتی یک بچه محبتش رو به وجود یک نفر گره بزنه بعدش بفهمه که طرف اینهمه که تصور میکرد نبود. حسش خیلی مزخرفه خیلی. خدایا نمیخوام به این2تا همچین حسی بدم و این هیچ ربطی به خود من نداره. واقعا دلم نمیخواد2تا بچه همچین تجربه نکبتی داشته باشن. نمیخوام در بزرگسالیشون یادآور همچین حسی واسشون باشم. خدایا! کمکم کن!
باید برم بیرون خدایا باید از خونه برم بیرون. چندتا چیزمیز لازم دارم. باید واسه بچه هام یه چی جز مداد شمعی بخرم. باید واسه خودم هم چندتا چیز بخرم. خدایا باید بزنم بیرون خدایا یه کاری کن این آخر هفته بتونم برم بیروووووووووووووووووووووون خدایا باید برم بیرون باید برم بیرون وای خداجون باید برم بیرون.
اخبار مربوط به آزاد شدنم از اون کلید کزایی یواش یواش داره گسترش پیدا میکنه و البته دردسرهای حاصل از این خلاصی هم همینطور. باید چندتا جا چندتا چیز رو عوض کنم که میگن یهخورده کار میبره. هی! به جهنم که کار میبره! من کارم رو کردم. خوب کردم! باید زودتر میجنبیدم که از بس احمق شدم نجنبیدم. بذار هرچی میخواد طول بکشه من کار خودم رو کردم و آخ جون و ازینا.
اوضاع ظاهرا آرومه. توفانها فعلا گذشتن و هوا صافه. تگرگ نمیاد ابر هم نیست گرد و خاک هم دیده نمیشه. به نظرم راهش رو بلد شدم. فقط بخند. فقط منفیهای خودت رو ظاهر نکن. فقط لبخند بزن. هر جا هم لازم شد قهقهه بزن. باقی کار خودش پیش میره. دسته کم دردسر جدیدی درست نمیشه. خودتی و گیر و دار و درد و دردسر خودت. فقط بخند. همه چی آروم باقی می مونه و دیگه دلواپس بیرون از خودت هم نیستی. اون بیرون معتدل پیش میره و لازم نیست بخوایی چیزی رو درستش کنی. خاطرت جمع میشه و هوا هم صاف باقی می مونه. فقط بخند. فقط بخند! واسه حفظ آرامش اون بیرون فقط بخند. فقط… بخند!
مثل همیشه تکلیف دارم. باید برم انجامشون بدم. یعنی زمانی من بدون استرس مشقهای ننوشته در باقی عمرم خواهم داشت؟ نکنه دیگه نباشه؟ خدایا کمکم کن!
عجب هفته ای بود بچه ها ناکارم کردن. چی میشه شنبه رو تعطیل اعلام کنن؟ هوممم. بیخیال. فردا قرار نیست برم سر کار. شاید مادرم بخواد همراهش برم جای دیگه. اداره و بانک واسه اصلاح حساب هام و نمیدونم کجا. شاید هم نخواد ولی در هر حال فردا قرار نیست برم سر کار. دور از مدرسه و دور از بچه ها و دور از اون کتابهای مسخره و دور از همه این موارد کزایی. آخ جون.
ساعت از6گذشت. باید برم سر گرفت و گیرهام بلکه این آخر هفته به یک جایی برسونمشون. خدایا لطفا یه هل بده باور کن خسته شدم اینجا که میشه بگم اینجا فقط تویی گفتنش گرفتاریم رو زیاد نمیکنه به جان خودم خستم بدجوری خستم دارم نصف میشم قربون دستت بیا یه هل بده بذار یهخورده نفسم بالا بیاد!
دیرم میشه. ساعت6و6دقیقه. تا بعد.
خدایا تحملم کن.
بعد از ظهر جمعه.
خدایا عجب سرده! به نظرم اون بیرون داره بارون میاد شاید هم اومده و تموم شده و حالا ماشینها از روی خیابون خیس رد میشن و این صدا درست میشه. در هر حال سرده.
فردا شنبه هست. خدایا چی میشد برف میبارید و فردا تعطیل اعلام میشد؟ اصلا حس… بسه. ولی واقعا حسش نیست حس شلوغیها و جشن احتمالی و من واسه برنامه دهه فجر به بچه هام هیچ متنی واسه اجرا ندادم. بذار واسه جشنهای دیگه سر این یکی واقعا هیچ چی بلد نیستم بنویسم.
یکی2تا از مشقهام رو نوشتم تحویل دادم. چندتا بزرگش مونده. باید بجنبم. باید بجنبم خدایا باید بجنبم.
این روزها انگار هر روزش واسم کلی آگاهی همراهش میاره. قدم به قدم که پیش میرم انگار بیشتر سر درمیارم. این لحظه عمیقا احساس میکنم هرچی پیشتر میرم آدم بزرگهای اطرافم کمتر و کمتر میشن. حس میکنم همه اطرافم پر از بچه هاییه که شاید حتی شکننده تر از شاگردهای کلاسم باشن و من تا الان به خاطر شناسنامه هاشون ازشون تصوری بزرگتر از واقعیتشون داشتم. اونها کوچولوهای خسته ای هستن که خودشون نمیدونن تا بزرگ شدن کلی راه در پیش دارن. گناهی به این خاطر متوجهشون نیست ولی الان عمیقا حس میکنم وظیفه ای که در قبالشون روی شونه هامه چقدر از چیزی که تصور میکردم سنگینتره. خدایا باید مواظب همهشون باشم اینها شبیه چینی های تزئینی با یک فوت میشکنن من واقعا دلواپسشونم لطفا کمکم کن!
و خدایا تو به کسی نمیگی میدونم که نمیگی واقعیتش یهخورده هم یواشکی دلواپس خودمم. میترسم خداجون. میترسم واسشون. واسه خودم. اگر از پسش بر نیام اگر از پس مواظبت از هر کدومشون بر نیام اونها ترک برمیدارن و خورد میشن. من خیلی میترسم. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! و یواشکی واسه خودم هم میترسم. یواشکی. به نظرم از حالا باید یواشکی بگم. فقط به خودت. که دلواپس میشم. که بریده میشم. که خسته میشم. این گفتن ها هم میتونن چینی ها رو بشکنن. تا حالا نمیدونستم و الان میدونم. تو اما خدایی. سفتی و نشکستنی. تو چیزیت نمیشه. من سعی میکنم از حالا دیوار محکمتری واسه شکستنیهای بیشتری باشم که تا الان نمیتونستم تصور کنم درصد ضربه پذیریشون چقدر از باور خودم بیشتره. ولی میشه در عوضش تو هم دیوار نزدیکتری واسه خود من باشی؟ آخه در هر حال ماهیت من که عوض نمیشه! من همون یک مشت خاک بیشتر نیستم. فقط حالا حس میکنم به طرز وحشتناکی شونه هام سنگینترن. خدایا خیلی امنیت تکیه بهت رو لازم دارم. لطفا اجازه بده حضورت رو عمیقتر بفهمم. دستت رو حضورت رو کمکت رو خیلی میخوام. آخه میدونی؟ دیگه مطمئنم هیچ جای دیگه نیست که بشه من بگم چقدر احساس بریدن میکنم. اطرافم پر از شیشه های نازکه و من نمیخوام هیچ ترکی درست کنم. دردم میاد از ترک های احتمالی. خدایا چقدر دنیای تو زیادی بزرگه و چقدر این فضای بی دیوار از نظرم تاریک و بسته هست! و چقدر من خسته ام! لطفا بغلم کن خدای مهربونم! میخوام یواشکی یهخورده همه چیز اطرافم یادم بره. اینکه هیچ نقطه امنی در اطرافم نیست. هیچ اتکایی نیست. هیچ لحظه آرامی نیست. اینجا واسه خستگی در کردن من امن نیست. امن نیست! اینجا هیچ جای اینجا امن نیست!
به نظرم واقعا داره بارون میاد. خدایا بیا یه کوچولو معجزه کن یه تعطیلی بی خطر و ضرر بده بهمون! باور کن لازمش دارم. اگر ندی هم ناشکر نیستم ولی بیا بده! خدایی خیلی خوب میشه بچه ها هم خوشحال میشن. از تصور شرکت در جشن های فردا سرم سوت میکشه لطفا واسم حلش کن من واقعا دلم میخواد امروز بدون تصور فردا و فردا بدون گرفتار شدن در شلوغی های محل کار و زندگی واقعی دسته کم سکوتم رو نگه دارم. خدایا بذار نق بزنم من واقعا خستم!
خوابم میاد. بیا من کتابم رو بزنم بخونه و یهخورده چشمم بسته بشه. شاید کمک کنه. شاید این حس بی توصیف یهخورده بره عقبتر. خدایا ببخش ولی از حالا شنونده نق زدنهام فقط تویی پس لطفا تحملم کن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت1و52دقیقه. تا بعد.
سرد. سردتر. منجمد.
5شنبه شب.
عجب روزی بود! دیروز و امروز. همراه مادر درگیر آشپزخونه و آماده کردن کلی مایه کتلت و بسته بندی و مزه دار کردن چندتا بسته جوجه واسه هفته آینده خودم و کلی موارد شبیه این و امروز هم چیدمان بالای آشپزخونه من کلا عوض شد و به جان خودم این دفعه جای نق نیست این مدلی قشنگتره و من کارهای آشپزخونه ای رو دوست دارم البته جز ظرف شستن که همیشه هست و خوشم میاد حس کنم یه زن در جهان واقعی هستم نه یه سایه اینترنتی که همهش… مدل خستگیش یه مدلی دلچسبه. اینو بیشتر از گیج خوردن در اینترنت دوست دارم.
اینترنت. این روزها عجیب از اینترنت هم شبیه دنیای بیرون و موارد گذشته حس دلسردی میکنم. هرچی هم به خودم میگم تلقینه این حس قویتر میشه. اصلا حس و حال اینترنت رو ندارم دقیقا شبیه موارد مثبت دیروزهام که دیگه هیچ حسی بهشون در خودم نمیبینم و واقعیتش هیچ حرارتی در خودم حس نمیکنم واسه هیچ چیزشون چه حقیقی و چه مجازی و. چی شده! این روزها برعکس گذشته بعد از مدرسه شیرجه نمیرم داخل تیمتاک. کلی میگذره و عصر یا گاهی حتی شب میرم و زود هم داخل کانال بسته با مود خواب ولو میشم به کتاب خوندن. این روزها که تعطیلم بیشتر میرم تیمتاک ولی به نظر خودم اندازه گذشته نیست. نمیخوام نق بزنم فقط توصیف حس این زمانمه. یهخورده لزوم چند روز فاصله از همه چیز سنگی و کاغذی رو حس میکنم. مهلتش گیر نمیاد ولی شاید همینطوری غیبت هام از جمع رفقا و از جمعهای آنلاین بتونه یواش یواش پیشم ببره و من واقعا دیگه نمیدونم چی میخوام. اینکه همچنان داخل اینترنت تاب بخورم و واسه رفقای دنیای واقعی بهانه بتراشم یا بیخیال هر2طرف بشم و فرمون رو بچرخونم به یه طرف دیگه. هنوز نمیدونم چی میخوام ولی به نظرم در آینده ای نه چندان دور حرف حساب خودم سرم بشه. دلم تغییری رو میخواد که هرچی چشم تنگ و گشاد میکنم در جاده اینترنت و حتی در جاده واقعیت نیست. همینطور بی انتها و بی تغییر و بی منظره و یک سره رفته و رفته و رفته. حتی یک پیچ هم نداره فقط همین طوری میره و من از این یکنواخت رفتن خسته ام. عبارت سوال تکراری هی شبیه زنگ اخطار روان توی سرم صدا میکنه.
-آخرش چی؟ آخرش چی؟ آخرش چی؟
نمیفهمم من چیم شده؟ حتی حسش نیست سعی کنم خودم رو بفهمم. فقط عجیب خستم از تمام مواردی که اون بالا گفتم و دیگه حس توضیحشون نیست. من چیم شده؟
عاقبت یکی از مشقهای بزرگ و خب تقریبا بزرگم رو امروز تحویل دادم. کلی بزرگترهاش هنوز هستن ولی باید تمومشون کنم. تقاضای اداره خودم رو هم نوشتم باید فردا پرینت ازش بگیرم. این اتاق آخ خدا جای درست درمون ندارم هر دفعه باید پرینترم رو از کمد و از کاور بکشم بیرون سوارش کنم یه صفحه پرینت بگیرم دوباره ببرم بذارم سر جاش تا دفعه بعد و یه صفحه دیگه. گندش بزنن بدم میاد خب. بیخیال فردا پرینته رو میگیرم.
امروز نشستم یهخورده اوضاع یادداشتهای داخل سیستمم رو مرتب کردم. بدک نشد هرچند هنوز کار میبره ولی بدک نشد. باید یه دفترچه یادداشت واقعی جدید درست کنم قبلیه دیگه داغون شده. خدایا زمان زمان زمان خدایا زمان!
هفته تاریک لعنتی امروز کم مونده بود پرتم کنه زمین. باز هم شکر که خورده به تعطیلاتم واقعا سر کار تحملش بدجوری سخته و این دفعه حسابی جستم. تا تونل بعدی هم خدا بزرگه. شاید باز هم در برم کی میدونه؟ الان نمیخوام بهش فکر کنم. فردا قاعدتا باید شروع کنه به عقبنشینی و من هم باید شروع کنم به رو به راهتر شدن واسه شنبه. اه شنبه! هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاکم. کانال باز ولی همه در سکوتیم. به نظرم بدم نمیاد برم رادیو میوت و مود خواب بزنم ولو بشم زیر پتو و کتابم رو بخونم. حوصله ندارم بشینم. شلوغ نیست همه بی صدا هستیم ولی من به نظرم ترجیحم رادیو میوت و مود خواب و پتوی خودم باشه.
خب سکوت کانال باز انگار تموم شد. بهانه ای به خودم برای در رفتنم. چند لحظه دیگه رضایت میدم که شوت بشم به کانال میوت. بسه. ساعت11و34دقیقه. تا بعد.
حس نزدیک به0
4شنبه صبح.
داریم میریم به طرف ظهر ولی هنوز زمان باقیه. مادرم دیشب باهام بود و البته بیشتر من سعی داشتم باهاش باشم. اینجا شبکه هایی که میخواد وصل نیستن و دندونپزشکی دیروزش خستش کرده بود و سعی داشتم نامحسوس مواظبش باشم. الان رفته بیرون. نمیشه مادرم رو متقاعد کرد که خیلی بیکار بمونه. باید سعی کنم امشب هم نگهش دارم. شاید بتونم.
اثر دردسری که2شب پیش واسه خودم درست کرده بودم خیلی کمتر شده ولی هنوز یه مدل کوفتگی عجیب توی معدهم حس میکنم که کمرنگ ولی محسوسه. نشستم پشت سیستم و داخل تیتی1تیمتاک به موزیک خودم گوش میدم و سعی میکنم ارتفاع خطرناک کوه تکالیفم رو کاهش بدم. دیشب چندتاشون یعنی چندتا از کوچیکهاشون رو انجام دادم ولی بزرگترها و مهمترهاشون هنوز مونده و خدایا حس میکنم شبیه یه کوه ظرف نشسته هرچی باهاشون ور میرم از حجمشون کم نمیشه.
گاهی حس میکنم دلم واسه زمانهای کلاس زبانم تنگ میشه. انگار هنوز به فضای بیرون از اون کلاسها و اون درسها عادت نکردم. کی میدونه شاید واقعا من مال همون مدل فضاها باشم. فعلا که منفی یا مثبت هیچ کلاس زبانی در کار نیست و عوضش من تا فرق سر وسط تکالیفی که فقط باید انجامشون بدم گیرم. گاهی چیزهای مزخرفی به سرم میاد. هی! از اون مزخرفهای هفته های پیش نیست. دیگه از اون چیزها به سرم نمیاد. انگار توفان آخری با رفتنش یه بخش بزرگی از غفلت خطرناکم رو با خودش برد. خیال از واقعیت قشنگتره ولی بخوام یا نخوام الان انگار در حال تماشای منظره ای هرچند سیمانیتر اما واقعی هستم. شاید اون توفان واسه آگاه کردن من از طرف خدا اومده بود. کی میدونه؟ در هر حال هنوز میگم منظره پیشین زیباتر اما تصویر الان واقعیتره و… خب اون رنگهای جیغ مال نوجوونهاست. من45سالمه! تازه دیر هم بیدار شدم. بیخیال. احتمالا باید همین مدلی باشه که الان هست. خدایا شکرت!
دیشب شبانه هام رو شروع کردم. خوب شد پیش از این شروعشون نکرده بودم وگرنه2شب پیش بینشون وقفه می افتاد و خراب میشد. یعنی واقعا جواب میده؟ بیخیال من که همیشه به امتحان کردنش خندیدم بذار یه دفعه شبیه آدم امتحان کنم بلکه زد و جواب هم داد. امتحانش که دردسر نداره فقط باید چند دقیقه آروم بشینم و گوش کنم.
توی سرم عدد115/5چرخ میزنه و هرچند دلم پایینترش رو میخواست ولی حس نارضایتی ندارم. ظاهرا سر فلش به طرف مثبته و هرچند من چندان نمیفهمم واسه چی و هرچند گاهی یهخورده اذیت میکنه ولی جهت فلش رو دوست دارم. کاش سرعتش بیشتر میشد ولی بیخیال اون طوری شاید دردسر بشه و من دردسر نمیخوام. این زمان از بیمارستان بیشتر از بیماری میترسم. بذار همه چیز آروم باقی بمونه.
ورودم به هفته تاریک به طرز مشکوکی آرام بود. فقط یهخورده سردرد دارم که انگار دلش میخواد بیشتر بشه و هنوز که نشده. امروز صبح شکلات داغ درست کردم و واقعا حس میکنم دیگه شبیه گذشته از خوردنش لذتی نمیبرم. بد نیست ولی لذتی هم درش نیست. گاهی حس میکنم دلم واسه لذت بردن تنگ میشه. لذت بردن از خوردن. لذت بردن از خواب. لذت بردن از خندیدن. خیلی موارد رو هنوز دوست دارم ولی لذتی که در گذشته میشناختم در کار نیست. هیچ حسی هم در کار نیست. نه غمه نه خشمه نه درده فقط بی حسیه. یکی2دفعه بهم گفته شد باید واسه وضعیت جدید جسمیم یه دکتر ببیندم و واسه موارد دیگه هم توصیه شد بد نیست با یه مشاور صحبت کنم. هی! هیچ چیش رو انجام نمیدم. دکتر نمیرم با مشاور هم صحبت نمیکنم! ولی این… یعنی جدی این مدل بی حسی به همه چیز… یعنی واقعا لازمه با یک کسی که از علم و آگاهیش مطمئنم حرف بزنم؟ نه! ابدا! علم و آگاهی هیچ کسی نمیتونه کمک کنه. تمام!
دیروز با رفقا صحبت داشتیم. باید یه چی از یه کسی واسشون بپرسم. و خدایا باید یه تقاضا واسه اداره بنویسم که نشونیهام رو توی سایتشون واسم درست کنن! لعنتی! وسط اینهمه گرفت و گیر این هم شده ماجرا. البته خیلی زمان نمیخواد ولی تمام گیرهای فسقلیه من خیلی زمان نمیخوان و وای خدایا آخه واسه چی من همیشه یه کوه کار انجام نشده واسه استرس گرفتن روی فرق سرم سنگینی میکنه؟
بهم میگن بیا بیرون. ازم شیرینی میخوان. به نظرم باید بهشون بدم ولی فعلا حس بیرون رفتن نیست. از این هم هیچ لذتی تصور نمیکنم. لازمه برم بیرون یه چیزهایی بخرم ولی بمونه واسه آخر هفته بعد. هنوز گیر نکردم. اصلا گیر هم کنم شاید طوری نشه اتفاقا این گیر نباید منفی باشه. مگه نمیخوام از دستش خلاص بشم؟ خوب اگر این زاپاس تموم بشه… اوه خدا! اصلا تصورش… یعنی کامل تموم بشه؟ یعنی بدون اسلحه؟ بدون هیچ چی؟ بیخیال بابا مگه حالا که هست چیکار میکنه واسم؟ مدتهاست که اثرش از بین رفته. فقط اگر نباشه کلافه تر میشم. این هم باید درست بشه دیگه. فعلا که هنوز خیلی مونده تا این یه دونه ته بکشه. هنوز میتونم این جستجو رو شوت کنم به آخر هفته بعدی.
سرده اینجا. هر طرف میرم سرده مخصوصا اتاق خودم. یه مدل مورمور اعصابخوردکنه که هیچ ازش خوشم نمیاد. کرختی هفته تاریک رو انگار کمی حس میکنم. لعنتی کاش زهرش رو پیش از شنبه بپاشه و دست برداره از سرم! گندش بزنن.
مادرم هر لحظه امکان داره برگرده. باید گوشم به در باشه. مواظبم. منتظر پیام بانکم که برسه و هنوز نرسیده. یعنی گیر کرده؟ به خونواده هم اگر بگم اول میترسن بعدش متمرکز میشن که حالا چیکار کنیم. به نظرم بد نیست در آرامش منتظر بمونم. اینجا ایرانه.
اوه ساعت کی از11گذشت؟ من باید برم پست شنبه رو بنویسم بعدش تقاضای خودم بعدش یه متن گوش کنی بعدش هم یه تکلیف طولانیه محتوا بعدش یه گزارش گوش کنی واسه1اسفند بعدش هم یه ترجمه واسه11اسفند و خدایا من واسه چی نمیمیرم!
بسه. نق به درد نمیخوره. همین الان یه لیست از هرچی باید انجام بدم و یادم مونده نوشتم. بذار جای نق زدن برم شروعشون کنم بلکه به یک جایی برسونمشون. خدایا کمکم کن! من واقعا نمیخوام نق بزنم ولی عجیب حس خستگی میکنم. انگار داخل یه چرخه پیش میرم که فقط میچرخه. نه انتها داره نه تغییر جهت فقط میچرخه و شاید هم… شاید نمیچرخه و فقط این من هستم که دیگه از پیش رفتن و پیش بردنش احساس رضایت گذشته رو ندارم. میگمکه، تحلیل من باشه واسه بعد. الان داره دیرم میشه. ساعت11و10دقیقه. تا بعد.
یک شب جهنمی.
بعد از ظهر3شنبه.
آخجون تعطیلی آخر هفته. خدایااااا شکرت!
دیشب تقریبا خودم رو کشتم. دیروز هم گرسنه بودم هم حرصی از حس گرسنگیم و اون ضعف کزایی و همه چی. مواد پیتزا دم دستم آماده بود. یعنی آمادهش کرده بودم. عصری از همه چیز خاکستری بودم. قاطی مواد آمادهم چندتا سوسیس بود. اگر همراه ماست و اسفناج پختهم یه دونهش رو میخوردم مگه چی میشد؟ خب اگر2تاش رو بخورم چی؟ و به جهنم که3تا میشن. اصلا این مسخره بازیها واسه چیه؟ من چه دردم شده؟ من باید هر غلطی دلم میخواد کنم هرچی دلم میخواد هر اندازه دلم میخواد بخورم هر زمان هم خودم بخوام متوقف باشم نه اینکه از ترس درد و تهوع دچار ضعف باشم. این باید دست خودم باشه. همه چیزم باید دست خودم باشه. اصلا واسه چی نباشه؟ پدر این معده پدرسوخته رو درمیارم. سوسیسها یخشون باز شده بود. خدایا! همه رو خوردم. تمامشون. 4تا بودن. همه رو خوردم. نتیجه تقریبا آنی بود. یک مدل حس سرخوشی کرخت و فلج کننده. شبیه حس بعد از مصرف الکل. آخیش سیر شدم! هیچ چیم هم نیست. بیجا میکنه چیزیم باشه؟ خوب کردم. بعدش یک مدل گیجی شیرین حاصل از سیری کامل. بعدش خستگی. چقدر خابم میاد. چه عجیب! خوابم برد. در حال کتاب خوندن رفتم به نیستی. حدود2یا3ساعت بعد از شدت درد وحشتناک معده بیدار شدم. خدایا این چه دردیه؟ من معده درد زیاد داشتم و این بدترینش نبود اما به طرز وحشتناکی غیر قابل انتظار و سنگین و واقعا بد بود. خدایا این دیگه چیه! به امید تهوعی که همیشه ازش متنفر بودم از جا پریدم. از شدت ضربه بیداری و درد معدهم سرم داشت گیج میرفت. سعی کردم به روی خودم نیارم. نمیشد. تمام نبضم تیر میکشید انگار. رفتم تیمتاک. چیزی به کسی نگفتم. حس دریافت نصیحت نداشتم. توصیه دکتر رفتن و موارد جانبیش. این زمان حس میکنم ابدا دلم نمیخواد به این مدل حرفها گوش کنم عمل که جای خود داره. خیلی نتونستم اونجا بمونم. رفتم داخل کانال بسته. مود خواب زدم و مثل مار از درد به خودم پیچیدم. خدایا! این چه دردیه؟ من دارم میمیرم! حدود نیم ساعت بعد انگار میتونستم شبیه مخدری های توهمزده صدای عصبانیه معده دردناکم رو بشنوم که داشت میگفت اینجا رو کور خوندی لعنتی! من دیگه از بایدهای لعنتیه تو پیروی نمیکنم. اون مدل خوردن اذیتم میکنه و از حالا این تویی که باید به بایدهای جسمت توجه کنی. واسه شروع هم باید یهخورده ادبت کنم و واسه این ادب کردن امشب بلایی سرت میارم که حد اقل5دفعه آرزو کنی روده هات رو بالا بیاری.
اگر درست خاطرم مونده باشه بیشتر از5دفعه آرزو کردم تهوع خلاصم کنه ولی نکرد. تهوعی در کار نبود و عوضش چنان دردی بهم حمله میکرد که میخواستم داد بزنم. دم صبح با نبض دردناکی که تمام قفسه سینم رو قدم میزد خوابم برد. البته شب هم خوابیده بودم ولی خوابم اصلا خالص و آرام نبود. پر از درد و بیدار شدن و خدایا این دیگه چی بود دیگه نمیخوام همچین چیزی رو تحمل کنم.
صبح باید میرفتم سر کار. بلند که شدم به نظرم رسید جهان از پشت پرده حسی شبیه خماری بعد از مستی سنگین و متحرکه. تازه اون زمان تونستم متمرکز بشم و فکر کنم. صبح بود و من بودم و پریسای داخل آینه که از پشت شیشه مواج و تیره از خستگی های من داشت واسم شکلک درمیاورد.
-اضافه وزن حاصل از4تا سوسیس همراه اسفناج پخته چنده؟
داغونتر از اون بودم که فحش بدم ولی درست بود. اخمهای حاصل از افکارم رفتن توی هم. پریسای داخل آینه همدردانه لبخند زد.
-سخت نگیر. گیریم که یک هفته تأخیر پیش بیاد که احتمالا نمیاد. اولا دردی که تحمل کردی احتمالا اجازه نداد خیلی چیزی رو جذب کنی و اگر هم کرده باشی اثرش شاید اونهمه نباشه دوما به اندازه ای که لازمت بود تنبیه شدی. دیگه بهش فکر نکن. همه چیز درست میشه گیریم که با یکی2روز تأخیر کوچولو. چیزی که شده دیگه شده. دلگیرش نباش.
هر طوری حساب کردم دیدم داره درست میگه. حسم مثبت نبود ولی سعی کردم خیلی منفی هم نباشه. ولی خستگی و حس بیماریم رو نمیشد ندید بگیرم. واقعا سنگین بودم. داخل کلاس با بچه ها به همه چیز خندیدیم. بعد از خوردن یه ناهار سبک الان حالم بهتره. در. برمیگردم.
خب حله. مادرم. از دندونپزشکی اومده پیش من و باید مواظب باشم بلند نشه بره سراغ کار کردن. الان حالم بد نیست. دل و روده هام هنوز حس گزگز حاصل از کوفتگی رو منعکس میکنن و شبیه عضوی که بهشون چنگ کشیده شده باشه تحریکپذیرن ولی در مجموع اوضاعم بد نیست. اما دیگه باید خاطرم بمونه که این وضعیت به خاطر هر چیزی که باشه دیگه از این شبهای جهنمی دلم نمیخواد. اون هم واسه خاطر4تا سوسیس فسقلی. جسمم الان بیشتر از دیشب روی خط تعادله و انگار داره بهم میگه حالا حساب دستت اومد؟ بله اومد. به نظرم بد نیست یهخورده یواشکی کوتاه بیام. من نمیدونم چه عاملی کاری کرده که نتونم ناپرهیز باشم و به این شدت اثر ناپرهیزیهام رو توی ملاجم میکوبه ولی هرچی که هست نباید چیز بدی باشه. بیخیال لحظه رو عشقه و من الان بد نیستم.
این آخر هفته خیلی گیرم. کلی کار باید کنم. خدایا کمک کن درشون پیش برم وگرنه روانم هفته بعد حسابی گرد و خاکی خواهد بود. میشه امروز خیلی درگیر گیرهام نباشم؟ آخه3شنبه بعد از ظهره. هی! تنبلی بسه. من واقعا باید سریعتر عمل کنم.
حسش نیست در مورد کتابی که همین یک ساعت پیش تمومش کردم و موارد دیگه حرف بزنم. بذار برم سراغ چندتا از گیرهای کوچیکم که کار فردام سبکتر باشه. احتمالا باز این اطراف آفتابی بشم ولی الان باید تمومش کنم. ساعت4و13دقیقه. تا بعد.
حس های خاکستری.
1شنبه شب.
آخ خدای من! امروز عجب… هیچ چی بابا بیخیال از همون نق های همیشگی. الان از عصری یهخورده متعادلترم ولی نه اونقدری که باید باشم. حسم یهخورده نه یهخورده نه واقعیتش حسم خیلی بیشتر از یهخورده خاکستریه. شاید واسه خاطر نزدیک شدن تاریکه شاید هم واسه خاطر اینکه در تایم ممنوعه داشت بهم فشار میومد شاید هم… نمیدونم. خدایا نمیدونم.
دیشب حالم حسابی عوضی شد. یه چی باید ترجمه میکردم و به نظرم رسید اصلا نمیفهممش و خدایا از تصور اینکه پیشبینیهای اطرافم درست در اومده و کلا زبان از سرم پریده چون خیلی کم میخونمش واقعا… خدایا این به طرز وحشتناکی بهم حس استرس میده آخه من چه معامله ای کنم با زندگی کج و کوله خودم که خیلی جایی واسه به کارگیری و تقویت این مهارت لعنتی واسم نمیذاره؟ خدایا کمکم کن! امروز صبح داخل مدرسه چندتا فایل گوش کردم. تقریبا درکم از مفهومش شاید بشه بگم بد نبود. البته زمانهایی که تمرکزم ازشون نمیپرید. خدایا من واقعا… ظاهرا هنوز از تصور از دست رفتنش حالم خوش نیست. واقعا از تصورش دارم اذیت میشم. خدایا لطفا! لطفا کمکم کن تو دیدی تو میدونی من تمام خودم رو سر این لعنتی گذاشتم و حالا واقعا هیچ چی در خودم نمیبینم واسه اینکه بخوام… اه لعنتی! عجب حس پلشتی کاش میشد یه مدلی از دستش خلاص میشدم! اه! لعنتی! لعنتی! اه لعنتی!
گاهی واقعا لب تیغیم و خودمون نمیفهمیم. تیغهایی که خودمون بدون اینکه بفهمیم کاملا دیوانه وار میریم طرفش و… این2روز آخری روی خودم که متمرکز میشم حس میکنم توی خودم میلرزم. هیچ چی نشده ولی تصورش واقعا به4ستونم ضربه میزنه. یعنی اگر من در زمانی پیش از آگاهی های امشبم اون کلید توی مشتم رو میزدم یک درصد احتمال عمل کردنش بود و به احتمال یک درصد اون انفجار اتفاق می افتاد؟ اصلا شاید جواب نمیداد ولی اگر میداد… اگر کلیده عمل میکرد… اگر انفجار اتفاق می افتاد… یعنی واقعا من زمانی به سرم زده بود که این دکمه خطرناک رو بزنم؟ و اگر زده بودمش… وای خدایا اگر زده بودمش و اگر جواب داده بود… خدایا! خدایا من واقعا… توفان واقعا تموم شده و گذشته ولی آگاهیها اگر فراموش بشن واقعا مثبت نیست. در این زمان من حرصی نیستم دلگیر هم نیستم ولی خیال ندارم واسه از یاد بردن مواردی که بهشون آگاه شدم تلاش کنم چون تلاش درستی نخواهد بود. حالا به شدت درک میکنم که واسه چی هرگز شجاعت فشار دادن اون دکمه رو نداشتم. گیر شجاعت من نبود. دست خدا بود که هر دفعه ترمز جنونم رو میکشید. خدایا خیلی خدایی. خیلی میخوامت. کاش میشد حکمت تمام توقفهایی که در زندگیم بهم دادی رو میفهمیدم! شاید اون زمان حسم از حس امشبم در مورد خیلی از این توقفها بهتر میشد. اینکه واسه چی اجازه ندادی همه چیز اون مدلی که میشد پیش بره و من الان اینجا نباشم و جای دیگه زندگیم رو خودم رو پیدا کنم و از تمام موارد لعنتی خلاص بشم و مهارت زبانم هم قطعا مجال تقویت شدن پیدا میکرد و… هی! بیخیال. نشد دیگه. امشب تکرارش فایده نداره. خودم به اندازه کافی درگیر دلواپسی های مدل دیشب هستم گیر دادن به نشدها چه کمکی میکنه؟
تیمتاکم. کانال باز. صحبت عجیبی با یه تازه وارد یعنی نسبتا تازه وارد داشتم. بحث جالبی بود. در مورد باوری که یک عمر داشتم و از حدود یک ماه پیش حس کردم باید درش تردید کنم. اون خانمه داشت بهم میگفت تردیدم درسته و… یعنی ممکنه درست بگه؟ کاش درست بگه! واقعا دلم میخواد توضیحات ایشون درست باشن.
کلی مشق روی دستم مونده و زمان به سرعت داره میره و من هیچ غلطی نتونستم واسه کاهش این ارتفاع کوفتی کنم. خدایا گاهی بدجوری حس… بریدن… آخ خدای من!
خدایا کاش فردا4شنبه بود! جرأت نمیکنم بگم دلم تعطیلات طولانی مدت میخواد. آخرین باری که به شدت همچین چیزی خواستم کرونا اومد و تعطیلات طولانیم رو گرفتم ولی اصلا مثبت نبود. هرگز تعطیلات این مدلی دلم نمیخواد. هیچ زمانی دیگه نمیخوام تجربهش کنم و کنیم. خدایا این مدلیش رو نمیخوام یه تعطیلات بی خطر و بدون پرداخت همچین بهای وحشتناکی دلم میخواد. تعطیلاتی فقط تعطیلات. بدون کرونا. بدون درد عمومی. بدون وحشت. بدون گریه ها. بدون درد. کاش فردا4شنبه بود!
شبها اینجا بدجوری سرد شده. هرچی میپوشم باز سرده. این شومینه دیوونه هم یه گیری داره و روشن نمیشه. البته شاید بد هم نیست این سردرد بهم میده و خاموش موندنش بد هم نیست ولی سرده. خیلی سرده و وای سردمه واسه چی هرچی میپوشم باز سردمه؟
بذار فیلتر شکن نفله رو روشن کنم فایل های تلگرامم رو بردارم به نظرم لازمم باشن. خدایا کاش تلگرام از فیلتر دربیاد واقعا اذیت میکنه.
امروز یه کتاب خوندم. یعنی امروز تموم شد. بعدش دلم نخواست بلافاصله کتاب جدید شروع کنم. خوشپایان بود ولی… خوشپایان بودنش باعث شد چشمهام خیس بشن. تلخ نبود. واقعیتش… من حسود نیستم ولی… به کسی نگیها به قهرمان این کتابه یهخورده حسودیم شد. اون جاش رو توی دنیا پیدا کرد. پیدا کردنش قشنگ بود نتیجه دادن تلاشهاشون هم قشنگ بود همه چیزش قشنگ بود. دلم خواست تحقق این مدل داستان رو توی زندگی خودم. سارا جاش رو پیدا کرد. کاش من هم میتونستم! کاش میشد جام رو توی دنیای خدا پیدا میکردم. حس میکنم این… خدایا کاش جام یه جایی بود! یه جایی که میشد من پیداش کنم! الان یه کتاب دیگه رو شروع کردم. از چندلر. اگر اسمش رو درست نوشته باشم. کتابه رو دوست دارم وگرنه بعد از اونی که خوندم حالاها کتاب خنثی نمیخوندم. خدایا! خوش به حال سارا! کاش میشد قاعده اون کتاب توی دنیای واقعی به من جواب میداد! گاهی سعی کردم ولی جواب نداد و… خدایا حکمتت رو شکر!
بسه دیگه خسته شدم. ساعت10و46دقیقه. تا بعد.