دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آرامش بعد از توفان.

صبح جمعه.
آخ سرم وای خدا دوباره نه. آخر هفته بعدیم در هفته تاریک بر فناست آیا؟ خدایا کاش آخر هفته باشه روزهای کاری رو واسم جهنم میکنه. خدایا لطفا!
خیلی زوده من هنوز خوابم میاد. پریشب که خواب درست درمون نداشتم دیشب بد نبود ولی هنوز خستم به خدا.
آرامش حاکمه. شکر خدا توفانها ماندگار نیستن ولی میدونی؟ هیچ زمان ضرب توفان رو فراموش نکن. هیچ معامله تاریکی نکن ولی فراموش هم نکن چون واسه محکم شدن در فرداهای تاریک به درد میخورن. دلگیر نباش حرصی نباش تاریک هم نشو فقط یه گوشه خاطرت نگه دار که اگر تجربه لازمت شد خیلی غافلگیر و بی دفاع نباشی. این چیزیه که من از زندگی یاد گرفتم و سفت بهش عمل میکنم. این یکی هم گذشت. بدجوری تلخ و خیلی سخت گذشت من واقعا… خیلی تلخ اذیت شدم. خیلی… تلخ گذشت خیلی. هی بیخیال. گذشته رفته. دیگه تموم شده. بذار بره داخل قابش بخوابه. ولی این… خیلی این خیلی تلخ این اذیتم… بیخیال پریسا. اون سیاهی دیگه نیست. حالا رفته. حالا صبح شده. رها کن بذار بره.
خدایا لطفا ترمز هفته تاریک رو واسه4روز بکش فردا شنبه هست من باید برم سر کار به خدا بدجوری بد اذیت میشم واقعا آزار میده. وای خداجونم!
بیخیال. از دست من که کاری برنمیاد. چیزی که بخواد بشه میشه. استرس کمک نمیکنه. این هم میاد میره کاریش نمیشه کنم. ولی آخ سرم. احتمالا امروز باید بیخیال منع شیرینی جات بشم و یه شکلات داغ واسه خودم درست کنم بخورم. نمیدونم واقعا درسته یا فقط تصور منه ولی زمانهای سردردهای هفته تاریک شکلات داغ تسکین میده. پیش از این آب جوش و عسل میخوردم الان شکلات داغ دارم حس میکنم عجیب سردردم رو میفرسته عقب. نمیفهمم ربطش چیه ولی واقعا واسه من عمل میکنه. نمیدونم حتی اگر این فقط تصور من باشه تصور مثبتیه چون کمک میکنه کمتر حس سردرد اذیتم کنه. فقط یه مشکلی هست. من با این وضعیت خوردن جدیدم خیلی شکلات داغ دلم نمیخواد. ولی شاید امروز یه لیوان دلم بخواد. وای سرم. سردرد دیوونه. گندش بزنن!
دیشب دعوت شدم به خونه رفقا و خوردن فست فود دسته جمعی. گفتم نصفه شبی من نمیام. گفتن ساعت9شب نصفه شب حساب نمیشه. حالا واقعا نمیشه؟ در هر حال شب بود و نرفتم. گفتن صبح بیا گفتم نمیخوام صبح مادرم میاد اینجا. بیچاره مادرم حالا نه که اگر نمیومد من میرفتم! هوممم. نمیرم. فست فود دوست دارم ولی این رفتنه رو نه. اصلا فست فود هم نمیخوام خودم پیتزا درست میکنم ولی نه امروز. کلا نمیخوام برم بیرون. من میخوام همینجا بمونم. درست همینجا. همین گوشه امن دنیا. آییییی خداجون هم خفیف درد دارم هم سرده. خودم زیر پتو ولو شدم دستم بیرونه دارم مینویسم ولی دست هام سردشونه زودتر بنویسم ببرمشون این زیر.
ولی جدی امروز مادرم میادش. باید بریم آرایشگاه. آرایشگاه خوبه ولی الان که این زیرم بدجنسانه دلم میخواد آرایشگر بگه امروز وقت ندارم. چیه خب بدجنسم که بدجنسم حسش نیست آخه! واییییی سرده.
تلفن. مادرم.
خب تموم شد. اوه چه هوا حرف زدیم بنده خدا هرچی شارژ داشت رفتش که! زمان رو یادم رفت.
میگم نمیشه من بلند نشم یه جادویی شکلات داغ درست کنه بیاره واسم غذای امروزم رو هم بار بذاره؟ چه بد اینجا از این جادوها پیدا نمیشه. شکلک مظلوم و آه و ازینا. ول کن این مسخره بازیها رو. باید بلند شم به امور مربوط به شکم برسم بعدش هم برم زیر دوش اثرش خیلی خوبه. میگم نمیشه یه جوری راه داشت من سیستمم رو ببرم اونجا؟ دلم میخواد سیستمم روشن باشه واسه چی دستگاه ها آب دوست ندارن؟ دوشه دیگه چی میشه مگه؟
بسه. دیگه دارم زیاد جفنگ میگم. ساعت8شد. بذار یهخورده گرم بشم بعدش بلند شم ببینم معده دیوونه رضایت میده یه چی بخورم از این حالت سستی بعد از5شنبه نفله ای که گذروندم دربیام؟ ساعت7و59دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد از شب اول.

5شنبه صبح.
خدایا واسه چی الان بیدارم آخه! دیشب روی مبل خوابیدم. اصلا راحت نبود. هزار دفعه بیدار شدم. الان خستم. ولی شب رفته و حالا صبحه. ایول! به نظرم دیگه بسه. من45سالمه! 45سال! باید بلند شم موهام رو شونه بزنم و درهایی که دیشب بستم رو دوباره باز کنم و برم سراغ اتاق سرد و تخت ویران خودم. در تمام مدت عمرم خیلی پیش اومد که به خاطر مواردی متوقف بشم. این بار این نباید پیش بیاد. زندگی در جریانه و این دفعه واسه توقف و نفسگیری یک شب باید بس باشه. خب بذار ببینم! من یک ترجمه واسه اسفندماه دارم که باید انجامش بدم، یک پست فارسی هست که باید بنویسم، و فعلا برای اسفند تا همینجا یادمه. باید برگردم سر درس و مشق های خارج از گوش کن خودم. یهخورده بیشتر درس بخونم و یهخورده بیشتر انگلیسی بشنوم و شاید لازم باشه یهخورده بیشتر از سیستم و اینترنت و تیمتاک فاصله بگیرم. تماشا کن همین الان داخل تیمتاکم و دارم اینو میگم. نخند! داخل کانال بسته نشستم. به نظرم حالا که زمانم بازتر و عقلم به اندازه کافی دلیل بهم داده و داره میده شاید برنامه ریزی واسه زندگی شخصیم آسونتره. بسه دیگه پریسا! حماقت هم تایم داره. دیگه بلند شو خودت رو بتکون و سکان باقی راه رو بگیر دستت! انجامش میدم. خدایا کمکم کن!
دایی هنوز بیمارستانه. هی حالش بهتر میشه و دوباره بد میشه. خدایا! چی میشه بگم! داره اذیت میشه. کمکش کن. هر مدلی به مصلحتشه کمکش کن. من نمیخوام بره و الان فقط نمیخوام اذیت بشه. خدایا تو خدایی مصلحت همه ما رو فقط تویی که میدونی. لطفا کمکش کن. لطفا کمکش کن!
مادرم اگر میتونست ماجرای دیروز و دیشبم رو بدونه خخخ حسابی خوشحال میشد. دلش میخواست اینطوری بشه هرچند هیچ زمانی مستقیم نگفت. به نظرش این درسته و به نظرش حالا دیگه میشه من عاقلتر باشم و بشینم سر درس و تقویت مهارت های زبانم. و خدایا واسه چی همیشه به جایی میرسم که حرف تلخ مادرم درست درمیاد؟ این انصاف نیست خخخ. آخه واسه چی خب من دلم نمیخواست این دفعه درست پیشبینی کنه آخه واسه چی همیشه درست میگههههههه؟ شکلک حرص. خخخ. شکلک حرص بی خطر. ولی در هر حال شکلک حرص.
هنوز سرده ولی شب رفته و اولین شب همیشه بدجوری سخته. حالا صبح شده. هی! سلام صبح. تو واسه چی اینهمه سردی؟ سردمه ولی دلم میخواد از توی اینهمه لباس بیام بیرون. امروز و شاید فردا تایم استراحته ولی شنبه صبح دوباره سر کار و باید یه سری فایل واسه درس خوندنم جمع کنم. فایل دارم ولی کافی نیست. هزار دفعه تصمیم گرفتم عمل هم کردم ولی گرفتاریها چنان بی صدا منحرفم کردن که اصلا نفهمیدم چی شد. به نظرم دیگه لازم نباشه منحرف بشم. به نظرم مأموریتم در موقعیتی که مشغولش بودم دیگه تموم شده. حالا دیگه همه چیز اون موقعیت به ثباتی رسیده که ترمیمش باید به دست یک کسی جز من پیش بره. اون یک کسی دیگه باید خودش بخواد. اگر بخواد! خدایا! تو کسی رو ول نمیکنی ولی میگم، میشه یهخورده بیشتر حواست به یه سریها باشه؟ آخه من در هر حال واسشون دلواپسم. لطفا مواظبشون باش. آخه من بیشتر از این دستم نمیرسه. هی! نمیخوام ببارم. خدا هم نق لازم نداره خودش کارش رو بلده. از یه جایی به بعد باید خودمون بجنبیم. من این دفعه و در این نقطه از جاده وجدانم سبکه. واقعا تلاشم رو کردم. از ته دل. فقط خاطرم یهخورده تاریکه که خب کاریش نمیشه کرد. تقصیر خودمه که انتظارش رو نداشتم. طوری نیست درست میشه من که دفعه اولم نیست ازینا میبینم. خاطر من ترمیم میشه. خدایا! به بقیه هم کمک کن که ادامه راه ترمیم و تکمیل رو راحت برن و موفق بشن. در هر حال من همیشه واسشون دعا میکنم. اگر دعاهام در عرش تو معتبر باشه.
اوه ساعت از6و نیم گذشت! بذار برم ببینم پرنده ها دونه دارن یا نه هرچند خیلی سرده و بعید میدونم الان این طرفها بیان. باید بلند شم یه قهوه درست کنم از دست این پوشش چند لایه هم خلاص بشم. خوشم نمیاد روزم رو با اینجا نشستن و نق زدن بگذرونم. هیچ کاری هم اگر نکنم باز حرکت از سکون بهتره. خب دیگه نوشتن بسه. ساعت6و32دقیقه. و همچنان شکلک حرص از اینکه روز تعطیلم واسه چی من اینهمه زود بیدارم. حالا شد ساعت6و33دقیقه. هی بابا زمان وایستا اومدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیداری، ادراک، واقعیت!

4شنبه شب.
عجب روز عجیبی بود. به انجام تمام مواردی که باید انجام میشدن رسیدم. از یه جایی شیرینی رسید و خوردم و پدرم در اومد و… خدایا گاهی غافلگیریها چه عجیبن!
تیمتاکم. تیتی2پره و من داخل کانال باز موزیک گوش میدم. تیتی1و بدون هدفون و با میک بسته. یه آهنگ رو زدم روی تکرار تا بخونه و بخونه. تو بردی. اسم آهنگه. کسی اینجا نیومده که لازم بشه بنویسم هدفون ندارم. حسش هم نیست روی مود اسمم بزنم. بیخیال. موزیکه تموم شد باید دوباره شروع کنه. میخوام بخونه. چند دفعه دیگه بخونه. هدفونم اینجاست روی کلیدهای سیستمم ولی نزدمش. دلم نمیخواد هدفون بزنم. دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم. با هیچ کسی. هیچ کسی!
امروز اتفاق عجیبی افتاد که به شدت یه دفعه ای و به شدت شدید و به شدت واسم تکاندهنده بود. شبیه نور خیلی شدید یه نور افکن که داخل شب یه دفعه صاف بزنه وسط چشم هایی که ترجیح میدن در تاریکی باقی بمونن و… امروز بر اثر یه حرکت ناگهانی کوچیک یه دفعه یه دسته پرده کلفت رفتن بالا و من چیزهایی رو دیدم که تا امروز نمیدیدم یا دلم نمیخواست که ببینم. یکه نخوردم. حیرتم بیش از یکه خوردنهای معمولی بود. انگار یه دفعه به ضرب تمام با2تا دست سفت و قوی از یه خوابی پرت شدم وسط بیداری و فرود اومدم روی سیمان واقعیت. اون پرده ها رفتن کنار و من انگار مات دیده هام و دریافتهام شدم. یعنی اینهمه مدت اینهمه سنگین خوابم برده بود؟ خدایا اینهمه؟ مگه میشه؟
این لحظه حس میکنم تمام جونم از ضربت برخورد شدیدم با سنگهای واقعیت بیداری تیر میکشن اما بیدارم. کاملا بیدار. نه عربده زدم نه گریه کردم نه فحش دادم. فقط آروم و بی صدا و مات به مقابلم متمرکزم. اونقدر عمیق متمرکزم که حس میکنم تمام رگهای دریافتم از شدتش درد گرفتن.
امشب بدجوری سرده. کلی لباس پوشیدم ولی داخل اتاقم نشد بمونم. اومدم داخل حال. من و سیستمم. اینجا کسی نیست. حتی پریسای داخل آینه که داخل اتاق سردم جاش گذاشتم. امشب حس هیچ ندایی رو ندارم. حتی پریسای داخل آینه. بیداری ناگهانیم روی ادراکم فشار میاره و من شبیه یک نفر که درگیر مخدر بوده و تازه با یه چیزی هر چیزی از زیر اثر مخدر یهخورده در اومده ماتم برده که من کجام. تا حالا چقدر گذشته. چی داشت میشد. واسه چی اینهمه خوابم برده بود. خدایا! نمیدونم بگم شکرت یا… به نظرم در هر حال باید شاکر باشم. هرچند چشم هام هنوز از اون نور شدید و گوش هام هنوز از صدای کنار رفتن اون پرده های ضخیم و استخون های روانم از برخورد شدیدم با واقعیت بیداری به شدت آزارم میدن ولی شاید این اتفاق باید می افتاد. زمانی که کمی آگاهتر به مقابل متمرکز میشم یادم میاد که اون پرده ها از مدتی پیش در لرزش بودن. فقط یه حرکت ناگهانی لازم داشتن و عاقبت اتفاق افتاد. خدایا من واقعا…
بسه. الان بیدارم. و شاید خسته. شاید متحیر. شاید متفکر. شاید غمگین. شاید بیمار. اما به نظرم همچنان باید شاکر باشم. آخه این اواخر چیزی نمونده بود خودم رو به یک دردسر خیلی خیلی خیلی تاریک بندازم. بارها کلمه کلید که شبیه طلسم انفجار یک بمب ممکن بود واقعا عمل کنه و بفرستدم وسط جاده اشتباهی توی مشتم بود و هر دفعه دیدم که شجاعت لازم واسه فعال کردنش درم نیست و الان میفهمم که گیر کسر جرأت من نبود. گیر دست خدایی بود که همیشه بالای سرم مواظبه و هر دفعه شونه هام رو گرفت و کشیدم عقب. خدایا! میدونم تمامش تقصیر خودمه. تمامش! و میدونم که تمامش رو تو ندید گرفتی و هر دفعه لب دقیقه90فقط تو بودی که مواظبم شدی. و با اینهمه، به نظرت آیا هنوز حاضر باشی منو ببخشی؟ یعنی هنوز با وجود اینکه اینهمه احمقم باز بتونی دوستم داشته باشی؟ حواسم هست باید از این شبی که واسه خودم ساختم با صبوری خودم و البته کمک صبورانه تو بگذرم. خدایا! دیگه نمیخوام بیشتر از این زخمی بشم. کمکم کن! من واقعا هرچی ازم بر اومد کردم تا این شب اینهمه شب نباشه ولی حتی از این هم دریغ شدم ولی خیالی نیست. تو که هستی. هستی مگه نه؟ باهامی مگه نه؟ مواظبمی مگه نه؟ هنوز خدای خودمی مگه نه؟
چند لحظه تنفس. نفس لازم دارم.
حله. من خوبم. امروز اون تکلیف عجیب رو جمعش کردم و فرستادمش. دلم نخواست تا فردا شب نگهش دارم. هر مدلی که بود فقط بستم و فرستادمش. بذار بره. دیگه نمیخوام دستم باشه. فقط فرستادمش.
ساعت9و16دقیقه. اون بیرون داره بارون میباره. من اما نمیبارم. منتظرم تا حدود نیم ساعت دیگه یه پست گوش کنی رو بروز کنم و ولو بشم همینجا روی همین مبل و بقیه کتاب ترسناکم رو بخونم و بخوابم. دلم تختم رو میخواد ولی اونجا بدجوری سرده. شاید هم این خودمم که بدجوری سردم. امشب نمیتونم تختم رو تحمل کنم. آخه اونجا… یه در به قلمرو تعبیره. جایی که حالا میدونم دیگه نباید واردش بشم. ترجیح میدم امشب روی مبل مچاله بشم و منتظر بشم تا صبح برسه. خدایا! من خیلی خستم. کمکم کن!
ساعت9و18دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام موزیک تکراری اینجا رو هر چند دفعه دیگه که ازش سیرم کنه گوش کنم و پست امشب رو بروز کنم و بخوابم. فقط بخوابم. فقط آروم و بی رویا و بی کابوس بخوابم. زیر پرچمت بخوابم. توی بغلت بخوابم. با احساس حضورت بخوابم. حضور تویی که تنها خدای خاک و آسمون و قویترین محافظم هستی. ساعت9و20دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یکی از روزهای خدا.

بعد از ظهر4شنبه.
خدایا جدا از تمام حس‌های سنگین و سیاه دیروز و دیشب و امروز اگر سفیدها رو هم در کنار سیاهیها نبینم و ازشون نگم بدجور ناشکرم و حق داری از دستم حسابی دلگیر باشی پس بذار در کنار باریدنهام شکرگزار هم باشم و مثبتها رو هم بگم که دلت ازم نگیره!
امروز خیلی برای شخص من مثبت پیش رفت. کارت تاریخ گذشته و توقیف شدهم با مراجعه به بانک بدون دردسر و بدون صرف زمان اضافی و اعتراف میکنم که برخلاف انتظارم و سریعتر از حد انتظارم آزاد شد، مرحله دوم از رفع دردسرهای مربوط به سامانه پردردسر شروع و همین امروز برطرف شد، به خریدهام یعنی نصفی از خریدهام رسیدم و باقیش موند واسه یکی2ساعت دیگه که باید همراه مادر که اون هم خرید داره بزنم بیرون و تکمیلشون کنم، ترازوی گم شدهم رو که مدتها بود نمیدونستم کجا غیبش زده و از نگاه من که به درک اشیا معتقدم به خاطر حرص بی موردم باهام قهر کرده و گم شده بود رو پیدا کردم و وقتی بالاش وایستادم دیدم که کلی کاهش وزن داشتم و از شدت سبکباری یکی2کیلو دیگه هم سبکتر شدم. اینها تمامشون رو دوست داشتم. امروز هم با خوندن اخبار بغض کردم. امروز هم چشم هام بارونی شدن. ولی انصاف نیست اگر مثبتها رو نبینم و نگم. امروز برای شخص من خیلی مثبت بود. ای کاش میشد منفیهای دیروز وجود نداشتن تا از ته دل همه با هم میخندیدیم ولی برای رفع و دفعشون از دست من چیزی برنمیاد. هیچ چیزی جز باریدن. و زندگی ترکیبی از سیاه و سفید هاییه که اگر از سفیدهاش نگیم شرط انصاف رو رعایت نکردیم. خدایا به خاطر مثبت های امروزم شکرت! و هی! خلاص شدم! از شر اون کلید لعنتی امروز خلاص شدم. باورم نمیشه.واقعا تموم شد! یادگاری تلخ اون آشنای پیر قدیمی که زمانی پدرم بود، آخرین یادگارش آخرین انتخابش از زندگیم پاک شد! خدایا باورم نمیشه! خدایا شکرت!
از1شنبه آینده میتونم واسه اصلاح گذرنامه و حسابهای بانکیم اقدام کنم. من واسه حل گیر گذرنامهم عجول نیستم ولی مادرم میخواد این کار انجام بشه. من واسه رضایت مادرم حاضرم آتیش روی سرم بذارم. مادر خدای خاکیه. واسه رضایتش تا اون طرف جهنم هم باید رفت. و من میرم اگر بتونم. گذرنامهم رو درست میکنم. خدایا! من واسه رضایت مادرم هرچی از دستم بربیاد میکنم. تو هم ازم رضایت داشته باش!
تلفن. مشهد. ضریح. اشک. دعا. دل مادرهای سیاهپوش این شبها. اشک. اشک. اشک!
خب تموم شد. عجب سرده. جایی که نشستم هیچ خوب نیست یه پنجره بزرگ درست کنارمه و دارم یخ میزنم باید تا آخر زمستون جام رو عوض کنم. بدجوری سرده.
اوخ مادرم خواب بود یه کسی زنگ زد بیدارش کرد الان دوباره داره سعی میکنه بخوابه کاش موفق بشه.
امشب و فردا باید یکی از کزاییترین تکلیفهایی که تا حالا به خاطرم میاد رو کامل کنم و بفرستم. خدایا این واقعا… احتمالا پایینترین نمره از بین3تامون واسه من میشه و چنان حسابی ضایع میشم که تا50سالگیم سرخ باقی می مونم ولی کاریش نمیشه کنم باید بفرستمش و وووییی خدا کاش خیلی افتضاح نباشه بلدش نیستم آخه! عجب داستانیه! همچنان وووییی! بیخیال بابا ولش کن ضایع هم بشم کی به کیه!
سرده خدایا اینجا وحشتناک سرده حسابی سردمه دیگه نمیخوام اینجا بشینم بذار بلند شم من واقعا اینجا سردمه. دیگه نمیخوام بنویسم سردمه خسته هم شدم گفتنیها رو یعنی خیلیهاشون رو گفتم الان دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد. ساعت1و31دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تلخ، تاریک، انجماد.

3شنبه شب.
خدایا باز هم یه صفحه دیگه که سرخه و سیاهه و… خدایا اینهمه صبوریت واقعا جای حرف داره آخه چه جوری دلت میاد؟ من باورم نمیشه من باورم نمیشه همیشه گفتن همیشه گفتیم تو سرچشمه مهری پس واسه چی دلت آتیش نمیگیره از اینهمه آتیش؟ دارم دیوانه میشم. به تمام القابت دارم دیوانه میشم آخه چه جوری دلت میاد چه جوری تماشا میکنی؟ وای خدایا دارم دیوانه میشم. وای خدایا نمیتونم تحمل کنم خدایا نمیتونم تحمل کنم نمیتونم تحمل کنم خدایا نمیتونم تحمل کنم من که از خاکم و دلم و مهر و رعفتم اصلا با مال تو قابل قیاس نیست من که در مقام رحمان و رحیم نیستم من که هیچ چی نیستم با تمام وجودم آتیش گرفتم تو چه جوری تحمل میکنی؟ خدایا چه جوری تحمل میکنی چه جوری تحمل میکنی؟ آخ! آخ خدایا بمیرم واسه دلهای مادرهای سیاهپوش این شبها آخه تو خدایی چه جوری تحمل میکنی؟ آخ خدا نمیتونم تحمل کنم.
به نظرم دارم به اون اعتدال که چندتا پست نه چندین تا پست پیش اینجا ازش گفتم نزدیکتر میشم. هنوز مونده بهش برسم ولی دارم بهش نزدیکتر میشم. خب این باید مثبت باشه پس واسه چی آگاهی به این واقعیت به جای شاد بودن اینهمه غمگینه؟ واسه چی درونم از تصورش سرشار از تهیِ؟ یعنی ترک این مدل مخدرهای روح اینهمه خلأ به جا میذارن؟ یعنی این حس موندگاره؟ این باید یک موفقیت باشه پس واسه چی من پر از تلخکامی ام؟ حسش نیست پی دلیلش باشم فقط عجیبه. شاید گذر زمان درستش کنه نمیدونم. خب من اشتباهی میرفتم حالا دارم بیدارتر میشم این باید مثبت باشه ولی این… بیخیال. حتی حسش نیست بهش متمرکز باشم. این حس تلخکامی هم عاقبت خسته میشه میره.
امروز سر کار… ولش کن حسش نیست واقعا نیست.
چقدر امشب اینجا سرده دارم منجمد میشم. امروز داخل تیمتاک اصلا مثبت رفتار نکردم. دیگه حس ندارم مراعات کنم و بیخودی ادای خندیدن دربیارم. دیگه حضورم حتی بین اینترنتیها بهم حس رضایت نمیده. انگار هیچ چیزی بهم حس رضایت نمیده. با حقیقیها که مدتهاست نمیپرم. با اینترنتیها هم این اواخر اصلا حس آرامش و رضایت نداشتم یعنی ندارم. فقط هستم. فقط پیش میرم. فقط هستم.
باز هم چیز هست واسه نوشتن ولی من امشب حوصله ندارم. دیگه نمیخوام بنویسم. خدایا! این رسم رحمت رو نمیفهمم. نمیفهممت خدایا من نمیفهمم! بسه خسته شدم از نوشتن و گفتن و از همه چیز. حس ویرایش هم نیست به جهنم که غلط داخلش دارم. ساعت10و7دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده حس بنبست.

1شنبه شب.
واسه چی همهش خوابم میاد؟ همه چی رو انگار از پشت دیوار آب میبینم. تصویر دنیا توی سرم انگار دچار شکست تصویر شده. بلد نیستم توضیحش بدم. حسش نیست. فقط همه چی عجیبه. تصویرها و ترسیمها و همه چیز. همه چیز.
امروز با اصرار مادرم ماهی پختم. شکر خدا تمامش رو نپختم. هیچ زمان ماهی انتخاب اولم نبود و این روزها هم که اصلا نیست. مادرم گفت لازمه و هی گفت و هی گفت و امروز… اصلا تجربه امروز رو دلم نمیخواد. عصری حس کردم هرچی خوردم انگار به حساب نمیاد. از دست این ضعف مسخره هم حسابی کلافه شده بودم که این روزها ول کنم نیست. حرصم گرفت واقعا رفته بود روی روانم. بلند شدم هرچی نباید خوردم و به جسم دیوونم گفتم بیا! بیا! بیا حالا بسه؟ حالا حله؟ دیگه دست بردار از سرم! و البته نتیجه افتضاح بود. خدایا مدتها بود اینهمه حالم بد نمیشد دلم میخواست معدهم رو با دست میکشیدم بیرون میذاشتمش یه گوشه فردا صبح برمیداشتم میذاشتمش سر جاش. وای خدا وحشتناک بود روده هام داشتن فواره میزدن از حلقم بیرون. بعدش هم افتادم روی تخت و از حس و حال رفتم. بیدار که شدم انگار توی معدهم پر از سرب شده بود و هنوز هم پر از سربه. خدایا غلط کردم من واقعا دیگه ظرفیت این مدل خوردن ندارم از روی حرصم کار مسخره ای کردم واقعا حالم خوش نیست کاش عاقلتر بودم دیگه همچین کاری نمیکنم. یعنی اگر آب میوه بخورم بهتر میشم؟ آب پرتقال مثلا. میترسم بدتر بشه. آخ خدا واقعا گندش بزنن کاش سریعتر اثرش بره خیلی مزخرفه خدایا کمک کن!
گاهی توی یه جاهایی از زندگی ترجمه های متفاوت و البته جدیدی از یک سری واژه ها پیدا میکنم که واقعا تا امروز باهاش آشنا نبودم. بنبست یکیشه. امشب حس میکنم لایه و بخش و مفهوم جدیدی از این واژه رو درک میکنم. بنبست واژه ایه که من زیاد باهاش برخورد داشتم و زیاد باهاش سر و کار داشتم و زیاد هم به کارش بردم ولی امشب حس کردم هنوز تمام مفهومش رو درک نکردم. امشب حس کردم یه جاهایی… بنبست رو حس کردم. واقعا من دارم کجا میرم؟ چیکار دارم میکنم؟ تا کی میتونم این مدلی ادامه بدم؟ این واقعا… شاید دارم بی انصافی میکنم یهخورده کمتر بدجنس باشم بد نیست ولی… خدایی نق نمیخوام بزنم ولی این… واقعا حس میکنم2دستی روی دیوار بنبست رو لمس میکنم و اصلا از جنسش خوشم نمیاد. چی میشه که آدمها به این مدل حس و حال میرسن؟ خیلی پیش از این یه کسی ماجرای یه خانمی رو واسم گفته بود که با همسرش اختلاف بدی پیدا کرد. خانمه آدم نامعقولی نبود ولی یه دفعه انگار منفجر شد و جفت پا رفت توی یه کفش که من با این آدم زندگی نمیکنم که نمیکنم. من شکر خدا در مسیر ماجراهاشون نبودم فقط میشنیدم. یکی از اعتراضهای خانمه رو عجیب یادم مونده. میگفت این مرد که شوهر منه اصلا منو آدمی که بتونه در لحظه های متفاوت حس های متفاوت داشته باشه نمیبینه. من هر مدلی که باشم هر حسی که داشته باشم در هر حالت روحی و احساسی که باشم فقط واسه این آقا یه زن هستم که زنشه و فقط چیزی هستم که این آدم جواب حس و حالش رو ازم میخواد و اصلا حتی نمیبینه که بخواد توجه کنه من با چه جور حسی در اون لحظه درگیرم. شاید غمگین باشم شاید از یه چیزی دلواپس باشم شاید بیمار باشم شاید خسته باشم فرقی نمیکنه این آدم فقط یه معشوقه میخواد که حس و حال شخصی نداشته باشه. اون2تا جدا شدن. و من خاطرم نیست از کی گاهی با خودم فکر میکنم چی میشه ما آدمها به همچین جاهایی میرسیم! آیا اون2نفر زمانی که ازدواج میکردن زندگی رو این مدلی میدیدن؟ آیا اون آقا فقط یه معشوقه میخواست که فقط زن باشه و بس؟ و آیا خانمه تصور این که چند وقت بعد دیگه اصلا دلش نخواد اون آقا رو به عنوان همسر خودش بپذیره رو داشت؟ قطعا نه. بی ربطه ولی امشب نفهمیدم واسه چی فکرم رفت پیش اون خانم. دستم بهش نمیرسه وگرنه حتما حالش رو میپرسیدم. از ته دل امیدوارم حالش مثبت باشه. تلخه چیزی که دید. کاش الان زندگیش رو به راه باشه!
و بنبست. و آخ خدایا دوباره این تهوع دیوونه داره روانم رو فشار میده لعنتی خب الان بسه دیگه! و من نباید الان اینجا باشم. به جای درگیری با تهوع و چرت زدن و خانم دیروزها و بنبست و اراجیفنویسی در اینجا و همه و همه باید سعی کنم چندتا خط متن گوش کنی بنویسم که امشب باید تحویل داده بشن. امشب باید تحویل داده بشن؟ امشب؟ هی! بیخیال! بسه! بذار سعی کنم بلکه بشه. قبلش ساعت از9شب گذشته و تایم من خیلی زمانه که آزاد شده بذار یهخورده شیطنت کنم شاید ذهنم از این حال و هوای تاریک و گرفته دربیاد متن گوش کنیم رو هم بنویسم و برم پی کارم. بسه دیگه نباید بنویسم خسته هم شدم تشنم هم هست. ساعت9و5دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

برای عروسک های صبورم!

5شنبه شب.
خدایا باید در مورد یه چی بنویسم که هیچ چی و هیچ و هیچ و هیچ چی ازش نمیدونم! الان چی کنم آخه!
امشب نق زیاد دارم ولی حسش نیست. تمام نق ها رو پیش از این زدم ولی نق زدنم میاد. بیخیال. حسش نیست.
دلم میخواد یه تایمی بذارم برم سر کمد2تا عروسک های کاور پیچم رو دربیارم. بغلشون کنم. نازشون کنم. باهاشون حرف بزنم. ازشون بپرسم شما2تا واقعا چی میخوایید؟ چیزی هست بخوایید ازم؟ خسته میشید از اینکه داخل کمد گیر کردید؟ شده از دستم حرصی باشید که ول کردمتون این داخل و فقط میخوام اینجا داخل کاورهاتون باشید؟ دلگیرید ازم که فقط میخوام که باشید؟ دلتون میگیره از دستم که نمیدونم چی میخوایید؟ نمیام بالای سرتون؟ جز اینکه این داخل بمونید و فقط بمونید حرفی ندارم باهاتون؟ راهی هست من بفهممتون؟ انتظاری هست که داشته باشید ازم؟ میخوایید بیشتر باشم؟ میخوایید بیشتر ببینمتون؟ میخوایید بغل کنمتون؟ خسته میشید از فراموشیهام؟ بی توجهی هام؟ میشه بهم بگید؟ میشه من بفهمم؟ دلم میخواد کمد رو باز کنم، کاورها رو باز کنم، اونقدر به سرشون دست بکشم اونقدر باهاشون حرف بزنم اونقدر روان مخفی در اشیای بی جانشون رو نوازش کنم تا خستگی اینهمه بی توجهی هام از دلشون دربیاد. احتمالا یکی از همین روزها یا شبها انجامش بدم. واقعا حس میکنم باید انجامش بدم. به جهنم که اطمینان به جنونم در بین عاقلها قویتر میشه. من به درک اشیا معتقدم. به نظرم اونها انتظاراتی ازم داشتن و دارن که ازشون غفلت کردم. و حالا هیچ بعید نیست پشت اون لبخندهای پلاستیکیشون به شدت ازم دلگیر باشن. دلم میخواد بشه از دلشون پاک کنم این گرفتگی رو. خدایا! آخ خدایا! آخ خدا! آخ خدای من! عروسکهای من سالهاست داخل کمد لای کاور ساکت و صبور ایستادن و من خاطر جمعم که اونها اونجان و هیچ زمانی هیچ کجا نمیرن. یا باید خودم حواسم و توجهم بهشون باشه یا اجازه بدم جایی باشن که توجه بیشتری بهشون هست. مثلا توی اتاق یه بچه. یه دختر کوچولوی مهربون که دوست داشتنش رو با کاور پیچ کردنشون نشون نده. کسی مهربونتر از خودم. مهربونتر و حواس جمعتر از خودم. عروسکهای صبورم! ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم. به خدا قابل توجیه نیست ولی ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم! سعی میکنم بفهمم. یا خودم بفهمم یا اون در و اون کاور کزایی رو باز کنم تا برید. برید جایی که شبیه کمد منه بی توجه نباشه! هی! من واقعا… به جهنم. واقعا حالم خوش نیست. نیست حالم خوش نیست! خدایا! خدایا! خدایا! دیگه نمیتونم تحمل کنم!
مادر هنوز نتونسته برگرده. درگیر دیواره. بذار باشه فقط کاش بهش خوش بگذره. همراه2تا از خاله هام.
امشب واقعا حس کردم بیمارم. هیچ چیزم نبود. نه جاییم درد میکرد نه گیج بودم نه تهوع داشتم ولی با تمام وجودم حس کردم که بیمارم. ضعف داشتم انگار ولی هرچی خوردم کمک نکرد. دلم میخواست شبیه کوچولوها توی بغل مادرم جا بشم و نق بزنم. سر شب زنگ زدن. خواستم باز نکنم ولی کردم. یکی از همسایه ها واسم آش آورد. آشه داغ بود. بغض کردم. گریه مسخره ای بود ولی کردم. همه رو خوردم. تمامش رو خوردم. و خاطرم جمع شد که اگر اوضاع واقعا وخیم بشه یه خدا هست که نازم رو میکشه. خدایا میگم میشه حالا که نازم رو میکشی یه سو استفاده کوچولو کنم؟ حالا که تا اینجا اومدی میشه بغلم هم کنی؟ آخه به کسی نگیها ولی سردمه. راست میگم اینجا من واقعا سردمه!
الان فقط خستم. از اون خستگیها که خواب حلش کنه نیست فقط خستم. انگار خودم رو گرفتم روی شونه هام و از یه کوه با شیب تند رفتم بالا. دلم میخواد خودم رو از روی شونه هام بذارم زمین و خستگی در کنم. از کی خودم روی شونه هام اینهمه سنگینی میکنم؟ از کی دارم از این شیب تند میرم بالا؟ از کی اینهمه سخت شد؟ اصلا نفهمیدم جز این روزها نه این شبهای آخری. خدایا! همیشه دعا کردم، خب باشه از زمانی که درست کردن ویرانیهای پشت سرم رو شروع کردم دعا کردم از امتحان ها و پرداخت بدهی هام سربلند دربیام و در پیشگاهت تجدیدی نباشم. میشه حالا یه چی به دعاهام اضافه کنم؟ میگم که، این امتحانت یا مجازاتت یا هرچی که هست بدجوری سخته میشه یه تخفیفی بدی و دیگه این یه مورد رو تمومش کنی و برگه رو بگیری؟ آخه قربون اون مصلحتت برم تو منو ببین؟ تمام روحم شد جوهر واسه پر کردن این صفحه از امتحانت. باور کن دیگه چیزی باقی نیست ازم! بیا خدایی کن یه دستی به شونه های داغونم برسون این یه قلم رو بیخیال شو نجاتم بده! به خدا بریدم میشه این یه برگه رو بس کنی؟ آخ خداجان! برمیگردم.
خب حله. همین جام. ولی این داستان عروسکها رو باید حتما انجامش بدم. باید حتما انجامش بدم! یعنی واقعا باید بفرستمشون جایی؟ خدایا آخه من این2تا رو دوست دارم! دلم نمیخواد داخل کمدم نباشن. باشه میارمشون بیرون. نمیخوام از دستشون بدم. مواظبتر میشم. مواظب حس و حالشون. مواظب حضورشون. فردا میرم بالای سرشون. واقعا میرم. از حالا بیشتر میرم بالای سرشون. از حالا بیشتر مواظبشون میشم. از حالا بیشتر توجه میکنم. واقعا میکنم. واقعا!
تیمتاکم. آلاچیق. من و2تا دیگه3تایی اینجا بی صدا نشستیم و هر کسی سرش به کار خودشه. من مینویسم، آقای نصرتی بازی میکنه، مدیر هم نمیدونم به چی مشغوله. امشب حسش نیست باید از فردا بچرخم در مورد محتوایی که هیچ چی ازش نمیدونم اطلاعات جمع کنم بلکه بتونم یه چی تحویل بدم. من در تمام عمرم مقاله ننوشتم کاش خیلی ضایع نشم! خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم یعنی خسته که نمیدونم ولی حسش نیست. ساعت9و44دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اولین روز از این آخر هفته.

4شنبه شب. در تعطیلاتم. خوردنم به شدت کم شده البته منهای امروز که چیزی بودم بین گذشته و حال و الان حس میکنم در حال انفجارم. یعنی جدی چی شدم؟ چیز بدی نیست کاش سریعتر اثرش رو ببینم!
تایمم این هفته از3تا8و30بود یعنی هست و از8که میگذره حس میکنم افتضاح کلافه ام و میرم به طرف روانی شدن. خدایا شنبه باید بره تا8و45داره بدجوری سخت میشه کمکم کن!
این زمانها خیلی شدید از… خدایا من واسه چی اینهمه این…. نباید خدایا من نباید! آخه چی شدم چی شده من واسه چی اینطوری شدم؟ گاهی تحملم تمام تحملم تا آخرین قطره از تحملم تموم میشه و به نظرم میاد باید با تمام جونم عربده بزنم اونقدر بزنم که دیگه نه حنجره واسم بمونه نه نفس. بعدش به خودم که میام میبینم باز عقلم پریده و شبیه اونهایی که قرص توهم زا مصرف کردن به سرم زده و بعد از اونهمه پریشونی خودمم و خماری بعد از ماجرا. ماجرا! چه ماجرایی؟ خدایا! آخه این… این چه بلایی بود سر منه در به در اومد؟ گاهی وحشت برم میداره که نکنه در یکی از این زمانهای تاریک کامل وا بدم و تمام اعترافاتم… اوه! اوه خدا! حتی تصورش… خدایا تمام موجودیتم از تصور این… وای خداجان! وای! وای خدای من!
تیمتاک. آلاچیق. جفنگیات اطرافم. خیلی زشته اینطوری میبینم و این مدلی میگم ولی گاهی حس میکنم واقعا شورش به شدت درمیاد این واقعا… این جماعت واسه چی خسته نمیشن از اینهمه… بیخیال. زندگی واقعی روی خاک خدا همینه منم که گیر دادم به جاده جدا واسه چی الان نق میزنم سر بنده های خدا؟ احتمالا اونها درست میرن. همه درست میرن. بچه های تیمتاک. همکارهام داخل مدرسه. اطرافیانم با مدل مخصوص خودشون. و همه و همه. من خلاف جهت میرم و این درست نیست و در نتیجه خسته و کلافه نق میزنم به جهان و افرادش. اینها تمامش مال… مال چیه؟ بیخیال ولش کن نمیدونم. بذار ببینم ساعت چنده.
فقط4دقیقه دیگه مونده تا پایان تایم امروزم. هرچند دیگه پایان این تایم و خلاصی از محدودیت آرامش گذشته رو بهم نمیده. بد نیست بذار نده من باید از دست این رفیق تاریک خلاص بشم. هیچ مدلی توی سرم نمیره که من چه جوری اینهمه خر شدم که خودم رو این مدلی مزخرف گرفتار کردم. تا عمر دارم این یکی از نقطه های تاریک کارنامهم در برابر خودم خواهد بود که بهم ثابت میکنه چقدر احمق و چقدر بی ظرفیت و چقدر برای داشتن آزادیهایی که الان ازشون برخوردارم فاقد شایستگی هستم. خدایا کاش زمانی برسه که بتونم جبرانش کنم! این تا آخر جاده مایه شرمندگیم باقی می مونه و هر دفعه به خاطرم میاره که چقدر ضعیف عمل کردم. لعنتی! لعنت بهت پریسا! گند زدی!
بسه دیگه. این گفتن ها فایده ندارن. این نباید میشد و شد. شبیه خیلی چیزهای دیگه که نباید میشدن و شدن. یک سری اصلاح شدن و باقی شاید هرگز درست نشن. من اشتباه رفتم. درگیر بودم و به جای مواجهه و مدیریت به داخل شب عقبنشینی کردم و گرفتار شدم. خدایا یعنی خلاص میشم؟ زمانهایی که نیم ساعت قبل از پایان تایمم اینطوری روانم گیر میکنه به نظرم میاد هرگز موفق نمیشم ولی… خدایا! میشم مگه نه؟ موفق میشم مگه نه؟ تو بگو میشم تا بشم. خدایا لطفا! من نمیخوام تا آخر عمر گرفتار باقی بمونم. خدایا موفق میشم مگه نه؟ مگه نه؟
هی! درست میشه. سخته ولی درست میشه. به نظرم خیلی باید منتظر بشم تا اثر این نکبتی که به موجودیتم زدم پاک بشه که اگر توضیحات اینترنت درست باشه هیچ زمانی رد و خطش کاملا پاک شدنی نیست. ولی زندگی تمامش عبرته. عبرتی برای من که اگر دفعات بعدی باشه که قطعا هست، به جای قایم شدن توی بغل شب و گرفتار کردن خودم در نکبت های این مدلی و هر مدلی، مثل آدم رو در روی گیرهام وایستم. یا حلشون کنم یا بپذیرمشون و دورشون بزنم.
خب دیگه بسه. ساعت8و35دقیقه. ایول5دقیقه از پایان تایمم گذشته و من هنوز اینجام. یه مثبت به نفع من. پس اگر واقعا لازم باشه میتونم چند دقیقه بیشتر از تایمم آدمیزاد بمونم. این یعنی هفته بعد اون یه ربع اضافه رو خیلی هم بد نمیگذرونم. آخ جون. اما الان دیگه نمیخوام بنویسم. باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت8و36دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک آخر هفته پر ستاره.

5شنبه شب.
تا اینجا آخر هفته خوبی بود. عالی بود! تلفن قطعم با تماس و پیگیریم وصل شد، لباس هام شسته و در حال خشک شدنن، کلی از تکالیفم انجام شد و خدایا باید برنامه منظم واسه انجام مشق ها و سیاه مشق های هر ماه بذارم کاش بتونم، دیروز رفتم بیرون و یه گوشی بی سیم خریدم که نتونستم با گوشیم جفتش کنم و دوباره امروز مجبور شدم برم و در نتیجه یه6راهه محافظ چسبید به دستم و با سبک تر کردن جیبم همراهم اومد خونه، و شاهکار این هفته، اون سامانه کوفتی عاقبت باز شد! رفتم نتیجه رو تحویل گرفتم و حس کردم از شدت فشار ادراکش اونقدر بی حس شدم که نتونستم از شادی جیغ بکشم. از خان اول گذشتم! خان های بعدی زیرمجموعه این یکی هستن و خدایا باورم نمیشه جدی حرکتم جواب داد خدایا جواب داد خدایا خلاص شدم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا وووووییییییییییییییی خداجونم آخجون!
فردا جمعه هست. باید شبه استیک واسه ناهار بپزم. باید لباس های تا اون زمان خشک شده رو جمع کنم. باید برم زیر دوش و تمیز بشم. باید یکی دیگه از مشق های گوش کنی رو انجام بدم. باید واسه شنبه نفله آماده بشم. این آخریش رو هیچ ازش خوشم نمیاد ولی بیخیال. این هم بخشی از زندگیمه. هرچند خیلی طرفدارش نیستم. خب کاریش نمیشه کرد این فعلا باهامه و خدایا شکرت منبع درآمدم رو نمیتونم اینهمه منفی ببینم کار درستی نیست.
اوه راستی امروز یه خبر حسابی مثبت درباره ترجمه هام بهم رسید که داخل لیست این آخر هفته برق میزنه ولی چون هنوز به مرحله اجرا نرسیده فقط حس مثبتش رو عشقه تا خدا بخواد و نتیجهش شروع کنه به عمل کردن. توکل به خدا. هرچی بخواد همون میشه. ولی در هر حال آخجون نظر مثبت و انتقالش و حس مثبت و خدایا خیلی خوبی!
منفی هم البته داشتم. دایی هنوز بیمارستانه. هنوز دارن روش کار میکنن. هنوز همه نگرانیم. هنوز داره سخت میگذره بهشون. خدایا خودت به خیر کن!
مادر و خاله و بقیه رفتن به ارتفاعات. شکر خدا لازم نشد من همراهشون بشم. واقعا دلم نمیخواد. دیروز هم باز شدن سامانه از جا پروندم و کلی جیبم سبک شد ولی جدی این گوشیه خیلی خوبه. ولی امروز واقعا هر زوری تونستم زدم که لازم نباشه واسه اتصالش دوباره بزنم بیرون که البته نشد و بیخیال رفتم و اومدم دیگه.
فردا مادر و بقیه برمیگردن. امشب بهشون زنگ زدم. جمعشون جمع بود. خدایا شکرت! زمانی که صداش شاده شونه هام سبک میشن. کاش همیشه این مدلی بمونه!
مایکروفر خونم رو فرستادم رفت. حالا جای هواپز و آبمیوه گیری و یکی2تا دیگه از مواردم بازتره و خودم هم راحتتر شدم. از شروع جریان نظم هرچند باریک و نامحسوس در لابلای زندگیم خوشم میاد. خیلی مثبته که این جریان قویتر بشه. خیلی مثبته که از این روزها، شبیه دیروز و امروز بیشتر داشته باشم. یهخورده دست خودمه و یهخورده هم دست خودم نیست و باید به شانس و موارد جانبی واگذارش کنم که چه ایرادی داره خوشبین باشم؟ من بد شانس نیستم. شانس هم خیلی زیاد دست ماست. نه تمامش ولی خیلی زیادش دست ماست. دست من. دست پریسا. اینکه هفته آینده قشنگ و مثبت باشه. اینکه من آدم بهتری باشم و حسم مثبتتر باشه از نتیجه بهتر بودنم. خدایا تو که کمک کنی همه چی حله. لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز ولم نکن!
تیمتاکم. آدیو1و داره شلوغ میشه. اگر شلوغتر بشه میرم ولو میشم و پتو و کتاب و این صداها چیچیه از بیرون داره میاد؟ واسه چی اینهمه اینجا دعوا میشه؟ به من چه بذار بتکونن هم رو.
شب آرومیه. از اون مدل آرامشهایی که من دوست دارم. کاش همینطوری بمونه و کاش از این آرامشها بیشتر باشه. من باز هم شبهای آروم میخوام. من باز هم روزهای مثبت میخوام. من خیلی چیزها میخوام. چیزهایی که واقعا بودنشون زندگی رو تزئین میکنه. خدا به همه بده و یکی از اون همه من باشم.
دیگه بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم. ذهنم خوابش میاد. واسه تکلیف هام و واسه نوشتن اراجیفی شبیه این و واسه هیچ چیزی دلش نمیخواد بیدار بمونه. باقیش باشه واسه دفعه بعد. ساعت11و9دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چیزهایی که من میفهمم.

بعد از ظهر3شنبه.
آخ خدا مدرسه تا شنبه تموم شد. خدایا بازنشسته بشم دیگه!
قیافهم به نظرم شبیه زن توی این کتابه میاد. اوه نه اونهمه فجیع هم نیستم. واقعا نه هنوز. من هرگز به اون مرحله نمیرسم. یعنی خب دوباره نمیرسم. گذشت زمانی که اون مدلی روی خاک خدا ولو شده بودم. بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم!
پیشنهاد مادرم داشت خفهم میکرد. عجب کاری کردم! به من چه بهم گفت زیر جوجه ای که میپزی نون بذار که نچسبه یه لایه نازک لواش گذاشتم زیرش بعدش که خشک شد همراه جوجه خوردمش الان حالم اصلا خوش نیست. واقعا تحمل خوردن زیاد رو دیگه ندارم. یه چیزیم شده هرچند چیز بدی نیست ولی واقعا یه چیزیم شده. آخ حالم بده کاش اینهمه نخورده بودم هرچند خدایی در مقایسه با خوردنهای گذشتهم یعنی تا همین هفته پیشم واقعا پرخوری نکردم. پس واسه چی اینهمه حالم چیزه؟ آیی دلم. ایق!
امروز مادرم اینجا نمیاد. رفته واسه دیوار. لازم نیست چایی دم کنم. راستی من واسه چی هیچ زمانی واسه خودم چایی دم نمیکنم؟ خیلی دلم نوشیدنی گرم بخواد میچسبم به قهوه و شکلات داغ. چایی هم بد نیست ولی من خیلی دوستش ندارم. الان قهوه هم دوست ندارم شکلات داغ هم دوست ندارم الان هیچ چی جز چیزی که هرچی خوردم رو بفرسته پایین دوست ندارم. الان دلم میخواد ولو بشم و از تصور اینکه فردا صبح از سر کار و ماجراهاش آزادم بی صدا ذوق کنم. اوه خدایا یعنی من به بازنشستگی میرسم؟
این آخر هفته باید مثل چیز کار کنم تا سنگینی کارهای روی دستم یهخورده سبک بشه. خدایا کمک کن من واقعا استرس دارم که جا نمونم. دیشب واسه بروز کردن اون پست خواب موندم. یک ساعت دیر رسیدم. جای من حلش کردن ولی من نباید خوابم میبرد. دیگه نباید از این چیزها پیش بیاد. من واقعا خستم. خدایا دیگه نباید پیش بیاد.
واکنشهام به تاریکهای اطرافم عجیبتر شدن. هرچی هم خودم رو فریب بدم واقعیت واقعیته. سردتر شدم واسه عوض کردنشون. انگار حالا صبورتر تماشاشون میکنم و… بی تفاوتتر! واقعا خیال نمیکردم اینهمه باشه ولی الان دارم میبینم که هست. فقط سکوت میکنم و سکوتم از سکوتهای آتیشیه گذشته سرد تره. خب از دست من چی برمیاد؟ هیچ چی. هیچ چی ازم برنمیاد. نه بیشتر از این. دفعه پیش و دفعه های پیش و دفعه آخر پیش از این ظاهرا این ماجرا واسم حل شد و الان دارم اثر این حل شدن رو میبینم. هنوز نه کاملا ولی انگار داره جواب میده. ترک تلخم داره نامحسوس جواب میده. حالا فقط گرفته و آرام تماشا میکنم و هرچند تلخم ولی خشم ندارم. نه از جایی و از کسی جز خودم. احتمالا دفعات بعدی بهتر هم میشم. به نظرم باید همین طور باشه. هوممم. کاریش نمیشه کرد. من خدا نیستم. زورم هم قد خدا نیست. من فقط یه خاکی بی مغزم که هرچی زور داشتم زدم و الان دارم میبینم اونقدری که باید جواب میداد نداد. باقیش با خداست چون من زورم به باقیش نمیرسه.
این نکبت که خوردم داره اذیتم میکنه. خدایا کاش سریعتر بره پایین هیچ از این وضعیتم خوشم نمیاد.
واسه چی من اینهمه لباس کثیف دارم؟ انگار توی خونه بچه کوچولو نگه میدارم. این چه وضعشه؟ میشورمشون حالا زوده بذار یهخورده روز بگذره.
کاش میرفتم بیرون دنبال گوشی بلوتوثی و… اینهمه واجبه؟ ولش کن واجب نیست هیچ چیز واجب و فوری نمیخوام بذار بمونه واسه هفته آینده. آخر هفته بعدی. زمان بعدی. الان حسش نیست. این آخر هفته رو دلم میخواد همینجا که هستم بمونم. خوابم میاد بذار بعد از این اراجیفنویسی برم بخوابم.
برادرم باید بیاد یه چی رو بهش بدم ببره. الان زوده تا اطراف4به نظرم نمیرسه. بعدش، بعدش هرچی من دلم بخواد. بی نظم و بی قاعده. مثلا اینکه سر شب بخوابم و نصفه شب بلند شم. فردا صبحم آزاده. بدون سر کار و بدون بچه ها و بدون آدم ها و همه و همه. آخ جون.
باید مواد اولیه ناهارهای هفته بعدم رو آماده کنم. الان که نه بمونه واسه فردا. الان اگر بخوام آمادهشون کنم تا هفته آینده نفله میشن. این واقعا از سر تنبلی نیست واقعا الان زمانش نیست.
خاطرم باشه فردا چندتا زنگ بزنم. یکیش مخابرات. این تلفن مسخره رو پرداختش کردم پس واسه چی قطعه؟ به جهنم صبح فردا باید زنگ بزنم. این دردسرهای مخابرات واسه چی تمومی ندارن؟ یه بار تلفن گیر میکنه یه بار با وجود پرداخت قبضی که پیامش اصلا به دستم نرسید همچنان قطع باقی می مونه و خدایا گندش بزنن اینجا ایرانه!
اون سامانه آشغال هم که باز نشده. هی لعنتی باز شو من تأییدت رو لازم دارم. فردا باید سعی کنم به این اداره نفله هم یه زنگی بزنم. اگر کسی باشه که جواب بده. اگر باشه!
آلاچیقم. کسی اینجا نیست. چه سکوتی! تا شلوغ نشده بشینم بعدش برم. از شلوغی های اینجا خوشم نمیاد. دنیای این جماعت به شدت با مال خودم متفاوت و بیگانه هست. گاهی چنان ازش منزجر میشم که حس میکنم یه ثانیه دیگه هم نمیتونم تحمل کنم. این آدمها واقعا چی میخوان؟ خسته نمیشن؟
میگم بسه بذار دیگه ننویسم. واقعا خستم بذار ببینم این کتابه آخرش چی میشه. زنه روانی شد. یعنی تمامش به خاطر اینه که شوهرش ترکش کرده؟ واسه خاطر یه معشوقه جوون ولش کرده رفته؟ یعنی به خاطر فشار مسوولیت زندگی به سرش زده؟ یا از عشق همسرش؟ یعنی واقعا چیزهایی که در مورد عشق یک زن و بلایی که بی ثمر موندن این عشق میتونه سرش بیاد توی این کتابه نوشته راسته؟ من نمیدونم. هیچ زمانی هم نمیفهمم. آخه من هیچ زمانی… چند بار در عمرم خیال کردم واقعا عاشق شدم؟ بچگیم خیال کردم عشق رو شناختم. عاشق عروسکم بودم. چه عروسک زشتی هم بود! بعدش که بزرگتر شدم بارها خیال کردم این دفعه دیگه فهمیدمش. این دیگه عشقه. ولی الان مطمئنم که هنوز حقیقت عشق رو درک نکردم و احتمالا هرگز هم درکش نخواهم کرد. راستی یه چیزی! آیا واسه درک ماهیت حقیقی عشق باید حتما عاشق شد؟ پس من قطعا تا آخر عمرم نمیفهممش. میدونم که حالا خیلی بیشتر از گذشته ازش میدونم. خیلی بیشتر از اون بچه مسخره ای که عاشق عروسکش بود. ولی هنوز خیلی مونده که کامل بفهممش. آیا کسی هست که ماهیت عشق رو کامل فهمیده باشه؟ آیا عرفا فهمیدنش؟ من که میگم نه. واقعیتش من اصلا تردید دارم که عرفا اونهمه شعر و نثر رو برای عشق به خدا گفته باشن. این ما هستیم که تعبیرهای خودمون رو از گفتارشون داریم. شبیه نویسنده های الان که از نوشته هاشون تعبیرهای عجیبی میشه که من شخصا تقریبا مطمئنم منظورشون هیچ کدوم از این تعبیرها نبوده و نیست. اینو از روی تجربه میگم. وقتی یه چی مینویسم تفاسیری از نوشته خودم میشنوم که وا میرم. من حتی به اون تعابیر نزدیک هم نبودم. این تفسیرها رو از کجاشون درمیارن و نسبت میدن بهم؟ بهشون هم که میگفتم باور نمیکردن. میگفتم. الان دیگه نمیگم. فقط سکوت میکنم. بذار هرچی میخوان تصور کنن. تصور خودشونه. نوشته من هم مال خودمه. تصور اونها به من چه! بذار خوش باشن!
کجا بودم؟ عشق. ولش کن واسه کله من زیادی بزرگه من نمیفهممش. بذار بمونه واسه اهل فهم. من خوابم میاد. فردا تعطیلم. باید به لباس شستن و منظم کردن تکالیف گوش کنیم برسم و قبلش هم باید ولو بشم توی بغل پتو و حالش رو ببرم. اینها چیزهایی هستن که من میفهممشون. همین هم واسم بسه. دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. ساعت2و46دقیقه. تا بعد.