دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یه بدهی شاید کوچولو.

1شنبه صبح.
مادرم دیشب رفت خونه خودش. سعی کردم متقاعدش کنم بمونه ولی موافق نبود. میگه زندگیمون باید به روالش برگرده. موافقم باید برگرده ولی مطمئن نیستم بتونه تنهایی تحمل کنه. نگرانشم. امروز برمیگرده و سعی میکنم امشب اینجا بغلدست خودم نگهش دارم.
دو روز پیش، عصر جمعه، ویران بودم. واقعا ویران. نشستم به نوشتن. چیزهای خیلی بدی نوشتم. به خودم و به خدا. زهرخندی توی ذهنم پیچید. پریسای داخل آینه تماشا میکرد. از تمام جهان متنفر بودم. نگاهش کردم.
-تو دیگه چه دردته! چی میخوایی از جونم؟
پریسای داخل آینه آشکارا زهرخند زد.
-از جونت هیچ چی نمیخوام. در این لحظه اونهمه نمی ارزی که چیزی ازت رو بخوام.
خشم داشت منفجرم میکرد. هیچ زمانی اینهمه دلم خورد کردن آینه با یه ضربه مشت جانانه رو نمیخواست. پریسای داخل آینه خندید. خندهش تلخ بود.
-میخوایی بشکنی؟ بشکن خودتم زخمی کن. به جهنم. ولی من هیچ دردیم نیست و تو اما یه دردیت هست. خودت رو ببین؟ یه روانیه کامل.
مادرم اون طرف بود. نمیشد جیغ بکشم. ولی مادرم صدای ذهنم رو نمیشنید.
-خفه شو! بله من یه دردیم هست. روانیه کاملم. تو اصلا چی میگی؟ نشستی توی شیشه و بیخیال میخندی. دنیای تو اون طرف شیشه لعنتیه. میدونی درد یعنی چی؟ میدونی سیروز یعنی چی؟ میدونی وقتی این هیولا خودش بیماری ثانویه باشه تصور بلاهایی که اصل ماجرا که اصلا درست شناخته شده نیست داره سر جسم عزیزت میاره با روان اطرافیان چه معامله ای میکنه؟ میدونی خطر یعنی چی؟ میدونی ترس از دست دادن یعنی چی؟ میدونی ناتوانی در تسکین و رفع گیر عزیز یعنی چی؟ شیشه ایه عوضی؟ تو چی میفهمی از درد داشتن؟ تو میدونی درد یعنی چی؟ میدونی یعنی چی؟
پریسای داخل آینه هم شبیه خودم بود. پر از خشم. پر از هوار.
-و به قول اون پسر توی قصه کوکو که خودت نوشتیش تو میدونی خدا یعنی چی؟ لعنتی! الان درست در همین لحظه اوضاع چه جوریه؟ بگو چه جوریه؟ اوضاع بیماری در خونواده تو در چه حاله؟
خشم مانع صداقتم نبود.
-الان… فعلا بهتره. با دارو. ولی…
پریسای داخل آینه دوباره ترکید.
-الان و مرض! از کی این اوضاع بهتره؟ هر روز داره بهتر میشه. ترس هنوز هست ولی اوضاع دسته کم ظاهرا به بدی دو ماه پیش نیست. و تو. تو! تو ناشکر نکبت همیشه معترض همیشه طلبکار از نفس افتاده روانیه لعنتی! در این مدت که اوضاع در حال بهتر شدنه شده یک بار از ته دلت بدون طلبکاری از خدایی که اونجا نشستی توی کیبوردت داری بهش چرت و پرت میگی شکرش کرده باشی؟ فقط میخوایی و میخوایی و میخوایی. چندتا شکر واقعی بهش فرستادی؟ چند دفعه توی این مدت بدون اخم شکرش کردی؟ چند دفعه همونطور که به بقیه امید میدی خودتم امید داشتی و با امید و مثبتبینی ازش خواستی؟ بیماریِ لعنتی که ظرف بالای10سال طول کشیده تا به اینجا برسه ظرف یه هفته عقبنشینی نمیکنه و تو تغییر اوضاع رو میبینی و مثل همیشه فقط معترضی. همیشه معترضی. همیشه طلبکاری. همیشه انگار خدا بهت بدهکاره. خجالت نمیکشی؟
از خشم گیج بودم. از خشم میلرزیدم. از خشم نفسم داشت میگرفت.
-احمقه شیشه ای. این سیروزه که ازش میگیم. سیروزی که خودش حاصل یه بیماریه لعنتیه که تمام اعضای داخلی رو گرفته و به هر جا دستش رسیده آسیب زده و هنوز همونجاست توی جسم عزیز من و در حال حاضر هیچ درمون کاملی واسش…
پریسای داخل آینه پر از انفجار بود.
-از کجا میدونی درمونی واسش نیست؟ بله سیروز کامل درمون نمیشه بیماری اصلی هم هنوز اونجاست و حسابی هم گند زده خب که چی؟ تو میدونی آدمها چقدر عمر میکنن؟ تو خودت. خوده لعنتیت. درگیر بیماری خود ایمنی نیستی. بیماری داخلت رو نخورده. سیروز هم نداری. هیچ مرض لعنتیه دیگه ای نداری یا نمیدونی که داری و فعلا سلامتی. برادرت یه ماه دیگه دوباره باید بره تهران دکتر. و تو واقعا چقدر مطمئنی که خودت با شرایط لعنتی که الان درش هستی، بدون بیماری بدون سیروز بدون مشکل آشکار، تا یک ماه دیگه زنده ای؟ تو یقین داری که ماه دیگه هستی؟ اصلا یقین داری که هفته دیگه، روز دیگه، ساعت دیگه رو میبینی؟ از خدا نامه گرفتی که هر کسی بیماره رو از دست میدی و خودت زنده ای و تماشا میکنی؟ هیچ تردیدی نداری که اصلا شاید خودت امشب آخرین شب عمرت نیست؟ درست نگاه کن و ببین! تو تا کی زنده ای؟
سکوت کردم. انگار توفانی از شعله از وجودم خالی میشد. هنوز صادق بودم.
-من… واقعا نمیدونم. هیچ تضمینی نیست. شاید یه اتفاقی پیش بیاد و من… اثری از رفتنم نیست ولی شاید واقعا یه چیزی بشه و من دیگه نباشم.
پریسای داخل آینه ولی خیال فروکش کردن نداشت.
-بله هیچ تضمینی نیست. شاید تو خیلی زنده نباشی که اون زمانها رو ببینی. همه زنده ها یه روزی از خاک میرن و هیچ کسی نمیدونه هر کدومشون چقدر قراره بمونن. در این لحظه تو چیزیت نیست. هیچ کدوم از اطرافیانت هم وضعیتشون اونقدر خطرناک نیست که حس کنی ممکنه فردا از دستشون بدی. پس دقیقا الان تو چه مرگته؟ اصلا تو حرف حساب لعنتیت چیه؟
سکوت کردم. درست میگفت. پریسای داخل آینه درست میگفت. حال برادرم با داروهای فعلی فعلا بهتره. خیلی هم بهتره. نمیدونم تا هفته دیگه چی میشه. نمیدونم تا همین امشب اوضاع چه جوریه ولی کی میدونه اوضاع خود من تا همین امشب چه جوریه؟ خیلیها سالم از خونه زدن بیرون و یه دفعه با یه تصادف، یه ضربه، یه سکته ناگهانی از دنیا رفتن. و اطرافیانشون بعد از سالها وقتی ماجرارو تعریف میکنن با حیرتی تلخ میگن آخه اون هیچ چیزش نبود. یک دفعه حالش بد شد و چند دقیقه بعد رفته بود. اشکها هنوز بودن ولی حالا جنسشون شاید متفاوت بود. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزد.
-میبینی؟ تو خیلی بدی. تو مدعی اعتماد و اعتقاد به خدایی ولی در عمل با خودت و خدا صادق نبودی. میگی بهش اعتماد داری. ولی عوض اینکه ممنون این تغییرات مثبت باشی از موقتی بودنشون مثل سگ ترسیدی و داری واسه فردایی که هیچ کسی ندیده و نمیدونه اصلا چه جوریه الانت رو زهر میکنی و به خدا گیر میدی و مایه عذاب خودت و ناسپاسی به خدا میشی. واقعا خجالتآوره!
حس عجیبی داشتم. درست میگفت. من خیلی بدم. حالم همچنان بد بود خیلی بد.
-من میترسم. اگر این وضعیت…
پریسای داخل آینه به اشکهای حائل بین من و شیشه نظر انداخت.
-کی نمیترسه؟ هر لحظه ممکنه ما چیزهایی رو از دست بدیم. فقط خودمون ازش آگاه نیستیم. حالا تو عمیقتر لمسش کردی. شاید لازم باشه به جای چرت و پرت گفتن به خدا عمیقتر از پیش به درگاهش دعا کنی و به خاطر مثبتهایی که از یه ماه پیش به این طرف داره نشونت میده بیشتر شاکر باشی. موافقش نیستی؟
حس مزخرفی داشتم. مادرم صدام کرد. خاطرم نیست واسه چی. باید میرفتم. اگر سیستمم رو خاموش میکردم نوشته هام پاک میشدن. دستم روی کلید ثبت متوقف شد. پنجره رو بستم. به پرسش آیا مایلید این نوشته را ذخیره کنید پاسخ منفی دادم. پنجره بسته شد. تمام اون سطرهای سیاه پاک شدن. سیستم رو خاموش کردم و رفتم ببینم مادرم چی میخواد.
شب که شد، باز من بودم و اتاق ساکت و خدا. سرم پایین بود. باز اشکها بودن. رفقای با معرفتی هستن اشکها در این ماه های تاریک. حالا زمان داشتم که حسابی خجالت بکشم. و خجالت کشیدم. شدید و سنگین و خیلی زیاد خجالت کشیدم. مادرم خواب بود. من میباریدم. و خدا تماشا میکرد.
-خدایا! موافقم من واقعا بدم. خستگی به شدت بهم فشار آورد و چیزهای بدی گفتم. من همیشه مزخرف میگم و تو همیشه میبخشی. یعنی امیدوارم که ببخشی. باور کن من خیلی خیلی بد خستم. خیلی خیلی بد ترسیدم. خیلی خیلی بد درمونده شدم. تکراریه ولی باز آخر ماجرا ازت معذرت میخوام. منو ببخش. بذار به حساب اینکه یه مشت خاکم و باور کن بدجوری زیر فشارم. لطفا ازم به دل نگیر. لطفا کمکمون کن. من واقعا حالم افتضاحه. خدایا! از این کابوس نجاتمون بده! من همچنان بهت اعتماد دارم. ولی دلیل نمیشه خسته نباشم. نترسم. نبارم. نپاشم. من یه مشت خاک بیشتر نیستم. و تو میدونی عشق و ایمانم اونهمه قوی نیست. لطفا به عزیزهام و به خودم کمک کن.
داروهارو عوض کردن. اثرشون در حال حاضر خیلی مثبته فقط یکی از بهترینهاشون خطر پایین آوردن پلاکتهای خون رو خیلی بالا میبره. اگر بشه اینو یه جوری حلش کرد… من دکتر نیستم و از این چیزها سرم نمیشه. من فقط دلم میخواد این بیماری دست از سر خونواده من برداره و بره. کامل بره و دیگه اثری ازش نبینم. ولی هرچند ساده نیست اما به نظرم پریسای داخل آینه درست میگه. در لحظه زندگی کردن از ترس فرداهای نیومده بهتره. کی میدونه؟ شاید این بهتر بودن واقعا نشونه نزدیک شدن به انتهای این جهنم باشه. کاش باشه! خدایا! لطفا! کاش باشه!
کسی اینجا نیست. هنوز تنهام. مادرم هنوز نیومده. یعنی میشه یه بار دیگه مشکلات من فقط از جنس تموم شدن تعطیلاتم و ناکامی در مهاجرت و عدم شرکت در امتحان آیلتس باشن؟ خدایا! فقط تو میدونی چقدر دلم واسه اون روزها تنگ شده. لطفا کمک کن به اون زمان برگردیم! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
از بس سریع نوشتم دستم بی حس شد. دست راستم این روزها یهخورده معترضه. باید تمومش کنم. باید اینو مینوشتم. باید عصر جمعه ای که گذشت رو مینوشتم. اینو به خودم و شاید به خدا بدهکار بودم. هرچند خدا هیچ چی از طرف ما لازمش نیست ولی من باید مینوشتمش.
بسه دیگه خسته شدم. ساعت3دقیقه از11گذشت. خدایا توکل به خودت. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هیچ.

صبح جمعه.
روزی نسبتا آرام، بیخیال ناآرومیهایی که زیر پوستش در جریانه. بقیه هر کدوم سرگرم گوشی و کامپیوتر و دنیای مجازی و هزار چیز دیگه یه گوشه مشغولن. من هم همینطور. داخل این اتاق سنگر گرفتم و شبیه بقیه مشغولم.
بیماری برادرم خونوادم رو به معنای واقعی له کرد و ما همچنان میجنگیم. این روزها همه چیز آرامتره و من با تمام اونچه از خورده های وجودم باقی مونده دعا میکنم که این آرامش دوام داشته باشه. اسم سیروز شبیه کابوس روی بیداریهام سایه انداخته و بیماری خود ایمنی و ویرانیهای وحشتناکی که به بار آورده روی تک تک نفسهام سنگینی میکنه. اما خدا همچنان هست و من همچنان بهش اعتماد دارم. نمیخوام نق بزنم. یعنی دلم میخواد ولی نفسش نیست. اونقدر خستم که حس میکنم واسه نفس بعدی باید زور بزنم. من روزهای بد در عمرم خیلی داشتم ولی واقعا هیچ کدومشون اینهمه سیاه و اینهمه سنگین نگذشتن. کاش این شب توفانی هرچه سریعتر بره و به خیر ختم بشه. نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم ولی عمیقا حس میکنم دلم توقفم رو میخواد. نباید اینطوری بگم. این ناشکریه. نباید ناشکر باشم. نباید.
تاریکی این اواخر هرچند خیلی تلخ اما واقعیتهای سرد و سختی رو واسم آشکارتر کرد که با وجود اینکه به شدت تلخ و ناخوشآیندن اما واقعیتن. واقعیتهایی که نمیشه منکرشون شد و هرچند همیشه میگفتم میشناسمشون ولی شاید هیچ زمانی اینهمه عمیق و اینهمه دقیق لمسشون نکرده بودم. این لمس اونقدر عمیق و اونقدر نزدیکه که شبیه برخورد یک چیز سمی با پوست لایه های روانم رو زخمی کرده ولی این درد انگار در خیلی موارد آگاه و بیدارم کرده و به شدت امیدوارم این بیداری درم دائمی باشه و کمک کنه برای همیشه دست از یک سری حماقتهای مخصوص خودم بردارم.
بذار یه سر به گوشیم بزنم تا یهخورده بیشتر حالم جا بیاد واسه بیشتر نوشتن.
خب گوشیبازی بسه خسته شدم. عجب وضعیتی ازم میخوان یه متنی رو از فارسی به انگلیسی ترجمه کنم خدایا من واقعا بلد نیستم این چه وضعشه! واقعیتش بلد هم اگر بودم که نیستم اصلا ذهنم متمرکز نیست این جماعت واقعا گناه دارن ولی اصلا در خودم نمیبینم که متمرکز بشم و… اه بسه.
این پست نفله 15 مرداد رو باید جمعش کنم واسه چی تموم نمیشه؟ البته اینکه خودم خیلی بالای سرش نیستم هم بی تأثیر نیست ولی… خدایا من واقعا فاصله گرفتن از همه چیز و همه چیز رو لازم دارم. خب گیریم که فاصله هم گرفتم بعدش چی؟ به چی باید بچسبم عوضش؟ به… هیچ چی. نمیدونم. نمیدونم!
کمبود خودم رو در چیزی که باید زندگی خودم میشد عمیقا حس میکنم. کمبود زندگی خودم رو در گذران خودم عمیقا حس میکنم. کمبود خیلی چیزهای دیگه رو حس میکنم که اگر نباشن مشخص نیست تا کی قادرم ادامه بدم. شاید 10 سال دیگه. شاید20 سال. شاید 40 سال. اما میدونم که فقط ادامه میدم. شبیه خوابگردهای مستی که قدمهاشون فقط پیش میره. مثل چرخهای آهنی که فقط میچرخن. جدی این دنیا چی از جونم میخواد؟ من تا جایی که در توانم بود از خودم مایه گذاشتم. از توانم. جسمم. ذهنم. روحم. از همه چیزم. واسه چی دست برنمیداره؟ واسه چی باورش نمیشه که دیگه موجودیم موجود نیست؟ هیچ در رویی هم نیست. یعنی من بلدش نیستم. یعنی حتما باید زیر خاک باشی تا همه چی تموم بشه؟ میترسم اونجا هم باز لازم بشه بلند شم و از چیزی که دیگه نیست خرج کنم تا… تا نمیدونم چی. خدایا زبون منو بلدی؟ اگه بلدی میشه بشنوی؟ میشه دیگه تمومش کنی؟ آخه مگه من همقدتم که اجازه میدی خاکت اینهمه اذیتم کنه؟ جدی تماشای این مسخره بازی چه کیفی میده بهت؟ تو که منبع مهری به همچین تماشایی رضایت میدی در حالی که منه خاکی که اصلا در برابر موجودیتت به حساب نمیام دل ندارم تماشای درد دشمنم رو ببینم چه برسه به اینکه صبورانه ببینم و کیف هم کنم. آخه این هم شد تفریح؟ اونم واسه خدایی که منبع همه چیزهای مثبته؟ واقعا که!
اوه کی ساعت12شد! باید تکلیفهای گوش کنیم رو انجام بدم. لعنتی باید انجام بدم باید انجام بدم فقط باید همیشه همه چی انجام بدم داخل اینترنت و بیرونش ولی هیچ کدوم از این انجام دادنهای لعنتی نه چیزی رو تمومش میکنن نه چیزی رو عوضش میکنن نه خودشون تموم میشن. این جاده تا کی اینهمه قراره مزخرف ادامه پیدا کنه؟ من بدجوری خستم. خدایا من بدجوری خستم. واسه چی نمیفهمی؟
بسه دیرم میشه. دیگه حس نوشتن نیست. ساعت12و5دقیقه ظهر جمعه12مرداد1403.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خاک بی مرام.

یکشنبه شب.
سال1403تا اینجا واسه من و خونوادم تصویر کامل جهنم بود. بعد از این هم نمیدونم چی میشه. خدایا من حس نوشتنش رو ندارم ولی تو آگاهی لطفا کمکمون کن!
سکوت بعد از فریاد میاد. ورای درد. ورای همه چیز. زمانی که نفس فریاد باشه میشه نوشت. میشه نق زد. میشه فریاد زد. زمانی که نفس فریاد نیست در وادی سکوت محو میشیم. حس میکنم به مرحله سکوت رسیدم. دیگه نوشتن کمک نمیکنه. حتی اینجا. خدایا! این شب لعنتی رو از آسمون خونوادم ببر! من تحمل تماشای آزار عزیزهام رو ندارم. خدایا خودت کمک کن!
اینها به کنار. چقدر دنیای خاکی خدا مرامش کثیفه. تا حالا میدونستم ولی این شبها انگار خیلی خیلی بیشتر کثافتش رو لمس میکنم. یعنی واقعا این… خوشبختانه کسی اینجا نمیاد که بخونه. ولی اگر اومدی، اگر دیدی، اگر خوندی، از من یادگاری داشته باش! دنیای خدا برخلاف خالقش خیلی بی مرامه. تا زمانی که به درد خوردی در نظرهایی. گیر که کردی فقط بخشهای به دردخورت در نظرهاست. به درد که نخوردی، از خودت که نتونستی نگی، از شدت درد هوار دائمت‌رو که نتونستی مهار کنی، همراه که نتونی باشی، دردت از درمون که بگذره، دیگه پاکت میکنه. تا زمانی که دوباره زنده بشی. اگر شدی که دوباره در نظری. اگر هم نشدی پشت سرتو نگاه نکن. فاتحه هم واست نمیاد. فقط برو و فراموش شو. خدایا چقدر این خاکت بی مرامه! چقدر این خاکت بی معرفته! چقدر…!
توقعی نیست یعنی نباید باشه. فقط کاش اگر پشت سر شبت صبحی بود که دوباره تونستی نفس بکشی، بلند شی، حرف بزنی، بخندی، با سر توی دیوار توجیهات توضیحنمای مسخره کوبیده نشی! این واقعا تلخه. صداقت‌رو ترجیح میدم حتی تلخش. این مدلی شنونده با حس احمق فرض شدن دردش نمیاد.
چه نازک نارنجی شدم! خب چه انتظاری میره از خاک و مردمش! خاک اگر معرفت داشت که اینهمه عزیز خوراک سیریناپذیریش نمیشدن. خاکیها هم که حال و وضعشون مشخصه. اونم توی این دوران تاریک. ولی عبرت… چه عبرتی! من پیش از این هم، از خیلی خیلی پیش، روی هیچ قدرت موجود و ناموجودی جز خدا و خودم حساب نمیکردم. فقط حالا دیگه این حساب نکردنم حسابی عمیقتره.
بسه دیگه بیشتر از این حس نوشتن ندارم. همین4تا خط‌رو اگر اینجا نمینوشتم خیلی بیشتر از حالا سخت میگذشت. گاهی آدم گفتنش میاد. گاهی نوشتنش میاد. گاهی… گاهی دردش میاد. دله دیگه. تنگ میشه. میگیره. میشکنه. بیخیال. بیخیال!
قربون حکمتت برم خدا. تو حسابت جداست. بذار سر بذارم روی شونه هات تا قیامت نق بزنم. تو منو یادت نمیره. تو خسته نمیشی از دستم. از نظر تو وسط تیرگیها محو نمیشم. غیب نمیشم. پاک نمیشم. بذار توی بغلت نق بزنم. خدایا نمیتونم. نمیتونم تحمل کنم. خدایا باور کن نمیتونم. نمیدونم حکمته، تاوانه، امتحانه، هیچ چی نیست فقط اتفاقه، هرچی هست تو زورت به اصلاحش میرسه. فقط تویی که میتونی. میشه لطفا درستش کنی؟ من سفت وایستادم و به همه سفت میگم همه چی درست میشه. خدایا میدونی؟ من به حساب تو اینهمه اطمینان خرج میکنم. بیشتر هم میکنم. تو حساب میکنی مگه نه؟ خدایا! مگه نه؟ بیا امشب بهم آرامش بده. خدایی چیزی نمونده بپاشم. بیا واسم بگو که به خیر از این جهنم ردمون میکنی. به تأکیدت بدجوری احتیاج دارم. لطفا بهم بده. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه خسته شدم. تنها هم نیستم اگر ادامه بدم از اتاق بغلی باریدنم دیده میشه. من نمیخوام الان و اینجا ببارم. نمیخوام اونها ببینن. خدایا! فقط خودت. توکل به خودت. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه یکشنبه شب.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاکتوس

4شنبه صبح. نمیشه بازم بخوابم؟ نه نمیشه من قهوه میخوام بعد از چند روز نشمردم ولی خیلی گذشته و سردرد و هفته تاریک و گرفتاریها همه با هم نظم زندگیم رو نفله کردن و من الان به شدت قهوه میخوام.
حس کاکتوس بودن دارم. جدی من خیلی شبیهشم. دلم میخواد لمسش کنم. اطرافم کاکتوس نیست ولی الان بدم نمیاد یکی پیدا کنم و بهش دست بزنم. احتمالا دستم زخمی میشه ولی دلم میخواد بهش دست بزنم. دلم میخواد یواش نازش کنم و بهش بگم هی بیخیال کاکتوسها در هر جلدی که باشن شبیه خودمونن. شبیه تو شبیه من. گاهی شبیه دیشب دلم از کاکتوس بودنم میگیره. خسته و حرصی و حتی متنفر میشم. ولی معمولا چندان خیالم نیست. نه اینکه رضایت داشته باشم. فقط بهش عادت کردم. این شبها به خاطر خستگیهای پشت سر هم یهخورده نازک نارنجیتر شدم و در نتیجه از تصورش اخم میکنم ولی حالا اخم ندارم. هنوز خستم و دلگیر ولی حرصی و متنفر نیستم. ولی واقعا واسه چی اینطوریه؟ ما آدمها واسه چی همیشه اینو تکرارش میکنیم؟ دیروز یکی از خاله هام که خونه خواهر متوفای خودش مونده به مادرم زنگ زده بود گریه میکرد و میگفت روی تراس نشستیم و یه همسایه هم نیومده. گفتم این دفعه که زنگ زد بهش بگو تعجبی نداره. خاله خدیجه دیگه نیست که اونها جمع بشن. اونها به خاطر خاله میومدن. حالا دیگه دلیلی واسه اومدن ندارن. از گوشه کنار زیاد دارم میشنوم که فلان روز توی مسیر بودیم کاش میرفتیم یه سر بهش میزدیم و حالا چقدر به خاطر از دست دادن فرصتی که در فلان عصر واسه دیدنش داشتیم دلمون گرفته! واقعا ما واسه چی اینطوریم؟ یعنی واقعا توی سرمون نمی مونه که یه آدم هرچی هم سفت و ساکت باشه عاقبت یک روزی میاد که میبینیم دیگه باهامون نیست یا دلمون نمیخواد به روی خودمون بیاریم؟ زمانی که کسی هست خاطر جمعیم که طرف هست و مهلت ما واسه دیدنش بی انتهاست. یک دفعه به خودمون میاییم و میبینیم مهلت تموم شده. بعدش میشینیم میشماریم چندتا روز و دقیقه و ثانیه که میشد بیشتر همراهش باشیم و نبودیم و گریه میکنیم. از این تکرار تاریک هیچ خوشم نمیاد. خاله همیشه دوست داشت دورش پر آدم باشه. همه باشن و همه با هم باشن و باشیم. گاهی ملت میگفتن بابا ما کار و زندگی داریم نمیشه که همیشه بریم اونجا. حالا همه دلتنگن و هنوز ناباور. زندگی همون زندگیه. هنوز هم کار و زندگیها هستن. خب پس مشکل کجاست؟ مشکل ما هستیم. ما آدمهای بدی هستیم. تا زمانی که خاطرمون جمع باشه خیالمون نیست. زمانی که دیر میشه تازه میفهمیم چقدر میشد متفاوت باشیم و نبودیم. ما خیلی بدیم. اولیش خودم که هنوز از درد غیبت دایی مهدی مثل مار به خودم میپیچم. خب بذار ببینم پریسای بی معرفت لعنتی این دایی زمانی که بود سالی چند بار میدیدیش؟ زندگی سخت گرفته بود؟ گرفتار بودی؟ خب زندگی الانم سخت گرفته و تو گرفتاری. دایی هم که دیگه نیست بچسب به زندگیت دیگه! الان چه دردته؟ خاطرت جمع بود که هست و تمام؟ پس دل اون چی؟ حسش. شاید دلتنگیش. شاید انتظارش. فقط باشه دیگه بسه هان؟ حالا زمان هست یه وقتی اگر دلت خواست و حالش رو داشتی یه دستی هم به سر حس و حال اون میکشی درسته؟ حالا دیر نمیشه سلامت باشه کافیه بله؟ بیخیال که شاید دلش یهخورده ملاقات، یهخورده مهر از طرفت، یهخورده حضور یهخورده حضور لعنتی بخواد؟ خدایا ما آدمها رو از چه جنس نکبتی آفریدی که اینهمه بد شدیم؟ مگه ما از خاک نیستیم؟ خاک بخشنده. خاکی که از دلش اینهمه گیاه رنگارنگ و لطیف جوونه میزنن و میبالن و گل و درخت میشن. ما آدمها واسه چی اینهمه غافلیم؟
ظاهرا خشم دیشبم هنوز هست خیال میکردم رفته. یعنی زمانی واقعا میره؟ یه چیزی بگم؟ نمیره. میترسم به جایی برسه که خودم رو هم با خودش ببره. گاهی خیلی شدید و خیلی سرد، شدیدتر و سردتر از هر زمانی که اینجا نق میزدم، دلم بریدن میخواد. بریدن و گذشتن و پشت سر گذاشتن تمام اطرافم. میترسم زمانی برسه که یه دفعه و بدون نگاه به پشت سرم انجامش بدم. حس قشنگی نیست ولی بعید نمیبینم از خودم. کاش به اونجاها نرسه!
این شبها گاهی به شدت خودم رو توبیخ میکنم. پریسای داخل آینه هم موافقه. من اشتباهات مسخره زیاد داشتم و این آخریش واقعا مضحک بود. چی شد که من اشتباه کردم؟ واقعا چی تصور میکردم که این… چه انتظاری داشتم؟ این خیلی مسخره هست! نمیدونم چه جوری درستش کنم به نظرم به طرز وحشتناکی سخته. ولی بیخیال شایدم لازم نباشه من کاریش کنم خودش داره میره طرف درست شدن. هرچند خیلی تلخ. هرچند خیلی کند. لازم نیست من درستش کنم. بذار بقیه خودشون درستش کنن. بذار من بیحرکت بشینم تا جریان سرد و تاریک حقیقت خودش بفرستدم به جاده ای که اثری از این خطای جفنگم در ادامهش نیست. و بخند ولی مطمئنم که اون زمان هم برای اتفاقاتی که پشت سرم می افتن دلواپس خواهم بود. کاش چیزی نشه! پریسای احمق! تو واقعا خری! واقعا خری! واقعا!
بسه ساعت از8گذشت. من قهوه میخوام. میدونی؟ از داشتن این امتیاز که اراجیفم در اینجا رو جز خودم کسی اگر بخونه هم نمیفهمه لذت میبرم. کاش از دستش ندم! من لازم دارم گاهی بترکم و تا جایی که شدنیه حس هام رو هرچند نامفهوم ولی کلمه کنم. خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. همه چیز! ساعت8و10دقیقه صبح. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یلدا

شنبه صبح. سلام صبح!
حسش نیست بگم خیلی زمانه اینجا نیستم. انگار هیچ کجا نیستم. عجب بهار مزخرفی بود! دایی قبلش رفت، بیماری برادرم، و این شب! خاله هم رفت!
مدت‌ها بود از این گریه های به شدت بی صدا و به شدت خیس نداشتم. از همون ها که تمام زیر چونم خیس میشد. اونقدر که یکی از همراهان عزادار به مادرم میگفت این صورتش رو شسته یا اینها اشکه! خدایا اصلا تصور نمیکردم جای خالیش اینهمه درد داشته باشه! خدایا! میدونی؟ خالم فقط یه پیرزن کوچولوی خسته بود. میشه اجازه ندی اون طرف چیزی اذیتش کنه؟ عجب! نمیفهمم جدی اینهمه اشک از کجا میاد مگه2تا چشم فسقلی چقدر میتونن ببارن؟
خب کاریش نمیشه کرد. مرگ انتهای همه ماست. هیچ کسی تا ابد موندگار نیست ولی بعضی رفتنها خدایا بعضی رفتنها چقدر درد دارن!
اما جدا از گریه زاری بد نیست ما یهخورده عبرتبین باشیم. اگر درست ببینیم همه چیز اطرافمون پر از عبرته. حتی رفتنها. رفتن خاله و دایی خیلی متفاوت بودن. دایی رفت و یه جهان حسرت تلخ همراه با دلتنگی واسم یادگاری گذاشت که احتمالا تا آخر عمرم پاک نمیشن. خاله که رفت یه کوه دلتنگی نشست روی جای خالیش ولی هیچ ای کاشی پشت سرش روی دلم باقی نموند. من هرچی ازم برمیومد کردم. هرچی محبت بلد بودم بهش دادم و ازش گرفتم. اون میدونست که من دوستش دارم. به نظرم اونم دوستم داشت. از حضورهام خوشش میومد. به بوسه هام میخندید. خدایا چقدر تلخه نبودنت خاله! باورم نمیشه خودش و خونش و همه چیزش پر بود از خاطرات بچگی های من و مهربونی های اون. هفته به هفته خونش می موندم. دور از مادرم. من بچه بودم ولی دلتنگ نمیشدم از بس اونجا خوش میگذشت بهم. و الان که بزرگ شدم میفهمم که اون روزها چقدر ارزش داشتن! خاله آروم و صبور من! خیلی تمیز و بی صدا کجای این آسمون نشستی؟ عزیزه من؟ الان زبون خاکیهارو چقدر بلدی؟ منو میبینی؟ صدام رو میشنوی؟ دلم خیلی تنگه از نبودنت روی سردی خاک خدا! کاش هنوز بودی!
بازم که رسیدم به بارون! بحث عبرت بود! گاهی یه چیزهایی واقعا ارزش عبرت گرفتن دارن. خاله رو انگار کم شناختم. در تدفینش افرادی زار میزدن که در هیچ مراسم ختمی گریه هاشون رو ندیده بودم. از بچگی یادمه که آدمها میرفتن و ما توی ختمشون جمع میشدیم و یه سری آدمها اشک نداشتن و اون روز خودم دیدم خودم شنیدم که بلند زار میزدن. اصلا نمیدونستم. گریه هاشون از ته دل بود. تلخ بود. بلند بود. خاله آروم رفت. خیلی آروم. خیلی تمیز. از زمانی که خاطرم هست ختمها وجود داشتن. و هر ختمی که میرفتیم یه جای کار میلنگید. مثلا بازمونده ها میگفتن وای حالا فلان مورد رو چیکارش کنیم و واسه حل یه چیزهایی تکاپو داشتن. ختم خاله اصلا اینطوری نبود. این اولین ختمی بود که هیچ اگر و حالا چیکار کنیمی نداشت. همه چیز همه چیز کاملا روی روال بود. خاله پیش از رفتنش همه ناهمواریهارو صاف کرده بود. از کفن گرفته تا آب متبرک و حتی وصیت و خرجهای بعد از رفتن و مراسم و خدایا همه چیز اونقدر روون و بی مشکل پیش رفت که هنوز متحیرم. این پیرزن کوچولوی مهربون که روی اون تخت گوشه اتاقش میدیدمش چه قشنگ همه چیز رو درست کرد! مگه میشد؟ رفتنش هم آروم بود. 2یا3هفته بیمار شد. یه شب هم خیلی آروم بالهاش رو باز کرد و پرید. دختر خالم بالای سرش بود و واسمون گفت که رفتنش خیلی خیلی راحت و آرام بود. در تدفینش اونهایی که چشمی واسه دیدن داشتن میگفتن خیلی آروم خواب بود. یکی از دخترخاله ها میگفت با خودم گفتم نکنه اشتباه میکنن! نکنه زنده باشه! اشتباهی جای مرده دفنش نکنن! این شبیه مرده ها نیست! تعجبی نداشت واسم شنیدنش. خاله خوب زندگی کرد. درست روی جاده فرمان خدایی که با تمام وجود بهش اعتقاد داشت! هیچ زمانی هیچ زمانی ندیدم و نشنیدم حتی یه اوف بگه. ساکت و صبور همه چیز رو تحمل کرد. از مردن بچه جوونش بگیر تا فرمانهای شوهرش و همه چیز و همه چیز. روی خاک خوشبخت نبود ولی اگر داستان این اعتقادات درست باشن خاله نمره20گرفت و رفت. اینها رو نمیگم چون این آدم خاله منه و حالا رفته. دارم راست میگم. دایی رو هم دوست داشتم ولی در موردش این مدلی نمیگم. خاله واقعا روی خط اعتقادش زندگی کرد. باورم نمیشد کسی بتونه همه چیز رو اینهمه دقیق رعایت کنه. همهش با خودم میگفتم شدنی نیست. اینهمه سال! یک عمر زندگی! بدون غیبت! بدون نگاه منفی! بدون حتی غرغرهای زیر لب! بدون حس خشم و انتقام از اونهایی که آدم رو تا سرحد جنون حرصی میکنن و گاهی هیچ چی نمیخوایی جز اینکه یه مدلی در جواب کارهاشون یه سیخونک به روانشون بزنی و حالت جا بیاد! مگه میشه؟ اصلا شدنی نیست! ولی شد! دیدم که شد! خاله انجامش داد! خاله تونست و با تونستنش به من گفت که این هم شدنیه هرچند سخت ولی میشه. من حسود نیستم ولی… به خاله گاهی حسودیم میشه. حس میکنم شبیه کسیه که یه امتحان خیلی خیلی سخت رو موفق گذروند. چیزی شبیه آیلتس عمر که اون پیرزن کوچولوی مظلوم بی صدا و آروم به پرسشنامه هاش جواب داد و نمره بیستش رو گرفت و رفت. کار اون تموم شد. موفق شد. قبول شد! خوش به حالش! خوش به حالت خاله! عزیز صبور و مهربونم! خاله خدیجه دوست داشتنیه من! باورم نمیشه نباشی! باورم نمیشه چقدر دلم میتونه تنگ رفتنت باشه! باورم نمیشه! دلم تنگ شده واست! باورم نمیشه!
جدی من خیلی از جاده پرتم. چه جوری میشه اون مدلی زندگی کنم؟ چه جوری میشه پشت سر بذارم امتحانم رو؟ من الان45سالمه و برگه من پره از لکه و اشتباهاتی که همیشه دعا میکنم جز خدا هیچ کسی ندونه. من باید از کجا شروع کنم؟ سخته. انسان بودن سخته. تو چیکار کردی که تونستی خاله؟ بیا یادم بده! کاش میشد یادم بدی! کاش بلدش میشدم! کاش!
این روزها به خودم که میام میبینم دارم سعی میکنم. سعی میکنم زبونم پاکتر باشه. کمتر غیبت کنم. کمتر در لحظه های خشم تیز و تند بگم. کمتر اطرافیانم رو تلخ ببینم. کمتر توی سرم قضاوت کنم. کمتر بد باشم. یعنی اثر داره؟ مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. چی داشتم میگفتم؟ ولش کن بیخیال.
اتفاقهای تاریک در این مدت اونقدر زیاد بودن که واقعا حسش نیست در موردشون چیزی بنویسم. فقط اینکه امسال نه از عید چیزی جز شب فهمیدم نه از شروع تعطیلات نه از گذران بهار. خدایا! بدجوری سخت شده. قربون مهربونیت برم. من همچنان بهت اعتماد دارم. میدونی که! واقعا دارم. بین خودمون باشه کسی که نیست اینجا ببیندم ژست سفت گرفتن داره خیلی سخت میشه واسم. خدایا! خدای خودم! مهربونم! رفیقم! بین خودم و خودت لازم نیست من ماسک بزنم. این شب با سرما و سنگینیش داره لهم میکنه. میشه بغلم کنی؟ باور کن خیلی لازم دارم. خدایا اونقدر لازم دارم که بلد نیستم توضیحش بدم. لطفا بغلم کن. محکم بغلم کن. سفت و مطمئن بغلم کن. لازم دارم توی بغلت جا بشم. لازم دارم حسش کنم. لازم دارم در گوشم بگی بیخیال درست میشه. من اینجام. من این جمله رو به خیلیها گفتم هنوز هم دارم میگم و واقعا هرچی سعی تونستم کردم و میکنم تا درست باشه و تا هر جا ازم بربیاد واقعا هستم. و حالا یواشکی لازم دارم که تو اینو بهم بگی. خدایا! بیا سفت بغلم کن و بگو من اینجام. این خیلی اثر داره من خودم دیدم. و فقط تویی که میدونی الان چقدر این اثر رو لازمش دارم. لازم دارم که بهم بگی. بگی من اینجام. من اینجام!
بسه دیگه باید تمومش کنم. زندگی پیش میره. باید تکالیف گوش کنیم رو جمع و جور کنم. دیر میشه. باید زنده باشم هرچند اگر نجنبم زندگی کردن از خاطرم میره. شایدم رفته. نمیدونم. گاهی حس میکنم ما فقط زنده ایم. چند وقته دیگه زندگی نکردم؟ خدایا! حکمتت رو شکر! ساعت9و37دقیقه صبح شنبه19خرداد1403. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پایان سیاه.

1شنبه شب.
دایی مهدی هفته پیش رفت! ای خدا! رفت خدا! دایی مهدیه من رفت!
شنبه شب بود. از12گذشته بود. حالش بد شده بود. ما منتظر بودیم. هر لحظه تلفن زنگ میزد و میپریدیم. مادرم اینجا بود. نصفه شب تلفن ثابت خونه زنگ خورد. نمیخوام توضیحش بدم. که توی وجودم یه چیزی ریخت پایین. که یه دفعه خونه پر از صدای جیغ شد. که نمیشد من گریه کنم. که باید به مادر پریشانم آرامش میدادم. که همسایه ها از صدای جیغ ترسیدن و خیال کردن من تنهام و نصفه شب چیزیم شده و اومدن کمک. که واسشون توضیح دادم. که خانم همسایه بهم میگفت تو هم گریه کن توی خودت نگه ندار و من سکوت کرده بودم و مادرم توی بغلم بود. که مادرم حالش بد بود. که بعدش مادر رو سپردم دست کسی که بیشتر میتونست کنارش باشه و بردش بیمارستان دیدن بازمونده ها. که بعدش من مات بودم. که نصفه شب بود. که یه آهنگ غمگین بود. که ترکیدم. که داد زدم. که هوار زدم. که هنوز این اشک متوقف نشده. نمیخوام توضیحش بدم. دایی مهدیه من رفت!
نمیتونم این حس دردناک رو از دل مادرم و یواشکی از شونه های خودم بردارم که اگر عمل نمیکرد، اگر مواظب میشدن، اگر تهران مونده بود، اگر لازم نبود حرکتش بدن طرف اینجا، اگر ویروس این ویروسه لعنتی درگیرش نمیکرد، اگر قرنتینه رعایت میشد، اگر منه احمق اینهمه نفهم نبودم و اینهمه غافل، اگر عید سال پیش و سالهای پیش سر از لاک مزخرفم درآورده بودم و میرفتم دیدنش، اگر فقط یه دفعه دیگه میشد ببینمش تا بهش بگم چقدر واسه تمام اینها چه مواردی که رفعشون از دست من برنمیومد و چه اونهایی که میشد من حلشون کنم متأسفم، … خدایا! همه رفتن دیدنش جز من! مدرسه لعنتی کانون ویروسه و من ترسیدم نکنه بهش منتقل کنم و نرفتم دیدنش. بقیه رفتن دیدنش و من از دیدار آخر دریغ شدم که بهش ویروس ندم. بقیه رفتن دیدنش و ویروس دایی مهدیه منو که از زیر اون عمل وحشتناک زنده بیرون اومده بود رو درگیر کرد و عاقبت بردش. خدایا! هرچی میبارم واسه چی تموم نمیشه! از شنبه شب گذشته همینطور میبارم و هنوز هست. پس کی تموم میشه من تموم شدم از بس باریدم! خدایا! پس واسه چی تموم نمیشه! این حس سیاه واسه چی تموم نمیشه!
حالا خودمم و خاطره ها و درد غفلت از برآورده کردن آرزوهای کوچولوی دایی مهدی که از دستم برمیومد و من نفهمیدم و یه بسته شکلات. خدایا! طرفش که میرم سینم میخواد بترکه. بسته شکلاتش رو ندادم بهش! مادرم میگه بازش کن بخور واسش دعا کن. درست میگه ولی حس میکنم با باز کردنش قلبم میترکه خدا! نمیتونم بازش کنم. مال داییه. بسته شکلات دایی مهدیه! خدایا قربون حکمتت برم آخه واسه چی؟ تمام امید خودش تمام انتظار من تمام زحمتهای پسر جوونش رو با این حکمی که دادی خاک کردی! ای کاش میشد دسته کم یه سال دیگه می موند یهخورده از بیمارستان مرخص میشد یهخورده زندگی میکرد یهخورده خوشبخت بود یهخورده من مهلت داشتم که تلافی کنم یهخورده دستم بهش میرسید بسته شکلاتش رو بدم بهش. خدا ای خدای من! دارم توی دردم خفه میشم. واسه چی تموم نمیشه؟
این آخر هفته باید بریم گلستان. ما واسه مرده کلی مراسم داریم و بیخیال زنده هامونیم. ختم اول. سوم. هفتم. 5شنبه اول. پانزده. چهل. سال. خدایا! دایی زنده که بود دلش میخواست بیشتر با هم باشیم. بیشتر بریم خونش. بیشتر دور هم باشیم بیشتر دورش باشیم. خدایا! دلم داره میترکه! مرگ حقه هیچ کسی روی خاکت ابدی نشده که ما دومیش باشیم. همه زمانش که برسه میریم. امروز دایی رفت شاید امشب نوبت خودم باشه. ولی میدونی؟ خیلی چیزها توی این قصه منو عذاب میدن. چیزهایی که تو تمامشون رو میدونی و من نفس ندارم اینجا بنویسمشون. شاید یه زمانی بتونم ولی نه الان. نه امشب. نه این لحظه. آخ خدا خفه میشم. خدایا خفه میشم دیگه نمیتونم! تو خدایی هرچی تو بخوایی ولی خداوکیلی واقعا لازم بود این قصه رو اینهمه اینهمه تلخ تمومش کنی؟ آخه قربون مرامت برم تو ببین منو؟ به قرآن این دلم داره میترکه! آخ آتیش گرفتم خدا پس واسه چی تموم نمیشه؟ آخه واسه چی این آتیش تموم نمیشه مگه نمیگن خاک سرده! آخ خداجان آخه پس واسه چی تموم نمیشه؟
خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم در توضیح این شبهام که دستم یاری نمیکنه و حسش نیست. توانش نیست نفسش نیست خدا! بسته شکلات دایی داخل کشوی پایینی دراور نفس رو از قفس سینم میکشه بیرون و خدایا چه دردی حس میکنم این شبها من! خدایا شکرت! حکمتت این دفعه بدجوری درد داد به تمام جونم ولی شکرت! ای کاش یه کوچولو توی این راه حکمتت با دل من همقدم میشد و نشد ولی شکرت! دارم دق میکنم از این انتهای تاریک ولی شکرت! حسرت این انتهای تلخ تا آخر عمرم در لیست بدترینهای زندگیم موندگاره ولی شکرت! خدایا مصلحتت رو شکر. خدایا حکمتت رو شکر! توکل به خودت!
حسش نیست از شلوغی بچه های محل کار و از فشار در حال افزایش خستگی هام بگم. حسش نیست از هیچ چی بگم. دلم میخواد حرف بزنم نق بزنم داد بزنم ولی نفسش نیست. شونه هام از سنگینی ناگفتنیهای ناگفته دارن خورد میشن. به کسی نمیتونم بگم. خستم از این پایان سیاه و از فشار مواردی که نمیتونم با کلام توضیحشون بدم. خدایا! حس میکنم به طرز بسیار بدی خستم! خدایا! کمکم کن!
دیگه نمیخوام بنویسم. ذهنم حس جمله بندی نداره و دستم حس نوشتن. خسته شدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در جوار جهنم

جمعه شب.
فردا شنبه هست ولی خدایا21بهمنه پسفردا هم1شنبه و تعطیله خب چی میشه اگر اعلام کنن فردا تعطیله؟ خداجونم لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا خدایا باور کن خیلی خیلی خیلی آخ کاش بشه همین الان بگن خدایی خیلی لازمش دارم خیلی!
ترجمه این متنه خیلی بهم سخت گذشت. البته تقصیر خودمه. ترجمه خودم رو البته واسه انجامش از گوگل هم کمک گرفتم یه سری کلمه و چندتا جمله رو واقعا اگر نمیپرسیدم اشتباه مینوشتم ولی در هر حال امروز به بارد نشونش دادم گفتم از1تا20بهم نمره بده. بهم18داد. خدایا ای کاش اینهمه به خودم نامطمئن نبودم! استرس ضعیف شدن مهارت زبانم داره پدرم رو درمیاره!
تمام این آخر هفته… خیلی تاریک بود. خدایا شبی شبیه3شب پیش ما رو واسه هیچ کافری نخواه!
دایی مهدی دوباره رفت بیمارستان. کرونای لعنتی عاقبت دستش بهش رسید و سوار بیماریش شد و… آب بدنش همینطور میرفت و هیچ چی توی معدهش نمی موند. مادرم دیدش و میگفت انگار از قبر در اومده. بعدش هم که بدتر شد و بردنش بیمارستان. چهارشنبه بود که صبح یه دفعه بهمون خبر دادن فشارش اومد روی6و هشیاریش رفته و سریع منتقلش کردن به سیسی یو. بعد از ظهر بود که پسر دایی گفت یه عالمه دستگاه بهش زدن. ترتیب زمان خاطرم نیست به نظرم اطراف سر شب بود که گفت رفته به کما. خدایا تمام اون شب جهنم رو بغل کرده بودم. هر تلفنی که زنگ میزد انگار زنگ اجل بود واسم. مادرم اینجا بود. تشویقش کردم قرص بخوره بخوابه. خاله ها زنگ میزدن. مادرم دلواپس بود. من حس میکردم عضلات روانم منقبضه و آماده پریدن به طرف نمیدونم چی و کجا. فقط آماده واکنش بودم و نمیدونستم چی رو و چه جوری باید حفظ میکردم. شاید مادرم. نمیدونم. آخر شب تمام جسمم درد میکرد. درد کاملا جسمی. حضور تبی کاملا جسمانی رو در اعماق استخون هام احساس میکردم که رفته رفته با نزدیک شدن نیمه شب میومد بالا و آهسته پخش میشد. مادرم هم گفت تب داره. گفتم چیزی نیست مادری از دلواپسیه. بخواب من بیدارم. خیلی وحشتناک گذشت اون شب. خدا نصیب هیچ کافری نکنه!
دردسرت ندم. رسما نابود شدیم همگیمون. امروز خبر رسید که هشیاریش یهخورده برگشته. ظاهرا ویروس دوره مهمونیش رو توی جسم بیمار دایی طی کرده و اگر دست از سرش برداره و بره امکان عمل واسه دکترها بیشتره. واقعیتش بقیه نا امید شدن اما من هنوز امیدوارم. بهشون هم گفتم. تا نفس توی قفس سینه میاد و میره من امیدوارم. اون بالا یه خدا هست که نمیشه بهش امید نداشت. خدایا! توکل به خودت! هرچی تو بخوایی! ولی من دلم دایی مهدی رو هنوز بین خودمون میخواد. خیلی میخواد خیلی. باز هم هرچی خودت صلاح میبینی ولی نق که میشه بزنم. درددل که میشه کنم. از دلتنگیم که میشه واست بگم. از دلواپسیم. از اینکه چقدر دلم گرفته از تصور رفتنش. از اینکه عصر جمعه هست و من فقط با نوشتن اینها چقدر نفسم تنگ میشه و چقدر این باریدنم این لحظه شدیده هرچند این آخری رو لازم نیست بگم تو خودت داری میبینی. خدایا! تو خدایی! هرچی تو بخوایی! ولی اگر بشه یهخورده با این اشکهای من راه بیایی خب من این عصر جمعه اینهمه صورتم خیس نمیشه. توکل به خودت. هرچی مصلحت خودته. حکمتت رو شکر. من دعا میکنم. تقاضا میکنم. ولی چه مصلحتت هم جهت با دل من باشه و چه نباشه شکر هم میکنم. خدایا بهت اعتماد دارم. میدونی که! هر پایانی واسه این قصه بخوایی من باز هم بهت اعتماد دارم. توکل به خودت. فقط خودت. فقط خودت!
یه سری از مشقهای گوش کنیم رو نوشتم ولی نه تمامش رو. واقعا تمرکز کردن وسط این قیامت دلواپسی و انتظار واسم سخت بود ولی در هر حال تونستم به یک جاهایی برسم. خدایا یه کاری دستمه که خیلی خیلی تأخیرم زشت شد اصلا هنوز بازش نکردم خدایی این هفته قرار بود کاملش کنم اولا با این ماجرای بیمارستان خدا شاهده اصلا ذهنم ذهن نبود دوما کلی کار گوش کنی داشتم و خدایا وای خداجون لطفا من باید اینو سریعتر تحویلش بدم بدجوری بد شد!
ای خدا میگم هیچ راهی نداره فردا رو تعطیل کنن؟ آخه واقعیتش من… خدایا لطفا! باور کن این تعطیلی رو میخوامش. من خیلی اینجا گرفتارم اگر بشه یه تلنگری به ذهنشون بزنی که بگن فردا لازم نیست بریم سر کار واقعا نفس راحت میکشم و خب خوشحال میشم و… چی بگم. کاره دیگه. امید همیشه خوبه شاید زد و اعلام هم کردن. آخ چه امید شیرینی!
بیخیال. چه من فردا سر کار باشم و چه نباشم، فردا هم یکی از روزهای خداست. چیزی که مال خدا باشه هم که بد نمیشه. پس در هر حال فردا روز خوبیه. ولی اگر تعطیل باشه روز خوب بهتریه خخخ.
بسه. بذار برم یهخورده نفس تازه کنم بعدش ببینم کجای داستانم. خسته شدم. دیر هم میشه. ساعت7و52دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط بخند.

3شنبه عصر یا شب. به جهنم که نمیدونم کدومشه.
آخجون آخر هفته! یوهو!
تنها نیستم. من و مادر. فردا مدرسه در کار نیست. خدایا شکرت! این جوجه ها عجیب شدن. حس میکنم عجیب بهم بسته شدن. خدایا من نمیتونم به مهرشون جواب بدم بلد نیستم باید چه معامله ای کنم! خدایا کمکم کن خیلی خیلی افتضاحه که هر کسی حتی یک بچه محبتش رو به وجود یک نفر گره بزنه بعدش بفهمه که طرف اینهمه که تصور میکرد نبود. حسش خیلی مزخرفه خیلی. خدایا نمیخوام به این2تا همچین حسی بدم و این هیچ ربطی به خود من نداره. واقعا دلم نمیخواد2تا بچه همچین تجربه نکبتی داشته باشن. نمیخوام در بزرگسالیشون یادآور همچین حسی واسشون باشم. خدایا! کمکم کن!
باید برم بیرون خدایا باید از خونه برم بیرون. چندتا چیزمیز لازم دارم. باید واسه بچه هام یه چی جز مداد شمعی بخرم. باید واسه خودم هم چندتا چیز بخرم. خدایا باید بزنم بیرون خدایا یه کاری کن این آخر هفته بتونم برم بیروووووووووووووووووووووون خدایا باید برم بیرون باید برم بیرون وای خداجون باید برم بیرون.
اخبار مربوط به آزاد شدنم از اون کلید کزایی یواش یواش داره گسترش پیدا میکنه و البته دردسرهای حاصل از این خلاصی هم همینطور. باید چندتا جا چندتا چیز رو عوض کنم که میگن یهخورده کار میبره. هی! به جهنم که کار میبره! من کارم رو کردم. خوب کردم! باید زودتر میجنبیدم که از بس احمق شدم نجنبیدم. بذار هرچی میخواد طول بکشه من کار خودم رو کردم و آخ جون و ازینا.
اوضاع ظاهرا آرومه. توفانها فعلا گذشتن و هوا صافه. تگرگ نمیاد ابر هم نیست گرد و خاک هم دیده نمیشه. به نظرم راهش رو بلد شدم. فقط بخند. فقط منفیهای خودت رو ظاهر نکن. فقط لبخند بزن. هر جا هم لازم شد قهقهه بزن. باقی کار خودش پیش میره. دسته کم دردسر جدیدی درست نمیشه. خودتی و گیر و دار و درد و دردسر خودت. فقط بخند. همه چی آروم باقی می مونه و دیگه دلواپس بیرون از خودت هم نیستی. اون بیرون معتدل پیش میره و لازم نیست بخوایی چیزی رو درستش کنی. خاطرت جمع میشه و هوا هم صاف باقی می مونه. فقط بخند. فقط بخند! واسه حفظ آرامش اون بیرون فقط بخند. فقط… بخند!
مثل همیشه تکلیف دارم. باید برم انجامشون بدم. یعنی زمانی من بدون استرس مشقهای ننوشته در باقی عمرم خواهم داشت؟ نکنه دیگه نباشه؟ خدایا کمکم کن!
عجب هفته ای بود بچه ها ناکارم کردن. چی میشه شنبه رو تعطیل اعلام کنن؟ هوممم. بیخیال. فردا قرار نیست برم سر کار. شاید مادرم بخواد همراهش برم جای دیگه. اداره و بانک واسه اصلاح حساب هام و نمیدونم کجا. شاید هم نخواد ولی در هر حال فردا قرار نیست برم سر کار. دور از مدرسه و دور از بچه ها و دور از اون کتابهای مسخره و دور از همه این موارد کزایی. آخ جون.
ساعت از6گذشت. باید برم سر گرفت و گیرهام بلکه این آخر هفته به یک جایی برسونمشون. خدایا لطفا یه هل بده باور کن خسته شدم اینجا که میشه بگم اینجا فقط تویی گفتنش گرفتاریم رو زیاد نمیکنه به جان خودم خستم بدجوری خستم دارم نصف میشم قربون دستت بیا یه هل بده بذار یهخورده نفسم بالا بیاد!
دیرم میشه. ساعت6و6دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا تحملم کن.

بعد از ظهر جمعه.
خدایا عجب سرده! به نظرم اون بیرون داره بارون میاد شاید هم اومده و تموم شده و حالا ماشینها از روی خیابون خیس رد میشن و این صدا درست میشه. در هر حال سرده.
فردا شنبه هست. خدایا چی میشد برف میبارید و فردا تعطیل اعلام میشد؟ اصلا حس… بسه. ولی واقعا حسش نیست حس شلوغیها و جشن احتمالی و من واسه برنامه دهه فجر به بچه هام هیچ متنی واسه اجرا ندادم. بذار واسه جشنهای دیگه سر این یکی واقعا هیچ چی بلد نیستم بنویسم.
یکی2تا از مشقهام رو نوشتم تحویل دادم. چندتا بزرگش مونده. باید بجنبم. باید بجنبم خدایا باید بجنبم.
این روزها انگار هر روزش واسم کلی آگاهی همراهش میاره. قدم به قدم که پیش میرم انگار بیشتر سر درمیارم. این لحظه عمیقا احساس میکنم هرچی پیشتر میرم آدم بزرگهای اطرافم کمتر و کمتر میشن. حس میکنم همه اطرافم پر از بچه هاییه که شاید حتی شکننده تر از شاگردهای کلاسم باشن و من تا الان به خاطر شناسنامه هاشون ازشون تصوری بزرگتر از واقعیتشون داشتم. اونها کوچولوهای خسته ای هستن که خودشون نمیدونن تا بزرگ شدن کلی راه در پیش دارن. گناهی به این خاطر متوجهشون نیست ولی الان عمیقا حس میکنم وظیفه ای که در قبالشون روی شونه هامه چقدر از چیزی که تصور میکردم سنگینتره. خدایا باید مواظب همهشون باشم اینها شبیه چینی های تزئینی با یک فوت میشکنن من واقعا دلواپسشونم لطفا کمکم کن!
و خدایا تو به کسی نمیگی میدونم که نمیگی واقعیتش یهخورده هم یواشکی دلواپس خودمم. میترسم خداجون. میترسم واسشون. واسه خودم. اگر از پسش بر نیام اگر از پس مواظبت از هر کدومشون بر نیام اونها ترک برمیدارن و خورد میشن. من خیلی میترسم. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! و یواشکی واسه خودم هم میترسم. یواشکی. به نظرم از حالا باید یواشکی بگم. فقط به خودت. که دلواپس میشم. که بریده میشم. که خسته میشم. این گفتن ها هم میتونن چینی ها رو بشکنن. تا حالا نمیدونستم و الان میدونم. تو اما خدایی. سفتی و نشکستنی. تو چیزیت نمیشه. من سعی میکنم از حالا دیوار محکمتری واسه شکستنیهای بیشتری باشم که تا الان نمیتونستم تصور کنم درصد ضربه پذیریشون چقدر از باور خودم بیشتره. ولی میشه در عوضش تو هم دیوار نزدیکتری واسه خود من باشی؟ آخه در هر حال ماهیت من که عوض نمیشه! من همون یک مشت خاک بیشتر نیستم. فقط حالا حس میکنم به طرز وحشتناکی شونه هام سنگینترن. خدایا خیلی امنیت تکیه بهت رو لازم دارم. لطفا اجازه بده حضورت رو عمیقتر بفهمم. دستت رو حضورت رو کمکت رو خیلی میخوام. آخه میدونی؟ دیگه مطمئنم هیچ جای دیگه نیست که بشه من بگم چقدر احساس بریدن میکنم. اطرافم پر از شیشه های نازکه و من نمیخوام هیچ ترکی درست کنم. دردم میاد از ترک های احتمالی. خدایا چقدر دنیای تو زیادی بزرگه و چقدر این فضای بی دیوار از نظرم تاریک و بسته هست! و چقدر من خسته ام! لطفا بغلم کن خدای مهربونم! میخوام یواشکی یهخورده همه چیز اطرافم یادم بره. اینکه هیچ نقطه امنی در اطرافم نیست. هیچ اتکایی نیست. هیچ لحظه آرامی نیست. اینجا واسه خستگی در کردن من امن نیست. امن نیست! اینجا هیچ جای اینجا امن نیست!
به نظرم واقعا داره بارون میاد. خدایا بیا یه کوچولو معجزه کن یه تعطیلی بی خطر و ضرر بده بهمون! باور کن لازمش دارم. اگر ندی هم ناشکر نیستم ولی بیا بده! خدایی خیلی خوب میشه بچه ها هم خوشحال میشن. از تصور شرکت در جشن های فردا سرم سوت میکشه لطفا واسم حلش کن من واقعا دلم میخواد امروز بدون تصور فردا و فردا بدون گرفتار شدن در شلوغی های محل کار و زندگی واقعی دسته کم سکوتم رو نگه دارم. خدایا بذار نق بزنم من واقعا خستم!
خوابم میاد. بیا من کتابم رو بزنم بخونه و یهخورده چشمم بسته بشه. شاید کمک کنه. شاید این حس بی توصیف یهخورده بره عقبتر. خدایا ببخش ولی از حالا شنونده نق زدنهام فقط تویی پس لطفا تحملم کن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت1و52دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سرد. سردتر. منجمد.

5شنبه شب.
عجب روزی بود! دیروز و امروز. همراه مادر درگیر آشپزخونه و آماده کردن کلی مایه کتلت و بسته بندی و مزه دار کردن چندتا بسته جوجه واسه هفته آینده خودم و کلی موارد شبیه این و امروز هم چیدمان بالای آشپزخونه من کلا عوض شد و به جان خودم این دفعه جای نق نیست این مدلی قشنگتره و من کارهای آشپزخونه ای رو دوست دارم البته جز ظرف شستن که همیشه هست و خوشم میاد حس کنم یه زن در جهان واقعی هستم نه یه سایه اینترنتی که همهش… مدل خستگیش یه مدلی دلچسبه. اینو بیشتر از گیج خوردن در اینترنت دوست دارم.
اینترنت. این روزها عجیب از اینترنت هم شبیه دنیای بیرون و موارد گذشته حس دلسردی میکنم. هرچی هم به خودم میگم تلقینه این حس قویتر میشه. اصلا حس و حال اینترنت رو ندارم دقیقا شبیه موارد مثبت دیروزهام که دیگه هیچ حسی بهشون در خودم نمیبینم و واقعیتش هیچ حرارتی در خودم حس نمیکنم واسه هیچ چیزشون چه حقیقی و چه مجازی و. چی شده! این روزها برعکس گذشته بعد از مدرسه شیرجه نمیرم داخل تیمتاک. کلی میگذره و عصر یا گاهی حتی شب میرم و زود هم داخل کانال بسته با مود خواب ولو میشم به کتاب خوندن. این روزها که تعطیلم بیشتر میرم تیمتاک ولی به نظر خودم اندازه گذشته نیست. نمیخوام نق بزنم فقط توصیف حس این زمانمه. یهخورده لزوم چند روز فاصله از همه چیز سنگی و کاغذی رو حس میکنم. مهلتش گیر نمیاد ولی شاید همینطوری غیبت هام از جمع رفقا و از جمعهای آنلاین بتونه یواش یواش پیشم ببره و من واقعا دیگه نمیدونم چی میخوام. اینکه همچنان داخل اینترنت تاب بخورم و واسه رفقای دنیای واقعی بهانه بتراشم یا بیخیال هر2طرف بشم و فرمون رو بچرخونم به یه طرف دیگه. هنوز نمیدونم چی میخوام ولی به نظرم در آینده ای نه چندان دور حرف حساب خودم سرم بشه. دلم تغییری رو میخواد که هرچی چشم تنگ و گشاد میکنم در جاده اینترنت و حتی در جاده واقعیت نیست. همینطور بی انتها و بی تغییر و بی منظره و یک سره رفته و رفته و رفته. حتی یک پیچ هم نداره فقط همین طوری میره و من از این یکنواخت رفتن خسته ام. عبارت سوال تکراری هی شبیه زنگ اخطار روان توی سرم صدا میکنه.
-آخرش چی؟ آخرش چی؟ آخرش چی؟
نمیفهمم من چیم شده؟ حتی حسش نیست سعی کنم خودم رو بفهمم. فقط عجیب خستم از تمام مواردی که اون بالا گفتم و دیگه حس توضیحشون نیست. من چیم شده؟
عاقبت یکی از مشقهای بزرگ و خب تقریبا بزرگم رو امروز تحویل دادم. کلی بزرگترهاش هنوز هستن ولی باید تمومشون کنم. تقاضای اداره خودم رو هم نوشتم باید فردا پرینت ازش بگیرم. این اتاق آخ خدا جای درست درمون ندارم هر دفعه باید پرینترم رو از کمد و از کاور بکشم بیرون سوارش کنم یه صفحه پرینت بگیرم دوباره ببرم بذارم سر جاش تا دفعه بعد و یه صفحه دیگه. گندش بزنن بدم میاد خب. بیخیال فردا پرینته رو میگیرم.
امروز نشستم یهخورده اوضاع یادداشتهای داخل سیستمم رو مرتب کردم. بدک نشد هرچند هنوز کار میبره ولی بدک نشد. باید یه دفترچه یادداشت واقعی جدید درست کنم قبلیه دیگه داغون شده. خدایا زمان زمان زمان خدایا زمان!
هفته تاریک لعنتی امروز کم مونده بود پرتم کنه زمین. باز هم شکر که خورده به تعطیلاتم واقعا سر کار تحملش بدجوری سخته و این دفعه حسابی جستم. تا تونل بعدی هم خدا بزرگه. شاید باز هم در برم کی میدونه؟ الان نمیخوام بهش فکر کنم. فردا قاعدتا باید شروع کنه به عقبنشینی و من هم باید شروع کنم به رو به راهتر شدن واسه شنبه. اه شنبه! هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاکم. کانال باز ولی همه در سکوتیم. به نظرم بدم نمیاد برم رادیو میوت و مود خواب بزنم ولو بشم زیر پتو و کتابم رو بخونم. حوصله ندارم بشینم. شلوغ نیست همه بی صدا هستیم ولی من به نظرم ترجیحم رادیو میوت و مود خواب و پتوی خودم باشه.
خب سکوت کانال باز انگار تموم شد. بهانه ای به خودم برای در رفتنم. چند لحظه دیگه رضایت میدم که شوت بشم به کانال میوت. بسه. ساعت11و34دقیقه. تا بعد.