دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کوچ

1شنبه شب. خونه جدید. شاید کمی از جای قبلی کوچیکتر، پرتتر، آرومتر، این آخریش حسابی درسته. آدرسم رو کسی بلد نیست. به نظرم دلم نخواد به کسی بگم. به هیچ کسی. عجیب دلم سکوت میخواد. عجیب در هوای سکوتم. عجیب دلم میخواد با خودم باشم فقط خودم. 2-3روزیه که نوشتن داخل نت رو شروع کرده بودم که همه رو آوردم اینجا. خودم رو درک نمیکنم و گاهی مایه خنده خودی ترها میشم که اگر نمیخوایی کسی بخوندت واسه چی داخل نت نمینویسی سایت میخوایی چیکار؟ درست میگن ولی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته. داخل نت که مینویسم انگار کوله بارم روی دوشمه و همه جا باید ببرمش. ولی یه جا که داخل اینترنت دارم انگار یه خونه توی اینترنت هست که واسه خودمه و دیگه لازم نیست کوله روی دوشم باشه. انگار زمانی که یه گوشه اینترنت واسه خودم چرت و پرت مینویسم میتونم کولهم رو بذارم یه جایی. داخل یه4دیواری مجازی که برای خودمه. الان که اینجا دوباره هست، هرچند با نشانی متفاوت، حسم مثبته. خاطر جمعم انگار. دوست دارم این خاطرجمعی رو. خب طرف که من باشم عجیب نیست. من عاقل نیستم. چه خوبه که نیستم! آخ جون!
هیچ چی فقط دلم خواست بیام اینجا و واسه خودم بگم که به خونه جدید نقل مکان کردم و تقریبا جاگیر شدم و جام ظاهرا راحته. طول میکشه شاید که عادت کنم شاید هم نه ولی این لحظه از اینکه اینجا هست و دوباره جا واسه اومدن و نق زدن و چرتنویسی کردنهای من برقراره حسم مثبته. حوصله ندارم بیشتر بنویسم. انگار این نوشتن امشب لازمم بود که حضورم در اینجا تثبیت بشه. حالا تثبیت شد. دیگه بسه میخوام برم نمیدونم کجا ولی فعلا دیگه نوشتنم نمیاد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق5

23مهر1402.
صبح زود. خیلی زود. کتاب میخوندم. همه چیز همه چیز. اسم نویسندش چی بود؟ چه فرقی میکنه من هیچ زمانی اسم نویسنده ها خاطرم نیست. این کتابه رو الان تمومش کردم. نمیخوام در موردش حرف بزنم. میخوام صدام رو ول کنم هوار بشه. میخوام جسمم رو ول کنم و در یه انفجار همراه صدام دنیای اطرافم رو منفجر کنم. ویران کنم. محو کنم. نمیخوام حرف بزنم. نمیخوام بیدار باشم. نمیتونم ننویسم.
خواستم بنویسم حالم خوش نیست. پاکش کردم. توصیفم نیست. توصیف الان من نیست. باید با یک کسی حرف بزنم. نمیخوام حرف بزنم. کسی نیست. هیچ کسی نیست. شاید من در اشتباهم مثل همیشه. من همیشه در اشتباه… ولی نه من در اشتباه نیستم. من اشتباهم. من خود اشتباهم. من همیشه یک اشتباه بودم. خدایا همیشه یاد گرفتیم هر خلقتی یه هدفی درش هست. خیلی جدی ازت میپرسم. هدفت چی بود از خلقت من؟ اگر زورم میرسید بهت الان رو در روت وایمیستادم و تمام45سال زندگیم رو میگرفتم بالا پرت میکردم طرفت و هوار میزدم بهم بگو! هدفت چی بود از این؟ دقیقا هدفت از این پرونده چی بود؟ بگو چی بود بگو هدفت چی بود؟
زورم نمیرسه. دستم هم نمیرسه. اون بالا بالاتر از دست و زور من نشستی و بیخیال به این منظره میخندی. به من که روی تختم نشستم و دارم چرت و پرت مینویسم و دلم میخواد هرچی نیکوتین روی میزه رو یه نفس قورت بدم. اوه نه دلم نمیخواد من جرأت تحمل عواقبش رو ندارم. دفعه پیش هنوز یادم نرفته. و من تمام دیروز بیمار بودم. سر کار رفتم. خاطر مادرم رو از پشت خط جمع کردم. با بچه های تیمتاک خندیدم. یه ریدینگ زبان خوندم و تستهاش رو زدم. و تمام روز بیمار بودم. هنوز هم کامل رو به راه نیستم. چه فرقی میکنه. کسی جدی نمیگیره. شاید حتی خودم. من یه اشتباهم. اشتباهی که مهلت بیمار شدن نداره. اینجا جایی واسه من نیست. توی زندگی من، جایی واسه من نیست. واسه بیمار شدنم. واسه خواهندگی هام. واسه ترجیح هام. واسه حسرت هام. اینجا توی زندگی من جایی واسه من نیست.
چقدر سرده. تمام اتاق سرده. تمام خونه سرده. تمامم سرده. توی دنیای من کسی نیست. هیچ کسی. توی دفتر تلفنم نمیگردم. کسی نیست. توی جهانم نمیگردم. کسی نیست. هیچ کسی نیست. چقدر سردمه. آخرین دفعه که اینطوری سردم بود رو خاطرم نیست. نبود. به نظرم نبود. آخرین دفعه آتیشی بودم. تب داشتم. تمام شب از گرمای آتیشی که داخل و بیرون جهانم شعله میکشید میسوخت. میسوختم. تمام شب. تمام روز. تمام هفته. تمام من میسوخت. من هیچ زمانی در مواقع تاریک سردم نبود. همیشه آتیش میگرفتم. الان سردمه. چقدر سردمه! دارم منجمد میشم. چقدر سردمه!
دلم میخواد باز بنویسم. تنها اتصالم با… هیچ. دلم میخواد باز بنویسم. دلم میخواد بنویسم. فایده نداره. توصیف من نیست. توصیفم نیست. هیچ جمله ای توصیفم نیست. ای کاش بود! نیست! خیلی سردمه! ساعت5و51دقیقه صبح1شنبه23مهر1402. 10دقیقه دیگه یا بیشتر باید بلند شم آماده بشم برم سر کار. زندگی روزمره. باید فرار کنم. باید در جلد یک معلم کلاس بچه های استثنایی، در جلد دختر مادرم، در جلد یک زنده در مسیر زندگی مخفی بشم. شاید یادم بره که چقدر سردمه. ولی خدایا! این عادلانه نبود. عادلانه نیست. سردمه. خدایا چقدر سردمه. چقدر، سردمه!
ساعت5و53دقیقه صبح1شنبه23مهر1402. 5و54. چقدر سردمه! 5و55. دیگه نمیخوام بنویسم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق4

21مهر1402.
عصر جمعه. اومدم خونه. خدایا آشیونه کسی رو نگیر ازش. خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت هزارتا شکرت!
تنها نیستم. اتاق بغلی. من در سنگر خودمم. خدایا چقدر خستم! اینهمه خستگی واسه چیه من که تمام مدت نشسته بودم پس واسه چی انگار از کوه بالا رفتم!
نای دوش گرفتن ندارم میشه امشب نباشه؟ فردا نمیدونم فردا شب هر زمان جز امشب. اینجا امنترین جای جهانه واسم خدایا ازم نگیرش من این یه وجب جا توی تمام جهانت روی تمام خاکت رو چقدر دوست دارم! هی بیخیال بسه.
زوده ولی دلم میخواد بخوابم. الان وقت خواب نیست بذار ببینم حال دارم کار کنم یا نه. وووییی نه.
تیمتاک. بچه ها و جمع تقریبا همیشه شلوغ. سرزندگیشون رو دوست دارم ولی به نظرم خیلی بینشون نمیمونم. فعلا که هستم.
فردا مدرسه. خدایا شکرت که غیبت نمیکنم. میگم که خدایا! چیزه! من غیبت نمیکنم ولی میشه جوجه بزرگه من فردا غیبت کنه؟ نق نمیزنمها ولی خب غیبت کنه دیگه! شکلک مظلومیت ترکیب با بدجنسی. ولی به نظرم بدجنس نیستم فقط یهخورده چیزه. تنبل شاید. تنبل هم نه فقط… وای خداجونم!
یه عالمه چیزمیزهای زبان انگلیسی پیدا کردم. باید برم برشون دارم. تلگرام. فیلتر دیوونه!
حس و حالم داره بهم ارورهای بدی میده که واقعا لازمه بهشون توجه کنم. این ماجرا عاقبتش واسه من مثبت نیست و اگر پیش بیاد تقصیر کسی جز خودم نیست. از خیلی پیش باید توجه میکردم که نکردم و الان هرچند سخته ولی بد نیست مواظب باشم تا از این شیب که داره تندتر میشه پایینتر نیفتم من واقعا دلم اون فرداهای تاریک رو نمیخواد. پریسای داخل آینه به نشان نارضایتی واسم سر تکون میده. درست میگه. باید عاقلتر باشم. هرچند از عاقل بودن خوشم نمیاد ولی گاهی فقط گاهی لازمه. شبیه تزریق شبیه… شبیه واقعیتهای بی مروتی که در هر حال واقعیتن و تبصره ماده و حس و حال هم سرشون نمیشه. سعی میکنم. به خدا سعی میکنم. از فردا. نه. از امشب. نه از… از همین لحظه همین الان همینجا. خدایا! کمکم کن!
ساعت4و41دقیقه عصر جمعه. دلم همچنان ادامه وراجی نوشتاری میخواد. نباید. بسه. باشه واسه بعد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق3

21مهر1402.
صبح جمعه. هنوز این بالاییم. اگر امروز برنگردم پایین فردا به دردسر می افتم. خدایا کمک کن من دردسر نمیخوام.
تیمتاکم. زور میزنم مهتاب این ماه رو بنویسم. صحنه جنگی که باید توصیفش کنم سخت پیش میره. ذهنم توی هوای توصیف جنگ ساکنان خونه زمان با موریانه های مهاجم نیست. ذهنم توی هواهای دیگه چرخ می زنه. واسه چی حوصله رعایت قواعد نیمفاصله رو ندارم؟ بیخیال اینجا تا اطلاع ثانوی بدجوری امنه. نقل مکانم بد هم نیست. تا مدت نامعلوم هیچ کسی پیدام نمیکنه مگه به ضرب اتفاق که اون هم پیش نمیاد.
خاطرم باشه فردا چندتا عروسک پاککنی واسه سر مداد بچه هام ببرم که بهشون جایزه بدم. به نظرم دوست دارن. یکی از این عروسکها خیلی از نظرم خوشگله نمیشه بردارمش واسه خودم؟ ستاره ها و تیله های پارسالی رو گم کردم. خدایا کجا گذاشتمشون؟ انگار همین دیروز خب نه پریروز بود که رسیدم خونه و مخفیشون کردم چون قرار بود تا4ماه لازمشون نداشته باشم. 4ماه! واسه چی اینهمه سریع رفت این4ماه؟ بیخیال. شاید به همون سرعت هم دوباره برسه. یعنی میشه؟ شدنش که میشه ولی سرعتش… خردادی که میاد من در چه حالم؟ هی! بسه دیگه!
بارون وحشی دیروز امروز عقب کشیده. میگن دیگه تا3شنبه نمیباره. برای من فقط امروز نباره بسه.
اخبار اجتماع قریب الوقوع بچه های اینترنت پرتم میکنه به یه جهان خاطره که دلم میخواد فراموششون کنم هرچند یادآوریشون بهم لبخند میده. لبخندهای حاصله واسم شبیه تأثیر الکله. اول قشنگ بعدش هم خماری تلخش. دلم نمیخوادش. دلم فراموشی میخواد. دلم اضافه کردن به این حجم تاریک رو نمیخواد. پس نمیکنم. اما کاش میتونستم! کاش میشد بلکه این حاله تاریک میرفت از دفترم! کاش میشد آدمها هم ری استارت بشن! اگر میشد من برمیگشتم به… به چه زمانی؟ پیش از نیمه دوم… اول…دهه90… عقبتر… 80… عقبتر… بسه. دیگه بسه! شدنی نیست. دیگه بسه!
امروز باید برگردیم. من فردا باید سر کار باشم. اینجا تعمیرات تموم نشده. خدایا امروز باید برگردیم.
پوله معمولی میخوام. اوه خدا واقعا میخوام. پول پوله معمولی میخوام. مادر رفته ببینه تعمیرات به کجا رسیده. کاش بجنبن! امروز باید برگردیم.
دلم یه سری از اون ستاره های درخشان کوچولو میخواد. از همون هایی که منتظرشون میشدم و خوش میگذشت. الان چیزی پیدا نمیکنم. باید منتظر چی باشم! تعطیلی. نه به درد نمیخوره اولا به این زودی نیست آخر هفته ها هم که… خرید. چیزی لازم ندارم. البته چرا لازم دارم ولی گیرش نمیارم من یه فندک باطریخور میخوام که هیچ کجا نیست. باید بازارهای داخل شهر رو بگردم. کاش پیدا کنم! ولی در هر حال از حس انتظار این گشتن ذوق نمیکنم. درست کردن کیک بستنی. هوممم. مثبته ولی درخششش زیاد نیست. ذهنم روی چیزی که به اندازه کافی بدرخشه متمرکز نیست. کاش باشه! لازمش دارم. شاید زمانی که برگردم پایین چندتا پیدا کنم. شاید. امروز باید برگردیم.
اوه کی ساعت11شد! انگار از8یه دفعه پریدیم روی11و چه عجیب! خدایا میشه فردا… بیخیال. فردا هم روز خداست. هفته ای که گذشت بد سپری نشد واسه چی باید فردا بد باشه! بیخیال. ذهنم عمود می ایسته. امروز باید برگردیم.
به نظرم بد نیست بس کنم. چه فایده داره گفتن های من! اینهمه هفته سکوت کردم و… بیخیال اینجا کسی نیست. بذار بنویسم. حس بیگانگی با نوشتنم به خاطر سکوت طولانی مدتم داره یواش یواش وا میده. من دوباره دارم مینویسم. خودم رو. اطرافم رو. نق هام رو. به نظرم خوبه. به نظرم مثبته. گفتن رو هرچند اینجا به سکوت ترجیحش میدم. شاید چندان بی فایده هم نیست. کی میدونه.
بله مثبته ولی الان بد نیست دیگه بس کنم. این صفحه هم میره کنار صفحات پیشین. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق2

همچنان20مهر1402.
عصر. اینترنت اینجا داغون شد. الان درسته ولی چند ساعتی انگار از جهان جدا شده بودم. باید حس و حالم رو تعمیر کنم. بد بسته اینترنت شدم. نمیخوام بیشتر توضیحش بدم. شاید بتونم توضیحش بدم ولی دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
امروز نشد بریم پایین. کاش فردا این طلسم باز بشه! من شنبه باید سر کارم باشم. خدایا کمک کن!
تیمتاکم. کانال باز. رادیو. یه سری از بچه های معلم هنوز مدرسهشون مشخص نیست. به نظرم من باید بدجوری شاکر خدا باشم. از بلاتکلیفی متنفرم. اگر وضعیتم این مدلی میشد شب از استرس قطع شدن منبع درآمدم بیخواب میشدم. خدایا شکرت! خدایا در همه موارد خیلی خدایی و من بدجوری بنده بی معرفتی ام. تو که منو میبخشی مگه نه؟
داخل اینترنت یه فراخوان داشتم از بچه هایی که میخوان آیلتس بدن و راهشون باز نیست. اقدام دسته جمعی از راه سنجش. شاید جواب بده. ولی من دیگه نیستم. سعی کردم دوباره با ایرسافام تماس بگیرم ولی… فقط برداشتن گوشی به نیت تماس کافیه که نفس هام به شماره بی افتن. شروع مجدد این پروژه توانی میخواد که من… خدایا! من نمیتونم!
بچه های تیمتاک همین الان یه داستان درست کردن که در نتیجه یه سوتی ازم گرفتن و کلا کانال از خنده رفت هوا. خدایا شکرت که هنوز میشه بخندیم! خندیدنها رو دوست دارم. ازمون نگیرشون!
بیرون از اینترنت فضای اطرافم پر از استرسهای زندگی واقعیه که خونوادم خودشون رو حسابی درگیرشون کردن. از این حال و هوا متنفرم. دلم یه زندگی معمولی با یه سری گیر معمولی میخواد. دلم استرسهای یه خونواده معمولی رو میخواد. خدایا منو ببخش نباید اینطوری بگم ولی…
داره شب میشه. روزهای این طرف سال کوتاهن. روزهای بلند رو بیشتر دوست دارم. بهار کجایی لطفا عجله کن دلم تنگ شده واست.
فراخوان اقدام برای آیلتس، تبلیغات فروش ملک در دبی، امکانات مهاجرت با استفاده از… اینها واسه چی الان میرسن دست من؟ تمامش بایگانی. من نمیخوام.
امسال توی مدرسه حس عجیبی دارم. یواش یواش دارم20ساله میشم. امسال20سال کاریم باید کامل بشه و در برابر کمسابقه ها یه حس عجیبی دارم انگار دیروزهای خودم هستن. زمانی که کارشون و کلاسشون سخته واسشون. زمانی که دلواپسی ها و فشارهاشون رو میبینم. زمانی که خستگیها و درگیریهاشون رو آروم تماشا میکنم. دلم میخواد تمام اون زمانها دستشون رو بگیرم توی دستم بگم نگران نباش اینها گذراست میاد و میره. خدایا میشه این اوضاع واسم هی سبکتر و سبکتر بشه؟ به تلافی تمام بلاهایی که در محیط کار سرم اومد و از سرم گذشت؟ خدایا لطفا! خدایا شکرت!
بسه دیگه فعلا نمیخوام بنویسم. شاید دوباره برگردم. نمیدونم چه زمانی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق1

20 مهر 1402.
بله من اینجا هستم. مدتها و مدتهاست که دیگه ننوشتم. هیچ چی ننوشتم. نه شاد، نه غمگین. حتی نقهام رو هم ننوشتم. آن سوی شب رو شب خوردش. اونجا دیگه نیست و من الان دارم داخل نت مینویسم. کی میدونه شاید زمانی باز هم جایی واسه انتشارش بود. شاید هم نه ولی چیزی که مسلمه اینه که این لحظه به شدت دلم میخواد بنویسم. بعد از روزها. هفته ها. ماه ها.
چقدر عجیب گذشتن این ماه های سکوت!
اندازه یک عمر اتفاق از سر گذروندم ولی الان که دوباره دفترم رو باز کردم نمیدونم چی باید بنویسم. حجم ناگفته ها اونقدر زیادن که دلم نمیخواد نوشتنشون رو شروع کنم. شاید به این خاطر که اگر شروع کنم تا آخرش نمیتونم متوقف بشم و باید همه رو بنویسم و این خیلی خیلی واسم سخته. من نمیخوام. نمیخوام دوباره اتفاقات رو نفس بکشم. بخندم. گریه کنم. زندگی کنم. من زمانهایی که مینویسم کلمات رو ماجراها رو زندگی میکنم. حتی اون کوچیکهاشون رو. و در مورد ماه هایی که گذشتن اینو نمیخوام. نه الان. و شاید نه هیچ زمان دیگه ای.
امروز 20 مهر 1402 و بذار فقط حالا رو بنویسم. توان نگاه کردن به پشت سر رو در خودم نمیبینم. نمیتونم. نمیخوام. بذار خاطرات بخوابن. بذار همه چیز در سکوتش باقی بمونه. بذار فقط من باشم و امروز و ادامه جاده.
مدرسه ها 20روزی میشه که باز شدن. مدیریت مدرسه من داره عوض میشه یعنی عوض شده. و چه عجیب من امسال یهخورده سبکتر شدم. برنامه های محل کار هی عوض میشن و من کمتر از گذشته خیلی کمتر از گذشته نگرانشون هستم و واسشون حرصی میشم. یعنی دارم بزرگ میشم؟ حتی گاهی دفتر هم میرم البته خیلی کم ولی همین کم هم در هر حال از من بعید به نظر میاد. شاید هم اوضاع کاری من واقعا بهتر شده. نمیدونم ولی در هر حال من هنوز دلم بازنشستگیم رو میخواد.
آخر هفته من رفته به فنای ابلیس. ارتفاعات. همراهی مادرم. تعمیرات اینجا. اصلا خوشم نیومد. کاش میشد برگردیم پایین. با تمام وجود دلم میخواد برگردم خونه. خدایا کاش برگردیم!
اینجا بارون میاد. چه شدید هم هست! خدایا لطفا2ساعتی مرخصی بده بذار ما بریم خدایا من نمیخوام اینجا باشم میخوام برم خونه!
همکارم توی کلاس داره مدیر مدرسه میشه. خدا کمکش کنه هرچی در نظر داره واسه مدرسه انجام بده اگر بشه خیلی مثبت میشه مخصوصا واسه بچه ها.
در طول ماه هایی که گذشت انگار قد یه دفتر عوض شدم. دیگه از خدا پول اونچنانی نمیخوام. با تمام وجود حس میکنم پول زیاد خوشبختی به کسی نمیده. پیشتر خیلی گفتم ولی هیچ زمانی اینهمه جدی درکش نکرده بودم. من ثروتمندهایی رو دیدم که زندگیشون هرگز اوج نگرفت و برعکس پولشون که بیشتر شد آرامششون از اون یکی در رفت بیرون و هرچی0های حسابشون بیشتر شدن پریشانیشون هم بیشتر شد. من دیدم که افراد با ثروتی که نتونستن ازش بهره ای جز آشفتگی ببرن دلتنگ گذشته های فقیرانه و آرزوهای معصومشون بودن. من دیدم که ثروت هیچ کمکی به حفظ انسجام خونواده ای که صاحبش بودن نکرد. اونها پاشیدن و ویران شدن و عاقبت هم با وجود اونهمه ثروت لعنتی که داشتن تا انتهای خودشون با زندگی جنگیدن و بدون اینکه خوشبخت باشن به انتها رسیدن. خدایا دیگه پول نمیخوام ولی کاش میشد آرامشی که زمانی شاید بود رو دوباره به اطرافم پس میدادی! اونها نمیفهمن ولی من واسشون و واسه خودم عمیقا حس از دست دادن میکنم. ای کاش ازم چیزی بر میومد که کنم! سعی کردم ولی برنمیاد. برنمیاد چون آدم باید اول خودش بخواد و همراهی از خارج از وجودمون هرچی هم قوی باشه در مرحله دومه. کاری نمیشه کرد با کسی که به اشتباه رفتنش معتقد نیست. خدایا چی بگم! شکرت! کاش میشد هر کسی دلش این قائله رو نمیخواد اجازه داشت بره و دور بشه! کاش اجازه میدادی! کاش حکمتت به صدور این مجوز بود! چی میشه بگم! من که خدا نیستم. حکمت رو تو میدونی. شکرت! باز هم شکرت!
بارون شدت گرفته. وحشتناکه. خدا کنه گیر نکنیم! خدایا کمک کن برگردیم! من نمیخوام اینجا گرفتار بشم. میخوام برگردم خونه.
دلم میخواد باز بنویسم. حرف دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد! ولی شاید فعلا بس باشه. بعد از اینهمه سکوت گفتن واسم زیادی سنگینه. باقیش باشه واسه بعد. نمیدونم واسه کی شاید1روز دیگه شاید1ساعت دیگه. این صفحه رو الان دلم میخواد که ببندمش. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

رویایی از جنسِ هذیان.

تاریکی. سکوت. تونل!

خاطرم نیست از کی اینجام. خاطرم نیست پیش از این کجا بودم. خاطرم نیست کجا میرم. خاطرم نیست!
ضربانی توی سرم تکرار میشه. جلوتر. جلوتر. یهخورده جلوتر.

صداها. نورها. تصویرها. اول مبهم. بعدش واضحتر. واضحتر. واضحتر. دستی تکونم میده. نور حرارتِ پلک‌هام‌رو نوازش می‌کنه. آهسته به خاطر میارم.
-من نمی‌بینم. نباید ببینم. این واقعی نیست.
دوتا دست روی شونه‌هام نشستن. شبیهِ دوتا کبوتر. آروم تکونم میدن. حواسم بیدار میشه. تو لبخند می‌زنی.
-صبحِ شما به خیر! بسه دیگه بلند شو.
متحیر تماشات می‌کنم.
-ما کجا هستیم؟
یکی از دست‌هات آروم از روی شونهم بلند میشه و به اطراف اشاره می‌کنه.
-اینجا.
نگاهی که قاعدتا نباید باشه‌رو به اطراف پرواز میدم. تصویرِ بهار پرده‌ی نگاهم‌رو پر می‌کنه. یه دسته پرستو انگار با هم قرار گذاشته باشن، یه دفعه می‌زنن زیرِ آواز. درخت‌ها انگار به نشونه‌ی تشویق واسشون شاخه تکون میدن. یه عالمه شکوفه عطری می‌ریزه روی سرمون. تو می‌خندی. پرسشم وسطِ ترکیبی از آوازِ پرنده و صدای جریانِ ملایمِ آب و وزشِ نسیم بینِ شاخه‌هایی که از برگ و شکوفه خم شدن گم میشه.
-چی شده؟
خنده‌هات‌رو وسطِ حیرتم ول می‌کنی.
-چیزِ بدی نیست مگه نه؟
به خودم میام.
-بد؟ نه که بد نیست! این… خدایا این… این فراتر از مثبته. خدایا این…
کلامی واسه توصیفش پیدا نمی‌کنم. تو از جستجو خلاصم می‌کنی.
-بلند شو. دلم حرکت می‌خواد.
بلند میشم. دلِ خودم هم خیلی چیزها می‌خواد. حرکت. تماشا. احساس. دستت‌رو دودستی لمس می‌کنم. آهسته. از مچ تا شونه‌هات. کند و منگ می‌ایستم. تردیدم‌رو نجوا می‌کنم.
-تو واقعی هستی؟
بلند می‌خندی.
-معلومه که واقعی هستم. ببین؟
تردیدم در فشارِ آرومه دستت محو میشه.
چمن نرم و انگار مواج، قدم‌هامون‌رو تشویق می‌کنه. هنوز به حیرتم می‌خندی. رودی که درست کنارمون در جریانه با آوازِ پرنده‌های اطرافمون همکلام شده. بهش نگاه می‌کنم. چه آبیه عزیزی! صاف. زلال. روون. پر نمیشم از اونهمه تماشا. تشنه‌ی این تماشام. صدایی آشنا از دورتر حواسم‌رو صدا می‌زنه. نگاه می‌کنیم. رفیقِ آشنا اون‌طرفِ پرچین‌های درخشان واسمون دست تکون میده. با قدم‌هایی به سبکیه پر می‌دویم طرفش.
-آهای شما دوتا! پس کی بیخیالِ این گوشه‌نشینی‌تون میشید؟
می‌خوام به رسمِ همیشگی چیزی در جوابش بگم که متوجه میشم تنها نیست. پیکری درخشان پیچیده در چادری که انگار از نور بافتنش کنارشه. رفیقِ آشنا نگاهم‌رو صید می‌کنه.
-تو تا حالا مادرِ منو ندیدی.
به پیکرِ درخشان خیره میشم. سلامی متحیر از سینم به طرفش پرواز می‌کنه. پیرزنی که پیر نیست از زیرِ تورِ نوربافت بهم لبخند می‌زنه.
-پس پسرِ منو می‌شناسی.
محوش شدم. محوِ لبخندش. درخششش. تورش. نورش.
-بله می‌شناسم. رفیقِ خوبیه.
پیرزنی که پیر نیست مهربون می‌خنده. خنده‌هاش به تمامِ بهارِ اطرافم بهشت می‌پاشن.
-پسرم پسرِ خوبیه. خیلی دوستش دارم.
خنده‌هام خیس میشن. صدام موج برمی‌داره اما قطع نمیشه.
-پسرتون هم شما‌رو دوست داره. خیلی زیاد. از جنسِ عشق. باور کنید!
یه باغ شاپرک از خنده‌های پیرزنی که پیر نیست متولد میشن.
-می‌دونم. می‌شناسمش.
رفیقِ آشنا دستش‌رو دورِ شونه‌های پیرزنی که پیر نیست می‌ذاره. دستش از درخششِ چادرِ نوربافت روشن میشه و تمامِ وجودش درخشش می‌گیره.
-مادرم عشقمه. دیگه هیچ وقت ازش جدا نمیشم.
هزار‌هزارتا پریِ بهشتی از خنده‌های پیرزنی که پیر نیست دنیای اطرافمون‌رو رنگی می‌کنن. رفیقِ آشنا به خنده‌های خیسم می‌خنده. بلند و بلند. مثلِ همیشه. دوتا فرشته با پرهای رنگی از بالای سرمون رد میشن و اون‌طرفِ پرچین فرود میان. رفیقِ آشنا واسشون دست تکون میده. فرشته‌ها می‌خندن. خنده‌هاشون از جنسِ صدای پرِ پروانه‌هاست. دستی برای رفیقِ آشنا تکون میدن. بوسه‌های گل‌بارون واسه پیرزنی که پیر نیست می‌فرستن و به طرفِ خونه‌ی خورشید‌نشونِ اون‌طرفِ پرچین میرن و وسطِ سروهای دورِ خونه غیبشون می‌زنه. رفیقِ آشنا منتظرِ پرسش نمیشه.
-امشب مهمونی داریم. پارتیه. شما دوتا هم بیایید. خوش می‌گذره.
تو می‌خندی.
-و احیانا تو امشب سوگلیِ فرشته‌های مهمونی نیستی؟
رفیقِ آشنا خنده‌های بلندش‌رو توی هوای بهار رها می‌کنه.
-ملکه‌ی مهمونیِ امشب فقط یکیه. مادرم.
چهره‌ی پیرزنی که پیر نیست مثلِ خورشید از زیرِ چادرِ نوربافت می‌تابه. دست‌های نور‌بارونش‌رو باز می‌کنه و رفیقِ آشنا‌رو در آغوش می‌گیره. من بلند می‌خندم. خیلی بلند. خیلی خیس. تار می‌بینم. فرشته‌ها رفیقِ آشنا‌رو از پنجره‌های خونه صدا می‌کنن. یه دسته پری از لابلای شاخه‌های دورِ خونه پرپرزنان میان و پیرزنی که پیر نیست در ستاره‌بارونِ خنده‌هاشون گم میشه. رفیقِ آشنا و مادرش در نور محو میشن و من به ردِ تابانی که تا خونه‌ی اون‌طرفِ پرچین ادامه پیدا می‌کنه خیره موندم بلکه دوباره ببینمشون. تو دستت‌رو روی شونهم می‌ذاری. خنده‌های من هنوز خیسن. تو آروم توی گوشم نجوا می‌کنی.
-درست گفته. اون‌ها دیگه هرگز از هم جدا نمیشن. مطمئن باش.
از شادیِ این اطمینان سبک میشم. هردو پشت به پرچین و خونه‌ی رفیقِ آشنا می‌کنیم و از راهِ رفته برمی‌گردیم. خودمون‌رو در نسیمِ عطرآگینی که تازه وزیدن گرفته رها می‌کنیم. نسیم انگار دوتا پروانه، روی دستش برمون می‌داره و با خودش می‌بردمون. از لذتی بی‌نهایت پر میشم. تو آرومی برخلافِ من، که مثلِ بچه‌هایی که تازه پارک دیده باشن روی دستِ نسیم پیچ و تاب می‌خورم، جیغ می‌کشم و بلند قهقهه می‌زنم.
-بالاتر. بالاتر. بالا بالا بالاتر. ببرمون بالاتر!
بالا میریم. روی دست‌های نسیم همچنان بالا میریم. بالا بالا بالاتر. تو دستت‌رو روی شونهم فشار میدی.
-مواظب باش! عاقبتِ بلندپروازی‌رو به خاطر بیار. هیچ چیزی بیشتر از اندازهش مثبت نیست. حتی اینجا.
نگاهت می‌کنم. دستت هنوز روی شونمه. نسیم همچنان می‌بردمون. آهسته پایین میاییم. در راهِ زمین، هردو دست بلند می‌کنیم و شکوفه‌های هزار‌رنگِ بالای سرمون‌رو شبیهِ موهای یه عالمه فرشته به هم می‌ریزیم. پرنده‌های لایِ شاخه‌ها شادمانه آواز می‌خونن. نسیم آروم شکوفه‌های پریشون‌رو با سر‌انگشتِ لطیفش شونه می‌کنه. همه می‌خندیم. من و تو و نسیم و شکوفه‌ها و یه دنیا پرنده و جریانِ آهنگیِ رودی که درست وسطش فرود میاییم. خیلی آروم. خیلی سبک. آغوشِ آبیه آب جفتمون‌رو از شادی پر می‌کنه. نگاهت می‌کنم. نسیم با موهام بازی می‌کنه. ضربانی داغ و سریع قلب و مغزم‌رو همزمان طی می‌کنه. نفس‌هام به سرعتشون معترض میشن. تو می‌خندی. آب مهربونه. نسیم و عطر و خورشیدی که داغ نیست همه اینجان. تو آهسته همراهِ آوازِ رودخانه و پرنده‌ها و نسیم توی گوشم آوازگونه‌ای از جنسِ آسمون‌رو زمزمه می‌کنی.
-اینجا هیچ دیواری نیست. اینجا انتهای پایان‌هاست. اینجا محدوده‌ها موجودیت ندارن. خودت‌رو رها کن. رها کن تا رها بشی. تا رها بشیم.
خودم‌رو در آغوشِ آب، در نوازشِ نسیم، در عطرِ بهار، و در دست‌های تو رها می‌کنم. در آغوشِ آبیه آب آرام و مواج پیش میریم. یه آسمون ستاره توی وجودم آواز می‌خونن. هورای فرشته‌ها می‌بردمون آسمون. روی تختی از رویا نشستیم و آهسته تاب می‌خوریم با آوازِ ستاره‌ها و پروازِ فرشته‌ها و بوسه‌های نسیم.
صدایی از جایی نه چندان دور.
-آهای! اینجا کسی مهمون نمی‌خواد؟
هردو با هم از جا می‌پریم.
-خدا اومده!
به سرعتِ نور به استقبالش میریم. سلام و علیکمون شبیهِ روزِ اولِ سال تحویل‌های کودکیه. بلند، شاد، پرهیجان، و بی‌نهایت گرم و مهربون. خدا لبخند می‌زنه. تعارفش می‌کنیم به نشستن. خدا روی فرشی از چمنِ نرم ولو میشه و آهی از خستگی می‌کشه.
-آخ که امورِ جهان تمومی ندارن. همه‌ی هستی یک طرف، زمین و آدم‌هاش یک طرف. آخ آخ آخ!
محوِ خدا شدم. با صدای تو به خودم میام.
-واسه چی وا رفتی؟ بپر یه چایی بیار!
خدا به خجالتم می‌خنده.
-بَه‌بَه! چاییِ ستاره‌نشون حسابی می‌چسبه.
چشمی میگم و سریع به طرفِ درخت‌های نارنج میرم که هنوز نرسیده با شاخه‌های پر از شکوفه‌های عطریشون واسم بغل باز کردن. صدای تو و خدا‌رو می‌شنوم که مشغولِ بحث‌های جدیتری در موردِ سیاست‌های خاک و مواردِ عرش هستید. از رودخونه چندتا فنجون آب می‌گیرم. رودخونه با محبتی آشکار هرچی آب بخوام بهم میده. از زمین چندتا برگ چای عطری. از درخت‌ها چندتا مشت شکوفه بهار. از خورشید گرمای مهر. و در انتها…
-من یک مشت ستاره لازم دارم.
آسمون آهسته موج برمی‌داره. دستم‌رو بالا می‌برم و پرده‌ای مواج و لطیف از سایه‌رو روی چهره‌ی خندانِ خورشید می‌کشم. شبی روشن مهمونِ آسمونِ بالای سرم میشه. شبی با دامنی اونقدر پر از ستاره که انگار، نه! واقعا ستاره‌هاش مشت‌مشت می‌ریزن زمین. چندتا مشت ستاره ازش می‌چینم. شب شاد و صمیمی می‌خنده. خنده‌هاش توی هوای مواج جاری میشن. پخش میشن و می‌درخشن. تو صدام می‌کنی.
-پس کجایی؟ رفته بودی چایی بیاری.
نسیم به کمکم میاد. روی دستش در یک پلک زدن بهتون می‌رسم. خدا فنجونش‌رو توی دستش می‌چرخونه و با رضایتی عمیق آه می‌کشه. ستاره‌های داخلِ فنجونش بیشتر و بیشتر می‌درخشن. خدا به من، به تو، به دنیای اطرافمون می‌خنده. چایی می‌خوره و با آهی از رضایت فنجونش‌رو روی چمن می‌ذاره. تو اصرار داری که خدا یه چایی دیگه با ما بخوره. خدا میگه که باید بره. میگه دیر میشه و کلی سوالِ بی‌جواب، کلی گرهِ باز نشده، کلی راهِ ناتموم، کلی دعای بی‌اجابت در عرش منتظرش هستن. لحظه‌ای که خدا بلند میشه در جنگ با خودم بازنده میشم. این صدای خودمه که نافرمان از من به اندازه‌ی زمزمه‌ای آروم و مردد برای یک پرسش از قفسه‌ی سینم بیرون میاد.
-ببخشید خدا! من… خب من می‌خوام… می‌خوام بگم… میشه شما…
خدا مهربون می‌خنده. صدام قافیه‌رو می‌بازه. خدا می‌دونه. ناگفته‌های همه‌ی جهان‌رو می‌دونه. توی بغلِ سکوت مچاله میشم. خدا دستش‌رو روی شونم می‌ذاره.
-بله. من می‌دونم. جاش‌رو هم بلدم. ولی بهت نمیگم.
دردی از جنسِ ناکامیِ دیرآشنا گلوم‌رو فشار میده.
-آخه واسه چی؟ واسه چی بهم نمیگید؟ من فقط می‌خوام یک نظر ببینمش. فقط یک نظر. اندازه‌ی یک پَرِ قاصدک تا دلتنگیم پرواز کنه و بره. واسه چی بهم نمیگید؟
دست‌های مهربونِ خدا اشک‌هام‌رو نوازش می‌کنن.
-چون خودش نمی‌خواد. ازم خواسته جاش‌رو به هیچ کسی نگم. حتی فرشته‌ها هم نشونیش‌رو نمی‌دونن. من که نمی‌تونم از اصلِ حفظِ امانت عدول کنم. می‌تونم؟
آشکارا می‌بارم. اما خدا درست میگه.
-نه. نمی‌تونید. ولی من… دلم تنگ شده.
خدا با محبتی بی‌انتها به سرم دست می‌کشه.
-به دلت بگو خدا گفت اونی که تنگِ دیدنش شدی جاش خیلی خوبه. خاطرش آرومه. لحظه‌هاش قشنگن. از تو هم دور نیست. تا دلت بخواد هم شاده.
به هقهق افتادم. بریده می‌پرسم.
-واسه چی نمی‌خواد منو ببینه؟ من کارم‌رو درست انجام دادم.
خدا با محبت می‌خنده.
-کی گفته نمی‌خواد ببیندت؟ اون تو‌رو میبینه. می‌دونه که اینجایی. همیشه در موردت سفارش می‌کنه. ولی درک کن که هنوز خستگی‌های خاک تموم نشدن. بعد از راهِ به اون سختی، حق داره بخواد بیشتر از تحملِ تو دور از هیاهوی هستی در آرامش باشه. مطمئن باش زمانی که بخواد کسی‌رو ببینه، اولیش تویی.
هنوز می‌بارم. بی‌توقف و تلخ.
-شما از کجا می‌دونید؟
دستِ خدا دورِ شونه‌هام حلقه میشه.
-من می‌دونم. خودش بهم گفت. همیشه زمانی که واسه یه چاییِ ستاره‌نشون شبیهِ همین که تو بهم دادی میرم دیدنش، حرفِ اول و آخرش تویی.
ناباور به خدا نگاه می‌کنم. خدا لبخند می‌زنه. لبخندش واقعیه.
-من بهت دروغ نمیگم. تو که به من تردید نداری!
به خودم میام.
-اوه نه ابدا! پس… فقط… میشه دفعه‌ی بعد که دیدینش…
دستِ خدا لایِ موهام بهار می‌پاشه.
-دفعه‌ی بعد که دیدمش، سلامِ گرمت‌رو بهش می‌رسونم.
لبخند می‌زنم. خدا دیرش شده. باید بره. خداحافظیش هم مثلِ سلامش گرمه و مهربون. ازش قول می‌گیریم که دوباره به دیدنمون بیاد. خدا با خنده قول میده و میگه که حتما میاد به این شرط که باز هم از اون چایی‌های ستاره‌نشون واسش داشته باشیم. بهش قول میدیم. خدا با عشقی بی‌نظیر نگاهمون می‌کنه. دستی روی شونه‌هامون می‌ذاره و با مهری خداگونه بهمون میگه:
-گنجینه‌ی حقیقی در خودِ شماست. کلید شمایید. از دستش ندید. خودتون‌رو قدر بدونید. همه چیز در شماست. همه چیز شمایید!
خدا در راهِ رسیدن به پرچینه که جفتمون، تو و من، هردو از جا کنده میشیم. در حالی که صداش می‌زنیم مثلِ پرنده‌های اطرافمون به طرفش پرواز می‌کنیم. هردو در یک زمان بهش می‌رسیم. خدا آغوشش‌رو واسمون باز کرده. بی‌توقف پیش میریم و در آغوشِ خدا فرو میریم. خدا محکم بغلمون می‌کنه. سرم‌رو به سینه‌ی خدا فشار میدم و دعام‌رو نفس می‌کشم. خدا می‌خنده. از بالا و پایین رفتنِ سینش می‌فهمم. آهسته وسطِ خنده‌هاش نجوا می‌کنه.
-اجابت شد.
نمی‌دونم تو می‌شنوی یا نه. خدا خیلی آهسته گفت. انگار رازی بینِ من و خودش. اما بلافاصله آغوشش‌رو دورِ ما دوتا تنگتر می‌کنه. تنگتر. تنگتر. باز هم تنگتر. در آغوشِ خدا فشرده میشیم. تو و من. بیشتر و بیشتر فشرده میشیم. ما هردو چسبیده به هم و در آغوشِ خدا، هوای اجابتی که دعای من بود‌رو نفس می‌کشیم. سرم‌رو کمی می‌چرخونم و دست‌های مهربونِ خدا‌رو می‌بوسم. آغوشِ خدا تنگتر میشه. و ما، تو و من، فشرده به هم، فشرده در آغوشِ خدا، با همدیگه و با هستی و با هوای عطرآگینِ آوازِ نور‌افشانِ ستاره‌ها یکی میشیم.

صدایی از ناکجا گوشم‌رو آزار میده. صدایی ناهنجار و بیگانه با حالِ من. صدایی منقطع، بلند، تیز. هر بار که تکرار میشه واضحتر می‌شنومش و هر بار آزاردهندهتره. شبیهِ ضربانی از دردی کوفته مدام تکرار میشه. باز هم. باز هم. باز هم! هر بار واضحتر. واضحتر. واضحتر. با هر بار تکرارش سنگینتر میشم. تاریکی غلیظتر میشه. درد ملموستر میشه. در تاریکی پیش میرم.
تاریکی. سکوت. تونل!
چیزی دمِ گوشم جیغ می‌کشه. درکم بیدار میشه. تلفن. گوشیم داره زنگ می‌خوره. میرم که از جا بپرم. نیمه‌ی راستِ جسمم از شدتِ درد فریاد می‌کشه. صدایی از جنسِ عذاب ناله می‌کنه. صدای خودم. زمینِ سفت‌رو حس می‌کنم. درد‌رو در تمامِ نیمه‌ی راستم حس می‌کنم. فضای سنگینِ اطرافم‌رو حس می‌کنم. آشپزخونه‌ی چهاردیواریِ آشنای خودم. پس واسه چی کفِ زمینم! چی شده! آهسته و دردناک به خاطر میارم. صبحِ خسته و گرمازده‌ی تابستون. مغزم که واسه دریافتِ نیکوتین اعتراض می‌کرد. و سرگیجه‌های خمار، که این روزها به شدت، بی‌مقدمه و ناگهانی میان و دنیای اطرافم از حضورشون موج برمی‌داره و اگر مواظب نباشم…
به یاد میارم که در حالِ آماده کردنِ قهوه بودم. به یاد میارم که تکیهم به اوپن بود. به یاد میارم که دنیا ناگهان بدونِ هیچ هشداری در زیرِ قدم‌های تاریکِ سرگیجه‌های خمار به شدت موج برداشت. به یاد میارم که دست‌هام برای گرفتنِ تکیه‌گاهی که نبود بالا اومدن اما این زمین بود که به سرعتِ نور واسم آغوش باز کرد. و شلیکِ دردی کور و تاریک که تمامِ قسمتِ راستِ جسمم‌رو شلاق‌کش طی کرد و گذشت، آخرین چیزی بود که درک کردم. یعنی چه مدت وسطِ یک خروار قهوه‌ی آسیاب شده کفِ آشپزخونه از حال رفته بودم؟ از تصورش منجمد میشم. صدای زنگِ گوشیم دوباره بلند میشه. سعی می‌کنم بهش برسم. درد وحشتناکه. ترس از شکستگیِ یک یا چندتا از استخون‌های سمتِ راستم‌رو موقتا عقب می‌زنم و گوشیم‌رو جواب میدم.
-سلام مادری.
-سلام کجایی دخترجان واسه چی گوشی‌رو برنمی‌داری نگرانت شدم.
-نگران واسه چی مادری رفته بودم دستشویی گوشیم به شارژ بود دستم بهش نمی‌رسید.
-دلواپست شدم گفتم نکنه…
-باقیش‌رو فراموش کن مادری. من هیچ چیم نشده. همه چی درسته. تو هم دیگه دلواپس نباش. بعد از ظهر میایی خودت می‌بینیم. هنوز زندم و در حال اذیت کردن تو.
-زنده باشی. امروز دیرتر میام چون شب اونجام.
-هر زمان اومدی قدمت روی چشم عزیزجان.
گوشیم‌رو که قطع کردم، به قفسه‌ی سینم اجازه میدم از شدتِ درد تنگی کنه. آهسته می‌شینم. با احتیاط بخش‌های ضربه خورده از جسمِ داغونم‌رو معاینه می‌کنم. ظاهرا جاییم نشکسته. خدایا شکرت! ولی تمامِ آشپزخونه و تمامِ وجودِ من پوشیده از قهوه‌ی آسیاب شده و حسابی کثیفه. باید بلند شم و پیش از رسیدنِ مادرم این افتضاح‌رو تا حدِ امکان جمعش کنم. اما قبلش… خودم‌رو عقب می‌کشم. سرم‌رو به کابینت تکیه میدم. چشم‌هام‌رو می‌بندم. هرچند می‌دونم شدنی نیست، اما در کمالِ نا‌امیدی در انتظارِ ورود به تونلم. مکث می‌کنم. متمرکز میشم. منتظرم. سکوت. آهسته چشم باز می‌کنم. چیزی عوض نشده. هنوز کفِ آشپزخونه روی سرامیک‌های سرد با سر و لباسِ کثیف وسطِ یک کیلو قهوه با دردی آزاردهنده ولو موندم. تونلی در کار نیست. تو نیستی. هیچ کسی نیست. من تنهام. من هستم و خودم و درد و آهی که به خاطرِ دنده‌هایی که تیر می‌کشن، بریده و خسته توی سینم قدم می‌زنه. نشستن فایده نداره. باید بلند شم. یک دستم‌رو به کابینت و دستِ دیگهم‌رو روی زمین تکیه میدم و با ناله‌ای از درد از زمین کنده میشم. درد شدیده. کلافه میشم. اینجا کسی نیست. من تنهام. حسی از جنسِ یک مدل شادیِ دردناکِ حاصل از این آگاهی زیرِ پوستم پخش میشه. با یک تکونِ شدیدِ دیگه صاف وایمیستم و این بار آزاد و رها از دلواپسیِ شنیده شدن، درد و هقهقم‌رو با عربده‌ای بلند و کشیده توی هوای راکدِ دنیای سنگ و سیمان ول می‌کنم.

-از شبنوشت‌های پریسا.-
12-5-1402.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک صبح از جنس معمول.

1شنبه صبح. آخ خدایا شکلک خستگی.
چقدر چیز دلم میخواد بگم ولی تمامش تکراریه و حوصله تکرار ندارم. مثلا اینکه دلم سفر میخواد ولی نه از این مدل سفرهای…
آخرین لامپ چشمک زن تیز هم عاقبت خاموش شد. و عجیب بود که ابدا به خاطرش متأسف نشدم. من سپردمش به خدا که هرچی خیره همون بشه و اون نور تیز عاقبت خاموش شد. درست لحظه آخر. مثل همیشه. خخخ. خب انتظارش میرفت مگه نه پریسا؟ از این لحظه آخریها من زیاد دیدم. ولی کاش دیگه نبینم خوشم نمیاد. خب اینکه ازش غافلگیر بشم یا نشم دست خودمه مگه نه؟ و من غافلگیر نمیشم. این دفعه هم نشدم. تمامش یه دفعه خاموش شد و من خیلی ساده نشستم چایی خوردم. دلم خواست اینجا بگمش.
داستانهای گوش کن انگار تموم شدنی نیستن. اما عجب روز وحشتناکی بود روزی که آخرین پستم رو اینجا زدم. اول بهمنماه بعدش مرداد و اوه خدایا واقعا که من تا همیشه یک بوق لعنتی باقی می مونم. الان اثر اون روز رفته. و من میتونم بی دردسر به خودم بخندم و تماشا کنم که پریسای داخل آینه هم بهم میخنده. و مشقهای گوش کنی، آخ خدایا اینها واسه چی انتها ندارن بدجوری خسته شدم. از تصور تراکم موارد در روزهای باقیمونده از تیرماه دچار حس استرس و افسردگی میشم. خب پس واسه چی هی کتاب میخونم و الان اینجام و نمیرم بالای سرشون؟ هی! خستم به خدا خستم این توضیحش چه مدلیه؟
تماشای اثر نامجازها رو ابدا نمیپسندم. بله دارن آشکار میشن و گاهی که بهش متمرکز میشم ترس اذیتم میکنه. بیخیال. ولش کن.
دیروز صبح وقتی میخواستم تختم رو مرتب کنم باز یادم رفت کیبوردم روی بالش بین تخته و پرت شد اون پشت و دوباره کلیدهاش پخش شدن اون زیر. باید درشون میاوردم. به سرم زد همون لحظه بلند شم برم بازار و یه کیبورد دیگه بخرم ولی بعدش منصرف شدم. دستم اون زیر نمیرفت و باید یه فکری میکردم. طولش ندم. مجبور شدم خخخ دشک و بعدش چوب تخت رو از وسط چارچوبش بکشم بیرون که به خاطر سنگین بودنشون و به خاطر محدودیت فضای اتاق حسابی واسم دردسر شد ولی انجام شد و رفتم اون وسط و کلیدهام رو جمع کردم اومدم بیرون. الان تمام کلیدهای کیبوردم جابجاست ولی چه اهمیتی داره اونها دارن به نوک انگشتهای من جواب میدن و همین کافیه. خوب شد خر نشدم نرفتم کیبورد نخریدم قیمتش الان وحشتناکه و من حسابی خسیسم.
نمیدونم فقط من این مدلی ام یا همه هرچی داخل جاده عمر پیشتر که میرن نگاهشون… تفاوتهای آدمها بدجوری توی چشمم میزنه. آدمهایی که تا امروز شاید تفاوتشون با خودم رو اینهمه واضح نمیدیدم یا میدیدم و خیالم نبود. اونها بدجوری متفاوتن و بدجوری… بی تجربه. از این واقعیت خوشم نیومد ولی به خاطرش گریه نکردم خخخ.
دلم میخواد زمان رو چسبش بزنم که نگذره. خدایا نذار تعطیلات بره دلم مدرسه رو نمیخواد. ناشکریه؟ من ناشکرم؟ اگر کسی بگه دلش محیط کارش رو نمیخواد ناشکره؟ اینطوری به من گفتن ولی من خیلی موافقش نیستم. بیخیال. لحظه رو عشقه.
داخل کلاس زبان تیمتاک سعی میکنم صبور و مودب باشم. چند وقت پیش چنان خسته شدم که چیزی نمونده بود بگم دیگه ادامه نمیدم و بیخیالش بشم. ولی الان در حال برنامه ریزی هستم که در یک کلاس احتمالی دیگه از همین جنس شرکت کنم. یعنی تا کجا تحملم میکشه؟ باید بکشه. من باید قویتر باشم. ولی زبان. تمرین نمیکنم. خدایا سایت این ماه زمان تمرین نداده بهم. خدایا من واقعا لازم دارم تمرین کنم این واسه چی تموم نمیشه! کلی پست هم تا آخر تیرماه روی دستم مونده که باید… اوه خدایا! کلافم بسه نمیخوام بگم.
2تا کتاب خوندم که حس کردم پشت سرشون باید مکث کنم. پیش از این هر دفعه یه کتاب تموم میشد سریع یکی دیگه از آستینم میکشیدم بیرون. بعد از این2تا مکث کردم. شبیه غذایی که مکث میکنیم مزهش رو قشنگ بفهمیم. دلم میخواد دوباره بخونمشون. جفتشون تخیلی بودن ولی… پیش از این کسی ازم پرسید به نظرت موارد غیر واقعی واقعا وجود ندارن؟ گفتم کی میدونه! دنیا خیلی بزرگه و خیلی چیزها داخلش جا میشه. اگر زمانی بفهمم هری پاتر و چوب جادو و مغازه تام واقعا وجود دارن دیگه اصلا تعجب نمیکنم. توی دنیای به این بزرگی هر چیزی میشه که وجود داشته باشه و ما چیزی ازش ندونیم. پس با این حساب یعنی ممکنه کافه ای باشه با یک صندلی که باهاش در زمان سفر میکنیم؟ یا سرزمینی در اعماق دریا که شین خدای دریا درش با عروسش زندگی میکنن؟ این دومی اگر واقعی باشه با کمال میل حاضرم بپرم توی دریا. ولی غرق شدن ترسناکه خوشم نمیاد ازش.
باید برم کتابخونه دیدن عادل واسه تبریک تولد باران ولی هر دفعه یه چیزی میشه و نمیرم. جدی واسه چی من از بیرون رفتن از خونم اینهمه فراری شدم؟
من توی عمرم خریتهای خیلی زیادی داشتم هنوز هم دارم. انواع مختلفی از خریتها رو هم دیدم و هنوز میبینم. ولی دیروز چیزی از یک مدل حماقت جدید و عجیب شنیدم که خدا شاهده شوکه بودم و هیچ مدلی توی سرم نمیرفت کسی واقعا بتونه در خریت تا اون عمق پایین بره. مادرم که اومد داشتم هی گیج میخوردم و با خودم حرف میزدم. واقعا دست خودم نبود هنوز هم توی سرم نمیره کسی بتونه همچین کاری کنه و بهش ادامه هم بده. این واقعا از نامجازهای من بدتره. آخه خدایا مگه میشه! بیخیال به من چه اون آدمها حتما از پسش برمیان. دارن برمیان ولی آخه این… خدایا این… این واقعا ورای خریته! کاملا جدی مغزم بهش که متمرکز میشم ارور میده دیگه نمیخوام بیشتر از این تابم بده. ولی خدایا این… آخه مگه میشه!
کلی کار دارم و این کتابه که بذار یهخورده بخونم دیگه! اندازه یه قهوه و… بسه. میخوام بخونمش. ساعت9و3دقیقه صبح. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نسیمی از هوای دیروز.

بعد از ظهر1شنبه.
خدایا تقریبا هیچ چی از تعطیلاتم تا اینجا نفهمیدم. خیالی نیست در هر حال مدرسه بی مدرسه و… ول کن اینها رو. من واسه گفتن این چرتها اینجا نیومدم.
من هر زمان که هیچ جای امن و آرومی واسه ملاقات دلی با کلمات نباشه میام اینجا. الان هم نیست. این روزها به طرز وحشتناکی داخل گوش کن کار و تکلیف هست. هرچی انجام میدم انگار به سر نخ نمیرسم. اینها مهم نیست کاره باید انجام بشه. گیر جای دیگه هست که امروز و این لحظه دیگه از دستم در رفت و واقعا نتونستم تحمل کنم. گذشته ها. پستها. کامنتها. خدایا!
خیلی پیش اومد که وسط تراکم وحشتناک مواردی که توی این حدود2هفته در حال انجامشونم روی یه پست متوقف بشم و واسه تشخیص محتوا و اجرای موارد لازم بخونمش و کامنتها رو هم بخونم و یه آه یا2تا قطره بارون و بعد دوباره سفت و سخت بچسبم به ادامه کار. اما این…
تقریبا20دقیقه پیش بود که یه پست از بهمنماه93رو دیدم و بازش کردم ببینم جاش کجاست و… آخ خدایا! چه صفایی داشتیم یا من خیال میکردم که داشتیم! خدایا! باور کن من نمیدونم تو بیا بهم بگو ما خودمون رو کجا جا گذاشتیم؟ من و تمام اونهایی که زمانی واسم اونهمه اونهمه اونهمه… خدایا دیگه خیالی نیست کسی باور کنه فقط تو بدونی بسه. و تو میدونی زمانی که من میگم کسی واسم عزیزه این عزیز بودن چه مدلیه! ای خدا من که خسته شده بودم قرار بود الان خستگی در کنم پست باز نکنم پس واسه چی باز رفتم بالای سر تکالیفم و بازشون کردم که الان این… کاش بازش نمیکردم! کاش نمیخوندمشون! کاش نمیخوندممون! من اینهمه زمان بود که دیگه ازش نمیگفتم و الان چنان فشاری به روانم اومد که دارم به چه وضوحی ازش میگم! ای کاش بازش نمیکردم! دلم خیلی خیلی خیلی بد گرفت! خدایا کاش مادرم الان از اون طرف صدام نکنه ابدا دلم نمیخواد این مدلی ببیندم اگر الان بیاد این طرف یا صدام کنه من در توضیح این قیافه مسخره چی بگم بهش! مدتها بود که این مدل دلتنگیم… دلم خیلی تلخ تنگه. خدایا! کاش بازش نمیکردم!
باید یه جا میگفتم. باید یه جا میباریدم. باید یه جا حرف میزدم. کسی نمیفهمه. کسی در این حس باهام همراه نیست. اونهایی که اون زمان بودن و آشنا بودن الان دیگه نیستن. اینهایی که الان هستن مال اون زمان نیستن. مال حس و حال اون زمانم نیستن. و من وسط این2تا دنیای جدا از هم، دنیای قدیم و دنیای جدید با این حس دلتنگی تلخ که بعد از ظهر یه روز اوایل تیر با باز کردن یه پست و کامنتهاش بیشتر از تمام این2هفته اخیر اوج گرفته تکی گیر کردم. خدایا! شکر که دسته کم تو میدونی! دیگه نمیخوام بنویسم. دیگه نمیخوام بیشتر از این طولش بدم. این مدل خستگی واقعا تلخه. و من این لحظه چه تلخ خستم! چیزی نیست. چیزی نیست! درست میشم. دیگه بسه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک قصه کوتاه.

صبح جمعه. امروز باید برگردیم پایین. اگر جاده باز بشه. بارون و تگرگ بارید و جاده رو داغون کرد. خدایا دلم میخواد گریه کنم میخوام برگردم پایین خدایا لطفا اجازه بده برگردم خونه!
داخل تیمتاکم. تیتی2و موزیک فاصله اصفهانی. کلی کار دارم. گوش کن حسابی تمیزکاری لازم داره و من باید کمک کنم ولی این لحظه دلم میخواد بنویسم.
دلم قصه نوشتن میخواد. قصه ای از یه جاده و کلی مسافر که داخل مه و شب های جاده گیر میکنن. خیلیهاشون زمانی که امداد بهشون میرسه قصه همسفر ناشناسی رو میگن که یه جاهایی همراهشون شد و کمک کرد تا از ناگذرهای وحشتناک رد بشن ولی بعدش دیگه همراهشون نبود. تا به خودشون بیان رفته بود. خیلیهاشون هم اصلا خاطرشون نبود که چی شد فقط یادشونه که گذشتن. یکی2نفر تردید کردن که شاید اون همسفر ناشناس یه جایی گیر کرده باشه و الان کمک بخواد و رفتن تا بگردن و پیداش کنن و خودشون هم گرفتار شدن. بعدها نه همه، اما افرادی که بیشتر تمرکز داشتن یادشون بود که وسط خواب و بیداریهای تشنگی و شب و سرما یه کسی باهاشون حرف میزد. تشویقشون میکرد که بلند شن. حتی دستشون رو میگرفت و حرکتشون میداد. یکیشون میگفت مردن رو با لذت میپذیرفت ولی یه نفر پشت پلکهای بستهش هوار میزد. فحشش میداد و حتی کتکش میزد اونقدر سفت و اونقدر سخت که دیگه نتونست به انتظار مردن بخوابه. درد و اون دستهای مصر کشیدنش بالا و پرتش کردن جلو. قدم به قدم. وجب به وجب. یکیشون میگفت خودش هم فحش داده و گفته که نمیخواد ادامه بده ولی صاحب اون هوار و اون دستها انگار گوشی واسه شنیدن نداشت. یکیشون میگفت وسط تلاش برای زنده موندن میدید که همسفر ناشناسش یه جایی متوقف شد. بالای سر یه گم شده تبدار موند و وقتی مطمئن شد طرف موندنی نیست واسش یه قبر کند و بعد جنازه سردش رو دفن کرد. مزار رو پشت سر گذاشت و گذشت. امداد گشت و گشت ولی چیزی پیدا نکرد. همه مسافرها روی یه چیز اتفاق نظر داشتن. اونی که دیده بودن فرشته نبود. نه نور اطرافش داشت نه بال روی شونه هاش. یه خاکی بود شبیه خودشون. حتی شنل روی شونه هاش خاکی بود. بعضیها میگفتن دیدن که زخمی هم بود. گاهی از لابلای کابوسهای تبآلود میدیدن که به مه تکیه میزد و از درد بیحال میشد اما تا بیدار میشدن باز دستشون رو میگرفت و پیش میرفت و پیششون میبرد. همه روی یه چیز دیگه هم اتفاق نظر داشتن. به محض اینکه توانایی و هشیاریشون رو تا حدی که بتونن روی پا وایستن و ادامه بدن به دست میآوردن خاطر همسفر ناشناس ازشون جمع میشد و میرفت به راه خودش. چندتایی هم سعی کردن سر صحبت رو باهاش باز کنن. ازش بیشتر بدونن یا نگهش دارن اما موفق نشدن. بعضی قصه یادگاریهای تاریکی از زخمهای دور رو میگفتن که میشد نشونه هایی برای پیدا کردن ناشناس جاده باشن. امداد خیلیها رو پیدا کرد که زخمی بودن. توی راه بودن. خسته بودن. در حال کمک هم بودن. ولی ناشناسی که حرفش بود و نبود رو پیدا نکردن. و همسفر تنهای ناشناس کجا بود؟
به نظرت کسی هست که پیداش کنه؟ کسی میدونه داستان این مسافر گرد و خاکی جاده چی بوده؟ کسی حکمت حضورها و غیبتهاش رو بلده؟ من نمیدونم. تو چی؟ تو میدونی؟ به نظرت کسی هست که بتونه سردربیاره ماجرای این همسفر تنهای نیمه حاضر چیه؟ به نظر من شدنی نیست که از خودش پرسید. نمیگه. نمیمونه که بگه. اما اگر کسی بتونه خطهای ناخوانا رو بخونه چی؟ یعنی کسی هست؟ به نظرم اون ناشناس جاده ها ترجیح میده اینطوری نشه. تو چی فکر میکنی؟ باهام موافقی؟ ولی من از یه چیزی مطمئنم. اون ناشناس هر جا که باشه، بی تردید خودش قصه سنگین و پرماجرایی داره که روی شونه هاش میبره. قصه ای سرشار از ناگفته های ناخوانایی که به یک همسفر ناشناس جاده ها تبدیلش کردن.
من میدونم که امداد نمیتونه کمکش کنه. هیچ کسی نمیتونه کمکش کنه. اگر میشد با آدمهای قصه حرف بزنم بهشون میگفتم بهتره دیگه دنبالش نگردن. باید دست از سرش بردارن و اگر میخوان کمکی کنن بهتره واسش دعا کنن. نمیدونم چه دعایی. فقط دعا کنن. همسفر ناشناس هنوز توی جاده هاست. اگر زمانی بهش برخوردی، اگر اتفاقی شناختیش، وانمود کن که قصه هاش رو نشنیدی. وانمود کن که نمیدونی. وانمود کن که نشناختیش. فقط دستی که به طرفت دراز شده رو بگیر. بلند شو و حرکت کن. اونقدر که بتونی دوباره بیدار بشی و ادامه بدی. بعدش هم چشم هات رو ببند و بذار که بره. این تنها چیزیه که ازت برمیاد.
هوا باز شده. شاید آسمون سر مهر اومده و داره با جاده مذاکره میکنه که اجازه بده من ازش رد بشم و برگردم خونه. خونه شلوغ و فسقلی و آشنای خودم. با هوای گرم و اعصابخوردکن و پنجره های بزرگ و یاکریمهای روی بالکنش. با صدای ماشین و آدم و همه چیزهای پردردسر که شب و روز نمیشناسن و نمیذارن راحت بخوابی. با تمام واقعیت سنگیش. اما خونه خودم. خونه آشنا و صمیمی خودم. خدایا کاش امروز بشه که برگردیم!
مادرم صدام میکنه. دلش میخواد لابلای گلهای حیاط ازم چندتا عکس بگیره. قبلیهایی که گرفته بود پاک شدن. دلداریش دادم که طوری نیست عزیزه من دوباره میگیری. میگه گلها عمرشون کوتاهه و دیگه نیستن. گفتم طوری نیست منظره های قشنگتر میان. باید برم تا عکسهاش رو بگیره. تا بعد.