5شنبه صبح زود.
توی روحت آخه من واسه چی باید الان بیدار باشم؟ بیخیال الان دوباره میرم زیر پتو.
خواب بسیار عجیبی دیدم. خدایا اینها چیچیه من میبینم؟ البته شاید واسه خاطر گوشیم بوده. صفحات آخر کتابی که میخوندم رو هی میزدم بخونه و هی خوابم میبرد باز میپریدم میزدم بخونه و باز خوابم میبرد و احتمالا یه بخشی از این خوابه به خاطر تأثیر صحنه های کتابه بوده. ولی با تمام اینها… تلخ و شیرین و… عجیب. یه بخشش خیلی عجیب بود. یعنی تعبیر داره؟ خدایا من خیلی بوقم یعنی پیام دادی بهم یا اینکه فقط اثر ناپرهیزی و گوشیبازی و کتاب و… کاش بفهمم!
هنوز واسه بلند شدن خیلی زوده. خدایا اگر تا بازنشستگی عمرم به جهان خاکی باشه تمام صبحهام این مدلیه! بدون استرس از جا پریدن و سر ساعت آماده شدن و رفتن وسط شلوغی و یه مشت بچه های شلوغ و… از خودم خجالت میکشم ولی واقعیت اینه که واقعا… خدایا شاید من آدم بدی باشم ولی واقعیت واقعیته عوض کردنش دست من نیست نگفتنش هم عوضش نمیکنه و البته جایی جز اینجا قرار نیست توی بوق کنمش ولی… واقعیت اینه که من خارج از4چوب وظیفهم اونها رو دوستشون ندارم. نه اینکه ازشون بدم بیاد ولی هیچ حسی بهشون ندارم. عشقی که بعضی همکارهام میگن به بچه هاشون دارن رو حتی قد یه دونه برنج در خودم احساس نمیکنم. فقط وظیفه هست و با تمام توانم زور میزنم در لحظه های انجام این وظیفه بهترین باشم واسشون و درست ثانیه ای که اون لحظه ها تموم میشن هیچ چی در هیچ کجای وجودم نیست. روی همین حساب اگر همین ثانیه حکم بازنشستگیم رو بدن دستم حتی واسه خداحافظی2دقیقه ای از اون کلاس هم برنمیگردم چون واقعیت اینه که دلتنگ بچه هام نمیشم. بارها سعی کرده بودم دوستشون داشته باشم ولی هرچی گشتم هیچ حسی نبود. و عجیب اینکه با وجود این سردی و بی حسیم نسبت بهشون اگر فقط تصور کنم کسی به ناحق اذیتشون میکنه مثل آتیش شعله میکشم. حتی بیرون از4چوب وظیفه اداریم. اذیت شدنشون رو به هیچ عنوان تحمل نمیکنم. این چه مدل احساسیه؟ اگر مهری نیست پس چه فرقی میکنه بیرون از کتابهایی که باید درس بدم و خارج از ساعات کلاس و مدرسه جهانشون چه مدلی بچرخه؟ اینو بارها از خودم پرسیدم و جوابی نبود. فقط میدونم که هیچ حس شخصی ای به این فرشته های معصوم خدا درم نیست اما به طرز وحشتناکی از آزار دیدنشون عصبانی میشم. خب جای شکرش باقیه دسته کم مطمئنم که خودم هرگز واسه آرامش خودم اذیتشون نخواهم کرد باقیش هم خب خیلی پرسشها جواب ندارن این هم یکیش. شبیه خواب دیشبم که… یعنی تعبیر داره؟ وای چقدر دلم میخواد بدونم! این دیگه چیه؟ سر صبح پیامک روی گوشی؟ تازه5و نیمه این چیچی بود اومد؟ بذار ببینمش!
خب دیدمش مسخره چیزی نبود این واقعا اذیت کنه که آژیر سیستم گوشیم شبیه زنگ پیامکمه خدایا هنوز بلد نشدم اینها رو درست تنظیمشون کنم و هی بیخیال بابا!
اینجا حس کرده بودم هوا کسر دارم پنجره رو باز کردم الان حس میکنم سرده باید ببندمش. بیخیال اینو که نوشتم پیش از پتو میرم میبندمش.
میگم که، بسه حس نوشتن نیست باقیش باشه واسه بعد برم بخوابم. یهخورده دیگه بخوابم بعدش بلند شم برم توی زندگیم ولگردی؟ صد درصد. آخ جون. تا بعد.
زهر.
4شنبه عصر.
خدایا کاش درست باشه! امروز صبح قرار بود برم زیر دوش ولی به جاش نشستم یه ریدینگ زبان خوندم بدون در نظر گرفتن زمانبندی و دلواپسی درستی جوابهای تستهایی که میزنم. البته یه جاهایی دیکشنری کمکم کرد ولی به جان خودم حس کردم سرعت درک مطلبم یه کوچولو خیلی کوچولو بیشتر بود! آخ جون خدایا درست باشه! وایییی از تصور درستیش الان میچسبم به سقف! دلم میخواد یکی دیگه بخونم ولی ولش کن هم خسته شدم هم کار دارم. ولی وای آخ جون. خدایا درست باشه! وای خدا! آخ جون. وای آخ جون!
امروز صبح رفتم تیمتاک. همونجا نشستم به ریدینگ خوندن. تمام مدت خیال میکردم داخل کانال بسته هستم بعدش آقای درفشیان اومد فهمیدم از اولش داخل تیتیباز نشسته بودم و نمیدونستم! ولی به جان خودم تیتی2بودم چه جوری اینجوریه؟ هوممم! نمیدونم! بیخیال!
امروز صبح مادرم با دختر خاله رفتن ارتفاعات. بهم گفت بیا نرفتم. باید میرفتم زیر دوش ولی نشستم ریدینگ خوندم. مادرم امروز صبحی میگفت تو رو به جان من زبان رو ول نکن. خدایا باید ولش نکنم! آخه این… بیخیال ولش نمیکنم ولی این… بیخیال درستش میکنم. وووییی!
این انصاف نیست خیال میکردم یه بسته پاستا پروانه ای دارم الان هرچی میگردم میبینم نیست! یعنی نداشتم؟ آخه داشتم واقعا دیده بودمش پس کو؟ به جان خودم نخوردمش این کجا رفت؟ الان باید با ماکارونی معمولی پاستا درست کنم. آخه این انصافه؟
امروز صبح داخل تیمتاک یک کسی داشت نصیحتم میکرد که بیشتر از توانم واسه هیچ چیزی توان خرج نکنم. آدم عاقل و محترمیه. به عنوان یک فرد منطقی و محترم حسابی دوستش دارم و به شدت واسش احترام قائلم. حرفهاش درست بودن فقط… گاهی واقعا شدنی نیست. وظیفه وظیفه هست. نمیشه ساده بگم من نمیتونم چون خستم چون بیمارم چون نمیتونم. خیلی چیزها رو نمیتونم توضیح بدم و ناصح خیرخواهم واقعا درست میگه ولی این… واقعیت شبیه یه تصویر لعنتی در مقابلم قد الم میکنه. اینکه خیلی خیلی خیلی پیش اومده و پیش میاد که به سرم میزنه همه چیز و همه چیز رو رها کنم دسته کم واسه یه مدتی رها کنم ولی… اگر من رها کنم کسی واسه پیشبردش نیست. من نباید رها کنم. من نمیتونم. اما این… کاش واقعا میشد یه مدتی نباشم. هیچ کجا نباشم! واقعا این… بدجوری خستم از این چرخش که نه عوض میشه نه تموم میشه نه سرعتش کم و زیاد میشه. مدتها سعی کردم یک چیزهایی رو عوض کنم واسه عزیزهایی که واقعا عزیز بودن ولی هیچ چیزی عوض نشد. نه واسه اونها، نه واسه خودم. من واقعا در جریان وقایعی که تماشا کردم به هیچ دردی نخوردم. برای خودم هم به هیچ دردی نخوردم. این سیر ثابت همچنان ثابت باقی موند. نه چیزی واسه بقیه بهتر شد نه حتی واسه خود من. تنها کاری که کردم این بود که سعی کردم با غیبتم تنش رو روی شونه هایی که میشناختم و حاضر بودم نصف بشم تا خم نشن تشدید نکنم. و نکردم. تنش با غیبتم زیاد نشد چون من هر جایی که تونستم و تا جایی که از دستم بر اومد حاضر بودم ولی کم هم نشد. برای هیچ کسی نشد. برای خودم هم نشد. حتی حس خودخواهی طبیعی که هر کسی کم یا زیادش رو داره در وجودم ارضا نشد. حتی نمیشه بگم خب دسته کم واسه من که بد نشد فلان مورد به نفعم چرخید. این چرخ با همون سرعت ثابت به همون شکل ثابت میچرخه و میچرخه و من همچنان تمام زورم رو جمع کردم توی دستهام تا جای تمام اونها که از زور زدن انصراف دادن بچرخونمش. داره میچرخه و خدای من آخ خدایا من چقدر خستم! چند دفعه سعی کردم این حس رو توضیحش بدم. اینکه ناتوانیم در عوض کردنها اذیتم کردن. اینکه به طرز خیلی خیلی بدی خستم. اینکه حس نتونستن هام و حس سنگینی بار اتفاقات و حس تماشای این راه بی تغییر و بی انتها و بی منظره و بی پیچ و خم به شدت نفسم رو گرفته. سعی کردم توضیح بدم ولی… من توضیحم ضعیفه. شاید هم اطرافم در زاویه های متفاوتی ایستادن. شاید هم هر2تاش. در هر حال سعی کردن هام ناموفق بودن. بهم گفته شد که چقدر حضورهام مثبت بودن و چقدر نادرسته که از این چیزها بگم و چقدر باید از این افکار دور باشم و چقدر ناشدنیه که من دست هام رو از این چرخه بردارم و تکیه بدم به دیوار و فقط تماشاگر باشم و خدایا من واقعا دارم از خستگی می افتم و این چیزیه که بلد نیستم واسه کسی توضیحش بدم و کسی ملتفتش نیست. لازم دارم یهخورده متوقف بشم. لازم دارم دست هام رو بندازم کنار جسمم. لازم دارم بشینم و تکیه به دیوار… دیوار! دیواری در کار نیست. خب پس بدون تکیه به دیوار بخزم یه گوشه و قد تمام خستگی هام به مفصلهای روانم استراحت بدم. هیچ کجا نباشم. دلواپس هیچ چیزی نباشم. درگیر هیچ چیزی نباشم. من خودخواه نیستم. فقط خستم. به خدا خیلی دردناک خستم. اینو بلد نیستم توضیحش بدم. نه حرصی ام نه متنفرم نه دلگیرم. فقط خستم. تا مغز استخون روحم خستم. دلم میخواد از این چرخش خارج بشم و از حس تهوع حاصل از اینهمه چرخیدن بزنم بیرون. خدایا! نق نمیزنم. دسته کم تو باور کن. دسته کم تو ملتفت باش. دسته کم تو منو بفهم. من خستم. تا حد زمین خوردن خستم. و بله دلگیرم از اونهایی که خیلی مزخرف پیاده شدن و بعدش میان چونه روی شونم میذارن و توی گوشم میگن که چقدر خواهان روونتر چرخیدن این چرخه هستن. این لحظه کاملا آمادگی دارم که به اولینشون با اولین هجایی که توی گوشم فوت میکنن یه خفه شو ی بلند و واضح بگم. بله دلگیرم از فریب لفظشون دلگیرم خوشم نمیاد خر کننم. متنفرم از این. دسته کم اونقدر شجاع باشید که سکوت کنید. نمیخواد راست بگید فقط سکوت کنید. اه لعنتی! اونها در این لحظه از نگاه من به شدت مجرمن. نه واسه اینکه دلشون نخواست دستشون درد بگیره. این حق طبیعیه هر کسیه که انتخاب کنه. فقط واسه اینکه زور میزنن اون الفاظ لعنتی رو در اون پوششهای لطیف مهوع لعنتی لوله کنن و واسه توجیه ذهن های کوفتی خودشون یا واسه خر کردن من لوله لوله توی گوش و لای اعصابم فرو کنن. لعنتی! اه لعنتی! از تمام نقش مضحکی که بازی کردنش دیگه از نظر من مردوده متنفرم. متنفر!
بیخیال. طوری نیست. من هنوز هستم. هنوز اینجام. هنوز همه جاهایی هستم که باید باشم. به جای خودم و به جای تمام اونهایی که نیستن و دلشون نخواست که باشن. هنوز پخش زمین نشدم. نمیدونم کی به جایی میرسم که دیگه واقعا نتونم ولی این لحظه هنوز سرپام و دارم میچرخونم. ولی این لحظه هیچ مدلی نمیتونم صاحب های دست هایی که اون بالا حرفشون رو زدم رو ببخشم. تا حد یه خشم پر و پیمون از دستشون حرصی ام. شکر خدا که فعلا به پست من نمیخورن و کاش واسه خاطر خودشون هم شده حالاها به پست من نخورن. اون تلاش های مضحک رو نکنن. اون لوله های جفنگ پیچ رو لای تارهای اعصابم نچرخونن. واقعا دلم نمیخواد جوابی که به پرت کردنش مایلم رو بهشون بدم. بیخیال. بسه. بیخیال!
یه کتاب رو شروع کرده بودم که اولش خواستم ببندمش و بندازمش دور. شبیه اون3تای دیگه که انداختمشون دور. اما به جاش زدمش روی دور تند و خوندم و خوندم. الان خوشحالم که تمومش کردم. داخلش جمله های قشنگی بود و یکیشون بدجوری… برش داشتم که نگهش دارم. خاطرم نیست از هیچ کتابی جمله ای رو برداشته باشم ولی این یکی رو برداشتم.
«میتوانم تمام چیزی را که از زندگی آموختم، در سه کلمه جمع ببندم؛ زندگی ادامه دارد.»
(نقل قول از فراست.)
دیکته لاتین اسمش رو بلد نیستم حسش هم نیست داخل گوگل بگردم. به نظرم خیلی عمیقه و خیلی… درست. برای من ارزش نگه داشتن داره. خیلی دوستش داشتم خیلی.
داره دیر میشه. باید پاستام رو درست کنم. تمام وسایلش حاضره ولی یه مشکلی هست. اینکه من به شدت سیرم و اون غذا واسه شب بدجوری سنگینه. کاش گوشت و شیرش رو از فریزر درنیاورده بودم! آخ مادری واسه چی نصف گوشته رو گذاشتی واسه امشب من و همه رو نبردی آخه؟ یعنی اگر تا فردا داخل یخچال بمونن خراب میشن؟ من واقعا الان دلم پاستا نمیخواد درست کردنش رو هم نمیخواد خوردنش رو هم نمیخواد.
طوری نیست. احتمالا یک روز بیشتر بمونن چیزیشون نمیشه. اگر قرار باشه طوریشون بشه دوباره هلشون میدم داخل فریزر. شاید هم2ساعت دیگه نظرم عوض بشه و بپرم سر گاز. این لحظه باید… اوه خدای من باید یه کپشن بنویسم. آخ خدایا کپشن اصلا نمیدونم امروز باید تحویلش بدم یا نه اصلا کسی بهم نگفته باید تحویلش بدم یا نه و اصلا نمیدونم اینو درست از گوگل برداشتم یا چیز دیگه رو باید بردارم و در موردش بنویسم. اه لعنتی!
این هم بیخیال. بذار اینو بنویسم یا درسته یا درست نیست. بعدش یه زنگ به مادرم بزنم. بعدش هم… امروز صبح قرار بود برم زیر دوش ولی ریدینگه گولم زد. میخوام برم زیر دوش. حموم لازمم. دیگه حس نوشتن نیست. حسابی اراجیف گفتم، حسابی زهر پاشیدم، حسابی نق زدم، و الان لازم دارم بپرم برم از خودم چرکزدایی کنم. ساعت5و17دقیقه عصر4شنبه. اوخ خدایا5گذشت! تا بعد.
3شنبه شب.
ایول هفته تموم شد! آخ جون! پدرم رسما در اومد از دست این فسقلی ها! خدایا بازنشستگی میخوام.
هفته گذشت و شکر خدا اتفاق مزخرفی پیش نیومد. کاش هرچی میشه داخل تعطیلات آخر هفته باشه هرچند تعطیلاتم رو به نکبت میکشه ولی بهتر از زمان کاره.
ناسپاس نباشم. هفته بدی نبود. نه برای من. یک سری تحولات در اطرافم جریان داره که البته مستقیم به خودم مربوط نیست ولی میشه امیدوار باشم واسه خونوادم اوضاع رو بهتر کنه. دسته کم مادرم در شرایط بهتری باشه که واسه من همین بسه. خدایا تا اینجاش آروم پیش رفت کاش باقیش هم آروم و روون پیش بره و از دست من در این جریان کاری برنمیاد چون بلد نیستم ولی لطفا هوای مادرم رو خیلی داشته باش که رضایتش و آرامشش کامل باشه! خدایا همچنان همون جمله تکراری. خیلی خدایی. لطفا همین فرمون ببرشون من نمیخوام مادرم هیچ مدلی اذیت بشه.
باز این هفته ناپرهیز شدم. زیادی پادم دستم بوده الان هم همینجاست. اتفاقات هفته تلخ بودن. بسته شدن یک دفتر17برگ و پرپر شدن یه دسته گل که تا مغز استخونم از دردش سوخت و تا مغز استخون خیلیهای دیگه که دیدم هم سوخت و خدایا صبوریت رو شکر پس کی متوقفش میکنی!
هنوز پایه زدن قلاب بافی رو درست انجامش نمیدم. از رو برو ولی نیستم. یک سال هم بکشه باید بلدش بشم. کلی سرش میخندم و مادرم خیلی بیشتر از گذشته اینجا در کنارمه. زمانی که اینجاست خاطرم جمعتره. دستم که بهش میرسه بیشتر میتونم حواسم بهش باشه. خدایا کمکم کن تا بتونم واسش بچه بهتری باشم! کاری کن که از خودم و از زندگی بهش حس رضایت بدم. من باید رضایت مادرم از خودم رو کامل کنم. من باید اون لکه های تاریک رو پاک کنم. من باید درست و کامل انجامش بدم. خدایا کمکم کن!
آخ جان فردا مدرسه نمیرم. این بچه ها بدجوری روی روانم میرن و تقصیر خودمه چون صدام روشون بالا نمیره. خدایی دلم نمیخواد هرچند میدونم گاهی لازمه. بله لازمه ولی آخه خدایا اینها خودشون نمیدونن چقدر گرفتارن دلم نمیاد خنده هاشون رو قطع کنم حتی اگر به قیمت اذیت شدن خودم باشه. کاش تحملم ته نکشه واقعا اذیت میشم اگر از جا در برم. با تمام اینها خوشحالم که فردا و پسفردا و پسین فردا مدرسه ای در کار نیست. این آخر هفته ها واقعا واسم نعمت هستن. سال آینده نمیدونم اوضاع چه مدلی میشه ولی تا اون زمان هنوز یه عمر راهه و لحظه رو عشقه. خدایا به خاطر حالایی که عشقه شکرت!
گاهی یه چیزهایی واقعا… این گاهیها واسه چی باید پیش بیان؟ واسه چی زمانی که دیگه خیالت به باز شدن درها نیست از هر طرف کلیده که روی سرت جاریه؟ آیلتس آنلاین شد. یا کامپیوتری شد نفهمیدم. فقط شنیدم که میشه رفت به موسسه مربوطه و پشت کامپیوتر نشست و امتحان داد و دیگه نیازی به فرستادن پرسشنامه بینایی یا بریل نباشه. همکارم2روز پیش بهم گفت که میشه رفت تهران و… پسرش امتحان داد و اتفاقا موسسه ایرسافام هم بود. موسسه ای که من اون27اسفند98کزایی باید… بهم که گفت بغضم رو خندیدم و گفتم دیگه به کار من نمیاد. گفت واسه چی؟ گفتم دیگه به دردم نمیخوره. شاید فهمید حالم رو شاید هم نه. کلی حرف زد. از پسرش. از خودش. و من تمام اون روز بغضم رو با بچه ها میخندیدم. ظاهرا حالا دیگه راه کاملا بسته هم نیست. میشه با یه تماس با ایرسافام تست کرد و… خدایا! نه! نمیتونم به خدا دیگه نمیتونم به خدا نمیتونم به خدا من نمیتونم! تحملش… خدایا! من نمیتونم! از تحمل من خارجه. به خدا من دیگه نمیتونم! و الان دقیقا چیمه؟ کسی که مجبورم نکرده به اون تماس پس من چه دردمه؟ آخ خداجان! قربون حکمتت برم! خدایا خیلی خدایی. خدایا شکرت! شکرت!
پریسای داخل آینه به نشان تأسف واسم سر تکون میده. از جنس زهرمار بهش اخم میکنم. پریسای داخل آینه دستش رو به نشان زهرمار به خودت واسم تکون میده و پشت چشم نازک میکنه. خسته عقب میکشم. پریسای داخل آینه دست بردار نیست. سرزنشش رو از اون سر اتاق مستقیم میفرسته بهم.
-اصلا تو حرف حسابت چیه؟ اصلا چی میگی تو؟ اصلا تو مگه قراره آیلتس بدی که لغت تماس از سرت میگذره؟ اصلا این کوفت مگه ممنوع نیست؟ واقعا حافظه نداری یا خودت رو به خری میزنی تا از خودآزاری خودت عشق کنی؟ اون امکان نکبت اگر دم خونت هم بیاد دفترش واسه تو دیگه بسته شده مگه یادت رفته؟
مات نگاهش میکنم و خیلی آروم اون نصفه شبی که چیزی نمونده بود از شدت تنگی نفس خفه شم رو یادم میاد. کابوسش. وضوحش. وحشتش. بیداریش. نفستنگیش. تلخیش. دردش. و بعد… مهر پایانش. بسته شدن دفترش. آرامش غمگین و خیسش. آرامشی تلخ و به شدت بارونی. پایانش. پایانش! این قصه اون شب برای من تموم شد! برای همیشه تموم شد! در هر شرایطی تموم شد! این دفتر واسه همیشه برای من بسته شد. و پایان.
گیجم. پریسای داخل آینه با حرص تماشام میکنه.
-باید واسه فراموشی هم مجازات وجود داشته باشه. اگر اونقدر منگی که همچین چیزی رو یادت میره.
تصویر اون شب آهسته واسم واضحتر میشه. تلخ و خسته لبخند میزنم. هنوز دلم باریدن میخواد. پریسای داخل آینه یک کوفته بی صدا نثارم میکنه. نفس عمیق میکشم. درست میگه. من لازم ندارم به تماس با ایرسافام فکر کنم. دیگه نه. خیالی نیست این امکان چقدر واسم شدنی باشه. چه سبکباریه دردناکی! پریسای داخل آینه دلداریم میده.
-بیخیال. به همه چیز که نمیشه رسید. بنبست جزئی از زندگیه. گاهی نمیشه. گاهی باید که نشه. باور کن که گاهی مصلحت در نشده. دست بردار. رها کن. بپذیر که گاهی کامیابی نه ممکنه و کی میدونه شاید هم نه مثبت.
آه میکشم.
-بله خب این هم حرفیه. شاید این درست باشه. پریسای داخل آینه به تردیدم اخم میکنه.
-اون مارک مسخره خودفریبی رو بنداز داخل توالت. اصلا درست یا نادرست این در حال حاضر ممنوعه. کاش تمرکز بهش هم ممنوع میشد بلکه این مسخره بازی توی سر تو هم دیگه تموم میشد!
بهش اخم میکنم.
-چیته تو؟ اصلا به تو چه؟
پریسای داخل آینه با قهر عقب میکشه.
-از بس خری. مرض داری تو. کاش میشد بگم بیخیال تا جونت بالا بیاد!
حرصی نگاهش میکنم.
-خب بگو. پس واسه چی نمیگی؟
پریسای داخل آینه مکث میکنه.
-چون دلم نمیاد. تو خود منی. اگر دوباره وارد تونل بشی من اینجا حوصلهم سر میره.
پیش از اینکه اخمم شدیدتر بشه لبخندش رو میبینم.
-درضمن دلم هم واست یعنی واسه خودم تنگ میشه. خوشم نمیاد دوباره داخل تونل دنبالت بگردم و ببینم که مادرت اونهمه از تونلی شدنت اذیت بشه.
زده به هدف. مادرم. میخوام بگم اینها تمامش واسه خاطر دل مادرم بود. گرمای آشنای2تا قطره بازیگوش رو روی گونه هام حس میکنم. دوباره آه میکشم. آهم خیس میشه. پریسای داخل آینه نگاهم میکنه. نگاهش آشناست و صمیمی و بدون خشم.
-مادرت پیش از هر چیزی خودت رو لازم داره. چه این بنبست رو با موفقیت گذرونده باشی یا شبیه الان راهت رو بسته باشه. داخل تونل نمیتونی مراقب آرامشش باشی. به ممنوعیتها توجه کن و این دفتر رو ببند.
آهسته به نشان تأیید سر تکون میدم. پریسای داخل آینه لبخندی از جنس کنایه بهم میفرسته.
-حالا تا دفعه بعد که باز تمام اینها رو بگم و کو گوش شنوا!
لبخند میزنم. لبخند پریسای داخل آینه صافتر میشه.
-پاک کن اون قیافهت رو مادرت میبینه زشته.
آروم میخندیم. شفافتر از چند لحظه پیش. شادیهای کوچولوی زیادی میشه در اطرافم پیدا بشن. فردا مدرسه ندارم. مادرم اینجا کنارمه و از روند وقایع رضایت داره. فردا اونها میرن به ارتفاعات. من هر هفته فقط4روز سر کارم. امسال اوضاع کاریم از تمام سالهایی که گذروندم تا اینجا بهتر بوده و اگر خدا بخواد همچنان آرامش نسبی سر کارم برقراره. بستنیم و آزمایشم حسابی موفقیتآمیز بود و نتیجه مثبتی داشت. بستنیه خیلی عالی شد. فردا یا اگر فردا حسش نبود پسفردا قراره ماکارونی بپزم و حالش رو ببرم. و شاید تلقینه اما حس میکنم شنیدار زبانم یه کوچولو بهتر از اون شده که تصور میکردم. تصدیق پریسای داخل آینه این بار کاملا واضح و شفافه. نفس عمیق میکشم. امشب شب آرومیه و فردا دلواپس استرس صبح زود نیستم. چقدر عالی! تمام اینها خیلی خوبن. خیلی خوبن. خیلی! خدایا شکرت!
کتابهایی که میخونم رو دوست ندارم. الان3تا باز کردم و از هیچ کدوم خوشم نمیاد. خب چهارمیش حتما قشنگه. امشب امتحانش میکنم. شاید هم فردا. دیگه نمیخوام بنویسم. شام. بیخیاله پرهیز غذاهه خوشمزه هست. هرچی هم میگی خودتی. تا بعد.
پیشواز تاریک.
بعد از ظهر جمعه. کتاب میخونم. دقیقا سیستمم رو فقط واسه نوشتن این اراجیف روشن کردم. دلم خواست بنویسم.
کتاب قشنگیه ولی الان خسته شدم. تمام این کتابهایی که میخونم یا تقریبا تمامشون پر از بچه های بدون پدره که حاصل اشتباهات نوجوانی و جوانی هستن و مادرهای متفاوت و روانهای سرشار از خلأهایی از جنس ترد شدگی یا آزار دیدن یا الکل و مواد و هر کوفت دیگه و نوشیدنهای پشت سر هم و یه عالمه نکبت. عرف اعصابخوردکن و قوانین سخت کشورم رو این لحظه چقدر دوست دارم! هرچند اینجا هم از این چیزها کم نیستن ولی الان در این لحظه حس میکنم چقدر ارزشمنده که بنیان خونواده و نگه داشتن4چوبش مهم شمرده بشه! خب شاید اگر کسی طرف این بحث تک نفره باشه بگه هر کسی آزاده با زندگی خودش هر کاری کنه و وکیل وصی لازم نیست. بله این درسته ولی اولا ما حق داریم فقط زندگی خودمون رو به نکبت بکشیم نه بچه هایی که حاصل خطاهامون هستن، دوما اگر فضا واسه کثیفکاری کمتر باشه موارد این مدلی کمتر میشن و در نتیجه شاید زندگیهای کمتری و بچه های کمتری داخل شبهای لعنتی گرفتار باشن. هر کسی هرچی دلش میخواد بهم بگه. مخصوصا در این زمان که مردم به خصوص جوونها روی این موارد حساسن ولی اینجا که کسی نیست باشه هم خیالم نیست من درست همین الان به محدودیتهای این شکلی داخل کشورم رأی مثبت میدم.
این گرمای لعنتی کلافم کرده. عادی نیست. عادی نیست؟ البته که نیست. من این حال عوضی رو میشناسم. حالم خیلی مثبت نیست. سنگینم و گیجم و خستم ولی خوابم نمیاد و هرچی پرخوری کنم باز ضعف دارم و وقتی زیاد میخورم که ضعفم بره حالم نکبت میشه و در هر حال چه ضعف باشه و چه نباشه به نظرم میاد شبیه یه زنم که باید شبیه کانگرو یه کیسه دور شکمش حمل کنه و کیسهه اومده بالا و داره پدرش رو درمیاره و سردردهام خیلی خزنده دارن از زیر اون سنگینی کرخت لعنتی داخل جمجمهم بهم سلام میکنن و آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه ولم کن! خدایا واسه چی هر دفعه داره بدتر میشه؟ چی اینطوریش میکنه کاش بدونم بلکه بشه سبکترش… خدا لعنتت کنه! لعنتی! آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه ولم کن!
هی! بسه دیگه! خجالتآوره من45سالمه واقعا اینقدر داغون شدم که از یه گذر عادی معمولی اینهمه استرس گرفتم؟ خدایا عادی نیست این واسه من واقعا عادی نیست این خیلی… بسه! از خودم بدتر رو هم دیدم. ولی اونها متفاوتن. اونها میتونن یه جورهایی از… اه گندش بزنن بسه این خیلی مسخره هست شرمآوره. واقعا که!
مادرم امروز برمیگرده. قطعا امشب تنها نیستم. زمانی که بیاد باید برم دوش بگیرم. نمیخوام وقتی میاد اون داخل باشم. پریسای داخل آینه پوزخند میزنه.
-مطمئنی که واسه تنبلی این ساعتت بهانه نمیاری؟
صادقانه و عذرخواهانه بهش لبخند میزنم.
-نه ابدا. ابدا مطمئن نیستم.
از این همدلی جفتمون لبخند میزنیم. لبخند من خسته هست. یادم میاد بچه که بودم یه روز وحشتناک بیمار شدم. تبم شدید بود و سرم اندازه کوه سنگینی میکرد. درد داشتم. هشیار بودم ولی حالم بدجوری بد بود. خاطرم نیست دیروزش یا صبحش نسخهم رو گرفته بودن. داخل یه جعبه شبیه ظرفهای یک بار مصرف که جای آمپول بود2تا آمپول خیلی بزرگ دیدم. اون زمان بیناییم بدک نبود ولی آمپولها اونقدر در نظرم عجیب و گنده اومدن که خواستم لمسشون کنم. پسرخاله کوچیکترم هم بود. یونس. شاید اینجا ازش گفته باشم شاید هم نه. ضمن کریهایی که با هم داشتیم دوست های خوبی هم بودیم اما رجز جزئی جداناشدنی از روابطمون بود. هی پیازداغش رو زیاد میکرد که واااییییی آمپووووللللل چه بزرگن! اوووووه چه گندهههه! اینها داغون میکنننننن! آمپول روغنیییییییی واااایییییی! راست میگفت آمپولها واقعا گنده بودن. هنوز مدلشون خاطرم هست. شیشه های دراز داشتن با وسط پهن و2سر باریک. نمیدونم درست خاطرم مونده یا نه ولی بزرگیشون کاملا واضح در نظرم هست. خلاصه اون عصر حالم بد شد. خیلی بد. داشت توافق میشد که ببرنم و اون آمپولها رو بهم بزنن. اونقدر بی حال و بیمار بودم که نفس جیغ و نق نداشتم ولی زدم زیر گریه. از بس ضعیف بودم زمزمه میکردم نه نمیخوام من خیلی حالم خوبه. حالم بد بود. مادرم دلواپس و عاجز شده بود میگفت تب داری باید بزنی و من بی حال از ضعف گریه میکردم که نه اونها خیلی گنده بودن خیلی درد داره و مادرم میگفت عیبی نداره و من حس میکردم واسه چی میگه عیبی نداره این منم که باید اون درد وحشتناک رو تحمل کنم و ترجیح میدم همینطوری بیمار بمونم. اون زمان درد اون تزریق در نظرم مثل وحشت یک اعدام بود، و دلم گرفت و ترسم خیلی خیلی بیشتر شد که مادرم میگفت عیبی نداره و هیچ پشتیبانی در برابر اون اعدام نداشتم. طفلک مادرم! از دست بچه ها!
اون روز شب شد. اون تزریق انجام نشد. من شب خیلی بدی واسه خودم و خونوادم ساختم و همه رو با وخیمتر شدن حالم حسابی ترسوندم ولی در هر حال بدون اون آمپولهای عجیب هرچند کند ولی خوب شدم. الان یاد اون ترس افتادم و…
هی! مگه قرار نیست من اینجا خوده خودم باشم پس واسه چی… اینجا کسی نیست اینجا امنه آدرس لعنتی اینجا رو ندادم به کسی واسه همین. خب واقعیت اینه که الان دقیقا قد همون روز از هفته مقابلم ترسیدم و الان به اون بچه8ساله که خودم بودم حسودیم میشه چون میتونست گریه کنه و ابراز کنه که میترسه و بگه که از تحمل درد آمپول به اون بزرگی ترسیده و منه45ساله نمیتونم. نمیتونم گریه کنم نمیتونم بگم نمیخوام و نمیتونم به کسی بگم که چقدر دلم نمیخواد هفته تاریک بیمارم کنه. هرچند فایده نداره هرچند خیلی مضحک به نظر میاد ولی واقعیت اینه که من بیمار که میشم نازک نارنجیتر میشم. به طرز وحشتناکی حس دلنازکی و ضعف میکنم و اینو هیچ زمانی به هیچ کسی نگفتم و نمیگم. از زمانی که حس کردم باید مواظب خیلی چیزها باشم حتی زمانهایی که خودم بیمار بودم این خودم بودم که دلواپسیهای اطرافم رو تخفیف میدادم و میگفتم چیزی نیست. بیماری پیش میاد. طوری نیست حل میشه. من طوریم نیست درست میشم. و در تمام اون ثانیه ها خیلی خیلی لوس و مسخره دلم میخواست میشد سرم رو به یه جایی تکیه بدم و نق بزنم که حالم اصلا خوش نیست. که درد دارم. که بیماری اذیتم میکنه. که دلم میخواد ناله کنم. که میخوام نق بزنم پس کی تموم میشه. شبهای زیادی رو به خاطر دارم که درد داشتم. تب داشتم. ترس داشتم. ولی کسی نبود. اگر میگفتم کسی بود. مادرم خودش رو بهم میرسوند و… اوه خدایا نه! نمیخوام اونها کمکی که من لازم داشتم رو بهم نمیدادن و نمیدن. من فقط… اینجا خودمم. کسی نیست. کاش8سالم بود. حتی حاضر بودم ببرنم و به زور هم شده اون آمپولهای گنده عجیب رو بهم بزنن. ولی هی نه وایستا الان که فکرش رو میکنم باز یادم میاد که اون2تا آمپول چقدر بزرگ بودن نه نه نظرم عوض شد نه حاضر نیستم حاضر نیستم اون شیشه های عجیب واقعا ترسناک بودن نه نمیخوام نمیخوام. آمپول معمولیش هم مزخرفه با اون طرز زشت ولو میشی زمین و بهت سوزن فرو میکنن. از تصور منظرهش بیشتر از درد تزریق بدم میاد. تزریقات داخل رگی رو ترجیح میدم دسته کم بدمنظره نیست. عجب مسخره هست نشستم اینجا و… بیخیال. دقیقا سیستم خاموشم رو واسه نوشتن این مزخرفات روشن کردم. ولی این… من در هر حال حالم خوش نیست و هفته لعنتی… خدایا دلم میخواد گریه کنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. همدردانه سر تکون میده و دستش رو روی لبه آینه میذاره.
-طوری نیست خب گریه کن ولی چیزی عوض نمیشه فقط سردردت اوج میگیره.
خستم و با درموندگی میبینم که درست میگه.
-ولی آخه این…
پریسای داخل آینه به نشان نوازش دستش رو روی لبه شیشه حرکت میده.
-هی! چیزی نیست. هنوز که طوری نشده. همه چیز گذراست. نهایتش اینکه وسط هفته به دردسر بیفتی. پیام میدی میگی بیماری. نمیکشنت که! بدترین حالتش تلف کردن یکی از4شنبه های بیکاریته که شاید بشه شاید هم اصلا نشه.
نگاهش میکنم. درست میگه. پس واسه چی شبیه کوچولوها یواشکی بغض میکنم؟ واقعا هیچ دلیلی نداره جز اینکه دلم میخواد بسیار بچگانه بزنم زیر گریه. چون حالم خوش نیست. واقعا خوش نیست. چون بدم میاد ناخوش باشم و چون هرمونها میگن حالت خوش نیست گریه کن و عصبانی باش و خسته باش و چون دلیلی پیدا نمیکنی به همه اینها بیشتر بچسب و بیشتر و بیشتر بغض کن و درست و حسابی بزن زیر گریه. پریسای داخل آینه موج ادراکش رو بهم میفرسته.
-طوری نیست. این خیلی عادیه. فردا که شد داخل کلاس تمامش به نظرت کوچیکتر از امروز میاد. مثبتش رو ببین. مهر چقدر سریعتر از مهرهای پیش رفت. آبان هم مثل فشنگ میره. فقط7ماه دیگه کل سال تحصیلی میره و خدا رو چه دیدی شاید اصلا این هفته برخلاف انتظارت یه چیز به شدت عالی پیش بیاد. بستنیت رو که درست کردی. غذات رو هم که پختی. نون خامه ای با قهوه هم با قیف بستنی جور کردی خوردی. اون ماشین رختشویی ناجنس رو هم که راه انداختی. فقط مونده کتاب نصفه توی گوشیت رو تموم کنی و بری یه حموم حسابی و باور کن فرداها پر از ستاره های کوچولوی رنگیه شبیه همون که اون هفته داشتی و از غافلگیریش شوکه شدی. باز هم پیش میاد.
قدرشناسانه به پریسای داخل آینه خیره میشم. نگفتنیم رو از آهم میخونه.
-سخت نگیر. ما اینجاییم. ما2تا. خودم و خودت. هر کسی جز خودمون اگر اینجا باشه دردسرهاش هم همراهش هستن. و تو دردسر نمیخوایی.
عاقبت لبخند میزنم. لبخندم بزرگ نیست شاد هم نیست سرزنده هم نیست ولی لبخنده. پریسای داخل آینه هنوز دستم رو از راه دور و از داخل شیشه نوازش میکنه. به هم خیره میشیم. به هم لبخند میزنیم. پریسای داخل آینه چشمهاش رو باریک میکنه.
-یک درصد تصور کن یک نفر از دنیای واقعی بیاد اینها رو بخونه باور کن محض خیرخواهی هم شده یه آمبولانس واست میگیره ببردت تیمارستان.
یک لحظه تردید میکنم. پریسای داخل آینه از خنده میترکه. چند ثانیه اخم میکنم و بعد خودم هم از خنده منفجر میشم. این دفعه خنده هام واقعیترن. سرم رو میچرخونم و واسه دنیای واقعی چندتا شکلک زشت درمیارم. خدا رو شکر که نمیشه شکلکها رو اینجا نشون داد هرچند میشه نوشتشون و البته که من ابدا خیال توصیف اینها رو اینجا ندارم. کارم با شکلکها و دنیای عقل و منطق که تموم شد، دوباره به طرف آینه میچرخم و با آینه و پریسای داخلش و خیال و وهم و جنون و توهم و هرچی که عاقلها اسمش رو میذارن و با دنیای دوست داشتنی خودم به طرف لحظه های آینده و در جهانی خارج از واقعیتهای سیمانی جاری میشم.
ساعت از3گذشت. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
سوار قدمهای عادی.
جمعه صبح. فردا شنبه. گندش بزنن.
اون ماشین مسخره روشن نشد. حالا چه مدلی لباس بشورم؟ ولی بستنی شیری رو درست کردم. البته سر یه آزمایش حسابی خودم رو به دردسر انداختم و کاری که با دست یواش من20دقیقه بیشتر طول نمیکشید بیشتر از1ساعت زمان برد ولی به نظر خودم ارزشش رو داشت. خواستم داخل مایکروفر شکلات آب کنم که شکلاته سوخت و انداختمش دور. بستنیه ولی خوب شد.
یه مشت از خروار تکلیف گوش کنیم رو هم دیشب انجام دادم. حالا باید بجنبم تا به جهان آزاد برسم. اوه خدا!
باید زمان پیدا کنم برم دیدن یک کسی. آدمها در ساختن بت استادن. بعضی ها بیشتر. حس میکنم یکی از این خاکیها از من واسه خودش یه دونه ساخته. هنوز منو ندیده ولی احتمالا مصالح کارش از ندیدن های من و تصورات خودشه. باید برم ببیندم تا بفهمه چقدر با اون بت مسخره فاصله دارم بلکه بیدار بشه و این ماجرا به انتها برسه. حس میکنم بدون اینکه بخوام طرف رو سر کارش گذاشتم و این اصلا درست نیست. به خدا تقصیر من نبود من هیچ زمان حتی یک کلمه خارج از مشکلی که واسه دفعه اول برای حلش باهاش تماس گرفتم بهش نگفتم اون بنده خدا خودش دست به کار ساختن اون بت کزایی شد. خدایا! کم گرفت و گیر دارم الان باید یه راهی واسه حل این یکی پیدا کنم! آخه من کجا زمان دارم بلند شم برم واسه بتشکنی؟ قربونت برم خدا داستانی هستیم ما خاکیهای تو! خوب تفریحی جور کردی واسه خودت با خلقت آدم. دقیقا واسه چی؟ اون بالا روی عرشت تنهایی حوصلهت سر رفته بود گفتی سرگرم بشی؟ الان شدی؟ یکی جنگ میکنه، یکی کتک میخوره، یکی دنیا رو واسه قرنها با توهماتش به نکبت میکشه، یکی بت میسازه، تو هم اون بالا نشستی تمامش رو تماشا میکنی و قاهقاه میخندی. آخه این هم شد کار؟
باید بلند شم یه لگن بزرگ پیدا کنم و به سبک قدیم لباس بشورم. این ماشین دیوونه. بیخیال. درست میشه.
کاش فردا شنبه نبود! این هم بیخیال3شنبه سریع میاد. اوه خدایا3شنبه لطفا بجنب اصلا حس… بسه.
اون جوجه که مادرش اصرار داشت زبان درسش بدم رو ارجاع دادم به مرضیه. قطعا مرضیه در تدریس و کنار اومدن با شرایطی که من نمیتونم و نمیخوام بپذیرمشون ازم بهتره واسه اون بچه هم بهتره.
دیروز صبح زود از خواب پریدم. کاش اینهمه چرت و پرت توی خوابهام نبود! واقعا دلم یه خواب بدون کثیفکاری میخواد. خلاصه بیدار شدم و بعد از عادی شدن نفس هام نشستم روی تخت و از روی گوشی ایمیلم رو باز کردم و از تمام اثرات اون کلاس زبان تیمتاکی که چند هفته پیش ولش کردم ایمیلم رو پاک کردم. اونها فقط ایمیل بودن ولی من بعد از پاک کردنشون نفس بلند کشیدم. واقعا من ضعیفم یا اثرات رفتارهای ما روی همه اینقدر عمیقه؟ یعنی مال خودم هم همینطوریه روی بچه هام؟ دیگه اگر سواد الماس هم باشه به هر قیمتی نمیخوام دستم بهش برسه. خلاص شدم! از اون کلاس و از تمام مواردش. حس مثبتیه.
هفته تاریک داره میاد و من واسه اولین دفعه حس میکنم از رسیدنش عمیقا استرس گرفتم. هیچ زمانی دوستش نداشتم ولی هیچ زمانی ازش اینهمه استرس نمیگرفتم. بدجوری اذیتم میکنه. حسم شبیه بچه ایه که بهش میگن فلان روز باید بریم آمپول بزنی. واقعا دلم نمیخوادش. خدایا واسه چی هرچی مال منه آشغاله؟ این واسه چی داره هی سنگینتر میشه من رسما جهنم رو بغل میکنم کاش دسته کم اون زمان تعطیل باشم مثلا آخر هفته باشه اینو داخل محل کارم چه جوری حلش کنم؟ خدایا دفعه پیش هوام رو داشتی خوردم به تعطیلی آخر هفته لطفا این دفعه هم دسته کم این یه مورد رو از سر راهم بردار بدون استرس محل کار گیرم فقط خودمم که بخوام و نخوام باید حل بشه. محل کار. اوه خدا! اوه خداجون لطفا!
چه تیمتاک ساکتی! این روزها خیلی نرفتم. بیشتر با مادرم بودم که حسابی توی هم بود و من لازم بود درستش کنم. کاش موفق شده باشم! زندگی قواعد عجیبی داره. بچه ها بزرگ میشن و خودشون ستون یک زندگی میشن و مواردی پیش میاد که2راهی های بدی با خودشون میارن. این وسط تقصیر کیه؟ به من چه! من فقط اینجام. فقط مواظبم. فقط سعی میکنم درستش کنم. بیخیال اینکه چقدر از این سیر تکراری منفی بدم میاد.
بچه های اینترنت خیلیهاشون داخل تهرانن. اگر پیش از اینها بود خودمم الان اونجا بودم. ولی پیش از اینها نیست و من دیگه حس سفر ندارم. حس شلوغی هم همینطور. حس دیدار بچه های اینترنت در جهان واقعی هم همینطور. من دیگه حس هیچ چی رو ندارم. سعی کردم درستش کنم ولی ظاهرا به این سادگی نیست. یه چیزی ازم توی شب پشت سرم گم شده و نمیتونم ترمیمش کنم. دلم بیرون رفتن از خونم رو نمیخواد. دلم قاطی شدن با دنیا رو… میخواد. میخواد! پس چی مانعم میشه وقتی دلم میخوادش؟ نمیدونم یه چیزی شبیه یه قفل که خورده روی در اتاقی که روانم چپیده توش. حس تلاش واسه باز کردنش رو ندارم. ول کن بذار همینطوری باشه. این مدلی دردسر هم کمتره و من دردسر نمیخوام. بیخیال. من نرفتم اونجا و نرفتم کتابخونه و نرفتم هیچ کجا و تموم شد. خیال میکردم جمعه که برسه از این نرفتنم یه کوچولو هم شده حس پشیمونی کنم ولی نمیکنم. اتفاقا حسم به خاطرش مثبته. انگار یک کسی توی سرم میگه چه خوب شد همینجا در امنیت این سکوت باقی موندم! به نظرم درست باشه. من دردسر نمیخوام. نه بیشتر از این.
حالاهاست که مادرم زنگ بزنه. با این لگن نفله چیکار کرده؟ الان ازش بپرسم ماجرای ماشین رو میفهمه و نگران میشه ولی من واقعا باید بپرسم. خدایا چه مدلی بپرسم که دلواپس نشه؟ اه مادری لگن به اون بزرگی رو برداشتی کجا قایم کردی؟ نکنه بردی و نیاوردیش هیچ کجا نیست!
این چه اوضاعیه پنجره رو میبندم گرمه بازش میکنم سرده! الان سرده باید بلند شم ببندمش. اه ماشینهای کزایی صبح جمعه هم شلوغ میکنن. بذار این پنجره رو ببندمش.
خب حله. بستمش. صداها و باد سرد همه رفتن. سکوت رو دوست دارم.
ساعت داره مثل فشنگ میره طرف8صبح. اوه این دیگه چی بود! پرنده دیوونه دونه که روی بالکن ریختم واست الان پشت این شیشه چیکار میکنی برو همونجا دونت رو بخور بعدش هم بپر از پروازت لذت ببر واسه چی منو میپرونی؟
19دقیقه به8صبح باقیه. فعلا حس قهوه نیست. واسه آشپزی هم الان زوده. همه چیزش آماده هست خیلی زمان نمیبره و الان اگر بلند شم به درد صبحانه میخوره و من نمیخوام. جهان آزاد. اه لعنتی! ولش کن بذار یهخورده دیگه ولو بشم. این کتابه رو دوست ندارم بذار یکی دیگه باز کنم و یهخورده دیگه بیفتم روی این تخت و خدایا من اون لگن مسخره رو لازمش دارم.
دلم میخواد بلند شم باقی در و پنجره ها رو هم ببندم. صدایی از اونجا نمیاد ولی الان دلم بسته بودنشون رو میخواد. دلم میخواد دوباره برم توی جعبه و بشم زنی در جعبه. بلند که شدم میبندمشون فعلا بذار همینجا بمونم.
برادرم از اعتبار گذرنامه هامون پرسید. مادرم میگه دلش نمیخواد سفر رو. من هم همینطور. البته حس هامون متفاوته. من هیچ حسی ندارم فقط دلم سفر رفتن نمیخواد. برادرم میگه موقعیتش که پیش بیاد دوستش داری و بهت خوش میگذره. من دلم نمیخواد موقعیتش پیش بیاد. قطعا خوش میگذره ولی من دلم نمیخوادش. دلم هیچ سفری نمیخواد. من همینجا بهم بد نمیگذره. خوش هم شاید نگذره ولی بد هم نمیگذره. دلم هیچ چی نمیخواد. نه سفر، نه حرکت، نه تغییر.
دیروز یک کسی دوباره داشت با توصیه هاش وارد بحثم میکرد. وارد نشدم. گفتم دلم چیزی نمیخواد. داشت میگفت اگر به یه روانشناس اینو بگی، گفتم من تشخیث یه روانشناس2زاری رو لازم ندارم خودم میدونم این عادی نیست من روانم بیماره این عادی نیست که کسی هیچ چیزی دلش نخواد منم عادی نیستم خودم میدونم. کاش این آدمها دست بردارن! کی گفته همه باید عادی باشن و کی گفته که ما باید زور بزنیم تا به خیال خودمون به همه اطرافمون به سبک خودمون کمک کنیم تا عادی بشن؟ اونها نمیتونن. من هم نمیخوام. پس بد نیست این نیتهای خیر متوجه اصلاح امور بهتری بشن. بیخیال. لحظه رو عشقه.
اگر داستان شناسنامهم اون مدلی که میخوام پیش بره باید یه چیزهایی دستکاری بشن. اوه خدا! آخ جون اگر این مدلی بشه سفر هم بی سفر. بدجنسم؟ بله؟ نه؟ همینه که هست.
فردا شنبه هست. لعنتی! تلفن. مادرم.
اینم از تلفن. مادرم امروز عصر برمیگرده. کاش به شدت خوش باشن! لگن رو برده. قرار شد بیخیال ماشین بشم و فعلا دست از سرش بردارم. گفتم باشه ولی من نمیتونم بدون آزمایش همه چیز دست از یه موردی بردارم. رفتم گشتم و یه سیم پیدا کردم. به هر دردسری بود3راهی و اون2شاخه رو به همدیگه رسوندم و ماشین روشن شد. ظاهرا مادرم2شاخه اشتباهی رو به جای پریز ماشین لباسشویی وصل کرده بود. این بنده خدا میخواست کارم ساده تر بشه ولی عاقبت هم لازم شد خودم حلش کنم. مادرم. خدایا نگرانشم کاش داخل آپارتمان خودم خونه بخره و بیاد همینجا پیش خودم! حس میکنم زمانهایی که با هم هستیم بیشتر میتونم حسش رو رو به راه کنم. خدایا توکل به خودت هرچی خیره همون بشه!
این ماشین دیوونه داره کار میکنه. کاش مشکلی پیش نیاد وگرنه من فردا واسه سر کار رفتن خخخ هیچ لباسی ندارم بپوشم. یعنی دارم زیاد هم دارم ولی مناسب سر کار نیستن و هی بیخیال چه مشکلی هیچ چی نمیشه داره کار میکنه یهخورده دیگه هم لباسها رو میشوره میده دستم.
ساعت7دقیقه از8صبح جمعه گذشت. جهان آزاد. اه گندش بزنن! یاکریم دیوونه اومد داخل و گیر کرد. باید برم بفرستمش بره.
اینم از این. فرستادمش رفت. دیوونه! پرنده دیوونه!
حالا ساعت9دقیقه از8صبح جمعه گذشت. رفتم در بالکن رو هم بستم. فقط نصف پنجره آشپزخونه که پشت مایکروفره بازه. حوصله بستنش رو نداشتم. بذار باشه. یواش یواش حس قهوه هم داره بیدار میشه. هرچند میدونم واسم خوب نیست مخصوصا این روزها. به جهنم بیخیال مونده هنوز بذار بخورم. تا یه چیز دیگه نشده از اینجا بلندم نکرده این صفحه رو ببندمش. ساعت8و11دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
5شنبه عصر. مادر رفته خونه خاله ای که کلی از خودش و خونش خاطره دارم. همراه دختر خاله و همسرش. من نرفتم. احتمالش میرفت که برنامه هاشون عوض بشه و بخوان شنبه صبح زود برگردن و اگر میرفتم به خاطر من برنامه همگیشون خراب میشد. کاش میشد که میرفتم! بیخیال من دیگه بزرگ شدم و محدودیتهای زندگی شخصی خودم رو دارم. کارم. زندگیم. کاریش نمیشه کرد. کاش همگیشون بدجوری بهشون خوش بگذره!
هی آخ جون گیر دادم به قلاب بافی و یاد گرفتم زنجیر ببافم. اولین قدمش زنجیر بافتنه. اولین و ساده ترین قدمش. از همه ساده تر. ولی من خوشم میاد بلدش شدم. واسه پایه زدن بدجوری گیر میکنم ولی از رو برو نیستم. خاطرم هست زمانی که گیر داده بودم به مروارید ماه ها طول کشید تا اینی بشم که الان هستم. الان اگر نخ و مروارید دستم بدن و نهایتش فقط یک دور کوتاه جزوه هام رو بخونم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. حتی بدون اون جزوه ها هم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. میدونم که شاید خیلی طول بکشه ولی اینو هم من بلدش میشم. بذار دیر باشه ولی من بلدش میشم. اینکه دیگه محدودیت زمان نداره. اینکه دیگه تایم نداره. اینکه دیگه امتحان لازمش نیست. اینکه دیگه تایمی آخرش نیست که باطل بشه. اینکه دیگه تحریم داغونش نمیکنه. اینکه دیگه قرار نیست سرنوشتم رو عوض کنه. اینکه دیگه راهش بسته نمیشه. اینکه دیگه بطلان تاریخ نداره. اینکه دیگه حضور در یک مکان خاص در یک تایم خاص لازمش نیست. اینکه دیگه مانع جسمی و سیاسی و چشمی سر راهش نمیاد. اینکه دیگه27اسفند98ساعت9داخلش نیست. آخ خدای من! بسه دیگه! پس کی این از سرم میپره! پس کی میشه از دردش ضربان قلبم رو داخل یه مشت سنگی حس نکنم! پس کی میشه بتونم عادی از کنارش رد بشم. پس کی میشه توی خاطرم باشه و ازش نگم! پس کی میشه بیخیال ازش بگم و اینهمه تلخ نبارم! اینهمه تلخ! اینهمه شدید! اینهمه شدید! اینهمه از ته دل! از ته دل! خدایا! خدای من! ای خدا! خدا! پروردگار! قادر! عالم! عزیز! حکمتت رو شکر! پس کو اون آرامشی که از شکر کردن باید گرفت؟ واسه چی هر دفعه بعد از اینکه میگم حکمتت رو شکر باریدنم شدیدتر میشه؟ ببخش خدای مهربونم! نمیفهمم واسه چی این ناکامی واسم اینهمه تلخه که اثرش هیچ مدلی نمیره. از خاطرم. از خاطره هام. از بارون چشم هام. از دلم. از دلم! قربون حکمتت برم. بذار هر کسی هرچی میخواد بگه من هنوز بهت معتقدم. به خودت. به حکمتت. به حکمتی که دستش قلم تقدیرم رو هرچند اینجا به طرفی چرخوند که دلم نمیخواست، اما خیلی جاها هم عکسش بود. من هنوز بهت معتقدم. هنوز معتقدم به خدایی که دستش خیلی جاها نجاتم داد. خیلی توی خاطره هام دارم لحظه هایی که لب پرتگاه نبودم. داخلش بودم. سقوط کرده بودم. داشتم میرفتم پایین. و جز تو هیچ کسی نبود. تویی که دستت وسط راه سقوط دستم رو گرفت و کشید بالا. خیلیها میگن من دقیقه نودی هستم و خیلی زمانها سر بزنگاه از راه تاریک ترمز میکنم و میکشم عقب تا نیفتم. ولی فقط تویی که میدونی. میدونی که خیلی زمانها من از مرزدقیقه90گذشتم و سقوط کردم و دست تو بود که دوباره کشیدم بالا و لب پرتگاه گذاشتم زمین. جاده رو نشونم داد و گفت حالا دوباره برو. تویی که خیلی جاها روی مرزدقیقه90دستم رو گرفتی کشیدی عقب و اگر دستت روی شونم نبود هیچ ترمزی از طرف من در کار نبود. خدایا! خیلی خدایی! حتی اگر تا آخر عمرم از درد این امتحان لعنتیه نداده ببارم، باز هم تو خیلی خدایی! خدایا! حکمتت رو شکر! فقط کاش این درد هم با بطلان اون تایم لعنتی باطل میشد و میرفت! باور کن خیلی درد داره. تو خدایی دردت نمیاد ولی من فقط یه خاکیه داغونم. من که جز یه مشت خاک و یه روح نفله چیزی نیستم! دردم میاد. از تصورش از تجسمش از مرورش دردم میاد. از تحملش دردم میاد. خدایا باور کن خیلی تلخه که دردت بیاد! میشه اینو از دلم پاکش کنی؟ میشه این اشک ها رو از خاطره هام ببری؟ خدایا! باشه اگر مصلحتت اینه نبر. ولی میشه… میشه فقط نشونم بدی که میدونی چه قدر واسم تلخه؟ خیلیها میگن میدونیم میفهمیم ولی باور کن نمیدونن. نمیفهمن. هیچ کسی نمیدونه. نمیفهمه. میشه محض خاطر آرامش خاطر منم شده یه کوچولو تو بهم بگی که میدونی؟ که میفهمی؟ که حواست به اشک های الانم، اشک های خیلی شبهام، اشک هایی که از98به این طرف خیلی زمانها با شنیدن اون اسم لعنتی یواشکی باریدم هست؟ من نمیخوام بقیه بگن. اونها نمیدونن. دلم میخواد تو بگی. تو اگر بگی میفهمیم پس میفهمیم. خدایا! میشه بهم بگی؟ همدلیهای خاکی رو دیگه نمیخوام. به دردم نمیخورن. اونها واقعی نیستن. دیگه باورشون ندارم. اونها نمیدونن. اونها نمیتونن. تو ولی میدونی. تو میتونی. میشه واسه خاطر دل خاکیه من یه کوچولو همدلی از طرف خودت بدی بهم؟ هی من چیم شده؟ آخ لعنتی! نمیتونم. برمیگردم!
خب حالا اینجام. گندش بزنن! تماشا کن چی شدم! اه! اه گندش بزنن! اه لعنتی! گندش بزنن!
هی! باز من شدم و خودم. سلام تنهایی های آشنای با معرفتم! میدونی چقدر دوستت دارم مگه نه؟
کلی کار دارم. اون3راهی کزایی درست شده و حالا دیگه میتونم لباس بشورم، موادم حاضره میخوام بستنی شیری درست کنم، بساط لوبیاپلوی فردا رو جور کنم، لازم دارم یه دوش طولانی مدت بگیرم، بیخیال اینو میشه شوتش کنم داخل فردا، یه خروار تکلیف گوش کنی مونده که باید انجام بدم، اوه خدا از این آخریش استرس میگیرم خدایا من همیشه عقبم هرچی سریع کار میکنم باز عقبم آخه واسه چی من همیشه عقبم؟ گندش بزنن! بسه دیرم میشه. دیگه باید بپرم. تا بعد.
مارپیچ.
1شنبه عصر. یا شب. نمیدونم نور روز هنوز هست یا نه. ساعت6و7دقیقه عصر دیگه باقیش با خودت.
تنها نیستم. مادرم داره به ریز میکنه واسه مربا و ازینا. در حال کلنجار رفتن با ویرایش این متنم. گیر دادم به خدا بابا ترجمه ها درستن من واسه چی به4تا کلمه بالا پایین چسبیدم یک کسی نیست بهم بگه آقا ول کن! مطالبش رو میفهمم ولی انتقالش به فارسی یهخورده… خدایا ویرایش ترجمه از ترجمه کردن سختتره واسه چی تموم نمیشه خسته شدم. شاید هم فقط واسه این نباشه من… خب… خستم. پریسای داخل آینه درست از رو به رو به نشانه چندتا نقطه واسم سر و دست تکون میده. میزنم به بیخیالی. دست بردار نیست. سر بلند میکنم و به نشان خب که چی اخم میکنم. پریسای داخل آینه قافیه رو نمیبازه. اونم اخم میکنه. به شدت معترضه. از اون مدلهای خجالت نمیکشی؟ بله. میکشم. خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم لعنتی. به خدا خجالت میکشم الان حله؟ خجالت میکشم ولی این…خدایا به کی بگم آخه! الان من چه غلطی کنم آخه! واسه چی آخه! آخ خدا واسه چی آخه! آخ واسه چی! خدایا! بین اینهمه دین کدومش واست واقعا مقدسه؟ شاید همه. شاید هیچ کدوم. شاید فقط انسانیت. من نمیدونم. به هر چیزی که پیشت اعتبار داره، آخه این… خدایا! دارم میمیرم! به دادم برس! مادرم. نباید ببیندم اینطوری. برمیگردم.
خب حله. یعنی ظاهرش حله. خدایا آخه من… نمیتونم. به خدا ازم برنمیاد. کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا! نمیتونم! کمکم کن!
ظاهرا این آخر هفته قرار نیست شوت بشم ارتفاعات. کاش چیزی عوض نشه! حوصله ندارم. خدایا حوصله هیچ چی رو ندارم. آخر هفته! یعنی فقط بخوابم؟ آره. همینجا. توی خونه. زیر سقف پناهدهنده خودم. توی بغل4دیواری خودم. فقط خودم. هی! دارم دیوانه میشم. من باید یه راهی برای برون رفت از این مارپیچ ترسناک پیدا کنم. خب آخه چی؟ خدایا نجاتم بده دارم سکته میکنم یه کاری کن!
امروز یا امشب هر طرف میرم میرسم به همینجا. نوشتنم این مدلی فایده نداره. باید بس کنم. تا بعد.
در پرده کاغذی.
شنبه شب.
خونه. سکوتی نسبی وسط گیرهای پرصدای اطرافم. سکوتی فقط برای من. نشستم وسط حصار این سکوت و تلاش میکنم نگهش دارم. آرامش میخوام. هرچند کاغذی.
آشناها سعی دارن اینجا پیدام کنن. یعنی اینجا رو پیدا کنن. امشب دیگه دروغ گفتم تبصره ماده هم نداره دروغ گفتم. گفتن آن سوی شب چی شد گفتم پرید. گفتن جاش چی اومد. دروغ گفتم. گفتم هیچ چی. دیگه حس ندارم بپرسم چه دردم شده! هر دردیم میخواد شده باشه! آدرس اینجا رو به کسی نمیدم. اینجا فقط خودمم. زمانهایی که عمیقا دردم میاد. زمانهایی که عمیقا خستم. زمانهایی که عمیقا بریدم. نمیخوام کسی بدونه. نمیخوام کسی کشفم کنه. نمیخوام کسی سر رشته هواری که اینجا از سر درد میزنم رو بگیره و بره تا دلیلش رو در چیزی که وسط دیشبهای تاریک بود پیدا کنه. اونها نمیتونن درستش کنن. کسی نمیتونه کمک کنه. من خودمم. فقط خودم. فقط خودم! پس بذار درست درمون خودم باشم. اونها نمیتونن. بذار درگیر شبهای دیشب و امشب من نباشن. حتی با خوندن چندتا سطر تاریک!
خب تمامش هم نق منفی نیست بذار مثبتها رو هم بگم. امروز یه غافلگیری به شدت با حال داشتم. توی کلاس گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. وای خداجونم آخ جون! گفتن یه ماجرایی که به شدت به حلش گیر دادم درست شدنیه. موافقتش اومده و فقط باید کلی منتظر بشم تا زمانش برسه. گوینده اول جدیتش رو حفظ کرده بود ولی وقتی دید از پشت خط دارم بالا پایین میپرم دیگه خندید. البته خندش رو میخورد ولی خندید. خندید! من امروز یه آدم جدی رو خندوندمش! خودم هم کلی ذوق کردم. این وسط جوجه هام از تصور اینکه حتما قراره یه روز صبح در تایم مدرسه جایی جز کلاس باشم و در نتیجه اونها تعطیل میشن هی ذوق میکردن. ماجرایی بود. بعدش واسشون گفتم که تعطیلی در کار نیست و حالشون گرفته شد و خخخ. هی! آخ جون! خدایا نیمه دوم آبان و آذر رو برسون! ووویییی خداجونم میشه زودتر این درست بشه؟ به جان خودم بدجوری میخوامش! وای موافقت شده! آخ جون! وای خدایا وای آخ جون!
مادر ستاره کوچولوی کلاس من زنگ زد و اصرار داشت به جوجهم زبان درس بدم. خارج از تایم مدرسه. گفتم نه. باز اصرار کرد و باز گفتم نه. همچنان میگم نه. تا آخرش میگم نه. به هیچ عنوان نمیخوام خارج از زمان وظیفهم درگیر همچین چیزی باشم. ولی خودمونیم یواشکی وجدانم درد گرفت. این چیزیه که من میتونم واسش انجام بدم و اون مادر فقط یه کسی رو لازم داره واسه پیشرفت بچهش. شبیه مادر خودم در زمانهایی که من در موقعیت امروز این بچه بودم. ایراد اینجاست که من در خودم حس این همراهی رو نمیبینم. واقعا نمیبینم. کاش یه کسی رو جای من پیدا کنه یا خودم واسش پیدا کنم! خدایا کمکش کن ولی وسیله کمک من نباشم! من خارج از تایم مدرسه هیچ چیزی به هیچ کسی درس نمیدم! تمام!
در ویرایش و آماده سازی پست15آبان جهان آزاد به چندتا اصطلاح خوردم که نمیدونم چه مدلی باشن قشنگتره. اصلا نمیدونم چه مدلی درستتره. کسی هم نیست ازش بپرسم. تواناترهای بینمون که دستم بهشون میرسه راحت بگم به جای کمک و به نام انتقاد تخریب رو بلدن. هدف این تخریب هم فقط من نیستم. بیخیال. خلاصه اینکه اونها کمک نمیکنن. باید خودم حلش کنم. خدایا کمکم کن!
تنشهای اطرافم حسابی نفس روانم رو گرفتن و من همچنان در حصار نیمبند سکوتم مخفی شدم. امیدوارم بیشتر از این نشه واقعا خستم کرده.
امروز یک بار دیگه حقیقتی که پیش از این هم کم و بیش میدونستمش رو لمس کردم. من همه چیز مادرم هستم هرچند نمیدونم خودش چقدر میدونه. خیلی چیزها واسش ارزش دارن ولی من تنها تکیه گاه موجودم. اگر نباشم اگر بی افتم خیلی خیلی خیلی بد میشه. خدایا گاهی واقعا سخته لطفا کمکم کن!
باید امشب ساعت10پست بروز کنم. خاطرم باشه ساعت از دستم در نره. مادرم صدام میکنه. شام. بعدش هم باید به کارم برسم. جهان آزاد. تا بعد.
عصر جمعه.
گندش بزنن! واسه چی اینهمه سریع؟ فردا شنبه هست و… هی! بیخیال. دوباره برمیگرده. بدک نگذشت.
ولی عصر جمعه در هر حال مزه زهرمار میده. شاید به خاطر شنبه بودن فرداش باشه. نمیدونم. بیخیال.
از ماجراهایی که در پیشه خوشم نمیاد. و این هیچ ربطی به سر کارم نداره. بیخیال یه طوری میشه دیگه! اصلا به من چه! من هرچی هم به عوامل ماجرا مربوط باشم در انتها فقط تماشاگرم. آخ جون. خدایا شکرت هیچ دلم نمیخواد چیزی از این لک و پیس به من مربوط باشه. خب البته… یعنی مستقیم به من مربوط باشه وگرنه که همون تماشا از فاصله به این نزدیکی کافیه که حالم رو بگیره. دیشب رسما تسمه پروانه پاره کرده بودم از خستگی و از همه چیز. الان تعمیر شدم. هنوز خستم ولی از دیشب خیلی رو به راهترم. ولی خدایا میگم تا کی این چرخش و پیچش از جنس غفلت های مسخره ادامه داره؟ من خسته شدم از تماشا واسه چی جز خودم کسی در تصور انجام یک اصلاح اساسی نیست که دیگه اینطوری نشه؟ بیخیال بابا ول کن به من مربوط نیست!
خونواده دارن از ارتفاعات برمیگردن. هر لحظه ممکنه صدای زنگ دربیاد. نمیدونم امشب تنها هستم یا نه. احتمالش ضعیفه. خوابم میاد کاش میشد ولو میشدم!
این لیست دیوونه بالای پست جهان آزاد واسه چی درست نمیشه هرچی میزنم باز ایراد داره! خدا نکنه یه چیزی گیر کنه! یعنی قشنگ به روان آدم گیر میده و باز بشو نیست. باید یه فکری واسش کنم! وووییی! گندش بزنن!
فردا هفته ای شروع میشه که پیوند بین مهر و آبانه. مهر تقریبا رفت. امسال قد سالهای پیش اذیتم نکرد. مهر امسال یهخورده باهام مهربونتر بود. شاید چون خودم یهخورده باهاش مهربونتر بودم. کاش آبان باز هم مهربونتر باشه! ماه های مهربون دلم میخواد.
دلم میخواد این هفته شروع یه چیز قشنگ باشه واسم. کوچیک بودنش خیالی نیست فقط قشنگ باشه بسه. هنوز اون ستاره های کوچولوی درخشان رو میخوام و هنوز گیرشون نمیارم. یعنی کجا غیبشون زده؟
ساعت21دقیقه از6گذشت. تقریبا مطمئنم که امشب تنها نیستم. واسه چی از همین الان صدای جیرجیرکهای شب میاد؟ البته صداشون رو دوست دارم ولی الان واسم عجیبه. مدتهاست به صداشون دقیق نشدم. اما این صداها مال نصفه شبِ واسه چی الان میشنومشون؟
بارونی که امروز حسابی بارید دیگه وایستاده. نمیدونم فردا هوا چه مدلیه ولی الان دیگه به نظرم بارون نمیاد. هوا سردتر شده. پاییز. زمستون. هی بهار میشه بجنبی؟ البته پاییز امسال بد نیست احتمالا زمستونش هم نباید اونهمه بد باشه که پیشترها بود ولی بهار و حال و هوای انتهای کار سالانه و تعطیلات و… خب البته عجله ای هم نیست. تعطیلات که باشه من تمام مدت درگیر ماجراهای… الان دسته کم سر کار ازشون خلاصم. خودخواه شدم؟ شاید. شاید شده باشم ولی به نظرم هر چیزی اندازه داره این داستانها دیگه از اندازه گذشتن و من هم خستگیم از اندازه گذشته. بذار خودخواه باشم من در کمال خودخواهی آرامش دلم میخواد. به نظرم توقع زیادی نیست. هرچند کسی این الزام رو شاید حس نمیکنه ولی خودم که میشه واسه خودم بخوامش نمیشه؟
تحلیلگرهای سیاسی خونه آینده ترسناکی از جنگ و سیاهی رو توی گوشم زمزمه میکنن و من حرصم درمیاد. اخبار جنگ دوست ندارم. من نمیتونم عوضش کنم پس نمیخوام بدونم. چیزی که قراره پیش بیاد در زمانش پیش میاد و من هنوز اینجا نشستم و در جهان کوچیک خودم جام امنه. تا زمانی که این امنیت به گفته پیشبینها با یک بمبی موشکی چیزی منفجر نشده بذار ازش لذت ببرم. بعدش رو کسی ندیده و من الان نمیخوام بهش فکر کنم.
یواش یواش بلند شم. الانه که مادرم برسه. دنیای واقعی و دردسرهاش. وای خدای من. تا بعد.
دستانداز.
5شنبه عصر. لعنتی اینهمه سریع نرو! خواستم کیک بپزم و پختم ولی خوابم برد و کیکه چسبید الان نمیتونم جدا کنمش. خخخ. خخخ و چیز الان چیکار کنم؟ همچنان خخخ.
کسی، کسانی، در مورد بسته بودن در آن سوی شب ازم پرسیدن. گفتم تمدیدش نکردم. پرید. دروغ نگفتم. فقط همهش رو نگفتم. واسشون نگفتم با تغییر نشانی خودم رو از هیاهوی جهان واقعی و مجازی خلاص کردم و در رفتم اینجا! کار مثبتی کردم. نمیخوام هیچ دودی وارد اینجا بشه. نمیخوام پیدام کنن. نمیخوام هیچ چیزی جز خودم اینجا باشه. نه منفی، که اون بیرون زیاده، نه مثبت، که من دیگه باورش ندارم که واسه من باشه. آدرس ندادم. و آدرس نمیدم. تمام.
مربی پارسالم جواب بهم نداد. گفت با اسکایپ پیام بدم بهش. اسکایپ رو راه انداختم هم روی سیستمم هم روی گوشیم ولی پیام ندادم. هم بلدش نیستم و میترسم خیتی بکارم هم… خب اگر میخواست پیامم داخل واتس رسیده بود دستش و فقط6دقیقه تا10دقیقه واسش زمان میبرد. بیخیال. خودم حلش میکنم. خودم. فقط خودم. همیشه کم و بیش به همینجا میرسم. فقط خودم. من خودمم. همیشه آخر ماجرا یا لب تیغها یا سر پیچها و گردنه ها فقط خودمم. حتی جاهایی که واقعا به من مربوط نیست و اطرافم… من خودمم. همیشه فقط خودمم. تلخه اما واقعیه. من خودمم. فقط خودم! آخ لعنتی. آخ لعنتی! لعنتی! آخ! لعنتی!
بیخیال. احتمالا واسه ماجرایی که همین چند دقیقه پیش از وقوع قریب الوقوعش آگاه شدم این مدلی آب روغن قاطی کردم. درست میشه. درست میشم. نمیخوام توضیحش بدم. جاش هیچ کجا نیست حتی اینجا. خدایا خسته شدم از بس گفتم خدایا کمکم کن ولی آخه خدایا پس چی بگم خب قربونت برم یه کاری کن آخه!
یا خدا مهتاب باید بنویسمش. میرم ببینم چی از دستم برمیاد. تا بعد.